تقابل همجنسگرایی با پدرسالاری

اخرین به روز رسانی:

آوریل ۲۱, ۲۰۲۶

تقابل همجنسگرایی با پدرسالاری

v    برای شروع شاید بهتر باشد اول تعریفی از همجنسگرایی داشته باشیم؛ به چه فردی همجنسگرا گفته می‌شود؟ آیا ترنس سکسوال‌ها نیز همجنسگرا محسوب می‌شوند؟

1همجنسگرا به زنان و مردانی گفته می شود که کشش جنسی و عاطفی به همجنس خود داشته باشند. یعنی اگر زن هستند، تمایل جنسی و عاطفی به یک زن دیگر داشته باشند، و نه به یک مرد. یا اگر مرد هستند، کشش جنسی و عاطفی به یک مرد دیگر داشته باشند، نه به یک زن. این کشش، گرایش جنسی است، مثل کششی که دگرجنسگرایان به غیرهمجنس خود دارند و مایل اند، اگر مرد هستند، با یک زن رابطه جنسی و عاطفی داشته باشند و اگر زن هستند، با یک مرد.  عبارت ترانسکسوالیته، به گرایش جنسی اشاره ندارد، بلکه به هویت جنسیتی اشاره دارد. معنای ترانسکسوال و ترانس-جندر این است که فردی که در واقع یک مرد است، در بدن زن به دنیا آمده و یا فردی که در واقع زن است، در بدن یک مرد به دنیا آمده و اعضای جنسی اش، با هویت جنسیتی اش همخوانی ندارد. در فرهنگ‌هایی که مرزهای جنسیتی با قطعیت مشخص می شود و لباس و رفتار افراد بر اساس کدهای جنسیتی تعیین می شود، این عدم همخوانی اعضای جنسی، و شکل ظاهری بدن، با هویت جنسیتی فرد، که یک آگاهی درونی است، باعث آزار روحی فرد و دشواری های زیاد در زندگی روزمره می شود.

همجنسگرایی، و دگرجنسگرایی، و دوجنسگرایی، گرایش جنسی فرد را تعریف می کنند.  ترانسکسوال و ترانس جندر، به هویت جنسیتی فرد اشاره می کند. باید اضافه کنم که یک ترانسکسوال ممکن است دگرجنسگرا باشد، یعنی به جنس مخالف خودش کشش داشته باشد، و یا همجنسگرا باشد و به همجنس خود علاقه داشته بود.

v     شما گرایشات جنسی را متاثر از چه می‌دانید؟ در واقع هر یک از عوامل فیزیولوژیک، روانی و یا اجتماعی در بروز گرایش جنسی فرد، چه نقشی را بازی می‌کند؟

من به عنوان فعال حقوق بشری و شهروندی دگرباشان جنسی، قاعدتن نباید نظر تخصصی در عوامل فیزیولوژیک، و روانی داشته باشم، اما بر اساس خوانده های من از مطالعات انجام شده، گرایش جنسی فرد در نتیجه ی مجموعه ای از عوامل بیولوژیک، ژنتیک، و محیط (محیط رشد نوزاد پیش از زایمان) و محیط رشد نوزاد در سالهای اولیه، شکل می گیرد. توجه داشته باشیم که گرایش جنسی، و شناخت فرد از گرایش جنسی خود، دو مساله ی جدا از هم هستند. تاثیر عوامل اجتماعی ممکن است به شناخت فرد از گرایش جنسی خود، و یا ترس فرد از تشخیص گرایش جنسی خود، و رضایت از گرایش جنسی خود، کمک کند، اما این عوامل اجتماعی بوجود آورنده ی گرایش جنسی نیستند. با علم به گرایش جنسی خود، فرد ممکن است با توجه به خشونت موجود در محیط، احساسات و افکار خود را پنهان کند و یا تصمیم بگیرد که با محیط وارد یک مبارزه ی انسانی بشود و از بودن و چگونه بودن خود دفاع کند. اما این عوامل اجتماعی قادر نخواهند بود فردی را تبدیل به همجنسگرا یا دگرجنسگرا بکنند، و یا فردی را از همجنسگرا و یا دگرجنسگرا بودن بازدارند.

تا الان یافته های علمی معتقد است عوامل بیولوژیک، و ژنتیک، و محیطی(محیط رشد نوزاد پیش از زایمان) در شکل دادن گرایش جنسی فرد موثر است. یعنی همجنسگرایی و دگرجنسگرایی پیش از زایمان شکل می گیرد.

v     آیا این گرایش جنسی، وضعیتی پایدار است؟ برای مثال امکان این هست که فردی در بخشی از زندگی‌اش تمایلات همجنسگرایانه و یا دوجنسگرایانه داشته باشد و پس از مدتی این تمایلات به طور کل محو شود و فرد، دگرجنسگرا شود؟

بر اساس داده های علمی، گرایش جنسی یک وضعیت پایدار و بنیادین است و پیوند عمیق با کی-بودگی و کرامت انسانی شخص دارد، و در طول مدت زندگی وی تغییر نمی کند، نه با شکنجه و نه با تشویق. تمایلات جنسی فرد، تغییر نمی کنند، اما فرد ممکن است به دلایل بسیار شخصی و اجتماعی، رفتار جنسی و روش زندگی اجتماعی خود را تغییر دهد. این تغییر در جوامعی که فرهنگ آزاد و روادار دارند با انتخاب خود انجام می شود. در جوامعی که آزادی های فردی به شکلی غیرانسانی محدود و نقض می شوند، و حرمت فرد به نفع ایدئولوژی های رایج زیر پا گذاشته می شود، مثل ایران، تغییر در رفتار جنسی و روش زندگی اجتماعی، از روی نهایت ناچاری و با اجبار شکنجه های روحی و جسمی انجام می شود و در نهایت به بیماری عمومی اجتماعی و انفجار فردیت در جامعه منتهی می شود.

v     همجنسگرایی در بسیاری از کشور‌ها نظیر ایالات متحده، دیگر یکی از اختلالات جنسی تلقی نمی‌شود، این کشور‌ها چه روندی را پشت سر گذاشتند تا به این مرحله رسیدند که بتوانند همجنسگرایی را بپذیرند؟

با تجربه ی روش هایی نظیر توهین و تحقیر و منزوی کردن همجسنگراها، با استفاده از توبه، با شوک الکتریکی، با سلب تمام حقوق بشری پایه مثل حس تعلق، حق زندگی، برخورداری از امنیت و آرامش، تحصیل، مسکن، اشتغال، روابط جنسی و عاطفی، بالاخره در جامعه ی پزشکان و روانپزشکان، و خانواده ها و سیستم حاکم بر جامعه به این نتیجه رسید که راهی دیگری به جز تسلیم شدن به قوانین طبیعت و پیشرفته ترین داده های علمی وجود ندارد. این کشورها، تاریخچه ای از آزار و حذف همجنسگرایان را پشت سر گذاشته اند تا به اینجا رسیده اند. به نتیجه رسیده اند که خفه کردن یک بخش از جامعه امری ممکن نیست و پیگرد همین تجربه ی عملی، به تدریج و یکی یکی حقوق همجنسگرایان را در قوانین اجتماعی خود در نظر گرفتند. حذف همجنسگرایی از لیست بیماری های روانی به دنبال یافته های پژوهشگران معتبری که دهه ها را صرف آزمایش های گوناگون بر روی همجنسگرایان و عوامل ژنتیک، و رفتار اجتماعی، انجام شد. در متنی که انجمن روانپزشکی امریکا روی وبسایتشان منتشر کرده اند نوشته است:

این انجمن نظری را که انجمن روانپزشکی امریکا در سال 1973 اتخاذ و منتشر کرد را تایید می کند. بر اساس این نظریه، همجنسگرایی از لیست رسمی بیماریها/اختلالات روانی این انجمن خارج شده است. در نتیجه، انجمن روانپزشکان امریکا به این داوری رسیده است که: همجنسگرایی به خودی  خود، هیچ ارتباطی با عدم توانایی تشخیص و قضاوت، تعادل، قابلیت اطمینان، و دیگر توانایی ها و قابلیت های عمومی اجتماعی و حرفه ای ندارد. در همین راستا، انجمن روانشناسی امریکا، به تمام متخصصان سلامت روانی توصیه می کند که قدم لازم برای حذف انگ بیماری روانی که همجنسگرایی زده شده است، را بردارند.

در خصوص تبعیض علیه همجنسگرایان، انجمن روانشناسی امریکا داوری های زیر اتخاذ کرده است: انجمن روانشناسی امریکا از تمام تبعیض های اجتماعی و حریم خصوصی که در رابطه با اشتغال، مسکن، دسترسی به خدمات اجتماعی، ابراز تاسف می کند، و علیه تمام این تبعیض ها علیه کسانی که عملکرد همجنسگرایانه می کنند یا کرده اند، می ایستد، و اعلام می کند که همجنسگرایان نمی بایست ناچار به اثبات هیچ گونه قابلیت و شایستگی در حوزه های تشخیص و قضاوت، ظرفیت و قابلیت، و قابلیت اطمینان باشند که به عنوان آزمون، در برابر دگرجنسگرایان نهاده نمی شود. و نیز، انجمن رواشناسان امریکا به تمام نهادهای محلی، دولتی و فدرال توصیه می کند که به کسانی که عملکرد همجنسگرایانه دارد همان اندازه ای از حمایت و مراقبت قانونی داده شود که  به دیگر افراد جامعه، از هر نژاد، رنگ، عقیده، و …. . و نیز انجمن روانشناسان امریکا توصیه می کند تمام تبعیض های قانونی که عملکرد همجنسگرایانه را به طور ویژه زیر ذره بین قرار می دهند، از میان برداشته شوند.

3

v     حال به ایران بیاییم، مختصات اجتماعی و اعتقادی جامعه ایرانی در مواجهه با همجنسگرایی چگونه تعریف شده است؟

تا سال 1357، بر اساس قانون، کسی در ایران به دلیل همجنسگرایی مجازات نمی شد. گرچه از اوایل قرنی که ما عادت داشتیم و دوست داشتیم قرن بیستم بدانیمش، همجنسگراها و تراجنسی ها منزوی شدند و به همان سرعتی که خانه های بزرگ و اندرونی و بیرونی های تو در تو و خانواده های چندنسلی جای خود را به خانه های کوچک و یکی دو اتاقه و خانواده های در نهایت سه‌نسلی دادند، همجنسگراها و تراجنسی هم به انزوا رانده شدند، یا توی سایه رفتند و پنهان شدند، اما کسی هم دست به تعقیب و آزار و قتل همجنسگراها و تراجنسی ها نمی زد. (تمایز میان همجنسگرایی و تراجنسیتی تازه چند سالی است که، حتی در میان جامعه ی دگرباش جنسی ایرانی، جا افتاده و درک شده است). همجنسگراها، بین قشرهای عادی مردم، بسته به امکاناتی که خود برای خود فراهم می کردند، زندگی می کردند و به خواسته های خود پاسخ می دادند. آن دسته از همجنسگراها که متعلق یه جامعه ی روشنفکر، ادبی، هنری بودند، همجنسگرایی خود را به عنوان ویژگی روشنفکری، ادبی و یا هنری خود به شمار می آوردند و بفهمی نفهمی هم خودشان و هم مردم این را به حساب نوعی رفتار هنرمندانه یا روشنفکرانه می گذاشتند. فاجعه، کابوس وحشت، وقتی شروع شد که انقلاب 57 شد انقلاب اسلامی. البته، در آن زمان، انقلاب هر چیزی که می شد، تبدیل به دیکتاتوری می شد چون در ایران هیچ کدام از گروه های فکری و سیاسی با چیزی به عنوان دموکراسی آشنایی نداشتند، با چیزی به عنوان حقوق بشر آشنایی نداشتند؛ هر چه بود دیکتاتوری بود. و عشق به دیکتاتوری. مذهبی ها انقلاب را زدند، اما اگر چپ ها هم انقلاب را می زدند، باز چیزی به حکومت کردن و “دیکته کردن” “اعتقادات خود” به “مردم” روش دیگری را بلد نبودند. اما چون ما تجربه‌ی انقلاب سوسیالیستی را خوشبختانه در 57 نداشتیم، فقط می توانم فاجعه را از ابعادی که انقلاب اسلامی ایجاد کرد به خاطر بیاورم. از فردای انقلاب مردها و زن هایی که “همجنسگرا” شناخته می شدند، با هر اسمی که آن موقع به همجنسگراها و تراجنسی ها داده می شد، مورد حمله ی حاکمیت، و به تبع و با دستور آن، مورد حمله مردم، و خانواده های خودشان قرار گرفتند. دلیلی برای این حمله نبود. یک جور ایجاد ترس و دلهره در مردم در مورد همجنسگراها، از طرف دگرجنسگراها، و خیلی عجیب، چون همیشه این دگرجنسگراها بوده اند که به همجنسگراها حمله کرده اند، توهین کرده اند، تجاوز کرده اند. حالا چرا باید از همجنسگراها ترسید، من هیچ وقت نفهمیدم. منظورم این است که جامعه ی ایران شناختی از همجنسگرایی، دوجنسگرایی، تراجنسی، ندارد تا اعتقادش در  مورد دگرباشان جنسی به چیزی بیرزد. اما در چند جمله، جامعه ی دگرجنسگرا، در کل، و بدون در نظر گرفتن آنهایی که الان روشن-فکر و آگاه به حقوق به بشر، و قایل به حقوق فردی هستند، و جدای از خانواده هایی که عاشق بچه هاشان هستند، همجنسگراها و تراجنسی ها را فرودست به شمار می آورد. از نظر دگرجنسگراها، یعنی آنطور که وانمود می شود همه ی جامعه ی ایران هست، (و به همان اندازه غلط که تصور کنیم همه ی مردم ایران فارس و فارسی زبان اند، و همه شیعه اند، و همه مرد اند)، همجنسگراها کونی هستند. در تصور جامعه ی دگرجنسگرای ایران، کونی، یک عیب بسیار بزرگ است، و قاعدتن باید آدمی که کونی است باید بسیار شرمنده باشد. اما جامعه ی دگرجنسگرا هیچ وقت توضیح نمی دهند که چرا یک کونی باید شرمنده باشد، و اشکال کونی بودن چیست. از نظر جامعه ی دگرجنسگرای ایران، تراجنسی بودن، یعنی عجیب و غریب و نامتعادل و زن نما/مردنما است. اما توضیح نمی دهند به چه دلیل تراجنسی بودن عجیب و غریب است، و یا نشان عدم تعادل است، و یا چرا زن‌نما یا مردنما بودن بد است. برای همین ناتوانی جامعه ی دگرجنسگرای ایران از توضیح نظر خود در مورد همجنسگراها و دگرجنسگراها و بیان یک دلیل روشن در توجیه فرودست دانستن دگرباشان جنسی است که ما می گوییم نظر جامعه ی دگرجنسگرای ایران در مورد دگرباشان جنسی، اعتبار ندارد. جواب سوال شما این است: جامعه ی دگرجنسگرا خیال می کند مردان و زنانی که با همجنس خود رابطه ی عاطفی و جنسی برقرار می کنند و گرایش جنسی خود به همجنس را محترم می شمارند، کونی و بارونی هستند و کونی و بارونی یک ویژگی تحقیرآمیز و شرم آور است، اما از توضیح دلایل این شرم آوری، عاجر است.

v     قوانین حقوقی در مناسبات پذیرش همجنسگرایی نزد مردم جامعه چه نقشی را ایفا می‌کند؟

2مردم، بناچار، و طبق قوانین هر کشوری، به همان اندازه که (مثلن) در تعیین و تصویب قوانین دخیل اند، به همان ناچارند از این قوانین پیروی کنند. به همان اندازه ای که در حال حاضر، خانواده هایی که ذهنیتی شبیه به ذهنیت رژیم و اسلام افراطی دارند، و یا دچار بیماری هموفوبیا هستند، با استفاده از قوانین، فرزند همجنسگرای خود را می کشند، و اطمینان خاطر دارند که مجازات نخواهند شد، بلکه مورد تشویق دولت و سیستم هم قرار خواهند گرفت، اگر قوانین ایران تغییر کند، و خانواده هایی که فرزندان همجنسگرای خود را می کشند، یا مورد آسیب قرار می دهند را مجازات کند، مثل همه ی شهروندانی که در صورت مجازات شهروند دیگر، مورد بازخواست، و پیگرد قرار می گیرند و مجازات می شوند، این خانواده ها، و این افراد دیگر به آسانی دست به آزار همجنسگراها نخواهند زد. قانون مجازات ایران برای رابطه ی همجنسگرایانه مجازات اعدام تعیین کرده. مجازات اعدام برای رابطه ی همجنسگرایانه، و تعیین پدر به عنوان صاحب دم فرزندان خود، تمام جامعه را تبدیل به دشمن و شکنجه گر و قاتل همجسنگراها کرده است. حالا اگر همین قوانین عوض شوند، و قانون از حقوق بشری و شهروندی همجنسگرایان دفاع کند، نه تنها همجنسگرایان می توانند از قانون برای حمایت از خود کمک بگیرند، بلکه مردم هم با خیال راحت به آزار همجسنگراها نخواهند پرداخت. الان، در ایران، شما هر جرمی که مرتکب شوید می توانید از خود دفاع کنید. حتی اگر برانداز باشید، می توانید اعلام کنید که برانداز هستید، و بعد یک وکیل از شما دفاع کند. یا اگر زنا کرده باشید، در همان حالی که به سنسگار محکوم می شوید می توانید یک وکیل داشته باشید تا از شما دفاع کند، طبق قانون، و در همین قانون کجی که حتی به وکیل اجازه ی وکالت موکلش را نمی دهد، و به جرم وکالت، زندانی اش می کند.

اما اگر شما همجنسگرا باشید نمی توانید وکیل داشته باشید تا از شما به عنوان یک همجنسگرا دفاع کند. در جامعه ی دگرباشان جنسی ایرانی، ما معتقدیم که همجنسگرایی باید از مصداق جرم، خارج شود. رابطه ی همجنسگرایانه، با توافق دوجانبه، باید به همان اندازه ای مورد احترام باشد که رابطه ی دگرجنسگرایانه ای که با توافق زن و مرد صورت می گیرد. یک همجسنگرا باید در صورتی که مرتکب جرم شود، مثلن دزدی کند، یا آدم بکشد، مجازات شود، نه به دلیل همجنسگرا بودن. گرچه قوانین ایران، با وجود رژیم فعلی، تضمین اجرایی ندارند، اما تغییر قوانین فعلی همجنسگراستیز به قوانین انسانی و روادار که از همجنسگرایی جرم زدایی می کند، سایه ی وحشت را از روی جامعه ی دگرباش بر می دارد، و امکان امنیت روانی و جانی را برای بچه های ما در خانه، در مدارس، در محل کار، در خیابان، ایجاد می کند. فاجعه این است که جامعه ی همجسنگرا و تراجنسی، زیر فشار آزار جنسی، جسمی، و روانی دگرجنسگراها است و قوانین کشور نیز هیچ حمایتی از بچه های ما، و از بزرگ های ما، در برابر این آزار نمی کنند چون خود منبع نقض حقوق و آزارند. بارها، در مدرسه ها، اتفاق می افتد که بچه ها از سوی معلم، معاون، مدیر مدرسه مورد آزار جنسی قرار می گیرند. به کی باید شکایت کرد؟ یا تصور کنید که مادری یا پدری بخواهد از فرزند همجنسگرایش حمایت کند و به فرزند همجنسگرای خود، با تمام همین همجنسگرایی فرزندش، افتخار کند. آیا قانون اجازه می دهد؟ رفتار مردم، از پیام قانون، و از فشار قانون، و ترسی که قانون تزریق می کند، تاثیر می گیرد. به همین نسبت، یک جامعه ی سالم و امن و شاد جامعه ای است که قوانین‌اش مطابق اصول انسانی پذیرفته شده‌ی روز، تعیین شده باشند و خلاف معیارهای عدالت زمان نباشد.

v     با توجه به اینکه قوانین حقوقی و قضایی ایران مبتنی بر قوانین اسلامی تدوین شده است، فکر می‌کنید آیا امکان خوانشی متفاوت از این قوانین برای پذیرش همجنسگرایی در جامعه وجود دارد؟

بله، وجود دارد. قوانین حقوقی و قضایی ایران نباید مبتنی بر قوانین اسلامی باشند. اول باید این اشکال را اصلاح کرد. دلیلی ندارد که ما قوانین اسلامی را اصلاح کنیم. ما باید قوانین حقوقی و قضایی ایران را مطابق اصول حقوقی و قضایی پذیرفته شده ی جهانی تدوین کنیم. اسلام هر کاری که دلش می خواهد در خارج از فضای قوانین کشوری، برای خودش باید بکند. اشکال بزرگ این است که اسلام، منبع قانون گذاری شده است. چرا؟

v     یک فرد همجنسگرا در ایران، هویت خود را چگونه تعریف می‌کند؟ در واقع همجنسگرایی چقدر در هویت فردی و هویت اجتماعی وی در جامعه ایران تاثیر دارد؟

در ایران یک فرد همجنسگرا هویت خود را تعریف نمی کند. چون اجازه ندارد. برای پیشگیری از آزار محیط اطراف خودش، و ماموران پلیس، هویت خود را پنهان می کند. اما به طور کلی، یک فرد همجنسگرا، یا یک همجنسگرای ایرانی، خود را با همجنسگرایی خودش تعریف می کند. همجنسگرایی، به همان اندازه که شباهت شدید به دگرجنسگرایی دارد، به همان اندازه با دگرجنسگرایی متفاوت است. از سوی دیگر، همجنسگرایی با پدرسالاری هم در تقابل شدید است. یعنی هویت یک همجنسگرا، با همجنسگرایی‌اش تعریف می شود، معیاری که برای ویژگی‌های شخصیتی مرد و زن به مرز قاطع و مانع، قائل نیست، و نقش‌های جنسیتی را به هم می ریزد، و جهان بینی را از سیاه و سفید پدرسالاری به رنگین کمان دگرباشی جنسی تبدیل می کند. این یک شعار نیست. این یک تجربه ی اجتماعی است که در جهان واقع شده، تا الان. یعنی شما، اگر دگرجنسگرا باشید، به همان اندازه که سکس شما با پارتنر غیر همجنس‌تان، که در مورد شما، اگر شما هم دگرجنسگرا باشید، باید یک زن باشد، در تعیین هویت شما دخیل است، به همان اندازه علاقه ی شما به رفتار اجتماعی مردانه هم دخیل است. یک همجنسگرای مرد در ایران، اگر آزادی بیان داشته باشد، به قلدر بودن و صدای کلفت داشتن و شق و رق ایستادن، آقا بودن، علاقه ی زیادی ندارد. اگر زن باشد، به لوس و ناز بودن، مفعول بودن، معشوقه بودن، خانم بودن، علاقه ی زیادی ندارد. مردان همجنسگرا در ایران معمولن به ظرافت های خود و با عشق سیری ناپذیر به زیبایی خودشان را لو می دهند، و زن های همجنسگرا با استقلال شخصیت، عدم نیاز به پسندیده شدن خودشان را لو می دهند. همجنسگرایی، نه تنها یک گرایش جنسی است، یکی از سویه‌های یک جهان‌بینی، جهان بینی کوییر هم هست، و به این دو دلیل نه تنها تمام هویت فردی یک آدم، بلکه تمام هویت اجتماعی او را هم می سازد. اما به این معنا نیست که یک همجنسگرا وقتی تصمیم می گیرد از چراغ قرمز عبور کند، با یک دگرجنسگرا که تصمیم گرفته از چراغ قرمز عبور کند، تفاوت دارد. شاید باید اینطور گفت: همجنسگرایی یک همجسنگرا به همان اندازه تمام هویت اوست که دگرجنسگرایی یک دگرجنسگرا. اگر شما هم دگرجنسگرا هستید، خودتان را چطور معرفی می کنید؟ مثلن، می گویید: 1- من دوست دارم با یک زن سکس داشته باشم. 2- من دوست دارم روزنامه نگاری بخوانم و روزنامه نگار باشم. 3- من دوست دارم در انتخابات آینده به … رای بدهم. 4- … .

v     نقش عرف و فرهنگ را در تابو ماندن همجنسگرایی چگونه می‌بینید؟

عرف و فرهنگ، گرچه مانا و سخت جان‌اند، اما در برابر روشنگری و آگاهی‌رسانی و تجربه‌های روزمره‌ زیاد قدرت مقاومت ندارند. عوض می‌شوند. عرف و فرهنگ، باعث می‌شوند که همجنسگرایی تابو باشد، اما چون خودشان با کار اجتماعی و فرهنگی کمرنگ می‌شوند، تاثیرشان بر تابوانگاری همجنسگرایی می‌تواند کمرنگ بشود. منظورم این است که شما جوری حرف می‌زنید انگار همه چیز از سنگ ساخته شده. حتی اگر از سنگ ساخته شده باشد، پس ما چه کار می کنیم اگر سنگ‌تراشی نکنیم به سود شکستن این تابو؟ جامعه‌ی ایران در یک قرن گذشته مثل بید در باد، تاب خورده و شکل عوض کرده. باز هم می‌کند.

v     نظریه کوییر چیست؟

کوییر تئوری، بر اساس یک شیوه ی مطالعه/بررسی انتقادی شکل گرفته، پله پله روی نظریه های دیگری که هر کدام یک قدم به انتقاد از سیستم و فرهنگ موجود نزدیک شدند و یک قدم از قطعیت دور شدند. ریشه های نظریه ی کوییر در ساختارگرایی و پساساختارگرایی، ساختارشکنی، و بعد مطالعات زنان و فمینیسم پیدا می‌شود. در اوایل سال‌های 1990 شکل گرفت و اسمگذاری شد. کوییر، به روشن‌ترین شکلی، در مقایسه با بسترهای فکری دیگر تا همان زمان، عدم قطعیت را مطرح کرد و موفق شد چندگانگی را به عنوان یک ارزش جا بیندازد. نظریه‌ی کوییر، گرچه اساس پژوهش و یافته‌های خود را روی آموزش و بیان همجنسگرایی و تراجنسی گذاشت، اما در زمینه‌های دیگر اجتماعی و فرهنگی، برای نگاه به جهان، حیاتی بود. به سادگی، با بیان نظریه‌ی کوییر، برای اولین بار، گالیله موفق شد بگوید: زمین گرد است.

v     اساس این نظریه بر چیست؟

نظریه‌ی کوییر، چون اساس خود را روی توضیح دگرباشی جنسی، وجود گرایش‌های جنسی گوناگون و هویت‌های جنسی گوناگون در جامعه‌ گذاشت، از زبان کسانی که خود را همجنسگرا تعریف کردند مطرح شد، یک بار به عدم قطعیت، و وجود چندگانگی گرایش‌های جنسی و هویت‌های جنسیتی تاکید کرد، در سطح علمی، و یک بار حضور همجنسگراها (و دوجنسگراها، و دگرجنسگراها به عنوان یکی از شاخه‌های گرایش‌های جنسی و نه به عنوان تنها شکل ممکن گرایش جنسی ممکن و آشکار در زیر سلطه‌ی پدرسالاری) و تراجنسی‌ها را در جامعه به صورت آشکار، و به صورت قانونی و به عنوان شهروند صاحب حقوق ممکن کرد.

v     آیا این نظریه برای همجنسگرایان داخل ایران، می‌تواند راهگشا باشد؟

البته، من فکر نمی‌کنم در ایران، ما با اتکا به تئوری کوییر توانسته باشیم، یا بتوانیم، به حقوق بشری و شهروندی همجنسگراها برسیم. در کشور ما، اول باید درک و قدرت تحمل حقوق بشر بوجود بیاید. متاسفانه، دانش و آگاهی در فرهنگ ما، مثل اشیای تزیینی هستند. می‌بینیم که به همان راحتی که آدم وقتی خانه می‌رود و بلوز و شلوار و کفش‌اش را در می آورد، و کیف‌اش را زمین می‌گذارد، آگاهی‌های علمی و تئوریک‌اش را در می‌آورد و روی طاقچه می‌گذارد. ما تا بحال از نسل جوانی که به طور وسیع، عضو قشر “دانشجو” و معتقد به داشتن آگاهی و علم پیشرو هم هست، ندیده ایم که نظریه‌ی کوییر را، یا در همان مسیر، حقوق زنان را، یا مثلن حقوق اقلیت‌ها را فارغ از مصرف کدآوردن و بحث کردن، درک کرده باشد و درونی کرده باشد. من هنوز با آدم‌هایی روبرو می‌شوم که درک‌شان از همجنسگرایی، دلسوزاندن و غصه خوردن برای همجنسگراهاست، و خود را در موضع قدرت می‌بینند، قدرتی که به آنها امکان می‌دهد کمی جا باز کنند برای همجنسگراها. نه به این دلیل که این جا، حق همجنسگراهاست، به این دلیل که آنها آدم‌های خوبی هستند که کونی‌ها و بارونی‌ها را، مثل فاحشه‌ها، نیازمند به مراقبت جامعه و آدم‌های “آگاه‌اش” می‌دانند. درک، باید از این سطح‌ها و لایه‌ها، از کد آوردن از فوکو و باتلر، بیشتر و عمیق‌تر برود، اگر می‌رود.

در هر حال، نظریه‌ی کوییر به ما کمک کرد که لایه‌ای از جامعه که خود را روشن می‌داند، و فعال حقوق بشر می‌داند، برای پذیرش و درک همجنسگرایی و تراجنسیتی جا باز کند. من اینجا بیشتر از همان دو سه جمله، از کوییر نمی‌گویم. به فارسی، مقاله‌های زیادی تالیف و ترجمه شده و صاحب‌نظرها، نویسنده و هنرمندهای کوییر را و آثار و نظریه‌هاشان را معرفی کرده، که هر کس می تواند جستجو کند و بخواند. مشکل اینجاست که نظریه ی کوییر نباید نوشته و خوانده باشد، باید خورده شود، به هر کدام از شکل‌های خورده شدن.

v4     علاوه بر مجازات‌های قضایی و اسلامی، اکثر مردم جامعه ایران در صورت هویدا شدن هویت جنسی افراد همجنسگرا، به دیده تحقیر و تمسخر به آن‌ها نگاه می‌کنند که این مسئله در مورد مردان همجنس خواه بیشتر روی می‌دهد؛ ریشه این امر را در چه عواملی می‌دانید؟

ارزش‌های فرهنگی و اجتماعی، که خیال می کند ارزش مرد و ارزش زن، بستگی به باورهایی مثل اخلاق و نجابت، و وفاداری به آموزه‌هایی که نقش‌پذیری جنسیتی را واجب‌الاجرا می دانند دارد. وفاداری به قوانین، مثلن. تداخل نقش های اجتماعی، مثل زن بودن و مرد بودن، و هر کدام نقش خودشان را اجرا کردن، مثل بحث طبقات اجتماعی ست که هنوز مردم ایران با عشق به آن نگاه می کنند. طبقه‌ی اشراف، و طبقه‌ی صاحب قدرت، هنوز برای مردم ایران وزن و ارزش دارد. پیامبر، چوپان، کسی که رهبری می کند، و کسی مشت آهنین دارد، هنوز برای مردم ما ارزش دارد. ما هنوز نتوانسته ایم با این ارزش ها حساب و کتاب خود را واکنیم. مرد بودن، یک قصه است که همیشه در فرو کردن آلت جنسی مرد در حفره‌ی مشخصی در مرکز تن یک زن، تعریف می شود. آدم ها از مرد نبودن می ترسند. فریدون فرخزاد، در یکی از مصاحبه‌هایش با خبرنگار مجله ی بانوان، در عکسی که برای اولین بار یک مرد را با بالاتنه‌ی لخت روی جلد مجله نشان می داد، گفت: “من مرد هستم، اما رستم نیستم.” خبرنگار پرسیده بود، می گویند تو مرد نیستی. خب وقتی خبرنگار دارد می بیند که آدمی که جلوش ایستاده ظاهرش شبیه به مردهاست. سبیل دارد، ریش‌اش را دوتیغه زده است. اسمش هم فریدون است، که اسم پسرانه است. شلوار و کفش و پیراهن‌اش لباس مردانه است. چرا باید تصور کند که این آدم، با این همه نشانه های “مرد بودن” مرد نیست؟ به دلیل رفتار و گرایش و گزینه های جنسی. یک مرد، وقتی که عضو جنسی اش را در یک زن فرو نبرد، دیگر مرد نیست. ریشه ی این امر، ترس مردم از خلاف قانون ها و مقررات فرهنگی عمل کردن است.

v     برای رهایی از آن چه کارهایی باید صورت گیرد؟

باید کمک کنیم مردها، و زن‌ها، ارزش ها، و نشانه های بودن شان را گسترش بدهند. فرهنگ سازی، و آموزش راه های بیشمار انسان بودن، و لذت بردن از هویتی که معنایش برای فرد روشن تر از یک قصه است، راهی ست که می تواند زودتر به رهایی برسد. قصه ای که در آن آدم ها با سبیل و آلت فرورونده، پستان و حفره های فروکشنده تعریف می شوند، جایی که مردها به عنوان همسر، حتی در بین همسرهای روشن فکر و فعال سیاسی/اجتماعی، الگو و زن‌هاشان شیفته‌ی این الگو هستند، قصه ای است که باید مشخص بشود در زندگی واقعی کارکرد ندارد، و اگر دارد، دردناک است. فرهنگ سازی از جایی باید شروع بشود. ما برای فرهنگسازی دسترسی به تمام جامعه نداریم. تمام جامعه را هم نمی شود یک روزه تغییر داد. اما می شود یک اندیشه، یک راه و روش زندگی روزمره را میان جمعیتی جاری کرد تا جا باز کند. دسترسی ما به طبقه ی متوسطی که الان در ایران طبقه ی متوسط شناخته می شوند، نه فقط به دلایل اقتصادی، بلکه به خاطر دستاویزهای فرهنگی‌شان، دسترسی داریم. جامعه ی ایران، از همین جا متحول خواهد شد. این کار شروع شده. در جنبش سبز، روزهایی که مردم در خیابان ها بودند، در راه پیمایی ها، تجمع ها، در زد و خوردهایی که توی کوچه ها اتفاق میفتاد، “مردم” با “همجنسگراها” و “تراجنسی ها” کنار هم بودند و به هم به چشم “خیلی مرد” و “یه خورده مرد” و “کلن نمرد” نگاه نکردند. هم را قبول کردند. الان، فعالان اجتماعی، اگر فعال همجنسگرا را تحمل نکنند یا نپذیرند، روشن فکر شناخته نمی شوند. این یک قدم است که جامعه ی گی، و جامعه ی مردان و زنان دگرجنسگرا، با هم برداشتند، و با هم به این پیشرفت رسیدند. فرهنگسازی، تجربه ی قدم های تازه در زندگی روزمره، امکان ایجاد کردن برای مردم که مرد بودن یک مرد همجنسگرا را ببینند و اضافات و حشوهای مرد به زعم فرهنگ را بشناسند، راه رهایی از این زندان فرهنگی جامعه ی دگرجنسگرا و همجنسگرا است.

v     آیا الگوی سیاسی- اجتماعی مشخصی برای آماده سازی جامعه ایرانی جهت تابوزدایی از همجنسگرایی و پذیرش آن وجود دارد؟

من به خاطر ارتباط با جامعه ی دگرباش، با خانواده های دگرباشان هم در ارتباط هستم، طبیتعن. با شمار زیادی از مردم هم به خاطر نگاه و دیدگاه مشترک، در ارتباط هستم. مردم، یعنی مردمی که مارک ندارند، و پول نمی گیرند که بیعدالتی کنند، با چیزی حدود چند جلسه گفتگوی ساده و توضیحی به راحتی تابوهایی که علیه همجنسگرایی در ذهن شان و در دور و برشان هست را کنار می گذارند. تنها تغییر قوانین، که نه تنها مجازات اعدام و اجازه قتل فرزند را جاری می کند، بلکه به ما امکان می دهد از بلندگوهای عمومی حرف بزنیم و نظر خودمان را اعلام کنیم و مقاله هامان را منتشر کنیم و در تلویزیون برنامه های روشنگر علمی و اجتماعی داشته باشیم، کمک خواهد کرد که در مدت زمانی کم، خیل کم، همجنسگرایی تابو نباشد. به همان سرعتی که قانون حمایت خانواده در ایران جا افتاد، با حمایت قانون، در زمان حکومت شاه، و به همان سرعتی که تمام حقوقی شهروندی زنان سلب شد، با حمایت قوانین جمهوری اسلامی. غریبگی‌زدایی از همجنسگرایی مثل ترویج اسلام و مارکسیسم، که با طبیعیت انسانی لزومن همخوانی ندارند، نیست که نیاز به الگوی پیچیده ای داشته باشد. اگر اجازه بدهند ما زندگی کنیم، به سادگی، و همراه بقیه ی مردم، به خودی خود از ما تابوزدایی می شود.

v     آیا می‌توان مطالبات همجنسگرایان را در حال حاضر در جنبش اجتماعی-سیاسی داخل ایران گنجاند؟

به نظر من، همین الان، مطالبات همجنسگرایان در جنبش اجتماعی-سیاسی ایران گنجانده شده. مطالبات جنبش اجتماعی-سیاسی داخل ایران چیست؟ به جز اصلاح قانون اساسی؟ تامین دموکراسی؟ تامین حقوق اقلیت های قومی، زبانی، مذهبی، جنسیتی، جنسی؟ آزادی بیان و آزادی اجتماعات؟ تامین کار و مسکن و رفاه اجتماعی برای همه اقشار جامعه؟ تغییر حکومت از جمهوری اسلامی به جمهوری، نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد؟ در جنبشی که در ایران آغاز شد، هم دو دهه ی پیش، و هم دو سال پیش، همجنسگراها از فعالان جنبش بودند و به همین دلیل است که الان مطالبات همجنسگراها در تمام بیانیه ها و مطالبه های فعالان حقوق بشر لحاظ می شود. نامه ی دانشجویان همجنسگرای دانشگاه های ایران را خوانده اید؟ می گوید: “در سال‌هایی که گذشت، ما در کنار شما بوده‌ایم. هم‌چنان در کنار شما هستیم. اگر نام ما را نمی‌دانید به خاطر پرده‌پوشی ما بر تنگ‌نظری‌ها و تعصبات و پیش‌داوری‌های حاکم در حلقه‌های درون جنبش دانشجویی است که همجنسگرایی را برنمی‌تابیده است.

برخورد با زنان امری سیاسی است

  • ·         آیا شما حجاب اجباری را خاستگاه اولیه انقلاب ۵۷ می‌دانید؟

به نظر من نمی‌توان به این سوال اینگونه پاسخ داد؛ چرا که در به ثمر رسیدن انقلاب ۵۷ گروه‌های متکثری نقش داشتند از نیروهای مذهبی گرفته تا نیروهای سکولار. هر چند در ‌‌نهایت انقلاب به رهبری آیت الله خمینی به پیروزی رسید اما نمی‌توان نقش گروه‌های دیگر سیاسی و اجتماعی را در آن نادیده گرفت. حتی از میان نیروهای مذهبی نیز، کسانی بودند که به هیچ عنوان با اجباری شدن حجاب موافق نبودند.

  • ·         در هر صورت آنچه رقم خورد، اجباری شدن حجاب متاثر از نگاه مذهبیون و به خصوص آیت الله خمینی بود. به نظر شما چه چیز باعث شد با وجود مشارکت گروه‌های مختلف در انقلاب اما در ‌‌نهایت خواستهئ گروه‌های مذهبی در مورد حجاب به سرانجام رسید؟

ببینید نمی‌شود از اجباری شدن حجاب به عنوان نتیجه نهایی یک انقلاب تحت عنوان اسلامی یاد کرد ضمن آنکه من گفتم از بین نیروهای مذهبی نیز کسانی مانند آیت الله طالقانی بودند که با هر گونه اجبار در پوشش مخالف بودند و در مقابل عده‌ای از نیروهای سکولار در برابر دستور حجاب اجباری سکوت کردند. شاید بخشی از ریشه‌های این نوع برخورد را باید در جای دیگری جستجو کرد.

  • ·         یعنی شما معتقد هستید که مساله حجاب و اجباری شدن آن پس از انقلاب ریشه تاریخی در ایران دارد؟

در واقع قصد آن را ندارم که از پوشش و حجاب در ایران باستان و یا در قرون گذشته صحبت کنم بلکه می‌خواهم به مسئله کشف حجاب در دوران رضاخان برگردم. رسمیت یافتن کشف حجاب در هفدهم دی ماه ۱۳۱۴ که به شدت مورد مخالفت گروه‌های سنتی جامعه به ویژه روحانیان مرتجع قرار گرفت، از نظر برخی روشنفکران یکی از مهم‌ترین شرایط بنیادی را برای رشد و پیشرفت زنان ایران فراهم آورد. داستان کشف حجاب اما به این آسانی گریبان جامعه ایران را‌‌ رها نمی‌کند. همه سال‌های پس از ۱۳۲۰ بحث و جدل و کنش بر سر این موضوع ادامه می‌یابد. واکنش محافل سنتی بعد از ۱۳۲۰ بازگشت به اصول دینی و مقاومت در برابر تغییر وضعیت زنان است و تداوم آن موجب شد تا نیرویی مذهبی به شکل زخم کهنه انتقام خود را از اجبار رضاخانی در کشف حجاب با اجباری کردن حجاب پس از انقلاب ۵۷ بگیرد.

  • ·         شما معتقدید مساله کشف حجاب رضاشاه بعد از حدود ۴۰ سال به شکل قانون حجاب اجباری توسط نیروهای مذهبی تلافی شد؟

اگر برای روشنفکران سکولار پرونده کشف حجاب و برخی برخوردهای قهرآمیز رضاشاه با زنان باحجاب بسته شد، گرایش‌های مذهبی هیچگاه تا سال ۱۳۵۷ این اقدام را از یاد نمی‌برند و کینه آن‌ها هم به رضا شاه از جمله به این رویداد مربوط است. شاهی که می‌بایست کفاره گناهان خویش را بخاطر آوردن بی‌حجابی به ایران می‌پرداخت.

  • ·         چرا نیروهای سکولار نتوانستند عامل بازدارندگی در اجباری شدن حجاب پس از انقلاب ۵۷ داشته باشند؟

ابتدای انقلاب بسیاری از گروه‌های سیاسی به دلیل آنکه مبارزه علیه امپریالیسم را اولویت اول مبارزاتی خود می‌دانستند، در برابر برخی اقدامات تندروهای مذهبی نسبت به مساله حجاب سکوت کردند اما در سالهای بعد دیگر توان اعتراضی برخی گروه‌ها یا کلا از بین رفته بود و یا به اندازه‌ای نبود که بتواند در برابر دستورات آیت الله خمینی در سال ۵۹ برای برخورد با بی‌حجابان قد علم کند. ضمن اینکه این مسئله را نیز فراموش نکنیم که بخش قابل توجهی از جامعه نیز دارای اعتقادات مذهبی بودند و عملکرد حکومت با جو عمومی و انقلابی آن دوره همخوانی داشت.

  • ·         از ابتدای انقلاب و فضای دوران جنگ اگر خارج شویم، اما در سالهای بعد به خصوص دوران ریاست جمهوری خاتمی، تغییرات اجتماعی محسوسی در زمینه نیاز جامعه به برخی آزادی‌ها احساس شد، با این حال حکومت دوباره برخوردهای قهرآمیز در برخورد با بی‌حجابی زنان نشان داد؟

به هر حال قوانین جمهوری اسلامی بر اساس قوانین فقه و اصول شیعی نوشته شده است. در اسلام لغتی هست به نام تبرج که به معانی بروز و ظهور می‌باشد و معنای اصطلاحی تبرج، آشکار کردن و جلوه‌گری زینتهای زن در نظر گرفته می‌شود. در جای دیگر تبرج را خودنمائی در مقابل مردان معنا می‌کنند و بر اساس این نوشته «تبرجت: اظهرت زینت‌ها للرجال»، بدحجابی را یکی از مصادیق تبرج می‌خوانند. نیروهای سنتی داخل نظام به هیچ عنوان حاضر نیستند از اصول دینی خود در حکومت داری دست بکشند.

  • ·         آیا می‌توان گفت تمام برخوردهای حکومت با زنان و دختران در مورد حجاب ناشی از اعتقادات نیروهای سنتی در راس حاکمیت است؟

در واقع باید این را بگویم که بخشی از این برخورد‌ها ناشی از نگرانی‌های نیروهای سنتی و مذهبی طبقه حاکم است اما بخشی دیگر به مولفه‌های تمامیت خواهانه حاکمیت باز می‌گردد. حاکمیت ایران در اساس ماهیتی پدرسالارانه دارد که تملک خود را بر بدن و تمام جوانب زندگی مردم به هر طریقی اِعمال می‌کند. این موضوع در مورد زنان به شکل ریشه‌ای‌تر وجود دارد چرا که زن را ابزاری برای نمایش قدرت خویش برمی گزیند از آن جهت که در نگرشهای طبقه حاکم هنوز زن به عنوان موجودی ضعیف و در راستای لذت جویی مردان تعریف می‌شود.

  • ·         اگر دغدغه نیروهای سنتی رعایت اصول دینی و گرایش مردم به سمت ارزشهای اسلامی است چرا از طریق اقدامات فرهنگی دست به کار نمی‌شوند؟

اولا من به عنوان جامعه‌شناس و کسی که در ایران زندگی می‌کند باید بگویم که در میان نیروهای طبقه حاکم و در واقع اصولگرایان فعلی یک نقل قول رایج است: اینکه هر زمان صحبت از کار فرهنگی می‌شود یعنی قرار است کاری صورت نگیرد. این رویکرد به واقع نشان از آن دارد که برخوردهای قهرآمیز و نظامی برای تحقق خواسته‌هایشان، گزینه مطلوب تری نسبت به اقدامات فرهنگی است. با این حال نمی‌توان از اقدامات به ظاهر فرهنگی نیز چشم پوشی کرد. هزینه‌های بسیار کلان برای گسترش فرهنگ حجاب سالانه مصرف می‌شود از برگزاری همایش‌ها و سمینار‌ها و جشنواره‌ها گرفته تا حمایت‌های مالی از گروه‌هایی که در عرصه حجاب فعالیت می‌کنند. در قانون حجاب و عفاف که سال ۸۴ تصویب شد بسیاری از نهاد‌ها موظف به حمایت از تشکلهای ترویج دهنده حجاب اسلامی شدند.

  • ·         نوع برخورد حکومت با مسئله حجاب در قالب گشت ارشاد به گونه‌ای بود که در مقاطع زمانی خاص مثل تابستان و بهار برخورد‌ها جدی‌تر صورت می گرفت اما در یک سال گذشته استمرار و حضور این نیرو‌ها نه تنها مقطعی نبوده است که هر روز بر کمیت و شدت برخورد‌ها افزوده می‌شود، علت آن را در کجا می‌دانید؟

به اعتقاد من مسئله حجاب در حال حاضر و به خصوص پس از اتفاقات ۸۸ دیگر موضوعی اعتقادی و مذهبی نیست بلکه موضوعی سیاسی است. گروه‌های تصمیم گیرنده در بدنه حاکمیت بر این عقیده‌اند که هر چه سطح فشار‌ها بر مردم چه از نظر اجتماعی و چه اقتصادی بیشتر باشد امکان اندیشیدن مردم در مورد وضعیتشان و در ‌‌نهایت اعتراض کردن از بین می‌رود. برخوردهای اخیر حاکمیت ایران و تشدید آن‌ها با زنان و دختران مسئله‌ای سیاسی و نمود بارز حاکمیتی توتالیتر و مردسالار است.

  • ·         فکر می‌کنید این نوع برخورد‌ها می‌تواند منجر به تغییر در نوع پوشش جامعه و رعایت حجاب از سوی زنان و دختران شود؟

شاید در برخی موارد این اتفاق بیفتد اما در کوتاه مدت خواهد بود، در حالی که نتیجه اصلی آن انباشته شدن نارضایتی عمومی و بروز آن در بسترهایی نظیر فضای جنبش سبز در سال ۸۸ است که زنان مشارکت فعالی در آن داشتند.

1

روایت حجاب و جمهوری اسلامی/ مریم علیزاده

۱۶ اسفند ۱۳۵۷ روزنامه کیهان با این تیتر منتشر شد: «زنان باید با حجاب به ادارات بروند». در واقع هنوز یک ماه از پیروزی انقلاب ۵۷ نگذشته بود که آیت الله خمینی در سخنرانی مدرسه رفاه ضمن انتقاد از دولت مهندس بازرگان به دلیل انقلابی نبودن گفت: در وزارتخانه اسلامی نباید معصیت بشود. در وزارتخانه‌های اسلامی نباید زنهای لخت بیایند. زن‌ها بروند اما باحجاب باشند. مانعی ندارد بروند کار کنند لیکن با حجاب شرعی باشند.

 زنان در آستانه بزرگداشت ۸ مارس روز زن با این خبر مواجه شدند و واکنش‌های مختلفی به آن نشان دادند. عده‌ای از زنان در بیمارستان‌ها و دختران دبیرستانی در مدارس تجمعات اعتراضی تشکیل دادند. حدود ۱۵ هزار زن از دانشگاه تهران راهپیمایی در اعتراض به حجاب اجباری بر پا کردند.

زن‌ها شعار می‌دادند: «ما با استبداد مخالفیم»، «چادر اجباری نمی‌خواهیم.»

1با این حال بسیاری از روشنفکران و فعالان سیاسی در آن بازه رویکردهای دیگری را اتخاذ کردند. برای مثال هما ناطق، روشنفکر لائیک و از اعضای کانون نویسندگان، در سخنرانی خود در دانشگاه تهران در بهمن ۵۷ ضمن زیر سوال بردن تمام فعالیتهای حکومت پهلوی برای زنان و ظاهری خواندن آن‌ها اعلام کرد که آزادی زنان منوط به آزادی کل جامعه است و روزی که انقلاب واقعی به ثمر رسید زنان نیز آزاد خواهند شد. او در اشاره به مساله حجاب ضمن حمله شدید به کشف حجاب رضا شاه گفت: زنی که پوشش خود را نمی‌تواند آزادنه برگزیند عقاید خود را نیز نمی‌تواند آزادنه انتخاب کند. این خود سازش است و با ستیزه‌جویی در تضاد است.

مریم فیروز عضو کمیته مرکزی حزب توده ایران در برابر کسانی که دل نگران حقوق زنان بودند اعلام کرده بود: «در تاریخ ایران کسی همانند خمینی پیدا نشده است که زن را آن گونه که در خور مقام اوست ارجمند دارد».

البته دو هفته پس از پیروزی انقلاب ۵۷ لغو قانون حمایت از خانواده، به عنوان اولین قانون لغو شده توسط دفتر آیت الله خمینی نشانه روشنی از حساسیت روحانیت و انقلابیون مذهبی به مساله زنان بود، این عمل اگر چه با انتقادهایی روبرو شد اما باز هم روشنفکران ترجیح دادند با سکوت یا توجیه از کنار آن عبور کنند.

بخش بزرگی از احزاب و سازمان‌ها و روشنفکران نزدیک به آن‌ها که درگیر مبارزه «ضد امپریالیستی»، «ضد سرمایه داری وابسته» و یا «ضد انقلاب» و «ملاکین» بودند در عمل، مبارزه برای دفاع از آزادی پوشش و حجاب زنان را غیرعمده و حتی بی‌اهمیت تلقی می‌کردند.

بعضی از درگیری‌ها نیز بر سر این موضوع صورت گرفت که چادر حجاب اسلامی نیست و روسری و  دیگر اشکال حجاب هم نقش حجاب اسلامی را دارد و شاید این خود باعث به فراموشی راندن اصل ماجرا -که همانا حجاب اجباری بود- شد.

اصلی‌ترین واکنش رسمی را در آن زمان دولت موقت نشان داد؛ عباس امیرانتظام سخنگوی دولت اعلام کرد: نخست وزیر و همه آقایان وزرا معتقد به آیه کریمه لا اکراه فی الدین می‌باشند و دستور اجبار برای خانم‌ها صادر نمی‌کنند.

البته اعتراضات در شهرهای دیگر نظیر سنندج و شیراز علیه حجاب اجباری صورت گرفت و در ‌‌نهایت مسئولین حکومتی تلویحا از سر این قضیه عبور کردند.

آیت‌الله خمینی که در سال ۵۷ بعد از تنها اظهار نظر رسمی‌اش در مورد حجاب دیگر هیچ موضعی اتخاذ نکرده ‌بود، در تیرماه ۱۳۵۹ طی یک سخنرانی، شدیدا از دولت انتقاد کرد که چرا هنوز نشانه‌های شاهنشاهی را در ادارات دولتی از بین نبرده ‌است. وی به دولت بنی‌صدر ۱۰ روز فرصت داد تا ادارات را اسلامی کند.

اما این بار بر خلاف سال ۵۷ اعتراض گسترده و شدیدی علیه این سخنان صورت نگرفت. شاید یکی از عمده دلایل این سکوت را بتوان مربوط به فضای سیاسی آن زمان دانست. ناآرامی‌های کردستان و ترکمن‌صحرا و نیز شروع درگیری بین نیروهای چپ و حزب‌اللهی‌ها در تهران و چند شهر دیگر، مجال پرداختن به موضوع حجاب را از مردم گرفته ‌بود. ضمن آنکه بسیاری از نیروهای روشنفکر در آن زمان یا کشته شده و یا در زندان بودند، برخی نیز ایران را ترک کرده‌ بودند.

سرانجام مجلس شورای اسلامی ایران در سال ۱۳۶۳ قانون مجازات اسلامی را به تصویب رساند. به موجب این قانون هرکس در معابر عمومی حجاب را رعایت نکند، به ۷۲ ضربه شلاق محکوم خواهد شد.

از این تاریخ فشار‌ها بر پوشش زنان بیشتر شد و در دوران پس از جنگ و ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی نیز محدودیت‌های شدیدی برای پوشش زنان در جامعه اِعمال می‌شد.

با روی کار آمدن خاتمی به عنوان رییس جمهور اصلاحات، تا حدودی گفتمان روشنفکری دینی با رویکردهای سکولار، فضای باز اجتماعی را به ارمغان آورد که تا اندازه‌ای پوشش زنان با محدودیت کمتری روبرو بود.

از سال ۸۳ با راه‌اندازی «گشت ارشاد» برخورد با بی‌حجابی در خیابان‌های پایتخت آغاز شد، اما نه به طور رسمی و پیوسته. از سال ۸۶ بود که این طرح با ابلاغ قانون‌های جدید، کار خود را با جدیت بیشتر در تهران و شهرهای کلان و با حوزه اختیارات بیشتری ـ برخورد با بی‌حجابی، مبارزه با اوباش، جمع‌آوری معتادین خیابانی و … ـ دوباره از سر گرفت.

در دی ماه سال ۸۴، قانون راهکارهای اجرایی گسترش فرهنگ عفاف و حجاب توسط ریاست جمهوری ابلاغ شد. قانونی که در آن برای بیش از ۲۰ دستگاه مختلف، تکالیفی در باب ترویج عفاف و حجاب معین کرده بود. قانونی که هیچ‌گاه بر نحوهئ اجرایش نظارتی جدی نشد و گزارش‌های دقیقی از میزان اجرای آن منتشر نشد.

از آن سال طرح امنیت اخلاقی در بازه‌های مختلف و با شیوه‌های گوناگون اجرا می‌شد. برخی از اصولگرایان با اجرای مقطعی گشت ارشاد مخالفت داشتند و خواستار برخورد مستمر با بدحجابان در سطح جامعه شدند.

پس از انتخابات سال ۸۸ و شکل گیری جنبش سبز تا اندازه‌ای مسئله حجاب برای حکومت فراموش شد؛ اما پس از سرکوب مخالفان و تا حدی آرام شدن فضای ظاهری سطح جامعه دوباره شاهد برخوردهای شدید و این بار مستمر نیروی انتظامی با زنان و دختران تحت عنوان گشت ارشاد هستیم.

مکانیسم‌های جدید برخورد با بدحجابان از بازداشت و تعهد کتبی شروع و به جریمه نقدی و حتی زندان ختم می‌شود.

هر چند در فرایند تذکر و بازداشت، برخوردهای خشونت­بار و در برخی موارد توهین آمیز نیروهای انتظامی هر چه بیشتر موج نارضایتی را در جامعه ایجاد کرده است.

این در حالی است که برخی از اصولگرایان داخل نظام نیز به تازگی در برابر برخوردهای نظامی با مقوله حجاب موضع گرفته‌اند. سایت الف (سایت خبری-تحلیلی احمد توکلی) در یادداشت‌هایی از مکانیسم‌های حجاب اجباری انتقاد کرده است.

باید دید حکومت جمهوری اسلامی چه برنامه‌های جدیدی برای برخورد با زنان در پیش خواهد گرفت و در این میان نقش جنبش‌های اعتراضی در مواجهه با این برخوردهای خصمانه به چه شکل خواهد بود.

حجاب ابزاری برای سرکوب زنانگی/ فهیمه محبی

برخی نیروهای مذهبی و اصولگرای حکومت ایران هر گاه سخن از حجاب و عفاف می شود از غریزه زن سخن می‌گویند و بی اتکا به جامعه آماری یا تحلیل روانکاوانه یک case و نه از تحلیل گفتمانی تکست (text) زنانه!‌‌ از منبع لایزالی که متن «نرینه- محور» بدان ارجاع می‌دهد استفاده می کنند: متون دینی؛ بدون اینکه مرجوعاتشان را بتوانی بیابی یا آنکه با آن‌ها سخن بگویی. اینجاست که متون مقدس مهم می‌شوند چرا که پیش فرض‌هایش به (اعتبار قدرت) زیرسوال رفتنی نیست و حکم‌هایی که می‌دهد تابوهایی دست نیافتنی هستند.

در واقع حکومت به اعتبار منابع بی‌نام و نشان خود معتقد است که زنان بطور غریزی بدنبال تمرد و خود نمایی‌اند. زنان در رقابت دایمی خود با سایر زنان در جلب نگاه مردانه می‌کوشند و نیاز دارند خود را و جاذبه‌های جنسی خود را به نمایش گذارند. (این گفتمان البته هیچ لذت جویی جنسی برای زن قایل نیست و زنانی را که دنبال لذتجویی و کام رانی باشند هرزه و… می‌خواند. اینجاست که فهمیدن میل عرضه کردن بدن از سوی زن به مردان دشوار می‌شود و احتمالاً جنبه‌های مازوخیستی دارد.) زنان نیاز دارند دیده شوند. حاکمان دینی ایران معتقدند مردان هم به طور غریزی چشم چرانند و بدنبال دید زنی زنان. این دو غرایزی هستند که خداوند به انسان عنایت کرده اما به دو نمود متفاوت در دو جنس.

به زعم حاکمان ایران از آنجایی که ما در اسلام قایل به ارضائ جنسی چه در سطح کلامی، دیداری و جسمی تنها در چارچوب خانواده‌ایم و چون زنان تنها مجاز به نمایش خود برای مرد خود هستند بنابراین ما حجاب را برمی گزینیم و از آن دفاع می‌کنیم و هیچ ابایی هم از استفاده از زور و نیروی قهریه در این راستا نداریم. چرا که ما خواهان امنیت در جامعه هستیم و نمی‌خواهیم جامعه به سوی غربی شدن و اروپایی شدن برود. حال همهٔ سوالاتی نظیر اینکه آیا اوضاع امنیت در خانواده و جامعه، در ایران اسلامی و کشورهای غربی متفاوت است را پیش خود نگه دارید. من در این متن به این گونه نکات و داعیه‌ها نمی‌پردازم. از این قبیل نکات در سیاست جمهوری اسلامی زیاد دیده می شود.

 آنچه من بدان می‌پردازم این پرسش است که تمام دستگاه‌ها و تریبون‌های حاکمیت و روحانیت که همصدا گشت ارشاد را صدا می‌زنند (در دامنه ترس از زلزله تا نگرانی امنیت جامعه و بالاخص زنان) و دولتی که «مصرانه!» مقاومت می‌کند چه می‌گویند؟

3از نگاه نیروهای مذهبی احتمالاً زن چیزی جز کالای جنسی نیست که البته می‌توان بر غرایزش افسار زد و در لفافه‌اش پیچید، بر عرصه پیکرش زین گذاشت و تاخت و به انحائ گوناگون از جامعه حذفش کرد و به آشپز خانه‌اش بازگرداند. مرد هم در این نگاه چیزی بیش از حیوان غریزی حشری نیست که احتمالاً چشم چرانی از حقوق بلامنازع اوست. او از ذره‌ای اراده در کنترل این غرایز لجام گسیخته برخوردار نیست پس از همین روست که باید صورت مسئله را پاک کرد و کالای جنسی را از برابر چنگالش دور کرد. این حق لایتغیر چشم چرانی را می‌توان به اشکال گوناگون فهمید، محترمش شمرد و حتی ارضائ‌اش کرد با ازدواج موقت و چند همسری در راستای ارضائ و حجاب زن در راستای کنترل.

در واقع حاکمیت می گوید ما موقعیت زن را تغییر می‌دهیم و دستکاری‌اش می‌کنیم تا اوضاع بر وفق «مراد» مرد بگردد. نکته در اینجاست حاکمان ایران معتقدند همانگونه که کنترل چشم چرانی برای مرد سخت است خودنمایی نکردن هم برای زن سخت است.

و اما مرد چه؟ این حیوان حشری جنسی که نه می‌تواند بر غریزه خود لجام زند و نه می‌تواند زن را غیر از یک کالای جنسی بفهمد. این برخورد کالایی چندان هم مهم نیست اگر تو فقط مردی باشی در کوچه و خیابان یا کاربری مجازی در نت. دستگاه دینی، عرفی و سیاسی ایران سالهاست می‌کوشد این انزجار اجین شده با زن را اینگونه در مردان بپروراند. از خردسالی تا کهن سالی.

اما اجازه بدهید تکلیفمان را همین جا روشن کنم. من نمی‌خواهم از زنان کلیتی منفعل شده و تثبیت یافته در نقش معصوم وقربانی هرزه گی بسازم و زنانی را که بعضاً از برخی از همین کنشهای کلامی و نگاهی و… هم لذت می‌برند به چیزی متهم کنم و صفتی در دستگاه اخلاق حاکم بدهم. زنان موجوداتی فاقد امیال و نگاه جنسی نیستند که در هر شرایطی قربانیش باشند و یا مردان نه یکسره و به تمامی کاربران این گفتمان خواهند بود و نه همیشه سوژه‌های جنسی به انقیاد برنده و متجاوز و احتمالاً هتاک!

پدرسالاری ایرانی از مردان و زنان می‌خواهد بازیگران این نقشهای تقابلی و ایستا باشند. می‌خواهد که همدیگر را تا همین سطح جنسی بفهمند. گو اینکه مردانی هم هستند که قایل به لذت بری‌های دیالکتیکی‌اند. قایل به درک زیبایی‌شناختی از بدن‌ها و گفتار و نوشتاری پذیرنده دیگر بودگی. با ادای احترام به آنان اما ما با این نگاه «فالوس محور» و دیگر ستیز دیر آشناییم. نگاهی که تجارب انسانی بسیاری را از زنان دریغ می‌ورزد و چشم چرانی را حق خود دانسته و به تبع آن به حذف دیگری بر می‌خیزد. چشمان خود را بر بدن زن می‌چراند و زنان خودی را «ناموس» می‌سازد و در پستو پنهان می‌دارد و باد گلویی از سر ارضائ میل می‌زند و از امنیتی که برای زنان خودی می‌آفریند، غرور می‌ورزد.

1ما اما با فقری که از آموزش، تجربه و سوژه گی خود در پستو‌های خانه عایدمان شده دیر آشناییم. این نتیجه‌‌ همان امنیت خانگیمان بوده است. این نتیجه محتوم و لاجرم چشم چرانی‌هایی بوده که «دشمنان عزیزمان» ما را از آن حفظ نموده‌اند و کنه تاریک و اخته پستوی خانه را بر ما نیک‌تر پنداشتند. با این همه بوده‌اند زنانی از ما که مانده‌اند. در همین عرصه تنگ ایستاده‌اند تا تغییری در سبک زندگی و وضعیت موجود بیافرینند. آنچه نگاه دم و دستگاههای حاکم را بر این ادبیات خیابانی ارجح می‌کند جایگاهی است که برخی نیروهای سنتی و مذهبی دارند در مقام کسی که می‌تواند قدرت بورزد و نگاه سیستمی خود را بر بدن زن اعمال کند و عرصه بدن زن و تنانگی‌اش را مورد تاخت و تاز قرار بدهد. چه بطور کلامی در رسانه و چه بطور عملی در ادارات و نهاد‌ها و خیابان‌ها. او می‌تواند زن را از بدن خویش تبعید کند. می‌تواند دستگاه چشم چرانی و دید زنی قانونی بوجود آورد که در خیابان‌ها می‌چرخد.

حکومت می‌تواند در جایگاه شخص حقوقی که می‌خواهد امنیت جامعه را حفظ کند از چشم چرانی مردانه دفاع کند و صورت مسئله را پاک کند و زنان را از برابر دید [حیوان جنسی حشری] دور کند تا امنیت دوباره حاکم شود. این تلقی، زن و مرد را در یک تبادل دوتایی معنا می‌کند مانند تمام دو تایی‌های دیگر زبان نظیر خصوصی/ عمومی، کلی/ جزئی،‌ نژاد سفید/‌نژاد سیاه و…

اینجا درست برهه بین این تقابل‌های دوتایی است جایی است که بقول سیکسوس خشونت‌زاده می‌شود. این نگاه ذات باور معتقد است به نظام کلامی تک خطی برای مردی که شارح و واضع آن است. در نظرگاه مطهری با بازگشت به ذات این تقابل‌ها مثل زنانگیست که می‌توان در برابر تساوی حقوق زن و مرد موضع گرفت و از تشابهات و تفاوت‌ها سخن گفت با ارجاع به‌‌ همان منابع لایزالی که ذکرش رفت.

اینجاست که کرامت زن «حجاب، چند همسری، نقش مکرم مادری و خواهری و همسری» است نه «زن بودگی» و کرامت مرد نیز در سایه «حجاب زن، چند همسری، ازدواج موقت و مادر و خواهر و همسر پرستی (ناموس) و ستیزی توامان» تامین می‌شود. این نتیجه یک نگاه ذات باورانه است. نگاه سنت پرست و دین مدار حاکم در ایران، زن را به انزوای درونی و تبری جویی از بدن خویش دعوت می‌کند و بدن زن را به شکل رازی سر به مهر و نامکشوف بازنمایی می‌کند. تابویی که احتمالاً اگر زنی بخواهد در آن به اکتشاف بپردازد و بازشناسدش، هرزه، فاحشه، روسپی و… خواهد بود.

گشت ارشاد: حجاب اجباری یا اعِمال قدرت طبقه حاکم/ علی مشرقی

زمانی که ایدئولوژی در بطن حقیقت نفوذ می­کند شاهد بروز پدیده­هایی هستیم که در دیدگاهی مستقل از پیش­انگاره­ها، تاملی ژرف را می­طلبد.  قوانین و ا­ِعمال آنها جهت کنترل و نظارت بر افراد جامعه توسط ساز و کارها و مناسبات قدرت به خدمت گرفته می­شود که این خود محمل چالش­ها و مناقشات فراوانی است.

در واقع ا­ِعمال قانون توسط پلیس، نوعی بازنمایی خشونت عریان طبقه حاکم و مبادله­ی این خشونت با قانونی است که استناد خود را در ایدئولوژی و عرف القایی در جامعه می­یابد. زمانی که شخصی از سوی نهادهای پلیسی به عنوان دشمن جامعه و اخلاق معرفی می­گردد احتمالا در ابتدا این گونه نیست که دشمن با برخوردی نظامی روبرو شود، چرا که خرد جمعی جامعه با نوعی عدم مواجهه­ی منطقی در تقابل با خشونت پلیس واکنش نشان می­دهد و مبارزه­ی منفی افراد در پاره­ای از موارد، نقطه­ی مقابل خاستگاه سوژه­های اجتماعی قرار می­گیرد. بدین سیاق نهادهای اجرایی دولت، ابتدا دشمن را از صحنه­ی حقوق شهروندی حذف می­کنند و انسجام اجتماعی را در نوعی همسویی و تجسد یافتن کالبد مورد پذیرش طبقه حاکم القا می­کنند و هر آنچه را جز این باشد دشمن جامعه نشان می­دهند.

1چیزی که با آن مواجه هستیم تحت عنوان مدیریت عفاف و عفت عمومی، دقیقا دست به سرکوب نوعی گفتمان می­زند که در تلاش برای رهایی از انقیاد همه عرصه­های زندگی توسط گفتمان مسلط است.

در این میان بدن زنانه در مقام ابژه، دم­دستی­ترین و راحت­ترین آماجگاه اعمال قدرت و نظارت توسط گفتمان مسلطی است که از اخلاق مبتنی بر ایدئولوژی جهت مشروعیت­بخشی به سرکوب نظام­یافته­ی خویش بهره می­جوید. نظام سیاسی توسط نظارت و کنترل بر شخصی­ترین حوزه زندگی افراد­ِ تحت حاکمیتش، سعی بر افزایش گستره تحت کنترل و ا­ِعمال قدرت بر تمام جوانب زندگی افراد دارد تا از این طریق،   کنش­گریِ منتقدانه را جهت تثبیت خویش و پنهان ساختن ناکارآمدی در دیگر عرصه­ها، به موضع منفعلانه­ی عقیم و سلطه­پذیر بدل سازد.

بدین ترتیب انحصار سیاسی نظام بدن با همه­ی شاخصه­هایش، در نوعی گفتمان شکل می­گیرد که در تلاش برای سلطه­ی همه جانبه بر افراد است. برای پرداختن به وجه انضمامی بحث،‏ عبارت­های زیر را در نظر بگیرید:

“ما در کشوری اسلامی زندگی می­کنیم”، “زلزله  عذابی الهی است”، “فساد و بی­بند و باری زنان و دختران موجب نزول عذاب الهی می­شود”، “تهران،‏ در انتظار زلزله”، “طرح حجاب و امنیت اخلاقی امسال با جدیت بیشتر اجرا می­شود”.

سازمان­دهی نوین نظام انضباطی و کنترلی دولتی با برقراری رابطه­ی علّی میان پدیده­ها منجر به تاویلی بنام اخلاق عمومی می­شود و راه را برای کنترل، نظارت و ا­ِعمال خشونت از سوی طبقه­ی حاکم هموار می­سازد و در پاره­ای از موارد بصورتی ناخودآگاه در اذهان افراد جامعه مشروعیت می­بخشد.

چنین رویکردی حتی اگر در مقام عمل به موفقیت نرسد اما در مقام مهار مالکیت شخصی، در شخصی­ترین نشانه­ی فردیت مدنی یعنی بدن،  در سطح زبان به انقیاد در آمده است. چرا که دولت این اختیار و حق را به خود می­دهد که برای حفظ همبستگی اجتماعی – که خود آن را القا نموده و در جهت تثبیت آن تلاش می­کند-، نهادی را موظف به کنترل بدن­ها و پوشش گرداند که به‌ واسطه­ی گفتمان مردسالاری حاکم و تلفیقی از تاویل­های ایدئولوژیک در مورد نوع نگاه به زن و بدن زنانه، چنین کنترلی مستقیما متوجه زنان می­شود.

همه ما با واژه­های کنترل نامحسوس، دوربین­های کنترل سرعت در جاده­ها و اتوبان­ها، دوربین­های مداربسته در سازمان­ها و شرکت­ها و … آشنا هستیم‏، وجه اشتراک همه آنها دیدن و دیده شدن است. دیده شدنی برای کنترل و نظارت، که در اغلب آنها به شکلی نامحسوس ا­ِعمال می­گردد. اما در نظر بگیرید که نهادی از سوی دولت گماشته شود تا مسئولیت دید زدن را از دوش مردان بردارد و خود، به امر دید زدن جهت کنترل مبادرت ورزد. بدین ترتیب با پدیده­ای به نام “دید زدن” مشروع و قانونی مواجه می­گردیم که جهت حفظ جامعه از فروپاشی و جلوگیری از افتادن در سراشیبی انحطاط و فساد اخلاقی، موظف به دید زدن می­شود. دید زدنی که لذتی مضاعف را به همراه دارد؛ لذت سادیستیِ به سلطه در آوردن و ا­ِعمال قدرت برای اجبار به تغییر نوع پوشش و لذت بصری از کشف جاذبه­های اروتیک بدن زنانه در راستای سرکوب. بنابراین نوعی ابستراکسیون لذت­جویانه و سرکوبگر به رمزگذاری در سبک زندگی و نوع پوشش زنان – به عنوان موقعیت فرودست و ابژه­ی کنش­های اجتماعی- می­پردازد. چنین برخورد ریاکارانه­ای به زعم فوکو، مرهون­ِ ساز و کارهای نوین قدرتی است که این مراقبت با خود به همراه دارد.

بدین ترتیب نظام کنترلی همچون قدرتی چندگانه در شبکه­ای از روابط عمل می­کند، به طوری‌ که شاهد آن هستیم عده­ای از زنان که اتفاقا از نظر سبک زندگی و پوشش در تعاریف و چارچوب­های ایدئولوژی مسلط نیز نمی­گنجند، خود از نظارت و کنترل توسط نهادهای دولتی حمایت می­کنند و این نه تنها نشانی از مشروعیت سیستم کنترلی ندارد بلکه ریاکاری سیستماتیک در سیاست بدن­ها را بیش از پیش عیان می­سازد.

از سوی دیگر سیستم قدرت، لذت­جویی دوگانه­ی خویش را -که در بالا به آن اشاره شد- بر مردهای جامعه فرافکنی می­کند و نقش آنان را به کنش­گری متاثر از ابژه­هایی برای دید زدن، تقلیل می­دهد و بر آن است تا با حذف این ابژه­ها، جامعه را به سوی سعادت هدایت کند.

جنسیت­زدایی از چنین بحثی مستلزم آن است که نظام قدرت را به عنوان یک کل در نظر گرفت که سعی بر کنترل و انحصار بدن­ها، لذت­ها و به دنبال آن مشروعیت بخشی به ساز و کارهای قدرت دارد به طوری که تنها راه سعادت بشریت از رهگذر حصارهای طبقه حاکم می­گذرد.

با چنین نگرشی دیگر جای تعجب نخواهد بود اگر گشت ارشاد و طرح امنیت اخلاقی از سوی دولت با هدف جلوگیری از بلایای آسمانی و رهایی از خطر زلزله عنوان گردد.

تاریخچه فعالیتهای سندیکایی کارگری در ایران / بخش اول

جنبش سندیکائی واتحادی های ایران در دوران انقلاب مشروطیت توسط کارگرانی که در باکو و عشق اباد کار کرده و به وطن بازگشته بودند بنا نهاده شد. این کارگران که عموماً با افکار سوسیال دموکراسی اشنا بودند تاثیر عمیق خود را بر روی دیگر کارگران ایرانی نیز گذاشتند. هم چنین حرکتهای انقلابی ۱۹۰۵ و ۱۹۰۷ تحولی ملموس در کارگران ایران به وجود اورند. در سال ۱۲۸۴ در چاپخانه ای کوچک در تهران نخستین اتحادیه کارگری تاسیس شد. هم زمان با اتحادیه کارگران چاپخان هها در دیگر کارخان هها نیز این امر رو به نضج نهاد، تا اینکه کارگران مشهد، تبریز، انزلی و دیگر نقاط کشور را هم در بر گرفت. شعارهای مزد عادلانه، هشت ساعت کار در روز، زمین برای دهقان و جمهوری سر داده شد.

واژه سندیکا برای بسیاری به خصوص نسل جوان کشور جدید و نورس به نظر می‌رسد؛ حال آنکه از عمر واقعی این واژه در ایران بیش از صد سال می‌گذرد. این مهم البته به همت کاتبان خود فروخته تاریخ، موسسات تاریخ سازی و آکادمی‌های کبیر و صغیر امپریالیسم و اقمارش در سراسر گیتی، در هر کجا که نهال مقاومت رستن گرفت به وقوع پیوسته است. عجیب نیست که در ایران با چنین سابقهٔ عظیم مبارزه سندیکایی، موضوع سندیکا تازه و نورس به نظر می‌رسد. با تاریخ نهضت کارگران و زحمتکشان و مبارزان راه طبقات محروم ایران‌‌ همان رفته است که با تاریخ تمام نهضت‌های خلق در جهان.

بی‌شک برای خوانندگان جالب خواهد بود که بدانند جنبش کارگری و سندیکایی پیش‌تر در ایران از چنان قدرتی برخوردار بود که توانست ۸ ساعت کار روزانه و قوانینی از این دست را به وثوق الدوله تحمیل کند. تصادفی نیست که نوجوانان دیگر رمقی برای خواندن تاریخ ندارند از آن رو که هر دم و هر آن مشتی تحریف تکراری را به عنوان تاریخ کشورشان از بر می‌کنند و از این انژکسیون تلخ، مسلما عبرت خواهند گرفت آندم که با واقعیت تلخ تاریخ خود به مدد محدود اسناد باقی مانده از گذشته روبرو گردند.

1درسی بزرگ خواهند گرفت و آنطور که گوته در فاوست می‌گوید: «بدی تاریخ می‌نویسد و خوبی سکوت اختیار می‌کند»، خواهند آموخت که در تاریخ تحریف شده‌شان اکثر وقایع وارونه جلوه داده شده است و یا بالکل قلم گرفته شده است. به راستی صاحبان زر و زور نمی‌خواهند نسل جوان جوامع بشری از حماسه‌ها و مقاومت‌های تاریخی خلقشان در گذشتهٔ خونین آگاه شوند و از تمام توان مادی خود بهره می‌جویند تا واقعیت تاریخی جنبش‌های مبارزاتی را به لجن کشیده و اندک اندک آنان را از صفحات تاریخ بردارند.

تحریف تاریخ جنبش‌های کارگری و جریانات و احزاب حامی حقوق حقه این طبقه بخش مهمی از جنگ روانی سرمایه داری امپریالیسم جهان علیه طبقات ستم کش می‌باشد. هر روز بر شمار دانشگاه‌ها، آکادمی‌ها و موسسات علمی که مامور اجرای این پروژه شوم هستند افزوده می‌شود.

فرمانداری نظامی تیمور بختیار و ساواک نخستین آکادمی‌های علوم اجتماعی در ایران بودند که تحریف تاریخ احزاب چپ و جنبش کارگری را آغاز نمودند. موارد زیر تنها بخش کوچکی از این گونه تاریخ سازی‌ها پیش از انقلاب بوده است:

– سیر کمونیزم در ایران، از شهریور ۱۳۲۰ تا فروردین، تهران ۱۳۳۶

– کتاب سیاه درباره سازمان افسران توده، با مقدمه تیمور بختیار، تهران، ۱۳۳۴

– کمونیزم در ایران (تاریخ مختصر کمونیست‌ها در ایران)، منتسب به سرهنگ علی زیبایی (جنایت کار معروف ساواک)، تهران ۱۳۴۴

– مجله عبرت

– و…

همچنین نباید نقش ارزنده جریانات مسموم چپ نما را نیز که بخشی از پروژهٔ انهدام تاریخ جنبش کارگری بوده و هستند از قلم انداخت. پروژه‌ای که آنان به ثمر رساندند همانا ایجاد تفرقه و سست کردن پایه‌های جنبش کارگری و عدالت خواهانه بوده است. کینه توزی وجه غالب اینان است و در مجموعه نوشتار‌ها و بیاناتشان حتی یک صفحه که بوی جدی بودن بدهد نمی‌توان یافت. کارشان چیزی نیست جز لجن مال کردن تاریخ جنبش کارگری و تمامی مبارزین بر حق این راه.

امپریالیسم و اقمارش به مدد ساده لوحی همین جریانات، پروژه تخریبی خود را سامان داد. اینان خواسته و ناخواسته به بانیان تحریف تاریخ جنبش کارگری ایران بدل گشتند. بی‌شک تاریخ هویت واقعی آنان را رو خواهد کرد و شرح توطئه‌ها و همدستی‌های گسترده آنان با ایادی امپریالیسم بر همگان عیان خواهد شد.

اولین اتحادیه کارگری در ایران که با ساده‌ترین و محقر‌ترین شکل ممکن در چاپخانه‌ای کوچک در تهران به سال ۱۲۸۴ متولد شد، کم کم جای خود را به خیل عظیم جنبش‌های سندیکایی سال‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۵ داد. در این مدت کوتاه و با سازمان دهی سیاسی حزب توده ایران، این جنبش در قالب «شورای مرکزی اتحادیه‌های حرفه‌ای» هم از لحاظ کمیت و هم از لحاظ کیفیت رشد کرد و اعتصابات گسترده‌ای را سازمان داد.

رنگی از این حماسه‌ها در اکثر کتب تاریخی دیده نمی‌شود و اگر تلاش ارزنده پروفسور آبراهامیان در خلق کتاب «تاریخ ایران بین دو انقلاب» نبود بی‌شک نمی‌توان گفت این اوباشی‌گری تا کی ادامه می‌یافت. این جنبش‌های اتحادیه‌ای، کارگری و سیاسی در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ در خون غلطیدند.

اعضا و سازمان دهندگان این جریانات با اتهاماتی نظیر «قیام علیه سلطنت مشروطه»، «تدارک قیام مسلحانه»، «توطئه کودتا»، «نقض انضباط ارتش و ایجاد سازمان نظامی» و امثال آن به جوخه‌های اعدام فرستاده شدند. چندی از این جنایت خون بار نگذشت که این بار ورق برگشت؛ این بار شکل اتهامات تغییر کرد. گفتند اینان مدافع سلطنت مشروطه بوده‌اند، با حکومت ساخت و پاخت کرده‌اند، رویزیوزیست بوده‌اند، از اسلحه می‌ترسیدند و…

امروز هم با گذشت ایام با وجود تجارب ارزنده جنبش‌های طبقه ستم کش در جهان، داستان در ایران همچنان ادامه دارد. دروغ پشت دروغ. کینه توزی پشت کینه توزی. لذا باز هم تکرار می‌کنم، نکتهٔ مهم در این باب این است که توجه داشته باشیم این موارد صرفا یک سری خصومت‌های شخصی و تصادفی نمی‌باشد. این پروژه‌ای ست به درازای قرن بیستم و چند سال آغازین قرن بیست و یکم و هدف آن تخریب و تحریف جبنش کارگری و حامیان و مبارزان آن در تمام دنیا می‌باشد. بر ماست که با جمع آوری اسناد و مدارک تاریخی جلوی این تحریف گسترده را بگیریم و نسل‌های آینده را از تاریخ واقعی کشورشان آگاه نماییم.

در فاصله سال‌های پس از سرکوب جنبش کارگری و سندیکایی به طور مشخص پس از کودتای ۲۸ مرداد، کمتر جریانی به نقد خود پرداخت و حوادث آن دوران کم کم به پستو رانده شد. این اتفاق نامیمون البته تصادفی نبود. زیرا در نظر بسیاری پسندیده می‌آمد که مسایل آن دوران در هاله‌ای از ابهام باقی بماند. اکثر باقی ماندگان جبهه ملی که سعی در حفظ این جبهه پس از کودتا داشتند به هیچ وجه در جهت روشن کردن خطاهای این جبهه در آن دوران بر نیامدند. بسیاری از این افراد از نزدیکی‌های خود با مصدق به عنوان سرمایه سیاسی سود جستند و هر چه بیشتر برای طرح خود اقدام کردند.

پس از کودتا، این افراد دو بار کنگره تشکیل دادند و جبهه ملی دوم و سوم را در خارج از کشور اعلام نمودند ولی باز در مورد اشتباهات جریان خود سکوت کردند و طبق روش ساواک تقصیر را به گردن جریانات چپ بالاخص حزب توده انداختند. حزب ایران در حدود سال‌های انقلاب ۵۷ دو جزوه با نام‌های «برای آگاهی نسل جوان» و «تاریخچه جبهه ملی ایران» در مورد حوادث سال‌های ملی شدن صنعت نفت منتشر کرد که در آن‌ها هیچ حرف و سند تازه‌ای یافت نمی‌شد و بسیار به کتب منتشر شده ایادی ساواک در سال‌های پیش از انقلاب برای خرد کردن اعتبار سیاسی چپ در ایران شباهت داشتند.

از افراد وابسته به جریانات چپ نو پیش از انقلاب نیز کسانی سعی در بررسی حوادث آن دوران کردند. از آن جمله‌اند تحقیق بیژن جزنی در کتاب «تاریخ سی ساله ایران» و «۲۸ مرداد و حزب توده» نوشته حسن ضیائ ظریفی. این دو کتاب با وجود آنکه توسط دو آزاده نوشته شده‌اند ولی به واسطه آنکه این دو مبارز در رژیم گذشته تحت تعقیب و یا زندانی بوده‌اند، اغلب اسناد آنان مربوط است به اخباری که در زندان خوانده و یا شنیده‌اند و هیچ‌گاه فرصت جستجوی عمیق را نداشته‌اند.

متاسفانه در شرایط حال در دانشگاه‌ها و در سطوح بالای علمی باز هم به اسناد و منقولات غیر صحیح رجوع می‌کنند. برای نمونه کتب حسین مکی در مورد حوادث سال‌های ۳۲ هنوز هم مرجع است و از آن استفاده می‌شود. محض اطلاع خوانندگان محترم عرض می‌کنم که حسین مکی در فاصلهٔ سال‌های ۳۲ مراودات مستحکمی با سران و بانیان کودتا چون ازهاری و مظفر بقایی داشته است. جالب آنکه این فرد پس از انقلاب همچنان به تحقیقات شگرف خود ادامه داد و امروز نیز بسیاری اساتید تاریخ به نوشته‌ها و نظرات وی در باب ۲۸ مرداد و سرکوب جنبش کارگران و جنبش ملی شدن صنعت نفت استناد می‌کنند.

در مقالهٔ چند بخشی پیش رو سعی می‌شود تا حدودی به چگونگی شکل گیری، کیفیت و کمیت جنبش سندیکایی کارگران در تاریخ ایران پرداخته شود. مطالب تا حد ممکن خلاصه، آماروار و جمع بندی شده ارائه شده‌اند تا از حوصله یک ماهنامه دانشجویی خارج نشود. لذا وظیفه اصلی بر دوش خوانندگان است که با ردیابی خطوط اشاره شده در این مقاله و مقالاتی از این دست موضوع را به طور تشریحی دنبال کنند و اسناد مربوط به آن را جمع نموده و به تکمیل این قبیل تحقیقات بپردازند. کپی، چاپ، استفاده شخصی یا غیر شخصی از بخش یا تمام این مقاله بر همگان آزاد است.

جنبش سندیکایی ایران در فاصله سال‌های ۱۲۸۴ تا ۱۳۳۲

«ما خود را به جهان همچون آموزه پردازانی معرفی نمی‌کنیم که به اصولی تازه دست یافته‌اند: اکنون این است حقیقت، در برابر آن به زانو بیفتید! ما به جهان اصولی را ارائه می‌دهیم که جهان در دامن خود آن را پرورانده است.» [۱]

سال‌های ۱۲۸۴ تا ۱۳۰۴

تکوین طبقه کارگر ایران (طبقه محروم از وسایل تولید که برای امرار معاش چاره‌ای جز فروش نیروی کار خود ندارد) به دوران گذار جامعه ایران از مناسبات فئودالی (ارباب-رعیتی) به روابط سرمایه داری یعنی نیمه دوم قرن ۱۳ شمسی بر می‌گردد. این دوران همزمان است با حرکت سرمایه داری پیشرفته کشورهای غربی به سمت امپریالیسم.

در این دوران است که رفته رفته تولید و سرمایه متمرکز شده و شاهد انحصار‌ها در مقیاسی جهانی و شکل گیری الیگارشی مالی (حاکمیت گروه کوچک بانکداران بزرگ بر اقتصاد جهان) هستیم. گسترش روابط پولی (کالا-پول)، محدودیت اقتصاد جنسی، توسعه اقتصاد روستائی تجاری، گسترش کارمزدی در شهر و ده، پیدایش صنایع بزرگ ماشینی از شاخصه‌های این دوران است. رشته‌هایی از کشاورزی و صنعت که محصولاتشان برای سرمایه انحصاری امپریالیستی ضروری ست بدین وسیله رشد می‌کنند.

اقدامات امیرکبیر برای تقویت صنایع ملی مستقل در تقابل با صنایع مربوط به منافع امپریالیست‌ها نیز نتوانست جلوی این شکل انحصاری رشد صنعت را بگیرد. برای نمونه کارخانجات نخ ریسی تهران، قند ساری، بلورسازی و چینی سازی تهران، قم و اصفهان، چدن ریزی و آهن سازی، تفنگ و فشنگ سازی پس از مدتی از کار افتادند. تنها چهل سال بعد یعنی پیش از انقلاب مشروطه است که موج دیگری از رشد صنایع ملی را شاهد هستیم.

سال‌های ۱۲۸۴ تا ۱۲۹۰ را می‌توان دوران تولد جنبش سندیکایی کارگران ایران نامید. در دوران انقلاب مشروطه بسیاری از کارگرانی که برای کار به روسیه رفتند، با افکار سوسیال دموکراسی در باکو و عشق آباد آشنا شدند. بدین وسیله و تحت تاثیر انقلاب ۱۹۰۵-۱۹۰۷ روسیه، اولین اتحادیه کارگری در چاپخانه‌ای کوچک در تهران به سال ۱۲۸۴ تاسیس شد. پیرو این اتفاق اتحادیه‌های فراوان دیگری نه صرفا در تهران بلکه در سایر شهرهای ایران چون مشهد، تبریز و بندرانزلی نیز شکل گرفتند. شعارهایی نظیر ۸ ساعت کار، زمین برای دهقان و شعار جمهوری برای نخستین بار توسط این اتحادیه‌ها و اعضای آن‌ها در انقلاب مشروطه مطرح گردید.

با فرا رسیدن انقلاب اکتبر در روسیه تزاری و شکل گیری اولین حکومت سوسیالیستی در جهان به رهبری ولادیمیر ایلیچ لنین، و پیرو تاثیرات عمیق جهانی این انقلاب بر تمامی کارگران و اقشار محروم جهان، جنبش سندیکایی کارگران ایران نیز گسترش قابل ملاحظه‌ای کرد. از دیگر علل رشد کمی این جنبش، رشد نیروهای مولد و افزایش تعداد کارگران ایران بود. جنبش‌های ضد امپریالیستی و کمربند مقاومت جهانی بر ضد سرمایه داری و در دفاع از حقوق طبقه ستم کش کارگر، در سراسر جهان پدیدار شدند و این عامل جهانی نیز تاثیرات کیفی گسترده‌ای بر جنبش سندیکایی ایران گذاشت به گونه‌ای که در سال ۱۲۹۹، تعداد سندیکا‌ها در ایران به ۱۵ سندیکا رسید.

چندی نگذشت که «شورای اتحادیه‌های تهران» و در ادامه «شورای مرکزی اتحادیه‌های حرفه‌ای» کارگران ایجاد گردید. این شورا به سرعت رشد نموده در حوالی سال ۱۳۰۴ بیش از ۳۰۰۰۰ کارگر و کارمند بدان پیوستند.

از ثمرات فعالیت کارگران در این دوران چندین اعتصاب طویل المدت چون اعتصاب ۱۴ روزه کارگران چاپخانه‌ها و اولین اعتصاب نفت آبادان، و همچنین پذیرش «شورای مرکزی اتحادیه‌های کارگری» ایران در سازمان بین المللی کارگران (سندیکای جهانی کارگران) می‌باشد. دولت وثوق الدوله تحت تاثیر این فشار‌ها مجبور به پذیرش ۸ ساعت کار و آزادی فعالیت‌های سندیکایی گردید.

مجموعه این فعالیت‌های چشم گیر و مسائل جنگ جهانی دوم، از جمله عواملی بودند که امپریالیست‌ها را به تدارک کودتای ۱۲۹۹ و به قدرت رسانیدن رضاخان میر پنج واداشت. بدین وسیله طبقات حاکم فئودال-ملاک و بورژوازی تجاری کمپرادور شده (دلال) را به مردم ایران حقنه کردند.

سیر تاریخی احقاق حقوق شهروند سیاه پوست در آمریکا/ اسماعیل جلیلوند

“ما این حقایق را بدیهی می‌دانیم که همه انسان‌ها برابر آفریده شده‌اند و آفریدگارشان حقوق سلب‌ناشدنی معینی به آن‌ها اعطا کرده‌است که حق زندگی، آزادی، و جست‌وجوی خوشبختی از جملهئ آن‌هاست”

اعلامیه استقلال آمریکا

1شرح مبارزات مدنی درآمریکا تاریخ گسترده ای را در بر می گیرد که دشواری پیشبرد آن با شکل گیری گروه هایی مانند کوکلاکس کلان وترور مارتین لوترکینگ به دست یک مجرم سابقه دار به خوبی نمایان می گردد. تقریبا تمامی فعالین بزرگ برابری نژادی و صلح در قرن بیستم توسط ملی گرایان افراطی یا نژاد پرستان مذهبی به قتل رسیده اند. در گفتار پیش رو خواهم کوشید روند احقاق حقوق شهروندان سیاه پوست را در ایالات متحده به شکل اجمالی بررسی کنیم.

جنبش حقوق مدنی آمریکا تلاشی نشات گرفته ازجنبش برابری نژادی در این کشور بود که در ادامه ی یک رشته اصلاحات اجتماعی در این کشور اتفاق افتاد. اروپاییانی که از قرن 16 به قاره ی ناشناخته پا نهادند فرهنگ تولیدی و اقتصادی خود را نیز به همراه داشتند؛ یکی از پرسودترین منافع اقتصادی برای فاتحان قاره ی جدید تجارت برده و به کار گماردن بردگان در زمین های وسیع کشت توتون و پنبه بود. پس از استقلال آمریکا در سال 1873 که در پی جنگ های استقلال طلبانه با انگلستان (که خود فاتح جنگ های پیشین با فرانسه در مستعمرات آمریکا بود) رخ داد، عملا مساله ی برده داری و اقتصاد مبتنی بر برده داری برای ایالات جنوبی وابسته به کشاورزی به مساله ی مرگ و زندگی بدل شد.اهمیت نیروی کار مجانی بردگان به حدی بود که موجب تنش بزرگی میان ایالات شمالی و جنوبی شد. بسیاری از بردگان آفریقایی تبار که از آفریقا به عنوان کالا در بدترین شرایط ممکن برای کار اجباری به آمریکا کوچانده می شدند، از ستم صاحبان خود به شمال آزاد می گریختند. عمق فاجعه به حدی بود که آموزش خواندن و نوشتن به سیاهان جرم محسوب می شد.تا پیش از وقوع جنگ داخلی در ایالات شمالی برده داری ممنوع شده بود و تفاوت سیستم تولید اقتصادی، تضاد منافع سیاسی را به سر حد یک جنگ داخلی در آمریکا کشانده بود. ریشه ی اصلی جنگ را باید در تلاش برای ایجاد یکپارچگی سیاسی به رهبری ایالات شمالی که در تولید اقتصادی خود از ابزار صنعتی و پیشرفته تری نسبت به جنوب بهره می بردند جست. سیادت سیاسی ایالات شمالی با جنگی که حدود ششصد هزار کشته بر جای گذاشت و حدود چهار سال به درازا کشید، تثبیت شد. طی این پیروزی و صدور اعلامیه آزادی بردگان اولین گام قانونی در جهت برابری نژادی رسما برداشته شد.

این مبارزه البته بیش از آنکه منجر به برابری اجتماعی در آمریکا گردد، صرفا به برابری حقوقی که از پشتوانه اجرایی و اخلاقی لازم در نهادهای قدرت برخوردار نبود، منجر گردید. هنوز نوستالژی نیروی کار رایگان سیاهان در ایالات جنوبی آمریکا از میان نرفته بود و سیاهان در فقر و ناامنی زندگی می کردند. تعارضات اجتماعی شدید حتی منجر به شکل گیری گروهی به نام کوکلاکس کلان در ابتدای قرن بیستم گردید که به غارت اموال و کشتار سیاهان در آمریکا می پرداختند و از حمایت ناپیدای قدرت در اعمال تبعیض نژادی و دفاع از اصالت آنگلو ساکسونی-پروتستانی سفید پوستان برخودار بودند. علاوه بر این در سراسر ایالات متحده هنوز سیاهان حق ورود به بسیاری از اماکن عمومی را نداشتند و همینطور فرزندانشان در مدارس جدا از سفیدپوستان مورد تعلیم قرار می گرفتند. در واقع پس از الغای قانونی بردگی در آمریکا و خو گرفتن اقتصاد کشاورزی به تولیدات و ماشین های صنعتی هنوز پذیرش برابری نژادی برای افکار عمومی سفید امکان پذیر نبود. تسریع در رشد صنایع در سراسر ایالات متحده و رقابت فئودالهای جنوب و صاحبان صنعت در شمال و همینطور اهمیت یافتن انتخابات و افکار عمومی در آمریکا موجب گردش سیاسی در مواضع دو حزب قدرتمند سیاسی در اواخر قرن نوزدهم و پس از آن در قرن بیستم گردید. جمهوری خواهان که از نجیب زادگان و صاحبان صنایع صنعتی پیروز در جنگ بودند، بنا به دلائل مذهبی و نژادی که به دیدگاه  نژادی حاکم بر اشراف اروپایی بازمی گشت و نیز با بلاموضع شدن مساله ی اتحاد آمریکا پس از جنگ داخلی به اتخاذ مواضعی متضاد با گذشته پرداختند. حضور جمعیتی نسبی سیاهان در جنوب موجب حمایت حزب دموکرات از ایجاد تحولات سیاسی مثبت در مورد مساله ی سیاهان گردید و این مساله دومین اتفاق سیاسی مثبتی بود که با جریان برابری طلبی نژادی در آمریکا همراه شد. پایگاه اقتصادی و اجتماعی حزب دموکرات در تحولات حقوقی پیش رو اثر قابل مشاهده ای داشت. پس از درگیری آمریکا در جنگ های جهانی نیمه ابتدایی قرن بیستم و نیاز دولت ایالات متحده به حمایت افکار عمومی سیاهان و نیز شرکت آنان در جنگ، به لحاظ سیاسی سومین عامل تکوین سیاسی دید برابری طلبانه نژادی در آمریکا شکل گرفت. تا پیش از این هرگز کوشش سیاهان در قالب یک جنبش اجتماعی پیشرفته نمود نیافته بود و بدون اعمال اراده ی سیاسی از بالا علی رغم کوشش فعالین برابری طلب سیاهپوست، نتیجه ای عینی از این مبارزات حاصل نشده بود. در سال 1945 برای اولین بار جوخه های سربازان سیاه و سفید با یکدیگر ادغام گردیدند. پس از آن در سال 1954 حکم تاریخی دیوان عالی فدرال ایالات متحده آمریکا با نام “براون در برابر هیات آموزش” در مدارس آمریکا به تبعیض آشکار آموزشی در این کشور پایان بخشید و جداسازی نژادی مدارس به طور قانونی فسخ شد. در همین سال ها بود که مارتین لوترکینگ که یک کشیش تحت تاثیر مبارزات مدنی گاندی در هند بود، با رهبری جنبش حقوق مدنی آمریکا کوشید، مساله ی تبعیض نژادی و نتایج ناگوار اجتماعی آن را در برابر دیدگان افکار عمومی به عنوان مهمترین معضل اجتماعی آمریکا قرار دهد. جرقه ی شکل گیری جنبش حقوق مدنی در سال 1955 با امتناع “رزا پارکس” زن سیاهپوست فعال حقوق سیاهان از دادن جای خود در اتوبوس به یک سفید پوست و دستگیری او، زده شد و پنج سال بعد در سال 1960 قانون حقوق مدنی آمریکا با تاکید بر قانون اساسی و اعلامیه استقلال و با تلاش های لوترکینگ در مبارزه ی بدون خشونت به تصویب رسید. در همین دهه و در دوران ریاست جمهوری کندی و جانسون تغییرات نهایی قانونی در برابر معضل تبعیض نژادی در آمریکا اعمال گردید؛ جریان اجتماعی شکل گرفته حتی با ترور لوترکینگ در سال 1968 متوقف نشد و در دهه ی 1970 به موجب رای دیوان فدرال حق پرداخت خدمات بیشتر آموزشی به سیاهپوستان در برابر سفید پوستان به شکل قانون در آمد که به واقع نوعی پرداخت غرامت به سیاهپوستان آمریکایی بود. جنبش های نوین اجتماعی آمریکا مانند جنبش اشغال وال استریت به یقین متاثر از جنبش برابری طلبی نژادی در آمریکا بوده اند و از رخدادهای سیاسی و تحولات اقتصادی تاثیر پذیرفته اند. پیوند تنگاتنگ شیوه ی تولید اقتصادی و تقسیم امکانات و ثروت مهمترین عامل در شکل گیری تضادهای اجتماعی است و از همین جهت به نظر می رسد به رغم باقی ماندن پس مانده های افکار نژادپرستانه در آمریکا امروزه تعارضات نژادی در کنار تعارضات اقتصادی و اجتماعی می تواند منجر به شکل گیری جنبش های فراگیر اجتماعی در آمریکا و تحقق رویایی گردد که مارتین لوترکینگ در سر می پروراند، همان رویایی که او در سخنرانی معروفش با عنوان من رویایی در سر دارم از آن سخن گفت: “…بگذارید زنگ آزادی از هر تپه و خاکریز، از هر کوهسار «می‌سی سی پی» به صدا در آید، بگذارید زنگ آزادی به صدا درآید. و زمانی که چنین شد، زمانی که گذاشتیم زنگ آزادی به صدا درآید، آنگاه که گذاشتیم زنگ آزادی از هر روستا و هر دهکده، از هر ایالت و هر شهر به صدا درآید، خواهیم توانست رسیدن آن روزی را جلو بیاندازیم که در آن روز همه فرزندان خدا، سیاه و سفید، یهودی و غیریهودی، پروتستان و کاتولیک خواهند توانست دستدر دست هم بگذارند و آن سرود قدسی قدیمی سیاهان را سردهندسرانجام ما آزادیم، سرانجام آزادیم، سپاس خداوند متعال را، سرانجام آزادیم”.

نرم‌افزار آزاد؛ حقوق معنوی یک اثر

نرم افزار آزاد نرم افزاری است که م یتوان آن را آزادانه و بدون محدودیت، به هر منظور استفاده کرد، مطالعه و بررسی نمود، و تغییر داد. همچنین کپی کردن یا توزیع مجدد )خواه بدون تغییر و خواه باتغییراتی در نرم افزار( آزاد و بدون محدودیت یا با محدودیت بسیار کمی )تنها برای اطمینان از اینکه دریافت کنندگان بعدی نرم افزار نیز از این آزاد یها بهره مند می شوند یا تولیدکنندگان سخت افزارهایی که سروکار سخ تافزار با مصرف کننده است به کاربران اجازه ایجاد تغییر در سخت افزارشان را بدهند( است. نرم افزارهای آزاد عموما رایگان هستند اما می توانند دارای قیمت هم باشند مثلا برای هزینه تولید س یدی و دیگر اَشکال توزیع آن.

موسسه‌ی گنو تعریفی از نرم‌افزار آزاد را ارائه می‌دهید و در آن می‌گوید چه مواردی در مورد یک نرم‌افزار خاص باید صدق کند تا به عنوان یک نرم‌افزار آزاد تلقی شود. اما این موسسه گاه‌گاه این تعریف را اصلاح می‌کنید تا واضح‌تر شود

نرم‌افزار آزاد درباره آزادی است، نه قیمت. برای درک بهتر باید به معنای آزاد در آزادی بیان فکر کنید، نه در آبجو مجانی.

نرم‌افزار آزاد در مورد آزادی کاربران برای اجرا، کپی، توزیع، بررسی، تغییر و بهبود دادن نرم‌افزار می‌باشد. به طور دقیق‌تر نرم‌افزار آزاد به چهار نوع آزادی برای کاربران یک نرم‌افزار اشاره می‌کند:

  • آزادی برای اجرای برنامه برای هر منظوری (آزادی ۰).
  • آزادی برای مطالعه و بررسی چگونگی عمل‌کرد برنامه و تغییر آن برای نیاز خود (آزادی ۱). دسترسی به کد منبع یک پیش‌شرط برای این آزادی می‌باشد.
  • آزادی برای توزیع مجدد کپی‌هایی از آن، بنابراین شما می‌توانید به همسایگان خود کمک کنید (آزادی ۲).
  • آزادی برای بهبود برنامه و انتشار این تغییرات برای عموم، بنابراین تمام جامعه از آن بهره می‌برند (آزادی ۳). دسترسی به کد منبع یک پیش‌شرط برای این آزادی می‌باشد.

1در صورتی برنامه‌ای یک نرم‌افزار آزاد به شمار می‌آید که کاربران آن همه این آزادی‌ها را داشته باشند. بنابراین شما باید برای توزیع مجدد کپی‌هایی از آن، خواه با اصلاحات و تغییرات و خواه بدون آن، خواه رایگان و خواه در ازای دریافت وجهی، برای هر شخصی و در هر جایی آزاد باشید. آزاد بودن برای انجام این کارها (در میان کارهای دیگر) به این معنی است که شما مجبور به درخواست و پرداخت هزینه برای مجوز نیستید.

شما همچنین باید این آزادی را داشته باشید تا در برنامه تغییراتی ایجاد کنید و حتی بدون اشاره به وجود آن‌ها، از آن‌ها به طور خصوصی و برای کار خود استفاده کنید. اگر هم تغییرات خود را منتشر کردید، نباید ملزم به اعلام آن به شخص خاص و یا به روش خاصی باشید.

آزادی برای استفاده از برنامه به معنای آزادی هر شخص و یا سازمانی برای استفاده از آن برنامه بر روی هر سیستم کامپیوتری، برای هر کاری، و بدون نیاز به هر گونه ارتباط بعدی با توسعه‌دهنده و یا هر نهاد خاصی می‌باشد. در این نوع آزادی، هدف کاربر اهمیت دارد نه هدف توسعه‌دهنده؛ شما به عنوان یک کاربر آزاد هستید تا برنامه را برای هدف خودتان استفاده نمایید، و اگر برنامه را به شخص دیگری نیز بدهید، او هم آزاد است تا برنامه را برای هدف خودش استفاده نماید، شما حق ندارید هدف خودتان را به وی تحمیل نمایید.

آزادی برای توزیع مجدد کپی‌هایی از برنامه باید علاوه بر کد منبع، شامل شکل باینری و اجرایی برنامه و برای هر دو نسخه تغییر یافته و تغییر نیافته نیز باشد. (توزیع برنامه‌ها در شکل اجرایی برای سیستم‌عامل‌های آزادی که به راحتی نصب می‌شوند ضروری است). اگر هیچ روشی برای تولید شکل باینری و اجرایی برای برنامه به خصوصی وجود نداشته باشد، مشکلی نیست (زیرا بعضی از زبآن‌های برنامه‌نویسی از آن ویژگی پشتیبانی نمی‌کنند). اما شما باید این آزادی را داشته باشید تا اگر روشی برای ارائه شکل باینری و اجرایی برنامه پیدا کردید، آن برنامه را مجددا به این دو شکل توزیع کنید.

به منظور داشتن آزادی برای تغییر دادن، و انتشار نسخه‌های بهبود یافته، شما باید به کدهای منبع برنامه دسترسی داشته باشید. بنابراین دسترسی به کد منبع یک شرط ضروری برای نرم‌افزار آزاد می‌باشد.

یکی از مهمترین روش‌های تغییر یک برنامه ادغام پیمانه‌ها و زیرروال‌های آزادِ موجود با برنامه اصلی می‌باشد. اگر مجوز برنامه بگوید که شما نمی‌توانید پیمانه‌های موجود را با برنامه ادغام نمایید، برای مثال اگر بخواهد که شما خودتان مالک کدی باشید که با برنامه اضافه می‌کنید، در این صورت این مجوز بیشتر از حد محدود کننده است تا به عنوان یک مجوز آزاد شناخته شود.

برای اجرایی شدن این آزادی‌ها، آن‌ها باید تا وقتی که شما هیچ کار اشتباهی بر خلاف این آزادی‌ها انجام نداده‌اید، غیر قابل فسخ و قطعی بمانند. اگر توسعه‌دهنده نرم‌افزار قادر باشد مجوز نرم‌افزار را، بدون این که شما کاری کنید که سبب این کار شود، باطل کند، این نرم‌افزار آزاد نیست.

با این حال بعضی قوانین خاص که درباره نحوه توزیع نرم‌افزار آزاد می‌باشند، هنگامی که با آزادی‌های اصلی در تضاد نباشند، قابل قبول هستند. برای نمونه کپی‌لفت (به بیان خیلی ساده) قانونی است که به موجب آن شما به هنگام توزیع مجدد برنامه، نمی‌توانید محدودیت‌هایی به آن اضافه کنید تا آزادی‌های اصلی را برای افراد دیگر از بین ببرید. این قانون نه تنها با آزادی‌های مرکزی در تضاد نیست بلکه از آن‌ها محافظت نیز می‌کند.

نرم‌افزار آزاد به معنای غیر تجاری نیست. یک برنامه آزاد باید برای استفاده تجاری، توسعه تجاری، و توزیع تجاری در دسترس باشد. توسعه تجاری نرم‌افزار آزاد دیگر غیر معمول نیست، بلکه چنین نرم‌افزارهای آزاد تجاری بسیار مهم هستند. بنابراین شما ممکن است پولی پرداخت کرده باشید تا کپی‌هایی از نرم‌افزار آزاد را بدست آورده باشید و یا ممکن است کپی‌ها را بدون پرداخت هزینه بدست آورده باشید. اما صرفنظر از اینکه چگونه کپی‌ها را بدست آورده باشید، شما همیشه این آزادی را دارید تا نرم‌افزار را کپی کنید و تغییر دهید و یا حتی کپی‌هایی از آن را بفروشید.

این که آیا یک تغییر، بهبود به حساب می‌آید یا نه، نکته‌ای است که به ذهنیت افراد باز میگردد. اگر حق تغییر شما، محدود به چیزی باشد که دیگری آن را بهبود می‌داند، این آزادی نیست.

قوانین مربوط به نحوه بسته‌بندی یک بسته تغییر یافته نیز در صورتی که به طور عملی و قابل اجرا، آزادی شما برای انتشار نسخه تغییر یافته را منع نکنند، قابل قبول هستند. قوانینی مانند «اگر شما برنامه را به این روش در دسترس قرار دادید، باید آن را به آن روش نیز در دست قرار دهید» نیز، با همان شرایط قبلی می‌توانند قابل قبول باشند (به خاطر داشته باشید که چنین قانونی آزادی شما برای انتخاب انتشار و یا عدم انتشار برنامه را باقی می‌گذارد). همچنین این برای مجوز قابل قبول است تا لازم بدارد که اگر شما یک نسخه تغییر یافته از برنامه را توزیع کردید و توسعه‌دهنده قبلی یک کپی از آن را درخواست نمود، شما باید یک کپی برای او بفرستید یا مشخص کنید که این تغییرات را شما انجام داده‌اید.

در پروژه گنو، ما از کپی‌لفت برای حفاظت قانونی از این آزادی‌ها برای هر شخصی استفاده می‌کنیم. اما نرم‌افزارهای آزاد غیر کپی‌لفتی نیز وجود دارند. ما معتقدیم که دلایل مهمی برای اینکه چرا بهتر است از کپی‌لفت استفاده شود وجود دارند، اما اگر برنامه شما نرم‌افزار آزاد غیر کپی‌لفتی باشد، ما همچنان می‌توانیم از آن استفاده کنیم.

گاهی اوقات مقررات نظارتی صادرات و مصوبات تجاری دولت آزادی شما برای توزیع بین‌المللی کپی‌های برنامه را تحت تاثیر قرار خواهند داد. توسعه‌دهندگان نرم‌افزار این قدرت را ندارند تا این محدودیت‌ها را حذف و یا زیر پا بگذارند، اما کاری که می‌توانند و باید انجام دهند این است که از تحمیل این محدودیت‌ها به عنوان شرایط استفاده از برنامه سر باز زنند. به این ترتیب، این محدودیت‌ها بر فعالیت‌ها و اشخاص خارج از حوزه قضائی این دولت‌ها تاثیر نخواهد داشت. بنابراین مجوزهای نرم‌افزارهای آزاد نباید رعایت مقررات صادراتی به عنوان یکی از شروط آزادی‌های ضروری را تحمیل کنند.

اغلب مجوزهای نرم‌افزار آزاد بر اساس کپی‌رایت می‌باشند، ولی برای آن دسته از الزاماتی که بواسطه کپی‌رایت می‌توانند تحمیل شوند، محدودیت‌هایی وجود دارد. اگر یک مجوز مبتنی بر کپی‌رایت آزادی را به روش‌هایی که در بالا توضیح داده شد محترم بشمارد و رعایت کند، بعید به نظر می‌رسد که مشکلات دیگری که ما هرگز پیش‌بینی نمی‌کردیم به وجود بیاید (اگر چه گه گاه این اتفاق می‌افتد). اما بعضی از مجوزهای نرم‌افزار آزاد بر اساس قراردادها می‌باشند، و قردادها می‌توانند شمار بیشتری از محدودیت‌های ممکن را تحمیل کنند. این بدان معناست که راه‌های بیشماری وجود دارند تا چنین مجوزی به طرز غیر قابل قبولی محدودکننده و غیر آزاد باشد.

ما نمی‌توانیم همه محدودیت‌های «قراردادها» که غیر قابل قبول هستند را فهرست کنیم. اگر یک مجوز مبتنی بر قرارداد، کاربر را به یک روش غیر معمول طوری محدود کند که مجوز مبتنی بر کپی‌رایت نتواند، و آن محدودیت در این جا به عنوان یک عمل قانونی ذکر نشده باشد، ما درباره آن فکر خواهیم کرد و احتمالا آن را غیر آزاد تشخیص خواهیم داشت.

هنگامی که درباره نرم‌افزار آزاد صحبت می‌شود بهتر است تا از به کار بردن عباراتی مانند هدیه دادن و یا به طور رایگان خودداری شود، زیرا این عبارات این مفهوم را می‌رسانند که موضوع در مورد قیمت می‌باشد، نه آزادی. بعضی عبارات معمول مانند کپی غیر قانونی مفاهیمی در بر دارند.

در نهایت به خاطر داشته باشید که معیارها و ظوابطی مانند آن‌ها که در تعریف نرم‌افزار آزاد ذکر شدند، برای تفسیر به تفکری دقیق نیاز دارند. برای تصمیم‌گیری در مورد این که آیا مجوز نرم‌افزار خاصی صلاحیت مجوز نرم‌افزار آزاد بودن را دارد، موسسه‌ی گنو آن را بر مبنای همین ظوابط در نظر می‌گیرید تا تصمیم بگیرید که آیا معنی و مفهوم آن به خوبی کلمات و عبارات در آن، مناسب هست. اگر مجوز‌ی شامل موارد نامعقول باشد، گنو آن را رد می‌کنید، حتی اگر آن مورد را در این معیارها پیش‌بینی نکرده باشد. بعضی اوقات درخواست‌های یک مجوز پی‌آمدی پیش می‌آورد که قبل از این که موسسه‌ی گنو تصمیم بگیرد آیا این درخواست‌ها قابل قبول هستند، تفکر بسیاری شامل بحث و مذاکره با یک وکیل را مطالبه می‌کند. هنگامی که درباره یک موضوع جدید به نتیجه می‌رسید، غالبا این معیارها را به روز می‌کنید تا راحت‌تر ببینید که چرا مجوز‌های خاص صلاحیت دارند و یا ندارند.

فمن و منتقدانش

این روزها هر جایی که سیاست‌مداران و هنرپیشگان می‌روند یا مراسم مهمی در حال برگزاری است٬ احتمالا سر و کله چند زن هم پیدا می‌شود که ناگهان بالاتنه خود را کاملا عریان می‌کنند و تا لحظه‌ای که ماموران امنیتی موفق به بازداشت و انتقال آن‌ها شوند بی‌وقفه فریاد می‌کشند. آکسیونی که از آن به دفاع از حقوق زنان تعبیر می‌کنند. اکنون گروهی از زنان مسلمان٬ حرکتی را علیه این نوع اعتراض سازمان‌دهی می‌کنند.

4زنی محجبه که با برقع صورت خود را پوشانده است٬ کاغذی به دست گرفته که روی آن نوشته شده است: «اگر آزادی پوشیدن را از من بگیرید٬ به من ظلم کرده‌اید». در یک عکس دیگر زن جوانی دیده می‌شود که روی پلاکاردش این کلمات هستند: «من با لباس هم می‌توانم از حقوق زنان دفاع کنم».

تصاویری مثل این در چند روز گذشته در یوتیوب به فراوانی پیدا می‌شوند. در یکی از این صفحات برخی زنان مسلمان از کشورهای مختلف به تظاهرات‌کنندگان فمن (femen.org) واکنش نشان می‌دهند. این اعتراضی است علیه اعتراض٬ به تعبیر خودشان٬ علیه یک‌سان‌سازی تمام زنان مسلمان زیر پرچم گروه فمن.

گروه فمن با اعتراضات برهنه و پرجنجال٬ هر روز هواداران بیش‌تری را از سرتاسر جهان جذب خود می‌کند. هر چند این اعتراضات در اوکراین شروع شد اما امروز به جاهای مختلف دنیا کشیده است. آن‌ها با هر کسی در می‌افتند٬ از پاریس هیلتون گرفته تا بازیکنان فوتبال و البته امروز بیش از همه با اسلام.

فمن در یازده آوریل ۲۰۰۸ در کیف اوکراین متولد شد و اعتراضاتش را آغاز کرد. بنیان‌گذار این گروه آنا هوستل ۲۸ ساله است که اعتراضات گروهش را به سفارت ایران هم کشانده است. زنانی برهنه در سفارت که به وسیله کارمندان به بیرون رانده می‌شوند و خبرنگارانی مشتاق که صدای آن‌ها را به همه جهان می‌رسانند.

انتقادات به فمن در اوکراین از زمانی زیاد شد که آن‌ها صلیب یادبود قربانیان جنایت‌های استالین را در یکی از تظاهرات‌هایشان شکستند. گروهی از فمینیست‌های مسلمان مقیم واشنگتن هم منتقد گروه فمن هستند٬ چرا که معتقدند فمن به گونه‌ای نژادپرستانه و اسلام‌ستیزانه٬ مسلمانان را به‌یک‌سان قضاوت می‌کند. اعتراض این زنان مسلمان پس از این شکل گرفت که یکی از موسسین فمن٬ اینا شوچنکو «روز بین‌المللی جهاد سینه‌های لخت» را در حمایت از امینه تیلر اعلام کرد. امینه تیلر دختری نوزده ساله و از موسسان بخش تونس فمن است. در اوایل مارس٬ امینه عکس لخت خودش را در فیس‌بوک منتشر کرد٬ در حالی که روی سینه‌هایش به خط عربی نوشته شده بود «لعنت به اخلاقیات شما». رسوایی اعتراضی چندان نپایید. صفحه او را هک کردند و یک روحانی درخواست صد ضربه شلاق یا سنگ‌سار او را کرد.

3از آن زمان به بعد گروه فمن هر روز عکس‌های جدیدی از زنانی را در فیس‌بوک منتشر می‌کند که بر روی بدن‌هایشان شعارهایی علیه اسلام و برای آزادی امینه درج کرده‌اند.

از وقتی که امینه دست‌گیر شد٬ فریادهای زیادی به آسمان رفته٬ اما همه آن‌ها متعلق به فمن نیست. یک گروه فیس‌بوکی به نام زنان مسلمان علیه فمن – Muslim Women against Femen – تشکیل شده که بیش از ۴۵۰۰ عضو دارد. در برخی شهرها هم بعضی زنان روسری بر سرشان می‌اندازند و علیه فمن فعالیت می‌کنند. آن‌ها برای شوچنکو و هوادارانش سخنرانی می‌کنند که تصورات مختلفی درباره آزادی و عدالت وجود دارد. شوچنکو اما هم‌چنان روی هدفش پافشاری می‌کند.

منابع: اولف پاپه – فونک‌هاوس اروپا

معرفی کتاب:دوران قاجار، چانه زنی، اعتراض و دولت در ایران قرن نوزدهم

در مطالعه تاریخ سیاسی یک دوران روش‌ها و رویکردهای متفاوتی ممکن است. می‌توان بر وقایع تعیین کننده تمرکز کرد و علل و زمینه‌های پنهان آن‌ها را به معرض دید آورد. می‌توان اقدامات سیاست مداران نام آور را پی‌گرفت و ویژگی‌ها و پیامدهای این کنش‌ها را نشان داد. اما اگر به وقایع نگاری صرف علاقه‌ای نداشته باشیم و یا به جای تمرکز بر احوال نخبگان و حوادث زندگی آنان همچون جنگ‌ها و عزل و نصب‌ها مشتاق دانستن اوضاع و احوال حیات مردم عادی و گمنام در تعامل با امر سیاسی باشیم، کتاب ونسا مارتین نمونه‌ای درخشان و آموزنده است. در این کتاب مردم عادی در کنشهای فردی و جمعی هرروزهئ خود با امر سیاسی یا‌‌ همان قدرت در ارتباط ‌اند، از آن اثر می‌پذیرند و بر آن تاثیر می‌گذارند. گروه‌های متفاوت مردم با منافع و گرایش‌های گوناگون طبقاتی، مذهبی و قومیتی در تعامل با قدرت به صف آرایی و چانه زنی می‌پردازند. آن‌ها هرگز توده‌ای یکسره منفعل و بی‌اراده در مقابل قدرت سیاسی نیستند بلکه با دسته بندی‌ها، ائتلاف‌ها، اعتراض‌ها و اقدامات دسته جمعی خود، خواست‌ها و اهداف خود را پیش می‌برند.

1نویسنده کار خود را با این پرسش آغاز می‌کند که چگونه کشوری به وسعت ایران توانسته است به مدتی بیش از یک قرن، استقلال خود را حفظ کند و سلطهئ بیگانگان را به حال تعلیق درآورد. به‌ عقیدهئ مارتین این امر در یک خلآ قدرت ممکن نبود. او پاسخ خود را در تحلیل قدرتی می‌یابد که در ادارهئ اتباع خود تنها به زور متوسل نمی‌شد بلکه به‌‌ همان اندازه و شاید بیشتر به توافق میان خود و ملت اتکا داشت. این توافق به نظام پیچیدهئ موازنه‌ای تکیه داشت که از مذاکره و چانه زنی سیاسی مردم در تمام سطوح با یکدیگر و با دولت تشکیل می‌شد.

نویسنده ابتدا با تشریح حیات اجتماعی دوران قاجار و پیشینهئ اسلامی جامعه به توضیح وضعیت توزیع قدرت و موقعیت شهر‌ها و بازار می‌پردازد. سپس در فصول مجزا نشان می‌دهد که در سه منطقهئ ایران، یعنی بوشهر، شیراز و اصفهان، مردم چگونه در صف آرایی‌های خود و در تعامل با نیروهای‌مذهبی،  خانواده‌های قدرتمند و بازرگانان بزرگ،‌ به نفوذ بیگانگان به ویژه انگلیسی‌ها واکنش نشان می‌دهند، چطور از قدرت‌های محلی برای فشار آوردن بر قدرت مرکزی یا بالعکس استفاده می‌کنند و به چه شیوه‌ها و با چه امکاناتی اعتراضات خود را پیش می‌برند. اعتراضاتی که غالبا اقتصادی و با محوریت مالیات بود و‌گاه حتی به تغییر والی و حاکم محلی می‌انجامید.

یکی از ویژگی‌های بارز این کتاب توجه آن به نقش گروه‌ها و اقشار مختلف مردم عادی است. مارتین در فصولی جداگانه به موقعیت و نقش زنان در چانه‌زنی سیاسی و تظاهرات عمومی به ویژه در اعتراضات موسوم به بلوای نان می‌پردازد. وی اوضاع سربازان و نیروهای نظامی را در این دوران شرح می‌دهد و نسبت آنان را با نظم و شورش توضیح می‌دهد. به موقعیت گروه‌هایی همچون لوطی‌ها و آشوبگران شهری و نقش آن‌ها در اعتراضات عمومی می‌پردازد و همچنین وضعیت قشر کمتر دیده شده‌ی بردگان سیاه را در ایران دوران قاجار شرح می‌دهد و موقعیت اجتماعی و حقوق و وظایف آنان را با بردگان سیاه در غرب مقایسه‌ می‌کند.

2 ونسا مارتین، پژوهشگر و نویسنده و استاد تاریخ خاورمیانه در موسسه پژوهشی رویال هالووی دانشگاه لندن است. او همچنین عضو هیات سردبیری انجمن سلطنتی مطالعات آسیایی است و ریاست کمیته انتشارات موسسه بریتانیا را نیز بر عهده دارد. او علایق تحقیقاتی خود را تاریخ ایران مدرن، به ویژه انقلاب مشروطه عنوان می‌کند. او از منابع گوناگونی برای تالیف این کتاب استفاده کرده است که علاوه بر آرشیوهای اسناد در ایران همچون فرمان‌ها، تلگراف‌ها و عریضه‌ها، شامل گزارش‌های کنسول‌ها در بایگانی ملی بریتانیا و آثار سیاحان نیز می‌شود.