ادبیات
بر گور ما میگریند قاتلان / شعری از الیاس علوی
که قاتلان بر گور ما میگریند و هایهایشان ضجّهی مادرانمان را گم میکند. نشستهاند بر بالای برجها و با دوربینی تیز تمام جزییات را دنبال میکنند از بزرگ شدن کودکی در مدارس “دیوبندی” تا بستن بمب بر کمرش و فشردن سینهاش در کوچهای گمنام در “دشت برچی”. حیرانی دویدن وحشت دویدن اینها اسباب مستیاند و […]...
ادامه مطلبعلی داوری / داستانی از حامد سعیدی
صبح زود بیدار شد. شب قبل ساعت گوشی را کوک کرده بود تا اول وقت به بانک برود. لباس پوشید و سوار موتور شد. اهل صرف صبحانه نبود، به جای آن سیگار میکشید. وقتی به شعبه بانک سپه رسید، موتورش را پارک کرد و ته سیگارش را توی جوب انداخت. نوبت گرفت و رفت در […]...
ادامه مطلبنخستین سیلی را برادرم به من زد! / داستان کوتاه / کیومرث امیری
آن سالها روستا حال و هوای دیگری داشت. ما که بچه بودیم بالاترین غم و غصه هامان داشتن چوبدستی بود که به جای اسب سوارش بشویم و همراه دیگر هم سن و سالهایمان اسبهایمان را به تاخت درآوریم و قیقاچ بزنیم و برویم تا ته دشت تا آنسوی خرمن های کاه و گندمی که پدران […]...
ادامه مطلبمشدی مراد/داستان کوتاه/کیومرث امیری
روستای ما از آن روستاهای قدیمی است که پدران و پدر بزرگان و مادران و مادر بزرگانمان در آن زندگی کردند و نسلی از پی نسل دیگر دنیا را ترک کردند و رفتند. روستای ما تا پیش از این خیلی آباد بود. یک باغ بزرگ داشتیم که همه جور درخت میوه داشت، هر چند مالک […]...
ادامه مطلبقطعات معلق؛ داستان کوتاه: ثریا کریمخانی
داستان کوتاه: شاخهی آرزو نوشته ثریا کریمخانی آخرین کام را که از سیگار گرفتم، آخرین فکرم شعلهور شد. یادم آمد بچه که بودم یک شب پتو را کشیدم روی سرم و با فکر به اینکه اگر پشت آسمان، آن سوی ستارهها هیچ چیز نباشد چه؟ گریه کردم. خانهی احمد تنگتر، نمورتر و تاریکتر شد. بلند […]...
ادامه مطلبقطعات معلق؛ داستان کوتاه: سروناز سیستانی، شعر: انور عباسی
داستان کوتاه: رقص شعلهها نوشته سروناز سیستانی جوری باران میبارید که انگار کسی دل بزرگترین ابر آسمان را چاقو کشیده بود. مامان نشست وسط اتاق و برادرم را گذاشت کنار بخاری تا قنداقش را باز کند. من در گوشهای از اتاق مشق مینوشتم و از زیر چشم نگاهش میکردم. دستش را گذاشت روی گره قنداق […]...
ادامه مطلبقطعات معلق؛ داستان کوتاه: رضا صالحینیا، نقاشی: صنم صالحی
داستان کوتاه: توانایی دیدن هیچ نوشته رضا صالحینیا داشتم تمام سعیام را میکردم که به پدرم جای دقیقاش را بگویم. با دستم اشاره میکردم که دقیقا کجاست اما پدرم چیزی نمیدید جز آنتنهای تلویزیون و من کم کم داشتم ناامید میشدم. دوستانم با پدرم هم عقیده بودند. همگی میگفتند که فقط چند آنتن جورواجور آنجاست. […]...
ادامه مطلبقطعات معلق؛ داستان کوتاه: سروناز سیستانی، نقاشی: رضا مرادی، شعر: حبیب موسوی بیبالانی
داستان کوتاه: چمدان نوشته سروناز سیستانی در خانوادهای که هویت یک دختر با ثبت اسم مردی در شناسنامهاش به رسمیت شناخته میشد و مادرم یعنی زنی که کمر همت بسته بود برای قد نکشیدنم، برای منی که 16 سال داشتم و سری پر از سودا، راهی وجود نداشت جز ازدواج. پس چمدانی بستم پر از […]...
ادامه مطلبقطعات معلق؛ داستان کوتاه: مهران حمیدی، نقاشی: پگاه سلیمی، شعر: …!
داستان کوتاه: چهرهی درهم یه آیینه نوشته رامین حمیدی توی تمام زندگیم هیچ وقت این حس رهایی وآزادی رو تجربه نکرده بودم. خیلی خوشحال بودم که خودمو شناختم و دیگه مجبور نیستم از چیزایی که نمیدونم بترسم، انگاری توی مسابقهی دو اول شدم، خوشحال بودم و کل مسیر تا خونه رو که با موتور میرفتیم، […]...
ادامه مطلبقطعات معلق؛ داستان کوتاه: احمد پناهیپور، نقاشی: صنم صالحی، شعر: علیرضا عباسی
داستان کوتاه: رژه نوشته احمد پناهی پور هفت نفر هر کدام با کروکیای در دست از درِ خانهای پرت میشوند بیرون. با دست و پاهای متصل به هم و در دستبند و پابند! حلقههای هر دستبند و پابند با زنجیرهای هفده سانتی به هم وصل شدهاند. انتهای هر حلقهی چپ با زنجیری هفت سانتی به […]...
ادامه مطلبقطعات معلق؛ داستان کوتاه: آوات پوری، نقاشی: نادیا شمس، شعر: کسرا تبریزی
داستان کوتاه: بانک تجارت، بانک فردا نوشته آوات پوری (تقدیم است به هشت شهروندی که در سال 1359 با شلیک تکتیراندازهای حکومتی، روبروی کلانتری قدیم شهر سنندج واقع در خیابان صفری کشته و در زمینی خالی در همان حوالی دفن شدند. بعدها در محل این زمین و روی این اجساد بانک ساخته شد). خالهام پریروز […]...
ادامه مطلبقطعات معلق؛ داستان کوتاه: سام عقابی، نقاشی: فروک، شعر: رضا اکوانیان
داستان کوتاه: داستانهای سری نوشته سام عقابی توی یک کافه دیدمش. اولین و آخرین باری بود که قرار بود همدیگر را ببینیم. این جور کارها شوخیبردار نیستند. مربوط به مسائل امنیتی کشورند. برای همین باید حواس را جمع کرد، با واسطه و نه با تلفن هماهنگ کرد. او سرِ ماجرا بود. البته این را بعدا […]...
ادامه مطلب