بهار رفته‌ی مطبوعات در گفتگو با عیسی سحرخیز/ آذر طاهرآبادی

اخرین به روز رسانی:

مهٔ ۲۲, ۲۰۲۶

بهار رفته‌ی مطبوعات در گفتگو با عیسی سحرخیز/ آذر طاهرآبادی

عیسی سحرخیز، روزنامه نگار سرشناس، در تیر ماه سال 1388 و به دنبال دستگیری‌های گسترده‌ی پس از انتخابات جنجال برانگیز سال 88، بازداشت شد. وی که در مهرماه سال جاری و در بیمارستان برگه‌ی آزادی خود را دریافت کرده است، از سوی قاضی صلواتی، رئیس شعبه‌ی ۱۵ دادگاه انقلاب تهران، به اتهامات “توهین به رهبری” و “تبلیغ علیه نظام” به تحمل 3 سال حبس تعزیری محکوم شد و خرداد ماه سال گذشته با وجود اتمام محکومیت‌اش آزاد نشد و در پرونده‌ی دیگری به ۱ سال و نیم زندان محکوم شد.

عیسی سحرخیز، مدیر کل مطبوعات داخلی وزارت ارشاد در دولت سید محمد خاتمی و مدیر مسئول روزنامه‌ی “اخبار اقتصاد” و ماهنامه‌ی “آفتاب” بود که هر دوی آن‌ها توقیف شده‌اند. علاوه بر این، وی از بنیانگذاران انجمن دفاع از آزادی مطبوعات است.

به مناسبت آزادی آقای سحرخیز، از طرف مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، به منزل وی رفتیم و ضمن این دیدار، همکارمان در خط صلح نیز با وی به گفتگوی مفصل نشست.

عیسی سحرخیز، در این گفتگو، ضمن این‌که تاکید می‌کند دو ماه و نیم مرخصی از مسئولان طلبکار است، بعید می‌داند که به دوران بهار مطبوعات برسیم.

آقای سحرخیز قبل از هر سوالی تبریک خط صلح را برای آزادی‌ اخیر خودتان بپذیرد. لطفاً به عنوان یک زندانی عقیدتی که به صورت برجسته‌ای در دوران زندان از مشکلات عدیده‌ی جسمی و پزشکی رنج برده‌اید، ما و خوانندگانمان را از وضعیت فعلی جسمی خود مطلع بفرمائید.

متشکرم. من بیماری‌های متعدد صعب العلاج که در واقع بعضی از آن‌ها لاعلاج هستند، دارم. مهم‌ترین مسئله شاید بتوان گفت نارسایی کلیه هست بدین معنا که حدود 70 درصد از کلیه‌های من کار نمی‌کند و این کار نکردن خود به خود روی عملکرد کلیه و قلب تاثیر می‌گذارد و باعث نوسان فشار می‌شود. در کنار آن مشکلات عروقی و قلبی وجود دارد؛ بطن چپ‌ام ضخیم شده و ضربان قلب‌ام از لحاظ عروقی به گونه‌ای هست که وقفه‌ای بین خونی که پمپاژ می‌شود با خونی که برگشت داده می‌شود، به وجود آورده و در مواقعی خون رسانی به مغز انجام نمی‌شود و این مسئله باعث می‌شود که من در واقع به یک‌باره سقوط کنم…

در کنار این‌ها مشکل پتاسیوم هست. غدد فوق کلیوی‌ام بیش فعال شده و این بیش فعال شدن، باعث شده که پتاسیوم بدن‌ام دفع شود و خود پتاسیوم یکی از الکترولیزهای حساس بدن هست که باز هم روی کلیه‌ها اثر می‌گذارد و عملکرد کلیه و قلب را تحت تاثیر قرار می‌دهد، باید دائم آزمایش خون انجام شود و داروهایم اندازه‌گیری و کم و زیاد شود؛ چون‌که بالا بودن خود پتاسیوم باعث مسموم شدن خون و در نهایت ایست قلبی می‌شود، پایین بودن‌اش هم مرگ قلبی را در پی دارد؛ یعنی باید در یک اندازه‌ی مشخصی این کار انجام شود. خلاصه در رابطه با این مشکلات من نواسان شدیدی دارم؛ هم‌زمان هم بالاست، هم پایین و در فاصله‌ی دو-سه ساعت فشار خون‌ام تغییر می‌کند و پزشکان نمی‌توانند کنترل‌اش کنند. غیر از این، خب مریضی‌های دیگری هم هست مثل مشکل تیروئید که آن هم باید کنترل شود. در کنارش مشکل کم‌خونی وجود دارد یا به اصطلاح شرایط خاصی هست(تالاسمی مینور) که آن هم باید همیشه کنترل شود. بیماری‌های دیگری مانند دیسک کمر و دیسک گردن هم هست.

20131027_192045آقای سحرخیز مشاهده شده که افراد زیادی پیش از این‌که بازداشت شوند در عین سلامتی، جوانی و شادابی بوده‌اند اما، در زمان بازداشت و یا زندان به بیماری‌های متعدد و بعضاً جدی بسیاری مبتلا می‌شوند. شما دلایل و ریشه‌ی این مشکلات را در چه می‌دانید؟

ببینید، محیط زندان خودش استرس‌زا هست و همین استرس باعث می‌شود که فشار خون دائم در حال نوسان باشد. ما افرادی را داریم که به دلیل فشارهای دوران بازجویی‌شان، دیدن یک مامور یا یک بازجو سیستم‌شان را کاملاً به هم می‌زند و دچار شرایط خاص و عصبی می‌شوند؛ به این دلیل هم هست که به نظر من کسانی که در زندان هستند، باید بعد از آزادی به یک روانکاو مراجعه کنند که با دارو و یا گفتگوهایی که انجام می‌دهند، خاطره‌ها و ذهنیت‌های فرد را پاک کنند. در واقع تا آن مسائل  پاک نشوند، در ضمیر ناخودآگاه افراد آن شرایط روحی و جسمی سخت وجود دارد. این خود به خود یکی از عوامل هست. تغذیه‌ی نامناسب هم مسئله‌ی بسیار بدی هست؛ غذای زندان از نظر کیفی اصلاً قابل خوردن نیست، در برنامه‌ی غذایی زندان نه مرغ هست، نه گوشت و نه ماهی، فقط تنها چیزی که هست سویاست، آن هم سویایی که حیوانی‌ هست و این سویا را شاید جلوی همان حیوان هم بگذارند، نخورد. شما حساب کنید که آبگوشت -چیزی که اسمش همراه با گوشت هست-، با سویا درست شود. در شرایطی که همه می‌گویند روغن جامد استفاده نکنید، در زندان روغن جامد مصرف می‌شود که این روغنِ جامد، باعث مشکلات عروقی می‌شود. فضا، فضای دربسته هست و هوای آزاد به اندازه‌ی کافی وجود ندارد؛ مخصوصاً در زندان رجایی‌شهر که فقط دو ساعت در روز امکان دسترسی به هواخوری هست. آن دو ساعت هم معمولاً زمانی‌ست که وقت نهار است. دسترسی به مواد غذایی هم مشکل هست. من به دلیل همین نیاز به پتاسیوم، بایستی گوجه فرنگی و آب گوجه فرنگی مصرف می‌کردم، حساب کنید که پیاز و گوجه فرنگی، این ابتدایی‌ترین وسایلی که نیاز هست، حدود دو-سه ماهی بود اصلاً در رجایی شهر وجود نداشت. در اوین بعضاً می‌رفتند و تهیه می‌کردند. کمبود یک سری مواد پروتئینی باعث بروز یک سری عوارضی می‌شود و این عوارض خود به خود فرد را به سمت مصرف دارو می‌کشاند و باز خود دارو مصرف کردن یک سری عوارض جانبی دارد. وقتی تعداد داروها زیاد باشد، روی هم‌دیگر اثر می‌گذارند و ترکیبشان عوارض منفی دارد. خود من وقتی از زندان آمدم، برای اولین بار که به بیمارستان رفتم، بیست و سه نوع دارو مصرف می‌کردم و مثلاً در یک مورد من وزوزِ گوشی پیدا کرده بودم که متخصصینی که این را بررسی کردند، گفتند که: شما چهار نوع از داروهایی که می‌خورید، عوارضش وزوزِ گوش هست و خود همین وزوز، می‌دانید که مغز انسان را تحت تاثیر قرار می‌دهد…

بر می‌گردم به همان بحث اول شما؛ ببینید در زندان مثلاً مدت زیادی قبل از این‌که زندانی بخواهد دادگاهی شود، او را به سلول انفرادی انتقال می‌دهند. در سلول انفرادی، غیر از مواردی که توالت در داخل سلول هست(که آن هم خودش مسائل دیگری ائم از سوسک و بوی تعفن را در پی دارد)، بیرون رفتن برای استفاده از توالت، مشکل هست. آن ساعات طولانی جمع شدن ادرار و دفع نشدنش، مخصوصاً برای افرادی که سنشان بالا هست و دچار بیماری پروستات و این‌ها هستند، باعث می‌شود که مثانه پر شود و ادرار به داخل کلیه برگردد و این سلول‌های کلیه را می‌سوزاند. یا مثلاً مواردی بوده که روی کلیه‌ی من اثر داشته: من را در یک مقطعی به عنوان تنبیهی(اگر اشتباه نکنم هفدهم یا هجدهم بهمن ماه سال 88 بود و شب سردی هم بود و دمای هوای تهران شش- هفت درجه زیر صفر بود) در شرایطی که ساعت یکِ نیمه شب بود، دو ساعت بدون جوراب و بدون دمپایی و با یک لباس معمولی زندان و بدون لباس گرم، به پشت‌بام بردند و مجبور شدم برای این‌که گرم شوم، با پای برهنه بدوم. یک مثال برایتان می‌زنم؛ شما وقتی دست به فریزر می‌زنید، می‌بینید که دست شما می‌چسبد. پاهای من هم به زمین می‌چسبید و دچار یخ زدگی شدند. بر اثر همین شرایط، دچار بیماری‌های زیادی شدم؛ سینوس‌هایم همه چرکی شد، ریه‌ام چرک کرد، پاهایم همه تاول زده بود… دکتر که من را معاینه کرد، گفت که عصب‌های پاهایت به دلیل سرما، سوخته و دیگر کار نمی‌کند و الان هم در بخشی از انگشتانم مشکل هست. همین‌طور بعدها گفتند که این نارسایی‌های کلیه‌ات می‌تواند خودش ناشی از این مسائل باشد.

در نتیجه منظورم این هست که عوارض زندان هر کسی را به گونه‌ای تحت تاثیر قرار می‌دهد و این مسئله باعث می‌شود که اکثر افراد به ویژه از لحاظ روحی، اگرچه قدرت روحیه‌شان بالا باشد، اعصاب‌شان تحت فشار قرار بگیرد. مثلاً شما نگاه کنید که به برخی زندانیان دائماً می‌گویند که می‌خواهیم شما را به صورت مشروط آزاد کنیم و این فرد در انتظار آزادی می‌ماند. اگر فرد به خودش وعده‌ی آزادی و یا حتی مرخصی بدهد، چشم‌هایش دائم به در است که یک کسی در را باز کند و حکم آزادی‌اش را بیاورد. خب ببینید افراد نادری هستند که در این شرایط قرار نمی‌گیرند و بی خیال طی می‌کنند و می‌گویند حالا هر وقت درِ زندان باز شد و به من گفتند برو، من آن موقع فکر می‌کنم که آزاد شدم. مخصوصاً خیلی از زندانیان، مثل خودم، که مرخصی‌شان را هم ندادند. خب من بر اساس آئین‌نامه‌ی زندان، سالی یک ماه باید مرخصی می‌رفتم و در عمل، چهار ماه و نیم من طلب‌کار بودم و دو ماه و نیم‌اش را به من ندادند و دو ماه به آزادی‌ام مانده بود که من را آزاد کردند؛ آن هم در شرایطی که حدس می‌زدند که من به سمت اعتصاب غذا بروم و در واقع فکر می‌کردند حالا که من امکان دارد دست به اعتصاب غذا بزنم، بهتر است که همراه با اعتصاب غذا آزاد نشوم.

این قانون وجود دارد که فردی که یک سوم حبس‌اش را کشیده، می‌توانند آزادش کنند. خب این را باید اجرا کنند؛ البته در مورد بسیاری از زندانیان مانند سارقین و یا موادی‌ها اجرا می‌کنند ولی در مورد زندانیان سیاسی- عقیدتی، چنین چیزی اصلاً اجرا نمی‌شود. ما باز شرایط خوبی داریم، زندانیان عقیدتی را شما نگاه کنید، آن‌هایی که بهایی هستند، آن‌هایی که زندانیان نوکیش هستند یا دراویش، اصلاً مرخصی نگرفته‌اند…

20131027_192114شما درباره‌ی آزادی‌های اخیر که گفته می‌شود شامل 80 زندانی سیاسی بوده، چه فکر می‌کنید؟

این آزادی‌ها را در سه لیست تهیه کرده بودند و افرادی که مثلاً برای مرخصی گرفتن مراجعه می‌کردند، با این مسئله مواجه بودند که می‌گفتند شما قرار هست که آزاد بشوید؛ البته‌ مقامات بالای دادستانی این حرف‌ها را می‌زدند. لیستی در مورد آزادی مشروطی‌ها بود و مربوط به کسانی می‌شد که یک-سوم یا یک-دوم از دوران حبس خود را طی کرده بودند؛ خب اکثر قریب به اتفاق هم شامل‌ حالشان می‌شد چرا که اگر حتی، دوازده سال حبس هم داشتند(مثل نسرین ستوده) یک-سوم حبس‌شان را کشیده و باید آزاد شوند. حالا ما مواردی داریم که حداکثر پنج یا شش سال حبس دارند و این‌ها باید آزاد شوند. سری دوم به افرادی اختصاص داشت که حکم‌شان کم‌تر از این مسئله بود و حبس‌شان را کشیده بودند و یک مقداری، مثل مورد من، مرخصی طلب داشتند که خب این‌ها را باید در واقع مرخصی منتهی به آزادی می‌دادند. یک لیست دیگری بود شامل  زندانیانی که بیمار هستند و بیماری صعب العلاج داشتند. شما اگر به شرایطی که برای آزادیِ زندانیان هست، نگاه کنید، افراد شصت سال به بالا، زیر هجده سال، بیمار و غیره باید آزاد شوند ولی در مورد زندانیانِ به قول خودشان امنیتی که زندانیان سیاسی و عقیدتی هستند، چنین کاری انجام نمی‌شود. ما الان زندانی هشتاد ساله‌ای مثل آقای خانجانی داریم که مرخصی هم به ایشان نداده‌اند، حتی وقتی همسرشان فوت کرد هم اجازه ندادند که به مرخصی بروند…

آقای سحرخیز از دورانی که شما به عنوان مدیر کل مطبوعات بودید، به عنوان بهار مطبوعات یاد می‌شود. در حال حاضر و با توجه به محدودیت‌هایی که طی سال‌های اخیر شاهد آن بودیم، آیا فکر می‌کنید که در دولت آقای روحانی، فضای مطبوعات در کشور به یک آزادی نسبی خواهد رسید؟ پیش بینی شما در این زمینه چیست؟

من بعید می‌دانم ما به آن بهاری که شما اشاره می‌کنید، برسیم و چند دلیل هم دارم. یک این که: ترکیبی که انتخاب شده و پروژه‌ای که دنبال می‌شود، با آن زمان بسیار فاصله دارد. شما نگاه کنید معاون مطبوعاتی فعلی وزارت ارشاد کسی است که در زمان دولت آقای هاشمی و زمانی که ما دولت را از دست آن‌ها گرفتیم، مدیر کل مطبوعات داخلی بود؛ یعنی من جایگزین آقای انتظامی شدم. خب آدم می‌تواند شرایط دوره‌ی ایشان را با حال مقایسه کند. حالا افراد متحول هم می‌شوند ولی بعید می‌دانم که آقای انتظامی، با در نظر گرفتن تمامی تغییر و تحولات هم، به گونه‌ای باشد که جرات و جسارت و شهامت حمایت از مطبوعات و روزنامه نگاران را داشته باشد. من نمی‌خواهم از خودم تعریف کنم اما از زمان اصلاحات مخصوصاً در مورد دو سال اول صحبت می‌کنم. سال هفتاد و شش که ما آمدیم، فقط سی روزنامه آمدند و مجوز گرفتند. تعداد بسیاری از روزنامه‌هایی که حتی همین الان منتشر می‌شوند، یا قرار هست منتشر شود، همه در آن زمان مجوز گرفتند. در چهار سال آخر دوران آقای احمدی نژاد(اگر اشتباه نکنم)، فقط یک روزنامه مجوز گرفت و آن یک روزنامه هم متعلق به خودشان بود.

من نمی خواهم زیاد هم بد بین باشم. به هر حال فکر می‌کنم تا آن‌جایی که برایشان دردسر ساز نباشد و حساسیت‌های هسته‌ی مرکزی قدرت را بر انگیخته نکند، اجازه‌ی فعالیت می‌دهند. مسلماً میزان سانسور و خود سانسوری به اندازه‌ی زمان آقای احمدی نژاد نخواهد بود. از همین یکی-دو ماهی که گذشته می‌بینیم که خط قرمزها یک مقدار پس زده شده و روزنامه‌ها از کسانی اسم می‌برند که قبلاً نمی‌توانستند و اصلاً امکانش نبود. در مورد کتاب هم همین‌طور است…

من امیدوارم که یک فضایی مهیا شود و بتوانیم مطبوعات و نشریاتی را که در واقع تراز یک دولت اعتدال هست، داشته باشیم؛ ولی شما نگاه کنید همین الان روزنامه‌ی نشاط که قرار بود منتشر شود، دچار دردسر شده و البته در مورد روزنامه‌های دیگر و این‌که فشار خاصی بر رویشان هست یا خیر، اطلاعی ندارم. دولت روحانی تاکید کرده که ما به نهادهای صنفی بها می‌دهیم اما خب در عمل هیچ اتفاقی برای انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران نیافتاده و پلمپ غیر قانونی آن‌جا باز نمی‌شود. این تازه در شرایطی‌ست که فردی مثل آقای ربیعی-که خودش روزنامه نگار و اتفاقاً از جمله بنیان‌گذاران انجمن صنفی بوده- وزیر کار شده و انجمن صنفی هم زیر نظر وزیر کار و با همکاری وزیر ارشاد است. حداقل انتظار می‌رفت که انجمن صنفی را، مثل خانه‌ی سینما، باز کنند.

در سال‌های اخیر و در پی فشارهای دستگاه امنیتی، شاهد این بودیم که تعداد کثیری از روزنامه نگاران ایران، برای بقا کشورمان را ترک کرده‌اند. به نظر شما این مهاجرت‌ها چه تاثیری روی فضای مطبوعات در کشور در بلند مدت و کوتاه مدت می‌گذارد؟

در همان دوران بهار مطبوعات ما شاهد یک حجم بسیار زیادی، به ویژه از نسل جوان و جدید، بودیم که می‌خواستند به حرفه‌ی روزنامه نگاری وارد شوند. دانشکده‌ی خبرگزاری و دوره‌های خاصی که وزارت ارشاد در قسمت رسانه برگزار می‌کرد، حتی دوره‌هایی که به کمک روزنامه نگاران خارجی در ایران برگزار شد، نسلی از روزنامه نگاران را فراهم کرد که آن‌ها در یک حجم زیادی در نشریات فعالیت می‌کردند. خب درست می‌فرمایید، تعداد زیادی از این‌ها جلای وطن کردند و یا تعداد بسیار زیادی از این افراد هم که هنوز در ایران هستند، در عمل نمی‌توانند کاری انجام دهند؛ به صورت رسمی و غیره رسمی ممنوع القلم یا ممنوع الکار هستند. تعدادی حکم دارند و از فعالیت مطبوعاتی منع شده‌اند، عده‌ای وقتی قصد می‌کنند با یک روزنامه‌ای همکاری کنند، با مسئولان آن روزنامه تماس می‌گیرند و  می‌گویند نباید از این فرد استفاده شود. یک عده هم خب کار کم خطر را ترجیح می‌دهند و مثلاً رفته‌اند در روابط عمومی کار می‌کنند. به هر حال حرفه‌ی روزنامه نگاری کاری پر خطر هست و این سال‌ها نشان داد که بالاترین تعداد زندانی‌ها از این حرفه بود. در مقطعی ایران بالاترین تعداد روزنامه نگاران زندانی را داشته…

با تمام این‌ها، از نظر من، ما از لحاظ کمی با کمبود روزنامه‌ نگار مواجه نیستیم. همین امروز که رفته بودم به دفتر یکی روزنامه‌ها سری بزنم، شاهد این بودم که افرادی تماس گرفته بودند و کار پیشنهاد می‌کردند و مدیر نشریه می‌گفت که ما کادر خود را بستیم و با کمبود نیرو مواجه نیستیم. دلیل‌اش هم این است که غیر از رشد تعداد روزنامه نگاران، ما در مقایسه با بهار سال 79 که آن تعطیلی‌های فله‌ای مطبوعات صورت گرفت و در یک شب حدود 20 روزنامه و نشریه را تعطیل کردند،  رشد روزنامه‌هایی را که در واقع، در حال حاضر بسته شده‌اند هم، داشتیم. خب آن تعداد روزنامه نگاران ما بیکار شدند و طبیعتاً در این سال‌ها که تعداد روزنامه‌های ما انگشت شمار هست، ما با کمبود کمی مواجه نیستیم هرچند که از لحاظ کیفی می‌توانیم مشکل داشته باشیم؛ خصوصاً در مقطع یک سال پیش که روزنامه نگاران را به دلیل عضویت در انجمن جامعه‌ی روزنامه نگاران ایرانی دستگیر کردند، با کمبود دبیر و مسئولین و دست اندرکارهایی که قابلیت خط دهی و برنامه دادن دارند، مواجه شدیم و افرادی که در سطوح پایین‌تر فعالیت می‌کردند، به دلیل خلعی که وجود داشت به سطح بالا آمدند و بعضی از این‌ها را که من می‌دیدم، می‌گفتند خب ما الان نمی‌دانیم باید چه کار کنیم و در واقع تواناهایی‌های لازم وجود نداشت…

خیلی ممنونم از شما که وقتتان را در اختیار ماهنامه‌ی خط صلح قرار دادید.

آزادانه، بدون ترس و بلند سخن بگوییم و عمل کنیم

rolfآقای رولف گومپرتز(Rolf Gompertz)، در 29 دسامبر 1927 در کرفلد آلمان، متولد شد. به دلیل یهودی بودن دوران کودکی سختی داشت و زندگی عادی برای خانواده‌اش ناممکن شده بود. هیتلر کمپینی راه انداخته بود که یهودیان را اهریمنی جلوه دهد و شعارش این بود که “یهودیان باعث بدبختی ما هستند.” نازی‌ها کتاب‌های یهودیان را غدقن کرده و آتش می‌زدند و در این راستا کتاب‌های خانواده‌ی رولف نیز سوزانده شده بود. این قانون شامل هر کتابی می‌شد که توسط یک یهودی نوشته شده بود، هر کتابی که در مورد یهودیت نوشته شده بود و هر کتابی که ناسازگار با ایدئولوژی نازی داشت. کم‌کم رولف دیگر قادر نبود با دوستان غیر یهودی خود معاشرت و بازی کند. سپس در 9 نوامبر 1938، که به “کریستال ناخت” یا “شب شیشه‌های شکسته” معروف است، حملات سازمان یافته علیه یهودیان در سراسر آلمان و اتریش آغاز شد. سربازان نازی به خانه‌ی خانواده‌ی رولف هم آمدند. اما پدرش به آن‌ها گفت که در جنگ جهانی اول در ارتش آلمان خدمت کرده است و سربازان بدون این‌که آسیبی به آنها بزنند، رفتند. 30.000 یهودی در آن زمان به اردوگاه‌های کار اجباری فرستاده شدند، کنیسه‌ها سوزانده شدند و 2500 یهودی در آلمان و اتریش کشته شدند. رولف خوش شانس بود که در 11 ژوئن 1939 به امریکا رفت. خوشحال بود که نجات پیدا کرده بود، اما ناراحت بود که میلیون‌ها تن این شانس را نداشتند. رولف نیمی از خانواده‌اش را در آشویتس از دست داد. در امریکا، رولف مشغول تحصیل شد و توانست در رشته‌ی ادبیات انگلیسی، مدرک کارشناسی ارشد دریافت کند. در ارتش امریکا کار کرد، به عنوان ویرایشگر روزنامه و هم‌چنین بخش روابط رسانه‌ای مشغول کار شد، در دانشگاه تدریس کرد و از او پنج کتاب در رابطه با اهمیت عشق ورزیدن منتشر شد. در سال 1987، وی و دیگر یهودیان کرفلد (نیمی از یهودیان این شهر در طول هولوکاست قتل عام شده بودند)، توسط کلیسای شهر دعوت به بازگشت شدند. رولف پس از آن چندین بار به زادگاهش سفر کرد و در پنجاهمین سالگرد “شب شیشه های شکسته” چندین سخنرانی داشت تا آگاهی در مورد حقوق بشر و آزادی‌های فردی را بالا ببرد؛ به امید این‌که جنایاتی چون هولوکاست دیگر هرگز روی ندهد.

شما یکی از بازماندگان هولوکاست هستید و افرادی را می‌شناسید که در هولوکاست جان خود را از دست داده‌اند. چه احساسی داشتید وقتی شنیدید که احمدی نژاد هولوکاست را انکار کرده؟

عصبانی شدم. انکار احمدی نژاد کاری بی رحمانه، زشت و ناپسند بود. احساس کردم تاریخ دوباره دارد تکرار می‌شود. آقای احمدی نژاد هیچ آگاهی و یا سواد تاریخی نداشت. یک روز تصمیم گرفت با انکار هولوکاست، رضایت گروه‌های رادیکال را بدست آورد تا محبوبیتش در میان کشورهای عربی افزایش یابد. جامعه‌ی یهودی و به خصوص آن‌هایی که جنگ جهانی دوم را تجربه کرده بودند بسیار بهت زده شدند. ما چنین انتظاری به خصوص از شخص رئیس جمهور ایران نداشتیم که مسئولیتش بهبود روابط با کشورها و توسعه‌ی صلح است. او نماینده‌ی یک کشور است. ایران کشور بزرگ و متنوعی است با مردمی صلح دوست. چگونه او می‌توانست این چنین مردمش را نمایندگی کند؟ به جای همدردی با قربانیان، تصمیم گرفت از این موضوع به عنوان یک استراتژی سیاسی استفاده کند. انکار هولوکاست درد قربانیان را و هم‌چنین آن‌هایی که انسانیت برایشان مهم بود؛ افزایش داد.

rolfg3آقای گومپرتز، هولوکاست اولین نسل‌کشی در تاریخ نیست، اما توجه ویژه‌ای به آن می‌شود. می‌توانید بگویید چرا؟

رژیم‌های دیگری هم در دنیا بوده‌اند که دست به چنین اعمال جنایتکارانه‌ای زده‌اند. اما آن‌چه که این نسل‌کشی را از بقیه جدا می‌کند، به خاطر یهودکشی نیست، بلکه به این دلیل است که این عمل توسط یک کشور بسیار متمدن انجام گرفته که به خاطر فرهنگش به خودش می‌بالید و این‌که به طور سیستماتیک و با استفاده از پیشرفته‌ترین و مدرن‌ترین متُد و تکنولوژی انجام شد. مهم‌تر اینکه یک نسل‌کشی یک‌طرفه و صرفاً بر اساس قومیت و مذهب بود. یهودیان آلمان، دشمن در میدان نبرد نبودند و علیه سربازان آلمانی اسلحه دست نگرفته بودند. از این رو تلاش نازی‌ها برای نابودی آن‌ها قابل تامل است.

چرا فکر می‌کنید مهم است که مردم دنیا و ایران، حقیقت هولوکاست را بدانند؟

امیدوارم که بدانند؛ البته سال‌ها تبلیغ و عدم دسترسی به کتاب‌ها و رسانه‌های مستقل مانع این کار بوده است. به هر حال عدم درک اجتماعی می‌تواند باعث شود که تاریخ خودش را تکرار کند. اگر سطح آگاهی بالا باشد، چنین رویدادهای فاجعه باری در جامعه جایگاهی نخواهد داشت. نه تنها فقط در مورد یهودیان، بلکه در مورد دیگر اقلیت‌های قومی و مذهبی نیز همین‌طور است. هم‌چنین مهم است که نه تنها مردم بدانند که هولوکاست اتفاق افتاده است، بلکه چگونگی اتفاق افتادنش را هم بدانند. رهبرانی مستبد و دیوانه‌ی قدرت که با وعده‌های دروغین مردم آلمان را اغوا کردند، از راه دروغ‌گویی به آن‌ها خیانت کردند و چون مردم در ناامیدی فردی و جمعی بودند، می‌خواستند که آن وعده‌ها و دروغ‌ها را باور کنند.

رژیم ایران تلاش‌های سازماندهی شده‌ای برای ترویج نفرت علیه اقلیت یهودی در این کشور(ایران) انجام می‌دهد. موضوعات کتب درسی کودکانشان را کنترل می‌کند، آن‌ها را از داشتن شغل‌های دولتی در سطوح بالا و بعضاً ورود به دانشگاه باز می‌دارد و حتی برخی گروه‌های تندرو، که از حمایت‌های آشکار رژیم ایران برخوردارند، یهودیان را تهدید به تخریب اماکن مقدسشان کرده‌اند. این اقدامات باعث مهاجرت بسیاری می‌شود. این‌ها اعمال بدون خشونت هستند، اما آیا می‌توانند به یک فاجعه همانند هولوکاست-حالا نه با آن وسعت و ابعاد-، ختم شوند و یا فکر می‌کنید گسترش آگاهی در جلوگیری از نفرت موفقیت آمیز بوده است؟ ننایج گسترش نفرت در جامعه چیست؟

با این که می‌گویید این اعمال خشونت آمیز نیست، مخالف‌ام. تلاش برای تخریب اماکن مقدس، خشونت است. جلوگیری از تحصیل، اشتغال و حقوق کاری، محدودیت در آزادی‌های اقتصادی و فکری، خشونت است. نویسنده و شاعر معروف آلمانی، هاینریش هاینه]هاینریش هاینه (1707 – 1856)[، فرا رسیدن این همه را در آلمان می‌دید. وی صد سال پیش از هولوکاست توسط نازی‌ها آن را پیش بینی کرده بود: “آن‌هایی که با سوزاندن کتاب‌ها شروع می‌کنند، کارشان به سوزاندن انسان‌ها ختم می شود.” وقتی دنیا می‌تواند شاهد انکار هولوکاست باشد، دیگر نمی‌توانید بگویید این جنایات تکرار نخواهد شد. گسترش نفرت، حتی در نوع بدون خشونت آن، در نهایت باعث خشونت می‌شود، حتی اگر فقط حرف باشد. خط باریکی بین حرف و عمل وجود دارد.

Rolf G., home-officeیهودیان ایران قادر به صحبت در مورد کم لطفی‌ها و نقض حقوقشان نیستند. در چنین مواردی، نقش سازمان‌های حقوق بشری چیست و چگونه می‌توانند کمک کنند؟

اگر شما یک فعال یا سازمان حقوق بشری هستید و می‌دانید که یهودیان ایرانی تحت فشار هستند، پس به وظیفه‌ی انسانی خود عمل کنید. تماس دوسویه با آن‌ها برقرار کنید و در کنارشان بایستید تا مشکلاتشان حل شود. بالابردن سطح آگاهی، انتشار اخبار و اقدامات  مسالمت آمیز به آن‌ها کمک خواهد کرد و وضعیت اقلیت‌های ایران را بهبود خواهد بخشید.

در 9 نوامبر سال 2008، هفتادمین سالگرد “شب شیشه های شکسته”، من نوشتم و گفتم: “کاش این یک داستان کهن می‌بود. خدایا ای کاش که این چنین بود.” اما نسل‌کشی هنوز با ماست، همه جای دنیا، تهدیدات و نقض حقوق بشر و آزادی‌های فردی هنوز با ما هستند، این‌جا و در تمام دنیا، و برای یهودیان هم، که هم‌چنان مورد هدف قرار دارند؛ از راه‌های زننده و بی‌شرم، برای ترویج تنفر و افترا و مرگ.

بایستی آزادانه، بدون ترس و بلند سخن بگوییم و عمل کنیم. این درسی بود که از راهی دشوار توسط مارتین نیمولر آموخته شد. او یکی از فرماندهان آلمانی بود، یکی از قهرمانان جنگ جهانی اول، ستایشگر و پیرو هیتلر در دهه‌ی 1920، نیمولر یک کشیش پروتستان شد و بعدها هیتلر از او روی‌گردان شد. در سال 1933، هیتلر به قدرت رسید و سال بعد نیمولر دریافت که حمایت از هیتلر اشتباه بوده؛ از آن پس او شروع به موعظه علیه هیتلر و نازی‌ها کرد. در سال 1937 صبر هیتلر به سر رسید و نیمولر را به اتهام “سواستفاده از جایگاه” و “جنایت علیه نظام” دستگیر کرد و به اردوگاه‌های کار اجباری فرستاد. نیمولر جان سالم به در برد. بعد از جنگ، هر وقت که او در این مورد صحبت می‌کرد، می گفت: “اول کمونیست‌ها را بردند، اعتراضی نکردم چون کمونیست نبودم، سپس سوسیال دموکرات‌ها را برند، چیزی نگفتم چون سوسیال دموکرات نبودم. بعد از آن، اعضای اتحادیه‌های کارگری را بردند، اعتراضی نکردم، چون عضو اتحادیه‌ای نبودم. سپس یهودیان را بردند، باز هم اعتراضی نکردم، چون یهودی نبودم. بعد از آن آمدند مرا ببرند و در آن زمان کسی نمانده بود که اعتراض کند.”

نیمولر پاسخ را به ما داده است. بایستی آزادانه، بدون ترس و بلند سخن بگوییم و عمل کنیم. از هر راهی که می‌توانیم، کم یا زیاد. بایستی علیه نسل‌کشی اعتراض کنیم. برای حقوق بشر و آزادی‌های فردی شجاعانه سخن بگوییم، به خصوص در دفاع از گروه‌ها و افرادی که با ما فرق دارند. بایستی به خاطر آن‌ها و در نهایت به خاطر روح خودمان اقدام کنیم.

آیا برای مردم و فعالین ایرانی پیغامی دارید؟

پیغام من برای مردم این‌ است که تلاش کنید تا بر سختی‌هایی که توسط این رژیم به شما تحمیل می‌شود، غلبه کنید و سطح آگاهی را در مورد حقوق بشر و حقوق زندگی اقلیت‌ها در ایران بالا ببرید. تاریخ را بخوانید تا به اهمیت صلح پی ببرید تا مثالی برای دیگر ملت‌ها و کشورها در خاورمیانه شوید. تاریخ بزرگ و تمدن درخشان شما، شما را ملتی بی‌همتا و ویژه کرده است. با پیشرفت در فرهنگ مدارا و صلح می‌توانید از سختی‌ها عبور کنید. آینده‌ای روشن برای ایران و مردم فوق العاده‌اش می‌بینم.

و با این نیایش از تورات به عرایضم پایان می دهم:

ستایش بر تو ای خداوند، خدای ما

تو ای پروردگار، که ما را به زندگی پیوند می‌زنی

ما را محفوظ می‌داری

و به ما توانایی می‌دهی تا در گستره‌ی زمان زندگی کنیم!

شالوم

گفت وگویی با آرش نراقی درباره ی دین و خشونت

جناب آقای نراقی قرآن در رابطه با آرا و مکاتب دیگر چگونه موضع گیری می کند؟ به دیگر سخن این کتاب تکثرگراست یا مدارامحور و یا قهرآمیز و خشن؟
به نظر من کتاب های دینی عمدتا و به کی معنای خاص انحصارگرا هستند، نه تکثرگرا- یعنی می خواهند چشم اندازی تازه از حقیقت را از منظر خود به مخاطبین منتقل کنند. حتی وقتی قرآن ما را به بررسی آرای مختلف دعوت می کند نهایتا رای و چشم انداز مختار خود را حق می داند. به این معنا به نظر می رسد که ادیان بنا بر ماهیت خود نوعی نگرش انحصارگرایانه دارند. اما قرآن در بسیاری موارد این نگاه انحصارگرایانه را با نوعی تسامح و مداراگری همراه می کند. برای مثال بینش قرآنی نسبت به اهل کتاب گشوده و تا حدّ زیادی مداراگرانه است، قرآن اصل تنوع را در قلمرو زندگی انسانی اجتناب ناپذیر و نازدودنی می داند و آن را از نشانه های حکمت خداوند می شمارد. تاریخ اسلام هم گواهی می دهد که غیرمسلمانان در جامعه اسلامی از حقوق و کرامت بیشتری برخوردار بودند. برای مثال، پس از شکست مسلمانان در اندلس، بسیاری از یهودیان هم لاجرم به همراه مسلمانان از آن دیار کوچیدند، زیرا زیستن در قلمرو حاکمیت مسلمانان را بر زیستن در قلمرو مسیحیان ترجیح می دادند. در هر حال جامعه مسلمانان در قیاس با سایر جوامع دینی نسبت به مخالفان خود، تسامح بیشتری از خود نشان می داد- البته مادام که حیات و اقتدار جامعه اسلامی در این میان در معرض تهدید قرار نمی گرفت. اما البته از سوی دیگر، شما می توانید آیات و روایاتی هم بیابید که به نوعی ناش یکبایی و خشونت نسبت به “دیگری” مجال می دهد. واقعیت این است که در قرون اولیه تمدن اسلامی، مسلمانان به اقتضای شرایطی که در آن زیست می کردند، پاره ای از فقرات قرآن و سنت را که به اقتضای وضعیت جامعه نوپا و رو به رشد مسلمانان احیاناً ستیزه جویانه تر بود و کمتر با ایده مداراگری سازگاری داشت، مبنا قرار می دادند، و بقیه آیات قرآن و سنت را به تناسب آن فقرات بازخوانی می کردند. و سنت اسلامی کنونی ما تا حدّ زیادی محصول اینگونه خوانشهاست. اما اگر مسلمانان آن روزگار مجاز بودند که برای تامین مصالح جامعه اسلامی، و تدبیر شایسته و عادلانه امور خود دست به اجتهاد بزنند، و فهمی از منابع اسلامی به دست دهند که مقاصد اصلی شریعت را (که اصل عدالت رکن اصلی آن بود) در روزگار خود به نحو موثرتری تامین کنند، مسلمانان روزگار ما هم مجازند که به اقتضای شرایط زیست خود، دست به اجتهاد بزنند، و در مقام فهم منابع فرهنگ اسلامی درکی را سامان دهند که مقاصد شریعت، از جمله اصل عدالت، را در روزگار ما به نحو موثرتری تحقق بخشد. برای مثال، به گمان من، در روزگار ما اصل عدالت اقتضا می کند که ما (برخلاف بسیاری از جریانهای سنتی و سنت گرا در فرهنگ اسلامی) فقرات مداراگرانه قرآن و سنت را اصل قرار دهیم، و فقرات دیگر را بر وفق آنها تاویل کنیم، و از این طریق نظریه تسامح را بر مبنای سنت دینی خود بازسازی کنیم. خلاصه آنکه، به گمان من قرآن قائل به تکثرگرایی نیست، و تعالیم قرآنی را حقیقت می داند، یا دست کم از حیث مهمی آنها را بر تعالیم رقیب برتری می نهد. اما روح حاکم بر قرآن تا حدّ زیادی مداراگرایانه است، و مسلمانان می توانند بر آن مبنا نظریه تسامح خود را که به گمان من باید بنیان اخلاق سیاسی و اجتماعی مسلمانان در روزگار مدرن باشد، بازسازی کنند. البته همین جا این نکته را باید بیفزایم که مفهوم “مدارا”، همانطور که پیشتر اشاره کردم، مفهومی کاملاً شناخته شده در فرهنگ اسلامی بوده است، اما تلقی رایج از این معنا، با تلقی ای که ما امروزه به آن حاجت داریم، و باید مبنای زندگی اجتماعی و سیاسی خود قرار دهیم، تفاوتهای مهمی دارد که حتماً باید مورد توجه قرار گیرد. به بیان دیگر، نظریه تسامح مسلمانان در روزگار مدرن نباید بازگشت به نظریه تسامح جاری در میان مسلمانان گذشته باشد. سنت مداراگری موجود در فرهنگ اسلامی را باید بازشناخت و قدر و منزلت آن را اذعان کرد، اما باید بسی از آن فراتر رفت.

این مدارا دقیقا چگونه است؟ به تعبیر خود حضرتعالی مبتنی بر به رسمیت شناختن حق ناحق بودن است یا مبتنی بر رابطه فرادست و فرودست چنان که در به عنوان مثال در آیه 29 سوره توبه از پرداخت جزیه به ذلت سخن می رود؟
“مداراگری” به معنای به رسمیت شناختن حق ناحق بودن در قلمرویی خاص و اخلاقاً مجاز است. ما در بحث مدارا، با چند پرسش مهم مواجهیم: اوّل آنکه، آیا اساساً مفهوم “مدارا” به مثابه “حق ناحق بودن” مفهومی ممکن و واجد سازگاری درونی هست یا خیر.
دوّم آنکه، مبانی توجیه این مدارا به مثابه حق ناحق بودن چیست.
سوّم آنکه، دایره اعمال و عقاید ناحقّ اما در خور مدارا تا کجاست، و آن حدّ را چگونه و بر کدام مبنا یا مبانی باید تع یین کرد.
و چهارم، در مقام عمل، چگونه باید این مداراگری را به مثابه کی فضیلت در سرشت شهروندان پروراند، و به عنوان کی حقّ در نظام حقوقی و سیاسی جامعه صیانت کرد.
به نظر من، در فرهنگ اسلامی حدّی از مداراگری (که در روزگار خود حدّ بسیار شایان توجه و گره گشا بود) برسمیت شناخته شده بود. خصوصاً جامعه اسلامی، در قیاس با سایر جوامع دینی همروزگارش نسبت به اقلیتهای مذهبی (دست کم اهل کتاب) با تسامح بیشتری رفتار می کرد، و امکان کی زندگی شریف و کرامت مند را تاحدّی برای ایشان فراهم می آورد. برای مثال، در نظام سیاسی عثمانی بنا بر پاره ای ملاحظات عملی و نیز دینی پیروان آیین مسیحیت و یهودیت از نوعی خودمختاری نسبی بهره مند بودند، یعنی می توانستند کمابیش آزادانه مناسک دینی خود را به جا آورند، دادگاه ها و محاکم خاص خود را داشته باشند، و خصوصاً در مسائل مربوط به خانواده مطابق آ یین خود عمل کنند، همچنین برای تعلیم فرزندانشان مدارس خود را داشته باشند، و غیره. اما البته محدودیتهایی هم بر ایشان اعمال می شد تا مبادا در عرصه عمومی دست بالا را بیابند، و اقتدار مسلمانان را در عرصه های عمومی، خصوصاً سیاست و اقتصاد، تحت الشعاع قرار دهند. بنابراین، در اینجا، پیروان ادیان دیگر )که از منظر اسلامی ناحق بودند، یا دست کم در قیاس با اسلام بهره کمتری از حقیقت داشتند(برسمیت شناخته می شدند. این نوع مدارا را “مدارای عمودی” می نامند. یعنی در هرم قدرت گروهی دست بالا را دارند، و گروهی دست پا یین را، و در این ساختار هرمی، فرادستان بنا بر ملاحظات عملی یا اصولی تصمیم می گیرند که حقوقی را برای فرودستان برسمیت بشناسند، ولو آنکه عقاید یا شیوه زیست ایشان را از منظر خود نادرست و باطل می شمارند. اما مدارایی که ما مسلمانان امروزه به آن نیاز داریم، و باید مبنای زندگی اجتماعی و سیاسی خود به عنوان شهروندان جامعه مدنی و نیز جامعه جهانی قرار دهیم، تفاوتهای مهمی با تلقی عمودی از مدارا دارد. ما باید به نوعی تلقی افقی از مدارا برسیم، یعنی مداراگری را نه در رابطه میان فرادست و فرودست، بلکه در رابطه میان شهروندان برابری که علی السوائ مالکان کی ملک مشاع هستند، بازتعریف کنیم و برسمیت بشناسیم، و دامنه آن را فراختر از حلقه اهل کتاب کنیم، و تمام شهروندان جامعه را صرفنظر از عقاید و باورهایشان از حقوق انسانی و مدنی کیسان برخوردار نما ییم. این مداراگری نه بر مبنای سلطه که بر مبنای احترام متقابل شهروندان نسبت به کرامت و حقوق کیدیگر شکل می گیرد. مسلمانان شکلی از این نوع مداراگری بر مبنای احترام متقابل را در حدود قرن شانزدهم میلادی، گرچه به مدّتی کوتاه، در دوران اکبرشاه، امپراطور مسلمان هند، تجربه کردند. دایره مداراگری در اینجا چندان فراخ شد که هندوها، پیروان آیین جین، و حتّی لاادریون و ملحدان را نیز دربرگرفت. اکبرشاه مدافع گفت و گوی عقلانی در عرصه عمومی و خصوصاً میان ارباب ادیان و عقاید و آرای گوناگون بود. به نظر من مسلمانان باید بکوشند تا تجربه مدارای اکبرشاهی را دوباره زنده کنند، و آن را دوباره در چارچوب معارف و ارزشهای دینی اسلام بازتعریف و مفهوم سازند، و مبنای اخلاق سیاسی و اجتماعی خود قرار دهند.

نسبت بین تشیع و خشونت را چگونه می بینید؟ به طور مشخص تشیع با پیشینه عظیمی از مظلومیت، انتقام، جهاد و صلح توامان مروج خشونت بوده
است یا مانع آن؟
تا آنجا که به مقوله خشونت مربوط است، من تفاوت معناداری میان واقعیت تاریخی تشیع و سایر فرق اسلامی نمی بینم. امام علی که سر حلقه شیعیان بود با مخالفان سیاسی و عقیدتی خود (مادام که دست به شمشیر نمی بردند) مدارا پیشه می کرد. ایشان از جمله امین ترین مشاوران ابوبکر و عمر بود، و خود می گوید که در دفاع از خلیفه سوّم چندان پیش رفت که نگران بود مبادا در این کار زیاده روی کرده باشد، و حکایت ایشان با خوارج هم که مشهور است. در مورد قیام امام حسین هم که سرچشمه الهام قرائت انقلابی از شیعه بوده است، روایتهای تاریخی لزوماً با روایتهای ایدئولوژ کیی که بعدها پرورده شد کیی نیست. پاره ای قرائن تاریخی نشان می دهد که ایشان تا آنجا که ممکن بود کوشید تا از درگیری و خونریزی بپرهیزد، و این سپاهیان یزید بودند که مانع بازگشت او شدند، و کار را به خونریزی کشاندند. امام جعفر صادق هم نخستین کسی بود که در فرهنگ شیعی به نوعی میان عرصه دین و سیاست تف کیک قائل شد، و تلاش کرد تا تشیع را به مثابه کی مذهب در بین مذاهب اسلامی برسمیت بشناساند. در هر حال، در همین فرهنگ تشیع که (خصوصاً مطابق قرائت انقلابی از آن) مفاهیمی مانند “قیام”، “مبارزه”، “شمشیر”، “خون”، و امثال آن وجود دارد، مفهوم “تقیه” هم در کار است. در همین فرهنگی که قیام علیه حاکم جائر یا غاصب مهم است، امام رضابنا به مصلحت ولیعهد مامون می شود. تشیع دوران قاجار را از کی حیث می توان تشیع درباری دانست، یعنی غالب علما و مجتهدان شیعه با دربار هماهنگ یا در خدمت شاه شیعه بودند. بنابراین، واقعیت تاریخی تشیع، برخلاف روایت گزینشی، آرمانی شده، و انقلابی دوره های متاخر معجون درهم آمیخته ای از گرایشهای مبارزه جویانه و سازشکارانه یا مسالمت جویانه است. در این تاریخ بدون شک عناصری وجود دارد که می تواند تحت شرایط تاریخی و سیاسی خاص دستمایه نوعی شورآفرینی و خون و قیام باشد، اما در عین حال، عناصری هم وجود دارد که می تواند فرد را به پرهیز از خشونت و رودرویی های خونبار برانگیزد. بسیاری از نمادهای فرهنگ شیعی، اگرچه مضامین به اصطلاح “انقلابی” دارند، اما در قالب مناسک آیینی خشم فروخورده قوم را نه از راه اعمال خشونت اجتماعی، بلکه از طریق نوعی ابراز آیینی و نمادین تخلیه می کنند. برای مثال، ظاهر مراسم سوگواری ایام عاشورا و تاسوعا ممکن است خشماگین و خشونت آمیز به نظر آید، اما در واقع جامعه شیعی خشم فروخفته و نارضایتی سیاسی خود را در قالب این آیین های نمادین تصعید می کند، و به جای آنکه دیگری را هدف آن قرار دهد، خود را به طور نمادین هدف آن می کند، و از این طریق آن احساسات منفی و آتشین را ملایم و تصعید می کند. بنابراین، مراسم عاشورا و تاسوعا تصعید کردن کی خشم تاریخی در ضمن کی آ یین نمادین است، و از این حیث فرآیندی کاملاً ضدخشونت است. امروزه که اصلاً نقش این آ یین ها، دست کم نزد اقشاری از جامعه ایرانی تغ ییرات مهمتر دیگری هم کرده است، و رفته رفته تبدیل به نوعی فستیوال مذهبی و اجتماعی شده است، پدیده ای که در اساس استحاله “خشونت” به “فرهنگ” است. اما اینکه کدام عناصر فرهنگ شیعی برجسته شود و کدام عناصر آن به حاشیه رود تا حدّ زیادی تابع شرایط سیاسی و اجتماعی ای است که شیعیان در آن به سر می برند. قرائت انقلابی- ایدئولوژ کیی از تشیع که در دهه های اخیر در جامعه ایران بالید و منشا تحوّلات سیاسی و اجتماعی پردامنه شد، تاحدّی پاسخی به پاره ای نیازها و مطالبات شیعیان در روزگار معاصر بوده است.

جناب آقای نراقی برخی خشونت اعمال شده از سوی جنبش سبز در روز عاشورا را به حافظه تاریخی شیعیان نسبت می دهند، نظر شما در این باره چیست؟
من مطمئن نیستم برقرار کردن این نوع رابطه مستقیم میان وقایع سیاسی اجتماعی روز با حافظه تاریخی دینی فرهنگی قوم کار دقیقی باشد. اول باید معلوم شود که چه کسانی و تحت کدام شرایط دست به چه نوع و چه حدّی از خشونت زده اند، و بعد از رابطه میان انگیزه های عاملان خشونت با عناصر مختلف فرهنگ ایشان، از جمله فرهنگ دینی شان، پرسیده شود. در حدّی که من می توانم داوری کنم مردمی که در آن ایام به خیابان ها آمدند، اعتراضی آرام و مدنی داشتند و به شدیدترین، شنیع ترین، و خشونت بارترین شکل ممکن مورد تعرض قرار گرفتند، و نجیبانه تاحدّ امکان از تن دادن به خشونت پرهیز کردند. اما اگر هم برخی از ایشان در مقام دفاع از خود ناگزیر به حدّی از خشونت متوسل شدند، مشروط بر آنکه راه دیگری برای دفاع از خود نمی داشتند، نمی توانیم رفتار ایشان را دست کم از منظر اخلاقی در خور نکوهش بدانیم.

شما از تاثیر شرایط سیاسی اجتماعی بر خشونت گرایی یا مسالمت جویی ادیان یا پیروان ادیان گفتید، افراد و گروه های مختلفی در جهان امروز از اسلام برای توجیه اعمال خشونت بهره می برند، چرا اسلام تا این حد در برابر شرایط و زمان و مکان ضعیف است و به راحتی آلت دست قدرت می شود؟ در واقع این استعداد توجیه اعمال خشونت از کجا می آید؟
این اسلام قرنهای متمادی بنیان زندگی صلح آمیز و شکوفاننده مسلمانان و حسن رابطه آنها با پیروان سایر ادیان بوده است. همانطور که پیشتر هم عرض کردم، سطح تسامحی که جوامع مسلمان در طول قرنهای متمادی نسبت به غیرمسلمانان اعمال می کردند (مثلاً در قیاس با قلمرو حاکمیت امپراتوری های مسیحی) بسیار شایان توجه بوده است. همین امروز هم اکثریت مسلمانان جهان که غالب آنها در شرق دور، در کشورهایی مانند اندونزی و مالزی زندگی می کنند، مردمی بسیار آرام، و صلح جو هستند. به نظرم از این حیث تفاوت جدّی ای میان اسلام و سایر ادیان نیست. گرایشهای خشونت گرا منحصر به جوامع اسلامی نیست. برای مثال، بسیاری از بنیادگرایان یهودی در اسرائیل می کوشند جنایاتی را که در غزه در حقّ مردم فلسطین می شود بر مبنای تعالیم آ یین یهود توجیه کنند، یا بسیاری از بنیادگرایان مسیحی در آمر کیا مبلّغ شنیع ترین خشونتها علیه مسلمانان (و گاه یهودیان) هستند. خشونتهای بنیادگرایان هندو علیه مسلمانان را در کشمیر و مناطق دیگر هنوز از یاد نبرده ایم. اینها درست است. اما در عین حال، در تمام این ادیان، غالب مردم از خشونت و خونریزی بیزارند، و همزیستی مسالمت آمیز را بر جنگ و خشونت ترجیح می دهند. از این حیث میان مسلمان و یهودی و مسیحی و هندو تفاوتی نیست. شرط انصاف آن است که میان اسلام بنیادگرا، سنت گرا، و مدرن تمایز بگذاریم. )تف کیکی در مورد سایر ادیان هم صادق است(. در این میان عمدتاًاسلام )یا یهودیت یا مسیحیت یا هندویسم( بنیادگراست که تمسک به خشونت کور را برای پیشبرد مقاصد سیاسی خود موّجه می داند. اکنون که جهان بر مراد این بنیادگرایان نمی گردد می خواهند توسن جهان را به تازیانه خشونت به زیر ران خود درآورند. بنیادگرایان همیشه می توانند عناصری را در سنت دینی خود بیابند که مجال خشونت را می گشاید، و می تواند برای توجیه رفتارهای ایشان
به کار گرفته شود. دین باوران نواندیش و خشونت ستیز باید در مقام مقابله با این خوانش های شتابزده، ابزاری و خشونت گرا از منابع دینی، آن منابع را در بستر تاریخی آنها بنشانند و تحلیل کنند، و از این طریق تفسیری از دین به دست دهند که با ارزشهای اصلی زندگی اخلاقی و عادلانه در روزگار ما سازگار باشد. گذشتگان جهد خود را ورزیدند و کار خود را گزاردند، امروزیان هم حقّ دارند که جهد خود را بورزند و کار خود را بگزارند.

روحانیت و حقوق بشر در گفت و گو با مهدی خلجی

در سه شماره اخیر خط صلح، مسئله جایگاه حقوق بشر در انقلاب ۵۷ را در گفت‌و‌گو با ابوالحسن بنی صدر، فرخ نگهدار و حسن شریعتمداری بررسی کردیم.

درک جایگاه حقوق بشر در انقلاب ۵۷ بدون آگاهی از موضع روحانیت در برابر حقوق بشر و به طور کلی شناخت نسبت فقه و حقوق بشر دور از ذهن می‌نماید، به همین دلیل این بار در گفت‌و‌گو با مهدی خلجی، پژوهشگر دینی، به کنکاش در رابطه روحانیت و حقوق بشر می‌پردازیم.

واقعیت این است که تجددخواهان ایرانی در بزنگاه‌های تاریخی اغلب دست یاری خواهی به سوی روحانیت دراز کرده‌اند و از آنجا که مسئله محوری بخش عظیمی از تجددطلبان، مقوله حقوق بشر است شناخت نسبت فقه و حقوق بشر می‌تواند برخی ابعاد کیفیت رابطه تجددخواهان و روحانیت را معلوم کرده و نیاز یا عدم نیاز به ادامه این انتظار دائمی را روشن سازد. بنابراین شناخت نسبت فقه و حقوق بشر علاوه بر آنکه به خواست‌های انقلاب ۵۷ نور می‌تاباند، درک و پیش بینی حال و آینده ایران را نیز به واقعیت نزدیک‌تر می‌گرداند.

شرایط امکان و امتناع گفتمان حقوق بشر – نه به عنوان یک شبهه یا موضوع شناخت بلکه به عنوان یک رکن عقیدتی الزام آور – در ساختار ذهنی روحانیت و به طور کلی فقه چیست؟

یهودیت ارتدکس و مسیحت کاتولیک که در بطن اروپای متجدد زیسته و هم‌پای تحولات آن موج‌وار پیش و پس رفته‌اند، هنوز نتوانسته‌اند حقوق بشر را در مقام بنیانی برای شریعت خود بپذیرند. هنوز هزاران نفر در افریقا به سبب تقلید از فتوای پاپ به ایدز دچار می‌شوند و جان خود را از دست می‌دهند. زنان یهودی ارتدکس با کلاه‌گیس به فضای عمومی می‌آیند تا گیسوان خود را از نامحرمان بپوشند. بنابراین، رو به تجدد رفتن جامعه به معنای آن نیست که خودبه‌خود شریعت‌مداران به فکر انطباق شریعت با حقوق بشر خواهند افتاد. حقوق بشر برساختهٔ آدمی است اما اهل ایمان به آسانی نمی‌پذیرند که شریعت نیز صنعتِ بشر است و می‌توان به حکم عقل و عرف آن را پالود و پیراست.

سازگاری فقه با حقوق بشر، نیازمند انقلابی در مبانی فقهِ موجود است. مبانی فقه به طور عمده در علم اصول فقه پی‌ریزی می‌شود. اصول فقه «علم به قواعدی است که زمینهٔ استنباطِ احکام شرعی را فراهم می‌آورند» یا به تعریفی که آخوند خراسانی بیشتر می‌پسندید «صناعتی است شناسانندهٔ قواعدی که استنباط احکام نیازمند بدان‌هاست یا در مقام عمل نیاز به شناخت آن قواعد می‌افتد». بر این پایه، اصول فقه دانشی مصرف‌کننده است، یعنی خود آمیزه‌ای از دانش‌های دیگری است که به کار فهم متون دینی برای شناخت حکم و تکلیف شرعی می‌آید. برای نمونه، مباحث الفاظ در علم اصول به صورتی خام برخی مسائل فلسفهٔ زبان و زبان‌شناسی را طرح می‌کند. اصول فقه لاجرم دربردارندهٔ جستار‌ها و پیش‌فرض‌هایی الاهیاتی دربارهٔ خداوند و متنِ قرآن نیز هست. پاره‌ای از گزاره‌ها و جدل‌ها در این علم سرشتی هرمنوتیک دارند، برخی فلسفی و شماری دیگر حقوقی. علم اصول با شمایل کنونی‌اش در میان شیعیان تباری بلند ندارد و بنیان‌گذار واقعی آن وحید بهبهانی و شاگردش شیخ مرتضی انصاری است.

با این همه، دانش اصول فقه از نظر معرفت‌شناختی منسوخ است. ناگزیر فقهی که بر این اصول استوار شود نیز اعتبار علمی ندارد. تا زمانی که فقهیان به تحولات جدید در زمینه‌ی زبان‌شناسی، تاریخ، انسان‌شناسی، فیلولوژی یا زبان شناسی تاریخی، هرمنوتیک، خوانش انتقادی متن و به طور کلی مباحث نقد ادبی توجه نکنند نمی‌توانند اصول فقهی معتبر تدوین کنند. باید بار دیگر تاصیل اصول کرد. اصول تازه‌ای برای فقه تدوین کرد. اصول فقهی که در حوزه‌های تدریس می‌شود و مبنای صادرکردن فتواست به جهان پوست پیازی بطلمیوسی تعلق دارد. باید اصولی را در منظومه‌ی فکری (پاردایم) جدید پی ریخت. روشن است که تاصیل اصول تازه برای فقه بدون تاصیل اصول تازه‌ای برای دین – یعنی الاهیاتی سراسر جدید – ممکن نیست.

برای هم‌خوان کردن فقه و حقوق بشر، نه تنها لازم است درک فقهیان از مقوله‌هایی مانند «حق» و «بشر» از بنیاد دگرگون گردد که باید مفهوم «خدا»، رابطهٔ او با انسان، «متن» و افق انتظارات از آن، «عقل»، اعتبار و کارایی آن، «عرف» گستره و نقش‌اش، «عدالت» و نسبت آن با تشریع، و سرانجام «امضایی» بودن بسیاری از احکام شرعی و پیامدهای فقهی آن باید در پرتو دانش‌های جدید بازبینی و عیارسنجی شود. برای نمونه، در فقه، خدا «ارباب» و «مولا» ست و انسان «عبد». اگر کسی رابطهٔ خدا و انسان را «ارباب و بنده» بداند نمی‌تواند فقهی هم‌سنخ با حقوق بشر تدوین کند. هم‌چنین اگر گمان رود انسان قادر به فهم کامل و مطلق دستور یا سخن خداست، بسیاری از احکام ضد حقوق بشر می‌توانند مشروعیت پیدا کنند. هم‌چنین اگر عدالت «قرار دادن هر چیزی در جای خود» تعریف شود، هرچه آن خسرو کند شیرین خواهد بود و در نتیجه بی‌عدالتی و تبعیض موجود در فقه عین عدالت قلمداد می‌شود. اما اگر عدالت را انصاف و برابری بدانیم طبیعی است که خدای عادل نمی‌تواند آدمیان را به چشم تبعیض بنگرد و قوانین تبعیض‌آمیز دربارهٔ آن‌ها وضع کند. پس نحست باید تصویر خدای خودکامه و کینه‌توز درهم بشکند و خدای حکیم و عادل به معنای فلسفی امروزین آنجای او را بگیرد. اصلاح قانون شریعت بدون اصلاح تصویری که ما از خاستگاه و سرچشمهٔ این قانون – خدا – داریم سعی باطل است.
فقه موجود میان سخن شفاهی و سخن نوشتاری فرقی نمی‌نهد. قرآن به صورت شفاهی بر پیامبر وحی شده و برای همیشه از دسترس آدمی دور افتاده است. مصحف امروز، تدوین‌شده در دوران عثمان است. به صد شکل دیگر نیز می‌توانست تدوین شود. هم‌چنین، تبدیل سخن شفاهی به سخن نوشتاری حتا اگر با امانت کامل و ترتیب دقیق هم صورت گیرد، معنا را سراسر دیگر می‌کند. ما دیگر نه در عصر پیامبریم و نه می‌توانیم به خوبی دریابیم این سخنان در چه سیاق اجتماعی و سیاسی بیان شده است. ما مخاطب واقعی پیامبر نیستیم. بنابراین بر پایهٔ متنی نامقدس نمی‌توان قانونی مقدس استخراج کرد. تا فقهیان متونِ مقدس‌انگاشته شده را تاریخی ننگرند، فقه زیر و زبر نخواهد شد.
بنابراین نمی‌توان حقوق بشر را با چند فتوای جدید وارد فقه کرد. حقوق بشر به مبانی فلسفی و حقوقی نوآیین تعلق دارد. فقه باید به سمت رویارویی معرفتی با آن مبانی برود تا نسبت تازه‌ای با حقوق انسان برقرار نماید.

با در نظر گرفتن بینش‌های متفاوتی که اسلام را مستعد خشونت، عقلانیت، مدارا و… می‌دانند و با توجه به گفته‌های شما که انقلاب در مبانی فقه را لازمه سازگاری حقوق بشر و فقه دانستید و آن را به دو بخش تحول در علم اصول و تحول در مبانی معرفتی روحانیت تقسیم کردید، آیا فقه می‌تواند لوازم این تحول، به خصوص تحول در مبانی معرفتی را در نص و سنت جست‌و‌جو کند؟ و به طور کلی آیا نص این اجازه را می‌دهد که فهم غیرتحمیلیِ در تطابق با حقوق بشر از آن شود؟

گمان دارم مراد از استعداد اسلام برای خشونت، امکان نهفته در متونِ بنیادگذار اسلامی – قرآن و حدیث – برای خشونت است. بی‌تردید این متون در دوره‌هایی طولانی به شکلی خوانده شده‌اند که تولید خشونت کرده‌اند. هنر تاویل می‌تواند این امکان را از میان ببرد. اما تاویل خشونت‌ستیز یا خشونت‌زدا از نصوص اسلامی نیازمند مبانی تازه و تغییری بنیادی در پیش‌فرض‌هاست. برای فهمی تازه از متن نمی‌توان به دامان سنت آویخت. من انگیزهٔ نیکِ کسانی را که می‌خواهند

تجربه‌ی اعتزال را تجدید کنند درمی‌یابم. آن‌ها می‌خواهند به عقلانیت جدید لعاب و رنگی سنتی و بومی ببخشند تا از بیگانه‌گریزی و بیگانه‌ستیزی اهل سنت بکاهند. اما این کار – در نگاه من – نه تبیین نظری قانع‌کننده‌ای دارد نه در عمل کامیاب خواهد بود. ما چه بخواهیم چه نخواهیم دیگر سنتی نیستیم. سنت‌گرایان ما به همان اندازه مدرن‌اند که سنت‌ستیزان. گرچه هم سنت‌گرایی از دریچه معرفتی بی‌راهه است هم سنت‌ستیزی. ما نیازمند آگاهی از موقعیت خود و سنجش مدام نسبت‌مان با سنت هستیم. در نتیجه ما همیشه محکوم بدان‌ایم که از جایگاه تاریخی امروز به پیشینه‌ی فرهنگی خود بنگریم. ما نقطه‌ی ایستادن و چشم دیدن را از امروز می‌گیریم. ابزارهای نقد و دستگاه‌های مفهومی به جهان مدرن تعلق دارند. این منظومه‌ی فکری تجدد است که به ما امکان می‌دهد با فهم‌های تازه از سنت، آن را از ایستایی درآوریم و پوینده و زنده کنیم. به موضوع بحث بازگردیم.

فکر می‌کنم اساساً دشوار است فرض کنیم خدای قانون‌گزار می‌تواند متن‌هایی را مشروعیت دهد که خشونت‌زا نباشند. در اسلام خداوند تنها خالق موجودات از عدم نیست، بل‌که شارع مقدس نیز هست. پیوند خدا و قانون سخت خطرناک است. خدا یعنی بالاترین قله‌ی تقدس. اگر چنین موجودی قانون‌گذار باشد، قانونی ثابت و فراتاریخی پیش خواهد نهاد. قانونِ مقدس، انسانیت آدمی و تاریخمندی و سرشت‌دگرگون‌شونده‌ی او را نادیده می‌گیرد. قانون باید به تناسب تحول جامعه و انسان توانایی تغییریافتن داشته باشد.

انگاره‌ی «شارع مقدس» قانون را قدسی می‌کند و بر امکان تولید خشونت می‌افزاید. زیرا قانون ثابت خلاف سرشت آدمی است و جز با زور اجراشدنی نیست. ناکارآمدترین قانون آن است که بر آدمی و نیازهای نوشونده‌ی او چشم بپوشد اما از او انتظار سرسپردگی و فرمانبرداری داشته باشد.

سنجش نقادانه‌ی مفهوم «شارع مقدس» می‌تواند راهی برای تاویل تازه‌ی متن بگشاید. در این صورت، بایدها و نبایدها در متنی تاریخی و غیرقدسانی و بیشتر آشکارکننده‌ی پیامی اخلاقی‌ نه الزامی قانونی نگریسته خواهند شد. گفتار فقهی، بسته، الزام‌آور و زوربنیاد است، اما گفتار نبوی (قرآن و حدیث) می‌تواند به صورتی گشوده به معناها و معارف بی‌پایان نیز دیده شود. راست‌اش اسپینوزای اسلام هنوز ظهور نکرده است؛ کسی که کارش به ظرافت تراشِ عدسی‌های شیشه‌ای باشد و در عین ایمان ناب و ژرف، مفاهیم بنیادی الاهیات اسلامی را زیر چشم‌های ریزبین خود بشکافد و بسنجد.

یکی از دشواری‌های اصلی در تاریخِ تاویل در اسلام این‌بوده که متنِ قرآن در میان بسیاری مفسران به صورت تحت اللفظی فهمیده شده است. به سخن دیگر مجاز و زبان استعاری یا کلک خیال‌انگیز قرآن یا هر متن مقدسی پایه‌ی بنیادی فهم آن قرار نگرفته است. برای نمونه، آن دسته از مفسران که اهل تشبیه نبودند و به تنزیه گرایش داشتند، آیه‌ی «الرحمن علی العرش استوی» را نمی‌توانستند به معنای ظاهری و لغوی آن دریابند که خدا مانند انسانی بر عرش تکیه زده است. یا «ید الله فوق ایدیهم» را چنین معنا کنند که خدا واقعا بشروار دستی دارد و دست‌اش بالای دست‌های آدمیان است. پس درباره‌ی بسیاری تعبیرات در قرآن که شائبه‌ی تشبیه و انسان‌انگاری خداوند داشته به مجاز پناه برده‌اند. چرا دائره‌ی این زبانِ مجازی را نگستریم و آن را شامل آیات اوامر و نواهی نکنیم؟ چرا دستور خداوند را اخلاقی ندانیم و فقهی بپنداریم؟ چرا سراسر این متن را استعاره‌ای از ارزش‌های معنوی والا ندانیم؟ چرا بهشت و دوزخ را به معنای استعاری‌شان درنیابیم. از روان ویلیامز، اسقف اعظم کانتربری پرسیدند دوزخ از نظر او چیست یا کجاست. گفت دوزخ آن هنگام است که آدمی در خود زندانی باشد و نتواند جز خود ببیند. دوزخ یعنی غیاب دیگری؛ محال شدن ارتباط با دیگری. اگر می‌توان چنین تعبیری عمیق از این دست استعاره‌ها کرد چرا در کویر خشک و خشن معناهای لغوی این کلمات سرگردان شویم؟

اگر خداوند به مفهومی که بشر امروز از «عقل» و «عدل» درمی‌یابد حکیم و عادل است، نمی‌تواند به فقه موجود که بنیاد تبعیض‌های گوناگون می‌گذارد مشروعیت بخشد. پس همان‌گونه که منزه بودن خداوند اقتضا می‌کند او را از صفت‌های انسانی بپیراییم و آیات را بر این مبنا تاویل کنیم، حکمت و عدل الاهی هم اقتضا می‌کند دستورهای قرآن را که شائبه‌ی تبعیض دارند، تاریخی بدانیم و گوهر اخلاقی آن را که ورای تبعیض‌هاست کشف نماییم. مثلاً فقیهان آیه‌ی قصاص در قرآن را تکلیفی الزام‌آور تعبیر می‌کنند. اما می‌شود آن را حکمی دانست که پیامبر بدان گردن نهاد تا از انتقام جمعی و قبیله‌ای برای قتل یک نفر پیش‌گیری کند. پس غرض از آن حکم این نبوده که حتماً کسی به خاطر قتلی کشته شود، بل‌که آماج آن پیش‌گیری از قتل جمعی به سبب انتقام از قتل یک فرد از قبیله‌ای دیگر بوده است. اگر گوهر اخلاقی این حکم را محکومیت قتل بگیریم خودِ قصاص هم بی‌معنا می‌شود و دیگر از آیات قصاص نمی‌توان مشروعیت انتقام را نتیجه گرفت.

از سوی دیگر، مساله‌ی بنیادی آن است که احکام فقهی در اسلام فاقد اصالت‌اند: یا از دیانت یهود آمده‌اند یا امضای و تایید عرف و آداب جزیره العرب هستند. فقه اسلامی چندان هم «اسلامی» نیست. بر خلاف مسیحیت، اسلام به عنوان دین فاتحان گسترش یافت و به سرزمین‌های دیگر رسید. با این همه برتری نظامی و سیاسی، باز بر خلاف مسیحیان، مسلمانان سخت مراقب بودند از نظام حقوقی کشورهای فتح‌شده تقلید یا وام نکنند. اسلام هرگز به نیازش برای وام‌کردن قانون اعتراف نکرد. اما بنابه ضرورت‌های اجتماعی احکام امضایی را برساخت؛ یعنی زیر پوشش اصالت بیشتر از زمانه و زمینه‌ی تاریخی و اجتماعی خود قانون وام گرفت. در نتیجه دستگاه فقهی اسلامی سخت بسته به روی خود ماند. تجدد شوکی شکننده برای دستگاهِ فقهی‌ای بود که در اصل فاتحان برآوردند و ساختند، اما اکنون مغلوب جهان بزرگ‌تر دیگری شده بود. بیگانگی فقیهان با تاریخ درک فقهی آنان را تیره کرده است. فقهیان در روند فقه‌ورزیدن هرگز حتا به متون مقدس پیشین،

تورات و انجیل، نمی‌نگرند و تصوری روشن از آن ندارند. اساساً برداشت فقهیان از گذشته، تاریخی نیست. فهم‌شان از تاریخ اسلام و پیشااسلام بیشترسرشتی خیالی و اساطیری دارد تا تاریخی.

مهم این‌ است که در نظر بگیریم تاویل تازه نیاز به مبانی فلسفی – الاهیاتی نوین دارد و پیش‌فرض‌هایی که خود استوار بر مقولاتی چون آزادی، حقوق بشر و برابری آدمیان از حیث آدمیت با یکدیگر است. فلسفه‌ی حقوق مدرن که جای خود دارد، چگونه می‌توان کانت، هگل، اسپینوزا، نیچه و مارکس را نادیده گرفت و از اصول معقولی برای فقه یا دین سخن گفت؟

البته مساله‌ی تاویل صرفاً انتزاعی نیست و با تحولی معرفتی دگرگون نمی‌شود. تا فقیهان نمک‌گیرِ نظامِ سلطه‌ی جمهوری اسلامی هستند، تاویلِ تبعیض‌آمیز شکلی نهادی و سخت دارد. برای پدیدآیی تاویل نو و اصول فقه تازه، نیازمند فقهیانی هستیم که با نظام سلطه‌ی دینی اشتراک منافع نداشته باشند و بتوانند نهادِ مستقلی از حکومت دینی بیافرینند.

شما فرمودید خداوند در اسلام شارع مقدس نیز هست و انگاره‌ی شارع مقدس قانون را قدسی می‌کند. اجازه بدهید با توجه به این گزاره دو پرسش مطرح کنم. اول این که چرا هیچ گاه در ایران حکومت قانون شکل نگرفت و «قانون قدسی» مبنایی برای تشکیل آن نشد؟ و دوم اینکه چرا به طور خاص پس از انقلاب که قدرت در اختیار روحانیت قرار داشت باز هم این قانون قدسی حکومت را در اختیار نگرفت و به جای فقه، فقیه قدرت مطلق را به دست آورد؟

این‌که چرا در ایران حکومتِ قانون شکل نگرفت، جستاری دیگر است که مجالی فراخ‌تر می‌جوید. اما می‌توان پرسید چرا ایده‌ی حکومتِ قانون در فقه نیست. به سخن دیگر، مفهوم حکومتِ قانون به آن معنا که ما حتا در اروپای سده‌های میانی می‌بینیم چرا در فقه پدید نیامد. این پرسش با پرسش دوم شما که چرا روحانیان نتوانستند قانون قدسی را مبنای حکومت قرار دهند هم‌بسته و پیوسته است.

قانون قدسی با قانون عرفی این تفاوت بنیادی را دارد که خودبنیاد نیست. مشروعیت آن ماورایی است. در نتیجه مفسر قانون قدسی نیز سرشتی متفاوت با مفسر قانون عرفی دارد. فقیه تنها قانون‌گزار نیست، خود مقامی الوهی دارد و بر فراز قانون می‌ایستد. با دعوی قانون‌گزاری، قانون‌گذاری می‌کند. سرشت انسانی قانون‌ را پرده می‌پوشد. آن‌چه سراسر تاریخی و بشری است را ناتاریخی و فراانسانی وامی‌نماید.

فقیهان امتداد سلسله‌ی راویان هستند. زمان پیدایش متن‌های مقدس (قرآن و حدیث) نخست راویان شفاهی بودند که مرجع شناخت قانون قدسی به شمار می‌رفتند؛ یعنی قاریان و محدثان. به تدریج که از روزگار اولیه‌ی اسلام دور می‌شویم دیگر روایت به تنهایی بسنده نیست. مکتب‌های کلامی و فقهی پدید آمدند. راویان بدل شدند به فقیهان. در گذار از روایت به تفسیر، اقتدار ربانی راوی به فقیه یا مفسر نیز منتقل شد.

برای آن‌که دیگران روایتی از پیامبر را بپذیرند، راوی بر ایمان دینی و اخلاص و تقوای خود تکیه می‌کرد و نزدیکی خود با پیامبر را گواه راستی و امانت خود در نقل سخن او می‌گرفت. بنابراین راوی تنها روایت‌گر نبود. خود بخشی از روایت بود و به روایت اعتباری قدسی می‌داد. یا از «صحابه» بود یا از «تابعین»؛ یعنی کسانی که پیامبر را ندیدند اما یاران او را دیده‌اند. یا شخصی عادل بود و ثقه. نویسندگان علم رجال در سلسله‌ی راویان و کیستی آنان کند و کاو می‌کنند. شخصیت و تاریخ و تبار راوی نقشی تعیین‌کننده در معنا و اعتبار روایت بازی می‌کند. از همین روست که راوی دارای اقتداری قدسی می‌شود. مقدس می‌شود. رشته‌ای معنوی و روحانی روایت‌کننده را با روایت‌شونده می‌پیوندد. سخن راوی باید قانع‌کننده و باورپذیر باشد. باید خطی مستقیم با سخن پیامبر – و در نهایت سخن خدا – برقرار کند. از این روست که در مبانی فقهی و تفسیری تاکید بر فردانیت است. کسی که چیزی را می‌گوید به چیزی که می‌گوید مشروعیت و معنا می‌بخشد. این تفاوت عمده‌ی تاریخ با حماسه نیز هست. راویان حماسه ناشناخته و بی‌اهمیت‌اند. اما تاریخ به راوی جایگاه و مرجعیتی خاص می‌دهد. راوی حدیث نیز چون می‌خواهد خبر از واقعیتی دهد خود در گزارش‌اش از واقعیت حضور پیدا می‌کند. راوی نه تنها متن که سیاق متن را هم تعیین می‌کند. اوست که می‌گوید در چه شرایط و احوالی پیامبر را دیده، از او چیزی پرسیده یا سخنی شنیده است. گاه راوی خود به صورت جمله‌ای معترضه میان روایت وارد می‌شود و ساختار روایت را آن‌گونه که می‌خواهد شکل می‌دهد. اوست که کلمات را به یادمی‌آورد یا برمی‌گزیند و شکل عبارت‌ها را می‌آفریند.

هنگامی که به فقیه می‌رسیم می‌بینیم آن اقتدار قدسی راوی به او سرایت می‌کند. از هر کس نمی‌توان تقلید کرد. مرجع تقلید باید شیعه‌ی دوازده امامی و «عادل» باشد. یعنی تنها تخصص در فقه و آگاهی از مبانی فقهی کافی نیست. ورای دانش فقیه باید دارای شخصیت الاهی باشد. این‌که فقهیان را امروزه «آیت الله» یا در قدیم «حجه الاسلام» می‌خواندند از این روست. هم‌چنین برای مراجع تقلید کرامات نقل می‌کنند تا مقام او را کمی پایین‌تر از پیامبر یا امام که معجزه می‌آورد قرار دهند. یعنی فقیهِ عادل کسی است که قدرت تصرف در هستی را هم دارد چون برخوردار از نیرویی ماورای طبیعی است. از دوران صفویه به این سو، نظریه‌ی نیابت عامه‌ی فقیه از امام، مرتبت الاهی فقیه را تثبیت کرد. بنابراین، فقه آن‌قدر اهمیت ندارد که فقیه؛ همان‌طور که روایت آن‌قدر اعتبار ندارد که راوی. هویتِ فقه استوار و بسته به فقیه است. چنین است که وقتی پای پیاده کردن احکام به میان می‌آید نقش فقیه این اندازه پررنگ می‌شود. غیرفقیه نمی‌تواند فقه را اجرا کند. باید فقیه مجری آن باشد. ولایتِ فقیه از چنین انگاره‌ای سربرمی‌آورد.

از سوی دیگر در فقه، به ویژه فقه شیعه، مفهوم دولت غایب است. حکومت قانون ایده‌ای است که نیازمند شناخت و رسمیت دادن به مقوله‌ای به نام دولت است. دولتی که بر دیوان‌سالاری تکیه دارد و فارغ از شخصی خاص به کار خود می‌پردازد. در فقه ما مفهوم سلطان را داریم و حاکم شرع و قاضی را. حاکم شرع و قاضی باید مجتهد و فقیه باشند. یعنی تصور دستگاهی قضایی که افراد بر پایه‌ی تخصص‌های گوناگون خود در دانش حقوق امور قضایی کشوری را اداره کنند در فقه ناممکن است. مشروعیت احکام قضایی به فقیه است. بسیاری امور قضایی است که یک‌سره بسته به نظر شخص قاضی است نه قانون؛ مثل حکم تعزیر یا بحث علم قاضی. شخص در میان است نه دستگاهی که خودکار بر پایه‌ی قانون و قاعده‌ای عمل کند. وقتی هم قرار می‌شود حکومتی اسلامی تشکیل شود، به جای فقه، فقیه حاکم می‌شود. درک فقه از حکومت، دولت‌مدار نیست، شخص‌مدار است. در ولایت فقیه هم شخص حاکم به حکومت مشروعیتی اسلامی می‌دهد. اجرای احکام فقهی خود می‌تواند بنا به مصلحت حتا متوقف نیز بشود. هم‌چنین، مساله‌ی آزادی اجتهاد و باز بودن باب اجتهاد هر دو نقش شخصیت را در فقه پررنگ‌تر می‌کنند و فقه را از بدل شدن به نهاد بازمی‌دارند. همین طور مساله‌ی ضرروت تقلید از فقیه اعلم زنده. بدین معنا اقتدار در فقه، هماره شخصی می‌ماند.

شما بارها گفته اید که حوزه به دلیل منافع اقتصادی ناشی از حاکمیت جمهوری اسلامی به حکومت وابسته است و اگر هم انتقادی از سوی روحانیون صورت می گیرد در جهت اسلامی تر کردن و در راستای بسط قدرت و نفوذ ایشان است تا پیشبرد ایده حقوق بشر و دموکراسی. در عین حال فرموده اید نهاد روحانیت  بیش از هر چیز به بقای خود می اندیشد.برخی از نظریه پردازان گذار به دموکراسی معتقدند که در حکومتهای نظامی، ارتش تنها هنگامی دست از حمایت از رژیم برمی دارد که احساس کند تدوام وضعیت «ارتش در مقام حکومت» به جایگاه «ارتش در مقام نهاد» صدمه جدی می‌زند. آیا نمی توان این بحث را به این گونه به وضعیت موجود ایران تعمیم داد که اگر روحانیت به این نتیجه برسد که تداوم وضعیت «روحانیت در مقام حکومت» به جایگاه «روحانیت در مقام نهاد» صدمه جدی وارد می‌کند با چشم پوشی از منافع در قدرت بودن دست از حمایت از رژیم بردارد؟

تفاوت ارتش با روحانیت آن است که ارتش از نظر ایدئولوژیک معمولاً انعطاف‌پذیر است و به عمل‌گرایی شناخته می‌شود. بنابراین با دگرگون شدن نظام سیاسی می‌تواند خود را با شرایط جدید انطباق دهد و منافع خویش را تامین نماید. اما روحانیت به طور تاریخی محافظه‌کارست و به دگرگونی فکری سخت تن درمی‌دهد.

ایدئولوژی روحانیت استوار بر تبعیض و تمایز میان روحانیان و جز روحانیان است. دگرگونی نظام سیاسی در ایرانِ آینده  از حکومتی دینی به حکومتی سکولار (خواه میلیتاریستی خواه دموکراتیک) خواهد بود. حکومت سکولار به تدریج تبعیض‌های مثبت به سود روحانیت را از میان می‌برد. حتا سرمایه‌ی مذهبی در مقام سرمایه‌ای نمادین را می‌فرساید. دیگر متدین بودن و در صف اول نماز جماعت بودن و ریش بلند گذاشتن نردبانی برای بالارفتن از مراتب اداری نخواهد بود. سکه‌ی دین در بازار سرمایه‌های اجتماعی از رونق و قدر می‌افتد. بر این روی، روحانیت نگران زوال جمهوری اسلامی است، چون بدیل آن حکومتی سکولار است. اگر روحانیت بتواند بدیلی برای جمهوری اسلامی در خیال بیاورد که در عین حفظ منافع کنونی روحانیان بر خرسندی مردم نیز بیفزاید، بی‌درنگ و گمان برای تحقق آن بدیل خواهد کوشید. روحانیان نگران‌اند فروپاشی جمهوری اسلامی همان سرنوشتی را برای آنان رقم زند که زوال کمونیسم برای احزاب کمونیست در اروپای شرقی حاصل کرد.

روحانیت فاقد افقی برای آینده‌ی بدون جمهوری اسلامی است. نه تنها از افول حکومتِ موجود که از فراگیر شدن گرایش جامعه به فردیت، لیبرالیسم و آگاهی فزاینده‌ی زنان به حقوق انسانی‌شان چون بید بر خود می‌لرزد. پس از یک‌صد سالی که از مشروطه می‌گذرد روحانیان هنوز نتوانسته‌اند جایگاهِ خود را در جهان جدید بازتعریف کنند. اگر روحانیت در بحران فکری دست و پا نمی زد و از درون دچار رکود و انحطاط نشده بود شاید می‌توانست گرهِ پیوند خود را با جمهوری اسلامی نرم نرمک بگسلد. سرازیرشدن میلیاردها تومان به درون حوزه‌ها و دستیابی آسان و رایگانِ روحانیان به قدرت سیاسی خود به رکود و رخوت فکری روحانیان دامن زد؛ به جای آن‌که چشم آنان را به روی واقعیتِ جهان جدید و تحولات پرشتاب جامعه‌ی ایران بگشاید. قدرت و مکنت بیرونی پرده‌ای بر سر صد عیب درونی روحانیت پوشیده است. وضع روحانیان در ایران بی‌شباهت به وضع کلیسا در اواخر سده‌های میانی نیست. موازنه‌ی قوا به سود نظامی‌ها یا نیروهای دموکراتیک اگر روزی برهم خورد، روحانیت جایگاهی حاشیه‌ای در جامعه پیدا خواهد کرد و برای مدتی طولاتی ناگزیر است تاوان پشتیبانی ایدئولوژیک و عملی از جمهوری اسلامی را بپردازد.

اجازه بدهید بار دیگر به انقلاب در مبانی برای سازگار کردن فقه و حقوق بشر برگردیم. در داخل و خارج حوزه چه باید رخ دهد تا حوزه به سمت این تحول گفتمانی برود یا کشیده شود؟

تراژدی حوزه در سده‌ی بیستم آن است که هر کس اندکی متفاوت اندیشید، از حوزه رسماً یا عملاً بیرون انداخته شد. حوزه، هاضمه‌ای نیرومند برای گواردن اندیشه‌های تازه ندارد. راست‌اش در دو صد سال اخیر تغییر هماره از بیرون بر روحانیت تحمیل شده است. به یاد نمی‌آوریم روحانیت داوطلبانه به سمت نوشدنِ خویش رفته باشد.

روحانیت شیعه سخت سیاست‌زده است؛ حتا آن دسته که فقیهان سنتی یا نامعتقد به ولایت فقیه شناخته می‌شوند سراپا سیاسی‌کارند و بی ملاحظات سیاسی قدم از قدم برنمی‌دارند. ما نیازمند فقهیانی هستیم که رژیم لاغری سیاست بگیرند، پرهیز و پارسایی پیشه کنند، از قدرت سیاسی روی برتابند و به معرفت دینی قبله برگردانند. برای آن‌که حوزه بتواند به علم دین بپردازد، آزادی اندیشه و بیان ضرورت دارد. به تجربه‌ی سی ساله‌ی اخیر آزادی اندیشه‌ی حوزویان تحت حکومت دینی ممکن نیست. بنابراین، بدون نظامی دموکراتیک که قانون و مجریان قانون حافظ آزادی بیان  برای همه‌ی شهروندان به طور برابر باشند، حوزویان نمی‌توانند آزادانه در دین بپژوهند. اکنون علمی که آنان «تولید» می‌کنند سراپا در خدمت نظام حاکم دینی است. اگر این آزادی نباشد، روحانیت دشواری‌های فراوانی برای بازسازی فکری و نهادی خود خواهد داشت. اما آیا حوزه می‌تواند، حتا در دل، آرزوی حکومتی دموکراتیک با حقوق برابر شهروندان داشته باشد یا نه؟ من سخت بدبین‌ام. در این میان، من بیشتر به نقش نامستقیم جنبش دموکراتیک و حقوق بشری در ایران باور دارم. به سخن دیگر، فکر می‌کنم روحانیت مشی و منش خود را تنها پس از تغییر موازنه‌ی قدرت به سود نیروهای دموکراتیک دگرگون خواهد کرد. بخشی از روحانیت قدرت خود را از دست خواهد داد اما نظام فکری خود را عوض نخواهد کرد. پاره‌ای دیگر در کنار آن با زوال قدرت خود به ارزیابی شالوده‌های فکری خود خواهد پرداخت. باید دید روزگارِ آموزگار در آستین آینده‌ی خود برای روحانیت چه‌ها نهفته است.

جایگاه حقوق بشر در انقلاب ۵۷ در گفتگو با ابوالحسن بنی‌صدر

حقوق بشر، در میان گفتمان‌های مطرح انقلاب ۵۷ چه جایگاهی داشت؟ آیا اصولا جامعه ایرانی حقوق بشر را می‌شناخت؟ یا اگر می‌شناخت برای آن ارزشی قائل بود؟ انقلابیون حقوق بشر را چگونه می‌دیدند؟ در گفت‌و‌گوی زیر با ابوالحسن بنی صدر، اولین رئیس جمهوری ایران، نظرات وی را در رابطه با این موضوع جویا خواهم شد.

جناب آقای بنی صدر، اگر برای هر انقلاب یک گفتمان یا بیان مسلط قائل باشیم، چنان که گفتمان مسلط انقلاب آمریکا را آزادی یا شوروی را برابری می‌دانند، گفتمان غالب در انقلاب ۵۷ چه بود؟

جنبش ملی کردن نفت دارای دو اصل راهنمای استقلال و آزادی بود. استقلال به معنای رهایی ایران از سلطه بیگانه و ظهور دولت ملی و ایرانی و آزادی به معنای از بین رفتن خصلت استبدادی دولت وبرقراری حاکمیت ملی و استقرار دولتی نماینده جمهور مردم. بعد از کودتای ۲۸ مرداد دعوای اصول پیش آمد و چهار گرایش عمده در جامعه مطرح شد. یک گرایش آزادی را مقدم می‌دانست که در جبهه ملی دوم با شعار استقرار حکومت قانون تبلور یافت. یک گرایش استقلال را مقدم می‌شمرد که گرایش‌های ملی از این نوع بودند. گرایش سوم استقلال و آزادی را توامان می‌خواست و عموم مصدقی‌ها در این دسته قرار داشتند. گرایش آخر هم چپ‌ها بودند که عدالت اجتماعی را مقدم می‌دانستند. پس از سال ۴۲ آقای خمینی با شعار تقدم اسلام وارد صحنه شد و رژیم پهلوی هم ترقی را شعار محوری خویش قرار داد.

اما انقلاب ایران در اصل موازنه عدمی یک تعریف جدید ارائه کرد. اسلام به مثابه بیان آزادی استقلال، آزادی، رشد و عدالت اجتماعی را توامان در بر می‌گرفت و از این دیدگاه تقدم اسلام بر این اصول نیز از بین رفت. چرا که اسلام بدون دربرگیری این اصول میان تهی می‌شود. متاسفانه آقای خمینی، اسلام به مثابه بیان آزادی را کنار گذاشت. ایشان در نجف ولایت فقیه را تدریس کرده بود، اما نه به معنای آنچه که امروز بر ایران حاکم است، بلکه به معنای حاکمیت احکام اسلامی. بنا بر تعالیم ایشان در نجف مردم در حکم صغیر هستند و فقیه قیمومیت آن‌ها را عهده دار است. پس از ورود آقای خمینی به فرانسه هفده مسئله از سوی مطبوعات دنیا مطرح شد که در حال حاضر از میان آن هفده مسئله، نقش روحانیون در رژیم بعدی و خطر فاشیسم مذهبی مدنظر من است. راه حل پیشنهادی این بود که آقای خمینی باید از ولایت فقیه دست بردارد و از ولایت جمهور مردم جانبداری کند که ایشان چنین هم کرد. پس اندیشه راهنمای انقلاب ایران، اسلام به مثابه بیان آزادی و دربرگیرنده آن اصول چهارگانه بود که این‌ها از زبان آقای خمینی اظهار شد. این اولین بار بود در تاریخ دنیا که رهبر یک انقلاب مرتبا اهداف و برنامه رژیم بعدی را بیان می‌کرد. در تاریخ ایران روشن‌ترین بیان راهنما در جنبش‌های ایرانی، بیان راهنمای انقلاب ۵۷ است.

ایستادگی آقای خمینی در برابر رئیس جمهور منتخب مردم شکل جدیدی از تقابل روحانیت با مردم بود، به عنوان مثال آقای کاشانی هم در برابر مصدق ایستاد و راه را برای کودتا و نفوذ قدرت خارجی گشود اما این تقابل یک روحانی بود با یک رهبر ملی اما کودتای آقای خمینی، تقابل بخش بزرگی از روحانیت بود با اسلام به مثابه بیان آزادی. این ضربه باعث شد که پس از آن روحانیون به فکر اسلام حقوق مدار بیفتند مثلا آقای منتظری چند سال پس از اینکه کتاب حقوق و قضاوت در اسلام منتشر شد جزوه‌ای چاپ کرد در باب حقوق انسان. این روز‌ها کتابی را می‌خوانم که در ایران چاپ شده تحت عنوان حجاب شرعی در عصر پیامبر و تلاش می‌کند دینی را که بر مبنای مردسالاری به کشورهای مسلمان تحمیل شده تصحیح کند. همین طور در باب اصول راهنمای دین تحول مهمی در حال انجام است. بالاخره در مورد منزلت زن، حقوق انسان و حقوق ملی یک رشته بحث‌هایی صورت گرفته که امیدوارم مجموعه این‌ها به یک تحول دینی بیانجامد برای سازگاری دین با استقلال و آزادی و حقوقمندی انسان و جوامع مسلمان.

شما از چهار اصل استقلال، آزادی، رشد و عدالت اجتماعی به صورت توامان، به عنوان گفتمان مسلط در انقلاب ۵۷ نام بردید. از منظر انقلابیون و جامعه، گفتمان حقوق بشر در بین گفتمان‌های غالب انقلاب ایران، در اولویت چندم قرار داشت؟

دو جریان عمده وجود داشت. مثلا ایدئولوژی جریان‌های چپ مارکسیسم لنینیسم بود. آن‌ها معتقد بودند حقوق بشر از فرمایشات بورژوازی است. فقه شیعه و سنی نیز، فقه تکلیف مدار است، حقوق مدار نیست، انسان در این فقه انسان مکلف است اما منهای این دوجریان که یکی هوادار دیکتاتوری پرولتاریا بود و دیگری استبداد صالحه، گرایش‌های هوادار استقلال و آزادی به مسئله حقوق بشر اهمیت بسیار می‌دانند چنان که در‌‌ همان زمان انقلاب، جمعیت دفاع از حقوق بشر تشکیل شده بود. ما در خارج کشور مدت‌ها بود که تحت ریاست ژان پل سار‌تر کمیته دفاع از زندانیان سیاسی را تشکیل داده بودیم، کمیته‌ای که با تقاضای ما و موافقت ایشان تشکیل شده بود و بدون توجه به گرایشات زندانیان سیاسی از ایشان به طور مساوی دفاع می‌کرد. در غالب کشورهای دیگر نیز چنین کمیته‌هایی وجود داشت چرا که بسیار ضروری بود برای مردم دنیا عیان شود رژیم شاه چه اندازه به حقوق انسان بی‌اعتنا است و آن را پایمال می‌کند. برخلاف آنچه که می‌گویند که در آن زمان در ایران حقوق بشر اصلا مطرح نبوده باید بگویم نه تنها مطرح بوده بلکه بسیاری از این آقایان جانشان را مدیون دفاع از حقوق بشر هستند. ناظرهای بین المللی بسیاری برای شرکت در دادگاه‌های نظامی به ایران فرستاده می‌شدند. همین مبارزات ایرانیان خارج کشور به استناد حقوق انسان بود که آقای خمینی را از ترکیه به نجف برد. آقای منتظری و طالقانی و بسیاری روحانیون دیگر نیز مورد دفاع ایرانیان خارج کشور بودند. کمیته سار‌تر در جریان محاکمات سران نهضت آزادی فعال بود. در فرانسه سار‌تر، در انگلیس راسل و در آلمان و ایتالیا شخصیت‌های بزرگ دیگر ملی و دانشگاهی علیه تجاوز رژیم شاه به حقوق بشر فعالیت می‌کردند. پس دفاع از حقوق انسان از نگاه ما اولویت داشت.

یک مسئله مهم را باید برای هموطنان جوانم در این زمان خاطرنشان سازم، در آن هنگام ما فکر نمی‌کردیم با روحانیون اختلافی درباره حقوق بشر داشته باشیم. فرض ما این بود که کارویژه فقه حقوق انسان است، نمی‌دانستیم چنین نیست و فقه همانا تکلیف و تکیلف محوری است.

جناب آقای بنی صدر دفاع شما از زندانیان سیاسی و روحانیون، معطوف به دفاع از حقوق بشر بوده یا پیش بردن مبارزه با رژیم شاه؟

توضیح دادم که از دید شخصیت‌های مطرح غربی دفاع از حقوق انسان بود و غیر از این هم نمی‌توانست باشد، یعنی ما از آن‌ها بیشتر از این نمی‌خواستیم، چرا که دفاع عام بود. نمونه خوب آن دفاع ما از حقوق زندانیان توده‌ای بود، ما که با آن‌ها توافقی نداشتیم، حتی آن‌ها را خائن می‌دانستیم اما هنگامی که دستگیر می‌شدند از آن‌ها به استناد حقوق بشر دفاع می‌کردیم. حتی از برخی روحانیون که با رژیم شاه مبارزه چندانی نمی کردند بلکه از دید ما انسان های بسیار مرتجعی بودند دفاع می کردیم. از دید ما حقوق انسان بر اندیشه قول و فعل او مقدم بود ولو جنایتکار باشد.

در نیمه دوم دهه پنجاه (سال های 55 تا 60) تلقی غالب جامعه از حقوق بشر چه بود؟ به عبارت دیگر آیا عموم مردم و انقلابیون حقوق بشر را همچون امروز در همان معنای جهانشمول گرامی می داشتند؟ یا در معنای حق الناس دینی می دانستند؟ یا حقوق بشر اسلامی را چنان که امروز جمهوری اسلامی از آن می گوید به رسمیت می شناختند؟ یا اصولا حقوق بشر را مقوله ای غربی و چه بسا استعماری دانسته طرد می کردند؟

در آن زمان حقوق بشر اسلامی اصلا مطرح نبود. در ابتدا این را بگویم که اعلامیه جهانی حقوق بشر را نمایندگان سه دین بزرگ به صورت توافقی تدوین کردند. این اعلامیه چیزی خارج دین ندارد و مورد توافق این نمایندگان دینی بوده است. ابهاماتی هم که در این اعلامیه وجود دارد به دلیل همین نگرش های متفاوت سه دین است که برای توافق در آن، برخی جاها مبهم گذاشته شده است. در آن زمان به همین اعلامیه حقوق بشر استناد می شد و چیزی به نام حقوق بشر اسلامی مطرح نبود.

پس از 25 خرداد 60 دو وکیل فرانسوی نزد من آمدند و گفتند که ما هر زمان که می خواهیم از حقوق انسانی ایرانی های تحت تجاوز رژیم ملاتاریا دفاع کنیم می گویند که اسلام حقوق خودش را دارد. معنای این حقوق مستقل چیست؟ این است که من آن کتاب حق انسان و قضاوت در قران را نوشتم که به زبان ها مختلف منتشر شده است. به عربی هم ترجمه شده اما هیچ کشور عربی به آن اجازه انتشار نداده است، این عدم انتشار بسیار گویاست، چرا که دولتمردان عربی وحشت دارند که مسلمانان بدانند قرآن فهرست کاملی از حقوق انسان را داراست.

شما در کتاب حق قضاوت و انسان در قرآن گفته اید حقوق بشری که در قرآن وجود دارد از اعلامیه جهانی حقوق بشر کامل تر است، آیا کماکان بر این عقیده هستید؟

بله، من در آن کتاب چهارده اصل بیش تر از اعلامیه حقوق بشر برشمردم که در قرآن وجود دارد و در اعلامیه حقوق بشر نیامده است. اعلامیه جهانی حقوق بشر، حقوق بشر از دید فقهای دنیای اسلام و حقوق بشری که من از قرآن استخراج کردم در کتابی مقایسه و چنین نتیجه گیری شده که کامل ترین بیان حقوق بشر که بی ابهام و شفاف است حقوق بشری است که بنی صدر از قرآن استخراج کرده است.

این ها مربوط به بعد انقلاب است، در زمان انقلاب فرض بر این بود که روحانیون حقوق بشر را رعایت خواهند کرد، اگر بیش تر از اعلامیه جهانی حقوق بشر رعایت نکنند به آن اندازه خواهند کرد. اما در عمل نه تنها حقوق انسان برای آن ها مطرح نبود بلکه حتی حیات انسان نیز اهمیتی نداشت. صحبت معروف آقای خلخالی یا آقای گیلانی را به یاد بیاوریم که می گفتند اگر کسانی که ما می کشیم بی گناه باشند به بهشت می روند.

شما معتقید که غیر از گروه های خاصی همچون چپ ها و برخی فقها غالب ایرانیان در سال های انقلاب ارزش های حقوق بشری را به ترتیب اعلامیه جهانی حقوق بشر به رسمیت می شناختند ،. چگونه ممکن است در جامعه ای مردم برای حقوق بشر ارزش قائل باشند اما به راحتی در آن جامعه حجاب اجباری بشود یا در سه شب هزاران زندانیان سیاسی اعدام شوند و آب از آب تکان نخورد؟

مسئله مهمی در این جا وجود دارد، کتابی نوشته ام به نام استبداد فراگیر یا توتالیتاریسم که در دست انتشار است. در آن جا انواع توتالیتاریسم، از شکل قومیتی آن گرفته تا انواع معاصرش، همچون نازیسم، فاشیسم و استالینیسم یک به یک شناسایی شده است. یکی از بررسی های انجام گرفته مربوط به آلمان است. در آن زمان آلمان، به لحاظ سطح تحصیلات و قدرت سازمان های سیاسی چپ و لیبرال در اروپا حرف اول را می زد، با این حال در چنین کشوری حزب نازی حاکمیت پیدا کرد و استبداد فراگیر را برقرار ساخت. در انقلاب ایران هم مردم بیان آزادی را می دانستند و استقلال و آزادی را درک می کردند و نظامی مبتنی بر استقلال و آزادی می خواستند. اما پذیرفتن اندیشه استقلال و آزادی یک چیز است عمل به آن چیز دیگر.

به نظر می رسد مقصود شما این باشد که مردم ایران حقوق بشر را به رسمیت می شناختند اما توتالیتاریسم جمهوری اسلامی فضایی را به وجود آورد که این اندیشه برای مدت ها به فراموشی سپرده شد.

دقیقا. از آن جایی که مردم در این راستا عمل نکرده بودند، به مقدار خیلی بیش تر از آن چه که آلمانی ها آمادگی تن دادن به نازیسم را داشتند ایرانی ها آماده ی بازگشت به اعتیاد اطاعت از قدرت بودند. ایرانی ها انقلاب کرده بودند، اما طبع بشر این گونه است که اگر در زمان انقلاب تحول استوار نشود و  بیان قدرت و ستون پایه های قدرت بازسازی شود انقلاب از دست می رود. این مسئله خاص ایران نیست در انقلاب فرانسه هم چنین بود، در روسیه هم که بیش از آن که انقلاب باشد کودتای لنین بود امور این گونه پیش رفت. در آن زمان به طور مرتب هشدار به مردم داده می شد اما کسانی که نباید ستون پایه های قدرت را بسازند متاسفانه کار خودشان را کردند. ستون پایه های جدید قدرت همچون سپاه، بسیج، جهاد سازندگی، دادگاه های انقلاب و کمیته ها ساخته شدند و در کنار ستون های پایه های قدیم قرار گرفتند.

این ها جامعه را به اطاعت از قدرت بازگرداندند و این را بدانید که آسان هم این کار را نکردند. در این جهت تاریخ ایران یک تحول بزرگ را گزارش می کند، به ضرب سازش پنهانی با ریگان و بوش، کودتای خرداد 60، نگه داشتن ایران در هشت سال جنگ خانمان سوز و قربانی کردن یک نسل و کشتارها و اعدام های عظیم استبداد را برقرار کردند و سی سال است که با این ملت در جنگ هستند. بنابراین این جامعه ایرانی بیش از ان که جامعه آلمانی در برابر نازیسم مقاومت نشان داد در برابر استبداد فراگیر مقاومت کرد.

الان هم روشن است که آن چه در برابر این رژیم قرار گرفته گرایش های جانبدار مردم سالاری است. هر چند عموم کسانی که بیان آزادی را می خواهند بیان قدرت را نیز در سر دارند. میشل فوکو می گوید گونه ای از بیان های قدرت، بیان قدرت دموکراتیک به معنای خواست قدرتی که مشروعیت خود را از مردم تامین می کند است. اما بیان آزادی که خواسته ماست این گونه است که جامعه قدرت را ضد ارزش تلقی کند و درون جامعه رابطه ها بر مبنای حقوق انسان و در فضای بین المللی رابطه ها بر مبنای حقوق ملی تعریف شود. هر چند بیان آزادی در ایران به خوبی شناخته نشده، اما این کشور تجربه برگزیدن من به ریاست جمهوری از طرف مردم و مبارزه با ستون پایه های قدرت را دارد و این بدیلی است در برابر استبداد ملاتاریا که دارای تمایلات توتالیتر است.

شما در دوران ریاست جمهوری خویش، بارها و بارها به گونه های مختلف نقض حقوق بشر در ایران را عیان کرده و محکوم نمودید. نمونه مشهور آن ارائه چهار صد عکس از شکنجه های پس از انقلاب به نماینده عفو بین الملل و سخنرانی در باب شش زندان است. اگر بتوان نام این گونه اعمال را دفاع سلبی از حقوق بشر گذاشت ، در آن زمان شما چه اقدام ایجابی  همچون آموزش حقوق بشر شهروندسازی یا نهادسازی در جهت ارتقای سطح حقوق بشر کردید؟

اتفاقا ما به قسمت های ایجابی بیش تر پرداختیم. من شهر به شهر رفتم و در باب چهار اصل استقلال، آزادی، رشد وعدالت اجتماعی به مردم توضیح دادم و در زمان انتخابات ریاست جمهوری هم به مردم گفتم در صورتی که شما این بیان و اصول را قبول دارید به من رای دهید، چرا که من برای کار دیگری آمادگی ندارم و هفتاد و شش درصد مردم هم به همین بیان و اصول رای دادند. من شهر به شهر رفتم و درباب حقوق زنان صحبت کردم. هیچ کس در طول تاریخ ایران به اندازه ای که ما در راستای منزلت زن کوشش کردیم زحمت نکشیده است. ما به دست آوردهای درخشانی هم رسیدیم، مرتب سنجش افکار انجام می دادیم و تغییر رفتار مردها را نسبت به زن ها می سنجیدیم و در باب اعمالی که تسریع کننده این تحول باشند تحقیق می کردیم. در یکی دو ماه قبل از کودتا سنجش افکاری که انجام گرفت بیانگر این بود که تحول در جهت مطلوب پیش رفته، به گونه ای که آن رابطه رئیس ومرئوسی در خانواده ایرانی تا حد زیادی جای خود را به رابطه همکاری داده است. کتاب زن و زناشویی پرخواننده ترین کتاب من است، این نشان از فراوانی نیاز جامعه به این امر است. این کتاب در ایران نوشته شده بود اما در راه چاپخانه دزدیده شد. در خارج کشور این کتاب را دوباره نوشتم. حرف من در آن زمان هم این بود که در طول تاریخ، انسان ایرانی هیچ گاه منزلت نداشته و در برابر قدرت هیچ تکیه گاه حقوقی ثابت و پایداری به دست نیاورده است. انسان ایرانی دائم به دنبال یافتن منزلت بوده است و دولتی که خود را نماینده حاکمیت مردم بداند اولویت اولش این است که به انسان ایرانی منزلت بدهد. یعنی برای احقاق حقوق او تضمین های کافی تامین کند تا هیچ قدرتی توانایی سلب آن را نداشته باشد.

لطفا وضعیت حقوق بشر در دوران پهلوی و جمهوری اسلامی را مقایسه کنید.

تجاوز به حقوق بشر در رژیم کنونی که نه جمهوری است و نه اسلامی گسترده تر و زیانمندتر از هر زمان دیگر است. چرا که اولا به نام دین صورت می گیرد، دینی که اگر هدفش بیان حقوق نباشد به کاری نمی آید. بیان قدرت که همانا سانسور و اسارت و کشتار مردم است محتاج دین نیست. انسان ها بی نهایت آیین قدرت مداری ساخته اند و هنوز هم می سازند. دین برای این است که انسان را از آزادی و استقلال و حقوق خویش برخوردار کند و جامعه را از تضادها برهاند. دین برای این است که جامعه ای بسازد که سازوکار منطقی داشته باشد، نیروهای محرکه را در خود فعال کند و انسان بتواند در آن رشد کند. تبدیل کردن چنین دینی به چیزی که الان شده تنها یک جنایت ساده نیست، یک جنایت غیرقابل توصیف است.

اضمحلال یک ملت بزرگ و بافرهنگ و نابود کردن یک فرصت بزرگ تاریخی، در زمانی که دو ابر قدرت در حال انحلال بودند و فضای خارجی بر روی ایران باز می شد، جامعه جوان بود، سرمایه لازم را داشت، می توانست رشد شتابان داشته باشد و امروز پیشاپیش جامعه بشری بیان آزادی را مطرح کند و رشد انسان و نه رشد سرمایه یا قدرت را تحقق بخشد جنایت عظیمی است. این تجاوزات با تجاوزات رژیم پهلوی غیرقابل مقایسه است.

از این که در این گفت و گو شرکت کردید متشکرم.

مهناز افخمی: تاکید باید بر روی جامعه‌ای با عدالت و انصاف باشد/ پانته آ بهرامی

مهناز افخمی، مسئول سازمان زنان در دوران پهلوی و وزیر امور زنان در سه سال پایانی آن دوره بود.

مهناز افخمی که دارای تحصیلات عالیه از دانشگاه‌های معتبر خارج از ایران است، نمونه‌ی زنده‌ای از نسل نخبگانی است که در دوره‌ی پهلوی ظهور کرده و زمینه‌ساز فعالیت‌های مدرن و ترقی‌خواهانه‌ی بسیاری در ایران پیش از انقلاب بهمن 57 بودند که با سقوط ناگزیر سلطنت پهلوی، ایران را ترک کرده‌اند. خانم افخمی در حال حاضر رئیس یکی از سازمان‌های بین‌المللی غیرانتفایی فعال در زمینه‌ی مسائل آموزشی و حقوق زنان، به نام “سازمان بین‌المللی آموزش و همکاری زنان” است که مرکز آن در امریکا قرار دارد و وی، خود بنیان‌گذار این سازمان نیز بوده است.

با مهناز افخمی در حاشیه‌ی کنفرانسی در نیویورک با موضوع “زنان در نقش‌های رهبری و تصمیم گیرنده”، گفتگویی مفصل داشته‌ایم و از او خواستیم که کمی بیش‌تر در مورد خودش و این‌که اساساً چه شد که به عنوان دومین وزیر زن در ایران، انتخاب شد، برایمان بگوید.

وی معتقد است که سوای موفقیت‌های فردی و پیشرفت در رشته‌ای خاص، تاکید باید بر روی موضوع رهبری پیشرو و به وجود آوردن جامعه‌ای با عدالت و انصاف باشد.

Mahnazشما دومین وزیر زن ایران، پس از خانم “فرخ‌رو پارسا” محسوب می‌شوید. این اتفاق چگونه رخ داد و چه روندی را طی نمود؟ اساساً چه طور شد که مهناز افخمی این راه را انتخاب کرد؟

من 11 دی ماه سال 1354، به سمت وزارت امور زنان منصوب شدم و این اولین بار بود که در ایران و در تمام منطقه کسی‌ به یک چنین سمتی منصوب می‌شد؛ البته الان حدود ۱۰۰ نفر در دنیا، این سمت و یا سمتی شبیه به این را دارند ولی‌ در آن زمان سابقه‌ی زیادی نداشت و در نتیجه به خاطر این‌که در زمینه‌ی تلاش برای مساوات خیلی‌ جدید و به ‌گونه‌ای نوآوری بود، این امکان را می‌داد که آدم فکر‌های جدیدی را مطرح کند و یک چهارچوب جدیدی را برای کار بگذارد تا در دولت شرایطی ایجاد شود که در زمینه‌ی مسائل زنان بتوان بهتر کار کرد و ما از این مسئله نهایت استفاده را، تا آن‌جا که ممکن بود، کردیم.

خب خانم فرخ‌رو پارسا وزیر آموزش بودند و اولین زنی‌ بودند که در کابینه خدمت کردند. ایشان برای من یک الگو بود و این مسئله‌ی وزارت زنان هم وقتی من به سازمان زنان به عنوان دبیر کل رفتم، به نحوی مطرح شد. ایشان در نهایت محبت به دیدن و خوشامدگویی من برای فعالیت در زمینه‌ی زنان، در سطح ملی‌ آمدند. من در صحبتی‌ که با خانم پارسا داشتم تقاضاهایی را مطرح کردم. چون آن زمان در کابینه بودند، از ایشان خواهش کردم که در زمینه‌ی آموزش زنان در سطح وسیع‌تر، لطف کنند با سازمان زنان همکاری داشته باشند و هم‌چنین در مورد تغییر کتاب‌های درسی‌ و نقش زن در آن کتاب‌ها، گام‌هایی بردارند. خب در آن کتاب‌ها، به خصوص کتاب‌های چند سال اول دبستان، همیشه یک نقش خیلی‌ سنتی و محدودی برای زنان مطرح بود؛ مثلاً زنان با پیشبند آشپزخانه دیده می‌شدند، در حالی‌ که مرد‌ها با کیف از محل کار می‌آمدند یا این‌که دختر بچه، توپ را می‌انداخت بالای درخت و وقتی گیر می‌کرد، پسر بچه می‌رفت و آن را در می‌آ‌ورد و مسئله را حل می‌کرد. این نوع چیزها برای دختر‌ها حالت این را به وجود می‌آ‌ورد که نقش مدیریت، رهبری، کار و هر نوع زندگی‌ در خارج از فضای خانه برای آن‌ها مرغوب نیست و اصلاً کار آن‌ها نیست و کار مردهاست… ایشان خیلی‌ با محبت صحبت کردند و گفتند: “من نهایت سعی‌ خودم را می‌کنم؛ ولی‌ یادت باشد من وزیر آموزش‌ام و وزیر زنان نیستم. برای این‌جور کار‌ها وزیر زنان لازم است.” به هر حال من و همکارانم هم همیشه فکر می‌کردیم که مهم است که در بالاترین سطوح، هم دولتی و هم غیردولتی، زنان نقش مدیریتی داشته باشند ولی‌ این‌که به چه نحوی این قضیه مطرح بشود، هیچ کداممان درست نمی‌دانستیم… این مسئله‌ی وزارت زنان هم، بعد از خانم “فرانسو ژیرو” به طور جدی در سطح دولت، تصور می‌کنم، مطرح شد و این ایده را به آقای هویدا داد که باید یک چنین سمتی به‌وجود بیاد و البته پشتیبانی شاه و خیلی دیگر از  تصمیم گیران را داشت.

کمی راجع به خودتان، تحصیلاتتان و این‌که مهم‌ترین مشوق شما چه کسی در خانواده و یا بیرون از آن بود هم لطفاً توضیح دهید.

من در یک خانواده‌ای به دنیا آمدم که به کشاورزی می‌پرداختند(خصوصاً پدرم و خانواده‌ی پدری‌ام) ولی‌ خانواده‌ی نسبتاً مرفه‌ای بود البته مادرم از خانواده‌ی نفیسی بود که بیش‌تر به کارهای دانشگاهی و نوشتن و تحقیق می‌پرداخت و خب از اولین زنانی بود که به دانشگاه رفت و همین‌طور مادر بزرگم هم یکی‌ از اولین زنانی بود که در کرمان (من هم در کرمان به دنیا آمدم)، کار خود را داشت و از راه خیاط خانه‌ای که داشت، زندگی‌اش را-با توجه به این‌که از همسرش هم طلاق گرفته بود- مستقلاً اداره می‌کرد.‌ به هر حال از هر دو طرف زنان قوی و مستقلی در خانواده بودند و مثلاً زنان خانواده، هیچ برایشان مسئله‌ای نبود که اگر احیاناً زمینی‌ بهشان به ارث رسیده بود یا امکانات زمین داری و یا زراعت را داشتند، نقش مدیریت به عهده بگیرند. در نتیجه پدر و مادرم همیشه فکر می‌کردند که من و خواهر و برادرم بایستی تحصیل کنیم و تحصیلات عالیه داشته باشیم. من از مقطع دبیرستان در امریکا تحصیل کردم و رشته‌ی تحصیلی‌ام نیز ادبیات انگلیسی‌ بود و بعد از این‌که به ایران برگشتم در دانشگاه ملی‌ به تدریس ادبیات انگلیسی‌ پرداختم و آن‌جا بود که خیلی‌ با مسائل دختر‌های جوان آشنا شدم؛ این‌که چطور این دختران وقتی داستان‌ها، اشعار و یا کار‌های ادبی‌ امریکا و انگلیس را، که ما در کلاس‌ها داشتیم، مطالعه می‌کردند، دلشان می‌خواست بعضی‌ از امکانات و آزادی‌های زنان آن‌ورِ دنیا را داشته باشند؛ ولی‌ در ضمن خیلی‌ هم به این‌که ریشه‌های فرهنگی‌ خود را از دست ندهند، متمایل بودند. خب همیشه ریشه‌ی تغییراتی از جنس استقلال زنان، از مدرنیسم و نوآوری می‌آید و در همه‌ی‌ ممالک هم در ابتدا وضع جور دیگری ست و کم‌کم عوض می‌شود و به طرف حقوق بشر و حقوق زن پیش می‌رود و حالا بعضی‌ ممالک کمی زودتر شروع کردند و بعضی‌‌ها کمی‌ دیرتر.

به هر حال ما پس از صحبت‌هایی که با این دخترها داشتیم، تصمیم گرفتیم که انجمن دختران دانشجو را تشکیل دهیم و در آن دائماً سخنرانی ترتیب می‌دادیم و از افراد صاحب نظر برای سخنرانی دعوت می‌کردیم و خود دخترها نیز مرتب در حال بحث و تبادل نظر بودند. اعضای این انجمن به سرعت به 400 نفر گسترش پیدا کرد و این کم‌کم باعث شد که من بیش‌تر درگیر فعالیت‌های زنان شوم و به سازمان زنان بروم. رفتن من هم به سازمان زنان، از طریق آشنا شدن با دختر شاه، اشرف پهلوی بود که آن زمان ریاست عالیه‌ی سازمان زنان را بر عهده داشت و در ضمن ایشان رئیس هیات نمایندگی ایران در سازمان ملل متحد هم بودند.

IMG_0951گفتمان زنان موفق ایرانی که نقش‌های کلیدی در جامعه بر عهده دارند، ً چرا اهمیت دارد و اساساً می‌خواهد چه پیامی را به جامعه منتقل کند؟

به نظر من این دو جنبه دارد؛ یکی‌ این‎که اصولاً زنان که بیش از نصف جمعیت دنیا را تشکیل می‌دهند، صدایشان شنیده شود و در تصمیم گیری‌ها نقشی‌ که باید را بازی کنند. دوم این‌که نحوه‌ی روبه‌رو شدن زنان با مسائل و نحوه‌ی اداره کردن و مدیریتشان، تا حدی تازگی دارد و به طور کلی‌ تفاوت‌هایی دارد با آن‌چه که بهشان عادت کردیم و خوب است که این شیوه‌ی مدیریت، که نمی‌گویم همه‌ی زنان ولی‌ بیش‌ترشان به نظر می‌آید که دارند، به کار گرفته بشود و بتوان از این نیروی عظیم استفاده کرد. در مورد موفقیت زنان، سوای از موفقیت‌های فردی و پیشرفت در رشته‌ای خاص، تاکید خودم بیش‌تر روی آن نقطه نظری است که زن می‌تواند داشته باشد و رهبری پیشرو است؛ این‌که چه می‌خواهد، چرا اصلاً می‌خواهد که رهبری را به عهده بگیرد و چه کار می‌خواهد بکند و چه آثاری می‌خواهد در شکل دادن به جامعه داشته باشد و چطور می‌شود یک جامعه‌ی با عدالت و انصاف را به وجود آورد.

صحبت‌های شما من‌را به این سوال می‌رساند که جامعه و شرایط محیطی، چقدر در پدید آمدن زن موفقی، چون خودِ شما، می‌تواند ایفای نقش کند؟

خب در جوامع بسیاری تفاوت بین طبقات خیلی‌ زیاد است یا این‌که امکاناتی که برای افرادی که از طبقه‌ی مرفه‌تر هستند، با آن‌هایی که فقیر هستند اصلاً قابل مقایسه نیست. در خود امریکا یکی‌ از مسائل بنیادی حال حاضر، بر خلاف آن‌چه‌ که در گذشته وجود داشت، این است که تفاوت بین آن بالاترین سطح و آن یک درصد مرفه با ۹۹ درصدی که، البته بخشی از آن‌ها در طبقه‌ی متوسط قرار دارند اما تعداد قابل توجهی‌ از آن‌ها در عمل فقیر هستند، در عمل خیلی‌ زیاد است؛ برای این‌که آن یک درصد، می‌توانند همه جور امکانات برای بچه‌هایشان فراهم کنند و آن‌ها را به هر مدرسه و دانشگاهی بفرستند. آن کسانی‌ که از طبقات فقیرتر می‌آیند و تعدادشان هم خیلی زیاد هست، مثلاً در شرایطی قرار دارند که پدر و مادرشان اصلاً با هم نیستند یا اگر هم هستند امکانات و سواد کافی را ندارند که بتوانند فرهنگ موثری را برای بچه‌هایشان فراهم کنند. ولی‌ خُب تمام اهمیت رهبری زنانه و رهبری که دنبال عدالت است در این هست که شما تلاش می‌کنید که این آگاهی‌‌ها و امکانات را در سطح جامعه بیش‌تر کنید تا مردم باهم تجهیز شوند و بتوانند عملکرد درست سیاسی داشته باشند. یکی‌ از بیچارگی‌های همین امریکا این است که تعداد کسانی‌ که در انتخابات شرکت می‌کنند، تا این حد کم است، کم‌تر ا‌ز نصف جمعیتی که می‌تواند، در انتخابات شرکت می‌کنند و متاسفانه درست همان کسانی‌ که بیش از همه احتیاج دارند که بتوانند در انتخابات شرکت کنند تا مسائل را بر وفق مراد خودشان پیش ببرند، کم‌تر مشارکت می‌کنند و برای همین است که یک نوع تلاش دائمی لازم است که حتی در یک مملکت مرفه و پیشرفته‌ای مثل امریکا بشود به عدالت نسبی‌ برسیم.

ما نباید موفقیت‌های افراد را، یعنی‌ زنان خاص را و حتی تعداد قابل توجهی‌ از زنان را با آن‌چه که اجتماع در دسترس می‌گذارد با هم یکی کنیم. وقتی به رابطه‌ی فرد و اجتماع و دولت در ایران نگاه می‌کنید، می‌بینید که زنان ایران در شرایط فوق‌العاده مشکلی‌ زندگی‌ می‌کنند. انواع آپارتاید جنسی و محدودیت‌ها از قبیل جداسازی در فضاهای عمومی، عدم امکان سفر کردن آزادانه و حتی حق تعیین رشته-که البته الان نسبت به اوایل خیلی بهتر شده-، ایران را در زمینه‌ی احقاق حقوق معمولی که‌ یک زن، یک انسان لازم دارد، به یکی‌ از عقب افتاده‌ترین‌ها در سطح دنیا تبدیل کرده و به همین دلیل شرایط آسانی نیست اما مردم ایران فوق‌العاده باهوش، کنجکاو و پر‌کاراند و تاریخچه‌ی عظیمی در زمینه‌ی تلاش دارند و همیشه خواسته‌اند که از باقی مردم دنیا یاد بگیرند و به دیگران هم یاد بدهند؛ مثلاً با این‌که ممکن است قوانین عربستان سعودی و ایران در مورد زنان یکی باشد، اما زن ایرانی زن عرب سعودی نیست. در بدترین شرایطی که در ایران در این سی‌ سال اخیر وجود داشته، زنان تلاش‎‌های زیادی کرده‌اند، تا آن‌جا که خواسته‌اند در بیرون از خانه بوده‌اند و واقعاً هم موفق بودند. ببینید ۶۰ درصد جمعیت دانشجویی دختراند و واقعاً خوب درس می‌خوانند و خوب کار می‌کنند. با خلاقیتشان، تا آن‌جا که امکان داشته یک نوع کار، شغل، هنر و یا حرکتی‌ کرده‌اند و این چیزی‌ست که به دولت کاری ندارد؛ حتی گروه‌ها و تشکل‌های که زنان امروزه درست کرده‌اند مثال زدنی‌ست اما خب طبیعی‌ست که اگر رابطه‌ی بین شهروند، اجتماع و دولت تغییر کند، آن‌چه انجام می‌دهند متفاوت خواهد بود و رابطه‌ی بین داخل و خارج هم فوق العاده مهم است و امیدوارم با شرایط جدیدتری که پیش آمده، این روابط هرچه بیش‌تر توسعه پیدا کند تا هم زنان و هم مردان ایرانی بتوانند با دنیا تماس آسان‌تر و بیش‌تری داشته باشند.

IMG_0952آیا با توجه به تفاوت‌های عمیق اجتماعی و فرصت های موجود در جوامع عمدتاً غربی، در مقایسه با جامعه‌ی داخل کشور و محدودیت های موجود در آن برای زنان، می توان زنان موفق ایرانی در خارج از کشور را الگویی مناسب برای زنان ایرانی داخلی کشور قلمداد کرد؟

صد در صد، ببینید مثلاً سازمان ما، یعنی سازمان بین‌المللی آموزش و همکاری زنان، سال‌هاست که وسایل درسی و یادگیری برای مدیریت و رهبری مشارکتی تهیه می‌کند و به بیست زبان آن را منتشر می‌کند که فارسی همیشه در راس زبان‌هایی‌ که کار می‌کنیم، قرار دارد و اگر زنان ایرانی توانستند از طریق اینترنت و یا رودر‌رو در این کارگاه‌ها شرکت کنند، فوق العاده خلاق بودند و خوب کار کردند.

نکته‌ی دیگر و مهم‌تر این است که مسئله این نیست که یک سری از زنان مدیریت و رهبری را بر عهده بگیرند، نوع مدیریت و رهبری‌ست که اهمیت دارد و آن با یک کار گروهی خلاق و نه پیشرفت‌های فردی، امکان پذیر است.

به نظر می‌رسد یکی از مشکلات جامعه‌ی ایران چه پیش و چه پس از انقلاب ۵۷، توازن قدرت بین نیروهای محافظه کار و ترقی خواه است. اولین لایحه‌ی حمایت از خانواده در سال ۴۶ به مجلس رفت و با اصلاحاتی در سال ۵۳ به تصویب رسید. اما قبل از آن هم خانم مهرانگیز منوچهریان حقوقدان به‌عنوان سناتور، هم زمان با لایحه‌ی سال ۴۶ به همراه ۱۹ سناتور زن، لایحه‌ی پیشنهادی خود مبنی بر لغو چند همسری را عرضه کرده بودند، سرنوشت این پیش نویس لایحه‌ی پیشنهادی خانم منوچهریان چه شد؟

خانم منوچهریان فوق العاده زن هوشمند و متعهد و حقوقدان درجه یکی هم بود و خیلی‌ کار خوبی‌ کرد که این لایحه را تهیه کرد و دیگران را به این موضوع علاقه‌مند کرد. ولی‌ ببینید مسئله‌ی حقوق خیلی‌ پیچیده‌ست و خب محافظه‌کار‌ترین گروه‌هایی که در هر دولتی کار می‌کنند، به مسائل و لوایح حقوقی می‌پردازند و اصولاً رشته‌ای‌ست که خیلی آهسته و به طور محافظه کارانه پیش می‌رود؛ همیشه خوب است که آدم بیش‌ترین را بخواهد ولی‌ خب همیشه بیش‌ترین را به دست نمی‌آورید. خانم منوچهریان می‌خواست که کلاً چند زنی‌ را بردارد(البته همه‌ی زنان روشن فکر ایران دلشان می‌خواست که این اتفاق بیفتد)، ولی‌ خب باید دیگران را هم به این مسئله معتقد کنید و جامعه همیشه آماده نیست؛ باید بحث شود، امتحان شود تا چیزی را که آدم دلش می‌خواهد، کم‌کم و در زمانی که جامعه آماده‌تر است، به دست بیاورد.

خب چند سال بعد ‌که خانم مهرانگیز دولتشاهی لایحه‌ای تعدیل شده را آورد، آن قبول شد. چند سال بعدش هم -وقتی‌ من سازمان زنان بودم-، روی تجدید نظر آن قانون کار کردیم و خیلی‌ چیزها را توانستیم پیش ببریم از جمله این که چند همسری را محدود کردیم به دو همسری و آن هم فقط با اجازه‌ی همسر اول هرچند که این تمام چیزی نبود که ما دلمان بخواهد؛ ما می‌خواستیم اصولاً چند همسری کنار گذاشته بشود، ولی‌ خب در آن شرایط این بیش‌ترین چیزی بود که می‌شد به دست آورد. اگر انقلاب نشده بود و همه چیز‌ به این طریق پس نرفته بود، حرف بعدی این می‌شد که چند زنی‌ به کلی‌ از بین برود؛ ولی‌ در نظر داشته باشید که به غیر از تونس در آن زمان در هیچ مملکت اسلامی‌ای هیچ محدودیتی برای چند زنی‌ وجود نداشت…

غیر از محدود کردن چند همسری به زن دوم با آن شرایطی که عرض کردم، موضوع حضانت بچه بود که مادر بتواند، بعد از فوت شوهر، حضانت را به عهده بگیرد و خب در قانون قبلی حضانت بچه به جد پدری و یا خانواده‌ی پدر منتقل می‌شد. مسئله‌ی پرداخت حق نگهداری از اطفال برای شوهر، پس از طلاق زن بود، در ابتدا این مسئله طوری بود که شوهر می‌توانست دو ماه حق نگهداری را پرداخت کند ولی‌ بعد آن را ندهد و برای پرداخت‌های بعدی دوباره بایستی پروسه‌ی دادگاه و اظهار نظر قاضی و غیره ادامه پیدا می‌کرد و معمولاً زنان با امکانات مادی کمتر، این پروسه برایشان بسیار دشوار و تقریباً غیر ممکن بود ولی‌ لایحه‌ی بعدی و آیین نامه‌ی اجرایی‌اش جوری بود که در واقع اگر یک‌بار قاضی اظهار نظر کرده بود، دفعات بعد، همان رای را می‌توانست به مرحله‌ی اجرا بگذارد. موضوع دیگر در مورد کار زنان بود. خب زنان موظف بودند که اجازه‌ی شوهرشان را بگیرند. ما خیلی‌ تلاش کردیم که این اجازه وجود نداشته باشد، ولی‌ اصلاً امکان پذیر نبود. یعنی‌ وزارت دادگستری اصلاً آمادگی این‌که در این موضوع عقب نشینی کند، نداشت. مثلاً صحبت این بود که ممکن است یک خانمی تصمیم بگیرد که برود رقاص بشود! ما حرفمان این بود که هر نوع کاری، حتی رقاصی هم، کاری نیست که اشکال خاصی‌ داشته باشد ولی‌ خب ثابت کردن این موضوع خیلی‌ کار سختی بود. بالاخره آخرین کاری که انجام شد این بود که گفته شد چه زن و چه شوهر نمی‌توانند کاری را عهده دار بشوند که خلاف شان خانواده باشد. در نتیجه این به اصطلاح حیثیت و شان برای اولین بار در قانون، هم برای زن و هم برای مرد مطرح شد؛ حالا ممکن است که در واقع زن‌ها در عمل نمی‌توانستند شوهر را مانع از گرفتن کاری کنند ولی‌ همین که در قوانین شما حیثیت را برای زن مستقلاً بگذارید، مهم است؛ چون همان‌طور که می‌دانید، در یک جامعه‌ی سنتی یکی‌ از مسائل اصلی‌ این است که همه‌ی حیثیت و شان زن، بستگی به خانواده و به یک مرد دارد. اگر شما به اصطلاح مرتکب خلافی بشوید از نظر جامعه این شان و شرف مرد است که مورد حمله قرار می‌گیرد نه حیثیت و شرف زن. در نتیجه این موضوع برای ما خیلی‌ مهم بود.

به نظر شما چرا در مقابل لغو قانون حمایت از خانواده بلافاصله پس از انقلاب ۵۷، هیچ‌گونه مقاومتی صورت نگرفت؟ آیا فکر می‌کنید علت عدم مقاومت زنان در مقابل لغو قانون حمایت از خانواده این تفکر در جامعه بود که این اصلاحات از بالا انجام شده و توده‌های زنان در سازمان های مستقل پشت چنین قانونی نبودند؟

این‌ها افسانه‌های است که ما خودمان گفتیم و حالا به دلایل مختلف سیاسی آن حس خود کفایی و حس اهمیت رای و حرکت خودمان را، از خودمان گرفتیم و قدرت خودمان را نفی کردیم. در حالی‌که همه‌ی تمام این حرکت‌هایی‌ که در مراحل مختلف برای ایران شده، همه با درگیر شدن توده‌های مردم بود. البته منظورم از توده‌ها مردم همه‌ی روستاها یا همه‌ی گوشه و کنار مملکت نیست. کسی‌ که امکانات ارتباطی‌ ندارد، زیاد نمی‌توانند در این زمینه‌ها نقش تعیین کننده‌ای-لااقل در ابتدا- داشته باشند. معمولاً حرکت‌هایی‌ که به یک نتیجه‌ی سیاسی می‌رسد از طبقه‌ی متوسط و یک عده‌ روشنفکر نزج می‌گیرد. در مسئله‌ی آموزش هم همین طور بود؛ درست است که رضا شاه خیلی‌ نقش تعیین کننده‌ای داشت در این که قدرتش را پشت این مسئله بگذارد ولی‌ بدون این‌که زنان بخواهند و دنبال آن باشند امکان پذیر نبود. یا در مورد بعد مراحل گرفتن حق رای برای زنان، زنان با تظاهرات‌هایی که کردند، روزنامه‌هایی که درست کردند، مقاله‌هایی که نوشتند، برای به دست آوردنش تلاش کردند. می‌دانید این‌ها را نباید دست کم گرفت.

شما بسیاری از دستاوردهایی را که خود زنان در این دوران به‌دست آورده بودند و قدری هم در جامعه تابو بوده، شاید برای تقابل با نیروهای محافظه کار به خانواده‌ی سلطنتی نسبت می‌دادید، همین موضوع شاید باعث نوعی شکاف بین سازمان زنان و توده‌ی زنان که بعضاً مخالف خانوداده‌ی سلطنتی بودند، شد. امروز به این موضوع چگونه می‌نگرید؟

حرکت‌های مربوط به زنان، اصلاً قابل مقایسه با آن چیزهایی که در جهان سوم، حتی امروز می‌بینیم، نبود. یک میلیون نفر در سال با سازمان زنان کار می‌کردند. هر زنی‌ از خانم منوچهریان گرفته تا زنان حقوقدان و روزنامه نگار و شاعر، همه با سازمان زنان همکاری می‌کردند. یعنی‌ تقریباً در داخل ایران کسی‌ نبود که ما دستمان را برای کمک و پشتیبانی به طرفش دراز کنیم و همکاری نکند. اما گروه‌هایی‌ هم بودند که در خارج فعالیت می‌کردند و حاضر نبودند که برای هیچ‌چیزی که در ایران انجام می‌شد، ارزش گذاری کنند و بگویند که این اهمیت دارد. در مورد همین لایحه‌ی حقوق حمایت خانواده، ما حتی سال‌ها بعد از انقلاب، با دوستانی که در خارج فعالیت ضد حکومتی می‌کردند، کلی‌ بحث داشتیم تا قبول کردند که بیایند و این قانون را بگذارند کنار قوانین دیگر که در جاهای دیگر دنیا به وجود آماده و ببینند که در سطح خودش چه پیشرفتی بوده است.

با توجه به تجربیات شما در زمینه‌ی کار در مورد مسئله‌ی زنان در ایران و در سطح بین المللی، اگر بخواهید دست روی سه مورد نقطه ضعف بگذارید که بخواهیم در جهت بهبود آن در جامعه ایران عمل کنیم ، این سه مورد چیست؟

مهم‌ترین مسئله در مورد زنان، محدودیت‌های حقوقی و قانونی است و متاسفانه با سی‌ و چند سال تلاش، زنان نتوانستند در این زمینه کاری کنند، حتی آن دورانی که آقای خاتمی رئیس جمهور بود و به نظر می‌رسید که به اصطلاح اصلاحات در پیش است، بعد از چندین سال که ایشان دو دوره زحمت کشید، حتی نتوانستند سن ازدواج را به سن قابل قبولی تغییر دهند. متاسفانه مسائل عمده، مسائل حقوقی و قانونی ست و این هم به زیر بنای مذهبی‌ که برای اداره‌ی سیاسی مملکت انتخاب شده، مرتبط است و متاسفانه ساده نیست و من نمی‌توانم مجسم کنم که بدون تغییر قانون اساسی‌ و بدون به اصطلاح یک نوع تجدید نظر کلی‌ در زیر بنای قانون اساسی‌، بشود وضع زنان را به طرز قابل توجهی‌ عوض کرد. تقریباً در هر زمینه‌ای که بخواهید مسئله‌ی مساوات یا مشارکت را پیش بیاورید، یک سدی جلوی آن است که آن سد، سد قانونی است و تا به حال نشده که تغییر بزرگی‌ به وجود بیاورید و اگر هم تغییری بوده، تغییرات کوچک‌ بوده. خب مسئله‌ی بازخرید همه‌ی کارمندان دولت در پیش بود و مسئله‌ی رشته‌های تحصیلی‌ که بسیاری‌شان روی زنان بسته بود همه‌ی این‌ها تا حد خیلی‌ زیادی پیش رفت ولی‌ به شکل اصولی‌تر متاسفانه مربوط به زیر بنای مذهبی‌ است.

مورد دوم و سوم این است که برگردیم به طرف یک فرهنگ مشارکت اجتماعی و فرهنگ داد و ‌ستد سیاسی سالم؛ دور از شعار و دور از افسانه بافی‌ و دور از خلق قهرمان‌ها و یا شیطان‌ها‌. یعنی‌ ایجاد احساس مسئولیت در جامعه در بین افراد تا خودشان را شهروند مسئولی بدانند و قضاوت عادلانه‌ای بکنند. این مورد باید یک فرهنگ اجتماعی بشود، چون فرد فرد مردم اجتماع بایستی آن فرهنگ را قبول کنند تا بتوانیم در اجتماع آن فرهنگ را پیاده کنیم و من فکر می‌کنم ما هوش و استعدادش را داریم در نتیجه می‌توانیم از عهده‌ی این کار بر بیاییم و فقط اصل مسئله این است که اصلاح قانون اساسی‌ لازم است.

آیا شما به عنوان یک زن موفق ایرانی به صورت فردی یا سازمانی، برای توانمند سازی زنان داخل کشور احساس مسئولیت کرده و می کنید؟ اگر این چنین است، شرح مختصری از اهداف، اقدامات و تاثیرات آن را بفرمائید.

خب کار سازمانی که من الان در آن فعالیت می‌کنم، در همین رابطه است. ما هم به اصطلاح، کورس‌های اینترنتی به زبان فارسی‌ داریم و هم کتاب‌های درسی. این کلاس‌های آموزشی و کتاب‌ها،‌ در بسیاری از زمینه‌ها منجمله مدیریت، رهبری سیاسی، رهبری افقی، مقابله با خشونت نسبت به زنان، چگونگی استفاده از وسایل تکنولوژی، برای تجهیز و یادگیری مردم به فارسی‌ مطالب تهیه کردیم و این‌ها امتحان شده و مورد اجرا قرار گرفته و برای افراد قابل دسترس هست. البته در دوره‌های خاص امکان این‌که در داخل ایران بشود این کار را کرد، بیش‌تر و در برخی دوره‌ها امکان این امر خیلی کمتر است و یکی‌ از چیز‌های مهم هم این است که داد و ‌ستد بین ایران و خارج از ایران خوشبختانه زیاد است و آن‌چه که در خارج یاد گرفته می‌شود، به داخل هم منتقل می‌شود و همیشه گروه‌هایی‌ که در خارج دارند کار می‌کنند، آمادگی این را دارند که این‌ها را در داخل مورد استفاده قرار بدهند و انشاالله اگر فضا بازتر شود، خیلی‌ به این که بشود در داخل وسیع‌تر کار کرد، کمک خواهد بود.

موریس معتمد: نفی تراژدی هلوکاست، جامعه‌ی کلیمیان را دل‌چرکین کرد

Moris-Motamed2مهندس موریس معتمد، متولد سال 1323 در شهر همدان است. وی که در یک خانواده‌ی یهودی به دنیا آمده است، در سال 1379 به عنوان نماینده‌ی جامعه‌ی کلیمیان ایران، در ششمین دوره‌ی مجلس شورای اسلامی، به ریاست مهدی کروبی، برگزیده شد و در این مجلس به عنوان عضو انرژی مجلس نیز انتخاب شد. آقای معتمد در سال 1383 مجدداً و برای دومین‌بار به عنوان نماینده‌ی جامعه‌ی کلیمیان در مجلس هفتم انتخاب شد.

به گواه آمار، موریس معتمد به اتفاق سایر نمایندگان اقلیت‌های دینی کشور در مجلس، توانستند بیش‌ترین دستاوردهای پارلمانی ایران را در ارتباط با اقلیت‌های دینی در طی دوران نمایندگی‌شان، به ویژه در دوره‌ی ششم مجلس شورای اسلامی کسب نمایند و با تصویب قانون برابری دیه‌ی اقلیت‌های دینی با بدنه‌ی اصلی، گامی مهم در حفظ و احیائ حقوق اقلیت‌ها بردارند.

در سی‌‌ویکمین شماره از ماهنامه‌ی خط صلح و با توجه به موضوع پرونده‌ی ویژه‌‌مان، مصاحبه‌ای با این نماینده‌ی سابق مجلس انجام داده‌ایم.

آقای معتمد؛ به عنوان سوال اول بفرمایید که جامعه‌ی ایرانیان یهودی چه جمعیتی از شهروندان کشور را در بر می‌گیردند؟

جامعه‌ی یهودیان در قبل از انقلاب جمعیت‌شان چیزی حدود بین 100 تا 110 هزار نفر بوده که بعد از انقلاب، به تدریج حدود 80 درصد از این جمعیت به خارج از کشور مهاجرت کردند و در حال حاضر، تخمین زده می‌شود که جمعیت یهودیان باقی مانده در داخل کشور بین 18 تا 20 هزار نفر باشد.

آیا این جامعه از آزادی‌های بنیادین هم‌چون آزادی آموزش و پرورش و یا به جا آوردن مناسک مذهبی، به شکلی برابر با سایر شهروندان ایرانی برخوردار است؟

خب، همان طور که می‌دانید دین یهود شاید بتوان گفت تنها دینی ست که تبلیغات ندارد و شاهد پذیرش افراد دیگر به جامعه‌ی خودش، به صورتی که سایر ادیان دارند، نیستیم. در ارتباط با اجرای مناسک دینی و شرعی هم خوشبختانه نه تنها در ارتباط با جامعه‌ی کلیمیان، بلکه در ارتباط با سایر اقلیت‌های دینی مانند مسیحیان زرتشیان و آشوری‌ها، که ادیان ابراهیمی شناخته شده‌اند، در ایران هیچ‌گونه مشکلی برای اجرای مناسک شرعی‌شان از اول انقلاب وجود نداشته و آزادانه به محافل خودشان که حالا کلیسا بوده یا معبد، رفته‌اند و آیین خودشان را به عمل آوردند. ما هم خوشبختانه مشکلی در این زمینه نداشتیم و مراسم شرعی و دینی خودمان رو با آزادی کامل برقرار کردیم و اعیاد خودمان را به نحو احسن به جا آوردیم.

در ارتباط با آموزش و پرورش هم به همین ترتیب. مدارسی که قبل از انقلاب در اختیارمان بوده و مال خودمان بوده، در بعد از انقلاب هم در ید خودمان باقی مانده و اداره‌اش به دست انجمن کلیمیان تهران یا انجمن شهرستان‌ها است. البته در بعضی موارد هم مسائل و مشکلاتی در ابتدای انقلاب پیش آمد که خوشبختانه با توافقاتی که با آموزش و پرورش و سایر نهادها به عمل آمده، بخش عمده‌ی مشکلات رفع شد. یعنی از نظر آموزش و پرورش و اداره‌ی مدارس خودمان، ما مشکلی نداریم.

آیا شما تایید می‌کنید که منع تحصیل در دانشگاه‌های دولتی و منع اشتغال در پست‌های دولتی برای ایرانیان یهودی وجود دارد؟

بله، البته در مورد تحصیل در دانشگاه‌ها نمی‌توانیم این طور بگوییم؛ برای این‌که الان نه تنها یهودیان بلکه سایر اقلیت‌های دینی هم به طور آزادانه در کنکور شرکت می‌کنند و هر سال شاهد این هم هستیم که تعداد زیادی از اقلیت‌های دینی وارد دانشگاه‌های سراسر کشور می‌شوند؛ منتها در ارتباط با تحصیلات در بعضی رشته‌های فوق تخصصی، برای گرفتن فوق تخصص مشکلاتی وجود داشته که مانع از شرکت اقلیت‌های دینی در این رشته‌ها می‌شود. من خودم خاطرم هست که در مجلس ششم و هفتم، خیلی پیگیر این مسئله بودیم و نامه‌های متعددی به خدمت ریاست جمهور، وزیر علوم و این‌ها نوشتیم که مشکل رفع شود.

در ارتباط با منع اشتغال در پست‌های دولتی، متاسفانه این محدودیت وجود داشته. مثلاً در آموزش و پرورش این مشکل وجود دارد؛ بعد از انقلاب به دلیل بعضی قوانینی که وضع شد استخدام اقلیت‌های دینی در آموزش و پرورش بسیار محدود شد و حتی به حد صفر رسید و تنها در مقطع مجلس ششم بود که ما توانستیم یک مجوزی از آموزش و پرورش بگیریم برای استخدام 200 نفر از داوطلبان اقلیت‌های دینی برای مشاغل دبیری و آموزگاری در سطح دبستان‌ها و دبیرستان‌ها و خب شاید یکی از مشاغلی که همیشه در مملکت ما مورد توجه و پسند اقلیت‌های دینی بوده اشتغال به شغل آموزگاری و دبیری ست…

جامعه‌ی ایرانیان یهودی چه تعدادی مدرسه و چه تعدادی کنیسه در اختیار دارد؟

ببینید تعداد کنیسه‌هایی که ما الان در سطح تهران داریم، فکر می‌کنم چیزی حدود هجده کنیسه باشد(حالا ممکن است یکی- دو مورد بالا و پایین گفته باشم). در سطح شهرستان‌ها هم خب در شیراز تعداد زیادی کنیسه داریم در اصفهان هم همین‌طور؛ ولی خب به دلیل کم شدن جمعیت کلیمیان، به ویژه در شهرستان‌هایی مثل همدان، کرمانشاه، سنندج، ارومیه، کرمان، یزد یا کامیاران برخی از کنیسه‌ها تعطیل شدند. مثلاً فرض کنید اگر قبلاً هر کدام بین پنج تا هفت کنیسه‌ی فعال داشتند اما در حال حاضر محدود به یک کنیسه شدند، برای این‌که دیگر تعداد جمعیت به صورتی نیست که بتوانند همه‌ی کنیسه‌ها را در مراسم مذهبی خودشان پر کنند؛ بنابراین خود انجمن‌های شهرستان‌ها مجبور شدند تعدادی از این کنیسه‌ها و یا مدارسی را که قبلا فعال بودند؛ تعطیل کنند.

تعداد مدارس در حال حاضر چند مورد است؟

همان طور که گفتم مدارسی که بوده در ید انجمن کلیمیان باقی مانده. فکر می‌کنم الان در تهران چیزی حدود پنج مدرسه مثل اتفاق و ابریشمی فعال هستند و عرض کردم که به دلیل کمبود دانش آموز و این‌که طیف وسیعی از جامعه‌ی کلیمیان مهاجرت کردند، انجمن کلیمیان مجبور شده که چند تا از این مدارس را به دلیل نبود دانش آموز، تعطیل کند.

آیا شما تایید می‌کنید موج مهاجرت ایرانیان یهودی که پس از انقلاب آغاز شده، هم‌چنان پابرجاست؟

ببینید این موج مهاجرت تا حدود 13- 14 سال قبل، یک روند دائمی را طی می‌کرد، ولی از آن زمان به این طرف، این موج خیلی کم شده و الان به جرات می‌توانم بگویم، جمعیت یهودیان در ایران مدتی‌ست که ثابت مانده چرا که زاد و ولدهایی که صورت می‌گیرد، جایگزین آن تعداد افرادی که از کشور به خارج مهاجرت می‌کنند، می‌شود؛ یعنی در سال‌های اخیر با توجه به آماری که وجود داشته، شاید سالیانه چیزی حدود نهایتاً 100 نفر اقدام به مهاجرت می‌کردند، که با زاد و ولد جای این مهاجرین پر می‌شده، (شاید میزان زاد و ولد بیش‌تر هم باشد). در واقع جمعیت جامعه‌ی کلیمی از 10- 15 سال قبل تا الان، با وجود مهاجرت‌هایی که صورت گرفته، حالت استیبل و ثابتی داشته و موج مهاجرت با آن اشتیاق و علاقه‌ای که قبلاً وجود داشت، وجود ندارد و یک حالت سکون پیدا کرده.

شما دلایل این کاهش مهاجرت را چه می‌دانید؟

افرادی هستند که شاید امکان زندگی در خارج را نداشته باشند؛ البته علاقه‌مندی به آب و خاک هم یکی از زمینه‌های بسیار مهم هست و بعد این‌که اکثریت جامعه‌ی ‌یهودیانی که در ایران ساکن هستند، شاید از وضعیتی که دارند راضی هستند و کسب و کارشان دچار مشکل خاصی نبوده و آن تبلیغاتی هم که در سال‌های اولیه‌ی انقلاب شاید وجود داشته، طبیعتاً کمتر شده و الان به یک حداقلی رسیده. به هر حال هرچه به سن حکومت جمهوری اسلامی افزوده شده، از بار آن فشارها یا شاید تعصبات اولیه که در ابتدای انقلاب وجود داشت، کاسته شده…

آیا ما در حال حاضر، هیچ ایرانی یهودی که به اتهامات عقیدتی، مذهبی و یا سیاسی در ایران زندانی باشد، داریم؟

والا به دلیل اقامتم در خارج کشور و مشغله هایی که با آن روبه رو بودم. الان چیزی حدود 2 سال هست که به دلیل خروجم از کشور و مشکلاتی که در خارج از کشور با آن روبه‌رو بودم، اطلاع خاصی در این زمینه‌ها ندارم. ولی تا جایی که اطلاع دارم و با توجه به ملاقاتی که ماه قبل با نماینده‌مان در نیویورک داشتم، که همراه با مقام محترم ریاست جمهوری به امریکا سفر کرده بودند، خوشبختانه موردی به نظر نمی‌آمد؛ چون  همان‌طور که خدمتتان عرض کردم جامعه‌ی یهودیان تبلیغات دینی ندارند و به طور کلی پذیرشی در این دین اتفاق نمی‌افتد و یا بسیار شرایط مشکلی دارد، این است که از نظر عقیدتی نمی‌توانیم بگوییم که الان زندانی خاصی در زندان ها داریم.

آیا تهدیداتی که از سوی برخی نیروهای تندرو در چند سال گذشته برای تخریب اماکن مقدس مذهبی یهودیان، به خصوص “مقبره‌ی استر” صورت گرفته بود، عملی شد؟

در ارتباط با مقبره‌ی استر و مردخای، متاسفانه طی 5-6 سال اخیر، مقداری تبلیغات سوئ و تهدیدات که شاید ناشی از عدم آگاهی به تاریخ و مسئله‌ی استر و مردخای در همدان بود، صورت گرفت. من خودم آن موقع در تهران بودم اما شاهد این بودم که استانداری و وزارت اطلاعات بسیار سریع دست به کار شدند و توانستند جلوی این تخریب و هر نوع ایجاد مشکل برای اماکن مقدس جامعه‌ی یهودیان را به عمل بیاورند و خوشبختانه ما از بعد از انقلاب به هیچ وجه شاهد نبودیم که اماکن مقدس، مورد تخریب قرار بگیرد؛ البته در بعضی شهرستان ها شاهد بودیم که گورستان‌هایی که مربوط به جامعه‌ی یهودی بود، به دلیل قرار گرفتن در داخل محدوده‌ی شهری، به پارک تبدیل شدند و خب تا حد امکان هم، مقامات و دولت همکاری لازم را با جامعه‌ی کلیمیان داشت و اسم، حرمت و احترام به آن محوطه‌ها رعایت شد.

شما در بین صحبت‌هایتان به صورت کلی به یکی- دو نمونه از اقداماتی که مجلس شورای اسلامی، برای رفع تبعیض و اقسام نابرابری‌ها برای اقلیت‌های مذهبی داشتند، اشاره کردید. اگر موارد دیگری هم، خصوصاً در رابطه با قوانین کیفری، بوده لطفاً توضیح مختصری در موردشان بدهید.

ببینید بعد از انقلاب به دلیل این‌که بسیاری از قوانین شرعی، جانشین قوانین روزمره شده بودند و در مورد بعضی مسائل مثل دیه یا قصاص، از دیدگاه شرعی برخورد می‌شد و این تبعیضی بود که نسبت به اقلیت‌های دینی به عمل می‌آمد؛ مخصوصاً در مورد مسئله‌ی دیه که واقعاً باعث نگرانی تمامی اقلیت‌های دینی بود. یکی از مواردی که در مجلس ششم خود من هم در زمینه‌ی رفع آن مشکل فعال بودم، مربوط به دیه بود که خوشبختانه در این مورد پس از تلاش‌های بسیار در مجلس، دیه‌ی اقلیت‌های دینی با بدنه‌ی اصلی، مساوی شد و تمام نگرانی‌هایی که اقلیت‌های دینی تا آن موقع داشتند، از این بابت رفع و رجوع شد.

در زمینه‌ی قانون قصاص هنوز آن نتیجه‌ای که جوامع اقلیت‌های دینی، دنبالش بودند و درخواست داشتند که مورد قصاص هم مانند مسئله‌ی دیه به صورت مساوی باشد، یعنی همان حقوقی که برای بدنه‌ی اصلی جامعه در نظر گرفته شده، برای اقلیت‌های دینی هم در نظر گرفته شود؛ هنوز پیشرفتی به عمل نیامده که خب ان‌شاالله اگر این هم به نتیجه برسد، بخش مهمی از نگرانی اقلیت‌ها در ارتباط با قانون قصاص هم رفع خواهد شد.

از طرفی غیر از مسئله‌ی دیه، به‌ویژه در مجلس ششم ما شاهد این بودیم که قوانین دیگری هم برای اقلیت‌های دینی به تصویب رسید؛ برای اولین بار در تاریخ پارلمانی ایران، در این مجلس شاهد بودید که در بودجه‌ی سالیانه‌ی کشوری، یک ردیف بودجه‌ی خاص برای اقلیت‌های دینی ترتیب داده شد که این خودش امتیاز بسیار خوبی بود؛ چرا که لایحه‌ی معمول بودجه‌ی سالیانه، جواب گوی تمام نیازها و خواسته‌های اقلیت‌های دینی نبود ولی همین قدر بودجه -هر چند ناچیز-، به نام اقلیت‌های دینی در زمینه‌های ورزشی، فرهنگی و اجتماعی و همین طور مسائل هنری، به علاوه‌ی این‌که از طرُق دیگری هم شاهد کمک‌های دستگاه‌های دولت بودیم، مشکلات بسیاری حل شد و خوشبختانه هر چقدر که ایام روبه جلو رفته، شاهد حل بسیاری از مسائل جوامع اقلیت‌های دینی بودیم.

آیا جامعه‌ی یهودیان ایران در دوره‌ی آقای احمدی نژاد فشار بیش‌تری را تحمل کرد؟

در ارتباط با جامعه‌ی یهودی، مسئله‌ی هلوکاست یک خط قرمز محسوب می‌شود و طرح این مسئله از زبان آقای احمدی نژاد و نفی این تراژدی که می‌شود گفت بزرگ‌ترین تراژدی تاریخ بشریت بوده، خب مقدار زیادی باعث ناخوشنودی و نارضایتی جامعه‌ی یهودیان ایران شد و دل‌چرکینی در میان این جامعه ایجاد کرد. خب انتظار نداشتند هم‌چین مسئله‌ای از زبان ریاست جمهوری ایران مطرح بشود و خود من هم بارها شاید در مصاحبه هایی که در داخل یا خارج کشور داشتم از بابت مسئله‌ی نگرانی جامعه‌ی یهودیان در این خصوص، ابراز نگرانی کردم.

با توجه به عملکرد و دیدگاه‌های آقای روحانی، مثل تبریک سال نوی عبری، تایید هلوکاست و همدردی با بازماندگان آن و هم‌چنین همراه بردن آقای سیامک مره صدق، نماینده‌ی جامعه‌ی کلیمیان در سفر به نیویورک، آیا شما خوشبین هستید که سیاست بهتری در مورد جامعه‌ی یهودیان ایران از سوی دولت پیش گرفته شده است؟

اصولاً من چون شناخت قبلی نسبت به جناب آقای روحانی و همین‌طور نسبت به کابینه‌ای که ایشان انتخاب کرده، چه جناب آقای ظریف وزیر امورخارجه، چه آقای زنگنه وزیر نفت یا آقای نجفی معاونت ایشان و بسیاری دیگر از افراد کابینه که از نزدیک می‌شناسمشان و رفتار و عملکردشان را می‌دانم، داشتم؛ خیلی امیدوارم هستم که در دورانی که این کابینه بر سر کار هست و آقای روحانی مسئولیت ریاست جمهوری را به عهده دارند، شاهد پیشرفت‌های بسیار بیش‌تری در حل مسائل و مشکلات جوامع اقلیت‌های دینی باشیم و البته خب به همراه بردن نماینده‌ی جامعه‌ی کلیمیان توسط آقای روحانی به نیویورک که خود من هم با ایشان دیدار داشتم و در جلساتی همراه ایشان بودم، خودش نمونه‌ی گویایی بود از دید روشن ایشان، نه تنها نسبت به جامعه‌ی یهودیان، که نسبت به تمام جوامع اقلیت‌های دینی. من در سخنرانی ایشان هم حضور داشتم و دیدم که واقعاً دیدگاه‌های بسیار روشنی نسبت به تمامی اقلیت‌های دینی-مذهبی و جوامع داخل ایران ابراز و اعلام داشتند و امیدوار هستم که شاهد ایام بسیار بهتری برای جوامع اقلیت‌های دینی در ایران باشیم.

تشکر می‌کنیم از فرصتی که در اختیار خطِ صلح قرار دادید…

محمد جواد اکبرین: رفع حصر پایان ماجرا نیست

Akbarinمحمد جواد اکبرین، دین پژوه و روزنامه نگار اصلاح طلب ساکن پاریس است که فعالیت روزنامه نگاری و سیاسی خود را پس از دوم خرداد سال ۱۳۷۶ با درج مقالاتی در رونامه‌های نشاط و عصر آزادگان آغاز کرد. وی پس از توقیف مطبوعات در اردی بهشت ۱۳۷۹، از جمله روزنامه نگارانی بود که مدتی را در زندان سپری کرد.

در راستای موضوع پرونده ی ویژه ی این شماره از ماهنامه ی خط صلح، به سراغ آقای اکبرین رفتیم و با وی در خصوص تقابل جنبش سبز، جامعه ی مدنی و روحانی، به گفتگو نشستیم.

وی می گوید براى هواداران آقای روحانی اصلاً قابل قبول نیست که رفع حصر در همین نخستین سال فعالیت دولت صورت نگیرد، چرا که حسن روحانی در دوران تبلیغات انتخابات، افتخارش این بود که رفع حصر آیت الله منتظرى توسط او صورت گرفته است. وی هم چنین معتقد است که رفع حصر، پایان یک ماجرا نیست بلکه آغاز بازگشت به نقطه اى است که از همان نقطه، راه را اشتباه رفته اند…

آقای اکبرین؛ آیا شما تصور می‌کنید حمایت از دولت آقای روحانی، با توجه به دیدگاه‌ها و آرای ایشان، موجب بهبود وضعیت جامعه ی‌ی مدنی در ایران خواهد شد؟

بستگى دارد به این که مراد شما از بهبود، دقیقاً بهبود باشد نه درمان؛ اهمیت این دقت در آن جاست که خیلى از منتقدان روند حرکت دولت آقاى روحانى و دیدگاه هاى او، وقتى توقعات و انتظارات شان را شفاف تر مى گویند معلوم مى شود که تنها توقع بهبود ندارند بلکه دقیقاً در جستجوى درمان اند و به همین علت هم به شدت ناراضى و حتى ناامیداند؛ در حالى که با مواضع آقاى روحانى و محافظه کارى هاى طبیعى دولت او، وضعیت جامعه ی مدنى ما درمان نمى شود، بخشى از بیمارى و ضعف موجود به خود جامعه ی مدنى بر مى گردد و بخشى هم البته به حکومتى که نه تنها بسترسازى نکرده بلکه پایه هاى شکل گیرى یک جامعه ی مدنى مقتدر را به شدت شکننده و آسیب پذیر کرده و در برخى جهات هم به حال احتضار کشانده. اما اگر مرادتان بهبود باشد بله؛ من فکر می کنم با حوصله مى توانیم این شطرنج را به سود جامعه ی مدنى پیش ببریم و اگر باور داشته باشیم که، راهى جز بهبود تدریجى وضع موجود نداریم حمایتِ توام با مطالبه از دولت جدید مى تواند مفید باشد.

با روی کار آمدن آقای روحانی، مطالبات جنبش سبز که به هر حال متشکل از خیل عظیمی از مردم معترض بود، چه شده و چه طور پیگیری می‌شود؟ به نظر نمی ‌آید که رهبری و نیروهای شناخته شده‌ی آن، قصد تقابل با دولت جدید را داشته باشند…

نه تنها قصد تقابل ندارند، بلکه مى توانم به صراحت بگویم آن ها خود را پیروز انتخابات ٩٢ مى دانند؛ حالا دیگر اصول گرایان هم مى دانند که اگر اراده، حضور و هوادارى جنبش سبز نبود این دولت پیروز نمى شد، تندروترین و ناصادق ترین بخش اصول گرایان را همین روزنامه ی کیهان نمایندگى مى کند؛ نگاه کنید به این روزنامه که تنها یک روز مانده به انتخابات، یعنى به ٢٣ خرداد ٩٢، به صراحت نوشت که به تعبیر آقاى شریعتمدارى “وطن‌فروشان فتنه آمریکایی- اسرائیلی ٨٨” از آقاى روحانى حمایت مى کنند و تاکید کرد که “نامزد آن ها [یعنى حسن روحانى] هم به حضور و حمایت این عده که در فتنه ی ٨٨ آشکارا نقش ستون پنجم دشمن را بر عهده داشتند افتخار می‌کند”؛ پس مسئله نه تنها تقابل نیست بلکه اگر جنبش سبز و وعده ی آقاى روحانى به تامین مطالبات این جنبش نبود اتفاق دیگرى مى افتاد. اما با این همه، حفظ تعادل میان اتحاد با دولت آقاى روحانى و انتقاد از او، مهم ترین دغدغه مى تواند باشد؛ اگر تعادل به سود هر یک از دو سوى اتحاد و انتقاد به هم بخورد مطالبات جنبش سبز با تاخیر مواجه مى شود؛ این تعادل یک فشار تولید مى کند تا هم دولت و هم حکومت یادشان نرود که در چه وضعیتى قرار دارند و چه وظایفى بر عهده دارند که البته در صدر آن وظایف، حل مسئله ى حصر است.

اگر مطالبه‌ ی پایان حصر آقایان موسوی و کروبی و خانم رهنورد، هم‌چنان یک خواسته‌ی جدی مقابل حکومت ایران است، این خواسته از سوی چه طیفی مطرح می‌شود و با چه وزن و اهرمی؟ همین طور می‌توانید بفرمائید که این خواسته چطور پس از گذشت چندین ماه از روی کار آمدن دولت جدید، محقق نشده است؟

ببینید این مهم ترین چالش دولت کنونى است؛ البته هر دولتى که سر کار مى آید، تقریباً تمام دوره اش را وقت دارد براى تحقق وعده هایى که داده؛ چه رسد به این که مثلاً چند ماه گذشته باشد؛ اما در وضعیت کنونى، دولت براى حل مسئله ی حصر فرصت بسیار محدودى دارد؛ هم نزد هوادارانش و هم مخالفانش… از طرفى براى هوادارانش اصلاً قابل قبول نیست که رفع حصر در همین نخستین سال دولت آقاى روحانى صورت نگیرد، خود او هم در دوران تبلیغات انتخابات، افتخارش این بود که رفع حصر مرحوم آیت الله منتظرى توسط او صورت گرفته و تاکید کرده بود که مى توان در طول یک سال، پرونده ی حصر و زندانیان سیاسى را بست؛ در واقع به مردم نشانه اى داد که مى تواند این گره را هم باز کند. اگر براى حل مشکلات سیاست خارجى و اقتصاد مى توان به دولت روحانى وقت داد و اندکى صبورى کرد، اما در این مسئله مطلقاً جاى مماشات نیست، دستِ کم تصور من این است که آبرو و اقتدار دولت در گرو این رفع حصر و سامان دادن به پرونده ی زندانیان سیاسى است و اگر یک سال بگذرد و دولت در این ماجرا موفق نشود سقوط او در افکار عمومى آغاز مى شود. از طرف دیگر، مخالفان دولت هم، چون اهمیت این نقطه ى استراتژیک را مى دانند به ناتوانى او در این نقطه امید بسته اند.

اگر امروز به این حصر پایان داده شود، به نظر شما چه دستاوردهایی برای حکومت ایران از آن حاصل شده و همین طور چه هزینه‌ای از سوی حکومت ایران برای این حصر پرداخت شده است؟

در هر صورت دستاوردش بسیار کمتر از هزینه اى است که پرداخت کرده؛ فرض کنید اگر آقاى خامنه اى در انتخابات ٨٨، با مردم مدارا مى کرد و به آن نبرد خونین نظامیان و شبه نظامیان با معترضان رضایت نمى داد؛ آیا مى توانید تصور کنید که چه دستاورد بزرگى براى شخصیت خود و نظام داشت، اما بعد از ٤ سال، مجبور شد به آمدن دولتى رضایت دهد که مطالبات همان مردم در سال ٨٨ را نمایندگى مى کرد، خب! همان طور که این جا هزینه اى که حکومت پرداخت کرده بسیار بیش از دستاورد آن است در ماجراى رفع حصر هم همین است. یک نسل حالا حق دارد از کارنامه ی حکومتى بپرسد که در میان ٦ رئیس جمهور پیشین اش، جز یکی‌شان که همان اول کار شهید شد، ٤ تای‌شان خائن و فتنه‌گر و بی‌بصیرت و انحرافى شدند و آخرى که با تقلب در مسند ماند هم امروز اسناد میلیاردها “تدلیس”اش یک به یک آشکار می‌شود؛ رئیس جمهور جدید هم که هنوز نیامده برخى رفتارهایش از نظر رهبرى “نا به‌جا”ست، یک نخست وزیر و یک رئیس مجلس هم که در حصرند، جانشین رهبری‌اش در حصر و رنج بود تا درگذشت، فعالیت مهم ترین احزاب کشور ممنوع است، صدها نشریه، توقیف یا متوقف شده‌اند، اقتصادش ویران شده و مهمترین جوانان پایه ‌گذار انقلاب ٥٧ زندان اوین را پس از پیروزى انقلاب شان تجربه کرده‌اند… به گمانم دیر شده براى این که بخواهیم براى رفع حصر دستاوردى تعریف کنیم… حداکثر، جبران دیرهنگام یک خطاى فاحش است.

به عنوان آخرین سوال، پایان حصر را نشانه و نماد چه چیزی باید بدانیم؟

نشانه ی ضرورت بازگشت به همان نقطه ی شروع انحراف و ادامه ی اصلاحات؛ بگذارید روشن تر بگویم: در واقع تمام هشدارهایى را که میرحسین موسوى و مهدى کروبى در انتخابات ٨٨ مطرح کردند بعدها از زبان اصول گرایان شنیدیم و بسیار تندترش را هم شنیدیم؛ آن ها انحراف و فساد جارى در دولت آقاى احمدى نژاد را یا روایت کردند یا پیش بینى؛ آن ها به صراحت گفتند که او دروغ مى گوید و در آمار تقلب مى کند؛ اما آقاى خامنه اى در نخستین نماز جمعه ی بعد از انتخابات ٨٨ نامزدها و معترضان را ملامت کرد که چرا رئیس دولتِ نزدیک به او را دروغ گو خوانده اند؟ اما تنها کم تر از دو سال بعد، رسانه هاى اصول گرایان پر بود از توصیف مستقیم یا غیرمستقیم دولت احمدى نژاد به دروغگویى… این روند نشان مى دهد چه کسانى درست مى گفتند و درست مى دیدند؟ البته فکر می کنم با مشارکت در انتخابات ٩٢، جنبش سبز از این گذشته عبور کرده است، بر واژه ی “عبور” تاکید می کنم زیرا نه تعبیر “بخشش” را چندان مى فهمم و نه ظلمى که اتفاق افتاد بخشیدنى و فراموش کردنى است اما براى جلوگیرى از هزینه ی بیش تر، باید از گذشته عبور و باز هم شروع کرد… این ها را گفتم تا نتیجه بگیرم که رفع حصر، پایان یک ماجرا نیست بلکه آغاز بازگشت به نقطه اى است که از همان نقطه، راه را اشتباه رفته اند… باید پس از رفع حصر، به تدریج مهاجران هم برگردند تا باب تبعید منتقدان بسته شود، رفع حصر، نماد همه ى این ها و نشانه ى ادامه ی اصلاحات است.

با سپاس از فرصتی که در اختیار خط صلح قرار دادید.

دولت یازدهم و انتظارات برای رفع حصر در گفتگو با سعید رضوی فقیه/ سیمین روزگرد

Razavi-Faghihحسن روحانی، کاندیدای پیروز در یازدهمین انتخابات ریاست جمهوری، در شعارهای انتخاباتی اش، ضمن اشاره به تلاش های خود در شورای عالی امنیت ملی برای رفع حصر از آیت‌الله حسینعلی منتظری، بارها به هوادارنش وعده داد که تمام تلاش خود را برای آزادی زندانیان سیاسی و کسانی که بدون محاکمه در حبس و حصر قرار گرفته‌اند، انجام دهد؛ با این حال تاکنون در این زمینه موفقیتی در کارنامه ی خود ثبت ننموده است.

سعید رضوی فقیه، فعال سیاسی، در گفتگو با خط صلح، می گوید: آزادی زندانیان سیاسی اخلاقاً بر رفع حصر مقدم است اما اراده ی جدی برای رفع حصر و آزادی زندانیان سیاسی، وجود ندارد.

وی هم چنین معتقد است که طی ‌ماه ‌های آینده‌، آقای روحانی و دولتش نمی تواند کامیابی‌ در خصوص رفع حصر از آقایان موسوی و کروبی و خانم رهنورد داشته باشند چرا که هنوز موازنه ی قوا به شکلی‌ جدی به نفع اصلاح طلب ‌ها و دولت آقای روحانی، رقم نخورده است.

 آقای رضوی فقیه؛ پرداختن به موضوع حصر تا چندی پیش به نوعی تابو محسوب می شد اما، طی‌ هفته ‌های اخیر انتقاد از این موضوع فراگیر شده؛ شما علت این امر را چه می دانید؟

من فکر می‌کنم که بعد از انتخابات ریاست جمهوری اخیر، فضای سیاسی کشور کمی ‌نسبت به چهار سال قبل بازتر شده. یعنی انتخاب آقای روحانی به عنوان یک رئیس جمهور میانه رو، باعث شده که آزادی عمل و آزادی بیان بیش تری بین نیروهای سیاسی ایجاد بشود و به هر حال این تغییر فضای سیاسی باعث شده که نیرو‌های هوادار آقای موسوی و کروبی با انگیزه و شهامت بیش تری مطالبات خودشان را مطرح کنند و طبیعتاً یکی‌از مهم ‌ترین مطالباتی که  طی ‌۲ – ۳ سال گذشته در بین نیرو‌های سیاسی معترض وجود داشته، علاوه بر آزادی زندانیان سیاسی و تضمین آزادی ‌های مصرح در قانون اساسی، ‌یکی ‌هم رفع حصر از خانم رهنورد و آقایان کروبی و موسوی است. بنابراین ‌طبیعی‌ ست که گشایش نسبی فضای سیاسی مطبوعاتی در کشور، سبب بشود که این مطالبه ی تقریباً ملی،‌ مجدداً با صدای بلند مطرح شود.

به هر حال باید عرض کنم که حصر، کاری غیر قانونی ست، یعنی ‌این که بدون حکم قضایی و بدون این که کسی‌ در یک محکمه ی صالحه، به شکل عادلانه و با طی ‌فرایند حقوقی و قضایی محاکمه شود، به حصر در می آید. متاسفانه در مورد حصر آیت الله منتظری این اتفاق غیر قانونی افتاد و برخورد مناسب با این مسئله صورت نگرفت و این رویه به یک سنت در نظام جمهوری اسلامی تبدیل شد. البته قبل از آن در مورد آیت الله شریعتمداری، آیت الله قومی طباطبایی و برخی ‌اشخاص دیگر این اتفاقات افتاده بود…

چرا آقای روحانی با توجه به شعار‌های انتخاباتی اش در این زمینه تاکنون موثر نبوده؛ کما این که 9 شخصیت اصلاح طلب در نامه‌ای انتقادی به وی خواستار اقدام عاجل دولت در رفع حصر شدند. آیا کسانی ‌که به ایشان رای دادند توقع ندارند که آقای روحانی بین خواسته‌ های خودشان و افراد تندرو و محافظه کار یکی ‌را انتخاب کند؟

به هر حال خود آقای روحانی به عنوان کسی ‌که در مناظرات و تبلیغات انتخاباتی اش راجع به این مسئله تلویحاً سخن گفته، مطلع است که می بایست به این خواسته ی مردم پاسخ بدهد و نیرو‌های سیاسی و مردم و هوادران جنبش سبز هم منتظر هستند که اتفاقات مثبتی در این زمینه بیفتد؛ اما واقعیت ‌های جامعه ی ما حکایت از آن دارد که هنوز موازنه ی قوا به نفع اصلاح طلب‌ ها و هواردان جنبش سبز به هم نخورده. پیروزی آقای روحانی در انتخابات اخیر امکان مانور بیش تری در اختیار ایشان قرار می دهد به خصوص در این ماه‌های نخست، آقای روحانی قطعاً قدرت چانه زنی‌ بیش تری نسبت به ماه‌های و یا سال‌های آینده خواهند داشت اما به هر حال آقای روحانی، به عنوان رئیس قوه ی مجریه در ساختار نظام جمهوری اسلامی، قدرت محدودی برای تصمیم گیری دارد.  باید در نظر بگیریم که آیت الله خامنه ‌ای هنوز به این تصمیم نرسیده که آقایان کروبی و موسوی و خانم رهنورد را از حصر آزاد بکنند و طبیعتاً نیرو‌های خودسر و تندروی اطراف آقای خامنه‌ای روی ایشان فشار آورده اند. رئیس قوه ی قضاییه و نیرو‌های نظامی، به خصوص در سپاه، هم چنان -احتمالاً- مخالف آزادی آقایان موسوی و کروبی و خانم رهنورد هستند و تا آن جا که خبر می‌رسد، در شورای عالی امنیت ملی ‌هنوز اکثریت با کسانی‌که خواهان رفع حصر هستند، نیست و آن اجماع به وجود نیامده یا اکثریت حاصل نشده. بنابراین باید منتظر باشیم و ببینیم که تلاش‌های آقای روحانی و کسانی‌که در ساختار حکومت هم فکر ایشان هستند، به کجا می رسد.

اما من فکر می‌کنم جامعه ی مدنی به واسطه ی تلاش هایی که انجام می دهد، نیروهای هوادار جنبش سبز در مطبوعات، در نهاد‌های مدنی در رسانه‌های داخل کشور و خارج کشور به نوعی می توانند فشار بیاورند و افکار عمومی ‌را بسیج کنند به نحوی که آقای روحانی بتواند در چانه زنی‌‌های خودش، امتیازات بیش تری به نفع مردم اخذ کند. در حال حاضر آن چیزی که تعیین کننده ا‌ست، تغییر موازنه ی قدرت در ساختار حقیقی قدرت است؛ وگرنه در ساختار حقوقی قدرت، ظاهراً با یک بن بستی مواجه هستیم که فقط یک فشار از بیرون و در سطح جامعه می تواند این موازنه را به هم بزند و این بن‌بست را بشکند.

شما فرمودید که دولت زیاد در این زمینه نمی‌تواند تاثیر گذار باشد اما محمد باقر نوبخت “سخنگوی دولت ” به تازگی گفته که رفع حصر در دستور کار دولت است ولی‌ترجیح این است که امور در بی‌خبری دنبال بشود، اساساً این که ایشان گفتند که رفع حصر در دستور کار دولت است یعنی ‌دولت دارد چه کاری در این زمینه انجام می دهد و از طرفی، علت این که این امور در بی‌خبری دنبال می شود، چیست؟

در هر صورت آقای روحانی به عنوان رئیس قوه ی مجریه با توجه به قدرتی‌که بعد از انتخابات پیدا کرده، امکان چانه زنی‌ و مانور دارد. به عنوان رئیس جمهور می تواند با رهبری در تعامل باشد و چانه زنی‌کند، با روسای قوه ‌های دیگر یا با فرماندهان نظامی وارد گفتگو شود، آن ها را قانع کند که به نفع نظام جمهوری اسلامی است که هرچه سریع تر و تا اتفاق خاصی ‌نیفتاده، تکلیف حصر رهبران جنبش سبز مشخص شود. هم چنین ایشان به عنوان یکی ‌از اعضای شورای عالی امنیت ملی ‌می تواند در این زمینه نقش آفرینی کند. اما این مسئله در چارچوب اختیارات قوه ی مجریه یا ریاست جمهور نیست که آقای روحانی بتواند یک جانبه تصمیم بگیرد و بدون هماهنگی‌ با بقیه ی قوه‌ ها، یا بدون هماهنگی ‌با رهبری اقدام به شکستن حصر کند، طبیعتاً این امکان وجود ندارد. به نظر من دولت این اراده را نشان داده که می‌خواهد هرچه سریع تر این مسئله ی حصر را حل بکند و به آن پایان ببخشد، اما طبیعتاً در مقابل خودش نیروهایی را می ‌یابد که به شدت با این مسئله، با انگیزه ‌های متفاوت مخالفت می کنند و هنوز طبیعتاً در این زمینه نتوانسته کامیاب باشد و من فکر نمی کنم طی ‌ماه ‌های آینده‌، آقای روحانی و دولتش بتواند این چنین کامیابی‌ای داشته باشند؛ مگر این که همان طور که عرض کردم موازنه ی قوا به شکلی‌ جدی به نفع اصلاح طلب‌ها و دولت اعتدال آقای روحانی رقم بخورد.

یعنی شما پیش بینی‌می‌کنید که این کار در آینده ی نزدیک احتمالاً به وقوع نخواهد پیوست؟

نخیر، در آینده ی خیلی ‌نزدیک، به وقوع نمی پیوندد .

در سوالات قبلی ‌هم اشاره هایی داشتید به این موضوع داشتید، اما به طور اخص، شما چه فرد یا افرادی را مسئول رفع حصر از آقایان کروبی و موسوی و خانم رهنورد می دانید؟

چنین تصمیمی طبیعتاً توسط شخص آیت الله خامنه ‌ای گرفته شده، ولی ‌باید در نظر بگیریم که تصمیمات آیت الله خامنه ‌ای به خصوص در موارد حساس، با محاسبه ی هزینه‌ها و فایده هایش انجام می شود. همین طور با توجه به آرایش نیروهایی که گرداگرد ایشان هستند، چه در بیت رهبری، چه قوای سه گانه، چه نیرو‌های غیر رسمی‌که در ساختار قدرت به شکل حقیقی ‌و نه حقوقی حضور دارند، تصمیمی گرفته می شود. آقای خامنه ‌ای وقتی‌که با فشار نیرو‌های تندرویی که اطراف اش هستند و ایشان را به نحوی محاصره کرده اند، مواجه باشد، طبیعتاً در برابر آن ها تمکین یا عقب نشینی می کند، یا حداقل ترجیح می دهد که با آن نیرو‌ها همراهی کند. اما اگر در یک شرایط دیگری، نیرو‌های معتدل تر و میانه رو بتوانند بر آن جریان تند رو غلبه کنند، مثلاً فشار افکار عمومی‌ را علیه آن ها بسیج کنند، طبیعتاً آقای خامنه ‌ای تمایل همراهی بیش تر با این نیرو‌ها را دارد. در زمینه ی مذاکره با امریکا و در حوزه ی مناقشات هسته‌ای، ما شاهد بودیم که علی رغم مخالفت گروه ‌های تند رویی که در کیهان، در جبهه ی پایداری یا در جاهای دیگر حضور دارند، آقای خامنه ‌ای از مذاکرات دولت و قوه ی مجریه تاکنون حمایت کرده و به رغم این که تاکنون خواسته خودش را بی‌طرف یا غیر مسئول نشان بدهد، اما تا امروز مخالفت جدی و علنی هم با این مذاکرات -جز در موارد جزئی-، ‌انجام نداده. در مورد مسئله ی حصر هم اگر موازنه ی قوا به طور جدی به نفع نیرو‌های معتدل و اصلاح طلب رقم بخورد، طبیعتاً آقای خامنه ‌ای سعی‌خواهد کرد که تصمیم خودش را بیش تر با این ها هماهنگ کند؛ مگر این که اراده ی جدی برای این اقدام در شخص رهبریت نظام وجود نداشته باشد و ‌آقای خامنه ‌ای اصراری بر تداوم حصر داشته باشند که در آن صورت به هر حال از اختیارات خودشان استفاده می کنند و هم چنان حصر را ادامه می دهند. ولی ‌من فکر می‌کنم که به هر حال خود آیت الله خامنه ‌ای هست که باید تصمیم نهایی را در این زمینه اخذ بکند، غیر از ایشان کسی ‌نیست که بتواند حرف آخر را در مورد ادامه و یا شکستن حصر بزند .

در راستای پاسختان که گفتید دولت آقای روحانی شاید زیاد نتواند در زمینه ی رفع حصر موثر باشند، اما خب ایشان تمرکزشان را گذاشتند روی مذاکرات ژنو و بهتر شدن روابط ایران و امریکا که پس از چند دهه به هر حال شکل گرفت. آیا فکر نمی‌کنید که آن قضیه برایشان اولویت داشت و شاید رفع حصر آن اولویت لازم را نداشته باشد؟

آقای روحانی خودشان مسائلی ‌را در اولیت های اول و یک سری مسائل ‌را در اولیت‌های بعدی قرار دادند. یک نکته حداقل برای شخص من، بدیهی ست و آن هم این است که، آقای روحانی تلاش خواهند کرد که با حل مناقشات هسته‌ای، برگ برنده‌ای را در دست خودشان بگیرند و با آن برگ ‌بتوانند در زمینه‌های دیگر با نیروهایی که در برابرشان هست معامله و چانه زنی ‌بکنند و از آن ها امتیاز بگیرند. اگر ایشان موفق بشود که در آینده ی کوتاه مدت یا میان مدت مناقشات هسته‌ای را به شکل مطلوب پیش ببرد و حل و فصل کند، قطعاً از این برگ برنده برای حل و فصل مسائل فرهنگی ‌و سیاست داخلی و حتی مسائل اقتصادی هم استفاده خواهد کرد؛ اما اگر نتواند مناقشات هسته‌ای و روابط اش را با امریکا و غرب درست مدیریت بکند، طبیعتاً از نظر اقتصادی هم با موانعی جدی مواجه خواهد شد و بعد از این که در مسائل اقتصادی با موانع جدی مواجه شد، در زمینه ی مسائل فرهنگی ‌و سیاست داخلی ‌هم قطعاً عقب نشینی خواهد کرد.

پس اگر بتواند کامیابی هایی در زمینه ی سیاست خارجی‌ و اقتصادی داشته باشد و در این خصوص، کارنامه ی روشن و مثبتی از خودش ارائه بدهد، به گمانم به طور جدی در زمینه ی گشایش فضای سیاسی و مطبوعاتی کشور اقدام خواهد کرد. از جمله در مورد رفع حصر و در زمینه ی مسائل فرهنگی ‌هم با جدیت بیش تری سعی ‌می‌کند که سیاست‌های وعده داده شده ی خودش را پیش ببرد.

غیر از مسئله ی حصر، آقای روحانی وعده هایی هم در خصوص آزادی زندانیان سیاسی به هوادارانش داده بود. نظر شما در این خصوص چیست؟

اتفاقاً من فکر می‌کنم که آزادی زندانیان سیاسی اخلاقاً بر رفع حصر مقدم است؛ که به هر حال آقایان کروبی، موسوی و خانم رهنورد در شرایط بهتری از بعضی ‌از زندانیا‌ن سیاسی چه در اوین چه در رجایی شهر یا در شهرستان‌های دیگر، قرار دارند. بنابراین گمان می‌کنم که حتی باید ما خواسته‌ های خودمان را به این ترتیب اولویت بندی کنیم که آزادی زندانیان سیاسی مقدم بر رفع حصر باشد. اما به هر حال رفع حصر یک اقدام نمادین است و اگر زودتر اتفاق بیافتد، طبیعتاً نشانه ی این خواهد بود که نظام مجبور است به خواسته ی مردم تمکین کند و زندانیان سیاسی هم که به عنوان زندانی امنیتی محکوم هستند، به تدریج آزاد بکند.

اما فکر می‌کنم که چنین اراده‌ای وجود ندارد، چرا که سران نظام در خصوص این که، این اقدام نشان گر ضعف آن ها باشد و زندانیانی که آزاد می شوند با شور و نشاط و انرژی بیش تری در سطح جامعه شروع به فعالیت بکنند و استقبال گرمی ‌که از ایشان در شهر‌ها و در محل سکونت خودشان می شود، موجب ایجاد یک موج تازه ‌ای از اعتراضات بشود، نگرانی‌ جدی دارند. رفع حصر از آقای موسوی، کروبی و خانم رهنورد هم همین اتفاق را می تواند موجب بشود و جنب و جوش‌ هایی اجتماعی را به وجود بیاورد. بنابراین از این جهت می‌توانم فکر کنم که سران حکومت یک نگرانی‌ جدی نسبت به پیامدهایی این اتفاقات پیش بینی نشده دارند .

چرا خانم رهنورد هم همراه آقایان موسوی و کروبی در حصر است؟ آیا ایشان نقش خاصی‌ در رهبری داشتند؟

به هر حال خانم رهنورد در سال‌های گذشته و ‌در دوران انتخابات سال ۸۸، یکی ‌از مشاوران اصلی آقای موسوی بودند و خودشان مستقل از شخص آقای موسوی هم اهل اظهار نظر، مصاحبه و موضع گیری بودند و به همین جهت ایشان هم در کنار آقای موسوی محبوس شدند و در حصر قرار گرفتند و بخشی از آن هم ممکن است به خاطر تمایل شخصی‌خودشان باشد که نخواستند از آقای موسوی جدا شوند. البته این را من اطلاعی ندارم و دوستان دیگر هم اطلاع ندارند که آیا واقعاً امکان آزادی ایشان بوده یا نه، ولی ‌تا آن جا که ما شاهد بودیم شخص خانم رهنورد هم، به خصوص در دوره ی بعد از انتخابات جنجالی سال ۸۸، مستقل از این که مشاور آقای موسوی و همسر آقای موسوی باشند، موضع گیری هایی داشتند که طبیعتاً خوشایند دستگاه جمهوری اسلامی و نهاد‌های امنیتی-اطلاعاتی اش نبوده.

آقای رضوی فقیه، آیا حرف خاص دیگری در این زمینه دارید که در پرسش ها نیامده باشد؟

من فقط آرزو دارم که هرچه سریع تر زندانیان سیاسی ما آزاد شوند و شرایط بهتری پیدا بکنند. رهبران محصور هر چه زودتر رفع حصر شوند و آزادی بیان و آزادی فعالیت‌های اجتماعی-سیاسی برای همه ی شهروندان ایرانی اتفاق بیفتد و ما شاهد فضای جدیدی در جامعه باشیم که به رشد و توسعه ی کشورمان کمک کند و آرزو دارم که این تلخ کامی ‌هایی که در سال‌های گذشته داشتیم به تدریج برطرف شود و ما متناسب با شرایط فرهنگی و اجتماعی و امکانات اقتصادی کشورمان، به یک رفاه و آزادی نسبی ‌برسیم .

ممنون از فرصتی که در اختیار ماهنامه ی خط صلح قرار دادید…

اردشیر امیرارجمند: دلیلی برای توبه نیست/ پانته آ بهرامی

2 083در پاسخ به جنبش اعتراضی که پس از انتخابات دوره ی دهم ریاست جمهوری در ایران شکل گرفت، حکومت ایران به حصر رهبران این جنبش مسالمت جو مبادرت کرد. اکنون بیش از هزار روز یا به عبارتی قریب به سه سال از حصر آقایان میرحسین موسوی، نخست وزیر سابق جمهوری اسلامی ایران، مهدی کروبی، رئیس سابق مجلس شورای اسلامی و خانم زهرا رهنورد، رئیس سابق دانشگاه الزهرا می گذرد. حصر غیرقانونی که نهاد مشخصی مسئولیت آن را نمی پذیرد.
با روی کار آمدن دولت آقای روحانی و با توجه به وعده های ایشان، برای بسیاری از مدافعان ایرانی حقوق بشر، پایان حصر از این افراد یک گام به واقعیت نزدیک تر شده است؛ رفع حصری که از بارزترین خواسته های جامعه ی بین الملل و در راس آنان، گزارشگران ویژه ی شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد در این مدت نیز، بوده است.

در همین رابطه، خط صلح با آقای اردشیر امیرارجمند، مشاور ارشد آقای میرحسین موسوی و از برجسته ترین چهره های جنبش سبز به گفتگو نشسته است. گفتگویی بی پرده که می تواند بازتاب دهنده ی دیدگاه بسیاری از فعالان این جنبش هم تلقی شود…

با آمدن آقای روحانی، بسیاری امید داشتند که هم از آقایان کروبی و موسوی و هم از خانم رهنورد، رفع حصر شود؛ ولی‌ این اتفاق نیفتاده؛ به نظر شما علت چیست؟ آیا این انتظار اساساً انتظار به جایی از دولت روحانی است؟

قطعاً انتظار به جایی است، چون خود دولت این قول را داده و بخش وسیعی از کسانی که در انتخابات شرکت کردند، با این نیت که می‌خواهد وضعیت کشور تغییر پیدا بکند، رای دادند. تغییر وضعیت کشور، باید نشانه هایی داشته باشد، اقدامات کوچک و جزیی‌بسیار خوب است ولی ‌مسائلی هست که جنبه ی راهبردی دارد. اگر قرار باشد فضای امنیتی کشور تغییر پیدا کند، نشانه اش آزادی خانم رهنورد و آقایان کروبی و موسوی است. به هر حال مردم خواستار تغییر وضعیت سیاسی-امنیتی هستند و آقای روحانی قول تغییر آن را داده. اگر در این زمینه موفق نشود قطعاً سیاست‌های دیگرش هم با موفقیت همراه نخواهد بود. آقای روحانی و دوستانشان باید اعتقاد قلبی به این امر داشته باشند که سیاست خارجی‌ نیز دنباله ی سیاست داخلی‌است و هنگامی در زمینه ی مذاکرات هسته‌ای موفق می شوند که، به جامعه ی بین الملل نشان دهند که تغییر رویکرد در ایران رخ داده. آن چه که اتفاق افتاده استراتژیک است بایستی اعتماد سازی کنند و خب تنها میزان امتیازات رد و بدل شده، موجب اعتماد سازی نمی‌شود؛ لذا با توجه به این مسائل هنگامی در عرصه ی بین المللی موفق می شوند که، بتوانند در عرصه ی داخلی ‌تنش زدایی را به نتیجه برسانند و نشانه ی آن آزادی خانم رهنورد و آقایان موسوی و کروبی هست.

از زمانی که دولت روحانی بر سر کار آمده تعداد دستگیری ها و اعدام ها افزایش یافته. در ایران نوعی بالانس قدرت عمل می کند؛ یعنی این که نیروهای محافظه کار و راست، به شدت در مقابل تغییرات مقاومت می کنند. با این روند ارزیابی شما چیست؟ آیا در کوتاه مدت، وضعیت بهتر خواهد شود و رفع حصر صورت خواهد گرفت؟

من نمی‌خواهم در این زمینه پیش بینی‌ کنم و تمایل دارم مثبت اندیش باشم که، آقای روحانی می تواند پاسخ گوی قول‌ها و تعهدات انتخاباتی‌اش باشد. اگر از جنبه ی منفی ‌بخواهیم حرکت کنیم، شاید آن چنان موثر نباشد؛ اگر یک نوع احساسی‌ را ایجاد بکنیم که “نمی‌شود”، پس بنابراین مسئولیتی هم به وجود نمی آید.

در پیوند با اعدام‌ها هم، در واقع یک جریانی در کشور وجود دارد که سعی ‌می‌کند علی رغم تغییر نسبی‌ که رخ داده، فضا را ببندد و این طور القا کند که هیچ چیزی رخ نداده و تغییر پیدا نکرده. همین است که هم چنان افراد بابت نوشتن یک مقاله در وبلاگ خودشان یا در شبکه‌های اجتماعی مختلف، مورد تهدید قرار می گیرند و مجازات می شوند اما در مقابل ما- همان طور که اشاره کردم- باید جانب مثبت را در نظر بگیریم و بگویم که “می‌شود” و “باید بشود”.

آیا شما اطلاع دقیقی از آخرین وضعیت جسمی و روحی خانم رهنورد و آقایان موسوی و کروبی دارید؟

ابتدا این نکته را بگویم که، ‌این سه نفر، قبل از حصر، در سلامت کامل بودند و حتی مشکلاتی‌که افراد معمولاً در این سن و سال دارند هم، نداشتند اما به تدریج دارای مشکلات متفاوتی مانند مشکل قلبی، فشار خون، درد‌های مربوط به پا، کمر و غیره شدند و این مسائلی است که تماماً تحت فشار و شرایط حصر به وجود آمده.

پس، شرایط جسمانی ‌این ها تغییر کرده و در وضعیت خوبی‌ نیستند و یک لیست قابل توجهی ‌از مشکلات برای آن ها به وجود آمده؛ خانم رهنورد به فشار خون مبتلا شده، آقای موسوی مشکلات قلبی و زانو دارد، آقای کروبی دچار پوکی استخوان شدند و هم چنین اطلاع داریم که حتی ایشان ویتامین بدنش در بسیاری از موارد پائین آماده و هم چنین درد زانو و کمر و مشکلات گوارشی دارد. این ها قطعاً مسئولیت اش بر عهده ی زندان بانان است، زندان بانانی که شرایط لازم را فراهم نمی کنند. در زندان، هر زندانی حداقل حق هواخوری و استفاده از آفتاب را دارد. ولی آقای کروبی از آفتاب کلاً محروم هست و به خاطر همین است که این مشکلات برایش پیش آمده… اما به هر حال علی رغم فشار جمسمانی‌ای که برایشان به وجود آمده، روحیه‌شان بسیار قوی و مستحکم است.

با توجه به سابقه ی جمهوری اسلامی در پیوند با رفتارشان با زندانیان شاهد بودیم که، از دهه ی شصت تا کنون بسیاری تحت فشار به تلویزیون آمدند و ابراز پشیمانی کردند. تا جایی که گاهی گفته شده دیگر مقاومتی وجود ندارد. اما در مورد این سه نفر و همین طور برخی از زندانیان دیگر شاهد هستیم که دوباره بدعتی در مورد مقاومت گذاشته شده و آن ها ابراز ندامت نکردند و  این از جنس همان مقاومتی ست که بسیاری از زندانیان در دهه ی ۶۰ کردند و حاضر نشدند به تلویزیون بیایند. با توجه به اظهار علنی حکومت برای توبه  و ندامت این افراد، ارزیابی شما چیست؟

ببینید اساساً توبه از چه‌؟ کسی‌اگر گناهی کرده باشد یا جرمی ‌را مرتکب شده باشد، از نظر اخلاقی ‌به هر حال می تواند توبه کند…

اما آقای امیر ارجمند، در نظام جمهوری اسلامی خیلی‌‌ها واقعاً آن کاری که در موردش اعتراف کردند، انجام ندادند و صرفاً‌ تحت فشار آمدند و مسائلی را عنوان کردند…

شاید برخی از نظر اخلاقی ‌لازم بدانند اگر گناهی کرده باشند برای درس آموزی به دیگران توبه و اقرار بکنند، اما توبه در شرایطی که کسی ‌اصلاً و ابداً جرمی ‌را انجام نداده، می تواند حتی کاری غیر اخلاقی‌باشد و حقیقت را بپوشاند. خانم رهنورد، آقای موسوی و کروبی جرمی‌ را انجام ندادند و با سرافرازی کامل بر مواضع خودشان ایستادگی می کنند و توبه هم نمی کنند. آقایان، هم آقای موسوی را می شناسند، هم از سابقه ی آقای کروبی مطلع اند و هم از صداقت خانم رهنورد با خبرند و می دانند که هیچ کدامشان اهل توبه کردن نیستند. اساساً این که بگویند، چون توبه نمی کنید پس آزاد نمی کنیم، فرار به جلو و انداختن توپ در زمین طرف مقابل است. توبه را آقای جنتی باید بکند، آقای مصلحی و دیگر مقامات امنیتی و مسئولان عالی رتبه ی کشور، برای ظلمی که نسبت به این افراد و جامعه و مردم ایران روا داشتند، باید توبه کنند.

از جرمی‌که انجام نشده، توبه نمی کنند و آقایان کروبی موسوی، کروبی و خانم رهنورد به حمدالله در شرایطی هستند که با صلابت کامل در این رابطه ایستادند، نقطه نظر خودشان را بیان کرده اند و صراحتاً گفتند که این باعث سر افرازی جنبش سبز و کل مردم ایران است.

از طرفی من فکر می کنم که خانم رهنورد، آقایان موسوی و کروبی کاملاً معتدل حرکت کردند و هرگز از خط اعتدال عبور نکردند و در این راه مستحکم پافشاری و ایستادگی کردند. این به معنای تند روی کردن و کند روی کردن نیست؛ به هر حال ایستادگی رهبران یک جنبش مردمی بابت مطالبات، خواست مردم ایران بوده و این افراد به خواست تاریخی مردم پاسخ دادند. مردم از ایشان خواسته بودند که بر سر مواضع ایستادگی کنند و مواضع بر حق آن ها را مطالبه کنند…

آیا اساساً برای گرفتن توبه و ندامت جهت نمایش در افکار عمومی آن ها را تحت فشار قرار داده اند، شما در این رابطه اطلاعی دارید؟

ببینید، به هر حال کل این فرایندی که در حال طی‌شدن است، فشار است. ۳ سال تمام هست که به صورت مستمر کل سازمان تبلیغاتی کشور برای طرح اتهامات، تهمت و افترا نسبت به افراد و تحت فشار دادن خانواده‌شان بسیج شده. مثلاً به حرف‌های بی‌ربط و بی‌ اساسی ‌که مقامات کشور منجمله آقای جنتی، مقامات سپاه و غیره می زنند، نگاه کنید؛ این‌ها چیست؟ همه برای تحت فشار قرار دادن است. من فکر می‌کنم که بزرگ ‌ترین بی‌عدالتی که رخ می دهد این است که عده‌‌ای فردی را در جایی قرار دهند و هرچه دلشان می خواهد به او بگویند، بدون این که امکان شنیدن صدایش وجود داشته باشد. خب این شرایط بسیار بدی است و مدت هاست که به خانم رهنورد و آقایان کروبی و موسوی تحمیل شده است.‌

آیا نیرو‌های امنیتی در داخل منزل به صورت روزمره زندگی‌می کنند یا فقط بیرون منزل را کنترل می کنند؟ با این وجود می توانید بگویید که زندگی ‌روزمره ی آن ها منجمله تغذیه، استراحت، مطالعه و یا دسترسی ‌به اخبارشان در ایام حصر چگونه می گذرد؟ آیا در خانه های شخصی خودشان هستند یا در خانه‌های امنیتی نگهداری می شوند؟

در ابتدا وقتی خانم رهنورد و مهندس موسوی را حصر کردند، نیروی‌های امنیتی در خانه ی شخصی آقای موسوی و خانم رهنورد ساکن شدند؛ یعنی ‌یک خانه‌ای چسبیده به خانه ی مهندس موسوی را مرکز خودشان قرار داده بودند و در عین حال در خانه ی ایشان حضور مستمر داشتند و زندگی ‌می کردند. آن ها را مجبور کرده بودند به طبقه ی بالای خانه بروند که اصلاً مورد استفاده ی آن ها قرار نمی‌گرفت. حتی دستگیره‌ ها را هم در آورده بودند؛ به نحوی که هیچ دری بسته نباشد و هر زمانی‌ که آن ها تمایل داشتند، می‌توانستند وارد هر قسمت خانه و حتی اتاق ها شوند. کلاً فضای حریم شخصی‌شان را از بین برده بودند و این وضعیتی بوده که تا مدت‌های طولانی ‌وجود داشته. علاوه بر این، برای این که نور به داخل خانه نیاید، تمام پنجره‌ها را صفحات فلزی زده بودند… در مورد اخبار هم که باز مکرراً گفته شده که از داشتن روزنامه محروم بودند و تا مدت‌های طولانی از داشتن هر نوع اخبار هم محروم بودند. بعدها اجازه دادند چند شبکه ی تلویزیونی که خودشان مقرر کرده بودند، تماشا کنند. توجه داشته باشید که مکرر گفته شده که آقای مهندس موسوی خواب درخت روزنامه را دیده؛ یعنی ‌کسی‌ که روزنامه نگار و نویسنده بوده و در این زمینه کار کرده و علاقه ی مفرطی به روزنامه دارد، خواب درخت روزنامه را دیده و حرفی‌ را که زده بود، این بود که خلاصه شما هزار روز به من روزنامه خواندن را بدهکارید…

ولی‌ آقای کروبی در خانه‌های امنیتی نگاه داشته می شوند، درست است؟

بله، آقای کروبی همیشه در منزلی نگهداری می‌شدند که منزل خودش نبود و توجه داشته باشید که آقای کروبی باید هزینه ی زندان را هم پرداخت کند؛ این دیگر به هر حال یک چیز غریبی است …

در مورد آقای کروبی شما خبر دارید که آیا نیرو‌های امنیتی در داخل منزل بودند یا در خارج آن؟

ببینید در رابطه با محل حصر آقای کروبی، ۳ واحد آپارتمان وجود داشت که یکی از آن ها دست نیرو‌های امنیتی بودند، یکی برای آقای کروبی بوده و دیگری هم خالی‌ست و به هر حال وضعیت آقای کروبی هم به همین ترتیب بوده؛ اگر اشتباه نکنم، هر وقت می‌خواستند می‌توانستند وارد منزل ایشان شوند. در رابطه با در آوردن دستگیره‌ها هم ،وضعیت مشابه بود و حریم خصوصی وجود نداشت.

IMG_1582شما اطلاع دارید که نظر خانم رهنورد و آقای موسوی در مورد روی کار آمدن دولت آقای روحانی چیست؟

آن چیزهایی که صلاح باشد گفته بشود، خودشان گفتند؛ ولی‌ به هرحال آن چیزی که ما می توانیم بگوییم، این است که، تغییرات انجام شده را با دید مثبتی نگاه می کنند. به هر حال مردم رای دادند و رای مردم هم، به تغییر شرایط بوده یعنی‌ با رایشان گفتند آن چه را که اتفاق می افتاده، نمی پسندیدند.

وضعیت ملاقات با خانواده‌ها به چه صورت است؟ آیا ایشان امکان استفاده از تلفن را هر چند به صورت محدود داشتند؟

نخیر، اگر می‌خواستند به جایی تلفن بزنند، امکانش نبود ولی ‌خب چند باری اجازه داشتند که با بعضی از افراد خانواده و با دختران تلفنی صحبت کنند، ولی ‌اجازه ی داشتن تلفن، اصلاً نداشتند. در واقع هیچ ‌وسیله ی ارتباطی ‌با دنیای خارج ندارند تنها راه ارتباط، وقتی ‌بوده که ملاقات صورت می گرفته یا همان معدود دفعاتی که عرض کردم از تلفن جهت برقراری تماس با فرزندانشان، توانستند استفاده کنند. البته به تازگی قول  این که تماس تلفنی صورت بگیرد، داده شده منتها هنوز عملی نشده. ملاقات‌ها هم معمولاً بسیار نامنظم بوده و گاهاً بیش از سه ماه شده که بچه‌ها، کوچک‌ترین خبری از پدر و مادرشان نداشتند. همین مسئله وضعیت سخت و دشواری را ایجاد می‌کند. حالا بعد از انتخابات و بعد از تغییراتی که صورت گرفته این نکته تا حدودی ترمیم شده و در حال حاضر ملاقات هفتگی بر قرار می شود و این موضوعی است که باید مورد اشاره قرار بگیرد.

در این ملاقات‌های هفتگی آیا کماکان نیروی‌های امنیتی هم حضور دارند؟

نیروهای امنیتی همیشه حضور دارند و شنود هم روالی همیشگی هست.

برخورد نیرو‌های امنیتی پس از برخوردی که با دختر ایشان پیش آمد چطور بود؟ آیا بعداً معذرت خواهی‌کردند یا رفتارشان بدتر هم شد؟

ظاهراً در حال حاضر رفتار به قبل از آن حادثه برگشته، یعنی‌ این که در واقع رفتار‌ها به مانند آن مورد نبوده و مشکل ویژه‌ای در این زمینه مجدداً به وجود نیامده…

گزارشگران حقوق بشر سازمان ملل، در چندین نوبت خواستار رفع حصر از خانم رهنورد و آقایان موسوی و کروبی شدند. آقای احمد شهید گزارشگر ویژه ی سازمان ملل در بخش‌های برجسته‌ای از گزارشات خود به این موضوع اشاره کرده. به نظر شما این قبیل فشار‌ها می تواند به بهبود شرایطشان کمک کند؟

یک نکته‌ای را در ابتدا باید مد نظر قرار دهید: جامعه ی بین المللی برای پیشبرد اهداف خودش در رابطه با حقوق بشر، مکانیزم های ویژه ای دارد. این مکانیزم‌ها از درصد کمی از کار آمدی، برخوردار است و این هم ناشی‌از ساختار جامعه ی بین المللی است؛ بنابرین در بسیاری از موارد ممکن است تصمیماتی که جامعه ی بین الملل در زمینه ی حقوق بشر می‌گیرد، ضمانت اجرایی کافی‌نداشته باشد. این تنها در رابطه با ایران نیست و تنها در پیوند با خانم رهنورد، آقای موسوی و کروبی هم نیست، اما آن چه ‌که مهم است، این است که باید توجه داشته باشیم، در هر کشوری ضمانت حفظ حقوق بشر و حقوق شهروندان، در وحله ی اول، باید دولت و حکومت باشند و هنگامی که این کار را انجام نمی‌دهند یا خودشان در واقع ناقض این حقوق هستند، جامعه ی بین المللی مجبور می شود که وارد صحنه شود و برای اجبار و هدایت دولت‌ها برای رعایت حقوق بشر تدابیری اتخاذ کند. در رابطه با سایر موارد نقض حقوق بشر در ایران هم به همین ترتیب بوده… خب این قطع نامه‌ها به هر حال اثر بین المللی دارند و از نظر روانی‌ و اخلاقی‌ و سیاسی تاثیر دارند و من فکر می‌کنم که چه در پیوند با حصر و چه در سایر موارد مسئله ی اساسی ‌بیان حقیقت است. مردم دنیا در زمینه ی حقوق بشر حق دارند که حقایق مربوط به هر کشور را بدانند؛ همان طور که ما حق داریم از وقایع نقض حقوق بشری که در کشور امریکا، اسرائیل، انگلیس، تانزانیا و هر کشور دیگری رخ می دهد، با خبر باشیم، آن‌ها هم همین حق را نسبت به ما دارند. ما نمی توانیم بگوییم محکوم کردن گوانتانامو حق ماست ولی ‌آن ها حق این کار را در رابطه با ما ندارند. مسئله ی حقوق بشر، مسئله ای جهانی ‌است و وقتی‌ مسئله جهانی ‌است، باید بپذیریم که مکانیزم‌های جهانی‌ هم وجود داشته باشد.

آیا شما فکر می کنید که در مجموع حمایت مردمی نسبت به این سه نفر وجود دارد؟

قطعاً، تردیدی در این زمینه وجود ندارند. این اتفاقاً یکی ‌از نکاتی ‌است که در واقع، باعث ترس بی‌مورد مقامات در کشور می شود که علاقه مند هستند به همه ی موارد دید امنیتی داشته باشند. آن ها می دانند که این افراد محبوبیت بسیار زیادی در جامعه دارند و از حمایت کلانی برخوردارند. البته در حال حاضر این حمایت چندان بروز ‌اجتماعی ندارد و دلیل آن هم سرکوبی است که صورت می‌گیرد. متاسفانه مسئولین ادعا می کنند که به هر حال اکثریت با آن هاست و همیشه از حنجره و زبان مردم صحبت می کنند و از طرفی دیگر مردم را به فتنه گری و جنایت و ادعاهای عجیب و غریبی از این دست متهم می کنند. به نظر من ظلم اصلی شامل حال مردم ایران شده چرا که در یک جایگاه خود ساخته قرارشان می دهند و از زبان مردم حرف هایی می زنند که مردم با آن ها مخالف اند. خلاصه آن هایی که ادعا می کنند زبان حال مردم هستند، اگر جرات کنند و اجازه بدهند که در یک فضای آزاد مردم بیایند و نظرشان را بدهد، معلوم می شود که چقدر خانم رهنورد و آقایان موسوی و کروبی پشتیبان دارند و در مقابل چقدر آقای جنتی، آقای جعفری و غیره حامی ‌دارند .

خواست اساسی خانم رهنورد و آقای موسوی چیست؟ آیا خواستار محاکمه ی علنی هستند؟

اولاً آن ها در آن جا هم، خواستار مطالبات مردم هستند ولی نکته ی مهم این است که این سه نفر‌ زندانی هستند و باید آزادشان کنند. کسی ‌که بدون هیچ فرایند قانونی زندانی شده و در واقع به گروگان گرفته شده، باید آزاد شود. خواست آن ها؛ خواست شناسایی حقوقشان است و آن ها‌یی که ایشان را به جرمی‌ متهم می کنند، آیا دادگاهی برگزار کردند و فرایند قانونی را طی کردند؟

ببینید وقتی‌ که جرمی ‌مرتکب نشدند، باید فوراً آزاد شوند ولی ‌اگر هر کسی هم که ادعا می‌کند، جرمی وجود داشته اگر دادگاهی علنی و امکان رسیدگی عادلانه برگزار شود، کسی ‌از آن گریزان نیست. آقایان می‌دانند که در چنین دادگاه هایی بازنده هستند؛ البته ممکن است قضاتی را هم پیدا کنند که مطابق با نظر آن ها حکم بدهند ولی‌ در میان افکار عمومی و در پیشگاه تاریخ بازنده خواهند بود و همین موضوع هم نگرانشان می کند. باز هم من این را خدمتتان عرض کنم که در واقع آزادی آن ها به سود همه، حتی به سود همین آقایان است. این سه نفر از یک حمایت بزرگ مردمی برخوردارند ولی‌ هیچ وقت به دنبال این نبودند که بخواهند مثلاً در جامعه آشوبی ایجاد کنند. این آزادی به هیچ وجه امنیت کشور را، حتی از دیدگاه تنگ آقایان هم، نه تنها به خطر نمی اندازد بلکه تقویت اش هم می‌کند. حصر و ادامه ی حصر در واقع یک حرکت کاملاً غیر منطقی ست که به خودشان صدمه می زد.

این حکایت، شبیه به ماجرای هسته‌ای است. مدت‌های مدیدی ما می‌گفتیم که کشور در بحران است، بعداً گفتیم در بن‌بست است. زمین این بن‌بست هم زمین مردابی ست؛ آقایان در یک بن بستی حرکت می کنند که به داخل فرو کشانده می شوند، در صورتی‌که مقامات عالی کشور به صراحت می‌گفتند نه بحرانی‌است نه بن بستی. ولی ‌الان این بحران و بن بست را پذیرفتند و نمی توانند از آن شانه خالی‌کنند. حالا معلوم نیست که در این مورد چرا تا این حد به راه غلط شان اصرار می ورزند. موضوع حصر هم به همین ترتیب است، خودشان را در یک بن بستی قرار دادند که بهترین و سالم‌ترین و کم هزینه‌ترین راه اش، آزادی بدون قید و شرط این سه نغر است.

به نظر شما حصر تا چه زمان ادامه پیدا می‌کند و شرایط رفع حصر چیست؟ آیا از طریق حاکمیت گفته شده که، شرایط رفع حصر چیست؟ چه کار باید کرد که رفع حصر شود و تا چه میزان شما نشانه‌های مثبتی در این زمینه می‌بینید و خوشبین هستید؟

حرف خاصی زده نشده اما به صورت طبیعی گفته می شود که توبه کنند که حرف بی‌معنایی است و اتفاق نمی‌افتد. همان طور که گفتم، لازم است که آقایان شجاعت تصمیم گیری درست را داشته باشند، کم هزینه‌ترین راه را که، به سود خودشان هم هست، طی‌ کنند و آن این است که بدون درد سر و در اسرع وقت این اتفاق بیفتد؛ چرا که هرچه زمان بیش تری بگذرد، مشکلات برای آقایان بیش تر خواهد شد. ما به هر حال اطلاعاتی ‌داریم و بر مبنای آن می دانیم که بسیاری از مقامات عالی کشور اعم از آقای هاشمی، آقای خاتمی، آقای سید حسن خمینی، برخی از اعضای هیئت دولت، برخی ‌از وزرا و مشاوران نزدیک آقای روحانی، آقای شمخانی و غیره تمایل دارند که این اتفاق بیفتد و در این راستا تلاش می کنند و این خودش جای خوشبینی دارد اما از طرف دیگر می بینیم که کانون‌های قدرتی چه در قوه قضاییه، چه در نیرو‌های اطلاعاتی-‌امنیتی و چه در نزد برخی‌مقامات سپاه ‌وجود دارند که سعی ‌می کنند این مسئله اتفاق نیفتد. امیدوارم افرادی که مانع این قضیه می شوند، سر عقل بیایند و منافع کشور را در نظر بگیرند. آزادی آن ها باعث برنده شدن همه می شود و امیدواریم که این عقلانیت به هر طریقی حاصل شود و از طرف دیگر این وظیفه ی جامعه مدنی است که، چه با طرح مطالبه و پیگیری آن و چه پیدا کردن روش‌های مبتکرانه، فشار لازم را به مجموعه ی حاکمیت در این مورد وارد کند.

تشکر می کنیم از فرصتی که در اختیار ماهنامه ی خط صلح قرار دادید.