قطعات معلق؛ داستان کوتاه: سام عقابی، نقاشی: فروک، شعر: رضا اکوانیان

اخرین به روز رسانی:

آوریل ۲۱, ۲۰۲۶

قطعات معلق؛ داستان کوتاه: سام عقابی، نقاشی: فروک، شعر: رضا اکوانیان

داستان کوتاه: داستان‌های سری نوشته سام عقابی

توی یک کافه دیدمش. اولین و آخرین باری بود که قرار بود هم‌دیگر را ببینیم. این جور کارها شوخی‌بردار نیستند. مربوط به مسائل امنیتی کشورند. برای همین باید حواس را جمع کرد، با واسطه و نه با تلفن هماهنگ کرد. او سرِ ماجرا بود. البته این را بعدا فهمیدم. اولش نمی‌دانستم. داستانی مربوط به عشق‌بازی دو پسر نوشته بودم و قبل از اینکه منتشر کنم داده بودم دو تا از دوست‌هام بخوانند. یکی از دوست‌هام برای او هم خوانده بود. خوشش آمده بود و خواسته بود من را از نزدیک ببیند. از کوچه‌ی ابرهای گم‌شده‌ی کوروش اسدی گفت، مثل اینکه یاد عشق دو مرد رمان او افتاده بود. گفتم که کوروش اسدی را دوست داشتم، اما کاش خودش بود. گفت شاید نمی‌توانست خودش باشد، شاید چیزهای دیگری بودند که باید آنها می‌شد. توی دلم گفتم لابد گلشیری و قاه‌قاه‌ خندیدم. من کوروش اسدی را دوست داشتم، او نویسنده‌ی فقیر و بی‌نامی بود. ماند و نوشت و همانی شد که می‌توانست احساسش کند، آخرش هم همینی شد که دیدیم، خودش را کشت. تنها، بی‌کس، ناامید و یواشکی توی یک اتاق احتمالا سه در چهار متر. اسدی توی کوچه‌ی ابرهای گم‌شده سراغ موضوع حساسی می‌رود، اما باز هم می‌ترسد و عاشقانه‌های ترسویش را اولویت می‌دهد به چیزهایی که مهم‌ترند چون در اقلیت‌اند. البته هیچ‌کدام از این‌ها را به او نگفتم. گفتم که خوشحالم که با داستان من یاد اسدی افتادی و قضیه را جمع کردم و پی بحثمان را گرفتیم.
یک داستان دیگر دادم بهش، در مورد زن مرده‌شوری بود که یواشکی با بدن مرده‌ها حال می‌کرد. با سردی بدن مرده، موهای تن مرده و بوی بدن مرده قبل از شستن تحریک می‌شد، با آنها ور می‌رفت و سرآخر یک لیوان از آب شستشوی جسد مرده‌هایی را که دوست داشت می‌ریخت توی یک قمقمه و نگهش می‌داشت. هر کدام از این نمونه آب‌ها را جدا نگه می‌داشت و یکی‌یکی‌شان را از روی رنگ و بوی‌شان تشخیص می‌داد. از این هم خوشش آمد. دو تا را گرفت و از هم جدا شدیم.
خودش را میترا معرفی کرد. حدودا چهل ساله، دکتر داروساز. او دو تا وبلاگ و یک کانال تلگرام را مدیریت می‌کرد. یک داروخانه داشت که با چهار داروخانه‌ی دیگر در محله‌های دیگر در ارتباط بود. وبلاگ‌ها و کانال به هم لینکی نداشتند. ربطی هم به هم نداشتند. هر کدام موضوع خاصی را پوشش می‌دادند. آنها یک شبکه‌ی منسجم بودند. تشکیلات‌شان نم پس نمی‌داد. داروخانه‌ها هم بدون اینکه خودشان مطلع باشند، از طریق او با هم در ارتباط بودند. کارشان هم قاچاق بعضی داروهای خاص و ممنوع بود که در ایران بدون نسخه‌ی دکتر و تایید پزشکی قانونی به کسی فروخته نمی‌شدند. مخصوصا به کسانی که هیچ علاقه‌ای به تغییر جنسیت و تیغ‌ جراحی دکترهای ریشو نداشتند. آن‌ها با اسم رمز دکتر میترا می‌توانستند آن داروهای ممنوع را از داروخانه‌هایی که او با آنها در ارتباط بود بگیرند. داروهای‌شان را هم خودش از بازار سیاه می‌خرید و می‌داد به دوست‌های داروسازش توی آن چند داروخانه. گفت دو داستان را توی دو ماه با دو اسم جدا منتشر می‌کند. پول خوبی هم گذاشت کف دستم. انتظار دیگری هم نمی‌رفت. دکتر بود بالاخره. بهم قول داد که خیلی خوب خوانده بشوند. همین‌طور هم شد.
دوست داشتم که باز هم برایش بنویسم و مشترک باشم توی کارهایی که می‌کردند. اما هرگز خبری ازش نشد دیگر. البته دوراردور و از طریق کانالی که آن دو تا داستان را منتشر کرد تا یک سال بعد هم رصدشان می‌کردم. آدم‌های باحالی بودند. سازماندهی‌ای شبیه به تشکیلات مخفی یهودی‌ها در آلمان نازی داشتند. مشکوک به همه‌ی عناصر متخاصم و در عین حال خوش‌دل و خوش‌بین نسبت به کسانی که کوچکترین نشانه‌های دوستی را از خودشان نشان می‌دهند. نمی‌دانم الآن چکار می‌کند. بسته‌شدن کانال تلگرامی‌اش و از دسترس خارج‌شدن دو تا وبلاگش کمی نگرانم کرده. اما خیلی خوشبینم. خوشبینم، چون می‌دانم که حتا اگر بازداشت هم شده باشد، بقیه‌ی عناصر شبکه همین‌طور به حیات زیرزمینی‌شان ادامه می‌دهند.
اخیرا داستان دیگری نوشتم و به اسم دکتر میترا منتشرش کردم. داستان در مورد دکتری بود که دهه‌ی پنجاه توی خیابان دلگشای تهران مطبی داشته و بیمارهایش را مجانی معاینه می‌کرده. ته خیابان دلگشا کتاب‌فروشی‌ای بوده که تصادفا با پزشک آن مطب دوستی صمیمی‌ای داشته. از آن دست دوستی‌های پنهانی. دکتر زیر پرده‌ی پرستیژ پزشکی و نویسندگی‌اش می‌توانست با قاچاقچی‌های اسلحه در ارتباط باشد، بدون اینکه توجه کسی را جلب کند یا مشکوک جلوه کند. از جیب اسلحه می‌خریده و توی کتاب‌های شاهنامه و حافط و فلان و بهمان کتاب‌های قطور جاساز و به کتاب‌فروشی اهدا می‌کرده. او هم خیلی تصادفی آن اسلحه‌ها را بین چریک‌ها توزیع می‌کرده. این روند همینطور بدون اینکه کسی بویی ببرد ادامه داشته تا زمانی که دکتر بازداشت شده است. با این حال کسی بویی از کتاب‌هایی که به آن کتاب‌فروشی اهدا می‌کرده نبرده و شکی هم نکرده. مدتی از انتشار داستان گذشته بود که دیدم فرد ناشناسی کامنتی با این مضمون زیرش نوشت: «مرده‌شور دکتر را برد». خودش بود. فهمیدم که حالش خوب است و دارد به کارهایش ادامه می‌دهد. پیگیرش نشدم چون اگر لازم می‌شد خودش سراغم را می‌گرفت.

 

نقاشی: زن‌کشی اثر فروک

 

 

شعر: گناه بزرگ از رضا اکوانیان

 

مرگ را صدا بزن
بگو بیاید به ایران ما
بگو غریبگی نکند
زندگی را صدا بزن
کودکی‌ام را رو به آئینه بگیر
مرا به عشق
به بادبادک‌ها
به لی‌لی
به دختران شاه پریان
به لالایی مادر در قصه‌ها برگردان.

مرگ را صدا بزن
بگو از زاگرس، البرز و دالاهو
گورش را گم نکند
بگو به مرگ، به او که دوستش دارم
بگو ما جز زندگی چه می‌خواستیم
که عشق گناه بزرگی شد
بگو ما حق داریم ساده‌تر بمیریم
و تو حق داری عشق را بکشی
تو پدر هستی
خدای بدی که زجه‌ی مادر را نمی‌شنوی
با داس، با تبر، با ساطور
با دین، با ناموس، با قانون
اشتباه زدی کربلایی
پاره‌ی تن‌ات بود
سر بریدی!

مرگ را صدا بزن
بگو مرا از زندگی بگیرد
بگو غریبگی نکند مرگ
یادت هست چگونه آرام در آغوش‌ات بودم؟
چگونه با لبخند خواب پرنده می‌دیدم؟
چگونه با بوسه‌ات، مادر عاشقانه گل می‌داد؟

بینداز تبر را پدر
مردن با دست‌های تو شیرین نیست
بینداز داس‌ات را
و نیاز به چاقو نیست
گونه‌های من
با بوسه‌ای آرام می‌گیرند
مرا بغل بگیر
و جای کشتن‌ام ببوس
شانه بکش موهایم را
غریبگی نکن
عشق را صدا بزن
بگو بیاید به ایران ما

قطعات معلق؛ داستان کوتاه: حمید کریمی‌فر، نقاشی: فرزانه فرجی، شعر: بکتاش آبتین

داستان کوتاه: فرار از محفل نوشته حمید کریمی‌فر

آقای بشارت با یک سبیل، یک اورکت سبز و یک عینک کائوچویی و قبل از همه تشریف آورده بود، سر همین اصل به خودش حق می‌داد اول از همه کتش را دربیاورد، اول از همه عرق بخورد، قبل از همه سرش کمی گرم شود و طبیعتا قبل از همه هم وراجی کند. برای همین وقتی حس کرد همه رسیده‌اند، لباس‌هایشان را عوض کرده‌اند و نشسته‌اند پیک‌به‌دست، خوش‌وبش‌های‌شان را هم کرده‌اند، لب دیگری تر کرد، پشت‌بندش یک قاشق ماست خورد، بعد بدون این که بخواهد، لب‌ولوچه‌اش تا نزدیکی‌های چمش یکهو بالا رفت دماغش سقوط کرد تا پایین‌های چانه‌اش، نفس عمیقی کشید، همه چیز را به حالت عادی برگرداند و شروع کرد حرف زدن.
نمی‌دانم چرا وقتی چند پیک عرق می‌خورم، شور حسینی می‌گیردم و دوست دارم از چیزهایی بگویم که زیاد ربطی نه به من دارد و نه به شما. رفقا! امیدوارم از این که رفقا خطاب‌تان می‌کنم ناراحت نشوید. ما سال‌هاست همدیگر را می‌شناسیم، ولی هیچ وقت در مورد تاریخ معاصری که متعلق به ماست و همه به نوعی محصول آنیم گپ نزده‌ایم. امشب می‌خواهم از اشتباهات استراتژیک جلال برای‌تان بگویم و در ضمنِ حرف‌هایم تقدس ازدست‌رفته‌ی جزنی را به او برگردانم. به حرمت شب‌نشینی‌های‌مان قسم‌تان می‌دهم چند ساعت تحملم کنید و بگذارید صفایم را با شما مشترک بشوم. مکث کوتاهی کرد و خواست پی حرفش را بگیرد که یکهو نگاهش افتاد به نگاه‌های بقیه که کاتوره‌ای و پیاپی با چشم‌های‌شان از هم می‌پرسیدند، «چی شد؟ چند ساعت!؟»، آقای بشارت که خودش هم می‌دانست سوتی داده و از همین اول نقشه‌اش را برای تِلیت مخ بقیه لو داده و این را هم می‌دانست که اگر بلافاصله پی حرفش را نگیرد هیچکی از صفایش بهره‌ای نخواهد برد و اجازه هم نخواهد داشت رفقا خطاب‌شان کند و مخ‌شان را تالاپ تولوپ …، کمی دست‌پاچه شده بود. می‌دانست که خیلی سریع همه چیز عوض خواهد شد و مثل همیشه هر کسی از هر دری چیزی خواهد گفت و او باید امشب هم مست و پاتیل برگردد خانه‌ی پدرش و شب زیر پتو جلق بزند. پس بی‌خیال روشن کردن سیگارش شد، دهان باز کرد و خواست بگوید رفــ… که مریم، رو کرد به سینا و با لحن کشیده، مضطرب و البته آب‌داری گفت، «سیناااا، دیدی ممد امشب چه شیطون شده؟». مداخله‌ی مریم مثل صاعقه همه را از جا پراند. همه با ذوق رو کردند به ممد، پیک‌ها را بالا گرفتند، زدند به سلامتی ممد و سلامتی‌ِممد-کنان کانون را از بشارت به سمت ممد عوض کردند. الآن دیگر جفت چشم‌های از خطرِ بشارت‌رسته زل زده بودند به ممد و یکی‌یکی زیبایی‌های ممد را دید می‌زدند. بشارت سیگارش را روشن کرد و خاموش ماند تا در فرصتی مناسب‌تر حمله‌اش را از سر بگیرد.
ممد لاک بنفش تند و براقی زده بود، یک دسته از موهای جلویی‌اش را بنفش کم‌رنگتری کرده بود و سُرش داده بود روی پیشانی به سمت بالای چشم و گوش راستش، تی‌شرت نفتی کمی چسبان کمی گشاد تنش بود و شلوار کتان تیره‌ای پایش. پوست صورت و دستش هم کمی تیره‌تر از قبلن‌ها می‌زد، انگشتِ اشاره‌ی کشیده و نازکش را که با بقیه‌ی انگشت‌هایش دور پیکش حلقه شده بود از پیک و از بقیه‌ی انگشت‌ها جدا کرد و با چشمک شیطنت‌آمیزی رو به بشارت، سلامتی رفقایی سر داد و پیکش را رفت بالا. وقتی داشت پیکش را می‌خورد همه می‌خندیدند و مطمئن شده بودند دیگر به‌کلی از دست بشارت خلاص شده‌اند و می‌توانند روال همیشگیِ مهمانی‌شان را پی بگیرند و برقصند و بخندند و وقتی کمی سرشان گرم‌تر شد توی گوشه‌کنارهای هال و آشپزخانه یا توی یکی از اتاق‌ها همدیگر را بوس‌های یکی دو ثانیه‌ای و کاملن یواشکیِ همین‌جاچالش‌کن بکنند و ممد را با هیولایی مثل بشارت تنها بگذارند و بعد دوباره برگردند و لاس‌های چند دقیقه‌ای در مورد سینما قلهک و آیفون و برجام و بام و شام و کام و چیزهای دیگر بزنند.
چسب قانون اول کانون‌های آن‌هاست، چسب با قدرت جذب‌های متنوع و با ماندگاری ثابت، ماندگاری تا حدی که گوشت هم را بخورند ولی استخوانش را دور نیندازند. استخوان‌ها بخشی از همان ماندگاری‌ست که باید حفظش کرد، سنگ ‌قبرش را یا نام و نشانش باید حفظ شود به هر حال. ماندگاری قانون دوم آن‌هاست، قانون‌های دیگری هم دارند مربوط به بیرون از خودشان. بیرون از آن‌ها همه چیز نجس است، مخصوصا اگر بیرون‌شان چیزی نباشد شبیه به خودشان، چیزی باشد شبیه به لواط مثلن. در این موارد تا وقتی که دور باشد می‌خندند، نزدیک که شد هفت‌تیر می‌کشند.
حال‌وهوای من هم طوری‌ست که از دور بهم می‌خندند و از نزدیک نشانه‌اش می‌روند، برای همین مجبورم به چیزی نزدیک نشوم، در واقع به هر چیزی نزدیک نشوم، همین باعث شده از نظر فیزیولوژیک فرق‌هایی با بقیه داشته باشم. آرام‌تر، آهسته‌تر و باحوصله‌تر، کم‌تر هیستریک و خیلی کم‌تر از بقیه هَوَل، کم‌حرف‌تر و بی‌هیچ ارتباط اضافی، بی چسبیدن‌های بی‌خود، در هواهای سرد مخصوصن دور از کانون‌های گرم. و منتظر شکار چیزی که بشود بهش نزدیک شد، با حرکاتی آرام که سردی هوا اقتضا می‌کند، با بیش‌ترین طاقت در برابر سرما و کم‌ترین تکان به قصد ذخیره‌اش برای روز مبادا، برای دست‌دادن با همان پسری که مردمک‌ چشم راستش توی هیچ هوایی هرگز تکان نمی‌خورد. صاف و ثابت و باحوصله، به دور از همه‌ی نگرانی‌هایی که آدم‌های معمولی با چشم‌های گستاخ‌شان تف می‌کنند توی صورت آدم، دست مَمد را گرفتم و بردمش سمت خانه، تا دیگر هیچ مانعِ جذابی چسبیدن‌های درون‌خودی بقیه را از شر بشارت خلاص نکند. تا اگر ممد زد به سرش و خاست نزدیک‌شان شود به رویش هفت‌تیر نکشند. اینطوری آن‌ها هم هیچ طعمه‌ای برای پناه‌گرفتن در مقابل چنگال‌های تیز سِبیل «رفیق‌بشارت» ندارند، باشد که تکه‌پاره‌شان کند.

 

نقاشی: اثر فرزانه فرجی از مجموعه‌ی مکان‌های حمام (bathroom places)

شعر: خیابان کهنه‌کار از بکتاش آبتین

تیرآهن خالی می‌کنند
و من مشغول ساختن رویایی تازه‌ام
اگر در سرم لولایی داشتم
گردنم را کامل می‌چرخاندم
و نگاهم را روی تو قفل می‌کردم
خیابانی کهنه کار
لخته لخته آکنده از آسفالتی پریشان
آزادی خیابانی بالابلند بود
آن‌چنان که جان‌های بسیاری در او خونی شدند
تیرآهن خالی می‌کنند
و من مشغول ساختن رویایی تازه‌ام
از سلولی تاریک
به راهرویی باریک می‌چرخم
احتکارچی بغض و فقیر اشکم
و این لحظه‌های آخر را
چشم در چشم تو قدم می‌زنم
در تاریکی مشغول توام
گرم و خیس
و در آخرین لحظه
می‌خواستم بر گونه‌هایت دست ببرم
اما افسوس
من با چشم‌های بسته و‌
دست‌های بسته
تیرباران شده بودم.

 

قطعات معلق؛ داستان کوتاه، نقاشی، شعر

داستان کوتاه: پاتوق نوشته آوات پوری

چای‌خانه‌ها هر کدام عرف و هنجار خاص خودشان را دارند. اگرچه همه‌شان برای از گرسنگی نمردن و محتاج دستِ این و آن نشدن ساخته شده‌اند، اما خوب هر کدام‌شان به ضرورت مساحت خُردی از شهر را اشغال می‌کنند و بخاهند یا نه مجبورند عرف‌ها و هنجار‌های محله‌ای که درش هستند را رعایت کنند. اگر توی یک محله دو یا چند چای‌خانه باشد، هر کدام پاتوقِ عده‌ای خاص شده‌اند که در آنها همه با اسم کوچک هم‌دیگر را صدا می‌زنند. توی این دست چای‌خانه‌ها کوچک‌ترین نشانه‌های غریبگی در نگاه اول شناخته می‌شود و با چشم‌غره و شک و با فاصله‌‌های معمول از یک غریبه از آن استقبال می‌شود. همین دیروز بود که مثلِ یک موش آب‌کشیده، در حالی که می‌دویدم و سرم را زیر بازوهایم قایم کرده بودم تا دانه‌های تگرگ کله‌م را متلاشی نکنند و فورانِ شعرهای بی‌شمارِ توی تنم آب‌وهوای خوشِ شهری را متعفن و سمی نکنند، با کله پریدم توی یکی از همین چای‌خانه‌ها که توی عمرم بهش سر نزده بودم. همین که تو رفتم، ده دوازده نفری رو کردند بهم و با چشم‌شان شروع کردند برانداز کردنِ غریبه‌ی خیس. البته شاید نیازی نبود به این تفصیل در مورد خیسی و عجله و شعر و شهر و این چیزها وراجی می‌کردم برای اینکه توجه‌تان را به تعجب‌شان به خاطر ورودم جلب کنم چون همان توضیحاتِ اولیه در مورد این دست چای‌خانه‌ها برای پیش‌بینی تعجب آنها کافی بود. بعضی‌ منتقدین این پرگویی‌ها را می‌گذارند به حساب اینکه نویسنده خنگ است و نمی‌تواند جز از ذهن و چشم و زبان الکن خودش به دنیا نگاه و آن را بیان کند، حتا نمی‌تواند قدمی این‌ور و آن‌ورتر از خودش بردارد چون می‌ترسد گم شود؛ برای همین به همان ریتم کند ذهن ناسیال خودش بسنده می‌کند و زر می‌زند، هی زر می‌زند. آنقدری زر می‌زند که بوی گند زرهایش مخ خاننده را مسموم و خاب‌آلود و بعد اشغال کند. راستش را بخاهید من با این منتقدین موافقم و لازم می‌دانم که محض رعایت شروط و تعهدات اخلاقی یک نویسنده‌ی کندذهن هم که شده از همین اول به پرگویی و وراجی‌ام اعتراف کنم و متذکر شوم که من هم یکی هستم مثل شما، از میان شما، تنها تفاوتم این است که زرهایم را به جای اینکه تعریف کنم، آرایش می‌کنم و به جای اینکه بگویم می‌نویسم‌شان. بگذریم، همین‌که یکی از آن‌ها نبودم و هیچ‌کدام به اسم کوچک صدایم نمی‌زدند و با ورودم هیچکی جای بغلی‌اش را بهم تعارف نکرد برای‌شان کافی بود تا همه بفهمند با یک غریبه طرف‌اند. یک غریبه‌ی پرروی حرمت‌نگه‌ندار که اینطور خیس و شلخته پریده تو و حتا شعور سلام کردن هم ندارد، به جای سلام شروع کرده مالیدن کف کفش‌هایش به موزاییک‌های دم در ورودی و به جای لبخند و خایه‌مالی‌های خاص یک تازه‌وارد مدام و متصل گِل و جفتک به پشت می‌پراکند.
من نه توانش را داشتم و نه اگر داشتم می‌خاستم توی جمع‌شان وارد شوم. راستش دیگر حوصله‌ی تحمل راهروهای بروکراتیک ورود به جمع‌ها را ندارم. سال‌هاست که تنهام و برای خودم می‌پلکم، همیشه بعد از اینکه چند ساعتی به دیوارها زل می‌زنم، وسوسه می‌شوم راه بروم و بعد از اینکه مدتی قدم می‌زنم یکهو دیواری میخکوبم می‌کند جلو خودش و چند ساعتی بهش زل می‌زنم و بعد همین‌طوری. خیلی کم پیش می‌آید چیزی بتواند این چرخه‌ی با خطای کم کامل را به هم بزند. مثل همین تگرگ یا گاهی هوس نوشتن و وراجی‌کردن، خیلی کم آن هم. این‌ حالات را به اندازه‌ی رخ دادن زلزله توی یک شهر آرام می‌توان استثنائی در نظر گرفت. برای همین ظهور یکهوییِ چنین موجودی توی چای‌خانه‌ای آن‌شکلی را هرگز نمی‌توان به عنوان موقعیتی عادی و معمولی یا همیشگی تصور کرد. این اشتباه بزرگی‌ست که به خاندن ادامه‌ی داستان لطمات جبران‌ناپذیری خاهد زد، لطمه‌هایی که مخصوصن متوجه حال شما خاننده‌ی عزیز است. حدس می‌زنم که همه هم‌نظر باشیم در دوره‌زمانه‌ای که تنها ارگان یا جمعیتی که در صدد جبران لطمات مختلف مادی، جانی، جنسی، ذهنی، اخلاقی، عرفانی، اجتماعی و هنری، شعری و پنیری برمی‌آید دولت است، بهتر است که خودمان را در معرض هیچ لطمه‌ای قرار ندهیم. بر همین اساس شما را به خاندنِ ادامه‌ی داستان در حالی دعوت می‌کنم که من روی صندلی وسط چای‌خانه نشسته‌ام و همه دارند برای هم چیزهایی تعریف می‌کنند و از هر کدام چیزی به من می‌رسد تا برای شما بنویسم.
از غیاب دست‌وپاهایی که روی میز و صندلی‌ها سنگینی می‌کردند می‌شد حدس زد که این‌ها مجروح‌های قدیمی جنگی هستند. هر کدام بخشی از بدنش را دست داده و الآن هم نشسته‌اند دور هم چای می‌خورند. آن‌ها را از همان اول می‌توان به دو دسته تقسیم کرد و بعد با معیارهای دیگر به دسته‌ها و تک‌های جدا از هم تقسیم کرد. البته که من قصد دسته‌بندی آن‌ها را ندارم اما حدس می‌زنم برای‌تان جالب خاهد بود اگر بدانید آن‌ها مجروحین یک جنگ هستند؛ یعنی از هر دو ورِ جنگ. آن‌ها دست‌وپای هم‌دیگر را زده‌اند ناکار کرده‌اند، فلج و کور و از کارافتاده کرده‌اند که شاید بتوانند روزی در آرامش و امنیت توی یک چای‌خانه دور هم بنشینند و داستان روزگار گذشته‌شان در جنگ با همدیگر را تعریف کنند. قاطی نشسته‌اند. دیگر دشمنی‌ای بین‌شان نیست و خودشان را به دسته‌های دیگری تقسیم کرده‌اند. بعضی‌شان به اندام‌های نداشته‌شان افتخار می‌کنند چون آن را نشانی برای اثبات مردانگی و قهرمانی‌شان می‌دانند و دسته‌ی دیگر از اندام‌های نداشته‌شان خجالت می‌کشند چون فکر می‌کنند حماقت کرده‌اند. لااقل اگر خودشان چیزی‌شان نمی‌شد توی آن جنگ‌ها و می‌زدند عده‌ای را ناکار می‌کردند شاید الآن مثلِ همان دسته‌ی اول فکر می‌کردند، اما آن‌ها این نقص را اثباتی بر شکست‌شان می‌دانند و برای همین هم زیاد با اولی‌ها صنمی ندارند. در واقع توی دو ردیف روبروی هم نشسته‌اند و کارشان تیکه انداختن روزانه به حماقت‌های هم است.
کسی با من کاری ندارد. در واقع به عنوانِ غریبه‌ای چنددقیقه‌ای بهم نگاه می‌کنند و فکر می‌کنند بعد از خوردن یکی دو تا چای دست از سرشان برمی‌دارم و می‌گذارم‌شان به حال خودشان. خوب، اشتباه کرده‌اند. تازه دارد اوضاع کمی به حالت عادی‌اش برمی‌گردد و خوراکِ زل زدن به دیوارهای پر از جای میخ و زخم و خراش و درد و بدبختی و خنده‌های از سر نداری در یک چای‌خانه‌ی گرم توی این بارانِ شدید را تنها آن‌هایی از دست می‌دهند که فکر می‌کنند می‌توان با بادبان ابرها را حرکت بدهند و از آنجایی که من اینطور فکر نمی‌کنم چای پشت چای و لنگر و زل و گوش‌های شُلی که از این یکی می‌رود توش و از آن یکی می‌دهد بیرون، بدون اینکه کوچک‌ترین تغییری درش داده شود. یکی‌شان که یک دست داشت و به جای صندلی روی ویلچر نشسته بود، با تنها دستی که داشت محکم زد روی میز و در حالی که می‌خاست پا شود برود، یکهو یادش آمد که زِکی، او که اصلن پا ندارد که بخاهد پا شود، آن هم از سر عصبانیت. همین هم عصبانیتش را به جُکی بسیار خنده‌دار برای حضار تبدیل کرد. اما او تسلیم نشد و بعد از اینکه خنده‌ها ته کشیدند شروع کرد تعریف کردن چیزی که انگار قرار بود کسی را توی آن جمع شوکه یا خجالت‌زده بکند.
او در حالی که هنوز عصبانی بود و نفس‌نفس می‌زد، تنها دستش را گذاشت روی دسته‌ی ویلچر و شروع کرد: «بارها گفته‌ام، تذکر داده‌ام و ازتان درخاست کرده‌ام، حتا گاهی التماس‌تان کرده‌ام که من نمی‌توانم زل بزنم توی چشم کسی که سعی داشت با ناخنگیر دست و پاهایم را ببرد». بعد رویش را کرد به بغل دستی سمت راستش، بغل‌دستی که چه عرض کنم، او که دست راست نداشت اصلن، رو به بغلی راستش کرد و گفت: «اگر شما نبودید قربان، اگر شما و تبر و ساطورتان نبود قربان، اگر شما و زور بازوی‌تان که هنوز هم پشت و پناه ماست نبودید قربان، اگر نبودید چه اتفاقی برای دست و پاهای من می‌افتاد؟». بعد همین که می‌خاست بزند زیر گریه، او که روبرویش بود با پوزخند روی چهره‌اش که هیچ چشمی توش نبود گفت: «چه اتفاقی می‌افتاد؟ به جای اینکه دو پا و یک دستت را با ساطور ببرند، فقط یک دست یا چند تا از انگشت‌هایت را با ناخن‌گیر می‌بریدم». با قهقهه‌ای بلند حرفش را تمام کرد و با آرنج‌هایش به دو تا بغلی‌اش زد به نشان اینکه این یارو که جلو روش نشسته و گریه می‌کند چه‌قدر باید احمق باشد که اینطور دارد خایه‌مالی کسی را می‌کند که دو پا و یک دستش را توی چند ثانیه قطع کرده و بعد زده به چاک.
او که گویا پشت و پناه و زور بازوی گروه اول بود، زخمی به نظر نمی‌رسید، سر و مر و گنده بود اما چیزی نمی‌گفت. کسی هم جرات نداشت چیزی بهش بگوید گویا. نمی‌دانم به خاطر تندوتیزی زبانش بود یا زور بازویش، به هر حال این مساله گنگ بود تا وقتی یک چای سفارش داد و بدون اینکه دهان وا کند با دست به چای‌چی اشاره کرد. او زبان نداشت. حتمن یکی از همین‌های توی دسته‌ی اول یا دسته‌ی دوم زبانش را بریده بود. اگر تعهد و سوگندش به قانون اساسی که دو طرف جنگ برای به کرسی نشاندن و تصویبش کشته و قربانی و خون داده بودند نبود و اگر توی آن قانون اساسی بی‌شرم انتقام‌گرفتن غیرقانونی اعلام نشده بود، حتمن آن کسی که این بلا را سر او آورده بود الآن کشته شده بود. اما انگار کلک‌رشتی‌ها و معاملات پنهانی همیشه هستند، حتا توی دوران صلح و تسلط قانون بر همه‌ی اراده‌ها. چای‌چی برایش چای آورد، میزش را تمیز کرد و چای را گذاشت روش. اما ازش پول نگرفت. چند بار دیگر هم این اتفاق افتاد. او پول نمی‌داد چون زبانش را قبلن داده بود. بیچاره چای‌چی، اگر آن روزها می‌دانست امرِ بریدن زبان این لندهور را به قیمت یک عمر چای مفت دادن بهش به جا می‌آورد، هرگز این کار را نمی‌کرد. لابد اگر این لندهور توی همه‌ی این سال‌های صلح پول چای‌هایش را می‌داد الآن چای‌چی به جای هفده صندلی و شش میز توی چای‌خانه‌اش، بیست تا صندلی و هشت تا میز داشت و اینطور می‌توانست روی مشتری‌های بیشتری حساب کند و جای بیشتری برای غریبه‌ها وا کند.
در ارتفاع پایینی از دیواری که بهش زل زده بودم یک عکس گروهی بود. ارتفاع نصب عکس طوری پایین بود که انگار برای دیده‌شدن نبود، از سر اجبار آنجا بود گویا. عکسی که چهره‌های جوان‌ترِ بعضی‌شان در آن دیده می‌شد و صمیمیتی تصنعی و زورکی را زار می‌زد. صمیمیتی که کش‌دارش می‌شد همین وضعیت فعلی‌شان، در کنار هم با خطاب هم با اسامی کوچک و دست‌وپاهای نداشته‌ی در غل‌وزنجیرِ قانون اساسی برای تکه‌پاره کردن هم. چای‌چی، چایِ نمی‌دانم چندم را محکم کوبید روی میزم و با صداش از خاب عکس و دیوار پراندم و برم‌گرداند توی فضای نفرت‌هایی که انگار خیلی ریشه‌دارتر از قبل شده بودند. چون دیگر دو ردیف نبودند و پنج شش دسته‌ی دو و سه نفره روبرو در کنار هم سنگر گرفته بودند. یکی از دسته‌ها که دو نفر بیشتر نبودند و دست چپ اولی با دست راست دومی که هر کدام تنها یک انگشت کوچک ازشان باقی مانده بود و از راه انگشت کوچکه به هم گره خورده بودند، اتحادشان را به رخ بقیه می‌کشاندند. اتحادی سراسر بر مبنای تشابهات فیزیکی و خالی از هر نوع ارجاعِ ایدیولوژیک، نژادی یا تاریخی. آن‌ها مثل صف سرودخان‌ها شروع کردند آهنگی را با هم خاندن: «دست که هوا نداره، دست که خدا نداره. شما که دست ندارین، از ما خبر ندارین». این را هی می‌خاندند و هر بار که از اول شروع می‌کردند، محکم‌تر و مصمم‌تر و هماهنگ‌تر می‌خاندندش. طوری که خسته شدند و با خنده و تشویق خودشان با زدن دو دست آزادشان به هم به اجرای‌شان پایان دادند.

یک گروه سه‌نفره‌ی دیگر که هیچ تشابه فیزیکی‌ای به هم نداشتند سرشان را کرده بودند توی هم و طوری وانمود می‌کردند که انگار داشتند چیزی را مخفیانه می‌خاندند یا داشتند در موردش بحث می‌کردند. نقشه‌ی جنگ بود انگار. جنگی برای آینده. نقشه‌ای برای دفاع از خود برای مواقعی که قانون اساسی به تعلیق درمی‌آمد. چیزی که هرازگاهی از تلویزیون اعلام می‌شد و همه بی‌اینکه بدانند به چه دلیل این اتفاق افتاده شروع می‌کردند وضعیتِ تعلیق را به نفعِ خود استفاده‌کردن. نقشه‌ی آنها پنهانی بود و از این رو چیزی ازش دستگیرم نشد. اما می‌توانم حدس بزنم نقشه‌ی انتقام از کس یا دسته‌ای توی همین جمع بود. هر چه باشد، آنجا پاتوقِ هر روزه‌شان بود و باید سر اینکه جز همدیگر هیچ کسی را ندارند، هم‌دیگر را جدی می‌گرفتند و به همدیگر احترام می‌گذاشتند که نقشه‌های انتقام‌شان را علیه همدیگر تنظیم کنند.
در میانِ آن دسته‌های دو تایی و سه تایی کسِ دیگری هم بود که توی هیچ دسته‌ای نبود. تنها بود و زل زده بود به همان عکسی که برای دیده‌شدن نصب نشده بود. توی چشمش می‌شد غصه‌ی عمیقی را خاند؛ غضه‌ای که معمولن آن‌ها که چیزِ خیلی مهمی را گم می‌کنند دارندش. انگار داشت توی عکس دنبالِ آن چیز می‌گشت. از روی مهارتی که باهاش مردمک‌های چشمش را روی گوشه‌گوشه‌های عکس پروجکت می‌کرد معلوم بود که بار اولش نیست این کار را می‌کند و از آنجایی که بار اولش نبود می‌شد فهمید که کاملن ناامید است از پیدا کردنِ چیزی که گمش کرده بود. چای‌چی که انگار کارش از خیالات پراندنِ موجوداتی بود که چیزهای حاشیه‌ای حواس‌شان را پرت می‌کرد با کوبیدنِ یک چای روی میزش برش گرداند توی فضای چای‌خانه. با تکانه‌ای شدید برگشت توی فضا. آن هم دقیقن توی حالتی که نگاهش فیکس شده بود روی نگاه‌ خیره‌ی من بهش. چشم در چشم و زل به زل. ما هم انگار اتحاد خودمان را یافته بودیم. دیگر غریبه به حساب نمی‌آمدیم. ما هم معلول همین جنگی بودیم که شهروندان این چای‌خانه قربانی‌اش بودند و سعی داشتند به نحوی مجاز برش‌گرداند توی زندگی فعلی‌شان. حتمن روزی یکی از ما آن یکی را با چشمانش شکار کرده بود و الآن درست روبروی هم با همان ابزارها، البته کمی مسالمت‌آمیزترش روبروی هم ایستاده بودیم و به جای اینکه به دوئل زل به همدیگر فکر کنیم به اتحادی فکر می‌کردیم که ما را از غربت توی چای‌خانه خلاص می‌کرد. هویتی که از این طریق برای‌مان تراشیده می‌شد و بر اساسش به عضوی از شهروندان چای‌خانه تبدیل می‌شدیم.
امروز وقتی از خاب پا شدم و از خانه زدم بیرون، بی‌اینکه شکی به دل راه بدهم راهم را کشیدم و به سمت همان چای‌خانه راه افتادم. هوا سردتر بود از دیروز اما خیس نبود. رسیدم دم چای‌خانه، در را باز کردم و رفتم تو. با نگاه‌هایی گرم و صمیمی از همان نوع صمیمیتی که در موردش گفتم به انضمام سلام‌هایی با تُن‌ها و حرکات و ادااطوراهای مختلف استقبال شد ازم. متحد زلی‌ام با اشاره به جای بغلی‌اش دعوتم کرد روی صندلی کناری‌اش. رفتم و آنجا نشستم. دیگر غریبه نیستم و می‌توانم خودم را با عنوانی که آنجا محترم شمرده می‌شود و با تعلق به دسته‌ای خاص معرفی کنم و شناخته شوم. از این بابت هیچ حسی ندارم.

 

نقاشی: دو ردیف دندان چفت اثری از سنور

 

شعر: سایه‌ی سربازها از نیلوفر فولادی

نام
آن نام
نامی پرید از
لب پر زد از دندانه‌های خاب
اَشکالی از حروف
در هم نشسته
نرده‌ای بامی دری دیواری
پرید
نامی خفیف
از اضطرابِ پلک پریدن
دستی اگر
انگشتی
بندی اگر از انگشت
در خاب
جهیدن
از بیدار
نامی پرید از سر دیوار
سین و سکوت پلک
سین و به‌هم نشستن لب

میخاست از سر دیوار بریزد
خاب
خورشید دریدش
خابِ تنش
پرید از سر
سر از سکوت
و چشم حفره‌ی گشوده‌ی دیدن شد
چاه سیاه خاب
از پلکان جمجمه
از لکنتِ خمیده‌ی واژن
تصویر ریختن به
دیدن
رسیدن
از پای سایه‌ی سربازها.

شعر: خط تولید/علی عرفانی

رفیقم
این یک متد اسنایپری‌ست
متد ِ تک تیراندازها
گلنگدن را که میکشند
هدفِ اولی را که زوم میکنند
دست روی ماشه که میبرند
فشار که میدهند
آن تیر نیست که به سمتِ مسابقه‌ی هر کس بیشتر زد مدال بزرگتری میگیردشان پرتاب میکند
آن مکر بزرگ است که شلیک میشود
رفیقم
تیر را به زانوی رفیقت میزنند
رفیقم
تیر را به آن یکی زانوی رفیقت میزنند
رفیقم
تیر را جوری میزنند که پا از هم پاشیده شود
مجروحِ افتاده و حالا یک پا شده عر بزند در وسط میدان
و تو
حالا باید برای عصمت یک عمر رفاقت حرکت کنی
جلو بروی
مهره‌های سرباز را از جلوی مهره‌های اصلی‌ات
در صفحه‌ی شطرنجی خونی
مهره‌هایِ دست پا گیر بخوانی
و همه را با یک دست بریزی کنار
بریزی پایین میز
انگار که مست کرده باشی
و سربازها از آن فاصله پر پر بزنند
و تو فقط نگاه کنی
به خونی که حالا روی آسفالت پر شده است
به خونی که حالا جویِ تشکیل داده‌اش
به جلوی پای تو رسیده است
انگار ردِ خون
تو را فرا میخواند
خودمانی‌تر بگویم
جنازه تو را صدا میزند
اما تو می دانی
این یک متدِ اسنایپری‌ست
که تو را فرامیخواند
و حالا گه گیجه گرفته‌ای که چکار کنی وسطِ خیابانِ ولی‌ِعصر
بروی جلو که مغز پاشیده‌ات را تاریخ روی دیوارها ثبت کند؟
یا نه
بایستی که فریادهایِ رفیقت را
وقتی که از تو کمک میخواست را رکورد کنند
و حتما بعد از حادثه به تو بگویند بی‌خایه
اما تو میدانستی در هر دو صورت یک بازنده هستی رفیقِ کیش و مات شده‌ام
اگر جلو بروی مغزت از بیرون پاشیده است
اگر جلو نروی مغزت از درون پاشیده است
دقیقن همین صحنه را تصوری کنید
مغزم توی همچین حالت‌هایی گیر کرده است
و هر چه به دکترِ نفهمم میگویم هیچ چیز بارم نمیکند
جز یکی دو قرص اضافه
که خالی از مورفین مدنظر من است
همین صحنه را تصور کنید
همینجوری توسط خودم گروگان گرفته شده‌ام
و این یک قیام علیه خود نیست
این یک وضعیت تحمیلی از جانب آقای قدرت است
درست است که از بیرون انگار خودم با دست‌هایم دارم خودم را خفه میکنم
اما چیزی که من میبینم این نیست
یک کلاب دعواست
که از قضا سازنده‌ی آن فینچر نیست
و حریفِ با حضور محذوفم هم بردپیت جذاب نیست
همه‌ی این‌ها توسط مرد دیگری تنظیم می‌شود
همان که عمر من را به مدت 12 سال در مدرسه
کلی سال در دانشگاه
بعد در سربازی
و بعد در صف‌های محل کار تلف کرد
و حالا هم میگوید تقصیر خودت است
میخاستی از اول بروی یک کاری یاد بگیری
که حالا بیکار نباشی اینجور
همان که به من میگوید یک یک بیکارِ تمام‌عیار
یا یک مصرف‌کننده‌ی صرف
اما من نقشه‌ی دیگری دارم
پرت کردن سربازها از بلندی کار درستی نیست
باید ردیف عقبی را خالی کنی
توی سطلی از آشغال
توی جوب آب که گه گرفته است
توی چاهی از مستراح
که از قضا آن هم همیشه گرفته است
رفیقم بازی از این حرف‌ها هم خفن‌تر است
یعنی وقتی همه‌ی بزرگترها
یعنی وقتی حتا پدر و مادرت هم
در حرکتی انتحاری
زیر حرف های آن‌ها را امضا میکنند
و تو برای همیشه در آن صحنه مانده‌ای
که خلاصه بروی جلو
و بدن ِمجروح شده و از زانو ترکیده‌ات را
نجات بدهی
یا نه برای همیشه آنجا بایستی
و دکمه‌ی باز که هیچ
استاپ ریموت را فشار دهی
و خلاصه تلوزیون را خاموش کنی
و دست از اخبارهای جعلی بکشی
و سیگاری روشن کنی برای خودت
و در حالی که پول ویزیت نوبتِ آمده‌ی دکترت را نداری
از همه‌ی زمین‌های بازی بزنی بیرون
این است رفیقِ گلم
شرح همه‌ی وضعیت‌های قرمزم
اصلن تو تا حالا به وعده‌ی غذایی که مصرف میکنی توجه کرده‌ای؟
هیچ میدانی هر روز یک نفر
مثل سگ
آن‌ها را دانه دانه
از ساعت 6 صبح
تا 8 شب
به صورت یک ریز
میچیند درون کارتن‌های حمل بار؟
تا برسد به تو؟
بله رفیق ِگلم
به این میگویند خطِ تولید
فوبیایی که من از آن دارم
و تمام زندگی‌ام را به گه کشیده است
ترمز کفش‌هایم را میگویم
بنده را ببخشد

شعر: ترین سیاه/ارسلان چلبی

چرا اینگونه به خشم
من را در اطاقی سرشار از لحظه های ملال آور به دار آویخته اند؟
اما دیوارها
به امید پرنده ای سینه های خود را دریده اند
که شاید پرواز را وحشتی چنانش نبود، همه ما می دانستیم پشت همه دیوارها انسان موجود است
و قطعاتی از اندوه
اندوه آنهایی که آواره بودند در حجمی سیاه
آن هنگام که سیاهی تنها بود
و تو جزئی از آنها!

در اطاقی آراسته به دود
با سقفی از دردهایی نامحدود
و جمعی محدود از پنجره ها در این اطاق دهشتناک
چرا اینگونه به سیاهی کشید_
آن لحظه که کشیدم فریاد
در آن اطاق با چراغهایی سفید
آن دم که روزنه ای سفید تیترهای سیاه را تکثیر
و خبرهای سیاه
که می وزید از سمت گیسوانی مطبوع
و بوی استرس و واژه های سرد را با خود به همراه!

چرا و چگونه آن اطاق را با در باز دیدم
آن روز نه بادی وزیده بود
و نه کسی پیدا!
که همراه من سیاهی را در کلمات بخوانیم و کلمات را به شکل سیاهی بنویسیم
اما تو را به یاد ندارم تا کسی در این سیاهی سراغ اطاقی را بگیرد که سرشار از سیاهی_!

روایت های واقعی از آدم های واقعی؛ گردشگران بهشت زهرا/پانیذ قهرمانی

این سال ها دیگر دیدن یک دستفروش زبر و زرنگ در مترو، اتوبوس یا گوشه و کنار خیابان که مشغول نمایش محتویات سبدی است که با خود دارد، همراه همیشگی زندگی شهری شده است. شغلی که در میان حومه نشینان، مهاجران، زنان و حتی دانشجویان، حسابی طرفدار پیدا کرده است. بسیاری از این محصولات دست سازهای خانگی هستند و توسط زنان در خانه هایشان تهیه شده اند. زنانی که با حضور مستقیم خود در خیابان و عرضه محصولاتشان، دست دلال ها و واسطه های بی انصاف را از دارایی شان کوتاه کرده اند و به آن به چشم یک منبع درآمد آبرومند نگاه می کنند. به نظر می رسد فروشندگی خیابانی بیشتر از قبل در جامعه ایرانی جا افتاده باشد. چرا که در میان فروشندگان، می توان چهره هایی متنوع و حتی خوش پوشی را یافت که با این شغل به خوبی کنار آمده اند. اگرچه این کار نوعی آزادی و استقلال نسبی را برای صاحبانش به همراه داشته است اما همچنان دشواری های زیادی را به همراه دارد. مثل ناامنی، غیرقانونی بودن، خستگی مفرط، نداشتن چشم اندازی برای آینده و بدتر از همه مامورین سد معبری که ناغافل شبیخون می زنند و بساط این ها را با خود می برند.
ساعت حدود هفت شب از یک شب نسبتا سرد زمستانی است. به خیابان رفته ام تا ساعتی را در میان انبوه آدم هایی که می روند و می آیند سپری کنم. لامپ های نئون مغازه ها روشن اند و هرازگاهی بخار غلیظ غذاهای گرم، سردی هوا را مطبوع می کند. با وجود سختی های وضع اقتصادی و اخبار ناگواری که این روزها مدام شنیده می شود، هنوز هم خیابان شلوغ است. با این حال، بودن در خیابان مرا دلگرم می کند. دلگرم این که زندگی هنوز در میان آدم ها جریان دارد و هنوز می توان هوای شهر را نفس کشید حتی اگر آلوده ترین هوای زمین باشد.
به یکی از بساط های چیده شده در کف خیابان نزدیک می شوم. بساطی از وسایل رنگارنگ که اغواگرانه تو را به سمت خود فرا می خوانند. به اشیایی که با دقت چیده شده است نگاه می کنم و به زن فروشنده جوانی که روبرویم ایستاده است. از بالای بینی تا چانه اش را با شال گردنش پیچانده و چشم های روشنش از پس عینک شفافی که به چشم دارد به من خیره شده است.
سلام می دهم و می گویم: شما قبلا این جا نمیومدی درسته؟
با صدای رسا و زنده ای جواب می دهد: من الان پنج ماهه اینجام. فقط غروبا میام!
به سنجاق های سینه، تل ها و گل سرهای رنگارانگی که روی زمین است اشاره می کنم و می گویم: چقد خوشگلن اینا، خودت درست کردی؟
– نه می خرم. اما این کش مو گلی ها رو با دست درست کردم.
– چنده اینا؟
– جفتی پنجه. اینایی که می بینی رو عروسکاشو آماده می خرم و کش هاشو خودم می چسبونم. قبلا دست ساز هم می آوردم.
– پس چرا دیگه نمیاری؟
– به خاطر چشمام!
دوباره به شیشه عینکش با دقت بیشتری نگاه می کنم. به آن چشم های روشنی که از پس شیشه به من خیره شده است.
-می خوام یکیشو بخرم. کدوما کار خودته؟
نزدیک می شود و با انگشت اشاره اشیا دست سازش را نشانم می دهد. یکی از آن ها عروسک خرگوش کوچکی است که یک زبان دراز قرمز دارد. همان را می پسندم اما نمی دانم چیست. فکر می کنم جا کلیدی باید باشد.
می گوید: جا هندزفریه. زبونش باز و بسته میشه. هندزفری رو دورش می پیچی و زبونشو می بندی! پنجه ولی برای تو چهار حساب می کنم.
کارت خوان ندارد. من هم پول نقد با خودم ندارم. باید بروم از دستفروش بغلی که بار کاهو دارد می خواهم برایم کارت بکشد. پول را به زن می دهم و همانجا کنارش می ایستم.
می پرسم: چن وقته اینجایی
-پنج ماهی میشه
-بچه اینجایی؟
-نه شمالی ام. گیلان.
به او می گویم که من هم شمالی ام. بالاخره یک چیز مشترکی پیدا کرده ایم و این هر دوی ما را خوشحال می کند. از سن و سالش می پرسم.
می گوید بیست و نه سال دارد.
-چندساله اومدی این جا؟
– یک سال و خرده ای میشه با شوهرم اومدیم این جا.
-آها! پس ازدواج کردی؟
– آره. تو هم ازدواج کردی؟
-نه مجردم.
با لحن مهربانانه و دلجویانه ای که یک زن متاهل به یک زن مجرد دارد می گوید: کار خوبی می کنی که مجردی.
-نمی دونم. فک کنم کار خوبی می کنم (می خندیم)
ادامه می دهم: قبلا جای دیگه ای هم کار کردی؟
-آره قبلا همین جا تولیدی بودم ولی دیگه نرفتم.
-چجور تولیدی ای بود؟
-تولیدی لباس. با خیاطی ها کار می کردیم.
-این جا رییس نداری راحت تری، نه؟
-آره چند ساعت میام این جا. فروشمو می کنم می رم خونه و می خوابم. (می خندد)
-توی تولیدی چقد می گرفتی؟
-ماهی نهصد.
-نهصد تومن؟ خیلی کمه!
-حالا گوش کن! ساعت نه صبح باید استارت کارو می زدیم تا ساعت نه شب.
-همه این طور بودن؟
– آره. فقط بیست دقیقه فرصت داشتیم ناهار بخوریم و استراحت کنیم. دیگه می رفت تا ساعت نه شب. روز آخرم که می خواستم پولمو بگیرم اشکمو درآوردن. هی امروز و فردا می کردن. آخر گریه کردم گفتم من پولمو لازم دارم که اومدم سرکار، اگر لازم نداشتم نمی اومدم. بالاخره با بدبختی پولمو ازشون گرفتم و اومدم بیرون. صابکارم زنگ زد و گفت باز هم بیا گفتم نه دیگه نمیام! خیلی کار می کردم براشون. دیگه گفتم نمیام ولش کن. بعد اومدم خودمو انداختم توی این کار.
-این کار درآمدش بهتره یا خودت راحت تری؟
-هم من راحت ترم هم درآمدش خوبه. این جا روزی هشتاد تومن درمیارم. اونجا واسه روزی بیست تومن سی تومن کار می کردم. ارزش نداشت.
-مردای اونجا چجوری بودن؟
-مرد و زن قاطی بودن دیگه.
-مزاحمت نمی شدن؟ مثلا این جا مردایی که رد میشن مزاحمت نمی شن؟
-نه. خودت بیا اینجا وایسا و نیم ساعت بمون، ببین کی نگاه می کنه؟
-این جا بازار خوبه؟ منظورم فروش و ایناست.
-آره مثه مغازه که نیس. این جا هر کی رد میشه داره جنسو می بینه.
-تو هم بار سبک میاری، اخه وسایلت خیلی کمه!
– نمی تونم بیشتر بیارم.
-مگه ساکن اینجا نیستی؟
-چرا ولی خونه ام یکمی دوره. پیاده میام.
– وقتی برمی گردی خونه کار خونه هم انجام میدی؟
-پس چی؟ شام درست می کنم. ظرف می شورم. همه ی کارامو می کنم.
– شوهرت کمکت نمی کنه؟
-شوهرم سرکار میره. از ساعت پنج و نیم می زنه بیرون تا ساعت نه شب.
-غذاش همیشه ردیفه؟
-غذا نباشه مرد صداش درمیاد، نمیاد؟
سری تکان می دهم. دوباره به خرگوشکی که در دست دارم نگاه می کنم و می گویم:
-برای عروسک سازی دوره دیدی؟
-اصلا. همین که توی گوشی نگاه می کنم سریع یاد می گیرم.
-آفرین! استعدادت خیلی خوبه. چندساله ازدواج کردی؟
-یکسال. نه نزدیکای دو سال. ازدواج کردم و اومدم اینجا.
-دلت برای گیلان تنگ نمیشه؟
-نه بابا! ول کن. حوصله داری.
-مادرتم کار می کرد؟
-شالیزار می رفت. اونجا زنا بیکار نیستن. من هم اونجا بودم کار می کردم، اینجا هم اومدم کار می کنم.
-توی تولیدی احساس امنیت داشتی؟ منظورم از طرف مرداست.
-ببین یه چیزی می گن که اگه مایدان هی هی نکنه یابو باهاش کاری نداره!
-مایدان چیه؟
-مثلا اسب ماده.
-آها مادیان. شما می گید مایدان؟
-آره مایدان. میگه اگه هی هی نکنه یابو نمیره به سمتش!
می خندم و می گویم: از اون حرفا بودا.
می گوید: راست میگم. اگه با مرد کار نداشته باشی مرد هم هیچ وقت باهات کار نداره!
به دختری که در حال تماشای ویترین مغازه ای است اشاره می کند و می گوید: الان مثلا اونجوری بچرخی مرد هم ببینه … خب اونم گناهی نداره! سنگین باش ببین کدوم مرد نگات می کنه!
با حرفش مخالفت نمی کنم. فقط سر تکان می دهم.
ثانیه ای بعد در گوشم می گوید:
-این مامور شهرداریه.
-کی؟
-این؟
مردی که کاپشن مشکی و لباس زرشکی به تن دارد و کمی کچل است را نشانم می دهد.
می گویم: واقعا؟
-آره. این جمع می کنه دست فروشا رو.
-به تو گیر نداده تا الان؟
-من وسیله هام کمه، کسی کاری باهام نداره. ولی اولا خیلی گیر می داد. بهش گفتم وسایلام کمه و نیاز دارم و فلان. اونم گفت باشه اشکال نداره.
-بعضیا از دستفروشا رشوه میدن، نه؟
-آره از اینایی که وسایل زیادی دارن هر کدوم هشتاد تومن می گیره.
-هشتاد تومن؟ روزی؟
-پس چی؟
-مامور سد معبر هم میاد اینجا همه رو جمع کنه؟
-آره! اینجا یه مردی بلال می فروخت. مامورا از طرف شهرداری اومدن. بکش بکشی شد. بدبخت هی گریه می کرد و می گفت دیگه نمیام، بدین وسایلمو. ولی به زور ازش گرفتن. اینجا یه شلوار فروش هم بود که لباساشو بردن. ولی رفت پس گرفت.
-بهش پس دادن؟
-آره پول می خوان دیگه.
-میتونست پول بده؟
– دیگه برای کاسبی باید هر روز پول بدن تا بمونن. الان اینایی که باهاشون کاری ندارن هر روز پول میدن.
حواسش می رود به سمت مرد جوان سفیدپوش که یک کلاه مشکی دارد. با خنده می گوید: بیا ببین! مرتضی پاشایی داره میاد!
برمی گردم و نگاه می کنم. از همان مقلدهایی است که بعد از مرگ پاشایی تیپ و قیافه شان را درست مثل پاشایی درمی آوردن. تعجب می کنم هنوز تب پاشایی بودن تمام نشده است.
می گویم: اره شبیهشه ها. دیدی یه نگاه خوبی هم به ما انداخت؟ یعنی آره پاشاییه! درست دیدی، خودشه! (می خندیم)
می گوید: من بهشت زهرا سر خاکش رفتم.
-رفتی بهشت زهرا؟ قطعه هنرمندان؟
-آره. هر هفته می ریم و دور می زنیم.
-وسیله نقلیه دارین؟
-نه با تاکسی می ریم. از اینجا با تاکسی می ریم. اونجا هم سوار مترو می شیم.
-توی بهشت زهرا آشنایی دارین که مرده باشه؟
-نه همینجوری می ریم. فاتحه می دیم و بر می گردیم (می خندد)
-فقط می رین سر قبر هنرمندا؟
-آره! آخه ما جاهای گردشگری تهرانو بلد نیستیم. یا می ریم بهشت زهرا یا امامزاده صالح یا باغ وحش.
-سینما هم میری؟
-نه از سینما خوشم نمیاد. فقط دوست دارم بیرون باشم و قدم بزنم.
-هر هفته که بیرون می رین هزینه هاتون زیاد نمیشه؟
-ولخرجی نمی کنیم. یا ناهارو همینجا می خوریم یا شام دوباره برمی گردیم خونه.
-به غیر از دستفروشی و تولیدی لباس چه کارای دیگه ای انجام دادی؟
-تولیدی پلاستیک کار کردم. کفش فروشی. آینه و شمعدون رنگ کردم. بستنی اسکوپ کار کردم. اوووووه… خیلی کارا کردم. شالیزار کار کردم. دستفروشی کردم. من همه راه ها رو رفتم. (می خندد)
-کدومشو بیشتر دوس داشتی؟
-رنگ آینه و شمعدون. از همه لذت بخش تر بود.
-چکار می کردی اونجا؟
-آینه شمعدون که میاد اول بی رنگه. همون رنگ نیست. حالت سیاهی داره. بعد من رنگو قاطی می کردم و اکلیل می ریختم توش. بعدش با پیسوله می پاشیدم روی آینه و شمعدون. خانم های دیگه ای اونجا بودن. اونا رنگارو پاک می کردن. یجوری که مشکی ها هم بیاد بیرون. مشکی و طلایی با هم قاطی می شد. خیلی خوشگل می شد.
به کودکی که آن طرفتر کنار بساط دست فروش دیگری ایستاده است نگاه می کنم. متوجه تغییر مسیر نگاهم که می شود می گوید:
-باهاشون حرف نمی زنم. باباش بدجنسه. نمی ذاشت اینجا بشینم. منم فحش و فحش کاری کردم باهاش.
– چرا آخه؟ جنساتون که با هم فرق داره؟
-مغازه داره اینجا. جنسای مغازه شو بیرون گذاشته.
-خب چیکار به کار تو داشت؟
-همون. همه هم فحشش دادن. گفتن چیکار به بنده خدا داری؟ اونم می خواد یه لقمه نون در بیاره. همین کارا رو کردی پارسال مغازه ت آتیش گرفت. حیا نکردی؟… من هم فحش و فحش کاری کردم. کاری کردم که رفت توی مغازه ش و داشت می لرزید. رفتم توی مغازه. گفت اومدی اینجا سروصدا کنی؟ تو رو خدا آبروی منو نبر. منم گفتم بی خود کردی زبون درازی کردی، حالا زبونتو کوتاه می کنم. کاری می کنم در مغازه تو گل بگیری (می خندد).
-شوهرت ناراحت نمیشه میری سرکار؟
-چرا. این کارو دوس نداره. اون قبلی رو هم دوس نداشت. می گفت نرو. گفتم یک کمک خرجی می شم. می گفت من دارم کار می کنم، نمی خوام بری سختی و بی خوابی بکشی توی این سرما. گفتم نه! من نمی تونم. چند ماهی که خونه بودم افسردگی شدید گرفته بودم.
-راحتی با کار کردن؟
-ببین لذتی داره که چیز دیگه ای نداره. مثلا میای اینجا می شینی و فروش می کنی. بهت پول می دن. با شوق و ذوق میری خونه. پولاتو درمیاری و می شمری و می ریزی توی قلکت (می خندد) گاهی پیش میاد روزی صد و بیست تومن، صد و سی تومن کار می کنم و با شوق و ذوق می رم خونه. البته الان بازار کمی خرابه. دم عیده کسی خرید نمی کنه. میگن بزاریم نزدیک عید خرید کنیم.
-یه ماه دیگه بازار خوب می شه. جاهای دیگه ای که کار می کردی چطور بود؟ به نظرت بهت زور می گفتن؟
-زور می گفتن ولی اختیارم دست خودم بود. مثلا یه هفته که کار می کردم ازم خوششون می اومد. دیگه همه چی رو میسپردن دست من.
-پس حسابی جربزه داری. راستی من اینجا ایستادم کاسبیتو خراب نمی کنم؟
-نه مشتری باشه خودش میاد.
-اونجاها حقوق مردا و زنا یکسان بود؟
-نه مردا حقوقاشون بالا بود.
-اندازه خودت کار می کردن؟
-آره مرد و زن یک جا کار می کردن ولی حقوق مرد همیشه بالاتر از حقوق زنه.
– هیچوقت پیش خودت فکر نکردی عادلانه نیست؟
-نه. فقط من که نیستم. همه اینجورین.
-چقدر درس خوندی؟
-دوم ابتدایی.
-واقعا؟ چی شد نخوندی؟
-دوس نداشتم. شالیزارو بیشتر از درس دوست داشتم. مامانم منو می برد مدرسه. پشت سرش قایمکی می اومدم خونه. (می خندد)
-الان خوندن و نوشتن بلدی؟
-اره مثلا روزنامه ها رو می تونم بخونم. یا دیگران بهم یه چیزایی می گفتن و من براشون می نوشتم. شوهرم هر وقت می گه فلان چیزو بخون و می خونم میگه دروغ می گی! تو سوادت بالاست!
-شمال که بودی برای خودتون کار می کردی یا مردم؟
-هم برای خودمون هم برای مردم. از هشت سالگی تا دوازده سالگی برای خودمون کار کردم بعدش هم برای مردم.

می خواهم توی ذهنم حساب کنم که از هشت سالگی تا بیست و نه سالگی می شود چندسال. لحظه ای بعد بی اختیار می گویم: دختر تو تمام عمرتو کار کردی!
فقط می خندد.

دنیای کودکان کار؛ از زیرزمین و مترو تا سر چهارراه ها/پرویز فغفوری

ساعت هفت یا هشت صبح که سوار مترو شوی، خبر چندانی از دست فروش ها نیست. اکثراً با مردم عادی همسفری که خمار خواب و شاکی از روزگار که چرا باید اول صبحی سر کار بروند، کنارت می نشینند و می ایستند.
این قضیه درمورد آن هایی که از روی زمین با تاکسی و اتوبوس راهی محل کار خود می شوند نیز صادق است. یکی سرش را به شیشه ماشین تکیه داده و نیمه بیدار است و دیگری که مشخص است خواب مانده و به سرعت لباس پوشیده و راهی شده، هنوز حتی وقت نکرده شانه ای به موی خود بکشد.
چیزی که در این زمان در شهر غایب است، دستفروش های همیشه حاضر در مترو و چهارراه ها هستند.
به غیر از آن هایی که کنار پیاده روها بساط می کنند و سحرخیزتر هستند، بقیه بعد از ساعت ده می آیند. حداقل در مترو و سر چهارراه های تهران که چنین است. ساعت اتمام کارشان هم اکثراً ده یا یازده شب است. چیزی حدود 12 یا 13 ساعت هر روز مشغول کار هستند و سپس کسی خبری از آن ها ندارد تا روز بعد.
در میان این قشر از جامعه، تعداد زیادی کودک و نوجوان به چشم می خورد؛ پسرها بیشتر از دختران. تقریبا تمام آن ها یک وجه اشتراک دارند؛ حضور روزانه در بازار تهران برای خرید اجناسی که باید همان روز به فروش برسانند. اغلب مواقع پسربچه ها دو سه نفر و یا بیشتر هستند. دختران هم اکثراً با بزرگ ترهایشان هستند و به ندرت تنها دیده می شوند. مشتری برای آن ها اگر مرد باشد «عمو» و اگر زن باشد «خاله» است. اجناسی که برای فروش به همراه دارند چندان متنوع نیست و بیشتر اوقات خوراکی (دونات و انواع بیسکوییت) یا فال است و باتوجه به قیمت پایین اجناسی که به همراه دارند، اگر قرار باشد به عموها یا خاله های خود چیزی بفروشند، معمولاً می فروشند.
امروز صبح دختربچه ای ده دوازده ساله را دیدم؛ کارتن آدامس ترایدنت به دست، پرتقالی و دارچینی و نعنایی «بسته ای پنج تومن». هر بسته پنج هزارتومان. دخترک سالم و سرحال بود اما همراهش نه. دختر پولیور قرمز کارکرده به تن و روسری سبز بر سر داشت اما اوضاع لباس همراهش تعریفی نداشت ضمن این که چشمانش هم نمی دید. برای باز کردن سرصحبت 2 بسته آدامس خریدم و به دختر گفتم: «چندتا سوال ازت دارم. اگه جواب بدی، بازم ازت آدامس می خرم. قبول؟» موافقت کرد اما مرد پشت سر شانه هایش را تکان داد و خشمناک پرسید: «کیه؟» گفتم: «مشتری و اگه چندتا سوال جواب بدین، بازم خرید می کنم». اجازه نداد با دخترش صحبت کنم. نامش قاسم بود و نام دخترش محیا. 37 ساله، نابینا و بی سواد. محیا تنها فرزندش بود و هر روز صبح با هم از مسعودیه تا مولوی برای خرید آدامس می روند، از ایستگاه خیام سوار خط یک مترو می شوند و تلاششان بر این است که تا شب تمام خرید آن روز خود را بفروشند و فردا هم روز از نو.
از قاسم پرسیدم آیا محیا زمانی هم برای تحصیل دارد؟ گفت: مادرش در خانه در حال خیاطی است که بگیر نگیر دارد. من ِبی سواد هم بدون محیا نه می بینم، نه توان شمارش پول و جنس دارم و نه توان محاسبه فروش. چه کنم؟ پرسیدم محیا چطور می تواند حساب و کتاب کند که جواب داد: تا قبل از شروع کار به عنوان دستفروش، اندک پولی را که از ارثیه پدرم به من رسیده بود به پسرعمویم داده بودم و ماهیانه مبلغی به عنوان سود می گرفتم که با فوت پسرعمویم و اختلافی که بین ورثه او افتاد، پول من هم از بین رفت. تا آن زمان محیا مشغول تحصیل بود ولی بعد از آن مجبور شدم با قرض گرفتن از آشنایان، سرمایه ای برای امرار معاش به عنوان دست فروش جور کنم و در حال حاضر هم همسرم مشغول کار است، هم خودم و هم دخترم. سعی می کنم اجناسی برای فروش بگیرم که قیمت آنها رند باشد و محاسبه قیمت هم برای دخترم راحت باشد. برای ادامه تحصیل محیا هم فعلاً برنامه ای نداریم و دلخوش به آینده ایم. البته با شرایط فعلی، دلخوشی معنایی ندارد. از ایستگاه خیام مشغول صحبت بودیم تا دروازه دولت.
بعد از یکی دو رفت و برگشت، ایستگاه دروازه دولت محل ملاقات با دو پسربچه دیگر بود که دونات های خود را دانه ای هزارتومان می فروختند. حسن 9 ساله و الیاس 13 ساله. دو برادر که هر روز از صالح آباد تا بازار می آیند و پس از خرید 150 تا 200 دونات، سوار مترو می شوند و مشغول فروش. راضی کردن الیاس برای صحبت کار سختی بود و در طول صحبت کوتاهمان اصلا نگذاشت حسن از جلوی چشمانش دور شود. چند بار در طول گفتگو، برادر کوچک ترش را به زبان ترکی راهنمایی کرد: «اوتور بوردا… گتمه…». خانواده هفت نفره شان از سه سال پیش، پس از مرگ پدر، شش نفره شده بود و الیاس از کلاس چهارم مدرسه را رها کرده بود. حسن که هنوز در نه سالگی هم مدرسه را شروع نکرده است. سه خواهرش در حال درس خواندن هستند و مادرشان خانه داری می کند. از پدرشان خانه ای برای آن ها باقی مانده و با کمک اهالی فامیل تا حدی گذر از سختی های زندگی برایشان آسان تر شده است. از او پرسیدم تا کی می توانی روی کمک فامیل حساب کنی؟ جواب داد نمی دانم. خدا بزرگ است. پرسیدم برای شروع تحصیل حسن چه کار می خواهید بکنید؟ گفت فعلاً خرج خانه از هر چیز دیگری مهم تر است. از صبح به امید خدا شروع می کنیم و امیدواریم تا شب تمام دونات ها را بفروشیم و کمک خرج خانواده باشیم. الیاس حرف دیگری نزد. دست حسن را گرفت و دونفری از پله برقی پایین رفتند تا برای دونات هایشان بین مسافران یک خط دیگر مترو مشتری پیدا کنند.
اما روی زمین و سر چهارراه های تهران، روز کودکان کار به چه صورت شب می شود؟
قبل از ظهر اگر مسیر شما از میدان جمهوری به سمت تقاطع آزادی، میدان توحید، سر گیشا، پل مدیریت، پارک وی و تجریش باشد معمولاً خبری از دست فروش ها یا کسانی که با اصرار سعی در پاک کردن شیشه ماشین شما دارند نیست. چه از میدان راه آهن در ابتدای خیابان ولیعصر روز خود را آغاز کنید و از چهارراه مختاری تا میدان ولیعصر، میدان ونک، پارک وی و تجریش بروید، یا از پیچ شمیران در ابتدای خیابان شریعتی مسیر روزانه تان را به سمت میدان قدس (تجریش) ادامه دهید یا مسیر شما از چهارراه تهرانپارس در شرق تهران به سمت میدان امام حسین و سپس میدان انقلاب و آزادی باشد، آن ها غالباً بعدازظهر کار خود را شروع می کنند و تا اواخر شب کارشان ادامه دارد. در این میان، کودکان بیشتر سعی در پاک کردن شیشه ماشین شما دارند یا اصرار به فروش شاخه های گل و دسته های فال. به ندرت نشانی از آدامس 5 هزار تومانی و دونات هزارتومانی خواهید دید.
برعکس مترو، کودکان کار اکثراً به صورت جمعی کار می کنند. دختربچه ها این جا بیشتر تنها هستند و کمتر با بزرگ ترها. البته دختربچه و پسربچه فرقی ندارد و ظاهراً خیالشان سر چهارراه ها راحت تر است تا زیرزمین و روی سکوها یا داخل واگن های مترو. سر چهارراه های عمدتاً شلوغ تهران، چراغ که سبز یا زرد باشد به جدول های وسط خیابان پناه می برند و روی آن ها می نشینند یا می ایستند تا از تصادف با ماشین ها دوری کنند، اما با قرمز شدن چراغ کار آن ها شروع می شود و با ایستادن کنار شیشه ماشین ها و حتی گاهی وقتا با ضربه زدن به شیشه ماشین ها سعی در فروش جنس یا شستن شیشه دارند. فرصت زیادی برای مکالمه ندارند و به همین دلیل عابر پیاده باشی یا سوار ماشین، کمتر خاله یا عمو خطاب می شوی. اندکی صبر می کنند، تماس چشمی برقرار می کنند و درصورت توفیق لبخندی هم می زنند اما اگر موفق نشوند سریع به سراغ ماشین بعدی می روند. درمورد افراد پیاده مقداری بیشتر اصرار می کنند. برخی اوقات برخورد بد برخی ماشین سوارها باعث خلق صحنه های زشتی می شود اما این برخوردها همیشگی نیست.
کودک محصل بین آن ها بیشتر به چشم می خورد تا داخل مترو. اگر در ساعات آخر شب و با آخرین قطارهای مترو سفر کنی، کودکانی را می بینی که با کوله مدرسه نشسته اند کف قطار و در حال نوشتن مشق یا حل تمرین هستند. لباس و سرووضعشان تعریفی ندارد و چیزی برای فروش ندارند که بخواهند به تو اصرار کنند بخری. با چند نفرشان که صحبت کردم مشخص شد در حال برگشت به خانه اند اما کاسب مترو نیستند. گل فروشی و فروش فال را ترجیح می دادند به دست فروشی در مترو. پرسیدم چرا؟ گفتند در مترو هم ما را مسخره می کنند و هم آزار می دهند. ضمن این که به درگیری با مامورهای نیروی انتظامی که دائم ما را از قطارها و سکوهای مترو بیرون می کنند نمی ارزد. هوای تهران آلوده است و زیر زمین و با بوی بد ایستگاه های مترو، بدتر هم می شود. روی زمین و سر چهارراه ها حداقل گاهی وقت ها می توان هوای تمیز تنفس کرد.
با گردشی در پاساژها و ساختمان های تجاری یا اداری می توان شاهد حضور دست فروش ها و مخصوصاً کودکان کار بود. در بازار بزرگ میرداماد اسماعیل را دیدم که دوازده ساله بود و پنج سال پیش از افغانستان به ایران آمده بود. پدرش از دنیا رفته، درمورد مادرش توضیح درستی نداد و فقط گفت با ما نیست. چهار خواهر دارد و سه برادر که چهار خواهر و برادر بزرگ ترش ازدواج کرده اند. تازه در دوازده سالگی شروع به تحصیل کرده و دانش آموز کلاس اول است. هفت ساله بود که از افغانستان به ایران آمدند و به دلیل فقدان مدارک، نتوانست تحصیل خود را شروع کند. اصالتاً اهل هرات است. پنجشنبه ها در مدرسه ای درس می خواند که برای آموزش کودکان سرپرست خانوار یا بدسرپرست دایر شده است. هر روز صبح از پاسگاه نعمت آباد با مترو به بازار می رود و با خرید بیسکوییتی به نام رنگارنگ، بار خود را تا میرداماد حمل می کند و کار خود را شروع می کند.
با تداوم افت قیمت ریال، موج گرانی روزافزون کالاها و خدمات، افت توان خرید مردم، سهمیه ای و گران شدن بنزین، افزایش بیکاری و تعطیلی واحدهای تولیدی و حضور همیشگی دیگر معضلات اجتماعی، باید منتظر باشیم روز به روز به تعداد دستفروشان مترو افزوده شود. تصور کنید کارتان را از دست داده اید و اندوخته چندانی برای شروع یک کار دیگر ندارید، گرفتاری های زندگی دیگر حوصله ای برای یادگیری یک مهارت جدید برای شما باقی نگذاشته و کسی هم کاری به شما پیشنهاد نمی دهد. برای بسیاری از کسانی که به تازگی به این دسته از بیکاران پیوسته اند و حتما باید درآمدی هرچند مختصر داشته باشند تا چرخ زندگی شان بچرخد، اولین گزینه دست فروشی در خیابان یا مترو است. سرمایه زیادی نمی خواهد و نیاز چندانی هم به مهارت ندارد. مسدودکننده دریچه کولر، انواع باتری، شارژر و هندزفری موبایل، آدامس، لوازم التحریر، رومیزی، خوراکی های مختلف و البته جوراب های سه جفت ده تومن.
اگر مسافر مترو باشید و به طور خاص در ایستگاه های امام خمینی و دروازه دولت تردد داشته باشید، حتماً شاهد برخورد ماموران پلیس با دست فروش ها بوده اید. علاوه بر ماموران پلیس مستقر در ایستگاه های مترو، شاهد برخورد کارکنان مترو هم با دست فروش ها بودم.
برای بررسی وضعیت کودکان کار باید به سراغ اماکن دیگر هم رفت؛ میادین میوه و تره بار، دور فلکه ها و سر چهارراه هایی که کارگران ساختمانی و فصل می ایستند، میادین گل پراکنده در سطح تهران. حتی کف بازار هم می توان سراغ چرخ های باربری را گرفت که غالباً بزرگسالان در حال هل دادن آن ها هستند ولی اگر دقت کنید می توانید کودکان را هم در حال کار کردن روی چرخ ها ببینید. قبلاً رسم بود سه ماه کودک را در مغازه به عنوان شاگرد نگه می داشتند تا مشخص شود کار را یاد گرفته یا نه و اگر ماندگار می شد، طی ماه های آینده حقوق سه ماه اول را به مرور به او پرداخت می کردند. بساط دست فروشان و در بین آن ها کودکان را هم هر روز می توانید از گلوبندک تا بعد از پله های نوروزخان و لوازم التحریرفروش های مسجد شاه ببینید. برای سر درآوردن از اوضاع تحصیل و زندگی این کودکان تنها نباید به تهران اکتفا کرد. غیر ایرانی هم در میان آن ها به چشم می خورد، یکی مثل همین اسماعیل 12 ساله رنگارنگ فروش.
در این بین موضوع دیگری که به چشمم خورد، حضور متکدیان زن ِبچه به بغل بود. اکثراً با یک نوزاد ِخواب گدایی می کردند و با لحنی سوزآور در حال شرح وضعیت خود بودند. به ندرت می توان آن ها را بدون روبنده مشاهده کرد و اصلاً روی خوش به گفتگو نشان نمی دهند. اگر هم برحسب اتفاق بتوان با آن ها سر صحبت را باز کرد سنجش صحت حرف هایشان کار بسیار سختی خواهد بود. کسی نمی داند صبح ها از کجا می آیند، شب ها کجا می روند، چرا هیچ وقت روبندشان را برنمی دارند و مهم ترین سوال این که چرا همیشه نوزادی که به بغل دارند خواب است؟ مگر یک نوزاد طی از صبح تا شب چقدر می خوابد؟ برای تغذیه و تعویض لباس نوزاد چه می کنند؟
بررسی این موضوع نیاز به تحقیقات مفصل و اقدامات فوری و موثر دارد که شرح ابعاد آن در حوصله این گزارش نمی گنجد.

مشاهدات زندان؛ بیگاری و استثمار زندانیان فرودست در اوین/آرشام رضایی

مدت ها پیش از کانال یک صدا و سیما مستندی منتشر شد که به اشتغال زایی در زندان پرداخت و در آن ادعا شد که «زندانیان مشغول به کار هستند تا چرخ زندگی‌شان را با آن بچرخانند». در آن زمان تجربه ای از وضعیت داخل زندان نداشتم، اما با توجه به این که کارگر بودم و از وضعیت کار در بازارکار مطلع بودم به دیده تردید به آن مستند نگاه کردم. تا این که تقدیر این گونه رقم خورد که حق خواهی در خصوص همین وضعیت کار و معیشت کارگران که خود یکی از آن ها بودم و هستم پای من را به اوین باز کرد و حدود ده ماه را در این زندان سپری کردم. در ادامه خلاصه آن چه را که درباره کار در زندان مشاهده کردم باز می گویم.
حدود دو ماه است که از زندان آزاد شده ام، برای یک کارگر اما انگار تفاوتی هم نمی کند که از زندان اوین به زندان وطن منتقل شود. دلیلش ساده است، یک کارگر چه در زندان باشد چه خارج از آن حقوقش نادیده گرفته می شود، اسثمار می شود و هر جا به کار مشغول شود کارفرمایان عزمشان را جزم کرده اند بیشترین بهره را در ازای کمترین مزد از کار وی ببرند، وضعیتی که خلاف تمام قوانین و آئین نامه هاست، اما در آن واحد عادی ترین عرف حاکم بر رابطه کارگر و کارفرما نیز هست. من نیز یک کارگر بودم و این واقعیت را خوب می دانم، روزی که برای احقاق حقوق از دست رفته ام دست به اعتراضی ساده زدم، اعتراضی آرام و قانونی برای تاکید بر محروم ماندن سفره کارگران از نان و البته پاسخش بازداشت بود و زندان و اتهام هایی بی اساس. تمام مدتی که در زندان اوین بودم، کار کردم که کمک خرج مادر و خواهرانم باشم. از ساعت پنج صبح شروع به کار می کردم، کاری که تا ده شب ادامه داشت، کاری که در زندان خوب با موقعیت عالی محسوب می شد و با این که حقوق آن هفته ای 150 هزار تومان گفته شده بود، بی هیچ دلیل و حسابرسی ای بعضی وقتا 120 هزار تومان یا 140 هزار تومان در ازایش، پرداخت می شد و هیچ بحثی سر این تفاوت نمی توانست وجود داشته باشد و از حقی که پیشاپیش غارت شده بود باز می زدند.
در خلال کار زندانیانی را می دیدم که توسط حسین هدایتی ها و علیرضا زیبا حالت منفرد ها استثمار می شدند، در ازای کمترین حقوق مجبور به ارائه خدمات با ساعات کار طولانی به این زندانیان متمول بودند، حقوقی که ممکن بود پرداخت نشود و مرجعی برای دادخواهی نیز ابدا وجود ندارد.
بدترین و بزرگترین بی عدالتی در زندان برای کارگرانی بود که برای تامین مخارج خانواده خویش، در خدمات زندان مشغول به کار بودند، کار آن ها نظافت سالن ها و سرویس های بهداشتی آن هم در ازای حقوق هفته ای 70 هزار تومان، کارشان سخت بود و طاقت فرسا. آن ها تخلیه و جا به جایی بار فروشگاه و میوه جات را نیز بر عهده داشتند و اگر وسیله ای آسیب می دید باید هزینه را از جیب خودشان پرداخت می کردند، در حالی که ابدا هیچ کس و هیچ قانونی به سلامت و ایمنی آن ها ارزشی قائل نبود. حقوق این زندانیان که در بخش خدمات مشغول بودند را زندان پرداخت نمی کرد، روال به این قرار بود؛ هر زندانی هفته ای باید دو پاکت سیگار بهمن بابت خدمات به مسئول اتاق می داد و مسئول هر اتاق نیز هفته ای 70 هزار تومان به شخصی که سرسالن نامیده می شد، می داد و این پول ها به عنوان حقوق به خدماتی ها پرداخت می شد. حقوق آن ها از جیب زندانیان و به واسطه فروش سیگارهای گرفته شده از آن ها تامین می شد و زندان از حساب خود برای خدمات با شرح وظایفی که گفته شد، هزینه ای اختصاص نمی داد. این نمونه ای از اشتغال زایی و چرخیدن چرخ زندگی زندانیان تهی دست بود که ادعا می شد.
اما در همان زندان، زندانیان دیگری بودند که در اتاق های V.I.P زندگی شان را به بهترین شکل و کیفیت می گذارندند، زندانیانی نظیر حسین فریدون (برادر رئیس جمهور) و محمد علی نجفی (شهردار سابق تهران). برای هرکدام از این دو زندانی دو انسان استثمار می شد که مخصوص انجام کارهای شخصی هر یک از این دو تن بودند؛ یکی از آن ها نقش نگهبان و دیگری نظافتچی را برای این حضرات داشتند.
در بند کارگری زندان داستان کمی متفاوت بود. کارگران محبوس در آن بند از صبح تا شب، مشغول تمیز کردن زندان، باغبانی و ساخت و ساز و تعمیر بودند، کارهایی تخصصی برای ماهی 400 هزار تومان.
در نهایت بیشترین محدودیت شامل زندانیان سیاسی بود؛ محدودیت و محرومیت از استثمار شدن! تعدادی از آن ها پیش از ورود به زندان از حق تدریس در دانشگاه، کارهای فرهنگی و یا ادامه تحصیل محروم شده بودند و حال اگر تنگ دست بودند و خواهان کار در زندان بودند عمدتا از ان هم محروم می شدند و پیش شرط کارکردن آن ها در خدمات اندرزگاه، تاییدیه ریاست اندرزگاه بود و در غیر این صورت نمی توانستند مشغول به کار شوند، در واقع از همان بخور نمیر و بهره کشی و بی عدالتی هم محروم می شدند.
در مقابل آن مستند و آن همه ادعا، این تجربه یک زندانی بود که پیش از شهروند یا زندانی بودن کارگر بوده و هست و اتفاقا خوب می داند که همه آن مدعیان، چگونه کمر به غارت آن کار ساده و به ظاهر ناچیز کارگران زحمتکش و بی ادعا بسته اند.

داستان کوتاه: نفست از کجا درمیآید؟/پروا آتی

از تاکسی پیاده شدم. خاب دیدم انداخته بودندم بیرون از اتاقم و فرستاده بودندم توی یک ویلای بزرگ ساحلی. لپتاپم را گرفته بودند و مونیتوری جلوم گذاشته بودند که فقط سه تا کلید داشت. صفر، یک و دو. با آن سه کلید باید گزارش می‌نوشتم. همین که یک حرف را با آن سه کلید کدنویسی می‌کردم، حرف بعدی از دست می‌رفت و کلمه می‌پرید. حس می‌کردم درگیر و بیچاره شده‌ام. یک عده آمدند داخل و با برگه‌ای که هی نشانش می‌دادند فهماندند بهم که نصف تخت مال شهرداری‌ست. تخت را نصف کردند و سهم خودشان را بردند. عینکم را گم کرده بودم و سعی می‌کردم زیر تختْ حرفی را که از دست رفته بود پیدا کنم که یادم آمد زیر آن نصفه جا مانده است. آخر آنها زیرش را هم برده بودند. از خاب پریدم، سرم درد می‌کرد. دو پیک عرق خوردم و در اتاق را باز کردم. یک شماره‌ی پرایوِیت بهم اس‌ام‌اس زده بود: «^خون آبیه». از تاکسی پیاده شده بودم.
راه افتادم سمت پارک. حتمن هوا پس است که آقای پرایوِیت باز پیامش را کدگذاری کرده است، مثلن یعنی «راس چار و سی‌ودو سه دقیقه هتل استقلال باش». دیگر نیازی به محاسبه زاویه و کشیدن امتداد خط‌ها نبود تا عقربه‌های علامتِ «توان» چار و سی‌ودو سه دقیقه را نشان بدهند. بار اولم که نبود. نمی‌شد نرفت. اما مگر دفعه پیش نگفته بودند آخرین بار است؟ مگر بعدش اخراجم نکرده بودند؟ چه می‌دانم. راهی نیست. زدم بیرون از اتاق، کمی عصبی و بدعنق بودم. بی‌هوا راه افتادم. مقصدی نداشتم. رو به شمال؟ یکهو وزنی سنگین با تکانه‌ای سنگین‌تر خورد پس کله‌م و کله‌پام کرد وسط کوچه. فرصت نکردم خودم را جمع کنم، حتا نتوانستم سرم را برگردانم سمتش. صدای پا و نعره‌هایی از پشت تهدیدکنان که: «نرو… نرو… نرو…». چاردست‌وپا هفت‌هشت متری جهیدم، سینه‌خیز کیفم را برداشتم و دِ در رو. دورتر که شدم دیدم چند نفری با دست نشانم می‌دهند و می‌خندند. همه فهمیده بودند انگار. سرعتم را بیشتر کردم و خودم را رساندم به ایستگاه مترو. زودزود جا عوض کردم و دور و بر را پاییدم که کسی نبیندم. اما چطور می‌شد کسی نبیندم؟ ایستگاه بعدی پیاده شدم و بدو بدو و هاج و واج یک پارک خلوت پیدا کردم. دراز کشیدم روی چمن‌ها و کیفم را سایه‌ی صورتم کردم. داشتم به خودم می‌آمدم و نرم‌نرم آرام می‌شدم که صدای تاپِ محکمی خورد بیخ گوشم. زهر ترک شدم. از جا پریدم و صاف نشتسم. یک هیکل دراز، شکسته و ژولیده با لباس‌های گونی‌طور و پاره‌پوره و ریش بلند با احترامی نظامی بالای سرم خشکش زده بود. با ترس و لرز سرم را بلند کردم. با لحن محکمی که هیچ ربطی به ظاهرش نداشت گفت: «تو شورشی هستی؟» گفتم نه. گفت «پس 10 تومن بده». شمردم و دادم بهش. بی‌اینکه نگاهم کند راهش را کشید و رفت. راه افتاده بودم سمت پارک.
زیر سردر کوچک پارک ایستادم. این بار دیگر چه آشی برایم پخته بودند؟ می‌خاستند کجا بفرستندم؟ اگر نروم؟ کجا دارم بروم؟ آخرین بار تهدید کرده بودند که حیثیتم را می‌برند. قبول کرده بودم. اما حیثیتم بدتر رفت. همین شد که به قول خودشان تنبیه اما در واقع اخراجم کرده بودند. بیکار بودم. کُد آقای پرایوِیت را باید به فال نیک می‌گرفتم؟ پولش که همیشه خوب بود. اما تا کی؟ اگر نقشه‌شان باشد و بخاهند بیندازندم توی دهان شیر چی؟ آخرین بار هشت نفر از بهترین دوستان‌شان را کت‌بسته تحویل داده بودم، پولش خوب بود، اما اخراجم کردند. حیثیتم را هم بردند. بعید است. این شهر به اندازه‌ی روده‌های شیطان سوراخ سنبه دارد. جای دیگری می‌فرستندم حتمن. چرا برنگردم همانجا اصلن؟ زیر سردر کوچک پارک ایستاده بودم.
رصدشان کردم، دیدم‌شان و راه افتادم سمت‌شان. همین است. خودم برمی‌گردم پیش‌شان. بی‌غل‌وغش و دوز و کلک. گفتن ندارد، وقتی مسیرم را از شمال رو به شرقی‌ترین و جنوبی‌ترین نقطه‌ی روده‌های این شیطان کج کرده باشم و برگشته باشم پیش‌شان، همانجا که آخرین بار بهترین دوستان‌شان را لو داده بودم، خودشان می‌فهمند که دیگر چیزی ندارم از دست بدهم، می‌فهمند که یکی هستم عین خودشان! تاکسی! رصدشان کرده بودم، دیده بودم‌شان و راه افتاده بودم سمت‌شان.
رسیدم کنار نیمکتی که دورش جمع شده بودند. زندگی را به هیچ و پوچ گرفته‌ایم، که چی؟ مگر آنها که کار دارند جا دارند قرارهای کدگذاری‌شده در لابی هتل‌هایی با خون آبی دارند کتاب دارند حقوق و ماموریت و آفرین دارند دولت دارند رای دارند و افتخار دارند زندگی‌شان را به چی گرفته‌اند؟ به سخره گرفته‌اند. ما چی؟ کی؟ ما؟ نداریم. ما دیروز توی زیرزمین کارگاه قصر از ترس هم پریده بودیم توی بغل سرهنگ و باهاش منچ و مارپله بازی کرده بودیم و پریشب ما نبودیم بلکه دشمن بودیم و یکی‌مان را از زیر چاقوی یکی‌شان درآورده بودیم که چرا سیخ جگرش را که دو تا از مال بقیه کم داشته مسخره کرده است. دیروز هم قبل از اینکه هوا پس شود و توهم‌ها بزند بالا و این یکی آن را به توطئه و آن یکی او را به جاسوسی متهم کند زده بودیم به چاک. هر کدام به یک وری. ساعت که از «L *» گذشته بود نشسته بودیم توی یک زیرزمین روباز، بعد آنها سعی کرده بودند با دوز و کلک هدایت‌مان کنند به بیرون از آنجا. ما آقا؟ ما که جایی نداریم! پس برمی‌گردیم همانجا و شروع می‌کنیم مشت و مال هم و بگو بخند و گیراندن آتشی که طعمه‌اش فوت‌ها و سوت‌ها و نفس‌های درهم‌مان است. وقتی هم کارمان به دعا و شعر و روضه بکشد، دوزاری‌مان می‌افتد، جرینگی که: «اینجا هم دیگر جای ما نیست». رسیده بودم کنار نیمکتی که دورش جمع شده بودند.
روی‌شان را به سمتم برگرداندند. آنها که عاشق شورشی‌ها هستند، که دختران و پسران و خاهران و برادران‌شان همه شورشی‌اند، آنها که فکر می‌کنند خون‌شان هرگز آب نمی‌شود، اما آب‌شان هم خونین است، خاک و آسفالت‌شان هم عضلات مذاب و استخان‌های دررفته‌ی هم‌خون‌ها و هم‌نفس‌هاست، حتمن قبولم می‌کنند. آنها که از این ور بزرگراه بسیج از روی درجه‌ی آفتاب‌سوختگی پوست صورت و ساعدها و بازوها، از روی میزان حرارت نفس‌ها و شمار ضربان رگ‌های بیرون‌زده از شقیقه‌ها، هم‌قبیله‌ای‌های فقیرشان را در آن ور اتوبان می‌شناسند، هر طور و هر چی که باشد، حتا اگر یک جاسوس ازبخت‌برگشته‌ی فراری باشد، به اسم کوچک صدایش می‌کنند و قبولش می‌کنند. روی‌شان را به سمتم برگردانده بودند.
پرسیدند «تو! خودی‌ای یا نه؟» و من با نفسی برآمده از شش‌های بدنی بیچاره، بازویم و نامه اخراجم را نشان دادم. پرسیده بودند «تو! شورشی‌ای یا نه؟» و من با نفسی برآمده از شش‌های بدنی بیچاره، بازویم و نامه اخراجم را نشان داده بودم.

قطعه ادبی «بادام» – نوشته ای از نیلوفر فولادی

برای دانه‌هایی که در دل زمستان می رویند
به‌خاطرِ سنگ، به خاطرِ دانه‌ای که اتفاقی از جیبِ کودکی افتاده. کودک ظهرِ زمستان، روی برف‌ها می‌دویده و بادام‌ها آن جا داخل جیب‌هایش بوده‌اند. از درزی کوچک، یک پار‌گی ریز در آستر شلوار، از تار و پود سرخ پارچه‌ لغزیده و حالا بر خاک است. لای برگ‌های پوک که رفته‌رفته خاک می‌شوند و به مادر سلام می‌کنند. بین دو صخره در دل قرن‌های دور جا خوش‌کرده و هیچ نمی‌بیند، هیچ نمی‌داند، تنها می‌شنود صدای حرکت جهان را از موش‌هایی که خاک را حفر می‌کنند. جا به‌جا می‌شود از جهش تیزِ خرگوش‌ها و سُر می‌خورد در بازوهای سنگی دیگر. سخت است، درد را نمی‌فهمد، فشار برایش تپش حیات در سینه‌ی خاک است. سخت و شدید خاک را فشار می‌دهد و پیش می‌رود. پایین‌تر سرد است، پایین‌تر مرگ در تاریکی لبخند می‌زند اما او می‌رود، ناچار است. همو که امتدادش در گروِ خورشید است. دم‌به‌‌دم جهان فشرده‌تر، فضا را ذر‌ه‌های ریزتری اشغال می‌کنند و او تنهاست و او در خودش هزارن بادام حمل می‌کند، هزاران دانه. او بی‌شمار است اگر بتواند نابود شود، بِشِکافَد، خونش در رگِ خاک ببندد و ریشه‌هایش را موریانه‌ها بجوند. سلام می‌کند به خاک، خاک که لاشه‌ها را جویده است. خودش را می‌بیند قرن‌ها بعد در دهان خون‌آلودِ زمین؛ برگ‌هایش، هزارن هزار بادامِ نارس‌ش می‌چرخند و هیچ می‌شوند. می‌بیند تنِ تکه‌تکه‌شده‌اش را که حالا تن‌ِ خاک می‌شود. شن است، همان صخره‌ای‌ست که دیروز فشارش می‌داد. می‌رود و در ذهن فراموش‌کارش خاطره‌ای از باغ نیست. یک روز سرد از جیب کودکی به خاک افتاده‌است.
***
گمان نکنم به یاد بیاوری تنِ نور را روی تنِ سبزت بر شاخه درخت. گوشت و خونت را زیر دندان‌هایم به خاطر نمیاوری.
***
فریاد می‌زند، ترانه‌ای شرقی می‌خواند، یا طبل می‌کوبد در غلافِ فولادی‌ام؟ نه من نشکستم، نپلاسیدم، سر کوفتم به سنگ‌ها و باغ را به دوش کشیدم. این چیست؟ صدا از درون است وگرنه سنگریزه‌ها و مورچه‌ها خاموشند. می‌شکافم، ذره‌ذره‌ام کِش می‌آید، ریزریز می‌شوم. اما این منم، این منم سبز و خیس، نرم می‌پیچم به سنگ‌ها، جراحت را می‌بوسم و بالا می‌روم. قد می‌کشم، گسستی نیست، هنوز همان‌جایم، پاهایم در گور به‌خواب رفته‌اند. ادامه‌ می‌دهم مرگ را و از آخرین صخره که روزی شاید من بوده‌ام عبور می‌کنم: سلام! ما با هم مکرر بینِ گور و خورشید زندگی می‌کنیم.