قطعات معلق؛ داستان کوتاه: رضا صالحی‌نیا، نقاشی: معصومه مصطفی‌زاده، شعر: نیما صفار سفلایی

اخرین به روز رسانی:

آوریل ۲۱, ۲۰۲۶

قطعات معلق؛ داستان کوتاه: رضا صالحی‌نیا، نقاشی: معصومه مصطفی‌زاده، شعر: نیما صفار سفلایی

داستان کوتاه: ملاقات با دون‌کیشوت در تهران نوشته رضا صالحی‌نیا

پیاده رو تنگ بود و جمعیتِ کمی هم که در رفت و آمد بودند مدام به هم می خوردند. صبح بهاری سر برآورده بود. هوای جنوب شهر گرم و خفه بود. سعی می‌کردم سرعتِ قدم‌هایم را افزایش دهم. زنان خانه‌دار با چادر و زنبیل به دست میان مغازه‌های تازه باز شده در رفت و آمد بودند. مرد ژنده‌پوشی با دست‌های سیاه و چرکین مقداری توت را در جوی کنار خیابان می‌شست. پرچم‌ها و عَلَم‌های سیاه در تمام فصل‌های سال اینجا به چشم می‌آیند. سروصدای کم اما آزاردهنده‌ای در فضا بود. احساس گیجیِ خفیفی می‌کردم. فقر، درد و صبح دم کرده بهاری به هم آمیخته بود. گام‌های نیمه تند من، به مدرسه رسید. آفتاب از لابه‌لای برگ‌های سبز درخت‌ها سَر دَرِ مدرسه را روشن کرده بود. دو زن میانسال در سمت دیگر خیابان، مشاجره می‌کردند. با بی‌میلیِ گُنگ و عجیبی وارد حیاط مدرسه شدم.
هفتم مهرماه موفق شده بودم که مدرسه‌ام را تغییر بدهم. نزدیک‌تر به آپارتمانی بود که اجاره کرده بودم. ایستگاه مترو تا مدرسه فقط پنج دقیقه پیاده‌روی داشت. باید اول مدیر مدرسه را می‌دیدم. فقط می‌دانستم شخصی است به اسم مهندس خلیلی. در تهران معلم‌های فنی هنرستان همدیگر را مهندس خطاب می‌کردند. در کرمانشاه اینطور نبود. به نظرم مسخره می‌آمد ولی به هر حال اهمیتی هم برایم نداشت.
یک راست رفتم اتاق مدیر و پرسیدم که آقای خلیلی کیست. سه نفر در اتاق نشسته بودند. یکی شان جواب داد من خلیلی هستم. امری داشتید؟ خودم را که معرفی کردم. خیلی زود گفت همین الان با آقای زنده‌دل حرف می‌زدم. مدیر مدرسه قبلی‌تون. از شما چیزهای خوبی شنیدیم. امیدوارم سال خوبی رو با هم داشته باشیم.
کارگاه‌های هنرستان‌ها را تا همین اواخر سه نفر اداره می‌کردند. به خاطر صرفه‌جویی‌های وزارت آموزش و پرورش خیلی جاها به یک نفر رسیده بود. خوشبختانه اینجا هنوز هم دو معلم در کارگاه با هم بودند. همکار امسالم در این هنرستان شخصی بود به اسم آقای صفدری. با دیدنش حس عجیبی پیدا کردم. موهای جوگندمی و ته‌ریشی به همین رنگ داشت. کمی چاق بود و عینکش او را بیشتر مذهبی جلوه میداد. با خودم گفتم شبیه توصیفی است که کتاب‌های مذهبی از پیامبرها کرده‌اند. جایی خوانده بودم که تمام پیامبرها چاق بوده‌اند. رفتم نزدیک و خودم را معرفی کردم. بی‌نهایت خوش برخورد و مودب بود. لیستی را به من داد و گفت شما برو سرکلاس منم ده دقیقه دیگه میام مهندس! اشکالی که نداره؟ گفتم نه و راه افتادم به سمت کلاس سوم برق صنعتی. در را باز کردم و همه دانش‌آموزها از سر جایشان بلند شدند. گفتم بشینید. خواستم اسم بچه‌ها را از نفر اول بخوانم که دیدم یکی از دانش‌آموزها هدفون گوشش گذاشته و وانمود می‌کند با حس دارد موسیقی گوش می‌دهد. من که متوجه‌اش شدم بقیه‌ی دانش‌آموزها خندیدند. به آرامی سمتش رفتم. باز هم وانمود می‌کرد من را ندیده. هدفونش را که برداشتم. گفت اِ بچه‌ها چرا نگفتین آقا اومده. سلام آقا خوبی؟ و بچه‌ها دوباره خندیدند. گفتم سر کلاس هدفون تو گوش‌ات بذاری دمت رو می‌گیرم میندازمت بیرون. خیلی سریع گفت تو دستت جا میگیره آقا؟
بچه‌ها نیم خنده‌ای کردند و ناگهان کاملا ساکت شدند. منتظر واکنش من بودند. گفتم بلند شو وایسا دم کلفت. اسمت چیه؟ بچه‌ها دوباره خندیدند و سکوت کلاس شکست. بلند شد و گفت هادی، مخلص آقا. بغل دستی‌اش شروع کرد به حرف زدن. گفت ک ک کلفت ن ن نی آقا. دددروغ میگه آقا. دوباره همه خندیدیم. گفتم مگه دمش رو دیدی؟ یکهو متوجه شدم کاملا شبیه هم هستند. این یکی فقط کمی تیره‌تر بود و چشم چپ‌اش کمی انحراف داشت. لاغرتر هم بود. گفت آآره آقا، م م م مالی نی آقا. خودم هم خنده‌ام گرفته بود. آقای صفدری در همین لحظه وارد کلاس شد و بچه‌ها دوباره بلند شدند. نگاهی به سمت من انداخت و گفت این برادرها دوباره شیطونی کردن؟ همه بچه‌ها با صدای بلند گفتند بله! سپس لیست اسم‌ها را گرفت و گفت امسال با جناب مهندس قنبری در خدمت شما دانش‌آموزهای عزیز و پرتلاش هستیم. لحن بسیار رسمی و پر از مهر و محبت صفدری بر خلاف انتظارم اصلا آزار دهنده نبود. انتظار داشتم باشد اما نبود. انگار کلمات را جور خاصی ادا می‌کرد که حال به هم زن جلوه‌گر نمی‌شدند. روز اول آشنایی‌ام با او را هرگز از یاد نمی‌برم.
صفدری طوری به دانش‌آموزها درس می‌داد که من هم شیفته‌اش می‌شدم. صدایش پر از آرامش و احترام بود. من هم هرگز دانش‌آموزها را تنبیه نمی‌کردم ولی او بالاتر از این حرف‌ها بود. من زبان تندی داشتم و همیشه فکر می‌کردم برای معلمی که از تنبیه بدنی استفاده نمی‌کند لازم است. اما صفدری حتا با عشق دانش‌آموزها را صدا میزد. می‌گفت امید عزیز و دوست داشتنی، چرا تکلیف‌هات رو انجام ندادی پسر گلم؟ و دانش‌آموز هر چه می‌گفت باور می‌کرد. جوری باور می‌کرد که من هم دوست داشتم باور کنم. همان روزهای اول متوجه شدم که یکی از دانش‌آموزان حتا نوشتن بلد نیست. در هنرستان‌ها امر غیرعادی‌ای نیست. معمولا این دانش‌آموزها سال‌های متمادی مریض بوده‌اند و نتوانسته‌اند تمام مدت در مدرسه حضور داشته باشند. صفدری دست این دانش‌آموز را مثل بچه کلاس اولی می‌گرفت و سعی می‌کرد یادش بدهد بنویسد. هیچ معلمی را ندیده بودم که چنین کاری بکند. صفدری رو به من کرد و گفت ایشون پارسال مدرسه‌ی دیگه‌ای بودن. کاش از پارسال میومدن اینجا تا الان دیگه مشکل نوشتن شون حل می‌شد. در دفتر معلم‌ها از صفدری پرسیدم چطور تا اینجا رسیده؟ منظورم اینه که نباید قبول می‌شد. صفدری گفت ای بابا مهندس، مگه نمی‌دونید اوضاع چطوریه؟ از پدر و مادرش پول گرفتن و قبولش کردن. می‌دونید که چند سالی میشه که هیچ پولی به مدارس نمیدن و به مدیرها میگن از والدین دانش‌آموز بگیرن. هیچ کسی از این بالایی‌ها به فکر نیست مهندس و اگر ما هم مثل اونا باشیم مملکت از دست میره. دو ماه بعد همین دانش‌آموز یک گزارش کار کامل و بی‌نقص نوشت.
یک بار متوجه شدم مهدی کاملا بی‌حرکت افتاده و تکان نمی‌خورد. صفدری رفته بود انبار چون مسئول انبار امروز نیامده بود و خودمان باید فکری برایش می‌کردیم. نگران شدم و نزدیکش رفتم. گفتم مریضی مهدی؟ گفت ن ن نه آقا کمی م م مزاجم … یکی از بچه‌ها داد زد خماره آقا. هادی بلافاصله داد زد عمه‌ت خماره. کمی کلاس به هم ریخت. زنگ تفریح از مهدی خواستم سر کلاس بماند. گفتم نمی‌خواهم بازخواستش کنم و اگر می‌خواهد برود خانه و استراحت کند مشکلی نیست. صفدری در انبار را بست و نیم نگاهی به ما انداخت و رفت. مهدی گفت ن ن ننه‌م میگه ب ب بابام رف رف رفته آقا. چ چ چرا ر رف رف رفته آقا؟ م م من ب ب بابام ی یا یا یادم نمیاد آقا. چشم‌هایش پر از اشک شده بود. صفدری یکبار به من گفته بود که پدرش در یک درگیری در کارخانه‌ای که کار می‌کرده مدیر آنجا را کشته و فرار کرده. هیچ وقت برنگشته بود. صفدری می‌گفت هادی و مهدی دو ساله بوده‌اند که این اتفاق افتاده است. کسی چیز بیشتری نمی‌دانست.
یک روز احساس کردم صفدری خیلی گرفته و ناراحت به نظر می‌رسد. خیلی برایم عجیب بود. همیشه بشاش بود و امروز سعی می‌کرد بشاش جلوه کند. هنرستان که تعطیل شد باید می‌رفتم دانشگاه. هوا ابری بود و داشت نم نم باران می‌بارید. نزدیک مترو هادی را دیدم. گفتم چطوری دم دراز؟ دم دراز بودی یا دم کلفت؟ گفت آقا صفدری دیروز تا صبح خونه ما بود. با مادرم و دایی اکبر حرف زد. گفتم خونه شما؟ چطور مگه؟ گفت صبح من و آقا صفدری با هم اومدیم. گفت پل روی جدول سر کوچه لق بود. گفت آقا صفدری بد جور افتاد. گفت مطمئنم دستش شکسته آقا. گفتم پس چرا نرفته بیمارستان و اومده مدرسه؟ گفت ما هم بهش گفتیم آقا ولی گفت به کسی چیزی نگیم. گفتم داداشت مهدی چرا امروز نیومده بود. گفت باید برم آقا. خداحافظ.
صبح روز بعد صفدری را با دست گچ گرفته در دفتر معلم‌ها دیدم. دستش از آرنج شکسته بود. گفت شب قبل تا 11 شب در بیمارستان بوده و امروز هم آمده بود. مدیر هر چه اصرار کرد حاضر نشد مدرسه را ترک کند. می‌گفت اگر با دانش‌آموزها نباشم دق می‌کنم.
بیشتر از دو هفته طاقت نیاوردم و گفتم هادی چیزهایی در مورد رفتن شما به خانه‌شان گفته. گفتم همان روزی که دست شما شکست. نفس عمیقی کشید و گفت شما هم دیگه غریبه نیستی مهندس. من جای پدر این بچه‌هام و شما هم جای برادرشون. مهدی رو پارسال ترکش دادیم. گفتم می‌دونم. گفت ولی امان از تابستون. اینا هم پدر بالا سرشون نیست. هم دایی‌شون و هم مادرشون کار می‌کنن. خلاصه باید حواسمون به بچه‌هامون باشه. مهدی الان پاک شده دوباره. دیدید که کتبی هم نمره گرفته. گفتم 11 گرفته. گفت خوبه. ایشالا عملی هم نمره بگیره. ذهنش خوبه.
دی ماه بسیار سردی بود. کمتر اتفاق می‌افتد در تهران تا این حد برف ببارد. بالای شهر با برف زیبا میشد. ولی پایین شهر را لجن و کثافت می‌گرفت. حتا آب و هوا هم با فقیرها خوب تا نمی‌کرد. موقع راه رفتن شش دانگ حواسم جمع بود. همه سنگ فرش‌ها لق بود و اصلا دلم نمی‌خواست این موقع سال جایی‌ام بشکند. بچه‌ها امتحان کارگاه داشتند. امید پاس شد. صفدری گفت ببین مهندس خدا بهش لطف کرده و بعد از سال‌ها بیماری زندگی رو ازش دریغ نکرده. الانم خودش تلاش کرد و قبول شد. امید لاغر و ضعیف بود. داشت ملیح می‌خندید. او و سه دانش‌آموز دیگر تنها کسانی در مدرسه بودند که با صفدری نماز می‌خواندند. همیشه می‌شمردم و همیشه پنج نفر می‌دیدم. حتا معاون پرورشی هم نماز نمی‌خواند. برای معلم‌ها عجیب نیست و عادی شده است. چیزی که برایم عجیب به نظر می‌رسید این بود که صفدری هرگز در مراسم‌های مذهبی شرکت نمی‌کرد. بقیه تقریبا کامل شرکت می‌کردند. خلیلی یک بار بهم گفت درسته شما هم مثل مهندس صفدری عزاداری‌ها رو نمیاین ولی ما به ایمان شما شک نداریم. خندیدم و گفتم بهتره به من شک کنید. آن روز مهدی هم قبول شد. پشت در کارگاه هادی نزدیکم آمد و با صدای پر از طنین شادی گفت آقا مهدی قبول شد. گفتم می‌دونم ولی نمره‌اش تو مرزه. گفت آقا مهدی دوباره معتاد میشه؟ صدایش لرزید. لب‌هایش را به هم فشرد و اشک از چشم‌هایش سرازیر شد. بغلش کردم و گفتم نه نمیشه. در ذهنم گفتم امیدوارم نشه. صفدری از دور زیر چشمی نگاهمان می‌کرد. با خودم فکر می‌کردم که اگر او دون کیشوت است، من هم سانچوپانزا هستم. او با اسب لاغر و شمشیر چوبی‌اش جلو افتاده و من هم سوار الاغم دنبالش افتاده‌ام. او با تمام وجود می‌خواست کل دوره و زمانه و ساختارها را با شمشیر چوبی‌اش در هم بشکند. من در ذهنم سرزنشش می‌کردم و در قلبم نمی‌توانستم ستایشش نکنم. یک بار در آغوشش گرفتم و گفتم من نمی‌توانم مثل شما باشم. می‌گفت هستی ولی من نبودم. من امید نداشتم. ایمان هم نداشتم. گاهی فکر می‌کردم او دون‌کیشوتی است که نه گذشته که می‌خواهد آینده را بازگرداند. ما هم در زمان حال نیستیم. ما در زمان گم شده‌ایم. شاید دون‌کیشوت بودن خیلی سخت باشد اما بی‌شک سانچوپانزا بودن دردناک است.
باد سردی می‌وزید. کارتون خواب‌ها سرگردان شده بودند. با هر برفی مرگ را نزدیکتر به خود می‌دیدند. مردی با صورت کبود شده عابران را نگاه می‌کرد و کلمات گنگی می‌گفت. معلوم بود دارد از تب می‌سوزد. دیر یا زود کارمندهای شهرداری جسدش را می‌بردند تا با یکی از دانشکده‌های پزشکی معامله‌اش کنند. در کشور ما پزشک‌های ماهری از دانشگاه‌ها فارغ‌التحصیل می‌شوند.

 

نقاشی: «رقص» اثر معصومه مصطفی‌زاده

 

شعر: زمونه‌ی وانفسا از نیما صفار سفلایی

آهنگ پیش‌واز گوشی‌م بهاران خجسته باد
کرامت‌الله دانشیان بود
هر کی زنگ می‌زد می‌گفت «حزبل شدی نیما؟»
حالا بیا و توضیح بده ترانه مال چریکای فداییه
خیابونی بودم، مال کف خیابون، بیشتر توضیح می‌دم
خیابون، یه‌کّاره، پلّه می‌خورد
از من به بعدی
بعدن خر کیه؟
خودمونی بودیم، عبّاس حبیبی‌ی بدرآبادی با گوش‌دردش، من با آسمم، سوّمی نداره
و سوّمی ندارد با این که هست دستمال نمی‌بندد هنوز و هنوز و هنوز به سری که درد نمی‌کند،
می‌کند، باز نمی‌کند
یک بیماری‌ی مقاربتی مثال اگه بخوام بزنم از فرط نزدیکی رد می‌دهم می‌زنم به ماجرا
ماجرا ولی نجایش، از آنجایش مغاربتی‌ش امّا طبق معمول عشغه! چکار کنم آخه؟ اسمش همینه
تو سفارش نده! زور که نیست!
خب معمولاً کار به عشق که
می‌کشه می‌گن خودش خودبه‌خود میاد
ولی نمیاد، عشغه عشقی! افتاد؟
میک میک میک میک، هی میک، هی میک، اَاَاَاَ چه نفتی داره این خاورمیونه‌مون اینا! نه؟
حالا حالاها کار داره‌ها! نه نیما؟
البت تو سجل خاهر نمونه‌س این ولی ما صداش می‌کنیم ثریّا دیوار کج شه ازمون
بعد، همین حالاها، زیر دیوار کِج می‌شینیم عمری تکیه می‌دیم، سگ هار و زن سلیطه هم موجود می‌باشد
سلیطه‌ترینم! زنم! بازم من!
خودم باز! خود خودم!
خب یه مثالش همین شعره!
ببین از برخورد خودبه‌خودی‌ی چیزا چقدر چیز می‌شه!
میگی نه؟ پس حکایت دیگر می‌کنیم!
داریم می‌کنیم تو امّا هنوز یه نموره کم داری!
کم‌ترشم می‌شه، خودم مثلن …
می‌خاستم اسم فخرالسّادات مِحتشمی‌پور زن مصطفی تاج‌زاده رو هم بیارم تو کار دیدم خودش بهتره یا لااقل نظر خِودش اینه!
دیگه جونم براتون بگه که …
شنیدی مهدی خزعلی رو باز گرفتن دیگه! ها؟ … دهه‌ی فجرتم مبارک عسلم! کور شم اگه دروغ
این آخرش بود؟ فکر نکنم …
اگه نظر بدی یعنی از منم چیزتری … چیز … همون شعر
هشدارای لازم رو فقط خواهشن نده قبلش، یهویی بیشتر می‌خامت
حریص ِهم بودن و از این حرفا تو زمونه‌ی وانفسا … پیش اومده قبلن

(به استقبال نوزده بهمن مثلن)

قطعات معلق؛ داستان کوتاه: مهران حمیدی، نقاشی: پگاه سلیمی، شعر: …!

داستان کوتاه: چهره‌ی درهم یه آیینه نوشته رامین حمیدی

توی تمام زندگیم هیچ وقت این حس رهایی وآزادی رو تجربه نکرده بودم. خیلی خوشحال بودم که خودمو شناختم و دیگه مجبور نیستم از چیزایی که نمی‌دونم بترسم، انگاری توی مسابقه‌ی دو اول شدم، خوشحال بودم و کل مسیر تا خونه رو که با موتور می‌رفتیم، سرمو از پشت به شونه‌ی ایمان چسبوندم و به آسمون نیگا می‌کردم، ذهنم پر از خیالات زیبا بود. رسیدیم خونه و با ایمان خداحافظی کردم و رفتم خونه، دیگه داشت هوا تاریک می‌شد و شب می‌رسید، شبایی که واسه من نویددهنده‌ی رویاهام بود و خیالاتم، انگاری نبودِ سینما رو تو ذهن خودم جبران کرده بودم.
خانواده‌ی ما شلوغ و پرجمعیت بود، چار تا برادر داشتم و یک خواهر، که سه تا برادرم از من بزرگتر بودن و یه برادر و خواهر کوچکتر از خودم. هنوز سرمست از شناختن خودم بودم، از اینکه فهمیده بودم که کی هستم و چی هستم، می‌خواستم این خوشحالی رو با کسی قسمت کنم و بگم، بعد شام رفتم پیش مادرم که داشت ظرفا رو می‌شست و با شور و شوق از چیزایی که خونده بودم گفتم، از اینکه مدت‌ها فکر می‌کردم اصلا من تنهام و تک، از اینکه یه حس طبیعی هست، نمی‌دونم چرا خوشحالیو تو صورتش نمی‌دیدم، فقط بهم گفت که دیگه هیچی حرف نزن، این حرف‌ها رو جای دیگه هم نگو، می‌خواست بیشتر توضیح بده که بابا اومد تو آشپزخونه واسه چای ریختن و اون لحن خشن و تحکم آمیز مادر تموم شد و یهو بحث و عوض کرد و بهم گفت که برو بیرون و تو دست و پام واینسا.
من از اینکه اینقدر با سردی باهام برخورد شد تو ذوقم خورده بود اما باز هم اون سرخوشی درونم سرجاش بود اون شب تا چند ساعت خوابم نمی‌برد، همش اون تصویرای بوسه و عشق بازی و حتا سکس که توی اینترنت و کافی‌نت دیده بودم میومد جلوی چشمام، اون شب و با شادی خاصی به خواب رفتم، اما انگار هیچ وقت توی این سرزمین شادی‌ها دوام نداشته و با درد و رنج همراه بوده، اون شب آخرین شبی بود که من با شادی واقعی خوابیدم. فردا صبحش رفتم دبیرستان و با دیدن ایمان دوباره لبخند رو لبم اومد، اون روز یه جور دیگه به حس خودم به ایمان فکر می‌کردم به اینکه اگه اونم این حسو داشته باشه، به+ اینکه اگه اونم مثل من همجنسگرا باشه، اما خب بارها برام از دخترا و قرار گذاشتنای پنهونی و شیطونی‌های پنهونیش با دختر همسایشون گفته بود، می‌خواستم بهش از چیزایی که دیروز فهمیده بودم بگم اما باز هم یه ترس جلومو گرفت، یاد نگاه نگران مادر افتادم و لحن خشن همراه با ضجه و خواهش و تحکمش که این حرفا رو جای دیگه نگو، این حرفا رو جای دیگه نگو، این حرفا رو جای دیگه نگو، توی ذهنم تکرار می‌شد، و بهش نگفتم.
مدرسه که تموم شد رفتم خونه و همین که وارد شدم و چهره داداش بزرگمو دیدم و سکوت خونه و نگاه‌های تند و سرد بقیه حس خیلی بدی بهم دست داد، سکوتی سنگین و پر از سوال. بی‌توجه به این نگاه‌ها رفتم تو اتاقی که جا لباسی بود و لباسامو عوض کردم و داشتم میومدم بیرون از اتاق که دیدم داداشام سه تایی اومدن تو اتاق و در و بستن دست هر کدوم یه چوب بود و نگاه‌ها پر از خشونت، تمام تنم شروع به لرزیدن کرد و گفتم چی شده؟ هر کدوم جداگونه شروع کردن به داد زدن و فحش دادن گوه خوردی همجنسگرا شدی! می‌خوای بری کون بدی و آبرمونو ببری؟ فکر می‌کنی می‌ذاریم هر غلطی بکنی؟ فهمیدم که مادر به بابا گفته و اون هم قبل اومدن من به داداشام گفته، از این حرفاشون حس تحقیر داشتم، اینکه تو اون لحظه بی‌ارزش‌ترین موجود دنیام. تمام اون خوشی‌ها و خنده، الان تبدیل شده بود به ترس و لرز، داد زدم که من اینجوریم، همجنسگرام، می‌خوام خودم باشم، می‌خوام زندگی… دیگه نذاشتن حرفی بزنم و چوب‌ها یکی بعد اون یکی، تو سر و پا و کمر و دستم می‌خورد و فرصت اینکه تا درد قبلی و متوجه بشم درد بعدی میومد و بعد چند لحظه دیگه اصلا دردی رو حس نمی‌کردم، از یه جایی به بعد دیگه فقط میفهمی که هستی، حسی دیگه برات نمی‌مونه، یه نقطه و لحظه که انگار از اونجا می‌پری و یه فاز جدید می‌ری، یه کس دیگه‌ای می‌شی، دیگه آدم قبلی می‌میره صدای داد و گریه من و فحش‌ها و چوب‌ها بلند بود که مادرم با گریه در و باز کرد و گفت بسه، کشتینش بچه رو و منم از اتاق پریدم بیرون و دویدم سمت در خونه و کفشامو و پوشیدم و از خونه بُدو زدم بیرون.
تمام بدنم درد داشت، دست و کمرم ورم کرده بود و کبود شده بود، چند جای سرم باد کرده بود، پاهام درد داشت، خیابونا خلوت بود و خوشحال بودم که کسی من و اینجوری نمی‌بینه… رفتم سمت پارک نزدیک خونه و اونجا رو چمنا دراز کشیدم پشتم درد داشت و سرمو که رو زمین گذاشتم هم جای ضربات چوب ورم کرده بود و از درد تیر می‌کشید، در اون لحظه خودم رو تنهاترین آدم دنیا می‌دیدم، خانواده‌ای که همیشه عزیزترین‌ها برام بودن الان غریبه‌هایی بودن که نمی‌شناختمشون و درکشون نمی‌کردم، اما خودمو ناامید نمی‌دیدم، اون لحظه اون نقطه‌ای که ازش پریدم، بهم حس آرامش می‌داد، بی هیچ دلیلی حس اینو داشتم که من برنده‌ی این دعوا هستم، خودمو جور دیگه‌ای می‌دیدم به آسمون خیره شدم و سایه‌ی درخت روم افتاد و خواب رفتم بعد چندساعت که بیدارشدم پارکو دیدم که شلوغ شده و پر از سر وصدا. باورم نمی‌شد تو این صداها تونستم بخوابم. داشت شب می‌شد، جای کبودی‌ها و زخم‌ها داشت خودشو نشون می‌داد و درد تنم عمیق‌تر شده بود ناخودآگاه رفتم سمت خونه و در زدم و رفتم داخل، هیچ کس هیچی نمی‌گفت و انگاری یک قرارداد نانوشته و نگفته از اون لحظه به بعد بینمون بسته شده بود که هیشکی دیگه از این موضوع حرف نزنه توی چشمای همشون، داداشام و بابا و مامان غم می‌دیدم و پشیمونی، انگاری همگی با هم کتک خوردیم و همه درد می‌کشیم اون شب شام نخوردم و زود خوابیدم فردا صب دوش گرفتم و رفتم دبیرستان، خوشبختانه روی صورتم زخمی نیفتاده بود و کبودی دستامو پیراهن آستین بلند می‌پوشوند و ورم‌های سرم رو موهای بلندم، هیچ اثری از زخم‌ها دیده نمی‌شد، دلِ شکسته رو که هم هیشکی نمی‌بینه.
نمی‌دونم چرا دیگه نمی‌خواستم ایمانو ببینم، وارد کلاس که شدم رفتم ته کلاس نشستم و اصلا نگاهش نکردم، دیگه نمی‌خواستم باهاش دوست باشم و حرفی باهاش بزنم، انگاری می‌خواستم همه نشونه‌های اون روز و اون خوشی رو نابود کنم، یه خودکشی احساسی. روزای اول سخت بود اما کم‌کم با دیدن کم محلی‌های من، اونم خودشو با بقیه سرگرم می‌کرد و هر دومون کم‌کم دوستای جدیدی پیدا کردیم و با هم مثل غریبه‌ها شدیم.
اون روزا و اون سال هم گذشت؛ سال بعد قرار شد که ما رو با رشته‌های دیگه یه روز واسه اردوی تفریحی ببرن یه جای کوهستانی و خوش آب وهوا، بعد تموم شدن اردو، موقع برگشت متوجه اصرار یه پسره شدم که خیلی دوست داشت توی اتوبوس پیشم بشینه و منم بهش تعارف کردم و صندلی کنارم نشست، اسمش احسان بود و مدت‌ها متوجه نگاه‌های دزدکیش شده بودم اما جدیش نگرفته بودم، بعد ماجرای اون روز دیگه همش تو خودم بودم و شاید برام این نگاه‌ها بی‌معنا شده بود، شروع کرد حرف زدن و معلوم بود که خیلی خوشحاله که پیشمه، نور خوشحالی تو چشماش مشخص بود، با حرارت و مهربونی حرف می‌زد و تو همون مدت کوتاه صمیمی شدیم، زمان دو ساعته‌ی برگشت فرصتی برای آشنایی ما بود، بین سکوت‌مون دستم و تو دستش گرفت و لمس می‌کرد، حسی که سال‌ها درونم بود آتش گرفت و همون امیدی که تو وجودم بهم قدرت می‌داد زنده شد، احسان برگشت و بهم گفت مدت‌ها بود که می‌خواستم بهت نزدیک شم و باهات دوست شم اما خجالت می‌کشیدم، صورت سفیدش گل انداخت و چشمای روشنش و تو چشمام دوخت، بی‌هوا یه بوسه‌ی کوچک از گونش گرفتم جا خورد و خندید، منم خندیدم و سرمو روی شونه‌هاش گذاشتم رویاها و خوابای من داشت واقعی می‌شد، کنارم کسی نشسته بود که حس می‌کردم دوستم داره و می‌خواد تا منم بهش توجه کنم. سرمو روی شونه‌های احسان گذاشتم و اشک ریختم. توی تمام زندگیم هیچ وقت این حس رهایی و آزادی رو تجربه نکرده بودم…

 

نقاشی: اثر پگاه سلیمی از مجموعه‌ی خانواده

 

شعر: کانون نویسندگان ایران

بکتاش آبتین
رضا خندان مهابادی
کیوان باژن
آدرس کانون: زندان اوین

قطعات معلق؛ داستان کوتاه: احمد پناهی‌پور، نقاشی: صنم صالحی، شعر: علیرضا عباسی

داستان کوتاه: رژه نوشته احمد پناهی پور

هفت نفر هر کدام با کروکی‌ای در دست از درِ خانه‌ای پرت می‌شوند بیرون. با دست و پاهای متصل به هم و در دست‌بند و پابند! حلقه‌های هر دست‌بند و پابند با زنجیرهای هفده سانتی به هم وصل شده‌اند. انتهای هر حلقه‌ی چپ با زنجیری هفت سانتی به ابتدای حلقه‌ی راست فرد سمت چپ وصل شده است. تنها دو دست و دو پا از مجموع بیست و هشت دست و پایی که به هم وصل شده‌اند آزادند. آن‌ها موظف‌اند مسیری که بر روی کروکی با رنگ فسفری و براق مشخص شده را طی کنند و به نقطه‌ی نهایی برسند.
در آن محوطه هفت دار از جنس میله‌های نازک فولادی در فاصله‌ی یک متری هم قرار دارند. ترس از گم‌شدن در مسیرِ تودرتوی طویلی که برای رژه‌روها در نظر گرفته شده به حدی بالاست که سرنوشت مرگ‌بار مقصد در برابرش اصلن مطرح نمی‌شود. آن‌ها راجع به مشکلاتی که ممکن است در مقصد و قبل از اجرای نهایی به آن دچار شوند هیچ ایده‌ای ندارند.
متناسب نبودن فواصل دارها با طول زنجیرهای اتصالی و ابعاد طبیعی و مرز توانایی کشش دست‌ها و پاها برای همه‌شان روشن است، اما فعلن و در حین اجرای رژه هیچ اهمیتی ندارند. بر روی کلاه‌های مشابه نمدین هر یک با خط نستعلیق درشتی دو کلمه، اولی مشترک و دومی متفاوت، دیده می‌شود: «یک کارمند، یک دلال، یک کارمند، یک کارمند، یک دلال، یک دلال، یک کارمند.»
ظاهر و لباس مجریانِ زنجیرشده‌ی رژه کاملن با هم فرق دارد اما عبارات مشابهی روی کلاه آنها حک شده است. اینکه دلیل این ناهماهنگی را باید در بی‌حوصلگی خطاط، اهمالِ طراح یا سایر دست اندکاران پی گرفت یا در اختلالات خاص پشت صحنه هیچ اهمیتی ندارد. این گمان‌ها را می‌توان به عنوان ظاهربینی تماشاچی‌های فاقد بینشی تلقی کرد که مراسم باشکوه رژه‌ی هفت نفر را کار شاقی نمی‌دانند.
با تنها کمی هم‌دلی روشن می‌شود که رژه‌روها برای باشکوه جلوه‌دادن مراسم چه تقلاهایی می‌کنند. آن‌ها ناهماهنگی‌های پشت صحنه را با اختلاف در ظاهر و لباس‌شان جبران کرده‌اند و بی‌توجه به خطِ نستعلیق روی کلاه‌ها، با دقت و ظرافت دارند مسیر مشخص‌شده را رژه می‌روند. تمرکز بالای آن‌ها روی مسیر باعث شده با هر قدمی که برمی‌دارند، هماهنگی و انسجام‌شان بیشتر شود و صف را منظم و شکیل‌تر جلو ببرند. انسجام و هماهنگی میان این هفت نفر که دارد شکل می‌گیرد، برای همه روشن می‌کند که آنها در رسیدن به ته خط چقدر مصمم‌اند. با اراده و هوش بالایی که از خودشان نشان می‌دهند می‌شود حدس زد که ناممکنی‌های ظاهری اجرای مراسم در مقصد با راهکارهای زیرکانه‌ی این هفت نفر به‌راحتی رفع و رجوع خاهد شد.
یعنی نه تنها شاهد خوددارزنی آنها خاهیم بود، بلکه دست‌وپاهای قطع شده اما دوبه‌دو با زنجیر به هم متصل‌شان را هم روی ریگ داغ مقصد خاهیم دید.

نقاشی: آیات طناب در ساعت چهار و سی و هفت دقیقه‌ی صبح کاری از صنم صالحی

 

شعر: باران بی‌امان از علیرضا عباسی

زمان رو به گذشته
مسدود است
رو به رو نامعلوم
همیشه باید انتظار کشید
انتظار طولانی
همیشه با چشم بر هم زدنی
سفیدی به سیاهی می‌غلتد
سیاهی به سفیدی

تکیه می‌کنم به آفتاب کم جان
به باران بی‌امان
تکیه‌گاهم بهار
بهار در دهان غنچه‌ای رو به پایان.
راه می‌روم بر لبه‌ی تاریک روشنا
نامت تر می‌شود بر لبم
و آن چند شاخه‌ی جوان بر جوانه‌ها
آوازم می‌دهد که
گفتن از خاموشی، گفتن از روشنی‌ست.

برای کبوتری که از قلم افتاد
گل می‌کارم در دهانم
مرگ اگر چند قدم عقب‌تر بایستد
زندگی، زندگی آری
زیبا رنجش را می‌کشد.

قطعات معلق؛ داستان کوتاه: آوات پوری، نقاشی: نادیا شمس، شعر: کسرا تبریزی

داستان کوتاه: بانک تجارت، بانک فردا نوشته آوات پوری

(تقدیم است به هشت شهروندی که در سال 1359 با شلیک تک‌تیراندازهای حکومتی، روبروی کلانتری قدیم شهر سنندج واقع در خیابان صفری کشته و در زمینی خالی در همان حوالی دفن شدند. بعدها در محل این زمین و روی این اجساد بانک ساخته شد).

خاله‌ام پریروز مرد. کرونا داشت. یواشکی دفنش کردند که کسی بو نبرد. امروز توی این وضعیت قرنطینه و ترس و اضطراب پا شدم آمدم بانک تجارت، درست دور میدان اقبال سنندج، روبروی مجسمه‌ای که بهش می‌گویند آزادی، با دو دستی که معلوم نیست رو به آسمان باز کرده یا به خدا یا به حاکم، دارد التماس می‌کند یا شکایت. راستی کبوترهایی که از توی شکمش بیرون می‌پریدند چی شدند؟ چه هنرمند بی‌راه و پرتی! پیش خودش چی فکر کرده بود که نصف مجسمه‌اش را بردارند بریزند توی آشغال و او خوشحال خوشحال پز کارش را بدهد. ماسکم را یک کشیدم بالاتر، از ترس جریمه، وقتی که پول نیست ماسک به چه دردی می‌خورد؟ آن هم توی این وضعیت، که پا شدم آمدم برای التماس، التماس قرضی که عقب افتاده و وامی که هیچ وقت نگرفتم! دارند چه کسی را دست می‌اندازند؟ یا خوشمان می‌آید. لابد خوشمان می‌آید، و الا بوی گند این نفس‌ها را ول می‌دادم بیرون برای همه، سعی می‌کردم کرونا بگیرم و ویروس و بوی سگ الکل عرق صبحگاهی و توتون ارزان را با هم پخش می‌کردم توی زمین دشمنی که وسط جنازه‌های عزیزانمان طلب قرضی می‌کند که هیچ وقت نگرفته‌ام.
آن طرف‌تر یک دختر و پسر جوان نشسته‌اند، اضطراب و حس خوشبختی از نگاه‌ها و سر و روی‌شان می‌بارد، شبیه عروس و دامادهای فراری‌اند، ریز ریز به هم می‌چسبند و سریع دور می‌شوند، مدام مدارک‌شان را چک می‌کنند و به شماره‌ی نوبت و مونیتور نشان‌گر شماره‌ها نگاه می‌اندازند، هم‌زمان زیرچشمی حواس‌شان به نگهبان بانک هم هست، او هم آنها را زیر نظر گرفته است، حتما مشکوک شده است، نه به اضطرابی که دارد از چشم‌شان می‌زند بیرون، نه، نه حتی به شرم جوانی که روی لب‌های پایینی هر کدام‌شان نشسته و هی می‌برندش داخل زیر لب‌ها و ردیف دندان بالایی و خیسش می‌کند و برش می‌گرداند سر جاش، نه؛ به خاطر حس خوشبختی‌ای که به قیافه‌شان نمی‌آید. من هم بودم به آنها مشکوک می‌شدم، روی صندلی‌های فلزی توی این سالن شیک با سرامیک‌های براق و سقفی پز ار نورافکن‌های گران‌قیمت، بدون آسمان و بدون زمین و توی هوایی پر از ویروس و قرض چطور می‌شود حس خوشبختی کرد. مخصوصا وقتی که روی یک عالمه جنازه در نوبت وام ازدواج باشی.
آنورتر یک دیوانه نشسته بود، یعنی بقیه‌ای که توی سالن بودند طوری نگاهش می‌کردند که انگار او دیوانه است، و الا کار خاصی نمی‌کرد، دست و پا و صورتش می‌پرید، و احتمالن دلش هم، مخش هم. صداهایی می‌داد که درست است معمولی نبودند اما از افکار چندش توی کله‌های ماها حتما سالم‌تر و بی‌خطرتر بود. یک پیرمرد و یک بچه هم کنارش بودند. بچه‌هه با هر پرش اندام‌های مردی که احتمالاً پدرش بود گریه می‌کرد و پیرمرد هم او را دعوا می‌کرد، لوپی که شاید تا ابد قرار بود تکرار شود. از این زاویه اگر نگاه کنیم آنها زندگی منظم و مرتبی داشتند و کاری را که به‌خوبی یاد گرفته و تمرین کرده بودند داشتند انجام می‌دادند. اما ما چی؟ ما که دیوانه نیستیم عرضه‌ی تکرار روزمره‌هایمان را هم نداریم. اما مثل اینکه پرش‌های مردک دیوانه از حد گذشته بودند، چون پیرمرد از تک و تا افتاده بود و نمی‌رسید گریه‌های بچه را با عصبانیتش کنترل کند، همین بود که نگهبان مداخله کرد و آمد سمت‌شان، همزمان که داشت با صدای هیزش چیزهایی پشت گوشی‌اش می‌گفت نزدیک شد و مردک دیوانه را بلند کرد و بردش ته سالن که خلوت‌تر بود، آروم شد، گریه‌ی بچه و درماندگی پیرمرد هم تمام شد. این مردک دیوانه چرا یکهو اینطور دیوانه‌تر شد؟
نگهبان که از این گیر و دار خسته به نظر می‌رسید، آمد جلوتر و لم داد روی صندلی کناری‌ام شروع کرد با گوشی‌اش ور رفتن. مردی چهل و خردی ساله، با قیافه‌ای اتوکشیده و ناشی، بشاش از زل زدن به صفحه‌ی موبایلش و اس‌ام‌اسی که داشت می‌زد: «نگران نباش عشقم، سکینه تا یک هفته‌ی دیگر هم نمی‌آید. بعد از کار می‌ریزم به حسابت». دهانش کف کرده بود از کف و بی‌خبر از اینکه من داشتم اس‌ام‌اسش را می‌خواندم، سرش را بلند کرد، و نگاهی به من کرد، هول شد و گفت «دیدی آقا! این صندلی و این گوشه یک مشکلی دارد. صد بار گفته‌ام، اما مگر توی کت‌شان می‌رود؟ من که چیزیم نمی‌شود، اما خیلی‌ها که آنجا نشسته‌اند یک چیزی‌شان شده و من به چشم خودم دیدم. اسفند هم دود کرده‌ام چند باری که بانک خلوت بوده، اما افاقه نمی‌کند آقا». یک اس‌ام‌اس آمد براش، از بالای گوشیش دیدم نوشته بود «پس دیر نکن، پول را که بریزی با آژانس راه می‌افتم». دهانش کف‌تر کرد و یادش رفت که داشت چی می‌گفت، سرش را کرد توی گوشی و دور شد. شق کرده بود مردک، یاد ساختمان بانک تجارت و مجسمه‌ی به‌اصطلاح آزادی شهرمان افتادم که همینطور شق شده بودند.
بوی جنازه می‌داد مردک. بوی جنازه‌ی مادرم و هفت دوست دیگرش که تک‌تیراندازها زده بودندشان و همانجا هم یواشکی دفن‌شان کرده بودند. کاش می‌دانستم کجا دفن‌شان کرده‌اند. می‌گویند یک زمین خالی در همین حوالی مرکز شهر. اما مگر زمین خالی می‌شود پیدا کرد این دور و برها، زامبی‌ها خانه‌ها را هم مصادره کردند چه رسد به زمین‌های خالی. ساخته‌اند و ساختمان‌های این شکلی شق کرده‌اند وسطش. رو‌ی‌شان را با سرامیک‌هایی که سال به سال نو می‌کنند پوشانده‌اند و ما را مجبور می‌کنند بیاییم التماس برای عقب انداختن قرضی که هرگر نگرفته‌ایم. کاش این نگهبان موذی کرونا داشت و به جای منظره‌ی کثیفی که برایم ساخت کمی از ویروس‌هایش را می‌ریخت توی تنم. مردک جنازه‌ای، شک ندارم تما جنازه‌هایی را که زیر آن صندلی دفن شده‌اند و مردک دیوانه را دیوانه‌تر کردند به دوش می‌کشد و نه تنها ککش نمی‌گزد که با پولش به زن‌ها هم تجاوز می‌کند.
یادم نیست مادرم برای چه کاری بیرون آمده بود، جنگ بود و محاصره و قحطی و بیکاری، مثل الآن که محاصره‌ایم و قحطی‌زده و بیکار، او خورد به پست تک‌تیراندازی که احتمالا از روی تفریح یک گلوله تو سرش خالی کرده بود، من هم به پست این! حالا این یکی روی نتیجه‌ی کار آن یکی قدم می‌زند و بوی کثافت‌کاری‌شان را با فراغ بال تقدیم‌مان می‌کنند. اما مگر این جنازه‌ها راحت‌شان می‌گذارند. تا ابد هم اسفند دود کند نه بوی‌شان می‌رود و نه هذیان و جنونی که از زیر خاک و بتون و سرامیک می‌زند بیرون و یقه‌‌ی فردای تجارت بانک‌شان را می‌گیرد.

 

نقاشی: هرسی کاری از نادیا شمس

 

 

شعر: کلوت سکوت از کسرا تبریزی

بنویس! جن زده!
ای تلاشیِ معنا!
بنویس! اعدامشان شدیم
بی‌آنکه اعتراف کرده باشیم.
در کلوتِ سکوت
سرگردان
در این تابستانِ بی‌پایان،
شمایلِ ایثار را
در پیراهنِ آبیِ راه راهت،
چگونه نگریم؟
آخ ای برادرِ دردِ دوباره‌ی نیشخند!
آه ای بلندیِ خون،
پیچاپیچِ درختانِ بهار نامده!
چگونه مادرت امشب
نمازِ جنازه بخواند؟!
بگذار قصه را بی‌پایان،
بگذار تمام کنم اینجا عمودِ دار را
که پیوند به رستاخیزِ انسان می‌زند،
برمی‌دارم
دست از دعایِ باران،
در نظاره‌ی خواب‌مردگان.
رگواره‌های نگاه
پیوندِ عمیقی به تاقچه‌ی خاکی می‌زنند.
بگذار بردارم خودم و تو را،
پابندهای فلز،
در گیج‌خورده‌ی تشویش.
اینجا و اکنون
تلاقیِ خشم است و انفجار،
در میانِ آسمانِ خدای مرده
در میانه‌ی خاکِ بی‌رُستن.
قدیس‌های این تصویر
گیراگیرِ افیونِ شلیک
و انتظارِ جرعه‌ای تازه‌اند
از خون و اراده.
بنویس
اعداممان کردند
بنویس مصطفی!
بی‌آنکه اعتراف کرده باشیم!…

نگاهی کوتاه به حقوق پناهندگان افغانستانی در ایران/محمد مقیمی

اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر در بند ۱ ماده ۱۴ پناهندگی را به عنوان یک حق بشری به رسمیت شناخته و مقرر داشته: «در برابر شکنجه، تعقیب و آزار، هر شخصی حق درخواست پناهندگی و برخورداری از پناهندگی در کشورهای دیگر را دارد». کنوانسیون بین‌المللی وضعیت پناهندگان 1951 و الحاقیه 1967 آن، ماده ۱۲ اعلامیه اسلامی حقوق بشر (۱۹۹۰)، ماده 18 منشور اروپایی حقوق و آزادی‌های اساسی (۲۰۰۰)، نیز «حق پناهندگی» و لزوم تضمین آن در راستای قواعد مقرر در کنوانسیون ژنو ۱۹۵۱ و پروتکل ۱۹۶۷ را مورد تایید قرار داده است.
پناهندگان باید از همه حقوق و آزادی‌های اساسی که در اسناد حقوق بشری شناسایی شده است، برخوردار ‌باشند. اما با توجه به وضعیت خاصی که پناهندگان در آن به سر می‌برند، بهره‌مندی از برخی حقوق اهمیت ویژه‌ای می‌یابد. برخی از مهمترین حقوق پناهندگان برابر کنوانسیون مربوط به وضعیت پناهندگان (۱۹۵۱) عبارتند از: دولت‌های متعاهد، بدون هرگونه تبعیضی از جمله نژادی، مذهبی و غیره، مقررات کنوانسیون را درباره پناهنده اجرا کنند، آزادی پناهنده در امور دینی و احوال شخصیه باید مشابه اتباع آن کشور محترم شمرده شود. رعایت رفتار مساعد در خصوص تحصیل اموال از سوی پناهنده، حمایتی برابر با اتباع خود از مالکیت معنوی و صنعتی پناهنده، حق عضویت پناهنده در جمعیت‌های غیرسیاسی، غیرانتفاعی و سندیکا‌های حرفه‌ای، شناسایی حق مراجعه پناهندگان به دادگاه‌ها و بهره‌مندی آنان از معاضدت قضایی، اعمال مطلوب‌ترین رفتار با پناهندگان درباره حق اشتغال، دریافت دستمزد، اشتغال به مشاغل و حرفه‌های آزاد علمی، از سیستم جیره‌بندی (ماده ۲۰)، مسکن (ماده ۲۱)، آموزش‌های عمومی (ماده ۲۲)، امور خیریه (ماده ۲۳) و… متناسب با وضعیت اتباع دولت‌های متعاهد بهره‌مند شوند. همچنین، پناهندگان از مزایای قوانین کار و بیمه اجتماعی (ماده ۲۴)، مساعدت‌های اداری (ماده ۲۵)، آزادی‌های رفت و آمد (ماده ۲۶)، اوراق هویتی (ماده ۲۷)، اسناد مسافرتی (ماده ۲۸)، انتقال دارایی (ماده ۳۰)، منع اخراج یا بازگرداندن (ماده ۳۳)، کسب تابعیت (ماده ۳۴) و… نیز مطابق مقررات کنوانسیون بهره‌مند خواهند شد.
ایران با حق شرط بر مواد 17 (مشاغل انتفاعی)، 23 (امور خیریه دولتی)، 24 (قوانین کار و بیمه اجتماعی) و 25 (آزادی رفت و آمد) در تاریخ 28 جولای 1967، به هر دو کنوانسیون 1951 و پروتکل 1967 پیوسته است. پیوستن ایران به این اسناد بین‌المللی با حق شرط یکی از دلایلی است که پناهندگان در ایران از وضعیت مناسبی برخوردار نیستند.
برابر اعلام آژانس پناهندگان سازمان ملل متحد، شمار پناهندگان در ایران در سال ۲۰۱۶ بالغ بر ۹۷۹٬۴۱۰ بوده که ایران را به چهارمین کشور دارای جمعیت پناهنده تبدیل می‌کند. از این تعداد ۹۵۱٬۱۴۲ نفر افغانستانی و ۲۸٬۲۶۸ نفر عراقی هستند. شمار پناهندگان افغانستانی بدون مدرک شناسایی در ایران حدود دو میلیون نفر تخمین زده می‌شود. مطابق قوانین کنونی، پناهندگان افغانستانی نمی‌توانند حق شهروندی ایرانی را به دست بیاورند و فرزندان متولد شده آن‎ها نیز به هیچ وجه ایرانی محسوب نمی‌شوند. این مساله برای زنان ایرانی که با یک افغانستانی ازدواج کرده‌اند، یک تبعیض مضاعف و معضل اجتماعی بزرگ است. زیرا فرزندان آنان نیز نمی‌توانند تابعیت ایرانی به دست بیاورند. البته به استناد بند 4 و 5 ماده ۹۷۶ قانون مدنی بسیاری از افغانستانی‌ها (نسل دوم و سوم) می‌توانند، تابعیت ایرانی را کسب کنند. اما تاکنون اندک شماری توانسته‌اند از این ماده قانونی استفاده کنند، چرا که سیاست حکومت مانع از اجرای این قانون می‌شود.
پناهجویان افغانستانی به دلیل زبان مشترک به سرعت وارد بازار کار می‌شوند. اما این پناهجویان در ایران معمولا برای مشاغل سخت با درآمد کم و بدون پرداخت حق بیمه استخدام می‌شوند. وضعیت تبعیض‌آمیز کارگران افغانستانی در ایران در طی سال‌های اخیر با دشواری‌های بیشتری نیز همراه بوده است.
برخی موارد دیگر نقض حقوق پناهندگان در ایران:
1‌- پناهندگان در ایران حق گرفتن گواهینامه رانندگی و رانندگی ندارند.
2‌- پناهندگان می‌‌توانند حساب بانکی افتتاح کنند، اما برای برداشت پول باید شخصا به بانک مراجعه کنند.
3‌- آن‌ها حق استفاده از خدمات الکترونیکی، عابربانک و دستگاه‌های خودپرداز را ندارند.
4‌- پناهندگان حق فعالیت سیاسی و عضویت در سندیکا را ندارند.
5‌- بسیاری از افغانستانی‌ها‏‏ی که اقامت قانونی ندارند، با موانعی برای ثبت نام فرزندان خود در مدارس روبرو هستند.
6‌- برابر ماده ۱۰۵۹ قانون مدنی زنان ایرانی برای ازدواج با مردان غیرایرانی باید از دولت اجازه بگیرند. این زنان معمولا حتی برای گرفتن شناسنامه فرزندانشان دچار معضل می‌شوند. دولت ایران این ازدواج‌ها را غیرقانونی می‌داند.
برابر گزارش سازمان دیدبان‏ حقوق بشر، ایران هزاران افغانستانی را شتاب‌زده از کشور اخراج می‏‌کند، بدون این‌که به ایشان فرصت دهد، حق خود برای حضور در ایران را اثبات کنند یا درخواست پناهجویی بدهند. موضوعی که مستلزمِ طی فرآیند قضایی است. این سازمان، موارد خشونت از جمله رفتار نامناسب با پناهندگان افغانستانی در ایران، ضرب و جرح، حبس در شرایط غیربهداشتی و غیرانسانی، اجبار به پرداخت پول برای انتقال و اسکان در اردوگاه‌های ‏‏‏مرزی، کار اجباری، و جداسازی اجباری اعضای خانواده‌ها ‏‏‏از یک‌دیگر را مستند ساخته است. این سازمان به‌ویژه آزار و اذیت کودکان مهاجر بدون سرپرست که تعداد قابل توجهی از کارگران مهاجر و اخراج‌شوندگان افغانستانی را تشکیل می‌دهند، را توسط نیروهای امنیتی، نگران‌کننده می‌داند. همچنین، در ایران مراحل پیچیده و دشواری برای پناهجویان افغانستانی وجود دارد. از جمله؛ ثبت‌نام‌های مکرر نزد سازمان‌های ‏‏‏دولتی، بدون عرضه هیچ خدماتی به افراد کم‌سوادی که قادر به درک این مراحل پیچیده اداری نیستند و وجود هزینه‌های ‏‏‏هنگفتی که پناهندگان توان پرداخت آن را ندارند.
با این حال برخی بر این باورند که در سال های اخیر، دولت ایران توانسته به تدریج سیاست‌هایی راهبردی در راستای تامین حقوق پناهندگان از جمله اتباع افغانستانی و عراقی ساکن در ایران اتخاذ کند و دسترسی به خدمات اولیه آموزشی، بهداشتی و معیشتی به پناهندگان را با کم‌ترین کمک مالی از جامعه بین‌المللی فراهم کند.
بدون شک تغییر وضعیت پناهندگان افغانستانی در ایران، نخست مستلزمِ بهبود شرایط اقتصادی در ایران است، چه این‌که صرفِ تغییر قانون بدون در نظر گرفتن شرایط و امکانات اقتصادی، برای ارتقائ حقوق پناهندگان کافی نیست و کشور پناهنده‌پذیر، نخست باید از منابع و امکانات لازم برخوردار باشد که بتواند، حقوق پناهندگان را تامین کند. در شرایط کنونی خود شهروندان ایرانی از بسیاری از حقوق شهروندی محرومند و به طور کلی ایران از شرایط خوبی برای پذیرش پناهنده برخوردار نیست. درست است که این دلیل بر نقض حقوق پناهندگان نمی‌شود، ولی نمی‌توان نسبت به واقعیات بی‌توجه بود.

حنجره‌ی تاریخ – شعری از فاطمه اختصاری

از سقفِ نم‌کشیده‌ی زندان‌ها
ماشینِ چرخ کردنِ انسان‌ها
فریادِ ناتمامِ خیابان‌ها
خون بود توی حنجره‌ی تاریخ

من شعله‌ی رسیده به بنزینم
چیزی به‌غیر درد نمی‌بینم
پروانه‌ایست در دلِ غمگینم
چسبیده بر صلیبِ خودش با میخ

مردم نگاه کرده و خاموشند
در فکر نان و بستر و آغوشند
خون است توی جام که می‌نوشند
با تکه‌هایی از جگرم بر سیخ

از خاطراتِ مبهمی از شادی
از بغضِ در گلو که فرو دادی
از عشق می‌نویسم و آزادی
با ناخنِ کشیده شده از بیخ

عشق و رابطه در زندان؛ «مت بازی» اسم رمز سرکوب/رضوانه محمدی

وقتی بحث عشق در زندان مطرح می‌شود احتمالا همگی به رابطه عاشقانه‌ی یک زن و یک مرد که از هم جدا افتاده فکر می‌کنند یا رابطه‌ی عاشقانه‌ی مادر و فرزندی و قاعدتا وقتی بحث از خانواده هم مطرح شود تنها یک خانواده غیرهمجنس را متصور خواهند شد.
اما حقیقت همواره می‌تواند چیز دیگری باشد. زنان هم در زندان می‌توانند عاشق یکدیگر شوند، یا مردانی که در بند دل به یکدیگر می‌بندند.
مدت‌هاست ادبیات مورد استفاده درون زندان به واسطه‌ی زندانیان سیاسی و عقیدتی به خارج از زندان هم کشیده شده، هر رابطه همجنسی در میان زنان زندانی «مت بازی» و در بین مردان با اصطلاحاتی چون «چاقال، فنچ و یا بچه» نامیده می‌شود.
این نامگذاری‌ها تنها از یک ذهنیت دگرجنسگرامحور نشات می‌گیرد که رابطه‌ی جنسی دو مرد باعث خدشه وارد شدن به «مردانگی» او خواهد شد و یا رابطه زنان با هم نیز چیزی جز «بازی» نخواهد بود. چرا که ذهن دگرجنسگرامحور برای فهم هر موضوعی همه چیز را در قالبی که به آن خو گرفته وارد می‌کند. پس در چشم او هر رابطه‌ای یک تای «مردانه» و «زنانه» نیاز دارد و خارج شدن از این حدود مایه‌ی «سرشکستگی» است.
عشق در زندان محدود به شنیده‌ها نیست، ممکن است همین حالا در زندانی اتفاق بیفتد. آن‌ها می‌توانند تا جایی موفق به پنهان کردن این رابطه شوند اما با عیان شدن آن قضاوت‌ها، طردها و شکایت‌ها به مسئولان زندان آغاز می‌شود. ممکن است افرادی که خود از نظام قضایی و قوانین مجازات اسلامی در ایران آسیب دیده‌ و محکوم شده‌اند در مقابل یک رابطه همجنس‌خواهانه دوباره به همان سیستم شکایت ببرند و یا حتی زندانبان کس دیگری شوند. خاطیان (زوج همجنس) مجازات می‌شوند و وجدان عمومی زندان آسوده از اجرای عدالت و جلوگیری از ترویج «فساد اخلاقی» آرام می‌گیرد. هموفوبیا آن چنان پیچیده و خاص نیست، می‌تواند با نام نهادن یک رابطه‌ی عاشقانه با عنوان «مت‌بازی» آغاز شود و یا می‌تواند به شکل اظهار تعجب و انزجار از عشق دو مرد دربیاید.
بهروز جاوید تهرانی، فعال حقوق بشر و زندانی سیاسی سابق پیشتر در مصاحبه‌ای از رابطه عاشقانه‌ای که در زندان شاهد بوده، گفت: «در موردی نامه‌های عاشقانه یک زوج عاشق در بازرسی ماهانه به دست زندان‎بان‌ها افتاده بود و به همین دلیل یکی از آن‌ها به بند دیگری منتقل شد. معشوقی که در بند ما باقی ماند، برای این که یار خود را برگرداند، اعتصاب غذا کرد و به هر در دیگری زد ولی نشد. در انتها نیز در اعتراض به این فراق، در دست‌شویی انگشت کوچک خود را با چاقو قطع کرد ولی این کار هم باعث نشد به یار خود برسد».
در مواردی این برخوردها می‌تواند به احضار، توبیخ، تنبیه، پرونده‌سازی و یا تبعید «خاطیان» از نظم دگرجنسگرامحور و مردسالار ختم شود.
15 سال قبل در بند یک زندان اوین، برخی از فعالان سیاسی پس از مشاهده‌ی رابطه میان یک زوج همجنس زندانی سیاسی در واکنشی سریع اقدام به جمع‌آوری امضا خطاب به نگهبانی اندرزگاه جهت انتقال این دو زندانی کردند. با درخواست سایر زندانیان موافقت شد و «خاطیان» به بند زندانیان با جرایم عمومی منتقل شدند.
نادیده گرفته شدن عشق همجنس به همین جا ختم نمیشود، به این فکر می‌کنم که اگر شخصا در ایران مانده بودم و قرار بود ۵ سال از عمرم را در زندان را بگذرانم، آیا جرات آشکارسازی گرایشم را داشتم؟ آیا می‌توانستم آشکارا در بند زنان از یار همجنس خودم (حتی یاری خارج از زندان) صحبت کنم؟ یا محکوم به آن می‌شدم که احساساتم را باید برای خودم و خلوتم نگاه دارم؟
برخورد زندانبان، قاضی و پاسیار زندان با من مشخص بود، من در نگاه آن‌ها «منحرف جنسی» بودم که همواره باید از دوربین‌ها تحت نظر گرفته می‌شدم، مبادا که ساحتی در زندان بر باد رود. اما همبندی‌هایم با من چه می‌کردند؟ می‌دانستم که شهروندان بهایی زندانی نمی‌توانند از نمازخانه‌ی زندان (یک فضای ۲ در ۳ متری) برای نیایش و عبادت استفاده کنند، وضعیت من چه بود؟ نجس بودم؟ باید از من رو می‌گرفتند و لمسم نمی‌کردند مبادا که گرگ خفته درونم بیدار شود؟ این‌ها می‌توانست تنها تصورات من باشد اگر که نمی‌دانستم نگاه عموم به رابطه‌ی میان دو همجنس چگونه است. حتی موضوع به اسلام و اعتقادات مذهبی نیز باز نمی‌گردد، بارها در زندگی شاهد آن بوده‌ام که افرادی که خود تمامی «گناهان» با تعاریف اسلامی را انجام می‌دهند یعنی مواردی چون شرب خرم و رابطه خارج از ازدواج و … را دارند، اما رابطه با همجنس خط قرمزشان است، گناه نیست، اما انحراف از دستورات اخلاقی است! کدام اخلاق؟ اخلاقی که از کودکی صدا و سیما، خانواده‌ها و کتب درسی پدرسالار و دگرجنسگرامحور برای آنان تعریف کرده است، آن جایی خط اخلاقیات کشیده می‌شود که حقوقی از خودشان نقض شود و رابطه با همجنس هرگز در این خطوط قرمز جایی نداشت.
روابط افراد همجنس در زندان همیشه تحت عنوان رابطه موقت داخل زندان تحقیر می‌شود. توجیه این افراد آن است که فضای تک جنسیتی، نیازهای جنسی و کمبودها می‌تواند افراد را به این سمت سوق دهد، روابطی موقت که پایداری هم ندارند. فرضا که درست باشد! آخرین رابطه‌ی شما با یک غیرهمجنس چقدر به درازا کشیده؟ یک شب؟ شش ماه؟ یک سال؟ شما با همه‌ی کسانی که با آنان وارد رابطه می‌شوید ازدواج می‌کنید؟ فرضا که به دلیل فضای تک جنسیتی افراد بیشتری به این سمت سوق داده می‌شوند، آیا اگر میلی به همجنس هر چقدر اندک در فرد وجود نداشت چنین امری ممکن بود؟
عموما چنین استدلالی از آن جا مطرح می‌شود که گرایش جنسی استاندارد دگرجنسگرایی فرض شده است یا زمانی که میل جنسی یک دوقطبی در نظر گرفته شود. انسان‌ها یا تماما دگرجنسگرا هستند و یا در مواردی (اندک) کاملا همجنسگرا. غافل از آن که اسپکتروم میل جنسی بسیار گسترده‌تر و همچنین متغیرتر است. گرایش جنسی می‌تواند در طول زندگی یک فرد ثابت نماند چرا که هر بار تعریف ما از خودمان دستخوش تغییر می‌شود. این تغییرات نه نشان از آن چه «هوسبازی» نامیده می‌شود است و نه طمع و نه کمبود.
انسان‌ها آزاد هستند که در طول این طیف گسترده حرکت کنند. اگر گرایش جنسی دیگران برای شما آزاردهنده، ترسناک و گریه آور است باید تعاریف ذهنی خودتان را دستخوش تغییری انقلابی کنید. دنیای خارج از زندان ذهن شما متنوع‌تر از چیزی است که متصور هستید.

باروری بر باد!/پانیذ قهرمانی

بدون شک آینده‌ی یک کشور در دست مردمان آن است، به شرطی که در جامعه حضور داشته و به جای آن که وبال جامعه باشند به سطحی از کیفیت در تولید و آفرینندگی هم رسیده باشند. هر قدر که بگوییم جمعیت دارای خاصیت مصرف‌کنندگی و از بین برنده‌ی منابع جهان است اما باز هم دولت‌ها چشم امید به نیروی کار و توانایی تولید مردمان خود دارند.
چندسالی است که در ایران صحبت از افتادن در تله‌ی سقوط جمعیتی می‌شود. اکنون بعد از حدود دو دهه که سیاست تنظیم خانواده، کنترل بارداری و ترویج فرزند کمتر در رسانه‌های مختلف می‌شد، اکنون چه اتفاقی افتاده است که سیاست‌ها با چنین سیر شتابانی در حال تغییر است؟
اگر نگاهی به پژوهش‌ها و سرشماری‌های گذشته بیاندازیم، می‌بینیم که جمعیت ایران از 9 میلیون نفر در سال 1290 به 75 میلیون نفر در سال 90 رسیده است. یعنی در طول یک قرن، جمعیت ایران به بیش از هشت برابر افزایش پیدا کرده است. جلوتر که بیاییم، از دهه‌ی پنجاه تا شصت با افزایش نرخ موالید روبه‌رو هستیم. اما از اواخر دهه‌ی شصت و به ویژه حدود سال شصت و هفت به بعد، نرخ موالید به طور قابل توجهی کاهش یافت و سیر نزولی پیدا کرد. این کاهش با اقدام دولت خصوصا با برنامه‌های تنظیم خانواده و ارائه‌ی ابزارهای جلوگیری از بارداری ناخواسته به خانواده‌ها همراه بود. به طوری که طی سال‌های 65 تا 70 متاثر از تغییرات اقتصادی-اجتماعی و فرهنگی جامعه‌ی ایران و دنبال کردن برنامه‌های تنظیم خانواده در کشور، میزان خام موالید نسبت به دوره قبل خود 31.5 درصد کاهش پیدا کرد. با تداوم این روند این عدد به 18.1 در هزار در طول دوره‌ی 90 تا 95 رسید.

باروری پایین‌تر از سطح جایگزینی

اکنون ایران با باروری پایین‌تر از سطح جایگزینی مواجه است که پیش‌بینی می‌شود این نسبت در آینده‌ی نزدیک به منفی برسد. بنابراین باروری پایین منجر به سالخوردگی جمعیت خواهد شد. سالخوردگی جمعیت نه تنها در دوران زندگی خودش ادامه می‌یابد بلکه از آن‌ جایی که فرزندی را جایگزین خود نمی‌کند، پس از خود نیز در جامعه استمرار پیدا می‌کند. در واقع این جمعیت سالخورده در آینده توانایی تولید فرزند نخواهد داشت. با تداوم این وضعیت پیش‌بینی می‌شود که در آینده با افزایش نرخ مرگ و به هم خوردن موازنه‌ی نرخ موالید و مرگ‌ومیر، رشد جمعیت منفی خواهد شد و بحران به طور جدی آغاز خواهد شد.
آنچه که افزایش جمعیت کهنسالان را به دنبال خود خواهد داشت، کاهش نسبت جمعیت واقع در سنین کار و فعالیت اقتصادی است. این مساله سبب می‌شود فشار کار و فعالیت اقتصادی بر روی جمعیت واقع در سنین کار بیشتر شود و بخش چشم‌گیری از منابع کشور به نگهداری و مراقبت از کهنسالان اختصاص یابد، بدون اینکه در ازای آن چیزی بازتولید شود.

وضعیت جاری ایران

اگر بخواهیم بدون نگاه به آینده و نرخ رشد، به وضعیت جاری جمعیت ایران نگاه کنیم می‌توانیم بگوییم که از نظر حجمی در مجموع اوضاع مناسب است و در حد ایده‌آل خود قرار دارد. اما در عمل که نگاه می‌کنیم این وضعیت چندان هم ایده‌آل نیست. چرا که عملا کشور در مسیر توسعه قرار نگرفته که هیچ، بلکه حدود دو دهه است که در بحران جمعیتی حاصل از موالید دهه‌ی شصت دست و پا می‌زند.
حجم جمعیت ایران حدود هشتاد و دو میلیون نفر است و اکثریت جامعه در دوران تولید و سن کار قرار دارند. دریچه‌ی جمعیتی ایران حدود بیست سال است که باز شده و یک فرصت استثنایی تاریخی را از نظر حجم نیروی انسانی در سنین کار و فعالیت برای کشور فراهم آورده است اما عملا این فرصت‌های بالقوه به علت سیاست‌گذاری‌های غلط و مسائل اجتماعی و اقتصادی تبدیل به بحران شده است. در واقع اگرچه ما تاکنون از وضعیت جمعیتی خوبی بهره‌مند بودیم این عامل موجب رشد اقتصادی و توسعه نشده است. علت این است که در ابتدا باید نیازهای اولیه و ضروری افراد جامعه برآورده و تامین شود تا این جمعیت را تبدیل به موتور محرکه‌ی ثروت و قدرت کند.

سیاست‌های دولت در جهت تشویق افراد به باروری

چندی پیش از گوشه و کنار شنیده شد که قرار است طرحی برای ازدواج اجباری جوانان به مجلس ارائه شود. به این صورت که ازدواج جوانان تا انتهای ۲۸ سالگی اختیاری است و پس از آن اگر کسی ازدواج نکرد باید ازدواج اجباری داشته باشد. خبر عجیبی بود که البته به عنوان یک خبر ساختگی از سوی یک نویسنده‌ی نامعلوم شناخته شد. با این حال، بار دیگر ذهن جامعه را به سمت مساله‌ی ازدواج و نرخ باروری و مداخله‌گری دولت در این امر کشاند.
دولت‌ها در دنیای امروز تلاش دارند که در مساله‌ی کنترل جمعیت و یا افزایش آن، سیاست‌ها و برنامه‌هایی را با توجه به اهداف خود به کار گیرند و افراد جامعه را برای پیاده کردن آن تشویق و ترغیب کنند. در کشور ما از نظر سیاست‌گذاری و برنامه‌ریزی درباره‌ی آینده‌ی جمعیت ایران همواره بر افزایش نرخ موالید تاکید شده است. اما همچنان بر سر اینکه چه میزان جمعیتی مطلوب این کشور است به توافق نرسیده‌اند. از سویی دیگر همچنان روشن نیست دقیقا چه امکانات و بسترهایی برای افزایش جمعیت باید فراهم شود.
برنامه‌های تشویقی فرزندآوری حدود نود سال است که در جهان در حال پیگیری است. می‌توان گفت که در فاصله سال‌های میانی جنگ اول و دوم جهانی همراه با از دست رفتن جمعیت زیادی از مردم جهان، افزایش جمعیت در دستور کار دولت‌ها قرار گرفت. اما چنین تشویق‌هایی چندان مورد استقبال مردم واقع نشد. زیرا لازمه‌ی فرزندآوری بیش از هر چیزی پذیرفتن فرهنگ داشتن فرزند بیشتر در نزد مردم است و بدون فرهنگ‌سازی و ایجاد زمینه‌های لازم نمی‌توان انتظار تغییر داشت.
دولت‌ها اغلب از دو رویکرد مستقیم و غیرمستقیم مایلند به این مقوله ورود کنند. تجربه نشان داده است که مداخله‌ی مستقیم دولت برای ازدواج، پاسخ‌گوی افزایش جمعیت موردنظر نیست و ممکن است تنها به ساخت یک خانواده بیانجامد نه لزوما افزایش باروری. بنابراین توصیه‌های دستوری و بسته‌های تشویقی به تنهایی تضمینی برای افزایش موالید نخواهد بود. اما در روش غیرمستقیم لازم است دولت با توسعه‌ی زیربناهایی چون اشتغال، موجبات رونق و رفاه و درنتیجه ازدواج و تشکیل خانواده را فراهم می‌سازد. بنابراین اگر بخواهیم سیاست افزایش جمعیت را دنبال کنیم این مساله نه با اجبار که با سیاست‌گذاری‌های مناسب اتفاق می‌افتد. در غیر این صورت پیامدهای منفی زیادی را برای جامعه به دنبال خواهد داشت.
از آن جایی که رشد جمعیت در گرو باور خانوار به رشد موالید و مسائل اقتصادی و چشم‌انداز آینده است، اتخاذ سیاست‌های دولت باید در راستای با خواسته و تمایلات افراد جامعه باشد. در غیر این صورت این سیاست‌ها با مقاومت روبه‌رو می‌شوند و در نهایت احتمالا شکست می‌خورند. این همان چیزی است که در ایران اتفاق افتاده است.
با اینکه یکی از مهمترین مشخصه‌های فرهنگی ایرانیان، نسبت بالای فراگیری و عمومیت ازدواج است اما امروزه با تغییرات سبک زندگی و شرایط محیطی، سن ازدواج زنان و مردان در مناطق مختلف کشور افزایش یافته است. به خصوص زمانی که چشم‌انداز آینده‌ی مردان به ویژه در ارتباط با اشتغال نامعلوم باشد، موقعیت مردان و زنان در ازدواج به خطر می‌افتد.
این در حالی است که دولت‌ها طرح‌های تشویقی ناکارآمدی را به زوجین پیشنهاد می‌کنند که مادام‌العمر نیست و آینده‌ی فرزندانشان را تامین نمی‌کند. در واقع هزینه‌های فرزندآوری از جنبه‌های مختلف آن قدر زیاد است که کسانی که مایل به فرزندآوری هستند نیز نمی‌توانند در این مسیر با اطمینان گام بردارند.
بنابراین مادامی که بسترهای ازدواج و فرزندآوری فراهم نشود و افراد از بهداشت ارزان، آموزش مناسب، رفاه عمومی، مسکن و شغل امن برخوردار نباشند، هیچکدام این طرح‌های تشویقی و تنبیهی جبران کمبود جمعیت را نخواهد کرد. بر این اساس دولت تنها در صورتی می‌تواند افراد را تشویق به باروری کند که منافع فردی آن‌ها در مقابل مصالح اجتماعی به رسمیت شناخته شود.

چرا سیاست‌های مداخله‌گرانه دولت برای ارتقای باروری تاثیر ندارد

در اوایل دهه‌ی هفتاد همراه با پیگیری سیاست تنظیم خانواده، سیاست کاهش جمعیت سال‌ها در مراکز بهداشتی درمانی، رسانه‌ها و سایر مراکز با شعارهایی چون «فرزند کمتر، زندگی بهتر» تبلیغ و ترویج می‌شد. در این راستا مردم به تدریج آموختند که فرزند کمتر به واقع مایه‌ی زندگی بهتر است. در حقیقت جهانبینی جمع کثیری از مردم با توجه به رشد مدرنیته و شهرنشینی در ایران و همچنین نظارت دولت در دوره‌های قبل به این سمت رفته بود که داشتن فرزند زیاد در ایده‌ال‌ترین شرایط مالی هم قابل قبول نیست. حال به نظر نمی‌رسد تغییر این جهان‌بینی کار راحتی باشد.
اگرچه همواره دیده می‌شود که افراد فقیر بیشتر اقدام به فرزندآوری می‌کنند، با این حال مسائل اقتصادی همچنان اولین و محکم‌ترین دلیل کاهش ازدواج و نرخ موالید در ایران است. مسائلی که از بحران‌های مختلفی چون بیکاری و افزایش هزینه‌های زندگی در زمینه‌ی بهداشت، آموزش، مسکن و … ریشه می‌گیرد. هم اکنون در محروم‌ترین نقاط کشور نیز خانواده‌ها استانداردهای یک زندگی راحت را می‌شناسند و امکانات بهداشتی و آموزشی مناسبی را برای فرزندانشان خواستارند. حالا وضعیت به شکلی است که خانواده‌ها تا زمان ازدواج فرزندان و پس از آن نیز مجبورند برای آن‌ها هزینه کنند.
در سال 1335 که اولین سرشماری در کشور انجام شد فقط 15 درصد جمعیت کشور سواد خواندن و نوشتن داشتند. اما امروز بیش از 85 درصد جمعیت کشور باسواد و بخش قابل‌توجهی هم تحصیل‌کرده هستند. بنابراین با ارائه برخی مشوق‌های ناکافی نمی‌توان به افزایش قابل توجه باروری امیدوار بود. چون جامعه در سطح خرد یعنی خانواده، منافع و ضررها را به خوبی تشخیص می‌دهد و تصمیم‌گیری‌های مستقلی فارغ از سیاست‌های کلان دارد.
بالا رفتن سن ازدواج هم مساله‌ی دیگری است. ادامه تحصیل و یافتن یک شغل مناسب و ثبات یافتن در آن باعث شده است که سن ازدواج زنان و مردان افزایش پیدا کند که این امر به خودی خود باروری را با تاخیر روبه‌رو خواهد کرد. بنابراین مشکل جوانان نیست که حداقل نیازهای آن‌ها برای داشتن شغل و مسکن تا دوران میانسالی برطرف نمی‌شود.
از طرف دیگر تحصیل و اشتغال زنان در فعالیت‌های خارج از منزل در تعارض جدی با فرزندآوری آن‌ها است. این مشکلات در اواخر دوره‌ی بارداری و پس از زایمان به نحو چشم‌گیری خود را نشان می‌دهد. در این دوران زنان دانشجو و شاغل نیازمند کمک‌های مختلفی از سوی همسر و نهادهایی هستند که در آن‌ها کار می کنند یا به تحصیل اشتغال دارند.
این در حالی است که متولیان امر به جای بسترسازی برای بهبود وضعیت زنان، دائما در حال تحقیر و تبلیغ ناکارامدی آنان در جامعه هستند و تاکید دارند که کار اصلی زن بچه‌آوری است! آن‌ها می‌خواهند از این طریق زنان را وادار به فرزندآوری کنند. این سیاست نیز نه تنها تاثیری بر زنان ندارد، بلکه روی‌گردانی و سرخوردگی اجتماعی آن‌ها را بیشتر می‌کند که این خود در تعارض با داشتن امید و انگیزه‌ی کافی برای داشتن فرزند در این جامعه است. بنابراین به جای تبلیغ این امر، لازم است دولت نیازمندی‌های زنان را در زمینه نگهداری از کودک خردسال، ایجاد شرایط انعطاف‌پذیری در تحصیل و کار و مرخصی زایمان برای زن و مرخصی برای همسر و تسهیلات لازم دیگر را فراهم آورد.
شاید بتوان تمام این‌ عوامل را تحت جنبه‌های روانی و عدم انگیزه‌ی افراد برای داشتن فرزند قرار داد. اکنون که روح غالب بر جامعه و جوانان یاس و ناامیدی از بهبود اوضاع چه برای خود، چه برای اطرافیانشان است، آن‌ها چگونه می‌توانند اقدام به آوردن کودکی دیگر به این شرایط کنند و نسبت به آینده‌ی او بی‌تفاوت باشند؟ آن‌ها دریافته‌اند که انسان و کرامت انسان در این جامعه در زیر بار کار بسیار و به نتیجه نرسیدن اهداف و آرزوهایشان در حال زوال است.
این‌ها فضایی نومیدانه و هراسناک است که افراد را وامی‌دارد به فکر راه‌حل‌های بازدارنده بیافتند.

سخن پایانی

عوامل بسیاری در کاهش نرخ زاد و ولد در ایران موثر است. عواملی چون تورم، بیکاری، بی‌ثباتی، نگرانی‌های اقتصادی و بالارفتن هزینه زندگی و تربیت فرزندان، افزایش نگرانی‌های تربیتی، شهرنشینی، تحرک اجتماعی زنان، تحول در ازدواج و طلاق، تحولات هویتی، مصرف‌گرایی و عوامل سیاسی.
انتظار می‌رود که دولت بسترسازی مناسبی برای جلب اطمینان افراد جامعه به آینده‌ی بهتر و افزایش باروی را فراهم آورد. همچنین به جای طرح‌های تشویقی ناکافی و محدود، به طرح‌های تشویقی مادام‌العمر روی بیاورد. طرح‌هایی که نیازهای اصلی فرزندان را در آینده به طور تاثیرگذاری برطرف کند.
پذیرش مهاجرین نیز یکی از راه‌حل‌های موجود است که در بسیاری از کشورها انجام می‌شود. این کار در صورتی امکان‌پذیر است که ایران در سیاست‌های کلان خود تجدیدنظر کند و تحمل پذیرش تنوع و تغییر در بافت جامعه‌ی خود را داشته باشد. چرا که تغییر در بافت جمعیتی لازمه‌ی مهاجرپذیری است و کشور ما، تنوع اقوام و مذاهب بومی ایران را برنمی‌تابد چه رسد به پذیرش دیگران.

مشاغل سخت و زیان آور؛ داستان غم انگیز و سرگیجه آور بازنشستگی کارگران/کیومرث امیری

امیدی که به ناامیدی ختم می‌شود
مشاغل سخت زیان‌آور به ده‌ها شغل و حرفه‌ای اطلاق می‌شود که با توجه به صدمات و لطمات جسمی و روانی که حین کار برای کارگران ایجاد می‌کند از دیدگاه قانون و از حیث سنوات و سوابق خدمتی یک سوم سنوات را در مدت زمان خدمت افزایش می‌دهد و بر اساس قانون کار، کارگرانی که به کارهای سخت و زیان‌آور مانند کار در معادن، کار در بیمارستان‌های روانی، کار در ندامتگاه‌ها، حرفه‌ی خبرنگاری و … مشغول‌اند می‌توانند بر اساس قانون مشاغل سخت و زیان‌آور در صورتی که دارای 20 سال سابقه کار متوالی و یا 25 سال کار متناوب در تصدی مشاغل سخت و زیان‌آور بر پایه‌ی این قانون باشند با احتساب 30 سال سابقه پرداخت حق بیمه با توجه به سوابق سنوات ارفاقی ناشی از مشاغل سخت و زیان‌آور بازنشسته شوند و مازاد حق بیمه سنوات ارفاقی در این قانون به عهده کارفرما بوده و سازمان تامین اجتماعی طبق قانون باید مازاد حق بیمه را از کارفرما اخذ و در صورت خودداری کارفرما حتی از راه قوه‌ی قهریه این حق خود را وصول کند.
در حالی که این امر جز در موارد بسیار محدود اتفاق نخواهد افتاد و سازمان تامین اجتماعی تا قبل از وصول آنچه اشاره شد کارگر را بازنشسته نمی‌کند و این امر باعث تضییع حق کارگر و عقب افتادن بازنشستگی او شده، او را تحت فشار قرار داده و ناچار می‌کند تا مبلغ مذکور را که گاه مبالغ کلانی هم هست به جای کارفرما پرداخت کند، که در بیشتر موارد به دلیل عدم توانایی کارگر در پرداخت وجه مورد اشاره ماه‌ها و سال‌ها و گاه برای همیشه، این دسته کارگران بازنشسته نمی‌شوند و به این ترتیب کارگرانی که روزی مزایای مشاغل سخت و زیان‌آور برای‌شان رویای شیرین و امیدوارکننده‌ای بود حین بازنشستگی دچار سرگیجه و ناکامی و در نتیجه ناامیدی می‌شوند تا جایی که گاه این مشکل باعث می‌شود حقوق کارگران تضییع شده و یا حتی به دلیل عدم توانایی در پرداخت مبلغ مورد اشاره عمرش کفاف بازنشسته شدن را به او ندهد.
شرح پروسه‌ی استفاده کارگران از مزایای مشاغل سخت و زیان‌آور این سال‌ها به داستان غم‌انگیز و رنج‌آوری برای این دسته از کارگران که در مشاغل سخت و زیان‌آور به کار اشتغال داشته‌اند شده است که دل انسان را به درد می‌آورد.
کارگری سال‌ها با چنین رویای شیرینی در مشاغل سخت و زیان‌آور مشغول کار بوده و رنج و سختی آن را تحمل نموده با امید به این که با استفاده این قانون در موقع مقرر و با لحاظ دادن مواد این قانون با 20 سال سابقه پرداخت بیمه که طبق این قانون بایستی 30 سال محاسبه شود بازنشسته شود و برای بازنشسته شدن با استفاده از مزایای این قانون به اداره کار و رفاه اجتماعی مراجعه می‌کند ولی متاسفانه مشکلات از این جا گریبانش را می‌گیرد در حالی که هیچ راه برگشتی هم ندارد.
متاسفانه ظرف چهار دهه‌ی گذشته به بهانه‌های واهی مدام شاهد تغییر قوانین کارگری به سود کارفرمایان و به زیان کارگران بوده‌ایم که می‌توان به حذف قانون اجباری بودن بیمه‌ی کارگران توسط کارفرماها در سطوحی که قانون جدید اشاره دارد، تقلیل و تغییر شرایط فراهم نمودن وسایل ایمنی حین کار برای کارگران به طوری که روزی نیست شاهد مرگ و یا زخمی شدن یک یا چند کارگر به دلیل فقدان ایمنی در محل کار در کشور نباشیم و بسیاری تغییرات دیگر که با تغییر هر یک از این قوانین باری بر بر مشکلات کارگران اضافه شده است و پیش از هر چیز حقوق حقه و بدیهی کارگران که در قانون کار موجود و مطرح بوده است به حراج گذاشته شده و باعث شده کارگران از بسیاری حقوق قانونی خود باز بمانند. متاسفانه این تغییر مکرر قوانین کار معضلات بزرگی را برای کارگران در همه زمینه‌ها ایجاد کرده است و روز به روز هم قوانین به زیان کارگران تغییر پیدا می‌کند.
ماجرای بازنشستگی کارگران با استفاده از قوانین و مزایای کار سخت و زیان‌آور را از زبان یک تن از این کارگران بشنویم. او می‌گوید:
«من 60 سال سن و بیش از 18 سال سابقه پرداخت حق بیمه داشتم که 10 سال از این 18 سال را در کار سخت و زیان‌آور بیمه پرداخت کرده بودم و بابستی 5 سال به سوابقم اضافه می‌شد که در آن صورت شرایط بازنشستگی شامل حالم می‌شد. پس برای استفاده از 10 سال سابقه کار سخت و زیان‌آور که به باقی سابقه افزوده شود و بازنشسته بشوم به اداره کار و رفاه و امور اجتماعی مراجعه کردم. در آنجا پس از اخذ مبلع 60 هزار تومان به من گفته شد 6 ماه باید در نوبت بمانم تا تحقیقات انجام شود و اگر در تحقیفات معلوم شود دارای شغل سخت و زیان‌آور بوده‌ام باید کارفرما هم آن را تائید کند.
زمان از شش ماه هم بیشتر شد و بعد از آن به من گفتند شغل شما در کمیسیون بدوی این اداره به عنوان شغل سخت و زیان‌آور شناخته و تایید شده است، اما باید کارفرما هم آن را تایید کند که من در شغل مورد تقاضا اشتغال داشته‌ام. معلوم نشد وقتی که قرار است کارفرما تایید کند اداره کار و رفاه چه زحمتی است که به خودش می‌دهد. از آنجایی که این مورد برای کارفرمایان بار مالی دارد اکثراً از تایید آن برای کارگران سرباز می‌زنند. علاوه بر آن با گذشت زمان، بسیاری از کارگاه‌ها به ویژه در شرایط بحرانی کشور تعطیل شده و یا کارفرماها وجود ندارند که کارگر به آنها مراجعه کند. این مشکل دستکم شصت هفتاد تن از کارگرانی است که در مشاغل سخت و زیان‌آور مشغول کار بوده‌اند ولی اکنون کارگاه‌های آنها تعطیل و وجود خارجی ندارند.
به هر تقدیر کارفرما کار سخت و زیان‌آور من را تایید کرد و پس از آن با نامه‌ای که از اداره تعاون رفاه اجتماعی به دستم دادند به سازمان تامین اجتماعی مراجعه کردم. در سازمان تامین اجتماعی با بررسی سوابقم معلوم شد از مجموع 10 سال فعالیت در شغل سخت و زیان‌آور تنها سه سال از آن در اوراق بیمه تامین اجتماعی ذکر شده و بقیه سال‌ها «کارگر ساده» به عنوان شغل قید شده است و جزو کار سخت و زیان‌آور محسوب نمی‌شود. لذا سازمان تامین اجتماعی با توجه سوابق به جای 5 سال کمتر از دوسال سابقه کار سخت و زیان‌آور را تایید کرد و آن دو سال را هم به دلیل متوالی نبودن کل سوابق بیمه‌ای، نصف محاسبه کرده و در مجموع از 10 سال سابقه کار در مشاغل سخت و زیان‌آور تنها کمتر از یک سال آن تایبد شد که بابت مازاد آن کارفرما بایستی مبلغ حدود 2 میلیون تومان به تامین اجتماعی پرداخت می‌کرد و تا این مبلغ پرداخت نشود خبری از صدور حکم بازنشستگی برای من نخواهد بود.
سازمان تامین اجتماعی علی‌رغم آنکه در این جور موارد با کارفرماهای خرده‌پا جهت اخذ این مابه‌التفتاوت برخورد می‌کند ولی در رابطه با کارفرماهای دارای نفوذ عملاً اقدامی نمی‌کند.
تامین اجتماعی بدهی کارفرما را به آنها ابلاغ کرد ولی در حالی که بیش از یک ماه از تاریخ ابلاغش گذشت، اما کارفرما گوشش بدهکار نبود. از این طرف سازمان تامین اجتماعی آب پاکی را روی دست من ریخت. به این معنی که برای وصول مبلغ فوق از کارفرمای من عملاً کاری از دست‌شان ساخته نیست. البته در این گیرودار تامین اجتماعی هم بدش نمی‌آید دیرتر کارگر را بازنشسته کند چرا که به نفعش خواهد بود.
زمانی که از تامین اجتماعی ناامید شدم به ناچار و برخلاف میل باطنی‌ام رفتم سراغ کارفرمایم. آنجا به من گفتند بیایید با هم معامله بکنیم و گفتند تو برو دو میلیون تومان را پرداخت کن بعدها ما نصف آن را به تو پرداخت خواهیم کرد.
ناچار دومیلیون تومانی را که کارفرما می‌بایست پرداخت می‌کرد خودم پرداخت کردم».
این حکایت تلخ و تحقیرآمیز در اشکال عذاب‌آور و بغرنج دیگری سرنوشت هزارها کارگری است که سالیان دراز در مشاغل سخت و زیان‌آور مشغول کار و فعالیت بوده و امید داشتند قانون در حق آنها اعمال شود. متاسفانه امروز در ایران کارگران با مشکلاتی به مراتب سخت روبرو هستند.
مشکلاتی که کمترین حقی را به آنها نمی‌دهد و حقوق پیش پا افتاده‌ی کارگران را زیر پا می‌گذارد و به دلیل مشکلات بیکاری وحشتناک در جامعه، نداشتن متولی و … یا دم نمی‌زنند و یا به خاطر کوچکترین اعتراضی از کار بیکار شده و از زندگی ساقط می‌شوند.

دکتر سیما سمر؛ ارزش ها و قوانین حقوق بشری مرز نمی شناسند/ علی کلائی

تاکیدش بر حقوق بشر و لزوم اجرای آن است و می‌گوید که اگر کرامت انسانی مهاجران مراعات نشود، عملا تخطی از حقوق بشر اتفاق می‌افتد. او دکتر سیما سمر، نماینده ویژه رئیس جمهور و وزیر دولت در امور حقوق بشر افغانستان است.
مسئله مهاجران افغانستانی و آنچه بر آنها می‌گذرد موضوع ویژه این شماره ماهنامه خط صلح است. از این رو بر آن شدیم که بتوانیم با دکتر سیما سمر، وزیر امور حقوق بشر افغانستان که حدفاصل سال‌های 2001 تا 2002 نخستین وزیر امور زنان این کشور بوده، گفتگویی را ترتیب دهیم. گفتگویی که ابتدا از تعداد مهاجران افغانستانی در ایران پرسیده شد، اما ایشان گفتند که آمار مشخص و دقیقی وجود ندارد و تاکید کردند که «من فکر می‌کنم هیچ کس تعداد دقیق را نمی‌داند».
دکتر سمر همچنین ضمن ذکر این مسئله که فقر و امنیت، دو عامل اصلی مهاجرت افغانستانی‌ها به خارج از این کشور است، گفت که «در کشورهایی که جنگ باشد، بیشترین بودجه در مسائل نظامی مصرف می‌شود. خدمات اجتماعی به عنوان مسئله اساسی در نظر گرفته نمی‌شود و فقر مردم بیشتر می‌شود».
این وزیر زن افغانستانی که دغدغه‌ی اساسی خود را حقوق بشر عنوان می‌کند در خصوص پیوندهای فرهنگی میان دو کشور می‌گوید که لازم است در این گفتگوها هر دو طرف «تعهد سیاسی و صداقت جدی» داشته باشند.
مدافع دیرپای حقوق بشر و رئیس سابق کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان همچنین در پاسخ به پرسشی که از الزام یا لطف بودن پذیرش مهاجران توسط کشورها می‌پرسد، می‌گوید که «الزام به نظر من دیدگاه درستی است» و ادامه می‌دهد که «این مهاجرپذیری یک کار انسانی و کاری برای احترام به کرامت انسان است. کرامت انسان هر جایی زیر سوال برود و از آن تخطی بشود، کار درست نیست این مسئله عملا از دید من مرز ندارد».
او در پایان هم با ذکر لزوم رعایت بشر تاکید می‌کند که «ارزش‌ها و قوانین حقوق بشری قوانین و ارزش‌هایی هستند که مرز نمی‌شناسند و اساس زندگی انسان با حفظ کرامت انسانی را مطرح می‌کنند».
مشروح گفتگوی خط صلح با دکتر سیما سمر، وزیر دولت در امور حقوق بشر افغانستان را در زیر می‌خوانید:

آیا آمار دقیقی نزد نهادهای حکومتی یا مستقل افغانستانی در خصوص تعداد شهروندان افغانستانی مهاجر به ایران وجود دارد؟

تا جایی که من خبر دارم، متاسفانه ما تعداد واقعی مهاجران افغانستانی در ایران را نمی‌دانیم. من مستقیما مسئولیتی در این حوزه نداشتم و ندارم. وزارت مهاجران افغانستان در این خصوص مسئولیت دارد. اما من فکر می‌کنم هیچ کس تعداد دقیق را نمی‌داند.

یعنی هیچ عدد مشخصی وجود ندارد؟

خیر. چندی قبل که معین وزارت خارجه ایران در کابل بود، گفت که در حدود چهار میلیون افغانستانی در ایران مهاجر هستند. ولی تعداد واقعی مهاجران در ایران مشخص نیست چون ممکن است یک تعداد آن‌ها هیچ راجستر نباشند.

جنگ‌های داخلی و در ادامه حمله‌ی آمریکا به افغانستان از دلایل اساسی شروع موج مهاجرت مردم افغانستان به ایران است، به جز این دلایل چه دلایل دیگری مردم افغانستان را به سمت ایران می‌‌کشاند؟

یکی از مشکلات عمده‌ای که مهاجران مجبور هستند چه در ایران چه در پاکستان یا در کشورهای دیگر باقی بمانند، مسئله عدم و محدودیت امنیت در افغانستان است. همه می‌دانیم که متاسفانه جنگ همچنان در افغانستان ادامه دارد. مشکل دیگر هم مشکل فقر و بیکاری در افغانستان است. شما می‌دانید که در کشورهایی که جنگ باشد، بیشترین بودجه در مسائل نظامی مصرف می‌شود. خدمات اجتماعی به عنوان مسئله اساسی در نظر گرفته نمی‌شود و فقر مردم بیشتر می‌شود. چون خدمات اجتماعی به شکل درست آن ارایه نمی‌شود بنابراین تعداد اطفال در فامیل‌ها زیاد شده که خود باعث ازدیاد فقر می‌شود. البته تعداد زیاد مهاجران که از سابق در ایران موجود به دلیل عدم ثبات در کشور در آن جا باقی مانده است اما من به هیچ صورت موجودیت مهاجران جدید را نیز رد نمی‌کنم.

با این نگاه از نظر شما، فقر مسئله محوری است؟

فقر و امنیت. بچه‌های جوانی که در ایران زندگی می‌کنند، بیشتر کارگر هستند. متاسفانه در ایران، پاکستان و در کشورهای عربی ما تعداد زیادی کارگر افغانستانی داریم.

پرسش اینجاست که وضعیت کاری سخت و طاقت‌فرسای شهروندان افغانستانی در ایران و وضعیت نامناسب سکونت و اقامت آن‌ها چقدر در افغانستان پیگیری و اطلاع رسانی می‌شود؟

نمی‌دانم که تعداد افراد درگیر این مشکل و مسئله چقدر است. توقع می‌شود که کارگران چه به صورت قانونی و چه به صورت دیگر در ایران و افغانستان و پاکستان و هر جای دیگر، زندگی با کرامتی داشته باشند و با آن‌ها به عنوان انسان با کرامت برخورد بشود. کرامت انسانی آن‌ها مراعات بشود. به خاطر این که اگر کرامت انسانی آن‌ها مراعات نشود، در هر جایی که باشد، عملا تخطی از حقوق بشر است.

نهادهای حقوق بشری در افغانستان یا ایران و نهادهای دیگر وابسته به سازمان ملل تا چه حد نسبت به وضعیت مهاجران در ایران حساسیت دارند؟ و آیا فعالیت‌های بین‌المللی در زمینه‎ی پیگیری وضعیت مهاجران در اردوگاه‌های سکونت اجباری مانند سفیدسنگ انجام شده است؟

من از سال 1990 که به ایران رفتم، دیگر ایران را ندیده‌ام. تا واقعیت‌های عینی و وضعیت جامعه را نبینم نمی‌توانم قضاوت کنم. ولی واقعیت این است که متاسفانه خبرهای بسیار تکان‌دهنده و بدی می‌رسد. البته خبرهای خوب هم هست. اما خبرهایی هم هست و مثالش وقایعی است که اخیرا رخ داده است (واقعه هریرود). اما من نمی‌توانم قضاوت بکنم. نهادهای حقوق بشری البته در افغانستان با آزادی‌های که ما داریم، فعالیت‌های‌شان آزادتر است. ولی دقیق وضعیت داخل ایران را نمی‌دانم. چون ایران از زمانی که من رئیس کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان بودم، برای مدتی نهادی به نام حقوق بشر اسلامی ایران داشت که زیر مجموعه‌ی وزارت خارجه ایران بود. وقتی که احمدی نژاد رئیس جمهور شد، عملا همان دفتر و این نهاد هم بسته و تعطیل شد. بنابراین من زیاد تماس ندارم. با وجود که تلاش کردیم که با نهادهای حقوق بشری در ایران به تماس باشیم اما متاسفانه موفق نشدیم.

دو دیدگاه وجود دارد. یک دیدگاه ایران را ملزم به پذیرش مهاجران می‌داند. و دیدگاه دیگر می‌گوید که ایران لطف می‌کند که مهاجران را می‌پذیرد. به نظر شما کدام دیدگاه ناظر به قوانین بین‌المللی و کنوانسیون‌ها و معاهدات حقوق بشری دیدگاه درستی است؟

الزام به نظر من دیدگاه درستی است. چون من خودم برای سال‌های طولانی در پاکستان مهاجر بودم. این مهاجرپذیری یک کار انسانی و کاری برای احترام به کرامت انسان است. کرامت انسان هر جایی زیر سوال برود و از آن تخطی بشود، کار درست نیست. این مسئله عملا از دید من مرز ندارد. حتی اگر آن را لطف یک کشور در نظر بگیریم، این لطف جزئ کارهای انسانی و بشردوستانه است. درست است که مرزها محترم است، اما همه‌ی ما انسان هستیم. هر انسانی که دچار مشکل باشد، انسان دیگر می‌بایستی به او کمک کند. این دیدگاه من است. من از طرف قوانین بین‌المللی سخن نمی‌گویم. مهاجران افغانستانی در زمان‌هایی که شرایط ایران بسیار سخت بوده مثلا زمان جنگ ایران و عراق در ایران حضور داشتند و کار اقتصادی با مزد کم را انجام می‌دادند. این مسئله هم مطرح است و مهم است. تصور من این است.

ایران و افغانستان پیوندهای زبانی، فرهنگی، تاریخی بسیاری با همدیگر دارد. اما حضور شهروندان افغانستانی در ایران بحث‌هایی را میان میهمان و میزبان ایجاد کرده است. فکر می‌کنید ریشه این بحث‌ها و مسائل کجاست؟

مرزهایی که کشیده شده در اطراف ما، سلسله مسائلی را هم ایجاد می‌کند. می‌خواهم بگویم که در شرایطی که ایران قرار دارد، از آن‌ها تشکر بکنم که مهاجران ما را جا داده. همه ما می‌دانیم که فشار بر ایران فوق‌العاده زیاد است. در شرایطی که ما در افغانستان قرار داریم اگر قرار باشد که کشورهای همسایه ما مهاجران افغانستانی را به کشور ما بازگردانند، نمی‌دانم که ما چقدر می‌توانیم از این مهاجرانی که به کشور بر می‌گردند استقبال بکنیم. میلیون‌ها مهاجر افغانستانی در ایران و پاکستان هستند. باید از مردم ایران و پاکستان تشکر بکنیم که به مردم افغانستان جا و پناه دادند. در پهلوی این که در کار اقتصادی کشورهای همسایه‌مان مفید هستند.

چطور می‌توان از این پیوند فرهنگی به پتانسیلی برای ارتباطات بیشتر میان این دو کشور استفاده کرد؟

فراموش نکنیم که بین ایران و افغانستان به دلیل روابط فرهنگی، زبانی و مذهبی پیوندهای بسیاری وجود دارد. مشخص هم هست که استان‌های مرزی دو کشور چقدر تحت تاثیر یکدیگر قرار دارند. مثلا هرات نمی‌شود که تحت تاثیر مشهد نباشد، اما مشهد تحت تاثیر هرات نباشد. این‌ها بر همدیگر تاثیر گذارند. باید ایران و افغانستان بنشینند و صادقانه صحبت کنند که مشکل اساسی در کجاست. خود مردم و حکومت‌های ایران و افغانستان تصمیم بگیرند که مشکلات موجود را چگونه حل بکنند. باید تعهد سیاسی و صداقت جدی در این حوزه وجود داشته باشد. و این کار ناممکن هم نیست در صورت با صداقت به مسلع به عنوان یک مسئله انسانی و حقوق بشری دیده شود.

شما نخستین وزیر امور زنان در افغانستان بودید. یک مسئله اساسی در خصوص حقوق شهروندان افغانستانی در ایران، بحث زنان افغانستانی در ایران است. آیا شما اطلاعی از وضعیت آن‌ها دارید؟ به خصوص حال که در شرایط کرونا هم هستیم. ارزیابی و نگاه خود را بفرمایید.

من آمار و اطلاعات مشخصی ندارم. در وزارت زنان هم تنها به مدت شش ماه در سال 2002 بودم. از آن زمان هم سال‌ها گذشته است. در شرایط فعلی هم نمی‌توانم خیلی قضاوت بکنم چون همه چیز در دسترس نیست و اطلاعات من کافی نیست.

شما یک فعال حقوق بشر بین‌المللی هستید. مهاجران در ایران چه حقوق اجتماعی ای باید داشته باشند که با نرم‌های بین‌المللی تطابق داشته باشد؟

در هرکشوری متفاوت است. در ایران به گفته معین وزارت خارجه ایران، حتی در شرایط کرونا خدماتی که برای ایرانیان به قیمت نازلی ارائه می‌شود، مهاجران افغانستانی هم می‌توانند از همان‌ها استفاده کنند. ولی زمانی که کرونا در ایران از قم شیوع پیدا کرد، تعداد زیادی از مهاجران افغانستان که اکثریت مطلق‌شان بچه‌های جوانی است که برای کار به ایران رفته بودند ترسیدند و شروع به بازگشت به افغانستان کردند و ادعای تعدادی از آن‌ها این بود که خدمات پزشکی برای ما در ایران به خوبی ارائه نمی‌شود. این ادعای آن‌هاست و من نمی‌خواهم در وضعیتی قرار بگیرم که قضاوت بکنم. خدمات اجتماعی مثل حق کار با کرامت برای مهاجران از هر کشوری که باشند باید باشد. در ایران مهاجران عراقی هم هستند. اگر اساس برخورد احترام به کرامت انسانی باشد مشکلی ایجاد نخواهد شد.

در خصوص مسئله‌ی اعطای تابعیت به فرزندان حاصل از مادر ایران و پدر افغانستانی نظرتان چیست؟ اطلاعی از این مسئله و مشکلات آن دارید؟

یکی دو مسئله ما داشتیم که شکایت کرده بودند. مادرانی که ایرانی بودند و پدرانی که افغانستانی بودند. آن‌ها برای این مسئله تابعیت مشکلاتی را داشتند. ولی بیش از دو سه مورد در تمام این سال‌ها بیشتر نداشتیم. نمی‌دانم که قوانین ایران در این رابطه چیست. در کشورهای اروپایی و آمریکایی زمانی که یکی از والدین شهروند آن کشور باشد، فرزندان‌شان به صورت اتوماتیک شهروندی آن کشور را می‌گیرد.

براساس اطلاعاتی که شما دارید، تا چه حد سطح زندگی شهروندان افغانستانی در ایران با آنچه که زندگی با رفاه و حفظ کرامت انسانی شناخته می‌شود مطابقت دارد؟

خانواده‌هایی که پدر و مادر آن کار خوبی داشته باشند، از رفاه خوبی هم برخوردار هستند. مثلا پزشکانی که در ایران بودند. پزشکان افغانستانی که در زمان جنگ ایران و عراق در ایران بودند، درآمد خوبی داشتند. اما کسانی که در کوره‌های آجرپزی یا در سنگ‌بری‌ها کار می‌کنند یا کسانی که در مرغداری و این‌ها کار می‌کنند و اسناد هویتی قانونی و مشروع هم ندارند، طبیعی است که درآمد خوبی نداشته باشد. البته ممکن است که صاحب کارهای خوبی هم داشته باشند و یا نداشته باشند. همه جا انسان‌های فرصت طلب وجود دارد که از مجبوریت انسان‌ها سوئ‌استفاده را بکنند.

در پایان اگر نکته‌ای را لازم می‌دانید بفرمایید.

با تشکر از شما، من بازهم تاکید می‌کنم که ارزش‌های حقوق بشری، ارزش‌های اصلی و اساسی است. ما مسلمان هستیم. در هیچ جای قرآن و دین مبین اسلام نیامده است که شما نمی‌توانید قوانین دیگری وضع بکنید. ارزش‌ها و قوانین حقوق بشری قوانین و ارزش‌هایی هستند که مرز نمی‌شناسند و اساس زندگی انسان با حفظ کرامت انسانی را مطرح می‌کنند. و این ارزش‌ها هیچ منافاتی با هیچ دین و مذهبی از دیدگاه من ندارد. ما اگر از زاویه این ارزش‌ها نگاه بکنیم، در رابطه با مناسبات مهاجران میان ایران و افغانستان، همه مشکلات ما حل می‌شود. حق هر دو ملت این است که در رفاه باشند. یادم هست که زمانی که کوچک بودم در زمان محمد داوود خان، مردم افغانستان برای کار به ایران می‌رفتند. چرا این مناسبات را انسانی‌تر، مشروع‌تر و قانونی‌تر نسازیم؟
من طرفدار این هستم که اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر و کنوانسیون‌های الحاقی آن در خصوص مهاجران افغانستانی در ایران اجرا شود. البته این باید با قوانین هر کشوری تطبیق داده شود. اگر قوانین کشورها بر اساس این ارزش‌های انسانی و کرامت انسانی باشد، مشکلی نخواهد بود.

با سپاس از وقتی که در اختیار خط صلح قرار دادید.