وقتی تشویق تیم ملی ممنوع می‌شود / ژیلا بنی یعقوب

اخرین به روز رسانی:

مهٔ ۲۲, ۲۰۲۶

وقتی تشویق تیم ملی ممنوع می‌شود / ژیلا بنی یعقوب

خط صلح- آن شب چند نفر از دوستانم گفتند: فردا مسابقات والیبال در استادیوم آزادی شروع می‌شود، همه یادمان بود که فدراسیون جهانی والیبال از جمهوری اسلامی ایران تعهد گرفته که به زنان اجازه‌ی حضور در ورزشگاه را برای تماشای مسابقات جهانی والیبال بدهد.

چقدر عالی، چقدر دوست داشتیم مسابقات را از نزدیک ببینیم و حالا هم که مشکلی قانونی برای ورود ما زنان به استادیوم وجود ندارد. اصلاً تا همین دو سال پیش هم وجود نداشت. اصلاً نفهمیدیم چه شد که به ‌یک‌باره تصمیم گرفتند ورود زنان را به محل برگزاری مسابقات والیبال ممنوع کنند، فوتبال که ممنوع بود اما والیبال نبود. مسئولان می‌گفتند فضای استادیوم در مسابقات والیبال مثل فضای فوتبال برای زنان نامناسب نیست. نمی‌دانم چه شد که نظرشان تغییر کرد و همین تماشای والیبال را هم برای زنان ممنوع کردند. اما حالا دیگر جای نگرانی نبود به‌ هرحال فدراسیون دوباره حضور زنان را پذیرفته بود و ما می‌توانستیم از نزدیک گروه ملی والیبال کشورمان را در برابر تیم برزیل تشویق کنیم.Zilla_4[1]

آن شب برای نیم ساعت قبل از شروع مسابقات قرار گذاشتیم. تعدادمان زیاد نبود… شش هفت نفر بودیم که می‌خواستیم مسابقه‌ی والیبال را در استادیوم دوازده ‌هزارنفری آزادی به تماشا بنشینیم.

فردا رسید و ما شش نفر خودمان را به مقابل درهای استادیوم بزرگ آزادی رساندیم. در مسیر که می‌رفتیم چند پرچم ایران خریدیم. از همان فروشنده‌هایی که در خیابان منتهی به ورزشگاه پرچم و مچ‌بند و کلاه می‌فروشند، از همان مچ‌بند و کلاه‌هایی که به رنگ پرچم سه رنگ ایران است. می‌خواستیم پرچم‌ها را تکان بدهیم و تیم ایران را تشویق کنیم، این چیز زیادی بود؟ غیرقانونی بود؟ هیچ دلیلی برای غیرقانونی بودن تشویق تیم کشورمان نمی‌دیدیم.پ س خیلی آرام و خونسرد و خوشحال در مقابل در استادیم ایستادیم و پرچم ایران به دست چند عکس گرفتیم.

قبل از این‌که ما برسیم دخترهای جوانی نیز آن‌جا بودند، تعدادی از دخترها با روسری سفید بودند. برخی از روسری سفیدها چادری بودند برخی با مانتو. دخترها گفتند ما می‌خواهیم امروز تماشاچی مسابقه‌ی والیبال باشیم. گفتیم ما هم همین‌طور. گفتند چقدر خوب می‌شود که طبق قولی که فدراسیون داده، امروز همه ما را به داخل سالن راه بدهند.

اما مسئولان ورزشگاه اجازه‌ی ورود به زنان را ندادند و ما پشت درهای بسته ماندیم. دخترهای جوان روسری سفید می‌گفتند پس قول فدراسیون والیبال چه می‌شود؟ آن‌ها گفته بودند که مشکلی در این‌باره وجود ندارد.

جمهوری اسلامی یک‌بار دیگر تعهداتش را درباره‌ی حقوق زنان نقض کرد.آن روز تعداد کمی از زنان که ظاهراً از همسران مقامات و یا وابستگان سفرا و خانواده‌های والیبالیست‌های برزیلی بودند، توانستند وارد ورزشگاه شوند. هنگامی‌که چند زن اجازه‌ی ورود پیدا کردند، با این پرسش ما روبرو شدند که چرا آن‌ها اجازه دارند ما نداریم که ماموران گفتند: “آن‌ها پاسپورت دارند، پاسپورت برزیلی”… یکی از دوستان ما(میرا) گفت: ما هم پاسپورت داریم، پاسپورت ایرانی. اجازه می‌دهید وارد شویم؟… پاسخی نیامد.

ما چیز زیادی نمی‌خواستیم. ما فقط می‌خواستیم تیم والیبال ایران را در برابر رقیب خارجی تشویق کنیم. آن‌ هم با پرچم سه رنگ ایران، آیا چیز زیادی می‌خواستیم؟ …اما آن‌ها به ما اجازه ندادند و خیلی راحت با خواسته حداقلی و قانونی ما زنان مخالفت کردند.

ژیلا بنی‌یعقوب

روزنامه نگار

گفتگویی با پرتو نوری علا درباره سیمین غزل ایران

پانته آ بهرامی
پانته آ بهرامی

 سیمین بهبهانی شاعر معترضی که توانست نه تنها در فرم‌های کلاسیک شعر تغییر ایجاد کند، بلکه غزل‌هایش آینه زمانه و بازتاب مشکلات اجتماعی دوران خود باشد، ما را در ۲۸ مرداد امسال ترک گفت.
مجله خط صلح به مناسبت رفتن سیمین بهبهانی با پرتو نوری علا، شاعر و منتقد ادبی به گفتگو نشسته، او عضو کانون نویسندگان ایران و افزون بر آن عضو کانون نویسندگان در تبعید نیز هست. وی از بنیانگذاران و سردبیر سایت «پیوند سرا» است.

اولین غزل‌های سیمین بهبهانی در سال ۱۳۲۹ با عنوان «سه‌تار شکسته» زمانی که تنها ۲۴ سال داشت منتشر شد. این مجموعه دربردارنده اشعاری است که بهبهانی در فاصله بین پانزده تا بیست سالگی سروده است. غزلیات سیمین در پیش از انقلاب عمدتا اشعار عاشقانه و انسانگرایانه با فرمهای کلاسیک بود. این دوران شعری اورا چگونه می‌بینید؟
سیمین بهبهانی از نوجوانی، به تقلید از مادرش، خانم ارغون که زنی تحصیل کرده و هنرمند و شاعر بود، شعر گفته بود. خانم ارغون، اشعار اولیه سیمین را برای پروین اعتصامی خوانده و پروین هم آن اشعار را مورد تحسین پروین قرار داده بود. بقول خودِ سیمین،‌‌ همان تشویق‌ها یکی از عواملی بود که شوق سرودن را در او تقویت کرد. همانطور که گفتید نخستین شعرهای سیمین در کتاب سه تار شکسته، منتشر می‌شود. بعد از این کتاب، جای پا را منتشر می‌کند. اشعاری بصورت چهار پاره، با تم اجتماعی، و با توجه به مشکلات زنان. سیمین در کتابهای بعدی‌اش چلچراغ و مرمر است که به سرایش غزل رو می‌کند و بیشترین شعرهای عاشقانه و فردی خویش را در همین قالب گفته است. اشعار اولیۀ سیمین نه تنها دارای مضامین اجتماعی و فردی و احساسی قوی‌ای هستند که ویژگی جدیدی نیز در آن‌ها دیده می‌شود، و آن زن بودن شاعر است.
سیمین گرچه در رشته ادبیات فارسی و حقوق، هر دو پذیرفته شد، اما برای ادامه تحصیلات دانشگاهی، شاید بخاطر روحیه عدالتخواهش، رشتۀ حقوق را انتخاب کرد. در‌‌ همان ایام گرایش به حزب توده داشت و شاید مضامینی که نظر سیمین را برای بیانشان در شعرش جلب می‌کند، ناشی از‌‌ همان گرایش باشد؛ مثل پرداختن به طبقه محروم و فقیر، مشکلات تعدد زوجات و بی‌پناهی زن، یا پرداختن به زندگی فاحشه‌ای که خودش از محروم‌ترین اعضائ یک جامعه است.
سیمین پس از اتمام تحصیلاتش هرگز در زمینه حقوق کار نکرد، شاید به این دلیل که ادبیات فارسی را خوب می‌دانست و می‌خواست در همین زمینه کار کند. او از سال ۱۳۳۰ به تدریس ادبیات پرداخت تا سال ۶۰ که دیگر کار نکرد. سیمین نه تنها در میان زنان شاعر که کلن در میان شاعران آن زمان نظیر نادر نادرپور، ابتهاج، مشیری و…. شاعری ممتاز، خوش قریحه و با ذوق و مُبدع بود. او به عنوان یک زن با جرات از نیاز‌ها و تمناهای تن، و از روابط لازم و سالم میان هر انسانی در شعرش سخن می‌گفت.

شما گفتید سیمین تحصیلاتش را در رشته حقوق به پایان رساند ولی هیچگاه در این رشته کار نکرد آیا علت این موضوع شما روشن است؟
نه، واقعاً دلیلش را نمی‌دانم، اما حدس می‌زنم چون ادبیات را کنار مادر آموخته و در آن متبحر شده بود نیازی نمی‌دید که در دانشگاه هم این رشته را انتخاب کند، همچنین شاید بخاطر روحیه عدالت خواهی که داشت، فکر می‌کرد می‌تواند با وکیل شدن کمک محرومین و بی‌کسان باشد، اما دستگاههای اداری و روابط بورکراتیک، خلاف نظرش را نشان داد یا اصولا کارهای حقوقی با روحیۀ او سازگار نبود. بنظر من، معلم، در آموزش و تدریس، بویژه به نوجوان و جوان، همواره در معرض داد و ستد فکری و ذهنی، و ذوقی و فرهنگی است. ذهن‌اش همیشه جوان می‌ماند.

پس از انقلاب ۵۷ کار سیمین بکلی از زاویه فرم و محتوا دگرگون شد، محتوای کار او از آثار بیشتر عاشقانه بسوی مسائل اجتماعی سوق داده شد. البته او در سالهای پیش از انقلاب نیز اشعار اجتماعی دارد. باتوجه به اینکه در ایران آزادی بیان زیر سوال رفت، کار هنرمندان محدود شد و مردم نیز بیشتر تحت فشار معظلات اجتماعی قرار گرفتند، از او بعنوان شاعری معترض و متفاوت یاد می‌شود. ارزیابی شما از این تغییرات محتوایی کار سیمین چیست؟
از نظر فرم و شکل، بله، تغییرات فرم شعر سیمین مربوط می‌شود به دوران انقلاب و پس از آن. اما اینکه اندیشه شعری سیمین با انقلاب ۵۷ متحول شد و رو به گفتن اشعار اجتماعی آورد، را نمی‌پذیرم. قبل از انقلاب، پنجمین کتاب سیمین با نام «رستاخیز» منتشر می‌شود. سرشار از مسائل اجتماعی، اما در‌‌ همان قالب غزل و وزن‌های متداول. گرچه قبل از انقلاب اشعار سیمین از نظر ارزش‌های شعری، قدرت کلام، تصاویر زیبا و بیان احوالات درون و برونِ شاعر، قابل توجه و شعری برجسته در ادبیات فارسی به‌حساب می‌آمد اما شعر او در محافل روشنفکری و به‌خصوص نسل بی‌تاب جوان، انعکاسی نداشت. نپیوستن سیمین به‌جرگه شاعران نیمائی، غزل‌سرائی و‌حضور نداشتن در محافل روشنفکری، سئوال برانگیز بود. نسلی که با شعر نو آشنا شده بود و‌گاه شعر را در شعاری‌ترین وجه‌اش می‌شناخت، تکلیف خود را در برابر شعر سیمین نمی‌دانست و این بلاتکلیفی بهتردید و‌گاه طرد شعر سیمین می‌انجامید، غافل از این‌که شعر او در همین دوره و با‌‌ همان شکل غزل سرشار از مفاهیم اجتماعی بود. گرچه سیمین در این کتاب کاملن به سبک غزل کلاسیک و در‌‌ همان اوزان عروض فارسی وفادار مانده، اما در بسیاری از شعرهای این کتاب، سخن از مسائل اجتماعی و سیاسی، است. گوئی مخطاب شعرش یک حکومت فاسد، جامعه‌ای بیمار و افراد دو رنگ آن است. شعرهای «دنیای کوچک من»، «چشم لعلی رنگ خرگوشان»، «آخرین برگ»، «افیون وعده‌های تهی» و «شکوه نور در آویزۀ بلور» را بخوانید و حساسیت او را نسبت به مسائل اجتماعی و سیاسی، قبل از انقلاب ببینید.
«رستاخیز» در سال ۱۳۵۲ منتشر شد و اگر کسی نداند که اشعار این کتاب قبل از انقلاب سروده شده، می‌تواند فرض کند که این اشعار مربوط به بعد از انقلاب‌اند. البته سیمین در‌‌ همان سال قبل انقلاب اشعاری سرود که مستقیم و آشکارا به حوادث پیرامون انقلاب و مسائل روز می‌پردازد. مثل شعر «بی‌سفره چرمین امشب» که در رابطه با اعتصاب مطبوعات است. سیمین از‌‌ همان آغاز، فضای فاشیستی و استبداد مذهبی را حس می‌کند و در اشعار «امسال سرخ است» یا «تردید تردید» تاکید بر اشتباه مردم در انتخاب خمینی دارد. اولین کتاب شعری که بعد از انقلاب در سال ۱۳۶۰ از سیمین منتشر می‌شود، مجموعه شعر «خطی ز سرعت و از آتش» است که شامل دو دفتر است؛ دفتر اول تا جمعه سیاه و دفتر دوم از جمعه سیاه. دفتر اول در واقع ادامۀ «رستاخیز» است با این تفاوت که سیمین با زبانی صریح‌تر و در عین‌حال منسجم‌تر رو به‌مسائل بیرون از خود دارد و مسایل اجتماعی، رنج مردم را در این رژیم با جرات بیان می‌کند.

شما در مورد تغییر محتوای در شعر صحبت کردید ولی در مورد فرم هم خودش می‌گوید که من سبک تازه‌ای را در غزل جاری کردم و مثال می‌زند و می‌گوید که آوردن یک داستان در غزل، یا جریان سیال ذهن، درام و روانکاوی و همینطور اضافه می‌کند که غزل من وزن قدیم را ندارد و در واقع ضد غزل است نظر شما در این رابطه چیست؟
بله، کاملن درست است. گرچه سیمین همچنان مضامین فقر و رنج و درد مردم را در اشعارش مطرح می‌کند، اما سخن از موضوعات کلی و انتزاعی نمی‌کند. او نه فقط ناظر و گوینده شعر، که خودش جزئی از شعرش می‌شود، او عملن در متن اجتماع افتاده، به همین دلیل است که نبض شعرش با نبض تلاطم جامعه و نبض مردمش می‌زند. حالا دیگر‌‌ همان مضامین اجتماعی و سیاسی و انسانی، با محتوای جدیدی ظهور می‌کنند که قالب کلاسیک غزل، قدرت و گنجایش حمل آن‌ها را ندارد. کاربرد قالب محدود غزل و اوزان کلاسیک، کفایت این محتوای جدید را نمی‌کند و سیمین را به‌ابداع، یا به‌قول خودش کشف اوزان جدیدی می‌کشاند که پیش از او یا به‌کار نرفته‌اند یا به‌ندرت برخی از شاعران کلاسیک از آن استفاده کرده‌اند. البته سیمین، وزن و قافیه را همچنان در شعرش حفظ کرده، اما وزنی کاملن اختراعی و قافیه هائی کاملن غیرمنتظره ابداع می‌کند. درست مثل نیما، که گرچه نقش عظیم نوآوری در شعر کلاسیک از آن اوست، اما نیما نیز وزن و قافیه در شعر را نگه می‌دارد اما ترتیب و تساوی طولی مصراع‌ها یا یکسانی وزن را برهم می‌ریزد. همانطور که نیما در عصری می‌زیست که موضوعات پیرامون شاعر، تغییر کرده بودند، پوسته جامعه شکافته شده و افکار نو در کلمات نو متداول شده بود، نگاه به انسان و فردیت او تغییر کرده بود، او در شعر کلاسیک ایران نیز دست به نوآوری می‌زند. وزن و قافیه باقی می‌ماند اما طوری که دست و پای شاعر را در قید و بند نگذارد.
شعر سیمین با محتوای جدید، وزن جدیدی را طلب می‌کند که وزن متداول غزل نیست و به ساختاری جدید نیازمند است. در غزل کلاسیک که معمولن بیش از ۸ خط نیست، حرف‌های غیرپیوسته، بیشتر عاشقانه و رندانه و خیلی کلی مطرح می‌شوند. در غزل کلاسیک واقعه‌ای خاص طرح نشده و داستانی دنبال نمی‌شود، اما در شعر سیمین، همانطور که گفتید با داستان و روایت و واکاوی روبرو هستیم. او تمام استانداردهای غزل کلاسیک را می‌شکند و قالبی متناسب با محتوائی که بعد از انقلاب به خود می‌گیرد، بر می‌گزیند. سیمین، به درستی غزل بعد از انقلاب خود را «ضد غزل» خوانده است.

برای آشنایی بیشتر خوانندگان ما می‌توانید ویژگی‌های غزل را بشمارید؟
بله، غزل یکی از اشکال شعر کلاسیک ایران است؛ مثل مثنوی، قصیده، ترجیع بند، ترکیب بند، چهارپاره، مسمط و…. غزل هم یکی از قوالب شعر عروض فارسی است که مثل سایر قوالب شعر، دارای وزن و قافیه است.
مشخص‌ترین اشعار سیمین که تناسب وزن و محتوا در آن دیده می‌شود شعرهای «نگاه کن به ش‌تر»، «بزن یک – بزن دو»، یا شعر «یک پا ندارد»، و… است.

 سیمین بهبهانی در مصاحبه‌ای گفته بود که راز جاودانگی حافظ در جاری بودن و همگامی او با زمانه است. حافظ در لحظه‌هایی بسوی ابدیت روان است. شعرش همه زمانی است. تا چه اندازه، اینجاری بودن و همگامی با زمانه در غزل‌های خود سیمین بهبهانی به نظر شما جاری است و تا چه اندازه آثارش همه زمانی و همه مکانی است؟
معمولن اشعاری که مُهر حادثۀ ویژه‌ای را بر خود ندارند، یا خواننده بتواند بر حسب نیازهای خود آن‌ها را تعبیر و تفسیر کند، همه زمانی می‌شوند، البته اگر شاعرش زبان زیبا، هوشمندانه، ساده و در عین حال قدرتمند حافظ را داشته باشد. اما اشعاری که به مسائل خاصی اشاره دارند، کمتر در همه زمان‌ها قابل تعبیر و تفسیراند. من ارزش گذاری نمی‌کنم. مثلن برخی این بی‌زمانی شعر حافظ را می‌ستایند، برخی هم شعری را ارزش می‌گذارند که مستند به حادثه یا واقعۀ خاص باشد. مثلن اشعار میهنی و وطنی سیمین، اشعار ضد جنگ، اشعار فاش ساختن جهالت قدرتمندان، از هر دو سوی جنگ، ویرانی‌ها، بی‌خانمانی‌ها، کشته‌ها، معلولین وووو، همگی بر دوره‌های تاریخی خاصی از میهن ما شهادت می‌دهند. بی‌تردید شعر سیمین در طول تاریخ ادبیات معاصر و آینده ایران و منطقه، جاودان خواهد ماند، اما من امروز نمی‌توانم بگویم، که این اشعار خصوصیت همه زمانی خواهند داشت. بی‌آنکه بگویم همه زمانی خوبست یا خیر.

پرتو نوری علا - نویسنده، شاعر و منتقد ادبی
پرتو نوری علا – نویسنده، شاعر و منتقد ادبی

سیمین بههبانی بعنوان یک زن هنرمند نقش برجسته‌ای در پی گیری حقوق زنان داشت، بطور فعال با زنان جوان نسل‌های پس از خود برای گرفتن این حقوق همکاری می‌کرد، از باطوم خوردن در تظاهرات‌ها زمانی که ۸۰ سال داشت، گرفته تا نوشتن بیانیه، شعر و رفتن به مجلس. او به دریافت جوایز متعدد حقوق بشری نیز نائل گشت. بسیاری از هنرمندان سعی می‌کنند از فعالیت‌های روزمره اجتماعی وسیاسی دوری کنند، ولی او آگاهانه بعنوان یک هنرمند متعهد به میدان آمد. این رویکرد او به نظر شما چه معنا و تاثیری در زندگی و آثارش داشت؟
بله سیمین بهبهانی از اولین تظاهرات زنان در روز زنِ سال ۱۳۵۸ که در شهرهای بزرگ ایران صورت گرفت و با سرکوب چماق به دستان و اوباش رژیم روبرو شد، کنار زنان بود. روزی که متاسفانه، بسیاری از مردان ما، نه تنها مردان غیرسیاسی، که مردان برخی از احزاب چپ، و حتی زنانشان، به این دلیل که الان مساله حجاب، مسئله ضروری و مهم نیست و مسئله ما مقابله با امپریالیسم است تظاهرات زنان علیه حجاب را حمایت نکردند.
جالب توجه است گرچه سیمین همواره فعالیت‌های شجاعانه زنان ایرانی را حمایت کرد، اما این کارش به قصد دشمنی با مردان نبود. او مردان زن ستیز را هم قربانی جهل و تعصب می‌دانست. سیمین این عشق و احترام به زن و مرد، احترام به شان آدمی را در شعرش می‌سرود، و از مسببین و کسانی که به این جهالت و تعصب دامن می‌زدند به صراحت انتقاد می‌کرد. حمایت سیمین از فعالیت‌های زنان، از سالهای قبل از کمپین یک میلیون امضا، شکل منسجم تری یافت. زنانی که تصمیم گرفته بودند خواسته هائی مشخص را در چهارچوب همین رژیم و‌‌ همان قانون اساسی‌اش، بطلبند. سیمین در اکثر ملاقات‌های زنان با هم شرکت داشت، سخنرانی و شعرخوانی می‌کرد و همراه کمپین بود. در دو سال ۸۴ و ۸۵ هم که کمپین برای اعلام مطالبات خود و خواندن قطعنامه، متینگهایی فراهم دید، سیمین عملن شانه به شانه زنان و دختران و پسرانی که حتی نوه‌های او به حساب می‌آمدند شرکت کرد. در ‌‌نهایت شجاعت در صف اول بود و از طریق بلندگوی دستی شعر می‌خواند یا سخنرانی می‌کرد و حتی ماموران امنیتی را از حمله به زنان منع می‌کرد. اما متاسفانه در می‌تینگ دوم بود که ایشان بشدت مورد ضرب و شتم افرادی با صورت پوشیده قرار گرفت. به گفته خودش، آنان ایرانی نبودند و اصلن زبان فارسی نمی‌دانستند. خانم بهبهانی در این می‌تینگ بشدت مضروب شد. اما باز دست از حمایت زنان برنداشت. او در همه زمینه‌ها الگوی صحیحی از رفتار و منش یک زن آگاه، پرتجربه، دلسوز، راهنما، و صدیق بود. او با شعر‌هایش با زنان و مردان، و دختران و پسران میهنش، سخن می‌گفت و آنان را به ایستادگی در برابر ظلم و زور ترغیب و حمایت می‌کرد. سیمین از‌‌ همان جوانی جرات و شهامتی چشمگیر داشت.

می‌توانید خاطره‌ای از سیمین را برای خوانندگان ما بازگو کنید؟
یکی از داستان هائی که خانم بهبهانی از دوران دانشجوئی‌اش می‌گفت، این بود که رئیس دانشگاه او را بخاطر اعلامیه‌ای سیاسی، مواخذه و به گوشش سیلی می‌زند. سیمین که هیچ نقشی در پخش اعلامیه نداشته، بی‌پروای اوضاع و شرایط، در برابر دانشجویان، متقابلن سیلی محکمی در گوش رئیس دانشگاه می‌زند، که گویا منجر به اخراج کوتاه مدتش از دانشگاه می‌شود.
محمود دولت آبادی نویسنده معاصر ایرانی در مصاحبه‌ای می‌گوید، که گویا ایشان بار‌ها به سیمین یادآوری کرده‌اند که اینقدر تند نرو، جوانان هم همراه تو هستند، این نشان می‌دهد که چه قدر با توجه به سن بالایشان با زمانه و با نسل جوان همراه بوده.
بله کاملا، او شهامت و هوشیاری خود را تا دم آخرین، با خود داشت. یادداشتی خواندم از یکی از دوستان سیمین خانم، که شرح دیدارش را با سیمین، در حالتی که گمان می‌رفت او دیگر چیزی را درنمی یابد، در اتاق بیمارستان داده بود. ایشان دست سیمین را در دست می‌گیرد و گرچه امیدی نداشته که او متوجه صحبت‌هایش بشود، با حرف می‌زند. به سیمین می‌گوید، می‌دانم که اشعاری در ذهن داری، بلند شو و آن شعر‌ها را بنویس. در‌‌ همان دم سیمین چشمانش را می‌گشاید و قطره اشکی از گوشه چشمش سرریز می‌کند. سیمین از نظر قوای ذهنی و قوای جسمی، زن بی‌نظیری بود. او می‌خواست که همواره بیآموزد و بیآموزاند. به همین دلیل با‌‌ همان سن بالا، شعر‌هایش سرشار از امید، حرکت و سازندگی بود. به همین دلیل می‌توانست اینقدر راحت با جوانانی که نوه‌های او حساب می‌شدند تبادل فکری داشته و مورد قبول آن‌ها باشد. می‌توانم بگویم، شعر سیمین جدا از شاعرش هم یک هویت انسانی پیدا کرده بود و یکی از دلایل محبوبیت و تداوم آن همین هویت یگانه شعرش بود.

سیمین بهبانی
سیمین بهبانی

سیمین دردو کتاب «خطی ز سرعت و آتش» (۱۳۶۱) و «دشت ارژن» (۱۳۶۲) در جستجوی هویت زن ایرانی است و توانست بسیاری از ابعاد هستی زن را بسراید. نظر شما درمورد این آثار چیست؟
همانطور که قبلن گفتم، سیمین به عنوان یک زنِ شاعر، یک زن شجاع، همواره در اشعارش حضور داشت. چه در چهارپاره‌ها و چه در غزل‌ها و چه در «ضد غزل»‌هایش. تعداد محدود شعری که از زنان، در تاریخ ادبیات ایران، مانده، خیلی کم، هویت شاعر را به عنوان زن در خود دارد. البته این بحث مفصلی است که جایش الان در اینجا نیست. شعر سیمین از‌‌ همان آغاز سرایش این خصوصیت را در خودش داشت و همواره رو به تزاید بود البته همانطور که گفتم او از زن محروم و درد کشیده از زن جسور و بی‌پروا از یک زن فرهیخته از یک مادر از معشوق سخن می‌گوید و هر چقدر جلو‌تر می‌آید خیلی صریح از نیازهای روان و تن آدمی حرف می‌زند. جالب توجه است که هر قدر رژیم بر خط قرمز‌ها افزود، اشعار سیمین بی‌باکانه‌تر و آشکار‌تر شد. هر قدر رژیم بیشتر سعی کرد زنان را سرکوب کند، سیمین همپای زنان جوان، پوسته می‌درید و بی‌پروا‌تر از تمناهای سالم و لازم یک زن در شعر خود سخن می‌گفت. مثل شعرهای «گربه ملوس» و «چادر خورشید». اگر رژیم، به علت محبوبیت سیمین، جرات نمی‌کرد او را دستگیر یا زندانی کند، اما از طریق اوباش و اراذل خود مثل کیهان شریعتمداری، سعی می‌کرد که زندگی را بر او سخت کند.
سیمین در سالهای آخر حیات خود در ایران از سوی حاکمان بسیار مورد اذیت و آزار قرار گرفت، خاطره‌ای از این دوران رامی توانید برایمان نقل کنید.
صحبت از آزار و اذیتی شد که رژیم در حق سیمین به عمل می‌آورد، دوره‌ای که اوباش رژیم، با کلمات رکیک خود، سیمین را مورد اهانت، هتاکی، بی‌حرمتی و افترا قرار داده بودند. در مصاحبه‌ای که اخیراً از خانم بهبهانی دیدم، ایشان می‌گوید در آن ایام، فقط می‌گریسته. ایشان می‌گوید، بعد از سرودن و انتشار شعر «یک متر و هفتاد صدم» یکباره اهانت‌ها فروکش کرد و تمام شد. در این شعر نه تنها سیمین حق خود را از خاک وطنش به اندازه گورش می‌طلبد، که دشنام فروشان را بچه‌های نادان خود خطاب می‌کند.
در‌‌ همان اوقاتی که خانم سیمین بسیار در رنج و عذاب بود، شبی آقای حسین مُهری از رادیوی بیست و چهار ساعته در لس آنجلس، با سیمین در ایران مصاحبه می‌کند. من به این مصاحبه گوش می‌کردم. حرف‌های سیمین مثل همیشه سرشار از مهر و آرامش بود، صادقانه و پرصراحت. اما صدایش خسته و شکسته بنظر می‌رسید. آقای مهری از ایشان پرسید چگونه است که با این همه ناملایماتی که بر تو وارد می‌کنند، شعرهای تو روز به روز درخشان‌تر می‌شوند؟ و خانم بههبانی در جواب ایشان گفت: «چون مرکّب شعرم، قطره اشک‌های من است.»‌‌ همان شب در پایان آن مصاحبه، من شعر زیر را برای سیمین خانم گفتم و پاسخ او به آقای مهری را ترجیع بند شعرم نمودم. امیدوارم توانسته باشم اندکی از مهر و احترام بی‌دریغم را نثار شوکت اندیشه و قدرت قلم و وجود او کرده باشم.

شعری از پرتو نوری علا برای سیمین بهبهانی؛

تو بوده‌ای، تو هستی، تو می‌مانی

برای سیمین بهبهانی

کلماتت برق می‌زند، 

و ماهِ تاریک وُ آسمانِ خاکستری‌ی ایران را 

رخشان می‌کند. 

مرهمی شفا بخش است کلماتت

بر خاک سوخته زمینم، 

زیرا «‌مرکب شعر» ‌ت

 «‌قطرهْ اشک‌های‌» توست. 

 

 تاریکی‌ی تهمت، تو را می‌آشوبد؛ 

 قلم بر پرده شب می‌کِشی

جهان، سبز می‌شود 
در ریزشِ کلماتت، 

زیرا «مرکب شعر» ‌ت

 «‌قطره اشک‌های‌» ‌توست. 

 

شعرت بر نیلی‌ها 
شانه می‌ساید، 

دشنام فروشان در ظلمت می‌خزند. 

 زبانِ جهل چه بی‌رنگ است 

 در رنگین کمان تو. 

 

 پرندۀ عاشق، 
 از گلوی تو می‌خوانَد؛ 

 نور وُ شبنم است کلماتت

 چکیده بر ستاره و سوسن، 

 زیرا «مرکب شعر» ‌ت

 «‌قطره اشک‌های‌» ‌توست. 

 

 ظلمتِ ترس، سپیده می‌شود

 در سر انگشتانت 

 و خزان، 
 بهاری زایاست در کلماتت، 

 زیرا تو زنی

 یقینی به دوستی

 باوری به صبح. 

‌ای شاعر همیشه جوان، سیمین! 

 تو بوده‌ای، تو هستی، تو می‌مانی

دیده بان

didebaan

نگاهی به ترورهای خارج کشور مخالفین جمهوری اسلامی؛ درگفتگو با حمید نوذری

حمید نوذری مسئول کانون پناهندگان سیاسی ایرانی در برلن است که به همراه مهران پاینده و عباس خداقلی دو کتاب مهم در رابطه با ترورهای خارج کشور منتسب به جمهوری اسلامی نوشته و تحقیقات مفصلی در مورد آن چه که تروریسم دولتی جمهوری اسلامی می خواند انجام داده است. در گفت و گوی پیش رو از اون پیرامون تاریخچه، تیم فرماندهی و علل ترورها پرسیدم.

 لطفا در ابتدا یک تاریخچه کلی در رابطه با ترورهای مخالفین جمهوری اسلامی بازگو نمایید.

ترور در قاموس افراطی های مذهبی در ایران سابقه طولانی دارد. من نمی خواهم چندان در تاریخ پیش از جمهوری اسلامی غور کنم و تنها به عنوان نمونه از ترور کسروی نام می برم. ترور نوعی از عمل سیاسی- اجتماعی این ها بوده است. در دوران جمهوری اسلامی، کوتاه پس از انقلاب حذف فیزیکی مخالفین در دستور کار قرار می گیرد. دوره اول را می توان ده سال اول پس از انقلاب، پیش از مرگ خمینی دانست. او به وضوح فرمان قتل می داد، از قاسملو می توان نام برد که پس از حوادث کردستان خمینی گفت نیروهای مسلمان در هر کجا که وی را بیابند باید این عنصر را از بین ببرند. به دستورات امثال خلخالی علیه دکتر بختیار و چند تن دیگر به نام همکاری با رژیم سابق نیز می توان اشاره کرد که با تکیه به فتوای خمینی صادر می شد.

تا زمانی که خمینی زنده بود نیروهای مختلفی در اطراف او بودند که این قتل ها و فرمان های ترور را اجرایی می کردند. آن چه مسلم است این است که او باید این اعمال را تایید می کرد.

2ترورها در سال های اول انقلاب تا هنگام تاسیس واواک در پاییز 1364 در سه حوزه سازماندهی می شد، یکی در دفتر خمینی زیر نظر ری شهری، یکی در دفتر نخست وزیری زیر نظر خسروتهرانی و یکی در بخش امنیتی سپاه پاسداران که زیر نظر فروتن بود.

اسناد و شواهد دادگاه میکونوس نشان داد که حتی در اطراف خمینی گاها گروه های مختلفی برای ترور یک شخص وارد عمل می شدند. ما می دانیم که سه تیم برای ترور مسعود رجوی، دو یا سه تیم برای ترور ابوالحسن بنی صدر و دو تیم برای ترور هادی خرسندی کار می کردند. چند ماه پیش از پاییز 64 که واواک تاسیس شد یک گروه چهل نفری از طرف خمینی مسئول می شدند که اساسنامه واواک را تنظیم کنند. ابوالقاسم مصباحی معروف به شاهد  Cدر جریان دادگاه میکونوس توضیح داد دو نظر متفاوت در این هیات چهل نفری وجود داشت. یک گروه می گفتند که هدف سازمان امنیت باید جمع آوری اطلاعات، ارزیابی و پیش گیری از خطر برای کشور باشد و گروه دیگر معتقد بودند که برای این کار باید به عملیات تهاجمی هم دست زد. این دعوا تا جایی که می دانیم حل نمی شود و بعد از طریق حجازی به خمینی منتقل می شود و در نهایت طبق دستور خمینی حذف فیزیکی مخالفین با فرمان، جزئی از وظایف واواک می شود و ترور به جزئی از وظایف سازمانی این وزارت خانه تبدیل می شود.

با مرگ خمینی و روی کار آمدن خامنه ای در شورایی به نام کمیته امور ویژه که شامل تعدادی از سران نظام بوده است تصمیمات خارج از قانون اساسی شامل ترورها گرفته می شد. اعضای این شورا رهبر، رئیس جمهور، مسئول امور خارجی که الزاما نباید وزیر امور خارجه باشد، وزیر واواک، مسئول امور امنیتی رهبر، یک نفر از شورای نگهبان و یک نفر از نیروهای انتظامی بوده اند. رهبر و رئیس جمهور معمولا در جلسات تدارک و بررسی مسئله نمایندگانشان را می فرستاند ولی در جلسه تصمیم گیری نهایی خودشان شخصا شرکت می کردند. به عنوان مثال وقتی که ترور شرفکندی در کمیته امور ویژه تصویب می شود اعضای حاضر کمیته خامنه ای، رفسنجانی، علی اکبر ولایتی، علی فلاحیان، آیت الله خزعلی، ری شهری و از نیروی انتظامی سیف الهی بودند. این افراد دستور ترور شرفکندی – میکونوس – را صادر کرده بودند.

 کمیته امور ویژه علاوه بر ترورهای خارجی، دستور ترورهای داخلی را نیز صادر می کرده است؟ برای مثال مسئول امور خارجی هم در صدور دستور برای ترورهای داخلی نقش داشت؟

بله، مسئول امور خارجی در رابطه با واکنش جهانی و موقعیت بین المللی نسبت به هر ترور اظهار نظر می کرده است. مسئول امور خارجی در آن زمان علی اکبر ولایتی بوده است که اتفاقا وزیر امور خارجه هم بود. اما در وزیر بودن مسئول امور خارجی الزامی وجود نداشت بلکه کسی است که رهبر در رابطه با مسائل بین المللی برای حضور در کمیته تعیین می کرده است.

این کمیته از پس از مرگ خمینی تا ترور میکونوس در رابطه با ترورهای درون کشور نیز تصمیم گیری می کرده است. حتی تصمیم گیری های این کمیته تنها به مسئله ترورهای داخل و خارج کشور محدود نمی شده و هر مسئله ای که از نظر سران نظام لازم الاجرا بوده و در خارج قانون اساسی قرار داشته را بررسی می کرده است. به عنوان مثال جلوگیری از فعالیت نهضت آزادی هم در این هیات تصویب شده است. در واقعا عمدتا به مواردی می پرداختند که فکر می کردند در دراز مدت برای امنیت رژیم خطرناک باشد.

شما حذف فیزیکی مخالفین جمهوری اسلامی را تروریسم دولتی می خوانید. گروه های تروریستی منطقه هم در این تروریسم دولتی نقش داشتند؟

1 در دادگاه میکونوس معلوم شد بسیاری از ترورها و آدم ربایی های حزب الله با دستور مستقیم ایران بوده است، یعنی مواقعی که ایران می خواسته گروگان ها را آزاد می کرده، فشار می آورده یا فشار را کم می کرده است. به ویژه در رابطه با ربودن چند شهروند آلمانی در سال های دهه 80 به وسیله حزب الله، در عمل طرف مذاکره برای آزادی آن ها مسئولین امنیتی ایران بودند کسانی مثل ابوالقاسم مصباحی و سعید امامی. مدارک و عکس های ورود این دو نفر در رابطه با ورودشان به آلمان برای مذاکره با آلمانی ها موجود است، در حالی که حزب الله آدم ربایی کرده بود طرف مذاکره این ها بودند. در قتل های خارج کشور هم مثلا می توان از انیس نقاش نام برد که لبنانی است و حضور این گروه ها در ترورهای مخالفین جمهوری اسلامی خیلی واضح بود، از جمله حضور واضح سه حزب اللهی در تیم کماندوهای ترور میکونوس.

جمهوری اسلامی از این ترورها چه نفعی می برده است؟

من و همکارانم کتابی نوشتیم به نام هنوز در برلن قاضی است و ترجمه ای با نام سیستم جنایت کار که شامل اسنادی است که در رابطه با تروریسم دولتی و حذف فیزیکی مخالفین از اواسط دهه هشتاد تا اواسط دهه نود در خارج کشور اتفاق افتاده است. از پایان جنگ و بلافاصله پس از آغاز رئیس جمهوری رفسنجانی دور جدیدی از ترورها در خارج کشور اتفاق افتاد. سران رژیم فکر می کردند باز شدن فضای اقتصادی کشور و برقراری رابطه با بانک جهانی و دنیای غرب موج هایی از اعتراض در حاشیه شهرهای ایران به راه خواهد افتاد و تصمیم گرفته بودند کسانی را که بالقوه می توانند رهبری این اعتراضات به عهده بگیرند را از بین ببرند. 89 قاسملو را کشتند، 90 کاظم رجوی و 91 دکتر بختیار، 92 میکونوس، 93 در رم نقدی و 94 زهرا رجوی را در ترکیه زدند. پیش از آن چند تن از رهبران کومله همچون غلام کشاورز و صدیق کمانگر و دیگران را در منطقه کردستان و یا در قبرس زدند. 92 فریدون فرخزاد را زدند و چند ترور هم خوشبختانه با شکست مواجه شد. در این کتاب اهداف و تحلیل های این ترورها بررسی شده است. به نظر من علت ترور مرحوم فروهر و همسر ایشان و افرادی که می توانستند دست به بسیج عمومی بزنند نیز از همین جهت بود.

نظریه ای وجود دارد که می گوید پس از مرگ آیت الله خمینی هر بار گروهی از درون جمهوری اسلامی به سمت برقراری رابطه با آمریکا و استحکام بخشیدن روابط با غرب رفتند ترورها شدت گرفته و هدف این ترورها منزوی کردن ایران به قصد اعمال سلطه به خصوص از سوی رهبری جمهوری اسلامی بوده است. شما در این رابطه چه فکر می کنید؟

به نظر من نهادی مثل کمیته امور ویژه نشان می دهد که خیر، چنین نیست. در آن جا هم رئیس جمهور وقت هاشمی و هم رهبر یعنی خامنه ای حضور داشتند. در عین حال فکر نمی کنم مثلا ترور بختیار یا قاسملو ربطی به رابطه ایران با آمریکا داشته باشد. مثلا ترور قاسملو و شرفکندی به این دلیل بود که سران رژیم فکر می کردند این منطقه می تواند برای ایران خطرناک باشد و رهبران آن می توانند در ایران هم حرکاتی به راه بیندازند. ترور رهبران کرد ایرانی برای این بود که در چنین مواردی ایفای نقش نکنند. الان هم که حوادث را مرور می کنیم می بینیم این تحلیل چندان بی مناسبت نبوده و دیدیم که کردستان پس از سال 91 و حمله آمریکا به عراق و به وجود آوردن منطقه آزاد کردستان چه نقش عمده ای در منطقه ایفا کرد.

حقوق بشر، فدائیان اکثریت و انقلاب ۵۷ در گفت‌و‌گو با فرخ نگهدار

بر آنیم تا در هر شماره از خط صلح با یکی از انقلابیون یا تحلیل گران مطرح، پیرامون جایگاه حقوق بشر در انقلاب ۵۷ به گفت‌و‌گو بنشینیم و نظر وی را حول گفتمان غالب انقلاب و موضع گیری گروه‌های سیاسی و توده مردم نسبت به حقوق بشر جویا شویم. در این شماره آقای فرخ نگهدار، دبیر فدائیان خلق (اکثریت) پاسخ گوی پرسش‌های ما هستند.

جناب آقای نگهدار، شما در جاهای مختلف گفته‌اید که در انقلاب ۵۷ ایران، حقوق بشر کم رنگ و مهجور بوده است، در صورتی که این گزاره را بپذیریم، ایرانیان حقوق بشر به‌‌ همان میزان اندک را چگونه تفسیر می‌کردند؟

چه از نظر نحله‌های چپ و چه ازنظر نحله‌های اسلامی حقوق فردی وسیله‌ای بود برای کم رنگ کردن حقوق اجتماعی و برداشتی بورژوایی، لیبرالی یا مستکبرانه از حقوق جمعی می‌ساخت. در واقع در بین گروه‌های چپ یا گروه‌های اسلامی نوعی بدبینی نسبت به نظریه جهانشمولی حقوق بشر فردی وجود داشت. چپ‌ها حقوق اجتماعی، مثل حق اشتغال، حق استقلال، حق مسکن و حق تحصیل رایگان را به رسمیت می‌شناختند و در نظام‌های مورد توجه چپ‌ها بیشتر همین وجه از حقوق انسان مورد توجه بود.

عموما در تصور ما و دیگر نحله‌های چپ آزادی بیان مشروط یا محدود بود به اینکه علیه حقوق اجتماعی و آرمان کمونیسم نباشد. و البته اسلامیون نیز آزادی بیان را مشروط به عدم تعرض به اسلام می‌دانستند. لذا درک عمومی از حقوق بشر مبتنی بود بر وجه اجتماعی این حقوق که جنبه‌های هویتی، طبقاتی و ملی داشت و وجه فردی آن در سایه وجه اجتماعی قرار می‌گرفت.

با توجه به این درک اجتماعی چپ‌ها و اسلامیون از حقوق بشر، آیا امکان کاسته شدن از حجم خشونت و نقض حقوق بشر پس از انقلاب ۵۷ وجود داشت؟

چنان چه ارزیابی نیروهای مختلفی که در انقلاب شرکت داشتند از توان خود و تناسب قوای اجتماعی به واقعیت نزدیک‌تر می‌بود آنگاه آن‌ها از تعرضات بی‌جا برای کسب منابع قدرتی که دست نایافتنی بود اجتناب می‌کردند و این مهم از احتمال وقوع درگیری‌های خونین می‌کاست. جناح حاکم معتقد بود بقیه گروه‌ها و نحله‌های موجود در جامعه اساسا عددی نیستند و زیاده خواهی می‌کنند و چه بسا حذف این گروه‌ها دربردارنده خیر اجتماعی باشد. حاکمیت تصور می‌کرد اگر لازم به بستن دانشگاه‌ها یا از دم تیغ گذراندن تمامی این گروه‌ها باشد مهم نیست چرا که مخالفین اقلیت ناچیزی هستند و مخالفین هم گمان می‌کردند ایران به درجه‌ای از توسعه سیاسی رسیده، یا حمایت اجتماعی از ایشان به میزانی اندوخته شده، که می‌تواند در برابر موج حکومت جمهوری اسلامی، که در پی استقرار خود بود، بایستد و سکان تاریخ را به سمت دیگری بچرخاند که هر دوی این ارزیابی‌ها به نظر من غیرواقعی بود.

ما، چپ‌ها، مجاهدین یا گروه‌های ملی گرا در سال‌های اول انقلاب آن قدر توان نداشتیم که بتوانیم این چرخش مسیر تحولات را متوقف کنیم. به زبان دیگر اگر ما ارزیابی صحیحی از توان خود داشته و حاکمیت هم توان خود و عرصه‌هایی را که توان کار در آن‌ها را داشت به درستی می‌شناخت آن‌گاه درگیری‌ها کمتر می‌شد، اعدام‌ها کمتر می‌شد و فضای ایران بدین گونه تلخ به سوی دهه شصت نمی‌رفت. پس نتیجه اینکه اگر دهه شصت بر ایرانیان تلخ و سیاه گذشت مسبب آن را نمی‌توان تنها ساختارهای فکری فعالین سیاسی که حقوق بشر در آن کم رنگ بود دانست بلکه باید به تصمیمات دور از خرد و غیر مدبرانه فعالین سیاسی در آن دوران نیز اشاره کرد.

یعنی اگر مخالفین جمهوری اسلامی کم خواه‌تر بودند یا بدان شکل وارد چالش با جمهوری اسلامی نمی‌شدند، حاکمیت تحملشان می‌کرد؟

به نظر من واژه تحمل واژه مناسبی نباشد، حداقل می‌توانم این را بگویم که اگر به عنوان مثال سازمان مجاهدین توقع اینکه یک سازمان مسلح باقی بماند و سهمی در قدرت داشته باشد را کنار می‌گذاشت و دست به ترور و خشونت نمی‌زد، میزان کشتار‌ها کمتر بود. یعنی شاید رژیم می‌توانست موجودیت منفعل سازمان مجاهدین را تا حدی تحمل کند یا یورش به سازمان‌های سیاسی را تعویق اندازد. بحث و اختلاف نظری که در آن زمان با رهبران سازمان مجاهدین خلق داشتم این بود که من فکر می‌کردم به تعویق انداختن این درگیری با نظام می‌تواند قدرت انفجاری این برخورد را کمتر کند، پشتوانه توده‌ای هوادار حاکمیت را تحلیل برد و جمهوری اسلامی با نیروی کمتری به سرکوب دست زند.

چنان که گفتید به تعویق انداختن برخورد با جمهوری اسلامی تاکتیک اکثریت بوده است. انتقادی که به این تاکتیک وارد می‌کنند این است که اکثریت تا جایی در این مسیر پیش رفت که به هوادارانش القا می‌کرد حتی اگر جمهوری اسلامی ما را زندانی یا اعدام کند باز هم به دلیل مبارزه با امپریالیسم بر حق است. آیا شما این نقد را وارد می‌دانید؟

ما چنین درکی نداشتیم که رژیم در زندانی یا اعدام کردن هواداران سازمان برحق است. بار‌ها در پایین نشریه کار در یک سو عکس اعضایی از سازمان اکثریت را که به دست محاکم جمهوری اسلامی ایران به جوخه اعدام سپرده یا به وسیله لباس شخصی‌ها کشته شدند و از سوی دیگر عکس کسانی که در جبهه‌های ایران و عراق و در دفاع از جمهوری اسلامی ایران کشته شدند چاپ کرده و به گونه‌های مختلف این تناقض را مورد نقد و عتاب قرار می‌دادیم. ما به هیچ وجه اینکه دستگیری یا محاکمه ما عمل برحقی است را توجیه نمی‌کردیم. ما فقط مبارزه ضد امپریالیستی حکومت را بر حق می‌دانستیم. ما سرکوب اعضای سازمان را محکوم دانسته و مورد انتقاد قرار می‌دادیم و تناقضی در کار حکومت در برخورد با کسانی که مدافع انقلاب بودند ارزیابی می‌کردیم.

زمانی که نیروهای یک سازمان به وسیله حکومت دستگیر یا محاکمه می‌شوند، واکنش تندی به برخوردهای حکومت نشان خواهد داد. اما اکثریت این واکنش تند را نشان نمی‌داد. دلیل این گونه عمل کردن چه بود؟

سوال بسیار جالبی است. شاید سازمان اکثریت از معدود سازمان‌هایی باشد که حتی زمانی که افرادش مورد تعرض قرار گرفته باز هم از سیاستی که در آن زمان فکر می‌کرد اصولی است دست برنداشت. برای سازمان‌های دیگر به خصوص مجاهدین خلق، که به نوعی سازمان همزاد ما بود، بسیار تعیین کننده بود که رفتار دیگران با آن‌ها چگونه است. این گونه اندیشیدن از اینجا نشئت می‌گیرد که سازمانی خود را معیار حقیقت بداند. در این باور کسی که آن‌ها را مورد حمله قرار می‌دهد ماهیت شیطانی دارد و خصم است. این روش در برخورد با تمام نیروهای منقد مجاهدین خلق از سوی این سازمان به کار گرفته شد.

این مقاومت در سازمان اکثریت تا سال ۶۴، یعنی چند سال پس از یورش به سازمان و فرار ما از کشور، نیز ادامه پیدا کرد و فقط از سال ۶۴ تا ۷۶ بود که سرکوب نفس اعضای ما را برید و تحت فشار آن‌ها سازمان مواضع تندی نسبت به حاکمیت گرفت. یعنی برای دوازده سال سازمان اکثریت، شعار سرنگونی جمهوری اسلامی را داد و اتحاد همه نیروهای مخالف رژیم منهای وابستگان به غرب و آمریکا و کسانی که متکی به منابع ملی نبودند را خواستار بود. ما معتقد بودیم همه مخالفین حکومت باید فارغ از روش مبارزه قهرآمیز یا مسالمت آمیزشان با یکدیگر متحد شده و جمهوری اسلامی را سرنگون کنند. ما دوازده سال چنین شعاری را دادیم اما زمانی که دو خرداد ۷۶ به وجود آمد این امید در دل فعالین سازمان اکثریت از نو زنده شد که شاید بتوان از طرق مسالمت آمیز تغییری در جامعه به وجود آورد و این نقطه عطفی است در سازمان که بعد از آن دیگر اتحاد با نیروهای خشونت مدار مخالف جمهوری اسلامی را کنار گذاشت.

برخی از منتقدین سازمان اکثریت عنوان می‌کنند تا زمانی که بدنه سازمان مورد یورش قرار داشت شما واکنشی نشان نمی‌دادید اما هنگامی که رهبری سازمان هدف حکومت قرار گرفت شما از کشور گریختید و موضع تندتری نسب به گذشته اتخاذ کردید. آیا این نقد را وارد می‌دانید؟

اولا کسانی که مورد تعرض قرار گرفتند عموما مسئولین و کادرهای سازمان بودند و توده هوادار سازمان در سال‌های ۵۹، ۶۰ و حتی ۶۱ مورد یورش نبود. مگر در شهرهای کوچک که فعالین چپ شناخته شده بودند و آن‌ها هم زمانی که به شهر دیگری مهاجرت می‌کردند از تعرض مصون می‌بودند. ثانیا وقتی که حمله دستگاه امنیتی به اعضای عادی سازمان گسترش پیدا کرد شعار سرنگونی شعار محوری سازمان شد و این یعنی سال‌های ۶۴ و ۶۵. چرا که خروج اعضای مرکزی سازمان در اوایل سال ۶۲ صورت گرفته بودند. بنابراین اینکه بگوییم تا وقتی اعضای عادی سازمان مورد یورش بودند ما نرم حرکت می‌کردیم تطابقی با واقعیت ندارد.‌‌ همان طوری که گفتم در اوایل انقلاب اغلب کادر‌ها مورد پیگرد قرار می‌گرفتند. در مجموع هشت نفر از دستگاه مرکزی سازمان دستگیر و اعدام شده‌اند. در دوره بعد که به همه سازمان یورش شد دیگر دستگاه مرکزی زیر ضرب نبود و یکی از انتقاداتی که از سوی دیگر به دستگاه مرکزی سازمان می‌شود از این زاویه است که شما چرا وقتی خودتان در خارج کشور هستید و زیر فشار امنیتی قرار ندارید شعار تند برای سرنگونی می‌دهید و در نظر نمی‌گیرید که فعالین داخل کشور باید تاوان آن را بپردازند و در خیلی موارد اعدام شوند. این انتقاد را من از خیلی‌ها شنیدم.

آیا این انتقاد را می‌پذیرید؟

البته. وجدان من سخت در عذاب هست وقتی می‌بینم کسانی در جای امن می‌نشینند و کسانی را که زیر ضرب قرار دارند تشویق به مبارزه سخت می‌کنند.

سازمان اکثریت تا حدودی کنش‌های مدنی از جمله دیالوگ بین مخالفین و جمهوری اسلامی و برقراری حکومت قانون را تشویق می‌کرد. چرا این پیشرفت‌ها کامل نشد؟ به عبارتی چرا گفتمان سازمان اکثریت از مبارزه با امپریالیسم به آزادی و حقوق بشر اعتلا پیدا نکرد؟

علتش به سوال اول بر می‌گردد. ظرفیت‌های نیمه رشد یافته دموکراتیک در سازمان اکثریت فقط تا آنجا وجود داشت که از خشونت و درگیری اجتناب کند، حکومت قاون را قابل قبول بداند و از دیالوگ با مخالفین را حمایت کند و با شور و شوق در آن مشارکت نماید. اضافه می‌کنم ما تنها سازمان مسلحی بودیم که بعد از انقلاب اسلحه‌های خود را تحویل حاکمیت دادیم و سازمان خودمان را خلع سلاح کردیم. این در آن زمان خیلی کار بزرگی بود. همه گروه‌های مخالف اعم از چپ و راست و قوم گرا به داشتن اسلحه افتخار می‌کردند. همین طور در‌‌ همان زمان اکثریت تمام هم و غم خود را صرف گسترش نهادهای مدنی در جامعه می‌کرد. ما تلاش زیادی برای بسط سندیکاهای کارگری و سازمان‌های دانشجویی پیشگام و غیره کردیم.

سوال شما این است که چرا این‌ها به میزانی فراگیر نمی‌شود که مسئله حقوق بشر را مبنا قرار داده و از مبارزه ضد امپریالیستی به مثابه بزرگ‌ترین خواست سازمان کوتاه بیاید. دلیلش این است که فضای آن زمان جهان چنان قطبی بود که اجازه نمی‌داد که جامعه حس بشدت منفی نسبت به تعرضات قدرت‌های بزرگ را از خود دور کند و یا مسائل را حداقل واقع بینانه ببیند. منظور من رفتاری است که رژیم شاه با شهروندان ایرانی از یک سو، و با غرب از سوی دیگر داشت. رفتاری که موجب شد که آنچه او می‌کرد ما از چشم آمریکا و انگلیس ببینیم. در مطلبی که اخیرا درباره ۲۸ مرداد در مهرنامه ۱۴ نوشتم این فکر را پروراندم که نسلی در جامعه ما تربیت شد که هر چه حکومت می‌کرد را از چشم آمریکا می‌دید و امریکائیان را مسبب اصلی عقب ماندگی‌های ما می‌دانست. تحمیل جنگ به ایران نیز مزید بر علت شد. خوب بعدا هم حقایق ثابت می‌کنند که امریکا و غرب مشوق اصلی صدام برای دست زدن به حمله به ایران بودند که اسنادش هم به تازگی منتشر شده است.

در یک چنین فضایی بسیار سخت است که فعالین سیاسی اجتماعی این یورش خارجی را نبینند و یا در مرحله دوم قرار دهند و حقوق فردی انسان را، چیزی را که موضوعیت آن چنانی در کشاکش‌های این گونه ندارد برجسته ببینند. می‌خواهم بگویم حقوق بشر زمانی جدی می‌شود و در اذهان جای بیشتری پیدا می‌کند که تضاد‌ها بین کشور و سایر قدرت‌های جهانی و در درون مناسبات طبقات درون کشور حاد و شکننده و خشن نباشد. در همه جنگ‌ها شورش‌ها «حقوق بشر» نخستین قربانی است.

در شورش‌های اخیر لندن پلیس علیه شهروندان حتی متوسل به خشونت می‌شود درحالی که شش ماه پیش، که آرامش در جامعه وجود داشت و تنش در آن فشرده نشده بود، وقتی یک پلیس شهروندی را هل داده و موجب مرگ او می‌شود به دادگاه رفته و بابت تعرض به آن فرد محکوم می‌شود. فضای گرگرفته و برافروخته جامعه ما هم اجازه نمی‌داد مسئله حقوق بشر و آزادی‌های فردی بدین شکل به منصه ظهور برسد. از این بحث نتیجه می‌گیرم که اگرچه برخی ارزش‌های دموکراتیک و مدنی در سازمان جوانه زده بود اما این‌ها به غلبه بر گفتمان اصلی سازمان که مبارزه با امپریالیسم بود نیانجامید.

در مباحث مربوط به جایگاه حقوق بشر در انقلاب ۵۷ عموما چنان که شما هم به آن اشاره کردید مبارزه با امپریالیسم به وسیله جمهوری اسلامی به عنوان عامل نادیده یا دست کم گرفتن حقوق بشر مطرح می‌شود. مبنای مبارزه با امپریالیسم جمهوری اسلامی چه بود؟ آیا ریشه در تقابل با مدرنیسم داشت و دارای رویکردی ارتجاعی بود یا از آموزه‌های مدرن متاثر بود و رویکردی برابری خواهانه و انسانی داشت و یا آمیزه‌ای از هر دوی این‌ها بود؟

من با تعبیر آخر شما موافق هستم. پخته شدن تمایلات درون جمهوری اسلامی ثابت کرد که فقط ضدیت با مدرنیته مد نظر نبوده. گرچه عناصر حاکم از هراس شهروندان دارای بلوغ فرهنگی کمتر از مدرن شدن به وسعت استفاده می‌کردند که از آن یک نیروی مادی ضد آمریکایی بسازند. اما مرور رویدادهای سال‌های اول انقلاب نشان داد که مبارزه ضد امپریالیستی حکومتیان تنها «مبارزه علیه مدرنیته» نیست. بلکه هراس مردم از مدرنیته وسیله‌ای است برای پیش برد رشته سیاست‌هایی که به منافع آمریکا و انگلیس در ایران و منطقه لطمه می‌زد و در پی اضمحلال قدرت آن‌ها در ایران و منطقه بود. مسئله مرکزی مبارزه قدرت بود، اینکه تا چه میزان آمریکا و انگلیس و دیگر کشور‌ها در ایران و منطقه صاحب قدرت و نفوذ باشند و تا چه میزان مردم ایران و منطقه.

اکنون که سی سال از این مبارزات گذشته به نظر می‌آید که این اندیشه که قدرت‌های خارجی در کشور ما امور را اعمال می‌کردند و به عنوان مثال رژیم شاه را می‌چرخانند نادرست بوده است. من بیشتر با این تحلیل موافق هستم که رژیم شاه سعی می‌کرد در مردم این باور را به وجود آورد که تمام تصمیماتی که می‌گیرد مطابق منافع و مصالح آمریکا است. اما من قبول ندارم و فاکت‌های تاریخی هم ثابت نمی‌کند که رژیم شاه در رفتار با مردم ایران تابع محض آمریکا و انگلیس بوده باشد. برعکس شواهد تاریخی ثابت می‌کند که آمریکا و انگلیس بار‌ها و بار‌ها نسبت به رفتار خشن شاه با مردمش هشدار می‌دادند و معترض بوده‌اند.

همین موضوع را در رابطه با مبارک یا بن علی صادق است. گرچه بن علی یا مبارک این گونه تصویرسازی می‌کردند که اگر غرب از آن‌ها حمایت نکند بنیادگرایی اسلامی در کشور‌هایشان پیروز خواهد شد اما از آن طرف هم می‌بینیم که دولت‌ها و جوامع غربی نگران آن هستند که رفتار تند این حکومت‌های استبدادی با شهروندانش موجب طغیان و انقلاب شود و همه چیز را از بین ببرد‌‌ همان گونه که در ایران شد. بنابراین من فکر می‌کنم در این مورد ما مسئول هستیم به شهروندان خود بگوییم که آنچه که حکومت جمهوری اسلامی ایران به عنوان مقابله با غرب یا امپریالیسم انجام می‌دهد نباید دستاویزی شود علیه حقوق شهروندان ایرانی، حاصل این کار فاجعه خواهد بود. ما می‌بینیم که پاره‌های تن حکومت جمهوری اسلامی ایران، امروز به وابستگی به آمریکا و اسرائیل متهم می‌شوند چرا که حکومت فکر می‌کند توسل به این حربه وسیله‌ای است برای استحکام و وسعت پایه اجتماعی حکومت و این اشتباه محض است.

آقای بنی صدر و هواداران ایشان معقتدند استقلال و آزادی و در نتیجه این‌ها حقوق بشر، خواست اصلی انقلاب ۵۷ بودند و عموما به عنوان مهم‌ترین دلیل، آرای یازده میلیونی ایشان را رای به استقلال و آزادی می‌دانند. نظر شما در این باره چیست؟

امروز از بختیار مطلبی خواندم و برای شما نقل می‌کنم. ایشان می‌گوید که آقای بنی صدر بدون آقای خمینی بنی صدر نیست ولی آقای خمینی بدون بنی صدر همچنان خمینی است. به زبان دیگر در کشاکش حوادث و وقایع روشن شد که اگر سخن آقای بنی صدر که آرای ایشان رای به استقلال و آزادی بود و این حس در تک تک آرایی که به صندوق ریخته شد که چون آقای بنی صدر با امام است بنابراین خیر است و رای من به او اشکالی ندارد وجود نداشت، آن زمان ما باید شاهد آن تظاهراتی که علیه بنی صدر در ایران سازمان داده شد نمی‌بودیم و شاهد تظاهرات عکس می‌بودیم که آیت الله خمینی ایران شیلی نمی‌شه. در حالی که در خیابان‌ها می‌گفتند سپهسالار پینوشه ایران شیلی نمی‌شه و سپهسالاری عنوان آقای بنی صدر بود. بنابراین این تحلیل از واقعیت دور است.

به عنوان صحبت انتهایی اگر مطلبی هست لطفا بفرمایید.

فقط یک نکته: و آن اینکه آقای بنی صدر با سازمان مجاهدین عهد و پیمان بست و آن‌ها هم طبع تندی داشتند و برای رسیدن به هدف، که سرنگونی حکومت بود خود را به آب و آتش زدند. هم به خشونت روی آوردند و هم به صدام و دیگر زخم خوردگان از انقلاب ایران. اما نیروهای دیگری بودند که از خلع آقای بنی صدر انتقاد کردند و از رفتار حاکم با بنی صدر راضی نبودند ولی در ایران و متکی بر منابع ملی ماندند و سعی کردند که در تغییر اندیشه افراد کمک کرده و پیش روند، به طور مشخص منظورم دو محفلی است که حول ایران فردا و کیان شکل گرفت و به خصوص جریان ایران فردا همواره در من یک حس تاثر می‌سازند که چرا ما سازمان اکثریت – با این توجیه که ملی مذهبی‌ها و آقای بازرگان آن چنان خواهان تشدید سیاست ضد امپریالیستی نیستند و از برخی آزادی‌ها و حقوق مردم حمایت می‌کنند – این صحنه را ندیدیم و چرا آن حالت تهاجمیِ تند را علیه این جریان گرفتیم. بزرگ‌ترین اشتباه سیاسی سازمان اکثریت که خود من هم مسئولیت اصلی را در این زمینه بر عهده داشتم در این نگاه ضد لیبرالی یا ضد لیبرال ملی‌ها بود که متکی بر منابع ملی بودند، چرا که برخی از لیبرال‌های ایران از کشور خارج می‌شوند و به دنبال انگلیس و آمریکا می‌روند. منظورم لیبرال هائیست که منابع قدرت را در جای دیگری جز ایران جست‌و‌جو کردند. این‌ها به کنار، اما آن بخشی که در ایران ماندند و به قانون اساسی ملتزم و به استقلال و عدم خشونت وفادار بودند در دوره‌ای مورد تعرض سازمان اکثریت قرار گرفتند و به نظر من تاریخ نباید این را بر ما ببخشد.

از اینکه در این گفت‌و‌گو شرکت کردید بسیار متشکرم.

خطرناک ترین وضعیت برای روزنامه نگاران در دهه های اخیر/ ترجمه از مصطفی رحمانی

سوم ماه می، روز جهانی آزادی رسانه های خبری بود. امسال، وضعیت آزادی رسانه های خبری به طور ویژه ای دهشناک است. روزنامه نگاران و خبرنگاران، به دلیل انجام شغلشان با زندانی شدن، ربوده شدن و مرگ روبه رو هستند. در روز جهانی آزادی رسانه های خبری، به میزان کمی در این زمینه آزادی وجود دارد که بتوان از آن صحبت کرد. گزارشات منتشر شده چندین سازمان مربوطه، حاکی از آن است که این وضعیت در دهه های گذشته، خطرناک ترین حالت برای خبرنگاران و روزنامه نگاران می باشد.

جوئل سایمون، مدیر اجرایی کمیته ی حمایت از روزنامه نگاران (سی پی جِی)، می گوید: “متاسفانه، واقعا چیز زیادی برای جشن گرفتن در این روز نداریم. اگر به آمارها نگاه کنید، اساساً این بدترین وضعیت برای روزنامه نگاران در تاریخ ِ سی پی جِی است. شاهد رکورد در تعداد روزنامه نگاران زندانی [در جهان] هستیم.”

این آمار شاملِ اوستروسکی از وایس نیوز در اوکراین و سه خبرنگار شبکه ی الجزیره در مصر نیز می شود. و صدها مورد دیگر (۲۱۱ مورد تا اول دسامبر ۲۰۱۳) که به اندازه کافی مورد توجه قرار نگرفته اند. به مناسبت روز جهانی آزادی رسانه های خبری، کمیته ی حمایت از روزنامه نگاران، به ۱۰ روزنامه نگار زندانی در کشورهایی چون اریتره، چین و ایران پرداخت که با اتهامات “ضد حکومتی” (و یا بدون هیچ اتهامی) سال هاست در زندان اند.

کمیته ی حمایت از روزنامه نگاران، تنها سازمانی نیست که در مورد خطرناک تر شدن دنیا برای روزنامه نگاران هشدار می دهد. “خانه ی آزادی” در گزارشِ ۲۰۱۴ آزادی رسانه های خبری، خاطر نشان کرد: “آزادی جهانی رسانه های خبری به پایین ترین پله در دهه ی گذشته سقوط کرده است.” گزارشگران بدون مرز می گوید شاخص کشته شدن روزنامه نگاران و خبرنگاران در سال ۲۰۱۳، “بسیار بالا” بوده است؛ به علاوه ی ۱۲۹ درصد رشد در آمار ربودن روزنامه نگاران. این سازمان، در گزارش سالیانه ی شاخص آزادی رسانه های خبری جهان، تاکید می کند در کشورهای حامی دموکراسی نیز گرایشی به وجود آمده که امنیت ملی، [بهانه ای] برای محدود کردن آزادی اطلاعات، استفاده می شود. مبادا کسی فکر کند ایالات متحده ی امریکا، فانوس دریایی درخشانی برای آزادی رسانه های خبری به حساب می آید. امریکا نسبت به سال گذشته، ۱۴ پله سقوط کرده و از رتبه ی ۳۲ به ۴۶ تنزل یافته است. گزارشگران بدون مرز در مورد امریکا می نویسد: “افشاگر، دشمن است”.

سایمون می گوید، در حال حاضر، در میان خطرناک ترین کشورها برای روزنامه نگاران می توان از سوریه (با کشته شدن ۲۸ خبرنگار در سال ۲۰۱۳، و دو تن در سال جاری)، اکراین (چندین خبرنگار در درگیری های اخیر، ربوده شده و مورد حمله قرار گرفته اند و یکی هم ابتدای امسال کشته شده است) و پاکستان (کشوری نزدیک به رکورد کامل معافیت از مجازات در مورد قتل روزنامه نگاران) نام برد. سایمون اشاره می کند که پیشرفت کوچکی صورت گرفته، پاکستان اخیراً شش مرد را محاکمه کرد که در سال ۲۰۱۱ یک روزنامه نگار را به قتل رسانده بودند. در کلمبیا، میزان خشونت علیه رسانه های خبری، به طور چشم گیری کاهش یافته است. اما این پیشرفت ها تنها در کشورهایی صورت گرفته که خواهان همکاری برای آن هستند.

سایمون می افزاید: “دولت هایی که تشخیص می دهند، این موضوع مشکل آن هاست، می توان با آن ها همکاری کرد و ما شاهد پیشرفت در زمان این رویداد هستیم. اما کشورهای زیادی در دنیا هستند که به هیچ وجه همکاری نمی کنند، این موضوع را به عنوان یک امر مهم تلقی نکرده و به کار روزنامه نگاران احترام نمی گذارند.”

هدف از روز جهانی آزادی رسانه های خبری ، یادآوری این مهم به همگان است که یک رسانه ی واقعاً آزاد و مستقل چقدر مهم است، تا بنگریم و ببینیم با آن رسانه چگونه رفتار می شود، تا از اعضای رسانه ای که به دلیل کارشان، در حال حاضر شکنجه و آزار و اذیت می شوند، حمایت کنیم. از قضا، روز جهانی آزادی رسانه های خبری امسال، با تاریخ دادگاه رفتن سه خبرنگار الجزیره در مصر مصادف شد که از ماه دسامبر گذشته در زندان هستند. سایمون امیدوار بود که این روز، روز آزادی آن ها نیز خواهد بود.

سایمون در این باره گفت: “اگر در این روز آزاد نشوند، وارونگی تاسف باری خواهد بود.”

…قاضی روز جهانی آزادی رسانه های خبری را به آن ها تبریک گفت و با درخواست وثیقه شان مخالفت و آن ها را دوباره به زندان برگرداند.

carte2014_fa

رسانه های فارسی زبان کارکرد حزبی دارند!/ امید حبیبی نیا

80885890-5104849مشکل رسانه ها و اصولاً رسانه های خبری در ایران، یک مشکل ساختاری ست. چرا که در نگاه دولتمردان و حاکمان، رسانه ها و رسانه های خبری بایستی در خدمت پروپاگاندای دولتی باشند.

 این نگاهی ست که رسانه ها را تحت کنترل  درمی آورد و معتقد است هر پیامی را که رسانه منتشر می کند، مثل سوزن در ذهن مخاطب می رود و مخاطب آن را می پذیرد.

این دیدگاه جزم گرا ، قطبی و تک ساحتی به رسانه از طرفی می خواهد رسانه را کنترل کند و از طرف دیگر بر این باور است که کارکرد رسانه ها  برای موافق کردن افکار عمومی  با خواست های حکومت و دولت است و هر چیزی را که آن ها ارسال می کنند، عیناً در ذهن مخاطب می نشیند. این تئوری به دهه های ۴۰ و ۵۰ میلادی که خاستگاه آن نیز از حکومت توتالیتری چون آلمان نازی و گوبلز برمی آید، مربوط است؛ این تئوری اساساً بر طبق مشی و روش حکومتی توتالیتر بنا شده است. در حکومت های توتالیتر، رهبری و نظام رهبری، هرمی ست و از بالا به پایین به مردم نگاه می شود ، هر پیامی را که آن ها ارسال می کنند، مردم عادی و طبقات پایین تر باید گوش دهند و بر اساس منویات همان رهبری هم عمل کنند. پس چنین نگاهی به رسانه ها در حکومت های توتالیتر، امری رایج است؛ خواه در کره ی شمالی باشد، خواه در یک دیکتاتوری مذهبی.

بر این اساس، نوع رویکرد جمهوری اسلامی به رسانه و نظام سیاست رسانه ای حکومت در برابر رسانه ها، نوعی نگاه و دید  جزم گرایانه و هژمونی طلبانه است تا آن ها را سرکوب و سانسور کند و تحت کنترل بگیرد و هدف این است که مخاطب عام با دولت همراه شود و پروپاگاندای دولتی را در میان ملت رواج دهند. این دیدگاه در تمامی این سی و اندی سال و مشخصاً در رادیو تلویزیون دولتی وجود داشته، در سینمای هدایتی و حمایتی دیده شده و در مطبوعات به شیوه ای روشن و علنی عیان است. مطبوعات باید مجوز داشته باشند، مدیران مسئول مطبوعات نیز عموماً سابقه ی نظامی و امنیتی دارند و حتی کاغذی که مطبوعات استفاده می کند و بقایشان بسته به آن است، توسط وزارت ارشاد تهیه می شود. یعنی اگر از مرحله ای صفر تا صد را متصور شویم، تمامی این مراحل تحت کنترل دولت است؛ حال این گذشته از سانسورهایی که سردبیر و هیات تحریه اعمال می کند و یا خودسانسوری هایی که دامن خود نویسندگان را هم گرفته است.

مشکل دیگر، رویکرد حزبی نسبت به رسانه ها است. در درون این نظام توتالیتر مذهبی، چنین رویکردی هم وجود دارد که وضع رسانه های خبری منجمله مطبوعات و رادیو تلوزیون ها، چه در داخل و چه در خارج از کشور را به مراتب بدتر می کند و مانع از کار حرفه ای آن ها می شود. شما به عنوان یک حزب، سایت خبری، روزنامه یا هفته نامه و ماهنامه که در واقع تریبون حزبی یک گروه هست، ایجاد می کنید؛ حالا یا اسم آن حزب را مستقیماً به کار می برید(مثلاً روزنامه ی کارگزاران)، یا به کار نمی برید. کسانی که در آن مجموعه کار می کنند هم، متعهد هستند که منویات حزبی هسته ی اصلی و رهبران حزب را اشاعه بدهند. بنابراین، در این جا ما با روزنامه نگار حزبی مواجه هستیم که به جای فعالیت سیاسی، مشغول فعالیت رسانه ای هستند. این رویه که در سال های اخیر و  بعد از دوم خرداد، رشد کرده است، با اهداف و چهارچوب های روزنامه نگاری هم مغایرت دارد چرا که ضوابط حاکم بر اخلاق روزنامه نگاری مانع از این می شود که شما فعالیت حزبی رسمی داشته باشید.

1234اخلاق روزنامه نگاری اصولی دارد که باید در هر شرایطی محترم شمرده شود و یکی از ایرادات مهم روزنامه نگاری حزبی، نادیده گرفتن چنین اصولی است. شما اگر با شخصی که رسماً به خاک کشورت تجاوز و حمله کرده است هم مصاحبه می کنید، باید به این اخلاق پایبند باشید؛ سوژه را تخریب نکنید، از بین نبرید و به موردی یک بار مصرف تبدیل نکنید. چیزی که مدتی ست در خارج کشور هم باب شده است، گرفتن مصاحبه های به اصطلاح چالشیِ از این دست است که به وسیله ی خبرنگارانی که معمولاً کارشان اخذ مصاحبه است، انجام می شود و بیش تر به نظر می رسد برای جمع کردن مشتری برای یکی دو خبرنگار حزبی بدل شده است.

رویکرد جمهوری اسلامی و رویکرد حزبی به رسانه، دو معضل اساسی ست که با آن روبه رو هستیم و هر دو این موارد باعث شده که به طور کلی وضعیت رسانه های ما، در حالتی کاملاً غیرحرفه ای و آماتوری باقی بماند و اکثریت قریب به اتفاق رسانه ها تک ساحتی و در اختیار سیاست حاکم یا اپوزیسیون رفرم طلب باشند. همین است که تا به حال یا رسانه ی مستقلی شکل نگرفته و یا اگر هم شکل گرفته نتوانسته در رقابت با رسانه های جریان اصلی چندان پیشرفتی داشته باشد.

در حال حاضر هم حدود یک سال از دوران ریاست جمهوری روحانی گذشته و در این مدت، علی رغم وعده های رفرمی که به رویه ی هر چهار سال، توسط دولت روحانی در شعارهای انتخاباتی داده شد، ما نه تنها شاهد هیچ گونه تغییر خاصی در فضا نبودیم بلکه در مواردی وضعیت بدتر هم شده است؛ در حوزه ی مورد بحث ما تداوم فیلترینگ سایت‌ ها و شبکه های اجتماعی، ادمه ی پارازیت اندازی روی برخی شبکه های ماهواره ای  و یا سانسور و توقیف نشریات و احضار و تهدید و بازداشت روزنامه نگاران خود بیانگر همین عدم تغییر است.

 مسئله ای که در این یک سال تغییر کرده و باید به آن اشاره کرد، این است که در دوران احمدی نژاد، کسانی که صرفاً مخالف جناح و دولت احمدی نژاد بودند، به صورت یکپارچه آن دولت را مورد نقد قرار می دادند و حتی در موارد بسیاری با طنز آن را به چالش می کشیدند، اما حالا کسانی که به روحانی رای دادند، خودشان مانع از هرگونه انتقاد می شوند و معتقدند که باید به او فرصت داد.

 یعنی در واقع ضمن این که هیچ گونه تغییری به وجود نیامده، فضای آزادی بیان و رسانه، در مواردی از سوی طرفداران دولت، بسته تر هم شده است و حالا ما با یک گروه دیگری هم روبرو هستیم که به محض انتقاد از دولت روحانی چماق حمایت از آن بر می دارند. در این میان البته نقش روزنامه نگاران حزبی و وابستگی شان به منافع اقتصادی خود را، در هدایت این جریان مسموم و انحصار طلب نباید از یاد برد.

در حال حاضر رسانه های داخل کشور اغلب دیدگاه های جناح های محافظه کار و رسانه های خارج از کشور اغلب دیدگاه های جناح های اصلاح طلب را تبلیغ و ترویج می کنند و هیچ جایی برای صدای مخالف باقی نگذاشته اند. با چنین دیدگاهی نسبت به نقش و کارکرد رسانه که در سیاست رسانه ای، دروازه بانی خبری و برجسته سازی و هم چنین گزینش نیروی انسانی، امید چندانی به بهبود وضعیت رسانه های فارسی زبان تا زمانی که انجمن های رسانه ای و یا نهادهای بین المللی مرتبط با رسانه ها نیز آشکارا رویکردی حزبی یافته اند، نمی رود؛ مگر آن که روزنامه نگاران ایرانی به خودآگاهی تازه ای دست یابند و رسانه های مستقل و حرفه ای رشد پیدا کنند.

تداوم سرکوب مطبوعات در دولت روحانی/ علی کلائی

mehrآزادی بیان، اندیشه و قلم از اصول اساسی آزادی های انسانی است که در اعلامیه ی جهانی حقوق بشر به عنوان میثاق نامه ای بین المللی و مورد توافق ملت ها برای ایجاد یک رابطه ی مبنا دار و بر اساس اصول مرضی الطرفین اعلام شده است و اصول متعددی از این اعلامیه از آن حمایت و آن را اعلام می کند.

مطبوعات نیز به عنوان رکن چهارم دموکراسی و چشم بیدار مردمان در نظارت بر عملکرد حاکمان و تریبونی برای اهل قلم و اندیشه و سخن برای طرح و بیان دیدگاه هایشان، یکی از واجد ترین ها برای داشتن این حق و استفاده از آن برای طرح مطالب خود است؛ حقی که بدون هیچ محدودیت به صورت مطلق به اهل قلم برای بیان اندیشه و سخن و نقد و دیدگاه و کلام واگذار شده است.

بر اساس اعلام سازمان گزارشگران بدون مرز در سال 2014، جمهوری اسلامی ایران در میان 180 کشور جهان در رتبه 173 ام رده بندی آزادی رسانه ها قرار دارد. بر مبنای این سازمان خطرناک ترین کشور برای روزنامه نگاران کشور سوریه در حال جنگ است.

مبانی سنجش این سازمان برای اعلام رتبه ی کشورها در مسئله ی آزادی مطبوعات عبارت اند از : “سطح سرکوب و فشار، کثرت‌ گرایی، استقلال، فضای عمومی و خودساسوری، چارچوب‌های قانونی، شفافیت و توانمندی زیرساخت ‌ها”. ایران بر مبنای گزارش و علاوه بر رتبه ی خود با داشتن 50 روزنامه نگار و وب نگار زندانی، یکی از 5 زندان روزنامه نگاران در جهان شناخته شد است. (1)

تنها کافی است بدانیم که بر مبنای این گزارش کشور همسایه مان یعنی افغانستان با داشتن رتبه ی 128 ام، فاصله ای معنا دار را با رتبه ی ایران در قعر این رده بندی دارد. افغانستانی که هنوز سایه ی طالبان را در برخی ایالات بالای سر خود دارد. این رده بندی پیش از آغاز روند انتخابات ریاست جمهوری اخیر افغانستان و در فوریه ی 2014 منتشر شده است.

ظهور دولت روحانی به عنوان یک دولت اعتدال گرا و با شعار تدبیر و امید نیز نتوانسته است در این روند تغییری ایجاد کند. البته بر مبنای قوانین ایران، وظیفه ی توقیف مطبوعات بر عهده ی هیات نظارت بر مطبوعات در ایران است. اعضای این هیات عبارت اند از: “یکی از قضات به انتخاب رئیس قوه ی قضاییه، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی یا نماینده ی تام الاختیار وی، یکی از نمایندگان مجلس شورای اسلامی به انتخاب مجلسیان، یکی از اساتید دانشگاه به انتخاب وزیر آموزش عالی، یکی از مدیران مسئول مطبوعات به انتخاب ایشان، یکی از اساتید حوزه ی علمیه ی قم به انتخاب شورای عالی حوزه ی قم و یکی از اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی به انتخاب شورا.”  از میان اعضا و به قراری که گفته شد و بنا به اختیارات و توان رئیس جمهور مندرج در قانون اساسی و قوانین موضوعه جمهوری اسلامی، تنها یک عضو از ایشان می تواند با اعمال نظر رئیس جمهور باشد و در واقع از نهادهای تحت نظارت رئیس جمهور بر می خیزند. اما آن چه بر مطبوعات در ایران کمتر از یک سال گذشته، قدری سخت و دلخراش است:

روزنامه ی بهار اولین قربانی این دوران بود. مقاله ای از دکتر سید علی اصغر غروی اصفهانی که مسئول شاخه ی اصفهان نهضت آزادی ایران نیز هست در این روزنامه، موجب توقیف آن را فراهم کرد. این مقاله بحثی در باب مسئله ی امامت از دکتر غروی بود. بحثی که بارها خود ایشان و پدرشان مرحوم آیت الله غروی اصفهانی مطرح کرده بودند. اما این بحث و انتشارش در روزنامه ی بهار به توقیف بهار منجر شد.

پس از بهار که در ششم آبان ماه 92 توقیف شد، روزنامه های نشاط و هم میهن حتی به انتشار نرسیدند و پیش از انتشار به تیغ توقیف سپرده شدند. انگار بهار نیامده عصر اعتدال و تدبیر و امید رو به خزان می رفت.

از میان جراید اعتدال گرا و اصلاح طلب و نزدیک به رئیس جمهور، هم چنین روزنامه ی آسمان نیز قربانی توقیف شد. روزنامه ی آسمان که ادامه ی هفته نامه ای با همین نام بود، پس از تبدیل شدن از هفته نامه به روزنامه و به بهانه ی نشر مطلبی با عنوان لایحه ی غیر انسانی قصاص که در واقع نقل خاطراتی از دکتر داود هرمیداس باوند (از اعضای مرکزیت جبهه ملی ایران و از اساتید به نام علوم سیاسی) بود، توقیف گشت. در آن سخن دکتر باوند در حال نقل موضع جبهه ملی در قبال لایحه ی قصاص در مقطع سال 60 بود که آن نقل تاریخی هم تحمل نشد و آسمان به تیغ توقیف سپرده شد.

البته توقیف تنها سوغاتی برای هواداران رئیس جمهور نبود. اصول گرایان و جریان راست و تندرو هم از این سوغات بی نصیب نماندند. 17 دی ماه 1392 نشریه ی یالثارات الحسین، از نشریات تندرو و هفته نامه ی ارگان انصار حزب الله در ایران، توقیف شد. در 17 اسفند ماه 92 نیز نشریه ی “نُه دی” طعم توقیف را چشید که اولاً تعداد نشریات در حال انتشار توقیف شده ی هر دو طرف برابر شود و ثانیاً نوید جدالی در عرصه ی قدرت حاکم بر رسانه ها را در ایران بدهد. توقیف های معنی دار نشریات نزدیک به اصلاح طلبان به بهانه ی توهین به امامت شیعه و مسائل دینی مانند قصاص از سویی و توقیف دو نشریه ی اصلی تند رو ترین جریانات اصول گرا و ولایت مدار از سوی دیگر جدالی را در عرصه ی رسانه میان مدیران رسانه ای آشکار می کند.

سال جدید نیز البته سالی خوش برای اصحاب مطبوعات نبود. روزنامه ی ابتکار پس از پنج شنبه ی سیاه و ضرب و شتم شدید زندانیان سیاسی در بند 350 زندان اوین و تغییر مقام اسماعیلی رئیس وقت سازمان زندان ها، تیتری مبنی بر عزل او کار کرد که موجبات توقیف سه روزه ی این روزنامه را فراهم کرد؛ ابتکار در 9 اردی بهشت ماه به عرصه مطبوعات کشور بازگشت. اما آخرین قربانی ناظران بر مطبوعات ایران روزنامه و سایت قانون و سایت خبری دانا بود که بنا به اعلام عباس جعفری دولت آبادی دادستان تهران، این رسانه ها در ارتباط با نشر خبر بازداشت سردار رویانیان و آزادی او با وثیقه ی 100 میلیارد تومانی توقیف شدند. خبری که انگار مگو بود و ابتدا دانا و بعد قانون با نقل آن از قول دانا، تقدیر خود را با توقیف رقم زدند.

هنوز فصل اول سال تمام نشده و عرصه ی مطبوعات ایران بسیار پر تلاطم است و آن چه ذکر شد، توقیف های انجام شده بود و قطعاً جنین های در رحم خفه شده و به دنیا نیامده ای را هم می توان در عرصه ی مطبوعات رصد کرد که اصولاَ کارشان به صدور مجوز نرسیده که توقیف شوند.

اما این توقیف ها بی اعتراض هم نبود. زمانی و پس از توقیف رسانه های مدافع دولت، رئیس جمهور منتقدان سیاست های دولت را بی سواد و بی شناسنامه خواند و خواستار حضور اساتید دانشگاه و اهل فن در حوزه های مرتبط شد. مسئله ای که ظاهراً تنها شامل محرمین حاکمیت می شد و تنها چند روز بعد دکتر محمد ملکی اولین رئیس دانشگاه تهران خبر از تهدید به بازداشت و برخورد با خود او و آزار فرزندش داد. و این رفتار و رفتارهای مشابه با دانشگاهیان در بند نشان داد که دعوت رئیس جمهور اولاً بازخورد خوبی از سوی نهادهای امنیتی ندارد و ثانیاً شامل حال خودی های نظام می شود.

پس از نمایشگاه مطبوعات هم حسن روحانی طی سخنانی در مراسم اختتامیه ی جشنواره ی مطبوعات اعلام کرد: “بی‌تردید، اگر در جامعه ‌ای دهان ‌ها بسته و قلم ‌ها شکسته شود، اعتماد عمومی در آن جامعه از بین خواهد رفت و چشم ‌ها و گوش‌ ها به سمت امکانات ارتباطاتی بیگانگان قرار خواهد گرفت. بگذاریم میدان قلم و میدان بیان، میدانی باز باشد تا حقایق برای مردم و جامعه تبیین شود. البته آزادی بیان باید با در نظر گرفتن اوضاع تاریخی، فرهنگی، دینی، مذهبی و اجتماعی آن کشور و جامعه باشد.” هم چنین او در ادامه در باب آزادی مخالفان دولت و هواداران دولت گفت: “چه طور امروز برخی آزادِ آزاد اند و برخی از این آزادی سهمی اندک در اختیار دارند. منتقدان مخالفان این دولت آزاد هستند و آزاد خواهند بود. اما بگذارید به همان اندازه همراهان دولت هم آزادی و امنیت داشته باشند. نقد کنند، به ویژه نقد سازنده. این افتخار دولت است. در هیات وزیران به مسئولان گفته ‌ام که نباید شکایتی از طرف دولت نسبت به روزنامه و رسانه باشد. می ‌بینید که امروز انتقاد صریح می‌ کنند و این حق آن هاست.”(2)

آن چه به نظر می رسد، طلیعه ی خوشی برای مطبوعات در عصر حسن روحانی نیست. چه با توجه به دو منبع مشروعیته بودن نظام جمهوری اسلامی و تفوق قانونی قطب انتصابی از سوی ولی فقیه بر قطب انتخابی از سوی دولت، به صورتی کاملاً قانونی قوای فائقه ای دراین ساختار هست که می تواند تلاش های بخش انتخابی را خنثی کند. البته دولت روحانی در پایان سال 92 نشان داد که اهل جدال و مقابله به مثل است. در برابر توقیف هوادارش بازی را به سمت توقیف طرف مقابل می برد و صد البته در این میانه قربانی اصلی روزنامه نگاران و مطبوعات و آزادی قلم و سخن است.

خاطرمان باشد که فرض حاکمان ایران از مطبوعات هیچ گاه رکن چهارم دموکراسی و ناظران جامعه ی مدنی نبوده است. مطبوعات و البته باقی رسانه های خبری، از دیدگاه حاکمان ایران همواره ابزاری برای بسط اندیشه ی حاکمان بوده است. هر جریانی که حاکم شده به تقویت نیروهای مورد تائیدش مبادرت کرده و رسانه های مستقل و یا مستقل از جناحین، یا به سختی تلاش کرده اند که زنده بمانند (مانند چشم انداز ایران مهندس میثمی) و یا به تیغ توقیف و تعطیلی و لغو امتیاز سپرده شده اند.

ایضاً و مسئله ی دیگر شروع غیر محسوس درگیری های انتخاباتی مجلس و خبرگان اسفند 94 است. علاوه بر حساسیت های همیشگی انتخابات مجلس، این بار همزمانی با انتخابات خبرگان حساسیت مسئله را دوچندان می کند. سن بالا و بیماری های ناشی از کهولت سن و ایضا ترور رهبری فعلی نظام در تیرماه 60 و زمان اعتبار هشت ساله ی مجلس خبرگان رهبری مسئله را پیچیده می کند و درگیری هایی را بین دو جناح به راه انداخته است که خود بخشی از دلیل اصلی توقیف های از جناحین است.

به طور کلی ایران هم چنان هم یکی از 5 زندان بزرگ روزنامه نگاران است و با رکورد توقیف 9 رسانه در حدود 10 ماهه ی اخیر پس از تحلیف و نشانه ها از بیش تر شدن تنش ها، امیدی نمایان نیست. دولت روحانی سخنان زیبایی مطرح می کند که با توجه به فضای اختیارات او در برابر اختیارات بخش های انتصابی دستگاه قضایی، بیش تر به شعار و کلام شبیه اند تا عمل. و در واقع و به گواه تاریخ، مطبوعات هماره قربانیان اصلی درگیری درون نظام بوده اند. تا امروز روحانی نیز اوضاع هم چنین و آینده روشن نیست.

 

1- برای اطلاعات بیش‌ تر به وبسایت گزارشگران بدون مرز رجوع کنید.
2- متن کامل سخنرانی حسن روحانی در اختتامیه ی بیستمین جشنواره مطبوعات را می توانید در وبسایت پرزیدنت دات آی آر، بخوانید.

مختصری از آغاز تا امروز سانسور در ایران/ رضا نجفی

matbouat1پیش از پرداختن به تاریخچه ی سانسور در ایران، ناگزیریم روشن سازیم منظور ما از این واژه چیست و برای نمونه سانسور چه تفاوتی با ممیزی دارد.

سانسور چیست؟ تعاریف و تبیین واژه ها

تفتیش پیش از انتشار کتاب ‌ها، جراید، و نمایشنامه ‌ها؛ تفتیش نامه‌ های خصوصی قبل از رسیدن به مقصد؛ و یا تفتیش نطق و بیان قبل از ایراد، به‌ منظور آن که مندرجات آن ها مضر اخلاق عمومی یا منافع دولت یا دستگاه حاکم نباشد سانسور نام دارد. سانسور معمولاً به ‌وسیله ی مقامات دولتی یا دینی و گاه به ‌وسیله ی گروه ‌های فشار یا مقتدر اعمال می ‌شود. در زبان فارسی برای سانسور مترادف ‌هایی چون ممیزی، بررسی، تفتیش عقاید، نظارت و ارزیابی به‌ کار رفته است. شخصی که موارد ممنوعه را تعیین می‌ کند، به‌ صورت غیر محترمانه “سانسورچی” و به ‌صورت رسمی و اداری “ممیز” یا “بررس” نامیده می‌ شود.

واژه ی سانسور از ریشه ی لاتین Censere به معنای ارزیابی یا Censura به معنای سرکوب اخذ شده است. عده ‌ای ریشه ی کلمه ی لاتینی Censere را سانسکریتی می ‌دانند و آن را اعلام رسمی، توصیف رسمی، ارزشیابی و ارزیابی معنا کرده ‌اند. در رُم باستان، سانسور عنوان دو قاضی بود که آمار شهروندان را ثبت و ضبط و بر اخلاقیات عمومی نظارت می‌ کردند. (1)

به طوری که از این تعریف بر می آید، سانسور اعمال نظر سازمان یافته برای کنترل رسانه ها، به ویژه رسانه های مکتوب به دست حاکمیت یا به طور کلی گروه ها و نهادهای ذینفع در قدرت به منظور تامین منافع حاکمیت و یا ساختار قدرت است. آن چه در این تعریف مهم شمرده می شود، بحث سازمان یافتگی، ساختار نظام مند، وجود ضوابط و خط مشی برای اعمال این کنترل و مهم تر از همه وجود تشکیلات و ساز و کاری از پیش اندیشیده شده و روشمند برای این مقصود است. به عبارتی صرف وجود هر گونه دشواری برای بیان عقاید یا موانع حاصل از تعصبات و جزمیات مردمان خارج از ساخت قدرت، به معنای دقیق کلمه سانسور شمرده نمی شود.

و باز بر اساس آن چه گفته آمد، در صورت وجود هر گونه مکانیسم طراحی شده برای کنترل و اعمال قدرت بر رسانه ها در جهت حفظ منافع طبقه ی حاکم، به کار بردن هر عنوان دیگری مانند ممیزی یا بررسی یا کارشناسی، تفاوتی در اصل پدیده نخواهد کرد. به عبارتی دیگر، واژه هایی مانند بررسی یا ممیزی و غیره تنها عناوینی مودبانه تر برای پدیده ی سانسور شمرده می شوند.

تاریخ سانسور

بر اساس اسناد، سانسور پیشینه ای  برابر با تاریخ چاپ دارد. سانسور برای نخستین بار به دلایل مقاصد مذهبی صورت پذیرفت. در اروپا از زمان انتشار آثار چاپی یعنی اواسط قرن پانزدهم، نشرکتاب و نشریات دیگر با بازرسی ماموران کلیساهای کاتولیک همراه بود. هر چند پیش از آن نیز مقامات مذهبی و غیر مذهبی اروپا، مقررات محدود کننده ی شدیدی علیه نوشته ها اعمال می کردند.

حدود چهار دهه پس از اختراع چاپ، همزمان با شروع تفتیش عقاید در دهه ی هشتاد سده ی پانزده میلادی، محدودیت ها برای ممیزی کتاب ها شدت گرفت. سراسقف شهر ماینتس در آلمان، نخستین کسی بود که در 1485 سانسور پیش از انتشار را متداول ساخت. مقامات حکومتی و کلیسایی این شیوه را به‌ شدت پسندیدند و به‌ کار گرفتند. در ماینتس هیات‌ های بسیاری وظیفه ی مطالعه ی کتاب پیش از ارسال برای چاپ را برعهده داشتند و چنانچه مطلبی مخالف دین و مصالح حکومت و اخلاق عمومی در کتاب نمی ‌یافتند، اجازه ی چاپ را با عبارت “بلامانع است”، صادر می‌ کردند.

هنری هشتم، پادشاه انگلستان، در سال 1534 برای اطمینان بیش تر نسبت به بازرسی کتاب ها طی فرمانی کسب اجازه برای تمامی کتاب ها و نشریات را ضروری دانست و این اجازه به میل و اراده ی شخصی پادشاه صادر یا سلب می شد.

در فرانسه نیز نخستین مقررات مربوط به سانسور در مطبوعات را هنری دوم پادشاه وقت به موجب فرمان 11 دسامبر 1547 برای جلوگیری از گسترش عقاید پروتستان ها از طریق کتاب های مذهبی وضع کرد.

اما در ایران حکایت سانسور از کدام زمان آغاز شد؟ برخی با استناد به کتاب سوزی های محمود غزنوی و گروهی دیگر با اشاره به رفتارهای خصم آلود عبدالله مسعود در حق بو علی سینا و آثارش، آغاز سانسور در ایران را به آن دوره باز می گردانند. برخی دیگر با استناد به دشواری کار کاتبان ایرانی سده های نخست و دوم هجری در ایران اشغال شده به دست اعراب، تاریخ سانسور را به هزار و سیصد سال پیش مربوط می دانند و نماد گرایی های شاعرانی چون سعدی و حافظ و مولانا را ناشی از وجود سانسور در ایران می شمارند. حتی فراتر از آن گروهی با ذکر سرکوب های موبدان زرتشتی و شاهان ساسانی در حق مانویان و مسیحیان، سرآغاز  سانسور در ایران را به تاریخی بعید تر می برند؛ هم چنان که ایشان و برخی غربیان دیگر سرآغاز تاریخ سانسور در جهان را به عهد یونان باستان و تحدید و تهدید فلاسفه ای چون سقراط و سفسطیون مربوط می دانند. با این حال با توجه به تعریفی که از واژه ی سانسور به دست دادیم، به نظر می آید ولو اگر ما با پدیده ی خود سانسوری یا موانع حاصل از جزمیات مردمان عادی و حتی اقدامات افراد حکومتی روبه رو باشیم، این تضعیات و  آزارها مصداق دقیق واژه ی سانسور نمی تواند بود. همان گونه که گفته شد سانسور نیازمند به گونه ای بوروکراسی سازمان یافته است که نمونه هایی از این دست مصداق آن شمرده نمی شوند. به هر حال در صحبت از سانسور باید پدیده ای به نام صنعت چاپ و نشر به معنای کلاسیک اش وجود داشته باشد و نیز سازمان و ضوابطی از پیش اندیشیده شده برای کنترل این فرایند.

آغاز سانسور دولتی در ایران همزمان است با سلطنت ناصر الدین شاه قاجار و انتشار اولین روزنامه ی دولتی ایران به نام “روزنامه ی وقایع اتفاقیه”. این روزنامه که به هدف اطلاع رسانی عامه در مورد مسائل داخلی و خارجی تاسیس شده بود، از همان ابتدا تبدیل به تریبون رسمی دولت شد و به خصوص مقالات سیاسی آن، به جای گزارش دقیق اتفاقات داخلی و خارجی بیش تر به مدیحه سرایی درباریان و شرح غلوآمیز اتفاقات دربار می پرداخت. هم زمان با انتشار این روزنامه، روزنامه های فارسی زبان متعددی در خارج از ایران توسط ایرانیان مقیم خارج از کشور به چاپ می رسید. از آن میان می توان به روزنامه ی قانون در لندن، روزنامه ی حبل المتین  در کلکته، روزنامه ی ثریا در قاهره و روزنامه ی اختر در استانبول اشاره کرد. از آن جا که این روزنامه ها تحت قیومیت دولت نبودند، انتقادات اجتماعی و سیاسی با آزادی بیان بیش تری در آن ها به چاپ می رسید. توزیع گسترده ی این روزنامه ها در سراسرکشور و محتوای منتقدانه ی آن ها وزیر انتشارات وقت، محمد حسن خان صنیع‌ الدوله را، که بعدها به اعتماد السلطنه ملقب شد، بر آن داشت که به شاه تاسیس اداره ی سانسور را پیشنهاد کند. در سال 1863، حدود ۲۸ سال پس از چاپ اولین روزنامه ی ایران ( کاغذ اخبار) اولین اداره ی سانسورمطبوعات به دستور ناصر الدین شاه تاسیس شد. ریاست این اداره ابتدا به چارلز برگز و صنیع الملک و بعد ها به خود اعتماد السلطنه واگذار شد. وظیفه ی این اداره، بررسی تمام روزنامه ها و کتاب های داخلی بود. متون بازرسی شده توسط رئیس اداره ی سانسور به نشان “ملاحظه شد” ممهور می شدند. (2)

در دوره ی پس از عزل سپهسالار در سال 1300 هجری قمری، با تاسیس “وزارت انطباعات” و “دارالترجمه ی دولتی”، زیر نظر مستقیم صنیع الدوله، تمامی امور چاپ و نشر مطبوعات و کتاب ها، تحت اختیار او قرار گرفت. با کاهش نفوذ سپهسالار در حکومت و افزایش حکومت و افزایش قدرت جناج ضد ملی حاکم و هم چنین جهت سرکوب بیش تر و ممانعت از هرگونه اظهار نظر و نگارش آزاد، نخستین قانون ممیزی ایران توسط شخصی به نام “کنت دو منت فرت” ایتالیایی در سال 1296 هجری قمری و به دستور ناصرالدین شاه به نام “کتابچه ی قانون جزای 1296” به وجود آمد. بدین ترتیب آیین نامه ی جزایی کنت ایتالیایی، نخستین قانون رسمی ممیزی مطبوعات و بازرسی و سانسور قلم و بیان به شمار می آید که توسط رژیم حاکم اعلام و به مورد اجرا گذاشته شد.

پس از صدور فرمان مشروطیت توسط مظفرالدین شاه (14 مرداد 1285)، قانون نویسان مشروطه که خود بعضاً از اصحاب مطبوعات بودند، اصل سیزدهم قانون اساسی را به مطبوعات و آزادی قلم و بیان اختصاص دادند. این اصل با تاکید بر این که “هیچ امری از امور در پرده و بر هیچ کس مستور نماند” سانسور و ممیزی مطبوعات را رد کرد. با این همه عمر آزادی قلم در عرصه ی مشروطه کم دوام و کوتاه بود. به قدرت رسیدن محمد‌علی شاه قاجار و به توپ بستن مجلس و سپس قتل روزنامه‌ نگاران، آغازگر مجدد روزهای سخت مطبوعات بود.

با به قدرت رسیدن رضاخان پهلوی، مقررات سانسور به طور جدی‌ تر از گذشته در کشور برقرار شد. رضا خان پس از رسیدن به مقام سلطنت تمام روزنامه های مخالف را تعطیل و توقیف نمود و برخی از روزنامه نگاران مخالف مانند فرخی یزدی و دکتر تقی ارانی را در زندان از میان برد. مشهورترین عامل سانسور در عهد رضاشاه، فردی به نام “محرمعلی خان” بود. او تا سقوط رضاخان، در خدمت او بود ولی از شهریور 1320 تا کودتای 28 مرداد که فضای مطبوعاتی کشور نسبتاً باز و آزاد شده بود، عملاً منزوی و بیکار شد. قتل میر زاده ی عشقی، مدیر روزنامه ی قرن بیستم نیز از جمله نمونه های وحشتناک این دوران به حساب می آید.

حکایت های فراوانی از بی سوادی محرمعلی خان و سانسورچیان شهربانی آن روزگار در دست است. انور خامه ای در کتاب پنجاه نفر و سه نفر خود می نویسد سه سال تمام نشریه ی دنیا، نشریه ی کمونیست های ایرانی آن روزگار با مجوز شهربانی مرتب چاپ می شد، زیرا تقی ارانی با زیرکی به جای به کار بردن واژه ی کمونیسم، از اصطلاح ماتریالیسم دیالکتیک استفاده می کرد و اعمال شهربانی به خیال این که با مقالاتی مربوط به علم فیزیک رو به رو هستند، به نشریه مجوز چاپ می دادند. هم چنین گفته می شد فهرستی از واژه های ممنوعه در اختیار سانسورچیان قرار گرفته بود که آنان می بایست مترادف های بی خطر را به جای آن ها به کار می بردند. برای نمونه به جای واژه ی کارگر، سانسورچی می بایست در متن، واژه ی فعله یا عمله را جایگزین می کرد؛ زیرا در این صورت اصطلاحی مانند عمله های سراسر جهان متحد شوید دیگر هیچ ابهت و خطری نداشت. به این ترتیب سانسورچیان اتوماتیک وار واژه های تحریک برانگیز را با معادلی بی خطر جایگزین می کردند. اما گاه حاصل کار به سبب بی سوادی ممیزان خنده دار از کار در می آمد. به شوخی یا به جد گفته اند ممیزی به محض دیدن شعری با این محتوا که: “تیر نگاه معشوق در دل عاشق کارگر افتاد”؛ واژه ی کارگر را خط زده و به جای آن آورده است: “تیر نگاه معشوق در دل عاشق فعله افتاد!”

گویی به رغم گذشت بیش از پنجاه سال، این لطیفه ها در روزگار حاضر نیز موضوعیت دارند.

سانسور در دوره ی حاضر

به هر حال در دوران پس از پیروزی انقلاب بهمن 57، صرف نظر از نخستین ماه های حکومت موقت جمهوری اسلامی که به سبب فضای مطلوب (بهار آزادی) هیچ گونه محدودیتی برای انتشار مطبوعات وجود نداشت، از اواسط تابستان 1358، به موجب لایحه ی قانون مطبوعات مصوب شورای انقلاب در 20 مرداد 1358، موارد مختلفی از توقیف و تعطیلی نشریات دوره ای، پیش بینی شد. هر چند در ایران قانون اساسی، سانسور مطبوعات را صریحاً ممنوع دانسته و سانسور فقط برای مواقع خاص پیش بینی شده، اما عملاً این اتفاق بعد از پیروزی انقلاب اتفاق نیافتاده است و سانسور این بار با جدیت بیش تر و از راه های گوناگونی صورت می گیرد.

با این حال منتقدان بر این باوراند که اندیشه ی سانسور در سده ی بیست و یکم، نه تنها از منظر اخلاقی بلکه از منظر عقلانی و عملی چندان توجیه‌ پذیر نیست. پیشرفت ‌های ابزار ارتباطی مدرن، همه ی معادلات را بر هم زده است. پنجاه سال پیش، حتی بیست سال پیش شاید، سانسور نه از منظر اخلاقی اما از منظر منطق صاحبان قدرت امری شدنی و لازم شمرده می ‌شد اما امروزه دیگر چندان عملی هم نیست. سانسور به نویسندگان و ناشران لطمه می ‌زند، اما موجب چیرگی نهادهای کنترل ‌کننده ی اندیشه نمی‌ تواند شود. در این جا سانسور به یک بازی باخت-باخت بدل شده است.

امروزه صاحب اثر آموخته است اثر خود را در فضای مجازی قرار دهد، یا در خارج از کشور منتشراش کند، یا در نسخه ‌های زیرزمینی در داخل کشور به چاپ اش برساند و ده‌ ها راه دیگر که هر روزه هم بر شمار و امکان آن ها افزوده می ‌شود. کنترل بر آن چه نوشته و منتشر می ‌شود، شدنی نیست اما کارگزاران سانسور به قول معروف عرض خود می ‌برند و زحمت نویسندگان می‌ دارند. هزینه ‌های گزافی می‌ شود که اهل فکر و قلم آزرده و به دشمنان حاکمیت بدل شوند، هزینه‌ های فراوان و فکر و انرژی فراوانی صرف می ‌شود که کارگزاران سانسور برای خود بدنامی و فضیحت بخرند و مخالفان گزک دستشان باشد که آنان را به دیکتاتوری و خفقان متهم کنند، و هزینه ‌های فراوانی از جیب مردم می‌ شود که ناشران و نویسندگان و مترجمان و پدیدآورندگان و فروشندگان رسمی کشور متضرر شوند تا برخی دلالان و دست‌اندرکاران بازار سیاه سود ببرند.

منتقدان آرزو دارند واقعیت‌ ها را به کارگزاران بفهماند که ایشان بدل به دون کیشوت‌ هایی شده ‌اند که هم به خود و منافع خود آسیب می‌رسانند و هم موجب آزار و اذیت مردمان می ‌شوند. با همه ی این آزارها و آسیب ‌ها، هر روز راه ‌های جدیدی برای بیان و عرضه ی آثار یافت می ‌شود. جلوی سیلاب تکنولوژی را نمی ‌توان گرفت اما می‌ توان به این دون کیشوت بازی بی‌ خردانه و بی ‌فایده پایان داد و وارد بازی برد- بردی شد که هم کارگزاران قدرت از این بدنامی و صرف هزینه‌ های گزاف و بیهوده راحت شوند و هم بازار کتاب به سامان برسد و قانونمند و حرفه ‌ای به جامعه خدمت کند. 

1- سایت دایره المعارف کتابداری و اطلاع رسانی، مدخل: سانسور
2- ویکیپدیا به نقل از: Ekhtiar, 1994, pp 258-262

سانسور و سانسورچی، شمشیری بر گلو و استخوانی در گلو/ عطا سرخوش

censorship_شمشیر تیز سانسور همواره بر گلوی مطبوعات است و آن قدر بریده که در مقاطعی تنها به اندازه ی پوست و استخوانی از آن مانده، اما آن قدر که گلایه از شمشیر می‌ شود که از سوی سانسورچی ‌های دولتی و حاکم اعمال می ‌شود، از استخوان در گلو حرف و بحثی نمی‌ شود. سانسورچی‌ هایی که تنها به دنبال تامین منافع شخصی و گروهی در درون اصحاب مطبوعات نشسته‌ اند.

دولت ‌ها و ناظران آن ها همیشه با هزاران بهانه و دست‌ آویز، دست و پای رسانه‌ ها را می ‌بندند. یک روز حفاظت از منافع ملی خط بر روی نوشته ‌ها می کشد و روزی دیگر الزامات گروهی این اجازه را به سانسورچی ‌ها می ‌دهد تا نیش خود را بزنند و دست و پای مطبوعات را زخمی‌ کنند. این بهانه ‌ها در دوره ‌هایی گاه چنان پیش رفته که گروهی از جنس رسانه و نام مطبوعات با تفکر همان سانسورچی‌ ها عرصه را بر نوشتار و فکر تنگ می کنند.

درونی سازی سانسورچی ‌ها همگام با منافع ملی

منافع ملی و حفاظت از آن تحت هر لباسی که باشد واقعی یا شعاری، دفاعی یا پوششی یک سویه برای حفظ و حراست از منافع گروهی محدود یا حتی کثیر که نام ملی گرفته‌ اند، این اختیار و امکان را به وضع کنندگان و مجریانش می دهد که سایر حقوق دیگران را به حاشیه برانند. در این حاشیه حتی می توان حق دانستن و چرخه ی آزاد اطلاعات را نیز پیدا کرد. این عناوین عموماً معادل بیرونی ندارند و حتی مطالبه کنندگانش نیز مجازات می ‌شوند.

این حلقه ی فشارها و نکته سنجی های خارج از قانون و قاعده که از قضا همراه با ما به ازای بیرونی و عینی هستند، در سال های اخیر آن چنان هزینه های سنگین داشته اند که ناچار سانسورچی ها با عناوین محترمانه ای درون تحریریه ها جای گرفتند و در گامی بعدی درون افراد. به ازای هر کلام و حرف و نکته، و پیش از نوشتن باید در کفه ی ترازوی همان خط کشان وزن کشی کرد و اگر میزان و هم کفه بود، آن را جاری کرد. فیلترهای چند باره، نفسِ دانستن را به طور مکرر زیر سوال می‌ برند. دیگر حق دانستن معنایی نخواهد داشت، بلکه آن منافع که حالا سلسله مراتبی پیدا کرده، و رتبه بندی شده و از ناخودی صرف به مجموعه‌ ای از خودی و ناخودی تبدیل شده است. هر کدام هم برای فیلتر گذاری های خود دلایل خاص خود راد ارند، اما محتوای همه بقا است. این میان نوع بقای مخاطب است که جایی برای جولان ندارد و مفهوم دانستن برای بهتر زیستن کاملاً بی معنا می ‌شود. این چرخه اگر چه سطح مطالبات را به صفر نمی رساند، اما به همان نحو که سانسورچی ها را در جان اصحاب رسانه و صاحبان قلم نشانده، همان فیلترها را در ذهن مخاطبان می نشاند و دغدغه ی مطالبه حقوق شان را اگر به صفر تنزل دهد، می توان مدعی شد برای بسیاری به حداقل کاهش می دهد و عده ای نیز خنثی می شوند و آنانی که به دنبال حق خود هستند، اگر نام زیاده خواه نگیرند، حتماً عنوان “سرشان درد می کند برای دردسر” را نصیب خود خواهند کرد.

سانسورچی‌ های خودی، استخوان ‌های در گلو مانده

تحدید رسانه ‌ها و مطبوعات و لنگ کردن رکن چهارم دموکراسی، هیچ گاه شعار نبوده، اما این گفته همواره مخاطبش بیرونی بوده، سیاسی بوده و هیچ گاه نیشتری به خودی نزده است. نام سانسور مترادف شده است با دولت و حکومتی که با انواع پیش فرض ها و با هدف ماندگاری بیش تر خود سعی در لاپوشانی و حذف و تعدیل و قلب اخبار اطلاعات دارد و راه های اطلاعات را بر اساس منافع خود باز می کند و یا می بندد. یا حتی تیر پیکان به سمت رسانه هایی نشانه می رود که در همان راستا و هدف و تنها با پوششی متفاوت، در حال پیاده سازی و درونی کردن سانسور هستند، اما این تیر و نیشتر هیچ گاه به درون تمایل پیدا نکرده و داد سخن داده نشده است. اگر از اولی در مجامع بین المللی سخن گفته می شود و در رتبه بندی ها، حتماً نشان می گیرد، اما دومی در حد تذکرها و زیرزبان گفتن ها باقی می ماند، هر چند نتیجه ی هر دو یکی است. هر چند در نهایت اخبار دروازه بانی می شوند و از فیلتر رد می شوند. تنها تفاوتش این است که در اولی به اصطلاح منافع ملی است که می تواند به صورت دوره ای تغییر شکل دهد و در دومی، منافع فرد است که گاه به منافع فرد یا جمع دیگری گره خورده است. در اولی سیاست است که بر سر آزادی ارتباطات و اطلاعات سد می سازد و در دومی منافع مادی.

این گونه است که یک باره، سازمانی لباس اصلح می پوشد و دیگری ناکار آمد می شود. اولی به جایگاه رسانه پی برده است و از قضا خوب می داند که چطور می تواند مقام و موقعیت خود را تثبیت کند. این جا اگر کسانی آمده اند که رسانه برایشان ارج و قربی دارد، نوشتن و خواندن برایشان هدف است و به هزاران حیله قصد دورزدن سانسور و سانسورچی‌ ها را دارند، بسیار بیش تر از آن ها آمده اند که بار خود را ببندند و از قضا خواهان هم دارند. دسته ی اول اگر اطلاعات را به دست می آوردند که منتشر کنند که حق دانستن مردم را ایفائ کنند، دسته ی دوم اطلاعات را به دست می آوردند که تهدید به انتشار کنند که منافع کوتاه مدت و بلند مدت خود را تامین کنند. و روزگار بگذرانند. هر چند به هر دو می گذرد، اما دسته ی دوم با آسایش بیش تری می گذرانند.

سانسورچی ‌ها در هر شکلی وارد شوند، در نهایت رسانه را بازیچه ی دست خود می کنند و به نفع خود سود می برند. سانسورچی های بیرونی سال هاست مورد خطاب قرار می گیرند و به طور مستمر تاکید می شود که پای بر گلوی رسانه ها گذاشته اند و اندکی امیدی برای اصلاح آن ها وجود دارد و در دوره ها شدت و حدت آن کم و زیاد می شود، اما سانسورچی های دوم که هم چون استخوانی در گلو مانده اند، روبه روز بزرگ تر می شوند و گسترش پیدا می کنند و هنوز وحدتی برای مقابله با آن بیرون کشیدن این تیغ و استخوان پیدا نشده است.

اگر چه شکل و شمایل سانسورچی ها متفاوت است و منافع شان نیز، اما حداقل در یک مورد وحدت نظر دارند و آن وجه و حقوق مخاطبان است. در دیدگاه هر دو”مخاطب بر اساس خواست و نیاز آن ها که حق دانستن دارد”. در اصل در هر دو دیدگاه مخاطب منفعل بوده و هم چون مایعی است که در هر ظرفی جای می گیرد و تهی از هر نوع بازخورد، واکنش و مطالبه ‌ای است. در نهایت مخاطب و رسانه تنها مهره های بازی هستند که میان سانسورچی ها می چرخند و دست به دست می شوند.