شکنجه سفید حد فاصل امر امکانی و ضروری/ سیمین روزگرد

اخرین به روز رسانی:

آوریل ۲۱, ۲۰۲۶

شکنجه سفید حد فاصل امر امکانی و ضروری/ سیمین روزگرد

موضوعی که من را بر آن داشت مطلب پیش رو را به نگارش درآورم، خواندن بخشی از خاطراتی ست که سارا شورد چندی پیش در روزنامه آمریکایی نیویورک تایمز نوشت. سارا شورد یکی از سه خبرنگار و کوهنورد آمریکایی ست که در ۸ مرداد ماه ۱۳۸۸ (۳۱  جولای ۲۰۰۹) توسط نیروهای امنیتی تحت اختیار دولت ایران، در مناطق مرزی غرب ایران دستگیر شده بودند.

“سارا شورد”، “شین بائر” و “جاشوا فتال” برای تهیه ی گزارش در رابطه با انتخابات کردستان عراق به آن محل سفر کرده بودند که توسط نیروهای امنیتی ایران به علت آنچه ورود غیر قانونی به خاک ایران عنوان شد، بازداشت و بعدها با اتهام جاسوسی مواجه شدند.

خانم شورد در این نوشته اشاره می دارد “پس از آزاد شدن از زندان در کمال تعجب متوجه شده که کنوانسیون سازمان ملل متحد علیه شکنجه که از معدود معاهداتی است که دولت آمریکا نیز آن را پذیرفته است، نگهداری زندانیان در سلول انفرادی را از مصادیق شکنجه نمی‌داند.”

اما به واقع سلول انفرادی و دیگر محدودیت‌هایی که یک سیستم اطلاعاتی- امنیتی برای زندانی به وجود می آورد و در دسته‌ی شکنجه‌ی سفید(Torture white) قرار می‌گیرد، چیست؟

“شکنجه‌ی سفید”، (این نوع شکنجه در سازمان سیا CIA”” به شکنجه تمیز معروف است و در ایران نیز با عنوان شکنجه نرم هم، از آن یاد می شود) به شکلی از شکنجه گفته می‌شود که به جای آسیب زدن به جسم زندانی(و دیگر انواع اعمال شکنجه فیزیکی) روح و روان وی را تحت تاثیر قرار داده تا سیستم فکری انسان مختل شود. این نوع شکنجه زندانی را مجبور به فرو رفتن در خود و سیر قهقرایی ذهن می نمایند.

اصول تئوری و عملی این نوع شکنجه بر پایه ی دستاوردهای روانشناسان است و زمان شکل گیری آن را به طور مشخص بایستی دوران پس از پایان جنگ جهانی دوم دانست.

  شکنجه‌ی سفید، آلترناتیوی برای تعذیب

در نیمه‌ی اول قرن هجدهم بدن به منزله‌ی آماج اصلی سرکوب کیفری، مورد تعذیب قرار می‌گرفت. اشکال تعذیب در آن برهه از زمان، مواردی چون درآوردن چشم، مثله شدن، داغ خوردن و ریختن مواد مذاب و پوست کنده شدن تا استفاده از گیوتین و گرداندن شهروندان در انزار عمومی را در بر می‌گرفت و طبعاً ترس و وحشت عمومی را نیز به بار می‌آورد.

اما در اواخر همین قرن و اوایل قرن نوزدهم نمایش سیستم تعذیب و درد که از نگاه فوکو در آن قدرت کاملاً ملموس و جلوه‌های عیان دارد،  اندک اندک محو شد، “متخصصین زبده” به جای “جلادان” به کار گرفته شدند و “روح” جای “بدن” را گرفت و هدف از “حذف مجرم”، به “اصلاح آن” تغییر کرد.

از سویی در آن برهه از زمان و با ابراز انزجار جهانیان از افشای به کارگیری شکنجه به دست نازی‌ها، قدرت‌های بین المللی که از یک سو با صدور اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر در ۱۰ دسامبر ۱۹۴۸ و محکومیت رویارویی جسمی با محکوم برای زیر سوال نرفتن اصل انسانیت، متعهد شده بودند به مفاد مندرج در آن (یکی از این مفاد محکومیت هر نوع شکنجه است) پایبند باشند، و از سوی دیگر با بحران هایی از قبیل جنگ سرد مواجه بودند؛ با چالش مواجه شدند.

این تحولات سیستم‌های اطلاعاتی را بر آن داشت که طرحی سیاسی- اخلاقی را به کار بندند، تا علاوه بر کسب اطلاعات کافی، اعترافاتی نیز از سوی برخی چهره‌های سرشناش در برابر دوربین اخذ شود و در مقابل آثار جسمانی‌ای هم در بین نباشد و به واقع تنبیه و مجازات را به پنهان ترین بخش فرایند کیفری بدل نمایند.

عدم ایجاد آثار جسمانی در شکنجه برای سیستم‌های اطلاعاتی دو مزیت عمده را در بر داشت: سیستم در چنین شرایطی مورد مواخذه‌ی بین المللی قرار نمی‌گرفت و شاید مهم‌تر از آن، پخش اعترافاتی که هیچ‌گونه علائم شکنجه بر ظاهر متهم را نشان نمی‌داد، برای مردم قابل باورتر می‌نمود و البته که این نوع نمایش و تصویر کردن اخلاق همگانی، رعب و وحشت فزاینده‌ای نیز را در جامعه ایجاد می‌کرد.

در چنین شرایطی فردی که مجرم تلقی می‌گردد، از یک سو طرد شده از سوی دیگر بکار گرفته می‌شود. در واقع وی به منزله‌ی ابژه و هم به عنوان ابزار اعمال قدرت در نظر گرفته می‌شود.

طبق یک یادداشت سازمان سیا که از طبقه بندی محرمانه خارج شده است، پژوهشی در اواسط دهه ۱۹۵۰ توسط این سازمان کلید خورده بود که پیرامون “فنون ویژه‌ی بازجویی” ست. این برنامه شگردهای متعدد و غیرمعمول بازجویی از جمله “ارعاب روانی” و چیزهایی نظیر انزوای کامل و نیز استفاده از داروها و مواد شیمیایی را مورد بررسی و پژوهش قرار داده بود. ظرف دهه‌ی بعد و در پی یافتن راه‌هایی جدید برای درهم شکستن مقاومت زندانیان مظنون به کمونیست یا جاسوس دوجانبه بودن، ۲۵ میلیون دلار صرف این پژوهش شد و هشتاد انسیتو، از جمله چهل و چهار دانشگاه و دوازده بیمارستان، با این برنامه همکاری می کردند.

 مرحله‌ی آغاز شکنجه‌ی سفید

به زعم نگارنده، نقطه‌ی آغاز شکنجه‌ی سفیدی را که بر فرد زندانی اعمال می شود؛ بایستی حتی قبل از ورود وی به سلول انفرادی قلمداد کرد. شکنجه به عنوان کیفری قبل از اثبات جرم است، چرا که به اعتقاد سیستم‌های توتالیتر، اساساً “مظنونِ بی‌گناه” نداریم.

سیستم‌های اطلاعاتی برای بازداشت یک فرد(این نوشتار اصولاً در خصوص متهمین با جرایم سیاسی- امنیتی ست) که معمولاً مسلح هم نیست، تعداد زیادی از ماموران امنیتی خود را با رمزگزاری‌های عملیاتی به ظاهر پیچیده بسیج کرده و اقدام به بازداشت می‌نمایند. در چنین حالتی، بازداشت عموماً با ایجاد فضایی شالوده از رعب و وحشت، استفاده از الفاظ رکیک و شیوه‌ی تحقیرآمیزی از دستگیری همراه است.

هم چنین در برخی موارد که به محل محل کار و یا زندگی افراد هجوم برده می‌شود، بازداشت با تفتیش وسایل و بعضاً بر هم زدن بی دلیل نظم محل مورد اشاره و فیلم برداری از موقعیت همراه می‌شود.

پس از آن نیز فرد یا افراد مورد اشاره، عموماً پس از دستگیری‌های التهاب آور، تمامی مسیر موجودی که بایستی تا رسیدن به محیطی ثانویه( بازداشتگاه یا زندان) نیاز هست؛ با چشمانی بسته و بعضاً کیسه ای بر سر طی کنند.

 سلول انفرادی، مصداق بارز شکنجه

نظام زندان و روش‌های محبوس کردن مجرمان، تردیدها و سوال‌های جدی و عمیقی را ایجاد کرده است چرا که این نظام علاوه بر سلب آزادی افراد، ماهیتاً قدرت تنبیه را طبیعی و مشروع کرده و آستانه‌ی تسامح را پایین آورده است. زندان، که به راستی باید گفت، راه حل قبیحی ست، از نگاه برخی جامعه شناسان کاری را ادامه می دهد که در جای دیگری آغاز شده است.

جدا از این دیدگاه، سلول انفرادی به خودی خود مصداق بارز شکنجه است چرا که همان طور که پیش‌تر هم اشاره شد، از مهم‌ترین ابزار شکنجه‌ی سفید، محبوس کردن زندانی در سلول‌های انفرادی با هدف ایجاد محرومیت‌های حسی و ایزوله نگه داشتن اوست و از آنجایی که انسان ذاتاً موجودی اجتماعی ست که به مثابه‌ی مظهر و مجموعه‌ی تمامی روابط اجتماعی مطرح است، به هنگام قطع تمامی روابطش با دنیای بیرون ضربه‌ی شدیدی بر پیکرش وی وارد خواهد آمد.

این در حالیست که بر اساس باور غلطی که شکل گرفته است، متاسفانه سلول انفرادی عموماً با حبس در بند عمومی یکسان شمرده می شود.

موارد ذیل بخشی از انواع شکنجه‌ی سفید است که در مرحله‌ی حضور زندانی در سلول انفرادی بر وی اعمال می‌شود. بدیهی ست که موارد متعدد دیگری نیز می‌تواند وجود داشته باشد که از دید نگارنده مستتر مانده است.

– محرومیت های حسی و خواب های طولانی مدت: این وضع که بعضاً با تجویز داروهای خواب آور همراه است، حالت دفاعی فرد را تا سطح قابل ملاحظه‌ای پایین می‌آورد و حتی در تصور فرد از خویش اختلال ایجاد می‌کند.

– عدم فرصت حرف زدن با دیگران: در بسیاری از مواقع و برای مدتی نامحدود زندانی حتی از حق دیدن بازجویان و زندانبانان نیز محروم است. این حسِ تنهایی مطلق موجب می شود که فرد تصور کند، در چنین شرایطی رها شده و اساساً هیچ کس به فکر وی نیست.

– بی‌خبر نگه داشتن زندانی از اخبار و اطلاعات: عدم در اختیار داشتن هرگونه وسایل ارتباطی با بیرون از زندان از قبیل تلفن، روزنامه و تلوزیون زندانی را به ورطه‌ی خلائ فرو می‌کشاند.

– عدم آگاهی نسبت به مکان: همان طور که اشاره شد، زندانی به علت اجبار در استفاده از چشمبند، تا مدت‌ها ممکن است جایی غیر از چهاردیواری سلول خود که نسبت به موقعیت جغرافیایی آن هیچ گونه اطلاعاتی ندارد، نبیند.

– کیسه بر سر کشیدن حین انتقال و بازجویی: این عمل در راستای عدم آگاهی نسبت به مکان و همینطور عدم مشاهده‌ی افراد دیگری از قبیل مسئولان مربوطه و سایر زندانیانی که ممکن است در آن محل قرار داشته باشند، انجام می‌پذیرد.

– عدم آگاهی نسبت به زمان: جلوگیری از تابش نور خورشید به درون سلول که به علت نبود پنجره است و همینطور عدم حق استفاده از هواخوری و استنشاق هوای آزاد، به عدم آگاهی نسبت به زمان که یکی از مهم‌ترین الزامات ایجاد اختلال در سیستم فکری فرد و پسرفت ذهنی می‌باشد، می‌‍‌‌انجامد. در برخی موارد هم که زندانیان از روی وعده‌های غذا می توانند زمان را حدس بزنند، زندانبانان فواصل بین وعده‌هایی غذایی و نوع غذا را تغییر می دهند؛ مثلاً به جای صبحانه سوپ و به جای شام برنج در اختیار زندانی قرار می دهند.

– تغییر دادن دمای سلول: این وضعیت که گاهاً ده‌ها درجه اختلاف دمایی در بازه‌ی زمانی اندکی(مثلاً یک شبانه روز) را در بر می گیرد، سیستم حسی -دفاعی فرد را مختل می نماید.

– نور کم و یا بسیار زیاد در سلول: این امر که به منظور یکنواختی شب و روز اعمال می شود، بعد از مدت کوتاهی زندانی را به شدت کلافه می‌کند. در مواردی دیده شده که زندانی برای استراحت به اجبار به همان چشمندِ ناخوشایند خود در سلول پناه می برد تا بتواند، برای مدتی از گزند نوری خسته کننده در امان باشد.

– مجبور کردن زندانی برای اینکه بایستد: این حالت که فرد برای مدتی طولانی در نقطه‌ای بی حرکت وادار به ایستادن می شود، خستگی مفرط فیزیکی ایجاد می کند. در این روش فشار فیزیکی و روانی به گونه‌ای توامان عمل می‌کنند.

– استفاده از دستبند و پابند در شرایط مختلف: استفاده از دستبند و پابند برای زندانیان جدا از اینکه جنبه ی تحقیرآمیز دارد، حس لامسه‌ی فرد را دچار اختلال می کند. در برخی موارد دیده شده که استفاده از دستبند با کشیدن دستکش‌های نایلونی بر دست همراه است و یا اینکه مدت‌ها بازوها و دستان زندانیان در لوله‌هایی مقوایی قرار می‌گیرد تا حس لامسه‌شان مختل شود.

– ایجاد وحشت و ارعاب مضاعف: گاهاً از آنچه شخص بازداشتی بنا به ویژگی‌های روانی خود از آن می هراسد(مثل  ترس از سگ و صدای آن) برای ایجاد استرس بهره می‌گیرند.

– پخش اصوات گنگ و مبهم: پخش صداهایی گنگ و نامهفوم که بعضاً با گریه و ناله همراه است و می‌تواند برای زندانی تداعی‌گر شرایط نامساعد و یا حضور نزدیکانی هم‌چون پدر، مادر، همسر و یا رفیقانش در زندان باشد. این روش منجر به ایجاد توهم در ذهن انسان می‌شود.

– فضایی آلوده در سلول: سلول‌های انفرادی از لحاظ عدم استانداردهای بهداشتی، مواردی از کهنگی محیط مورد نظر تا وجود حیوانات موذی را در بر می‌گیرد. هم‌چنین وسایلی محدودی از قبیل پتو و چشم بند که در سلول در اختیار زندانی قرار می‌گیرد، گاهاً تا آن حد آلوده است که بوی تعفن آن، خصوصاً در روزهای اولیه تحمل کردن فضای سلول را غیرقابل تحمل‌تر می‌کند.

– سلول های انفرادی بسیار کوچک: محبوس کردن زندانی در سلولی بسیار کوچک که در برخی موارد اندازه‌ی آن به یک در یک نیز تقلیل داده می‌شود، امکان استفاده‌ی حداقلی فرد از فضای سلول برای فعالیت‌های جسمی نظیر راه رفتن و ورزش کردن را هم از بین برده و زندانی را مجبور به سکون هرچه بیشتر و قرار گیری در یک حالت معین(خوابیده، ایستاده یا کز کرده) می‌نماید.

– پخش برخی ره‌آوردهای اخلاقی-مذهبی به صورت مستمر: در جوامع مذهبی-سنتی منجمله ایران، برای زندانیان در سلول انفرادی به صورت مستمر اصواتی از جمله اذان، قرآن، نوحه و برخی سرودهای مذهبی را پخش می‌کنند.

 تداوم شکنجه‌ی سفید در بازجویی‌ها

در شرایطی که زندانیانِ شکه شده، در دریای نیستی و در حالی که چشم‌ها و گوش‌ها و دستان آن‌ها از تشخیص موقعیت شان عاجز است، غوطه‌ور اند و بعضاً به وسیله دارو تقریباً به حالت نباتی در می‌آیند، مقاومتشان در برابر بازجو تا حد غیرقابل توصیفی پایین می‌آید. در این حالت زندانی رسماً وارد مرحله‌ی تازه‌ای می‌شود که بر پایه‌ی آن روزانه تا بیش از بیست ساعت مجبور است به سوالات بازجویش جواب دهد.

اما شکنجه‌ی سفید در این مرحله نه تنها پایان نمی‌یابد، که وارد فاز جدیدی می‌شود. در دوران بازجویی علاوه بر تداوم بسیاری از موارد قبلی و جدا از فشارهای حاصل از بازجویی، موارد دیگری که در ذیل به برخی از آن ها اشاره می شود نیز اعمال می شود.

 – استفاده از شُکر الکتریکی: استفاده از شُک الکتریکی که بیشتر به صورت چسباندن سیم برق به اعضای بدن زندانی خصوصا آلت تناسلی وی است، شُک عظیمی را به پیکر فرد وارد می‌سازد به طوری که شاید تا مدت‌ها پس از آن به خاطر عدم تمایل نسبت به قرار گرفتن در چنین موقعیتی، قابلیت پذیرش بسیاری از مواردی که در شرایط عادی آن را نمی پذیرفت، باشد.

– خوراندن قرص: بازجویان برای بالا بردن درصد اشتباه در فرد و توهم زایی، بعضاً به زندانیان قرص و یا دیگر انواع داروهای آرام بخش یا روان گردان می‌خورانند.

– محرومیت ازخواب: این روش در مقابل قرار دادن فرد در شرایطی است که به فرو رفتن خواب‌های طولانی مدت منجر می‌گردد. بیدار کردن مکرر فرد از خواب به منظور اخذ بازجویی‌های پی‌درپی و تجویز داروهای محرک از جمله راه‌کارهایی ست که برای محرومیت از خواب به کار برده می‌شود.

– قرار دادن اطلاعات غلط در اختیار زندانی: در این روش بازجو به شخص اطلاعات غلط می‌دهد؛ مثلا از وضعیت جسمی بد خانواده‌اش، انتقال یکی از آن‌ها به بیمارستان و یا مرگشان می‌گوید. یا اینکه یکی از نزدیکانش دستگیر شده‌اند و اتفاقاً علیه وی اعترافاتی هم داشته‌اند.

– برهنه کردن زندانیان: از این روش که گاهاً با تهدید به تجاوز هم همراه می‌شود، برای تحقیر و شکستن زندانی استفاده می شود.

– سواستفاده از احساسات اخلاقی و یا سنتی: سیستم‌های اطلاعاتی از نوع فرهنگ هر جامعه نیز در اعمال شکنجه‌ی سفید بهره می‌گیرند و از احساسات مذهبی و سنتی افراد بدین گونه که مثلاً مردان بازداشتی را تهدید به آزار جنسی خواهر، زن یا دخترشان می‌کنند، سو استفاده می کنند.

باسیتی اضافه کرد که در ایران موارد خاص دیگری از جمله نجس شمردن زندانیان عقیدتی، تهدیدِ زندانی به مبتلا کردن وی به بیماری ایدز، فرو کردن سر وی در چاه توالت، قرار دادن در قبر و اعدام مصنوعی هم گزارش شده است. هم چنین محبوس کردن فرد در سلولی چند نفره که دیگر زندانیان در آن از لحاظ اعتقادی فاصله‌ی بیش از حدی با وی دارد، تحمل شرایط را از سلول انفرادی نیز سخت‌تر می‌نماید. در این خصوص دیده شده، زندانیان عقیدتی‌ای که با اعضای سازمان القاعده هم سلول شدند اما تحمل شرایط آنچنان برایشان دشوار شده که با شگردهای متعدد منجله اعتصاب غذا خواستار بازگشت به شرایط انزوا در سلول انفرادی بودند.

 روش مقابله زندانیان با نظام زندان و شکنجه

انسان در طی تاریخ همواره، موجودی مولد بوده است. بر این اساس راه‌‌حال‌هایی برای مقابله با شرایط سخت انفرادی اندیشیده است که در ذیل به چند نمونه از آن مختصراً پرداخته می‌شود. پیش از آن نیز بایستی اشاره کرد که در ابتدا فرد بایستی نسبت به قدرت و حد مقاومت خود و دیگر افراد تصورات غیرواقعی نداشته باشد چرا که در غیر این صورت در اندک زمانی به نفرت از خود و هم نوعان خود خواهد رسید.

برای زندانیان گاهی شنیدن صدای اذان، ناقوس کلیسا و یا حتی شنیدن صدای چرخ تقسیم غذا توسط زندانبانان نوعی ریسمان نجات محسوب می‌شود که کورسوی امیدی را در دلشان زنده می‌کند، چرا که در درون آن‌ها این بارو که زندگی در بیرون از زندان هم در جریان است تقویت می شود.

فردی که قربانی سلول انفرادی و شکنجه‌ی سفید می‌شود باید خود را سرگرم کند، برای خویش “برنامه” تدارک ببیند و به عبارتی “انتظار” را از خود دور کند. به باور روانشناسان افرادی که قدرت تخیل قوی‌ای دارند و می‌توانند خود را با خاطرات گذشته یا محفوظاتشان سرگرم کنند، آسیب پذیری کمتری در زندان دارند. به عبارتی ایشان دست به تولید اطلاعاتی در ذهنشان می زنند. در این شرایط، خواندن و مرور اشعار یا متون مقدس و دینی و به ویژه محفوظاتی که برای زندانی همراه با خاطرات خوش است، می‌تواند جایگزین مناسبی برای محدودیت ادراکی و حسی به وجود آمده باشد. البته تغییر برنامه‌ی ساده‌ی روزانه نیز تاثیر عمیقی در عدم یکنواختی شرایط می‌گذارد.

هم‌چنین شعار نویسی و یا سر دادن شعار در درون سلول که به طرق گوناگون صورت می‌گیرد نیز راهی ست که علاوه بر سرگرم شدن زندانی، بر تداوم اعتقادات درونی‌ فرد خصوصاً برای خودش صحه می‌گذارد.

علاوه بر این، گاهی فرد با لعن و نفرین قاضی، قانون، قدرت و مذهب در لحظه‌ی آخر علناً به مقابله با نظم موجود بر می‌آید و مورد تحسین مردم قرار می‌گیرد و به قهرمان تبدیل می‌شود. البته این مقوله بیشتر در پیش از دوران به کار گیری شکنجه‌ی سفید، رواج داشت و اینجا بود که مردم نقش تماشاگری خود را به شورشگری تغییر می داند و برای حذف اعدام فریاد می زدنند.

البته بایستی متذکر شد که اگرچه برخی افراد به عمده اجبارهای موجود در بازجویی ها تن ندهند، اما به هر ترتیب صدمات روحی شدید حاصل از آن را متحمل می شوند و علائمی منجمله اضطراب، افسردگی، توهم، هذیان‌ها و خطاهای ادراکی تا مدت‌ها در وجود آنان ملموس است. البته در این خصوص برخوردی که فرد و اطرافیان او با مقوله ی اعتراف می کنند، بسیار حائز اهمیت است تا جایی که می تواند او را به ورطه نابودی و اضمحلال برساند و موجب شکست و فروپاشی نهایی شخصیت قربانی شود.

 انواع بازجویی

بازجویی هایی که یک سیستم اطلاعاتی در دستور کار خود قرار می دهد معمولا به دو شکل انجام می گیرد:

در نوع اول که برای گرفتن اقرار از فرد است زندانی تحت فشار قرار می گیرد، اما به میزانی که اطلاعات دقیق، ریز و صحیح مورد نیاز از وی، بدون خدشه ای استخراج شود. زندانی باید در شرایطی قرار گیرد که انسجام تفکرش حفظ شود و خطاهای ذهنی اش کاهش یابد.

اما در نوع دوم که بازجو در نقش دوست و دشمن ظاهر می‌شود و روش‌هایی از قبیل سوال مکرر در مورد یک موضوع، بحث و جدل، تهدید، تلقین یا مرام آموزی و تشویق به کار گرفته می‌شود؛ فشار بیشتری بر زندانی وارد می شود. هدف اصلی این نوع بازجویی طولانی و خسته کننده، تسریع شکستن ارزش‌های زندانی و تشویق او به جایگزینی نظام جدید ارزشی است.

 هدف از شکنجه‌ی سفید چیست؟

از آنجا که با استفاده از شکنجه‌ی سفید، انسان را می توان به سادگی در فضایی بین مرگ و زندگی قرار داد، بازجویان فرصت این را می‌یابند که با در هم شکستن ظرفیت زندانیِ مقاوم که یک منبع اطلاعاتی محسوب می‌شود، بر وی چیره شوند، اطلاعات لازم را استخراج و حتی وی را طوری آلت دست خودشان قرار دهند که پیشنهادهای کذب اما وسوسه انگیز و القائاتشان را بپذیرد.

از سوی دیگر می‌توان گفت که شرایط حاصل از شُکی که فرد در آن قرار دارد، فرصت خوبی برای شستشوی مغزی و جایگزینی یک سیستم فکری جدید، به بار می‌آورد؛ چرا که سیستم عصبی نیز در شرایط محرومیت اطلاعات و تحریکات حسی، عطش دریافت اطلاعات را دارد و در این مرحله، به خوبی قادر به انتخاب و تفکیک و تصفیه‌ی اطلاعات درست از نادرست نمی‌باشد و به نحو حیرت انگیزی پذیرای ایده‌هایی ‌می‌شود که تا پیش از این نفی‌شان می‌نموده است. در واقع این امر در راستای باز ستادندن حیات نوعی یا عینیت حقیقی نوعی انسان از او انجام می‌پذیرد.

این روش های دقیق و پیشرفته‌ی روان شناختی به علت عدم خونباری، ضمن اینکه هزینه‌ی کمتری که برای یک سیستم اطلاعاتی در حکومتی توتالیتر به بار می‌آورد و امکان شکایت حقوقی و اثبات را تا درصد قابل ملاحظه‌ای پایین می‌آورد، به مراتب دستاورد بیشتری هم حاصل خواهد کرد.

هم چنین از آنجایی که سیستم‌های امنیتی نیاز ویژه‌ای به ایجاد فضای رعب و وحشت برای سایر شهروندان دارند، عموماً افرادی را که تحت شکنجه‌ی سفید قرار می‌دهند که، شخصیت شناخته شده‌تری دارند و شکستن آن‌ها در عین اینکه هیچ آثار شکنجه‌ای در آنان مشهود نیست و ظاهراً بدون اجبار و با میل خود جلوی دوربین‌ها ظاهر می‌شوند، درس عبرتی برای طرفداران آنان، زندانیان گمنام یا توده‌ها که آشنایی دقیقی هم از زندان ندارند، بشود.

 جایگاه سلول انفرادی در قوانین مربوط به نفی شکنجه

بایستی به جرات مدعی شد که عبارت “شکنجه‌ی سفید” عموماً و “سلول انفرادی” خصوصاً، در هیچ یک از قوانین معتبر بین المللی و البته داخلی ایران به عنوان مصداق بارز شکنجه معرفی نشده است. آنچه که در قوانین مذکور، مورد اشاره قرار گرفته است، برخی مقررات و مفاهیم کلی ست.

مثلاً طبق ماده ۱ کنوانسیون منع شکنجه و دیگر رفتار‌ها یا مجازات‌های بیرحمانه، غیر انسانی یا ترذیلی، اصطلاح شکنجه به هر عملی اطلاق می‌شود که عمدا درد یا رنج جانکاه جسمی یا روحی‌ای به شخص وارد آورد.

یا اینکه ظاهراً و بر طبق اصل ۳۸ قانون اساسی جمهوری اسلامی هرگونه شکنجه برای گرفتن اقرار و یا کسب اطلاع‌ ممنوع است.

هم‌چنین بر اساس بند ۹ “قانون احترام به آزادی‌های مشروع و حقوق شهروندی” که در سال ۱۳۸۳ توسط مجلس شورای اسلامی تصویب شد، هر گونه شکنجه متهم به منظور اخذ اقرار و یا اجبار او به امور دیگر ممنوع اعلام شده است.

این نوع از قوانین به علت عدم شفافیت، در عین اینکه به ادعای قانونگذار، می‌تواند مصادیق متعددی را هم در بر بگیرد، به علت ابهام امکان استناد و دفاع را تا سطح قابل ملاحظه‌ای از شهروندان سلب می‌کند. این مسئله عملاً دست اشخاصی منجمله قضات که توانایی تفسیر قانون از منظر علم حقوق را دارند، باز گذاشته و زمینه‌ی سوئاستفاده‌ی سیستم امنیتی برای تضییع حقوق شهروندان را فراهم می‌کند. البته بایستی اشاره داشت که این انتقاد بدان معنا نیست که قوانین بایستی تمامی جزئیات را احصائ کند؛ اما النهایه، بدیهی ست که شفافیت هرچه بیشتر، خصوصاً در موارد اهم، همان طور که اشاره شد امکان دفاع در برابر قانون را نیز تسهیل می‌نمایند.

منابع:
شورد، سارا، مقاله که “شکنجه توسط تنهایی”، روزنامه نیویورک تایمز، منتشر شده در روز پنج شنبه ۳ نوابر ۲۰۱۱
فوکو، میشل، مراقبت و تنبیه: تولد زندان، ترجمه نیکو سرخوش و افشین جهاندیده، تهران: نشر نی، تهران ۱۳۷۸
کلاین، نائومی، دکترین شک، ظهور سرمایه داری فاجعه، ترجمه‌ی مهرداد خلیل شهابی و میرمحمود نبوی، نشر کتاب آمه، تهران ۱۳۸۹
مصداقی، ایرج، نه زیستن نه مرگ،  جلد نخست خاطرات زندان(غروب سپیده)، نشر آلفابت ماکزیما، سوئد، ۱۳۸۵
وبسایت مرکز مطالعات سازمان ملل متحد- تهران
گفتگوی فروغ حسین پور با دکتر ونک آنسون، روانشناس مرکز درمان قربانیان شکنجه در برلین
انسان‌شناسی فلسفی، هانس دیرکس، مترجم: محمدرضا بهشتی، انتشارات هرمس، تهران ۱۳۸۴
گفت وگوی صورت گرقته با مریم رسولیان

جنگ ایران و عراق و پیامدهای فرا زمانی آن/ میثم اسعدی

در حقوق بین الملل، روابط کشورها همیشه به صورت دوستانه و بدون مشکل نیست و در بسیاری از موارد رابطه ی کشورها به شکلی است که اصطلاحاً آن را “حالت خصمانه” می نامند.

برای حل حالت خصمانه نیز معمولاً دو راه حل وجود دارد:

الف) حل و فصل مسالمت آمیز بر اساس قواعد حقوق بین الملل عمومی

ب) حل و فصل غیر مسالمت آمیز که غالباً تحت عنوان جنگ مطرح می شود.

جنگ به علت تاثیرات مخربی که بر ساختار کلی یک جامعه، از تمامی جهات، وارد می کند و هزینه های وحشتناکی که برای یک حکومت دارد، آخرین راه حل برای حل و فصل مشکلات پیش آمده بین دو کشور است و از نظر منطقی تقریبا کشورها سعی می کنند که جنگ آخرین گزینه ای باشد که آن ها برای حل مشکلات خود با طرف دیگر، بدان متوسل می شوند.

125
شانی یک پیوند را وارد کنید

جنگ ایران و عراق هم به نوبه ی خود بری از این تاثیرات ناخوشایند نیست؛ جنگی که طولانی ترین جنگ کلاسیک قرن بیستم و بعد از جنگ ویتنام طولانی ترین جنگ از نظر زمانی در همین قرن بوده و برای دو کشور هزینه ای در حدود 190 میلیارد دلار بر جای گذاشت. صرف این هزینه های میلیاردی برای این جنگ، درست در زمانی صورت گرفت که بسیاری از کشورهای در حال توسعه، دوران رشد و شکوفایی خود را آغاز کردند و با بودجه هایی بسیار کمتر از این مقدار مسیر توسعه ی خود را طی کرده و به رتبه های بالایی در نظام جهانی رسیدند.

بررسی ابعاد جنگ ایران و عراق، تبعات، هزینه ها و مشکلات آن برای هر دو کشور، در یک مقاله و چند صفحه جای نمی گیرد، زیرا صرف نظر از بُعد سیاسی موضوع، تاثیرات مخرب اقتصادی، روانی، فرهنگی و اجتماعی این جنگ برای هر دو طرف به قدری زیاد بود که تا چندین دهه بعد از پایان جنگ هم امکان رهایی از این آثار و تبعات برای دو کشور ممکن نیست.

این حقیقت تلخی است که هزینه های جنگی برای دو کشور ایران و عراق بازی باخت ـ باخت بود. زیرا زمانی که جنگ بودجه های عظیم دو کشور را در خود می بلعید و هر طرف میلیاردها دلار بودجه ی خود را صرف خرید ادوات جنگی می نمود تا طرف دیگر را نابود کند، از یک طرف هزینه های عمرانی، آموزشی و رفاهی کشور صرف خرید جنگ افزار و اداره ی جنگ می شد و از سوی دیگر هر طرف با استفاده از این جنگ افزارها سعی در نابودی زیرساخت های صنعتی، مالی، آموزشی و… طرف مقابل می نمود. یعنی در یک سوی قضیه بودجه ای که باید صرف آبادانی کشور می شد برای خرید جنگ افزار مورد استفاده قرار می گرفت و از طرفی، با توجه به سیاست جنگی دو طرف، همواره، هر کدام از دو کشور ایران و عراق بخشی از آنچه را که قبلاً ساخته بود، در پی حملات طرف دیگر از دست می داد و این همزمان بود با رشد شتابان کشورهایی مانند ترکیه، کره جنوبی و مالزی.

البته جنگ ایران و عراق روی دیگری هم داشت زیرا به همان اندازه که این جنگ برای دو طرف درگیر زیان بار و هزینه آور بوده و مردم دو کشور را در زوال و فشار و نابودی و مشکلات معیشتی و روانی و فرهنگی و آموزشی قرار می داد؛ کشورهایی هم بودند که جنگ ایران و عراق برای آن ها خان نعمتی را فراهم کرده بود تا خود را بالا کشیده و استفاده ای حداکثری از این فرصت تاریخی بنمایند. کشورهایی مانند ترکیه و امارات متحده ی عربی و کره جنوبی از جمله کشورهایی بودند که خود را پل ارتباطی بین ایران و کشورهای دیگر برای تامین مایحتاج جنگ قرار داده و از اینرو، بخشی از مسیر توسعه ی خود را با آسودگی بیشتری طی کردند و بیشترین و بهترین استفاده ی ممکن را از این جنگ بردند.

اما جنگ ایران و عراق  و آثار زیان بار آن فقط محدود به زمانی نیست که دو کشور مستقیماً با هم درگیر بودند. در اصل پیامدهای جنگ برای یک کشور پس از اتمام آن بسیار بیشتر از دورانی است که مستقیما در جنگ وارد است؛ دلیل آن هم این است که  از نظر روانی در زمانی که یک کشور در حال جنگ می باشد، احساس فشاری که مردم تحمل می کنند، با بیان وضعیت جنگی توجیه می شود و مردم آستانه ی تحمل بالایی در زمینه ی مشکلات معیشتی و روانی و آموزشی و غیره دارند. اما پس از پایان جنگ، فشارهای ناشی از تحمل شرایط بحرانی جنگی و کم شدن آستانه ی تحمل مردم و بالا رفتن توقع آن ها از حاکمیت برای بهبود اوضاع معیشتی با این توجیه که آن ها هم بخشی از جامعه ای بوده اند که درگیر جنگ اند و بدست آمدن شرایط بهتری از دوران جنگ- که کمترین توقعی است که می توانند داشته باشند- باعث می شود که سیل توقعات و انتظارات اجتماعی از حاکمیت پس از پایان دوران جنگ، فوران کرده و حکومت را در وضعیت بدتری قرار دهد. این همه در حالی است که بدهی های ناشی از جنگ و خرابی های پیش آمده که تعمیر و بازسازی آن ها در بسیاری از موارد همانند راه ها، پل ها، نیروگاه ها، مراکز صنعتی زیربنایی، بنادر و غیره، از طرف حکومت یک امر اجتناب ناپذیر است و توجه به این موارد مستلزم چشم پوشی از بسیاری دیگر از زمینه های فرهنگی، رفاهی  و مواردی از این دست است.

این روند یک امر طبیعی است زیرا در وقوع یک جنگ نه تنها پس اندازهای یک کشور نابود می شود و ناچاراً کشور به پهنه ی استقراض وارد می شود، بلکه درآمدهای یک کشور هم به شدت تنزل می یابد که این خود نتیجه ی منطقی نابودی زیرساخت های اقتصادی و منابع و از دست دادن شرکا و بازارهای خارجی است.

108هم چنین خساراتی که به صورت مالی و جانی به غیر نظامیان وارد می شود، باعث می شود که وضعیت معیشتی آنان مختل شده و از طرفی از نظر روحی و روانی هم، نسلی به وجود می آید که از نظر هنجارها و ارزش ها با نسل قبل از جنگ به طور قابل ملاحظه ای تضاد و حتی سر جنگ دارد. محققان بر این باورند که شهروندانی که در دوان جنگ به صورت مستقیم درگیر بوده اند چه به صورت حضور در جبهه ها و چه به صورت برخورد نزدیک با بمباران ها و دیگر پارامترهای جنگی، از نظر روحی و روانی دارای استرس ها و مشکلاتی می شوند که اثرات آن حتی بر نسل های بعدی هم باقی می ماند.

از سوی دیگر، هزینه های جنگ پس از اتمام آن، محدود به بازسازی کشور و باز پرداخت قروض داخلی و خارجی نیست بلکه هزینه هایی همانند پاک سازی میدان های مین، هزینه ی خانواده هایی که سرپرست خود را در جنگ از دست داده اند و یا مجروحان جنگی هم، خود لیستی بسیار طولانی به هزینه های جنگ اضافه می کند.

جنگ باعث شد که خرده فرهنگ های خاصی در جامعه ی ایرانی و عراقی شکل بگیرد که از نظر ارزشی تقریبا انعکاس دهنده ی مصادیقی تحت عناون خشونت و کشتار و جنگ به عنوان یک ارزش برای رسیدن به هدف بود. این خرده فرهنگ ها که به رشد بنیادگرایی دینی در دو کشور منجر شد، تاثیرات مهلک تر و مخرب تری را با توجه به روند اتفاقاتی که پس از جنگ در عراق روی داد، در این کشور بر جای گذاشت. همین تاثیرات در کشور ایران به شکل و نحو دیگری در طبقه ی حاکم مقبول افتاد و باعث رشد گونه ای از تندروی سیاسی در جناح راست حاکمیت و شکل گیری جریان های رادیکالی در صحنه ی سیاسی کشور ایران شد.

در ایران اتفاق ناخوشایند دیگری که جنگ عامل ایجاد آن بود، رشد نیرویی بود که در ابتدا شبه نظامی اما بعدها و به مدد جنگ، تبدیل به بخشی از ماشین جنگی شد. این نیرو به علت اشتراکات فراوان عقیدتی و ارزشی که با حاکمان داشت، نه تنها حاضر به خروج از صحنه ی نظامی و سیاسی نشد بلکه با حمایت و هماهنگی همان حاکمان پس از جنگ، به حوزه ی اقتصاد هم وارد شد و تبدیل به یکی از بازیگران سیاسی و اقتصادی جنگ شد و این نهاد همان است که امروزه به نام “سپاه پاسداران انقلاب اسلامی” آن را می شناسیم.

در کنار این موضوع نباید یکی از مهمترین مباحثی که در ظاهر کوچک به نظر می رسد را فراموش کنیم و آن یادگاری نامیمونی به نام “مین” های به جا مانده از دوران جنگ است که وجود آن کماکان هم از دو طرف قربانی می گیرد. مین ها، این سربازان همیشه بیدار، گویا تصمیم دارند به نسلی از جوانان امروزی که سرشار از خاطرات جنگ است و کودکی خود را در پناه‌گاه‌ ها و زیرزمین ‌های تاریک گذرانده ‌اند، زیر نور شمع مشق نوشته ‌اند و از معلمان تلویزیونی الفبا را یاد گرفته‌اند، اما به زندگی عادی خود بازگشته؛ گوشزد کند که جنگ هنوز پایان نیافته است!

تقریباً هر روز ساکنین مرزهای غربی ایران با این حقیقت تلخ که همانا امکان انفجار یکی از مین های به جا مانده از جنگ هشت ساله و تازه شدن داغ آنان است، روبرو هستند. کسانی که بیش ترین نزدیکی و خسارت جانی و مالی را از جنگ دیده اند، امروزه نیز شاهد قربانی گرفتن این یادگار زشت دوران جنگ هستند.

براساس آمارهای رسمی دولت، هم اکنون شانزده‌ میلیون مین خنثی ‌نشده در ایران وجود دارد که بیش از دو میلیون هکتار از مساحت کشور را غیرقابل استفاده و خطرناک کرده ‌اند. بر اساس انفجار گاه و بی‌گاه این مین‌ ها در طول هر شبانه روز، 2/2 نفر دچار مرگ یا معلولیت‌ های دائمی می ‌شوند. بنابر یک پژوهش دانشگاهی در طول شش‌ سال گذشته به صورت میانگین هر ساله هفت ‌هزار حادثه ی انفجار مین در نقاط مختلف مرزی ایران رخ‌داده که 95% قربانیان آن غیرنظامی و بین 13% تا 25% کودک بوده‌اند. مناطق آلوده به مین به صورت عمده در شهرها و روستاهای پنج استان خوزستان، ایلام، آذربایجان‌غربی، کردستان و کرمانشاه واقع شده است که در فاصله ی سال‌های 59 تا 67 خطوط مقدم جنگ را تشکیل می‌دادند. (1)

در همین خصوص وجود برخی زمین‌های آکنده از مین باعث شده که زمین‌های کشاورزی و مناطق مسکونی در خرمشهر با وجود گذشت 22 سال از پایان جنگ، هم چنان در چنگال مین های خنثی نشده باشند که این امر باعث شده، امکان بازگشت به خانه برای برخی از روستائیان خرمشهر امکان‌پذیر نباشد. مصطفی مطورزاده، نماینده ی مردم خرمشهر در مجلس شورای اسلامی در مصاحبه ای با خبرگزاری مهر در همین خصوص گفته است که با وجود گذشت 22 سال از پایان جنگ تحمیلی هشت ساله، هنوز هجده روستای این شهرستان خالی از سکنه است.

مصطفی مطورزاده اظهار داشت: “به علت اینکه در هشت سال جنگ تحمیلی عملیات فراوانی در شهرستان خرمشهر از سوی دو طرف جنگ انجام شد، میادین مین و موانع جنگی فراوانی در این شهر در زمان جنگ ایجاد شد. پس از پایان جنگ زحمات فراوانی برای خنثی سازی مین های باقی مانده از زمان جنگ از سوی رزمندگان ایران صورت گرفت ولی هنوز برخی مناطق این شهرستان با وجود مین های خنثی نشده و منطقه جنگی بودن مواجه هستند.” (2)

با اندکی توجه می توان مشاهده کرد که معضل مین های خنثی نشده، در حقیقت باعث شده است که  مناطقی از کشور نه تنها در مسیر زندگی طبیعی و عادی قرار نگیرد، بلکه همیشه این بیم وجود دارد که انفجار مین های خنثی نشده علاوه بر خسارات مالی، در بر دارنده ی خسارات جانی هم باشد.

بنابراین هر چقدر که بیشتر دقت کنیم متوجه می شویم، بدون توجه به نیت اصلی دو طرف درگیر از جنگ و گرایشات سیاسی و نگاه های جناح ها و گروه های مختلف به این جنگ و صرف نظر از درستی یا غلط بودن آن و یا اهداف پنهانی و ساخت و سازهای سیاسی و معادلات کشورهای بزرگ و نقش و تاثیر آن ها در جنگ بین ایران و عراق، متوجه می شویم که تاثیرات جنگ هشت ساله، چه از لحاظ مادی و چه معنوی بسیار بیشتر و مخرب تر از آن چیزی است که آن را محدود به چند گزینه ی مشخص و از نظر زمانی آن را در چارچوب هشت سال بررسی کنیم.

Carton-Min

منابع:

1 –  مین های جنگی و عوارض انسانی آن ها، دکتر رحمت سخنی، وبسایت مرکز آموزشی درمانی امام خمینی در اورمیه، 7 خرداد 1388

2-  مرغوب‌ترین خرمای کشور در چنگال مین، وبسایت خبری تابناک، ۲۰ شهریور ۱۳۹۰

کشتار 67: چرا و چگونه؟/ مجید محمدی

پس از ربع قرنی که از کشتار هزاران زندانی (سه تا پنج هزار، بنا به گفته ی حسینعلی منتظری در خاطرات خود) در تابستان سال 1367 می گذرد، امروز بر اساس گزارش شاهدان و برخی مقامات جمهوری اسلامی در آن دوره، دیگر شکی در مورد این جنایت علیه بشریت وجود ندارد. دو پرسشی که امروز در برابر ماست آن است که: چرا جمهوری اسلامی چند هزار زندانی را که خطری عاجل برای بقای رژیم نداشتند، به جوخه‌ های اعدام سپرد و چه کسانی، با چه نوع آموزش و تربیتی می توانستند و ظرفیت آن را داشتند که این جنایت را به اجرا درآورند؟

چرا؟

کشتن چند هزار زندانی که دارند دوره ی زندان خود را می گذرانند از سوی مقامات جمهوری اسلامی، با خطر عملیات فروغ جاویدان (مرصاد) برای بقای رژیم و برنامه‌ی ترور مقامات توسط زندانیان و تشکیلات زندانیان در درون زندان در عین ارتباط با مجاهدین خلق در عراق توجیه شده است. اما در سال 67 و پس از کشته شدن حدود یازده هزار تن از نیروهای مخالف در سال‌های 60 تا 67، مجاهدین خلق یا هر گروه سیاسی دیگر نمی توانست با عملیات مسلحانه آن هم از درون زندان، رژیم را سرنگون سازد؛ بنا بر این باید به دنبال دلایل دیگری برای این کشتار گشت.

چهار دلیل محتمل برای این کشتار از منظر مقامات رژیم قابل طرح است:

1- نگرانی رهبر جمهوی اسلامی و نزدیکانش از سرنوشت جمهوری اسلامی پس از وی. از سال 1365 نزدیکان رهبر جمهوری اسلامی می دانستند که او به زودی خواهد مرد. از این جهت تلاش می کردند که زمینه را برای انتقال آرام قدرت به یکی از اعضای حلقه ی نزدیک به وی فراهم سازند. در این میان سه اقدام کلیدی مد نظر قرار گرفت:

الف. تغییر قانون اساسی به نحوی که رهبر کشور قدرت بیشتری داشته باشد و از نقش مردم و شوراها در آن کاسته شود. واگذاری مدیریت رادیو و تلویزیون دولتی از شورای متشکل از نمایندگان سه قوه به رهبر یا انحلال شورای عالی قضایی و حذف مقام نخست وزیری در همین جهت صورت گرفت.

ب. حذف منتظری از نیابت ولایت فقیه. اکبر هاشمی رفسنجانی و سید علی خامنه‌ای و سید احمد خمینی نمی خواستند قدرت به بیرون از دایره‌ی خودشان انتقال یابد. از همین جهت زمینه ‌های سیاسی و قضایی را برای عزل وی فراهم کردند. در این میان بخشی از نزدیکان منتظری نیز قربانی شدند.

پ. بازماندگان اپوزیسیون در داخل کشور که همه در زندان بودند و ممکن بود پس از آزادی برای رژیم در دوران رهبر بعدی و انتقال قدرت دردسر ایجاد کنند، باید حذف می شدند. از همین جهت فتوای قتل کسانی که بر سر موضع خود بودند از رهبر جمهوری اسلامی گرفته شد. در این قتل ها معمولاً مسئولیت به گردن تیم سه نفره ی صدور و اجرای حکم گذاشته می شود در حالی که تصمیم سیاسی مربوط به این امر توسط حلقه‌ی پنج نفره ی اداره کننده ی حکومت در شرایط بیماری آقای خمینی (گروه پنج نفره ی خامنه‌ای، رفسنجانی، موسوی اردبیلی، میر حسین موسوی و احمد خمینی) گرفته شده است.

2- اقدام پر هزینه اما برای همیشه. جمهوری اسلامی علی رغم ادعای تحمل منتقدان، ناهمرنگ ها و مخالفان، هیچ گاه ظرفیت این امر را دارا نبوده و اصولاً دیدگاه فقهی و ایدئولوژیک اسلامگرایان مانع از ایجاد چنین ظرفیتی است. مقامات جمهوری اسلامی (وفاداران به ولایت فقیه به قرائت آقای خمینی) از روز 22 بهمن 57 بدین نکته واقف بودند که جایی برای لیبرال‌ها، ناسیونالیست ها، مارکسیست ها و مسلمانان مخالف ولایت فقیه در جامعه ی سیاسی نیست. حدود چهار سال طول کشید تا آن ها توانستند همه ی اعضای فعال این گروه ‌ها را اعدام، خانه نشین، زندانی یا مجبور به تبعید کنند. از خانه نشین ها (شکسته شده ها در زندان و زیر شکنجه) و تبعیدیان، احساس خطر چندانی نمی کردند، اما زندانیان سیاسی همیشه می توانند در شرایط بروز بحران از زندان خارج شده و نقش رهبری ایفا کنند؛ موضوعی که مقامات جمهوری اسلامی به خوبی از آن آگاه بودند.

بدین ترتیب می توان گفت که مقامات منتظر روزی بودند که از دست زندانیان سیاسی خلاصی بیابند. کشتار همه در عرض یک مدت کوتاه راه حلی بوده که به ذهن مقامات امنیتی رسیده و با توجه به زمینه ای که در رهبر جمهوری اسلامی برای کشتار می دیدند، به سراغ وی رفته و فتوای قتل را از او گرفته ‌اند. عملیات فروغ جاویدان و پایان جنگ در واقع زمان مناسبی برای اجرای تصمیمی که از قبل گرفته شده بود فراهم کردند.

مقامات جمهوری اسلامی در سال‌ های 67 به بعد نیز منکر وجود زندانیان سیاسی شده اند. گاه وجود آن ها را منکر شده و گاه آن ها را زندانیان امنیتی نام نهاده اند. رژیم نمی خواسته و نمی خواهد زندانی سیاسی داشته باشد حتی اگر صدها و هزاران فعال سیاسی در زندان باشند. یکی از اصول تعطیل شده ی قانون اساسی محاکمه ی زندانیان سیاسی با حضور هیئت منصفه است که، هیچ گاه بدان عمل نشده است.

3- کاهش قدرت بسیج حکومت. در سال‌های پایان جنگ ظرفیت رژیم برای اعزام نیرو به جبهه ها به شدت کاهش یافته بود و بسیجیان دیگر، انگیزه ی کافی برای رفتن به جنگی که پیروزی نداشت، نداشتند. حکومت در این حال حاضر بود به هر اقدامی برای روحیه دادن به نیروهای خودی دست زند، از فتوای قتل سلمان رشدی به دلیل ارتداد تا کشتار مخالفان در زندان: یکی برای تهییج و دیگری برای ابراز قدرت.

4- بالا گرفتن اعتراضات زندانیان سیاسی در زندان و خانواده های آن ها در بیرون زندان. در سال‌های 65 تا 67، زندانیان سیاسی و خانواده ‌هایشان، در جهت احقاق حقوق آن ها، نسبت به سال های قبل، فعال تر بودند. این عامل نیز در روزهای پایان جنگ به خسته شدن حکومت از زندانیان سیاسی می افزود. در رژیم هایی که مدام صورت مسئله را پاک می کنند، کشتن زندانیان سیاسی برای خلاصی از دست آن ها نیاز به زیرکی و هوش چندانی ندارد.

عوامل اجرایی این جنایت: شاگردان مکتب اسلام گرایی شیعه

خود را به جای آقای خمینی و نزدیک ترین حلقه‌ی سیاستمداران به وی بگذارید. وقتی تصمیم به اجرای چنین کشتاری گرفتید (پس از رفت و برگشت های متوالی میان اعضای حلقه و رهبر کشور و مقامات امنیتی و قضایی) آن را چگونه به اجرا در می آورید و چه کسانی غیر از مقامات درگیر در محاکمه و کشتار و شکنجه‌ی مخالفان را برای اجرای آن به کار می گمارید؟ فرایند تصمیم گیری و اجرا، این طور نبوده که آقای خمینی یک باره به این فکر برسد و بعد کسانی را برای این کار منصوب کند؛ بلکه قضیه از مقامات سیاسی با رتبه‌ی بالا یعنی نزدیک ترین حلقه به رهبر جمهوری اسلامی شکل گرفته، بعد تایید وی گرفته شده و سپس برای اجرایی شدن، به سطوح پایین تر اطلاعاتی و امنیتی و قضایی انتقال یافته است.

اعضای هیئت سه نفره ای که رهبر جمهوری اسلامی برای تصمیم گیری در مورد اعدامی ها در نظر گرفت، همان‌ها بودند که یک دهه در دادستانی و زندان ها، مشغول سرکوب و اعدام مخالفان بودند. او به غیر از این افراد به کسان دیگری نمی توانست اعتماد کند. حسینعلی نیری (حاکم شرع زندان اوین)، مرتضی اشراقی (دادستان انقلاب اسلامی تهران) و مصطفی پور محمدی (معاون وزیر اطلاعات) هر سه از مقامات اطلاعاتی و قضایی بودند. این افراد همه از شاگردان مکتب اسلام گرایی روح الله خمینی (اسلام به عنوان یک ایدئولوژی برای کسب قدرت) بودند که، کسب و حفظ قدرت را بر همه چیز اولویت می دادند. آن ها در سال 67، در حدود 28 تا 32 سال داشتند و پاداش‌هایی که بعداً از حکومت برای صدور حکم اعدام و اجرای آن برای هزاران نفر گرفتند، نشان می دهد که جاه طلبی، یکی از خصوصیات مشترک آن ها بوده است.

 کسانی که می خواهند اسلام گرایی شیعه (توجه کنید که این مکتب متفاوت است با اسلام شیعی به عنوان یک دین، اسلام گرایی شیعه، یک مکتب سیاسی است) را به خوبی بشناسند، نباید به متون این مکتب نوظهور یعنی آثار مرتضی مطهری و روح الله خمینی و محمد تقی مصباح یزدی اکتفا کنند بلکه باید به اعمال و رفتار شاگردان مخلص این مکتب بر اساس آن متون نیز بنگرند. جدی ترین شاگردان این مکتب که در مدرسه‌ی حقانی قم پرورش یافتند و بعد به اعضای اصلی نهادهای امنیتی و قضایی تبدیل شدند (از جمله مصطفی پورمحمدی از هیئت سه نفره‌ی اجرای قتل ‌ها) کسانی هستند که به هر قیمت، از رژیمی که بر این مبنا شکل گرفته پاسداری می کنند. هسته‌ی سخت دفاع از کیان حکومت نهادهای امنیتی، نظامی و قضایی هستند که توسط این شاگردان مدرسه‌ی حقانی و استاید آن مثل مصباح یزدی اداره می شوند.

 کشتار 67 همانند دیگر موارد نقض حقوق بشر توسط مقامات جمهوری اسلامی، یعنی کشتار معترضان به انتخابات در کوچه و خیابان در سال 88، بمب گذاری در حرم امام هشتم شیعیان، آتش زدن سینما رکس آبادان، کشتار جمعی مجاهدین خلق غیر مسلح در ارودگاه اشرف، ترورهای خارج از کشور، بمب گذاری در مرکز یهودیان، اعدام های دسته جمعی و فردی پس از محاکمات چند دقیقه‌ای، قتل‌های زنجیره‌ای مخالفان و ناهمرنگ ها و سه دهه کشتار بهاییان و مسیحیان تبشیری، شکنجه ی زندانیان سیاسی، سنگسار زنان، و قطع دست و پا و انگشتان افراد بخشی لاینفک از ایدئولوژی اسلام گرایی است و به همین دلیل اسلام گرایان نمی توانند از آن ها اظهار برائت کنند.

آزادی اینترنت و حق جمعی/ علی نیکویی

“حق جمع” مبحثی است که همواره در میان روشن‌فکران ایرانی نادیده گرفته می‌شود. همواره مباحث حقوق بشری به سمت “حق فردی” می‌روند و کم‌تر پیش می‌ آید که به حق جمع توجه کنند. اگر بخواهیم “حق جمعی” را تعریف کنیم می‌توان به تعریف دانشنامه‌ی فلسفه‌ ی استنفورد اشاره کرد که می گوید: “حق گروه، به حقوق گروه به عنوان گروه، به جای پرداختن به حق اعضای آن می‌پردازد” که در جایی برای نمونه به “حق مردم یا ملت در تعیین سرنوشت” اشاره می‌ کند که این حق یک حق فردی نیست بلکه به “مردم” یا “ملت” به عنوان گروه برمی گردد. یکی از مهم‌ترین شاخصه‌های حق گروه، حق “وجود داشتن” آن به شکل کلی یا بخشی از یک کل است که در این نوشته به صورت یک پیش فرض در نظر گرفته شده است و سعی دارد، به صورت گذرا، نقض حقوق جمعی در حوزه‌ ی اینترنت در ایران را به نمایش بگذارد.

نقش تکنولوژی در پیشبرد رویکرد حقوق بشری، نقشی به سزا و کارا است. با گسترش روزافزون تکنولوژی بسیاری از مدافعان حقوق بشر و سازمان‌ های حقوق بشری با بهره‌ گیری از تکنولوژی ‌های روز توانسته ‌اند، تحولی عظیم در پیش ‌برد چشم‌انداز و هدف‌ های خود داشته باشند. در همین راستا، سازمان‌های زیادی چون گوگل و New Tactics با برگزاری دوره‌های آموزشی و جشنواره ‌هایی سعی در فرهنگ‌ سازی برای استفاده از تکنولوژی در برنامه‌ های یک سازمان منطقه‌ ای یا بین ‌المللی دارند. برای مثال در مصر و در بحبوحه‌ ی تظاهرات میدان تحریر، تارنمایی راه ‌اندازی شد که با ثبت موارد آزار جنسی و خشونت کلامی علیه زنان، سعی دارد مردم را به این مساله حساس کند یا در هند یک تشکل غیر دولتی با ثبت میزان رشوه‌ های پرداخت شده قصد هشدار به مسئولان کشورشان را دارد.

Net-ali-nikoueiدر چنین کشورهایی دولت با گسترش زیرساخت‌ ها، به این روند کمک می‌کند؛ اما در ایران ماجرا به شکل دیگری رقم خورده است و دولت ایران سدی است بزرگ در برابر گسترش فعالیت سازمان ‌ها به ویژه در فضای مجازی. متاسفانه در جریان وقایع پس از انتخابات سال ‍۱۳۸۸ ایران، با تصویب قانونی به تشریح “جرائم رایانه‌ای” پرداختند. این قانون آن ‌قدر سریع و بدون کارشناسی به جرائم رایانه‌ای پرداخته است که می‌توان گفت، تنها به سه حوزه‌ ی “توهین به مسئولین نظام یا عقاید مسلمانان”، “تبلیغ علیه انتخابات یا نتیجه ‌ی آن” و “پورنوگرافی” پرداخته است. در این قانون مثلاً به مواردی چون دزدی الکترونیکی، هک و امضای دیجیتال پرداخته نشده است و یا با کلی‌گویی از آن گذشته‌اند.

نکته ای که این قانون را به مانعی در برابر استفاده از اینترنت برای سازمان‌های مدنی بدل می‌کند، ماده‌ی ۲۱ آن است که می‌گوید: “ارائه‌دهندگان خدمات دسترسی، موظف اند طبق ضوابط فنی و فهرست مقرر از سوی کمیته، تعیین مصادیق موضوع ماده، ذیل محتوای مجرمانه اعم از محتوای ناشی از جرایم رایانه‌ای و محتوایی را که برای ارتکاب جرایم رایانه‌ای به کار می‌رود؛ پالایش کنند و در صورتی که عمداً از پالایش محتوای مجرمانه خودداری کنند، منحل خواهند شد.” گروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه در بند ج (محتوا علیه امنیت و آسایش عمومی) به جرم بودن گروه های اینترنتی اشاره می کند و می گوید: “تشکیل جمعیت، دسته، گروه در فضای مجازی (سایبر) با هدف برهم زدن امنیت کشور (ماده ی ۴۹۸  قانون مجازات اسلامی) [جرم است].” این محدودیت‌ها منحصر به همین ماده‌ ی قانون نیست که در ماده‌ های ۱۱، ۱۶، ۱۸، ۲۲، ۲۵، ۳۲، ۳۳ و بندهای ۳، ۵ و ۶ قسمت ج مصداق های ماده‌ی ۲۱ نیز محدودیت‌هایی اعمال شده است.

اما دیگر محدودیت‌ها را می‌توان در چند طبقه‌ی زیر خلاصه کرد:

در انحصار دولت نگه داشتن اینترنت

دولت با طرح “اینترنت ملی” و صرف هزینه ‌ای بیش از ۱۵۰۰ میلیارد، سعی در “تطهیر” فضای اینترنت دارد که در صورت موفقیت این طرح، دسترسی عمومی به اینترنت منتفی خواهد شد. به علاوه دولت با عقب‌مانده نگه داشتن زیرساخت ‌های ارتباطی و پایین نگه داشتن سرعت اینترنت در پیش برد چنین طرح‌هایی، اخلال ایجاد کرده است. ذکر همین نکته کافی است که بر اساس ماده‌ ی ۴۶ برنامه‌ ی پنجم توسعه، بنا بوده در پایان دوره، ایران از نظر “سرانه ی پهنای باند و سایر شاخص ‌های ارتباطات و فناوری اطلاعات” رتبه ‌ی دوم منطقه را داشته باشد اما در گزارشی که چندی پیش منتشر شده، ایران یکی از پایین‌ترین سرعت های اینترنت دنیا را داراست.

مخدوش کردن فضای وب فارسی

در سال‌های اخیر و به ویژه پس از انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸، دولت ایران با “تولید محتوای غیر واقعی”، “بازداشت و تهدید فعالان فضای سایبری و رسانه‌ای و خانواده ‌ی آن ‌ها”، “مسدود کردن تارنماها و وب‌ نوشته ‌های منتقد دولت”، “ساخت تارنما‌های جعلی شخصیت ها و رسانه هایی چون بی ‌بی‌ سی فارسی”، “ایجاد پلیس اینترنت و تحت تعقیب قرار دادن کاربران شبکه‌های مجازی” و “حمایت رسمی از برخی گروه های هک” چون “گرداب”، “آشیانه”، “ارتش سایبری” یا “برگزاری مسابقات رسمی هک” و “آگهی رسمی استخدام هکر در پلیس و دستگاه اطلاعاتی”، سعی در مخدوش کردن وب فارسی داشته است.

army-soldiers-laptop-370x229کافی است در موتورهای جست‌ و جو، در پی یافتن داده ‌ای درباره ‌ی یک اسم، نظیر “ترانه موسوی” باشید تا با حجم عظیم داده‌هایی رو به رو باشید که نظر رسانه‌های دولتی بوده است. در کنار آن، پس از در لیست تحریم‌ های اتحادیه ‌ی اروپا قرار گرفتن بهروز کمالیان (مدیر شرکت هک آشیانه)، صدا و سیمای ایران در برنامه ‌ای زنده از فعالیت ‌های آقای کمالیان تقدیر کرد. به علاوه تنها در سال ۱۳۸۷، ایران بیش از ۵ میلیون تارنما را مسدود کرد و بر اساس رتبه‌‌ی الکسا، تارنمای پیوندها (تارنمای رسمی فیلترینگ) ششمین تارنمای پربازدید در ایران است.

مسئله‌ی تحریم ‌ها علیه ایران و تاثیر آن بر آزادی اینترنت

متاسفانه موانع پیش روی سازمان‌ها در فضای مجازی تنها به فشارها و محدودیت‌های داخل ایران منتهی نمی شود. باید به خاطر داشته باشیم که تحریم های شرکت های حوزه ‌ی فناوری، خود سد بزرگی در فعالیت سایبری این گروه‌ها هستند. به تازگی شرکت گوگل و اپل بخشی از محدودیت‌های خود را برای کاربران ایرانی برداشته‌ اند اما محدودیت ‌ها تنها به این دو غول فناوری محدود نمی شود و متاسفانه تحریم ها تا شرکت ‌های کوچک این حوزه هم پیش رفته ‌اند و برای نمونه شرکت سامسونگ در اردیبهشت ماه سال ۱۳۹۲، مانع خرید ایرانیان از فروشگاه اینترنتی برنامه‌های خود شد.

شرح این که چرا و چگونه تحریم ها بر آزادی اینترنت اثر گذاشته ‌اند در این مقال نمی‌گنجد اما سعی می‌کنیم با ذکر نمونه‌هایی اثر تحریم ها که در دو بخش خدمات و تجهیزات ارتباطی اعمال شده است را نشان دهیم.

شدت این تحریم ها به حدی بود که در بحبوحه ی اعتراض‌ های جنبش سبز –جنبشی که به انقلاب توئیتری مشهور شد- شرکت‌های خدمات اینترنتی چون فیس‌بوک و توئیتر به استناد قانون “داد و ستد با ایران” دم از بستن شناسه های کاربران ایرانی زدند و اگر حکم اوباما برای لغو این دستور نبود شاید هیچ وقت توئیتر به بیش از ۴۰۰ هزار توئیت در دقیقه، درباره ی ایران نمی‌ رسید؛ اتفاقی که حیرت مدیران توئیتر را برانگیخت. چنین رخدادهایی بود که اریک اسمیت (مدیر عامل سابق و رئیس هیات مدیره گوگل) در اسفند ماه سال ۱۳۹۰ و در پاسخ به محدویت خدمات این شرکت برای ایرانیان گفت: “هر چند که من با شما هستم اما این محدودیت ها از طرف دولت امریکا تعیین می شوند و ما نقشی در این تصمیم‌گیری نداریم.”

پی‌نوشت:

–  به تازگی موسسه‌ی کنشگران داوطلب گزارشی با عنوان “کمپین بین‌المللی آزادی انجمن‌ها” منتشر کرده، که متن حاضر دریچه‌ای به این گزارش است و با رویکرد محدودیت‌های موجود برای انجمن‌ های ایران در حوزه ی اینترنت، به این مسئله نگاه می‌کند.

–  برای مطالعه‌ی “قانون جرائم رایانه‌ای” و “مصادیق محتوای مجرمانه” به وبسایت “کارگروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه” مراجعه کنید.

– بخشی از قانون “مقررات داد و ستد با ایران” می‌گوید: صادرات، صادرات مجدد از سوی شخص ثالث، فروش، تامین مستقیم یا غیرمستقیم از ایالات متحده ی امریکا یا توسط افراد با ملیت امریکایی در هر کجای دنیا به ایران یا دولت ایران ممنوع است مگر در مواردی که قانون استثنائی برای آن قائل شده باشد. این قانون هم چنین شرکت ‌های غیر امریکایی را از صادرات محصولاتی که تمام یا بخشی از آن در ایالات متحده ی امریکا تولید شده باشد، به ایران منع می‌کند. حکم اوباما که بعدتر به متممی بر این قانون بدل شد به این شرح است: “صادرات خدمات و نرم ‌افزارهای مرتبط با تبادل ارتباطات شخصی از طریق اینترنت شامل مرور وب، وب‌نویسی، رایانامه، پیام‌رسانی آنی و چت، شبکه‌های اجتماعی و به اشتراک‌گذاری فیلم و عکس از ایالات متحده ی امریکا یا افراد امریکایی به افراد ساکن ایران مجاز است.”

تاریخچه ی تحریم های بین المللی بر علیه ایران/ علی عجمی

تحریم هاى اقتصادى بین المللى، بر اساس فصل هفتم منشور سازمان ملل متحد از سوى شوراى امنیت سازمان ملل اعمال می شود.

طبق فصل هفتم منشور سازمان ملل متحد، شورا قدرت زیاد و گسترده ای برای ارزیابی تصمیم های گرفته شده در وضعیت های”تهدید صلح جهانی، تخطی از رویه های صلح، یا اعمال خشونت و زور” در سطح جهانی دارد.

شورای امنیت پس از بیان دقیق کیفیت حقوقی یک وضعیت و قبول آن به عنوان تهدیدی برای صلح یا نقض صلح یا عملی تجاوزگرانه، ابتدا تصمیمات موقتی اخذ می کند (تصمیم هایی که جنبه ی غیرنظامی دارد) تا از پیچیده تر شدن اوضاع جلوگیری نماید. سپس در صورت نیاز، می تواند مجازات هایی از قبیل قطع کامل یا جزیی روابط اقتصادی، ارتباطات زمینی، هوایی، دریایی، پستی، تلگرافی، بیسمی و دیگر وسایل ارتباطی و هم چنین قطع روابط دیپلماتیک را در نظر بگیرد و تمام دولت های عضو سازمان، موظف اند آن ها را اجرا نمایند .

Gas flares from an oil production platform are seen at the Soroush oil fields.اولین تجربه ی تحریم ایران از سوی کشورهای غربی و مشخصاً امریکا، به قبل از انقلاب و دوران نخست وزیری دکتر مصدق برمی گردد. در آن زمان کشورهای امریکا و انگلیس، در واکنش به جریان ملی شدن صنعت نفت، از خرید نفت ایران خودداری کردند و شورای امنیت سازمان ملل، قطعنامه ای را علیه ایران صادر کرد.

تحریم های امریکا و جامعه ی جهانی پس از انقلاب 1357 ایران هم، به دلایل متفاوت ادامه یافت و اگرچه با فراز و نشیب های بسیار همراه بود، در نهایت منجر به ارجاع پرونده ی هسته ای ایران به شورای امنیت سازمان ملل شد .

اشغال سفارت امریکا در ایران در ماه های نخست پس از انقلاب، موجب قطع رابطه دیپلماتیک دو کشور و آغاز تحریم های امریکا علیه ایران شد. امریکا هم چنین دارایی های ایران به ارزش دوازده میلیارد دلار، شامل طلا، پس انداز های بانکی و اموال دیگر این کشور را مسدود کرد. مقامات امریکا می گویند که بیشتر این دارایی ها را در ازای رهایی گروگان های امریکایی آزاد کردند؛ اما به گفته ی مقامات ایرانً دارایی هایی به ارزش ده میلیارد دلار هنوز مسدود مانده است. گرچه مقامات امریکایی ارزش دارایی های مسدود مانده ی ایران را بسیار کمتر از این رقم ذکر می کنند.

تاریخ، دلایل و دامنه ی مهم ترین تحریم های اعمال شده علیه جمهوری اسلامی پس از انقلاب 1357 را در جدول زیر می بینیم:

تاریخ

دلایل اعمال تحریم

دامنه ی تحریم ‌ها

1981-1979

بحران گروگان گیری و اشغال سفارت امریکا در تهران

توقیف تمام دارایی های ایران در امریکا و عدم تحویل تجهیزات خریداری شده از امریکا

1983-1987

انفجار مقر نظامیان امریکا در بیروت و متهم شدن جمهوری اسلامی به حمایت از تروریسم بین المللی

ممنوعیت اعطای وام و تسهیلات به ایران، ممنوعیت صدور قطعات و تجهیزات یدکی به ایران، تحریم واردات نفت ایران از امریکا

1991-1989

اتهام ایران به تلاش و دستیابی به مواد و سلاح های شیمیایی و بیولوژیکی

تحریم صدور مواد و تجهیزات مربوط به سلاح های شیمیایی و بیولوژیکی

اکتبر 1992

دستیابی ایران به فناوری سلاح های پیشرفته ی نظامی

تحریم صادرات کالاهای دو منظوره به ایران، لغو قرارداد کونگو

می1993

تهدید منافع امریکا در خلیج فارس از سوی جمهوری اسلامی

استراتژی مهار دوجانبه ی ایران و عراق

می 1995

دخالت ایران علیه برقراری صلح در خاورمیانه، حمایت از تروریسم و تلاش برای کسب سلاح های کشتار جمعی

اعمال تحریم‌ها‌ی جامع در همه ی زمینه های بازرگانی و سرمایه گذاری

اوت 1996

حمایت و تامین مالی تروریسم، سرمایه گذاری شرکت های اروپایی در ایران

تصویب قانون ایلسا: ممنوعیت سرمایه‌گذاری بیش از 40 ملیون دلار در صنایع نفت و گاز ایران از سوی تمامی کشورها و شرکت ها

2002-2001

روی کار آمدن بوش، اتهام ایران مبنی بر پناه دادن به تروریست ها

تمدید قانون ایلسا، معرفی ایران به عنوان محور شرارت

2006-2005

تلاش ایران برای دستیابی به سلاح هسته‌ای

تصمیم به ارجاع گزارش هسته ای ایران به شورای امنیت در جلسه ی گروه 1+5 لندن

سپتامبر 2006

حمایت از حزب الله لبنان و تروریسم

تحریم بانک صادرات

ژانویه ی 2007

حمایت مالی از تولید سلاح های کشتار جمعی

تحریم بانک سپه ایران

ژوئن 2007

تلاش برای دستیابی به سلاح های کشتار جمعی

تحریم 27 تن از افراد و سازمان های ایرانی

اکتبر 2007

حمایت از تروریسم

تحریم نیروی سپاه قدس و بانک ملی ایران

سپتامبر 2008

پیگیری برنامه ی هسته ای

تحریم معامله با کشتیرانی و هواپیمایی ایران

اکتبر 2008

پیگیری برنامه هسته ای و تسلیحاتی ایران

تحریم بانک توسعه صادرات ایران توسط اتحادیه ی اروپا

سپتامبر 2010

نقض حقوق بشر توسط دولت ایران

اعمال محدودیت بیشتر علیه سپاه پاسداران، مسدود شدن اموال و منافع افراد تحریم شده، ممنوعیت تامین مالی و صدور ویزا برای افراد

2011

اصرار ایران بر پیگیری برنامه ی هسته ‌ای

تحریم بانک مرکزی ایران و کلیه ی فعالیت های پولی و مالی اش

دسامبر ۲۰۱۱

اصرار ایران بر پیگیری برنامه ی هسته ای

تحریم ۱۸۰ فرد و شرکت ایرانی توسط اتحادیه ی اروپا

s2.reutersmedia.net

علاوه بر مواردی که در جدول بالا ذکر شد، هم چنین در ژانویه ی ۲۰۱۲ پس از تحریم بانک مرکزی ایران، تحریم نفتی ایران به شکل مستقیم و غیر مستقیم در دستور کار کشورهای غربی قرار گرفت؛ روش مستقیم، تحریم خرید نفت و تحریم خریداران و اعمال مجازات علیه خریداران است و از روش های غیرمستقیم تحریم بیمه ای کشتی های نفتکش و تحریم های بانکی می توان نام برد. با اعمال تحریم نفت ایران کشورهای وارد کننده ی نفت از ایران، میزان نفت وارداتی خود از ایران را به تدریج کاهش دادند و در مواردی قطع و با دیگر تولیدکنندگان جایگزین کردند.

در مارس ۲۰۱۲ نیز شرکت سوئیفت تمام همکاری هایش را با طرف ها و بانک های ایرانی، قطع کرد و این در حالی بود که حدود نود درصد تجارت خارجی ایران توسط شرکت سوئیفت انجام می شد. تاثیر تحریم نفت ایران به شکلی بود که علاوه بر کاهش میزان تولید و فروش نفت در اوت ۲۰۱۳، اعلام شد که ایران به نیمی از درآمد حاصل از فروش نفت خود دسترسی ندارد.

تحریم ها علیه ایران چه از طرف جامعه ی جهانی و چه از سوی امریکا و اتحادیه ی اروپا هم چنان ادامه دارد و در جدیدترین فراز آن در آگوست ۲۰۱۳ و دو روز پس از آغاز تحریم های صنایع کشتیرانی ایران، کمیته ی روابط خارجی مجلس نمایندگان امریکا در نامه ای خطاب به اوباما، رئیس جمهور امریکا، خواستار اعمال تحریم های بیشتر علیه ایران شدند.

حقوق بشر ایران باید پیشتازترین مسئله ی مورد تمرکز باشد

Rey-Takiye

حسن روحانی، رئیس جمهور جدید ایران مدعی شده است نه تنها به دنبال شفاف سازی بیش تر درباره‌ ی فعالیت ‌های هسته‌ای آن کشور است، بلکه رواداری مدنی نیز مد نظر اوست. در همین حال واشنگتن نیز یک بار دیگر به دنبال برقراری رابطه با ایران است. در این میان پرسش مهم این است که: کنگره ی آمریکا چه نقشی‌ ایفا خواهد کرد؟

در سال های اخیر، قوه ی قانون گذاری ایالات متحده ی امریکا، تمرکز زیادی را روی تحریم ها گذاشته؛ اقداماتی که عمد‌تاً اقتصاد ایران را هدف گرفته است، اما زمان آن رسیده که کنگره سیاست خود را با تاسیس “کمیته ی حقوق بشر ایران” و توجه بیش تر نسبت به نقض حقوق بشر در آن کشور، به سطح بالاتری ارتقائ دهد.

کنگره باید هوشمند باشد و از تجربیات جنگ سرد، مانند تجربه ی کمیسیون هلسینکی، استفاده کند. اقدامی که به توانمند سازی نیرو‌های مخالف، در بلوک اتحاد جماهیر‌ شوروی کمک کرد. کمیته ی حقوق بشر ایران باید به بهترین نحو با مشخص کردن خطوط قرمز، حکومت ایران را برای ارتقا‌ئ وضعیت حقوق بشر، تحت فشار قرار دهد .

حکومت مذهبی‌ ایران نه تنها استاندارد‌های جهانی‌ حقوق بشر را با شکنجه، حبس غیر قانونی، فرایند‌های قضایی ناعادلانه و امثالُهم نقض می‌کند؛ بلکه حتی آزادی های مدنی و حاکمیت قانون وعده داده شده در قانون اساسی‌ خود را نیز، نقض می‌ نماید. سانسور اعمالی بر رسانه ها از سوی حکومت و ممانعت از برگزاری تجمعات مسالمت آمیز، نمونه هایی از این نقض حقوق هستند. همین طور مایه ی رسوایی ست که اخیراً مصطفی پور محمدی، مهره ی امنیتی، که در قتل عام زندانیان سیاسی در سال ۶۷ نقش کلیدی را ایفا کرده بود به عنوان وزیر دادگستری منصوب شده است.

دیپلمات های ایالات متحده ی امریکا، باید در تمام مذاکرات رسمی‌ خود با مقامات ایرانی، به موضوع حقوق بشر در آن کشور بپردازند. پافشاری مستمر کنگره بر این موضوع، اهرم مهمی‌ در مذاکرات دیپلماتیک با ایران خواهد بود. هدف از این اقدام این است که تهران متوجه شود رفتار انسانی با شهروندانش، در واقع منافع ملی ایران را ارتقاع می بخشد.

ایالات متحده می تواند بر این موضوع پافشاری کند و حکومت ایران را متوجه کند فشارهای اقتصادی و سیاسی بین المللی، تا زمانی‌ که ایران وضعیت حقوق بشر خود را بهبود نبخشد،نمی تواند به صورت کامل نقض شود.

نظرات متفاوتی درباره ی رابطه ی بین کنترل تسلیحات و حقوق بشر وجود دارد. عده‌ ای باور دارند مهم است با توجه به پیشرفت های ایران در برنامه ی هسته‌ای اش، در مذاکراتهم، تنها بر این موضوع تمرکز کرد چرا که وارد کردن موضوعات دیگر تنها به پیچیده تر شدن مذاکرات منتهی‌ می شود. اما بعضی‌ از صاحب منصبان سابق در دولت ریگان می گویند فشار همزمان برای کنترل تسلیحات و رعایت حقوق بشر امکان پذیر است. آن ها می گویند، تجربه ی ریگان نشان داده این دو موضوع نه تنها با هم در تضاد نیستند، بلکه مکمل یکدیگر هم هستند.

به دلایل زیادی فشار بر حقوق بشر، مناسب ترین روش است تا از تعهد ایران نسبت به معاهدات کنترل سلاح اطمینان حاصل کرد.

تجربه ی برخورد با اتحاد جماهیر شوروی، نشان می دهد، برنامه ی واشنگتن در مورد کنترل سلاح، در چند دهه ناموفق بود؛ تا زمانی‌ که با آمدن میخائیل گورباچف نقطه ی عطف واقعی حاصل شد و شوروی با کاهش ذراد خانه‌ های هسته‌ای و پیوستن به موافقت نامه‌ های مربوطه، نشان داد یک طرف حساب قابل اطمینان در مذاکرات است.

با نگاه به گذشته و تجربه ی پشت سر در رابطه با موفقیت های کمیسیون هلسینکی در دهه ی ۷۰، ضروری بود تا رهبران شوروی متوجه شوند چه ملزوماتی نیاز است که، به یک بازیگر جهانی‌ قابل احترام تبدیل شوند. گورباچف و مشاوران نزدیکش به خوبی‌ تاثیر انتقادات کمیسیون هلسینکی را دیدند و متوجه شدند کشورشان هیچ وقت نمی ‌تواند تا زمانی‌ که به نقض حقوق شهروندانش ادامه می دهد، به صورت واقعی به جامعه ی بین الملل وارد شود. در واقع بیش از مسابقه ی تسلیحاتی، این صدای تبل مداوم حامیان حقوق بشر بوده که اتحاد جماهیر شوروی را از دور خارج کرد و نسل جدیدی از رهبران هوشیار را در آن کشور برای موفقیت در گفتمان های جهانی‌ پدید آورد.

congressبا ادامه ی بی‌ توجهی‌ هولناک ایران به رعایت حقوق بشر، دیپلمات های غربی این تصور را به آنان منتقل می کنند که، چنان چه به تعهدات در رابطه با کنترل تسلیحات تن دهند، قابل پذیرش است که برخی‌ هنجارهای بین الملی را نیز نقض کنند .

اگر رهبران مذهبی‌ ایران تصور کنند خوانش سلیقه‌ ای از قوانین بین المللی قابل پذیرش است، باور خواهند کرد می توانند تعهدات خود در قبال قوانین تسلیحاتی را زمانی‌ که در تنگنا قرار بگیرند نیز، نقض کنند.

تحریم ها و فشار‌های سخت اقتصادی، شاید ایران را مجبور کند موافقت نامه های هسته‌ ای را امضا کند، ولی‌ به رهبران آن ها این دیدگاه را می دهد که پس از رها شدن از مخمصه ی مشکلات اقتصادی، هم چنان می توانند به خشونت و نقض حقوق مردم دست بزنند.

هم چنین دیپلمات‌ های غربی که از پرداختن به مقوله ی حقوق بشر خودداری کردند، ابهامی مبنی بر این که، معاهدات بین المللی هم چون لیستی از گزینه هاست که بر اساس صلاح دید افراد قابل پذیرش یا رد کردن است؛ در ذهن ایرانیان ایجاد می کنند.

روحانی مسلماً مشکلات فراوانی در پیش رو دارد که، اتخاذ سیاست متفاوتی در مورد مسئله ی هسته‌ای، تنها یکی از آن هاست. کنگره با پا فشاری بر مسئله ی حقوق بشر، می تواند گام مهم‌ دیگری بردارد تا سایر رهبران سرکش نیز بپذیرند که شرط پذیرش کامل از سوی جامعه ی بین المللی، صرفاً مهار جاه طلبی‌ های هسته‌ای نیست بلکه بهبود سیاست های داخلی می باشد.

زخم تحریم بر پیکر رنجور بیماران/ محمد صادقی

طی یک سال اخیر کاهش تولید و واردات دارو در ایران، به مرحله ی نگران کننده ای رسیده است؛ به گونه ای که بنا بر اظهارات رسمی اعضای اتحادیه ی واردکنندگان دارو، کمبود دارو در کشور بیش از 100 قلم را در بر گرفته است.

وضعیت آشفته ی دارو در ایران به گفته ی کارشناسان این حوزه، متاثر از تحریم های بین المللی و البته اجرای سیاست های اقتصادی ناکارآمد دولت دهم و در پی آن بروز بحران اقتصادی در داخل کشور است.

تحریم اقتصادی ایران علاوه بر ابعاد نظامی و هسته ای و تاثیر شدید بر اقتصاد ایران، به صورت غیر مستقیم خواسته یا ناخواسته حوزه ی دارو و درمان را نیز درنوردیده و این مشکل، سلامت بیماران در کشور، به خصوص بیماران مبتلا به بیماری ‌های خاص، هم چون سرطان را تحت ‌الشعاع قرار داده و حتی منجر به فوت تعدادی از این بیماران شده است.

با وجود اینکه از سوی کشورهای غربی بارها عنوان شده که “دارو در فهرست تحریم ها نیست”، اما ابزار و ادوات کاری حوزه ی دارو برای خرید مواد اولیه و واردات دارو از کشورهای خارجی دچار تحریم شده است.

اتحادیه ی اروپا و امریکا تحریم ‌های سخت گیرانه‌ ای بر سیستم بانکی، داد و ستدهای مالی و فروش نفت ایران که بخش اعظم صادرات کشور را تشکیل می ‌دهد، اعمال کرده‌ اند، و این سبب بروز موانع بسیار سخت برای واردکنندگان دارو و مواد غذایی به خاطر مشکل حمل و انتقالات بانکی شده است.

بنا بر ادعای مقامات وزارت بهداشت جمهوری اسلامی، هم ‌اکنون 96 درصد داروهای مصرفی مردم ساخت داخل هستند، اما از آنجا که در حال حاضر فقط حدود 40 درصد از مواد اولیه ی این داروها در داخل کشور تولید می شود، بنابراین داروسازان برای واردات مواد اولیه ی مورد نیاز خود از خارج از کشور، با مشکل مواجه اند.

واردکنندگان دارو می گویند که با وجود استفاده از راه‌ های مالی گران‌ تر مانند تغییر (حساب بانکی) از یک بانک اروپایی به یک بانک دیگر، یا متوسل شدن به واسطه ‌ها و معاملات غیررسمی، محموله‌ های دارو به‌ موقع، یا به اندازه ی کافی وارد ایران نمی ‌شود.

سیامک افاضلی، مدیر شرکت داروسازی “سهای هلال‌ احمر” در گفتگو با خبرگزاری فارس در این مورد می گوید: “درست است که دارو را تحریم نکرده ‌اند ولی ما وابستگی نفتی داریم پس باید دلاری باشد که بدهیم و مواد اولیه دارویی بگیریم. از طرفی جا به ‌جایی پول پرهزینه است و سبب می‌ شود که هزینه ی مواد اولیه ی دارویی گران تمام شود که در نهایت یا شرکت دارویی باید زیان بدهد یا قیمت را افزایش دهد که در هر دو حالت به ضرر بیماری است که، باید دارو را مصرف کند.”

روزنامه ی “گاردین” نیز با اشاره به رابطه ی تحریم های غرب و بحران دارو در ایران می نویسد که “ایران به دلیل تحریم های ایالات متحده ی امریکا و کشورهای غربی دیگر، از دریافت داروهای حیاتی محروم شد. با توجه به داده های نشریه، حجم تحویل داروهای مبارزه با بیماری سرطان و هموفیلی -بیماری های صدها هزار ایرانی- به شدت کاهش یافته است.”

مدیر کل شرکت “دارو پخش”، بزرگترین شرکت دارویی ایران نیز در مصاحبه با گاردین گفته است: “گاهی اوقات شرکت ها با فروش داروها به ما موافقت می کنند، اما ما از امکان پرداخت به آن ها محروم هستیم. زمانی بود که پول ما در بانک به مدت چهار ماه ماند و در آن مدت به ما چند بار به درخواست به انتقال پول جواب رد داده شد.”

خبرگزاری رویترز  نیز در این باره طی گزارشی با عنوان “مشکل واردات، از پوشاک بچه تا دارو” با پرداختن به معضل نقل و انتقالات مالی و تسویه حساب اقلام وارداتی بازرگانان ایرانی، به کالاهایی اشاره کرده بود که با وجود اجازه ی وزارت خزانه‌ داری امریکا برای صادرات به ایران، با توجه به تحریم‌های بانکی، عملاً فروش این اقلام عمدتا بهداشتی و دارویی با مشکل روبرو شده است.

مشکل کمبود دارو در ایران به حدی بحرانی شده است که در 5 اکتبر 2012، بان کی مون، دبیر کل سازمان ملل متحد، نیز به آن واکنش نشان داد و گفت: “تحریم های اعمال شده علیه جمهوری اسلامی ایران، آثار و عوارض قابل توجهی بر مردم ایران داشته است که باعث بالا رفتن قیمت کالاهای مصرفی و مخارج انرژی، افزایش نرخ بیکاری و کمبود مایحتاج عمومی نظیر دارو، شده است.”

به گفته ی بان کی مون، “حتی شرکت ‌هایی که مجوز لازم برای صادرات غذا و دارو به ایران را دریافت کرده ‌اند، برای یافتن بانک ‌های واسطه به منظور انجام نقل و انتقالات مالی با مشکل مواجه هستند. و به همین دلیل دارو‌ها برای درمان بیماری ‌های مختلف کمیاب شده ‌اند؛ از جمله داروهایی مانند داروهای ضد سرطان، ناراحتی قلبی و تنفسی.”

همان گونه که دبیرکل سازمان ملل متحد بدان اشاره کرده است، کمبود داروی بیماری هایی هم چون سرطان، آسم و تالاسمی که از آن ها به عنوان بیماری های خاص نام برده می شود، وضعیت این بیماران را با نگرانی شدیدی همراه کرده و جان آن ها را به خطر انداخته است.

مطابق آمار ارائه شده در ایران شمار بیماران سرطانی در هر سال به رقمی حدود 200 هزار نفر می رسد.

نکته ی حائز اهمیت آن که بسیار پیش از آغاز تحریم ‌های اقتصادی غرب علیه ایران، سال های متمادی است که بیماران سرطانی درایران با مشکلات و مصائب زیادی دست و پنجه نرم می کردند و اکنون با شدت یافتن تحریم ‌ها و بحران اقتصادی ناشی از آن، فشار فزاینده ای به خانواده های این بیماران وارد شده و زندگی بیماران خاص را در معرض خطر جدی قرار داده است.

مجید آراسته، رئیس انجمن تالاسمی ایران نیز در گفتگو با روزنامه ی تهران امروز، با غیرانسانی خواندن تاثیر تحریم‌ ها روی دارو، گفته است: “همه ی جوامع بین ‌المللی می‌دانند که تحریم ‌ها نباید شامل دارو و غذا شود اما وقتی بانک تامین‌کننده ی ارز را تحریم می‌ کنند، چطور می‌شود دارو وارد کرد؟”

البته این تنها تامین دارو نیست که به دغدغه ی خانواده ی بیماران خاص بدل شده است، بلکه اعمال تحریم های شدید و سخت گیرانه برای واردات دستگاه های رادیولوژی و شیمی درمانی که شامل فن آوری هسته ای هستند، دیگر معضل موجود بر سر راه درمان این بیماران است.

پر واضح است، افرادی که به سرطان مبتلا هستند باید در شرایط روانی مطلوب و از تغذیه ی مناسب برخوردار باشند تا شاید دوره ی شیمی درمانی آنان مفید و کارساز قرار گیرد، اما در ایران، هزینه ی درمانی به اندازه ‌ای بالاست و تهیه ی دارو به قدری دشوار است که برخی از آن ها یا خانواده هایشان، بیش تر انرژی خود را صرف تهیه ی پول برای دوره‌ های بعدی شیمی درمانی می‌ کنند.

در کنار مشکلات بیماران خاص برای تهیه دارو، وضعیت کودکان بیمار نیز به مرز هشدار رسیده است.

چندی پیش به دنبال درگذشت کودکی هموفیلی در شهر دزفول به دلیل عدم تامین داروی مورد نیاز، هیات مدیره ی کانون هموفیلی ایران طی نامه ‌ای سرگشاده به رئیس فدارسیون جهانی هموفیلی و رئیس سازمان بهداشت جهانی در رابطه با مخاطرات تحریم اقتصادی ایران و اثر این تحریم‌ ها در به خطر افتادن سلامت بیماران و کودکان هموفیلی، هشدار داد.

خبرگزاری رویترز در فروردین ۹۱ در گزارشی نوشته بود که شرکت ‌های امریکایی از شرکت عظیم داروسازی “مرک‌ اند کو” تا شرکت‌های کوچک تولید پوشک بچه، برای دریافت بدهی خود از بازرگانان ایرانی از بابت فروش اقلام دارویی و دیگر کالاهای ضروری بشر دوستانه با مشکل مواجه شده ‌اند.

از سوی دیگر گزارش ‌هایی نیز از کمیاب‌ شدن شیر خشک برای نوزادان در بازار ایران حکایت می‌ کنند. کمبود شیر خشک به‌ خصوص سبب بروز مشکلاتی برای نوزادانی شده که بیماری هایی از جمله اسهال دارند و باعث شده در مواردی این نوزادان در بیمارستان بستری شوند؛ زیرا این کودکان اگر غذایی غیر از شیرخشک رژیمی بخورند، دچار اسهال و استفراغ می ‌شوند.

همه ی این ها در شرایطی است که مقامات سیاسی ایران و غرب هم چنان به رایزنی‌ ها و چانه‌ زنی ‌های نامعلوم دیپلماتیک خود  با روندی کُند، مشغول اند و جا به جایی دولت ایران طی ماه های اخیر نیز، تاکنون گره ای از مناقشه ی هسته ای ایران و غرب باز نکرده است و بیماران و خانواده های آنان که این روزها درد و رنج طاقت فرسایی را متحمل هستند کماکان چشم انتظار فرجام این مناقشه و حل معضلات ناشی از آن نشسته اند.

آیا زمان پایان بخشیدن به ادبیات جنگ ستایانه فرا نرسیده؟/ رضا نجفی

با آغاز جنگ هشت ساله ی عراق علیه ایران، نویسندگان دولتی و برخی غیر دولتی ما کوشیدند، حوزه ای را در ادبیات بازگشایند که گرچه در بسیاری از کشورهای جهان دارای پیشنه و سنت بود، برای ادبیات داستانی ما نونهال و نحیف شمرده می شد. این شاخه ی نورسته و نحیف اما، گرفتار معضلات آسیب شناختی فراوانی نیز شد. از آن جا که جنگ هنوز برقرار بود، متولیان کوشیدند از ادبیات به مثابه ی ابزاری برای تهییج و برانگیختن مقاومت مردمی علیه دشمن استفاده برند. از این رو پدید آمدن ادبیاتی شعاری، دولتی و سفارشی در آن برهه ی خطیر زمانی، خواه ناخواه قابل فهم و حتی توجیه است. آسیب شناسی فرمی و محتوایی این شاخه از ادبیات، خود حدیث مفصلی است که اکنون مجال پرداختن به آن نیست و در این کوتاه، تنها به این اشاره بسنده می کنیم که: در چنین ادبیاتی به سبب هراس از بهره وری دشمن، درباره ی این پرده از نمایش جنگ، هیچ گفته نمی شود که جنگ چگونه دنیای کودکان را ویران می سازد و اگر نیز کودکان از بلایای جانی آن برهند، چگونه ذهن و روحشان ممکن است تا پایان زندگی زهرآلود بماند. هم چنین درباره ی رنج و مصائب زنان و کهنسالان و غیر نظامیان نیز، چیز چندانی در این نوع از ادبیات نمی یابیم؛ گویی جنگ حماسه ای است مقدس و خجسته که فقط روح آدمیان را شرف و تعالی می بخشد و لاجرم هر نغمه ای در بازگویی آسیب هایش، “ضد جنگ” و در نتیجه ضد این قداست و حماسه و ضد ملی و ضد مذهبی خواهد بود.

چنین بود که اصطلاح “ضد جنگ” بدل به برچسبی شد برای تخطئه و سرکوب هر ندای صلح طلبانه و هر نگاه انتقادی به پدیده ی جنگ؛ و گفتیم که هر چند در دوران جنگ چنین رویکردی قابل فهم بود، انتظار می رفت با پایان یافتن جنگ و رفع فضا و شرایط جنگی، دیگر بتوان به پرده های دیگری از جنگ نیز نگریست، یعنی به کودکی های بر باد رفته، به زنان معشوق گم کرده، به مادران و پدران فرزند از دست داده و غیره. اما سوگمندانه، در، هنوز بر همان پاشنه می چرخید و متولیان، هر روایت متفاوتی را با گرز گران “ضد جنگ” بودن اثر، می نواختند. بهترین آثار ادبیات جنگ ما از “زمین سوخته” ی “احمد محمود” گرفته تا “من قاتل پسرتان هستم”ِ “احمد دهقان”، از “ناگهان سیلاب”ِ “سحابی” تا “شب ملخ”ِ “مجابی” و از “محاق”ِ “کوشان” تا “عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک”ِ “آبکنار”، با خوردن این برچسب با بی مهری و گاه سرکوب روبه رو شدند؛ تو گویی جنگ خواهی و جنگ پرستی فضیلتی باشد و صلح خواهی رذیلت.

از این رو، به گمانم دیگر زمان آن رسیده است که پس از گذشت این سالیان نه چندان کوتاه از پایان جنگ، تعاریف خودمان را از این واژه ها مشخص گردانیم و خود را از شر برچسب های سیاسی و ایدئولوژیک برهانیم. می باید پرسید ادبیات جنگ چیست و ادبیات ضد جنگ کدام؟

ادبیات جنگ، به ادبیاتی اطلاق می شود که به شرح و توصیف پدیده ی جنگ و یا آثار غیرمستقیم آن بر جوامع و انسان ها -مانند اوضاع و احوال پشت جبهه، تاثیر جنگ بر محیط ها و افراد غیرنظامی، تبعات جنگ مانند قحطی، فقر، بیکاری و غیره- می پردازد.  براساس چنین تعریفی، اثری ممکن است جزو ادبیات جنگ شمرده شود، بی آنکه در آن تصویر مستقیمی از جبهه و سرباز و توپ و تفنگ ارائه شود.

Jang-adabiyatاما ادبیات ضدجنگ طبعیتاً ادبیاتی است که، بر وجوه منفی جنگ تاکید دارد و افزون بر صلح خواهی، نفرت از جنگ را ابراز می کند. با این حال، چنین تعاریفی چندان دقیق نیست، زیرا نه الزاماً آنچه ادبیات جنگ می نامیم جنگ طلبانه است و نه در بسیاری از موارد ادبیات جنگ نافی دفاع و مقاومت در برابر تهاجم و تجاوز به شمار می رود.

حقیقت آن است که ما خواه ناخواه، مواجهه با گونه ای خلط مبحث هستیم. ما دانسته یا ندانسته ادبیات ضد جنگ را نیز ذیل عنوان ادبیات جنگ می گنجانیم. به این ترتیب، چاره ای نیست جز اینکه هر اثری را که ارتباطی با مقوله ی جنگ دارد -حال خواه آن را مثبت بپندارند خواه منفی- جزو ادبیات جنگ بشماریم. اما سپس ناچاریم برای این عنوان گل و گشاد نیز، شاخه هایی قائل شویم و آثار متفاوت را طبقه بندی کنیم.

در این طبقه بندی می توانیم عناوین متفاوتی مانند: ادبیات ضدجنگ (معمولاً برای کشورهای متجاوز اما شکست خورده مانند آلمان در دو جنگ جهانی)، ادبیات مقاومت (برای کشورهای قربانی و اشغال شده مانند فرانسه در جنگ جهانی دوم)، ادبیات دفاع میهنی (برای کشورهای مورد تجاوز، اما سرانجام پیروزمند مانند شوروی)، ادبیات جبهه (که به توصیف خط مقدم نبرد میان دو نیروی متخاصم می پردازد)، ادبیات پشت جبهه (که به تاثیر جنگ در فضای غیرنظامی توجه دارد)، ادبیات اسارت (که توصیف گر تجربیات زندانیان جنگی است)، ادبیات گریز (که حکایت گر فراریان جنگی است)، ادبیات تبعید (که بخشی از آن متعلق است به آوارگان ناشی از بروز جنگ) و ادبیات جنگ های داخلی (که عمدتاً به جای دشمن خارجی، گروه هایی در داخل یک کشور با هم در تخاصم اند) را برشمریم.

این فهرست می تواند با عناوین دیگر نیز ادامه یابد اما به هر حال، حقیقت این است که همه ی این فهرست عملاً ذیل ادبیات جنگ شناخته می شوند.

اما نکته ی دیگر وجود دو عنوانی است که ما در ایران غالباً برای نامیدن ادبیات جنگ، خود به کار  می بریم: ادبیات دفاع مقدس و ادبیات پایداری. حقیقت آن است که از میان این دو من به شخصه عنوان ادبیات پایداری را بیش تر می پسندم. از جمله دلایل این ترجیح این است که واژه ی پایداری یا دفاع، خواه ناخواه بار مثبتی نیز به همراه دارد. دیگر اینکه هنگامی که ما عنوان “ادبیات دفاع مقدس” را به کار می بریم، ولو منظورمان از مقدس به دفاع بازگردد،‌ ادبیات آن را نیز از هر داوری و نقد و بررسی معاف و ممنوع کرده ایم. آیا به راستی ما مجاز نیستیم اثری کم مایه از لحاظ ادبی را که در ستایش دفاع ما علیه تجاوز دشمن بوده است، نقد کنیم؟ و اگر مجازیم، چه اصرار داریم این ادبیات را مقدس بنامیم؟ نکته ی دیگر این است که آیا قداست تنها در انحصار ماست؟ آیا پارتیزان یوگسلاو یا قربانیان کوره های آدم سوزی نازی ها، نمی توانند همان اندازه محق و شریف باشند که کشته های ما؟ آیا این مقدس انگاری ما به گونه ای تعصب و جزمیت و تعطیلی نقد و بررسی نخواهد انجامید؟ سرانجام اینکه اصرار ما بر چنین عنوانی ممکن است در برخی از موارد بهانه ای شود تا برخی به نام دفاع و پایداری، جنگ و فجایع آن را بستایند یا هر نگاه صلح طلبانه و منتقد خشونت و خونریزی را نامقدس و نامشروع بپندارند.

 به گمانم به رغم استثناها و نادقیق بودن این کلام، بپذیریم هر دفاعی پسندیده و هر جنگ خواهی، مذموم است و اگر پای هر گونه داوری ارزشی در کار است، مراقب باشیم نه روایت گران پایداری را جنگ طلب بنامیم و نه نکوهش کنندگان خشونت و خونریزی را مخالف دفاع و پایداری در راه آزادی جلوه دهیم.

سیاسُخت ۲

یک: یه عده تئوریسین توطئه داریم که تا ساپورت پوشیدن دخترا رو دیدن، از تدلیس پشت پرده ی اوباما و نتانیاهو پرده برداری نموده٬ “تسخیر تهران” با اردوکشی ساپورت های اهدایی لابی صهیونیزم رو در چشم بر هم زدنی بر ملا کردن و بعد هم رفتن سراغ نعیما طاهری نتیجه ی انقلاب که عکسش تو مراسم جایزه ی ساخت ویدئوی یک اَپ برای غذاخوری‌های کانادا، در میان میلیون ها شرکت کننده، توسط مادرش نعیمه اشراقی فوتوشاپ شد. گویا شلوار تنگ و آستین‌ های توری نعیما چندان مناسبتی با نتیجه ی انقلاب ۵۷ نداشته که توسط نوه ی انقلاب به طرز تابلویی سیاه و منتشر و پس از اعتراض ملت، به کلی حذف شد. آگاهان حدس می‌زنن که عکس نبیره ی امام با نام احتمالی نعیمو٬ پرسنلی ۴×۶ منتشر بشه.

دو: آخی! چقدر ظریفه این آقای ظریف! هم چین ملت اردوکشانه میرن تو فیس بوک رسمیش کامنت و لایک و فلان می ذارن که کم مونده امر مشتبه بشه که قراره ایشون کاری هم بکنه مثلاً. نیست همه چی رو هم از بالا خط میدن، این قدر بنده خدا بیکاره میاد کامنتا رو لایک می زنه حتی رپلای می کنه و با ملت کرکر خنده راه انداخته. تو توییترم فعالن ایشون البته و از اونجا بود که فهمیدیم ۶ میلیون یهودی، یهو بخار نشدن وکلاً در ایران فقط یک نفر منکر هولوکاست وجود داشته بوده است. ملت اما هم چنان در کنکاشن که تدلیسشکن ایشون رو تک برن باهاش برن سایت روحانی‌سنجِ نیومده به فیلتر رفته٬ مطالباتشون رو هی دید بزنن.

سه: نخیرم! همه ساکت! اصلن حرف نزنین! چه معنی داره؟ انتخاب کردی رییس جمهور رو٬ حماسه هم ساختی٬ حتی اگه معاند و ملحد هم بودی به قول آقا، دیگه لال! پورمحمدی رو گذاشته وزیر دادگستری که گذاشته. متوجه نیستی دیگه. اینا همش پولتیکه. اعدام های سال ۶۷ هم که اتفاقاً چند روز پیش ۲۵ مین سالگردش بود و آقایون هنوزم وحشت دارن که مراسم یادبود واسش گرفته بشه٬ اونم پولتیک بود. اصلاً این پورمحمدی تمام این مدت تدلیس می کرده٬ در ظاهر ملت رو اعدام می کنه ولی در باطن، اعتدال گراست. حتی شاید اصلاح طلب هم بشه یه روزی. شیطان رو چه دیدی؟ اگه درست نیگا کنین اعدام هم یه جور اصلاح هست به هر حال. هاشمی که پریروز اکبرشاه بود الان منجی ملته؛ اینم تا ۸ سال دیگه به حق پنج تن لاریجان شاید شد کاندیدای اصلح بین بد و بدتر. اردوکشی نکنین٬ صد سال اولش سربالاییه بعدش میفته زیر غلطک.

چهار: حسین رونقی که گاهی ما فکر می کنیم مث اون مرد جیوه ‌ای تو ترمیناتور بلایی سرش نمیاد کلاً٬ باز هم اعتصاب غذا کرده بود تو زندان و یه نفر ایرانی تو وِیَن جلوی سفارت٬ پلاکارد و عکس رونقی رو گذاشته بود رو زمین به نشانه تدلیس و همدلی و حمایت. مسئولِ سفارت ایران یکی از این پلاکاردها رو با عصبانیت ورداشت ببره بده واحد خبر ۲۰ و ۳۰ تا یه سناریوی دشمن‌ شکن واسش تفت بدن. لابد فکر نمی‌کرد جاهای دیگه با ایران که پلیسا نهایتاً سیکل هستن و موقع وقوع جرم مثل کلنگ تو زمین گیر می کنن٬ فرقی داشته باشه. اما پسره اردوکش شد به مامورا که این پلاکارد منو دزدیده باید پس بده! حالا فقط همین یه جمله رو بلده ها به انگلیسی! خلاصه گنده لات سفارت٬ هر چی زمینو گاز گرفت نشد که نشد٬ پلیسا استیون سگال‌ وار٬ کاری کردن که خودش بره پلاکارد رو بذاره سر جاش. اینم شد آزادی جون تو؟

جنازه‌های تلنبار شده

javid_tahmassebiجاوید طهماسبی، متولد سال ۱۳۴۵ در تهران، در ۲۴ آبان ماه سال ۱۳۶۰، به اتهام هواداری از سازمان مجاهدین خلق، زمانی که تنها ۱۵ سال داشت و دانش آموز بود، دستگیر شد.

در ادامه‌ی گفتگوهای ماهانه‌ی رو در رو با قربانیان شکنجه در زندان‌ها، به سراغ وی که علی‌رغم سن کم، حدود ۵ سال را در زندان به سر برد، رفته‌ایم.

آقای طهماسبی معتقد است که تاثیرات روحی و روانی زندان، پس از دوران حبس و همین‌طور محدودیت‌هایی که در اجتماع گریبان‌گیر زندانیان می‌شود، وضعیت فرد را به مراتب سخت‌تر از دوران زندان می‌کند.

وی با اشاره به اینکه دو مرتبه دستگیر شده اما بار اول (در مردادماه ۱۳۶۰) پس از حدوداً ۱۰ روز  بازداشت در یکی از خانه‌های کمیته که هیچ نام و نشانی هم نداشت‌، آزاد شده است، در مورد نحوه‌ی بازداشت دوم خود می‌گوید: “مرتبه‌ی دوم دستگیری‌ام که به فاصله‌ی ۳ ماه بعد از دستگیری اول بود، در آبان ماه ۱۳۶۰ رخ داد. مامورانی که برای بازداشت من(ساعت 2-3 نیمه شب) آمده بودند، رفتارشان بسیار خصمانه بود؛ پس از ورودشان به داخل، من از پنجره‌ی خانه فرار کردم، اما آن‌ها به سمت من تیراندازی‌کردند. شوکه شدم و حتی فکر می‌کردم یکی از آن دو تیر به من خورده! به هر حال، چند نفری من را گرفتند و روی زمین خواباندند و با پوتین به سر و صورتم زدند و تمام بدنم را بازرسی کردند. من را کشان کشان به داخل خانه بردند. کل وسایل خانه را در همین مدت به هم ریخته بودند و مقداری کتاب و نوار کاست و وسایل این چنینی را هم ضبط کردند. من را با همان لباسی که در خانه به تن‌ داشتم به داخل ماشین برده، چشم بند زدند و قبل از حرکت نیز، سرم را یکی از ماموران به پایین خم کرد و پس از ساعت‌ها چرخ زدن در خیابان، مرا به محلی که تا ۴ -۵ روز نمی‌دانستم کجاست، بردند. بعد از مدتی ‌متوجه شدم که اشخاصی ‌که من در دستشان هستم، گروهی ملقب به گروهان ضربت اوین هستند و طی‌عملیاتی موظف بودند که شبانه و در مناطق مختلف همه‌ی افرادی که از طریقی با هم آشنا هستیم و توسط فردی لو رفته بودیم؛ دستگیر کنند و این دستگیری‌ها تقریباً تا صبح ادامه داشته. نکته‌ی دیگر این بود که در هنگام بازداشت من، مادرم هم به علت این‌که پرسیده بود بچه‌ی من را کجا می‌برید، بازداشت شد. خب بار اولی که من دستگیر شدم، مادرم تقریباً تا وقتی که آزادم کردند، هیچ اطلاعی ‌از وضعیت و محل نگهداری من نداشت و به همین دلیل هم، این‌بار از ماموران این سوال را ‌پرسیده بود. مادرم  را دقیقاً به همین علت، به مدت 2 سال در زندان نگه داشتند.”

آقای طهماسبی روزهایی که در انتظار بازجویی بوده را این چنین توصیف می‌کند: “ما چندین روز در حیاط زندان بودیم. بعد به سالن بازجویی منتقل شدیم. دو روز منتظر بودم تا بازجویی شوم. به من چشم بند زده بودند و دست و پاهایم را به باقی زندانیان بسته بودند. یعنی همه‌ی افرادی را که در این سالن بودند، به شکل زنجیروار به هم بسته بودند. در راهروی شعبه‌ی‌7 –محلی که آن موقع ‌مجاهدین را آن‌جا بازجویی می‌کردند و وحشتناک‌ترین و بی‌رحم‌ترین بازجویان اوین در این شعبه بودند-، ما صداهای فریاد و شلاق و کتک خوردن زندانیان را می‌شنیدیم. حتی من بارها از زیر چشم بند صحنه‌ی جاری شدن خون در راه رو‌ها را دیدم. البته بنا بر روایتی، بازجویان از نوارهای ضبط شده‌ای که دائماً صدای ناله و گریه پخش می‌کرد، استفاده می‌کردند. هدف آن‌ها از این عمل، خراب کردن روحیه‌ی ما بود. به هیچ عنوان هم حق صحبت کردن با هم را نداشتیم و با گفتن کوچک‌ترین کلمه‌ای، مراقبین به شدت کتک‌مان می‌زدند. فقط هنگام غذا خوردن، دستشویی رفتن و نماز خواندن که اجباری بود، دست ما را باز می‌کردند و با یک مراقب مثلاً به دستشویی می‌رفتیم.”

وی در خصوص نحوه‌ی بازجویی‌ای می‌افزاید: “بازجویی‌های من چندان طولانی و پیچیده نبود چرا که ما لو رفته بودیم و بعدها متوجه شدم که آن‌ها همه چیز را در مورد من می‌دانند. مدت زمان بازجویی من یک‌بار ۲ ساعت بود. برگه‌ی سوالاتی را در مقابل من گذاشتند و مثلاً پرسیده بودند که آیا در تظاهرات ۳۰ خرداد مجاهدین و یا امجدیه شرکت کرده‌ام که من پاسخ مثبت دادم. در خصوص ۳۰ خرداد، اتهامی مبنی بر این‌که یکی‌از پاسدار‌ها را با چاقو زدم، به من وارد کردند و همین موضوع باعث شد که در حدود ۲ ساعت به شدت کتکم بزنند اما من چون کسی را نکشته بودم، چنین اتهامی را نپذیرفتم. به هر حال حتی از سمت کسی‌که من را لو داده بود هم حرف‌های من مورد تایید قرار گرفت و همین باعث شد که دست از سر من بردارند… در روز دوم هنگام بازجویی، بازجو مشتی محکم به دماغم کوبید و تمام سر و صورتم پر از خون شد. سپس من را به علت شاید ترس یا دلسوزی به بیرون بردند و دست و صورتم را شستند.”

این زندانی سیاسی سابق می‌گوید که بعد از خونریزی شدید بینی‌اش، بازجویی‌هایش متوقف شد و او را چند روزی در حیاط زندان نگه داشتند: “بعد از دو روز بازجویی و سه روز نگهداری در حیاط زندان با انواع تهدیدها مثل این‌که منافق‌ها می‌کشیمتان، کسی از این‌جا زنده بیرون نرفته و یا ضرب و شتم‌هایی چون با پوتین به سر و صورت کوبیدن، به فضای باز دیگری منتقل شدیم و در آن‌جا گفتند که چشم‌بندهایتان را ببرید بالا. پس از باز کردن چشم‌بند، صحنه‌ی وحشتناک آویخته شدن چندین نفر به درخت را که زبان‌هایشان بیرون زده بود، دیدیم. به گفته‌ی خودشان، آن افراد عوامل ترور شهید آیت-از اعضای حزب جمهوری اسلامی- بودند… در غروب همان روز، ما را به صورت یک کاروان که صف بسته بودیم، روانه‌ی بند ۳۲۵ اوین کردند. انتقال ما به بند ۳۲۵ اوین بدون این‌که حکمی صادر بشود، بود و اصلاً کسی از سرنوشت فردای خودش خبر نداشت. در آن‌جا بود که این تعداد زیاد تقسیم شدند و خانم‌ها به بند نسوان رفتند و آقایان هم به بند‌های خودشان. در هنگام ورود هم فردی در آن‌جا بود که رفتار بسیار بدی با ما داشت. مرا به داخل اتاقی بسیار کوچک بردند. در این اتاق 100-150 نفری بودند و جای نفس کشیدن هم وجود نداشت.

به صورت شیفتی می‌خوابیدیم و یا زمان رفتن به هواخوری و حمام و دستشویی رفتن، محدود بود و هنگامی که وقت تمام می‌شد، پرده‌ی توالت را(دستشویی‌ها در نداشت و یک پتوی سربازی جلوی آن نصب کرده بودند)، با لگد پس می‌زد و با هر وضعیتی فرد را از آن‌جا به بیرون می‌کشاندند. چندین پیرمرد در اتاق ما بودند که نمی‌توانستند ادرار خودشان را نگه دارند اما پاسداران در را برایشان باز نمی‌کردند. بعدها بچه‌ها چند ظرف برایشان تهیه کردند که همان جا ادرار کنند.”

وی ادامه می‌دهد: “اتاق ما نزدیک محوطه‌ای بود که اعدام‌ها انجام می‌شد و هر شب- معمولاً از ساعت 6-7 شب که اعدام‌ها شروع می‌شد- تا صبح صدای اعدامی‌ها را، حکمی که برایشان خوانده می‌شد و تیرها و تیر خلاص‌هایی که تا نیم ساعت-45 دقیقه طول می‌کشید؛ می‌شنیدیم. حتی صدای وصیت زندانیان را که قبل از اعدام به اتاق وصیت می‌بردنشان، از آن‌ها می‌خواستند که وصیت‌هایشان را بنویسند و سوره‌ی والعصر را برایشان می‌خواندند، می‌شنیدیم. بعد از وصیت‌‌ها، همیشه یک نفر با صدای بلند می‌گفت: جوخه، آماده، آتش و بعد یک صدای رگبار طولانی می‌آمد.

زندانیان را از درون بندها فله‌ای و یا تک تک صدا می‌کردند؛ حالا بستگی به اتفاقات بیرون داشت و به خاطر جبران هر ترور و یا تظاهراتی، این‌ها چندین برابر را می‌کشتند. البته بعد از سال 61-62 که مقدار اعدام‌ها کم‌تر شده بود، فقط سه شنبه‌ها بعدازظهر اعدام می‌کردند اما سال اول، هر شب بود …این موضوع هنوز که هنوز است روی من اثرات منفی‌گذاشته و آزارم می‌دهد، هنوز که هنوز است، صدای انفجار که می‌آید، از جا می‌پرم.”

از آقای طهماسبی در مورد سبک‌های اعدام و چرایی تفاوت آن می‌پرسم: “از روش حلق آویز بیش‌تر در کشتارهای 67 استفاده کردند. زمان ما عموماً کسانی را حلق آویز می‌کردند که جرمشان خیلی سنگین بود؛ یعنی مثلاً کادرهای سازمان مجاهدین و یا فدائیان بودند و یا در عملیات خاصی دستگیر شده بودند و به جرم خودشان نیز اعتراف کرده بودند. ‌بقیه‌ی افرادی که اصطلاحاً از طریق تیر خلاص اعدامشان صورت می‌گرفت، افرادی بودند که در تظاهرات‌هایی مانند ۳۰ خرداد دستگیر شده بودند و در یک دادگاه چند دقیقه‌ای حکم اعدامشان تصویب می‌شد. عموماً هم حاکم شرع این افراد، گیلانی بود که مثلاً سوال می‌کرد سازمان مجاهدین را قبول دارید یا نه…”

از جاوید طهماسبی که در زمان دستگیری تنها ۱۵ سال داشته در مورد جداسازی وی و هم‌سن و سالانش از سایر زندانیان پرسیدم: “من تقریباً ۵ ماه با افرادی که سنشان از من بیش‌تر بود، در یک‌جا بودم. بعد از این مدت به قسمت نوجوانان منتقل شدیم. از ما‌ که سن و سال کم‌تری داشتیم برای تبلیغات استفاده می‌کردند. لاجوردی این ایده را رهبری می‌کرد و پس از تهیه‌ی لباس‌های خاص، ما را برای نماز جمعه و دیدن گلزار شهدا و غیره به بیرون زندان می‌بردند. خود من را هم چندین بار به همین بهانه‌ها از زندان بیرون بردند و این داوطلبانه نبود. هم‌چنین ‌از افراد کم سنّ و سال برای کشاورزی و نظافت محیط زندان و غیره نیز استفاده می‌کردند و در قبال چنین مواردی غذای گرم می‌دادند. خب از زمانی‌که من به آن‌جا رفتم، به بهانه‌ی تعمیر آشپزخانه، به هیچ کس غذای گرم نمی‌دادند و غذا‌ها چیزهایی مثل نان و پنیر و آب دوغ خیار بود. به همین خاطر گرفتن غذای گرم، انگیزه‌ی لازم برای انجام چنین کارهایی را ایجاد می‌کرد.”

این زندانی سیاسی دهه‌ی شصت ادامه می‌دهد: “از افراد کم سن برای اعدام کردن و یا برای جمع‌آوری و جابه‌جایی جنازه‌ها هم استفاده می‌کردند. این بدترین شکنجه‌ای بود که می‌شود نام برد. خوشبختانه برای اعدام کردن، هیچ وقت من را انتخاب نکردند ولی بارها برای جمع آوری اجساد انتخاب شدم. افرادی را که می‌بردند تا بقیه را اعدام کنند، بعد از بازگشت دچار افسردگی‌ها و فشارهای روانی شدیدی می‌شدند…”

از او می‌خواهم که کمی بیش‌تر در خصوص جمع‌آوری اجساد توضیح بدهد: “ببینید، معمولاً خودشان به اجساد افرادی که اعدام می‌شدند، دست نمی‌زدند. خب ما از نظر عقاید آن‌ها نجس به حساب می‌آمدیم. ما باید اجساد را چند روز پس از کشته شدن، (این وقفه جهت خارج شدن خون اجساد صورت می‌گرفت تا در هنگام حمل و نقل، از کامیون خون‌آبه بیرون نریزد)، داخل کامیون‌های کمپرسی می‌گذاشتیم.

اجساد موجود در آن‌جا چند دسته بود. یک سری متعلق به اعدامی‌ها بود و یک سری متعلق به افرادی بود که در عملیات‌های مختلف کشته شده بودند. خب هر کسی‌ را که می‌گرفتند از روش‌های مختلفی استفاده می‌کردند که رعب و وحشت و ترس ایجاد کنند؛ به مردم عادی اعتراف برخی را از طریق رادیو تلوزیون نشان می‌دادند، به ما زندانیان هم اجساد را. اولین اجسادی که از بیرون آوردند، برای درگیری ۱۹ بهمن سال ۶۰ بود که رهبران مجاهدین مانند موسی‌خیابانی و اشرف ربیعی در آن بودند. تقریباً حدود ۳۴-۳۵ جسد بود که آورده بودند. در آن زمان به یاد دارم که هوا بسیار سرد بود و اجساد آ‌ن‌ها را جلوی آشپزخانه‌ی بند گذاشته بودند و علاوه بر فیلم‌برداری، گروه گروه همه‌ی زندانی‌ها را برای دیدن این اجساد آوردند. این کار را تحت عنوان شناسایی اجساد انجام دادند، ولی این بهانه بود؛ چرا که خودِ من دیدم که تابلویی به گردن موسی خیابانی انداخته بودند و اسمش را نوشته بودند. من در آن‌جا بود که به چشم، جسد موسی‌خیابانی را دیدم. مشخص بود که تک تیرانداز با گلوله‌ای به قلب او زده است. اجساد آن‌ها حدود ۴-۵ روز، همان‌جا بود. چند روز بعد از ما خواستند که این اجساد را جابه جا کنیم و با کامیون به بیرون بردند. اجساد افراد دیگر مانند محمد ضابطی را، به مدت بسیار طولانی‌تری نگه داشتند. در مورد نگه داشتن طولانی این اجساد باید بگویم که هوا بسیار گرم بود و بوی بدی در زندان پیچیده بود و حیواناتی مانند گربه و سگ اجسادشان را متلاشی کرده بودند…”

“مسئله‌ی دردناکی که خود من ندیدم ولی دیگر زندانیان تعریف می‌کردند این بود که وقتی عده‌ای را فله‌ای اعدام می‌کردند، در حین جابه‌جایی اجساد، ممکن بود یکی- دو جسد تکان بخورند که طبق حکم شرع اسلام، این افراد پس از اعدام نجات پیدا می‌کنند اما خب افرادی می‌آمدند و به همان بدن نیمه جان، تیر خلاصِ دوباره می‌زدند و فرد را می‌کشتند.”

او خاطر نشان می‌کند: “یک مدل دیگر شکنجه که برای خودم نیز اتفاق افتاد، اعدام مصنوعی بود. من را به اتاق وصیت و از آن‌جا هم تا جوخه‌ی اعدام بردند و پس از این‌که اسلحه را در شقیقه‌ی ما گذاشتند، فردی آمد و گفت که این‌ها برای قسمت اعدامی‌ها نیستند! در اصل اعدام ساختگی به راه انداخته بودند. این عمل غیر انسانی‌‌ترین عمل در برابر هموطنان خود است.. اگر بخواهم جمع بندی کنم، باید بگویم که سیستم امنیتی جمهوری اسلامی بسیار پیچیده است و در مورد زندانیان با استفاده از علم روانشناسی، می‌دانند که به چه طریقی زندانی را بشکنند و دیگر بحث فقط شکنجه‌ی جسمی نیست.”

جاوید طهماسبی در مورد نحوه‌ی برگزاری دادگاهش می‌گوید:”در مورد دادگاهم می‌توانم بگویم که بسیار خنده دار بود. هیچ خبری از وکیل مدافع و هیات منصفه نبود و عمدتاً گزارش بازجو، ملاک عمل قاضی شرع می‌شد. اصلی‌ترین قضات‌ شرع هم محمدی گیلانی بود و مبشری و رئیسی و آن اواخر قاضی جوانی آمد به نام نیری که البته بعدها قاضی شرع اصلی اوین شد به طوری‌که بیش‌تر احکام کشتار ۶۷ از طریق همین فرد اجرا شده است. قاضی شرع من هم نیری بود.

بعد از یک سال و نیم در یکی‌ از روز‌ها بدون اطلاع از تشکیل دادگاه، ‌من را صدا زدند و با چشم بند به دادسرا بردند. کل دادگاه من ۵ دقیقه طول کشید و هیچ تفهیم اتهامی هم وجود نداشت. تقریباً ۳ ماه بعد یک پاسدار با برگه‌‌ای پیش من آمد و گفت امضا کن و من آن‌جا بود که حکم زندانم را دیدم. با تمام آن‌که حکم زندان بود، ولی از این جهت که دیگر می‌دانستی میان اعدامی‌ها نیستی‌ و زنده خواهی‌ماند، واقعاً خوشحال بودی؛ هرچند که بعدها زیر همین حکم‌های خودشان هم زدند و برخی از محکومین به حبس را اعدام کردند. حکم من ۴ سال بود ولی دوران زندانم را از زمان دادگاهم حساب کرده بودند و نه از زمان دستگیری.”

وی در مورد زمان و نحوه‌ی آزادی‌اش می‌گوید: “من در اواخر سال ۶۴ که نهایتاً ترتیب اثر دادند، آزاد شدم. باید یک کارمند دولت ضمانتم را می‌کرد و همین‌طور یک سند به عنوان وثیقه می‌گذاشتم. این را هم بگویم که کارمند دولت معمولاً از کشور ممنوع الخروج می‌شد و سندها هم در گرو دادستانی می‌ماند.

در مورد زندانی هایی که آزاد می‌شدند، می‌خواستم نکته‌ای را بگویم. بعد از آزادی از زندان رفتاری که در اجتماع با ما داشتند وحشتناک‌تر از زندان بود. یعنی‌برای خود من بسیاری از مواقع پیش می‌آمد که با خودم می‌گفتم کاش اعدام می‌شدم. تا دو سال اجازه‌ی تحصیل نداشتم و بعد از آن هم با کلی دوندگی توانستم از دادستانی نامه گرفته و در مدرسه‌ی شبانه دیپلم بگیرم. بعد که دانشگاه قبول شدم، رد صلاحیت شدم و نگذاشتند ادامه تحصیل بدهم. من از تمام موقعیت‌های شغلی در زندگی محروم بودم. ممنوع‌الخروج بودم. حتی ما اجازه‌ی رفتن به سربازی نداشتیم و کارت محرومیت از خدمت به ما داده بودند و این به معنای محروم شدن از تمام مشاغل دولتی بود. در مورد همه چیز باید سوئ پیشینه می‌گرفتیم. در واقع قاچاقچیان هم در ایران بیش از ما شخصیت‌شان حفظ می‌شد.”

جاوید طهماسبی که سال‌هاست در کشور سوئیس زندگی می‌کند، در پایان گفت: “متاسفانه  این وقایع که سال‌ها پیش روی داده، جسم و روح من را آزار می‌دهد و هنوز بعد از چندین سال کابوس زندان را می‌بینم. در حال حاضر به هیچ گروهی وابستگی ندارم ولی با هر شخص و یا سازمانی که در زمینه‌ی حقوق بشر درباره‌ی ایران تحقیق می‌کند، همکاری می‌کنم که شاید با افشای این حقایق بلاهایی که بر سر من آمده، حداقل در آینده برای هم سن و سال‌های آن دوران من، دوباره اتفاق نیفتد.”