شعر
نان و دندان/ شعری از مصطفیسپهرنیا
دندان برای آدم بی نان چه فایده؟ نان در زمان غیبت دندان چه فایده؟ بر آنکه بند بندِ وجودش گرسنه شد توصیفِ خوانِ روضهی رضوان چه فایده؟ با مادری که طفلِ صغیرش گرسنه است حرف از حجاب و پاکیِ دامان چه فایده؟ از خوانِ بی بضاعت هر مردِ بی نوا امّیدِ هفت […]...
ادامه مطلبقطعات معلق؛ داستان کوتاه: سروناز سیستانی، شعر: انور عباسی
داستان کوتاه: رقص شعلهها نوشته سروناز سیستانی جوری باران میبارید که انگار کسی دل بزرگترین ابر آسمان را چاقو کشیده بود. مامان نشست وسط اتاق و برادرم را گذاشت کنار بخاری تا قنداقش را باز کند. من در گوشهای از اتاق مشق مینوشتم و از زیر چشم نگاهش میکردم. دستش را گذاشت روی گره قنداق […]...
ادامه مطلبقطعات معلق؛ داستان کوتاه: سروناز سیستانی، نقاشی: رضا مرادی، شعر: حبیب موسوی بیبالانی
داستان کوتاه: چمدان نوشته سروناز سیستانی در خانوادهای که هویت یک دختر با ثبت اسم مردی در شناسنامهاش به رسمیت شناخته میشد و مادرم یعنی زنی که کمر همت بسته بود برای قد نکشیدنم، برای منی که 16 سال داشتم و سری پر از سودا، راهی وجود نداشت جز ازدواج. پس چمدانی بستم پر از […]...
ادامه مطلبقطعات معلق؛ داستان کوتاه: احمد پناهیپور، نقاشی: صنم صالحی، شعر: علیرضا عباسی
داستان کوتاه: رژه نوشته احمد پناهی پور هفت نفر هر کدام با کروکیای در دست از درِ خانهای پرت میشوند بیرون. با دست و پاهای متصل به هم و در دستبند و پابند! حلقههای هر دستبند و پابند با زنجیرهای هفده سانتی به هم وصل شدهاند. انتهای هر حلقهی چپ با زنجیری هفت سانتی به […]...
ادامه مطلبقطعات معلق؛ داستان کوتاه: آوات پوری، نقاشی: نادیا شمس، شعر: کسرا تبریزی
داستان کوتاه: بانک تجارت، بانک فردا نوشته آوات پوری (تقدیم است به هشت شهروندی که در سال 1359 با شلیک تکتیراندازهای حکومتی، روبروی کلانتری قدیم شهر سنندج واقع در خیابان صفری کشته و در زمینی خالی در همان حوالی دفن شدند. بعدها در محل این زمین و روی این اجساد بانک ساخته شد). خالهام پریروز […]...
ادامه مطلبحنجرهی تاریخ – شعری از فاطمه اختصاری
از سقفِ نمکشیدهی زندانها ماشینِ چرخ کردنِ انسانها فریادِ ناتمامِ خیابانها خون بود توی حنجرهی تاریخ من شعلهی رسیده به بنزینم چیزی بهغیر درد نمیبینم پروانهایست در دلِ غمگینم چسبیده بر صلیبِ خودش با میخ مردم نگاه کرده و خاموشند در فکر نان و بستر و آغوشند خون است توی جام که مینوشند با تکههایی […]...
ادامه مطلبقطعات معلق؛ داستان کوتاه: سام عقابی، نقاشی: فروک، شعر: رضا اکوانیان
داستان کوتاه: داستانهای سری نوشته سام عقابی توی یک کافه دیدمش. اولین و آخرین باری بود که قرار بود همدیگر را ببینیم. این جور کارها شوخیبردار نیستند. مربوط به مسائل امنیتی کشورند. برای همین باید حواس را جمع کرد، با واسطه و نه با تلفن هماهنگ کرد. او سرِ ماجرا بود. البته این را بعدا […]...
ادامه مطلبقطعات معلق؛ داستان کوتاه: حمید کریمیفر، نقاشی: فرزانه فرجی، شعر: بکتاش آبتین
داستان کوتاه: فرار از محفل نوشته حمید کریمیفر آقای بشارت با یک سبیل، یک اورکت سبز و یک عینک کائوچویی و قبل از همه تشریف آورده بود، سر همین اصل به خودش حق میداد اول از همه کتش را دربیاورد، اول از همه عرق بخورد، قبل از همه سرش کمی گرم شود و طبیعتا قبل […]...
ادامه مطلبشعر: خط تولید/علی عرفانی
رفیقم این یک متد اسنایپریست متد ِ تک تیراندازها گلنگدن را که میکشند هدفِ اولی را که زوم میکنند دست روی ماشه که میبرند فشار که میدهند آن تیر نیست که به سمتِ مسابقهی هر کس بیشتر زد مدال بزرگتری میگیردشان پرتاب میکند آن مکر بزرگ است که شلیک میشود رفیقم تیر را به زانوی […]...
ادامه مطلبشعر: ترین سیاه/ارسلان چلبی
چرا اینگونه به خشم من را در اطاقی سرشار از لحظه های ملال آور به دار آویخته اند؟ اما دیوارها به امید پرنده ای سینه های خود را دریده اند که شاید پرواز را وحشتی چنانش نبود، همه ما می دانستیم پشت همه دیوارها انسان موجود است و قطعاتی از اندوه اندوه آنهایی که آواره […]...
ادامه مطلبخاکستر خون – شعری از روناک فرجی
پاهای ایستادهات، عمیقِ بیخیالی ماست، و دورِ زاویهی لبانت، دلمههای خون مگر چقدر از این زمستان مانده، که این جماعت پریدهدل، خواب بهار میبینند؟ و از ما چه مانده، جز دست به دست کردن انفرادیهایمان؟ از ما که از پشت وهمهای متصل به عقل افتادیم، و دیگر نمیدانیم مجمع تشخیص مصلحت عقلمان در کجای دنیا […]...
ادامه مطلبمادر – شعری از رضا اکوانیان
زنی که دوازده شکم زایید دم برنیاورد و دوام آورد زندگی را که ارثیهی خوبی نصیباش کرد؛ بیماریهای زیادی که بیدلیل دوستش دارند، گاهبهگاه او را به بیمارستان میکشند. زنی که خود را پنهان میکند از تمامی جهات و خود را حبس میشود در اتاق؛ بیصدا گریه میشود زیر بال مینایش با درد مدام و […]...
ادامه مطلب