یادداشتی برای دختر ایران/ مهتا بردبار

اخرین به روز رسانی:

مارس ۲۴, ۲۰۲۶

یادداشتی برای دختر ایران/ مهتا بردبار

از خطه‌ی فردوسی و اخوان و محمدرضا شجریان زنی برخاست به نام “ایران” که خواست نام این سرزمین را بر لوح روزگار حک کند و تصویر زیبای کشور و مردمان نجیب را بر صفحه‌ی تاریخ به نقش قلم جاودانه به تصویر کشد.

“ایران درودی” از خاک خراسان، تصویرگر ناخودآگاه تاریخ سرزمینی شد که ساکنانش در شاهنامه زیسته بودند و در آینه‌ی هنر وی خویش را به تماشا نشستند. وی که در سال ۱۳۱۵ خورشیدی در برج سنبله (شهریور) از خاکی هنر پرور رُست فارغ از هر چهارچوبی آفریدگار سبکی بدیع به نام خویش یعنی سبک ایران درودیسم در هنر نقاشی شد. وی را تالی سالوادور دالی می‌دانند، اما به گفته‌ی خود این نقاش اسپانیایی، ایران درودی نقاش نور بود و این عنصر در آثار سالوادور دالی حرفی برای گفتن نداشت.

با ایران بانو در خانه‌ی سیمین بهبهانی بزرگوار آشنا شدم. شبی که خسته از کار روزنامه با عجله برای شرکت در میهمانی عید نوروز راهی خانه‌ی بانوی شعر ایران زمین شدم، افتخار آشنایی با خانم درودی نصیبم شد. آن شب بسیار دیر به میهمانی رسیدم و طبعاً جزئ آخرین مهمان‌هایی بودم که مجلس را ترک کردم. آن شب خاطره‌انگیز در حالی که کنار سیمین عزیز نشسته بودم، خانم بهبهانی از من خواستند تا شعر شاهنامه‌ای‌ام را برای خانم درودی و آقای (محمود) دولت آبادی بخوانم که پس از خواندن این شعر، مرا بسیار نواختند. آن شب خوش یُمن موجب آشنایی و دوستی عمیق من با نقاش اسطوره‌ای ایران شد.

پس از آن هنگامی که خانم درودی می‌خواستند به منزلشان برگردند، به ایشان گفتم که من شما را می‌رسانم و ایران عزیز پذیرفت و در راه برایشان شعر خواندم. وقتی به منزلشان رسیدیم، ایشان از من خواستند تا کمی صبر کنم و از خدمتکارشان خواستند تا کتاب «در فاصله دو نقطه» را که تازه به چاپ رسیده بود برای من بیاورند. من که غرق در شعف و شادی بودم، خیلی ساده به خانوم ایران گفتم: «می‌توانم با شما دوست شوم و دوست بمانم و دوباره شما را ببینم؟» و ایشان درخواست دوستی مرا پذیرفتند و بدین سان فصل جدیدی در زندگی من آغاز شد. فصلی که نام آن را «تربیت چشم‌هایم برای عمیق‌تر دیدن» نام نهادم. زان پس بسیار به دیدارشان می‌رفتم و خانم درودی به من یاد داد که چگونه چشم‌هایم را برای درست دیدن نقاشی تربیت کنم. من که خود شاعر ایماژیست (تصویرگرا) بودم و نیز زبان شعرم زبان آکارئیک (باستان گرا) بود، خویشی و نزدیکی ژرفی با آثار هنری و نیز روحیه‌ی این هنرمند احساس کردم.

ایران درودی، از آفریدگان خاص خداوند بود؛ به گونه‌ای که در آفرینش وی خدا نظری خاص اراده کرده بود تا آن‌چه لازمه‌ی عاشق بودن و عاشقانه زیستن بود را در وی به ودیعت بگذارد. زنی که در عین بزرگی هرگز فراموش نکرد که هنر زیستش در ارج نهادن به زنانه‌گی‌اش بود و در هر کاری که انجام می‌داد، عشق را جاری می‌کرد. با مردم می‌زیست و آن‌چه که از وی در خاطرم مانده تصویر زنی است انسان دوست و مردمی؛ بدانسان که هرگز به یاد ندارم کسی از هر سن و قشری برای دیدارش تماس گرفته باشد و او رخصت دیدار نداده باشد. در یک کلام می‌توان گفت که عاشق زندگی بود و بس.

همیشه به نور قسم می‌خورد و این باور روحانی همواره در غالب نقاشی‌هایش نمایان بود.

سپری کردن روزگاری با بانوی نقاشی ایران جزئ عمر در شمار نیامد. گویی نگاه شفقتی بود از جانب خداوند که بدین واسطه هنر چگونه زیستن را یاد بگیرم و هرگز فراموش نکنم که هنر و توانمندی آفرینش هنری، قدرتی است که در درجه‌ی نخست باید فرد را به سوی زیست هنرمندانه پیش ببرد و نگاه انسان را در جهت سیر متعالی به قله‌های انسانیت فرا بخواند. بادا که اندیشه‌ی ایران درودی در تمامی زندگانی، روشنگر تالیان فکر و سبک زیستن او باشد.

خانه خراب/ شعری از مصطفی سپهرنیا

مسجد آباد ولی خانه خرابیم همه

خانه ویرانه شد و فکر ثوابیم همه

 

هر که دارد خرَد امروز پیِ آبادیست

ما پیِ منبری و روضه‌ی نابیم همه

 

اهل عالم پیِ اعجازِ خِرَد بوده و ما …

در پیِ معجزه‌ی هاون و آبیم همه

 

وقتِ هشیاریمان مست شدیم و امروز …

جایِ بیدار شدن تشنه‌ی خوابیم همه

 

چشم بگشا که کنون چشم گشودن هنر است

تا ببینی که گرفتارِ سرابیم همه

 

هم زِ باطل شدنِ عمر گران می‌سوزیم

هم در این آتش سوزنده کبابیم همه

 

نیست در مسلک‌شان جز قفس و چوبه‌ی دار

عاقبت طعمه‌ی زنجیر و طنابیم همه

 

پس بپاخیز که دیگر نشود باورشان

که کفِ مانده به گرداب و حبابیم همه

 

گرچه خورشیدِ سپهریم و پر از پرتو نور

بر دلِ تیره‌ی شب تیرِ شهابیم همه

 

ما همان ملتِ ویرانگرِ استبدادیم

چون دماوند پر از سنگِ مذابیم همه

اندکی صبر برادر که سحر نزدیک است/ مهتا بردبار

باز خورشید فرو خورده سیاهی‌ها را

شسته از پیرهن شهر تباهی‌ها را

دختران چوب به‌دست، آتشِ گردان شده‌اند

فارغ از مرد و زنی رستم دستان شده‌اند

وقت صلح است سر از اسلحه بیرون بکشید

رنگ عشق از نوک البرز به کارون بکشید

پیرهن بر تن غدار زمان پاره کنید

گور را خوابگه دشمن بیچاره کنید

وقت نور است شب از دشت زمان رد شده است

رفته در پشت دماوند و مردد شده است

این زمان سردی تن را به زمین پس دادیم

یخ زدن را به شب چله نشین پس دادیم

روح جاری زمانیم و قلم در کف ماست

کوبه‌ی عشق و رهایی زستم بر دف ماست

ما همان نسل اهورایی آرش‌هاییم

وارثان هدف و خون سیاوش‌هاییم

وه چه دورست که ما خانه به ضحاک دهیم

یا به دژخیم زمان یک وجب از خاک دهیم

گفته بودند که ما خار و خسانیم همه

گرد شیرینی آنان مگسانیم همه

خس و خاشاک شمایید که می‌پندارید

در شب یخ‌زده باران بهاری دارید

ما همان جان به کفان صف رستاخیزیم

دشمن خونی و قداره کش چنگیزیم

گرچه بر سر لچک و چادرمان پوشیدند

شهرت گرُدی این شیرزنان نشنیدند

ما همان مادر سهراب و تهمتن‌هاییم

مادران وطن خسرو و بیژن‌هاییم

یکه خورشید به سر افسر شاهی دارد

مه گواهست که شب رو به تباهی دارد

در سر اندیشه‌ی جاری شدن اکنون جاریست

شب گذشته‌است و دگر مرحله‌ی بیداریست

مردها آتش عصیان دماوند شدند

و زنان مادر اسطوره‌ی الوند شدند

دختر شهر من امروز فرنگیس شده‌

دشمن خونی جرثومه‌ی ابلیس شده

هر گدا از سر ما گُرد و جهاندار شده‌است

عرب از دانش ما قافله سالار شده‌است‌

ما به منشور جهان هیات انسان دادیم

ناگهان یک شبه از اسب مراد افتادیم

لیکن امروز رهایی تب اندیشه‌ی ماست

جنبش سر زدن از روزنه در ریشه‌ی ماست

شهر خورشید سر انجامِ رهی تاریک است

اندکی صبر برادر که سحر نزدیک است

پرویز کردوانی: باید هرچه زودتر دریاچه‌ی ارومیه را خشک کنیم/ سیمین روزگرد

پروفسور پرویز کردوانی متولد سال 1310 در روستای مندولک گرمسار و جغرافیدان ایرانی است که به دلیل آثار ارزشمندش در زمینه ی علم کویر، “پدر کویرشناسی ایران” لقب گرفته ‌است. او که تاکنون دو دوره استاد نمونه ی دانشگاه تهران شده و به عنوان چهره ی ماندگار در زمینه ی جغرافیا هم برگزیده شده ‌است، تالیف بیش از 20 جلد کتاب و ده‌ ها مقاله ی علمی به زبان ‌های فارسی، انگلیسی و آلمانی و سخنرانی ‌های متعدد در مجامع علمی داخلی و خارجی را نیز در کارنامه ی خود دارد.

پروفسور کردوانی، نظریات جدید و در عین حال جنجال برانگیزی در رابطه با دریاچه ی ارومیه دارد و معتقد است که این دریاچه باید “خشک” شود: “دریاچه ی ارومیه در حال حاضر از لحاظ اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، زیست محیطی و سیاسی باید خشک بشود و تبدیل به یک پارک گیاهی و حیوانی زیبا شود.”

پدر کویرشناسی ایران در گفتگوی اختصاصی با ماهنامه ی خط صلح می گوید که تمامی طرح هایی که برای احیای دریاچه ی ارومیه پیشنهاد می شود، ناکارآمد خواهد بود و تنها برون رفت از این شرایط، تغییر کاربری آن است…

آقای کردوانی، بگذارید گفتگو را این طور آغاز کنیم، اساساً چه شد که دریاچه ی ارومیه به این روز افتاد؟

من خودم و به سال 1345 که از خارج کشور به ایران بازگشتم، بنیان گذار دانشگاه ارومیه هستم و عاشق دریاچه ی ارومیه ام و بیش از هر کسی آن را دوست داشتم، اما این دریاچه را نفهمیدند. آن زمان(از سال 1345 تا 1347) که حدود دو سال و نیم در ارومیه بودم، دائماً در اوقات فراغت و یا در اردوهای علمی که برای دانشجویان می گذاشتیم، به دریاچه ی ارومیه می رفتیم و داستان من با این دریاچه از این جا شروع می شود.

بهتر است که قبل از شروع، اندکی هم درباره ی تاریخچه ی این دریاچه بگویم: با بالا آمدن آتشفشان کوه سهند، دو چاله ایجاد شد که در یکی از این چاله ها در آن زمان آب جمع شد و به دریاچه ی ارومیه تبدیل شد. اهمیت آن هم بسیار زیاد بود. در سال 1325 که برای شناسایی آب مملکت اقدام کردند، مجبور بودند دست به تقسیم بندی بزنند و ایران را به 6 حوضه ی آبریز تقسیم کردند؛ یکی از این حوضه ها، رودهایی بودند که به دریاچه ی ارومیه می ریزند و از همین جا می توان فهمید که تا چه حد این دریاچه بزرگ و مهم بود و به تنهایی یک حوضه ی آبریز بود و غیر از بارندگی سطحی خودش، ده ها رود از رودهای آذربایجان غربی و شرقی و کردستان و همین طور سیمینه رود و زرینه رود به آن سرازیر می شدند و آب های زیر زمینی هم به آن می ریختند. آن زمان این قدر این دریاچه آب داشت که حتی از سطح اش بالاتر می زد. البته این دریاچه آب فوق العاده شوری دارد- منتها نه به اندازه ی بحرالمیت که در مرز اردن و فلسطین قرار دارد- و ماهی در آن به عمل نمی آید و فقط موجود زنده ای به نام آرتمیا در آن زندگی می کند و بهترین غذا برای ماهی و میگو و هم چنین پرندگان است. ضمناً در این دریاچه که یک اکوسیستم آبی بود، 102 اکوسیستم خاکی هم به وجود آمده بود؛ یعنی 102 جزیره داشت که یکی-دو مورد از این جزیره ها مسکونی و دارای حیات وحش بود. علاوه بر این، در حاشیه ی دریاچه یک اکوسیستم حیوانی نظیر گاومیش تشکیل شده بود(گاومیش حیوانی ست که نیاز به آب دارد و باید دائم برود در آب بخوابد، تا خنک شود و هم چنین بدنش را گل بگیرد که بعد از بیرون آمدن از آب، مگس و پشه نیشش نزنند)، دورتادورِ دریاچه هم-همانند دورِ یک کاسه- لجنزار ارزشمندی که دارای هومات سدیم(هوموس و نمک) است، تشکیل می شد و برای درمان بسیاری از امراض مفید بود. این دریاچه همین طور برای شهرستان های غربی هم جوار-عجب شیر، اسکو، بناب، ملکان و آذرشهر- تولید باد و هوای خنک می کرد؛ اما خب ما لیاقتش را نداشتیم و مثلاً اگر دست کشوری مثل آلمان بود، می دانستند که چطور از آن مراقبت کنند.

بعد از انقلاب و با توسعه ی شهر و صنعت و کشاورزی، نیاز جامعه به آب بیش تر شد و شروع به سد سازی کردند. وقتی سدها ساخته شد، آب کشاورزی که تازه می خواستند آن را توسعه هم بدهند تا به امریکا وابسته نباشند، کم شد. امکانات برای کشاورزی فراهم شده بود و وزارت جهاد و کشاورزی کود و سم و غیره در اختیار کشاورزان می گذاشت و وزارت نیرو هم اجازه ی زدن چاه را داد. با این روند، آب دریاچه را با استفاده از این چاه ها کشیدند و حدود چهارده سال پیش، مردم و مسئولان کم کم متوجه کم شدن آب دریاچه شدند. همین شد که صدای طرفداران افراطی محیط زیست درآمد-خیلی ها فقط طرفدار محیط زیست هستند و فکر و برنامه ریزی در این زمینه ندارند- که، باید به این دریاچه آب داد. اما همین آب دادن به دریاچه، شهرستان های اطراف را در معرض جیره بندی آب قرار داد و خب از آب صنعت و کشاورزی هم که نمی شد کم کنند که آن ها باید توسعه پیدا می کرد! طرفداران محیط زیست می گویند که سدها موجب خشکی آب دریاچه شدند، در حالی که سدها باعث بیش تر شدن و ذخیره ی آب می شوند و اگر سهم هر بخش به آن تعلق می گرفت، این مشکلات هم پیش نمی آد، اگر سهم دریاچه ی ارومیه را هم می دادند، خشک نمی شد. به نظر من مشکل از سدسازی نیست، مشکل از قوانینی است که جمهوری اسلامی گذاشته و در بسیاری از زمینه ها، مشکل ساز شده است. گفتند اول شرب انسان مهم است و باید آب را به شهرها داد(که در شهرها کارواش بسازند و یا برای ایجاد فضای سبز، توی خیابان آب بپاشند!) و بقیه ی آب هم به صنعت و کشاورزی تعلق گیرد و دست آخر اگر آبی اضافه ماند، به منابع طبیعی اعم از باتلاق ها و تالاب ها اختصاص پیدا کند.

با این حساب، به نظر شما علت اصلی مرگ دریاچه ی ارومیه رشد کشاورزی است؟ چرا هیچ گونه نظارتی روی این مسئله صورت نگرفت؟

ببینید در مرداد سال گذشته، آقای نادر قاضی پور، نماینده ی مجلس ارومیه، به من نامه ای نوشتند که جناب آقای پروفسور کردوانی، خواهشمند است که جنابعالی با تحلیلی که دارید، برنامه ی کوتاه مدت، میان مدت و بلند مدت خود را برای دریاچه ارائه کنید. به سرعت بلند شدم و به منطقه رفتم اما دیدم که نه خیر! این دریاچه ی عالی و زیبا را نفهمیدند و مریض اش کردند. طوری هم مریض اش کردند که در حال نابود کردن دو استان است. در طی این همه سال که همه نظریه می دادند که باید سدها شکافته شود و آب آن را به ارومیه بریزیم، غافل از این بودند که کشاورزان برای تامین آب در حال چاه زدن، دور تا دورِ دریاچه هستند. در ابتدا 6 هزار چاه زدند اما با این حال مشکل خاصی به وجود نیامده بود، اما بعدها 18 هزار چاه غیرمجاز زدند و این قدر سطح چاه ها پایین رفته که انگار دریاچه را سوراخ کرده؛ مثلاً در عجب شیر، چاهی به عمق 90 متر زدند و این در حالیست که حداکثر عمق دریاچه ی ارومیه 16 متر است؛ آن هم در قسمت شمالی اش و جایی که پلی به نام “پل شهید کلانتری” ساختند. این سوراخ بودن دریاچه، باعث می شود که آب شور به تمام دشت ها بزند، و دشت ها را شور کند. مثل بانکی می ماند که دائم بانک مرکزی و مردم در آن پول می ریزند و خبر ندارند که کسی صندوق بانک را سوراخ کرده و در حال غارت پول هاست. مثال دیگری برایتان می زنم: فرض کنید که من یک بشکه ی قدیمی و باستانی از دوران هخامنشی در منزل ام دارم و سال هاست که در آن آب نگه می داریم و به میهمان هایمان نیز برای ژست گرفتن از همان بشکه آب می دهیم! کف این بشکه اما مدتی ست که پوسیده و وقتی درونش آب می ریزیم، نشت می کند و فرش و مبل و زندگی مان را خراب می کند؛ پس تنها کاربری اش این می شود که به عنوان یک شی زینتی از آن استفاده کنند.

مشکل این بود که این مریضی دریاچه را پنهان کردند. چرا مسئولان نیامدند به مقامات بالاتر، به رئیس جمهور و یا به رئیس سازمان حفاظت از محیط زیست بگویند؟ خانم ابتکار گفته که اگر دریاچه ی ارومیه خشک شود، نه تنها کشاورزی و روستاهای ما، بلکه تمام شهرهای اطراف هم نابود می شود. اما این طور نیست و اتفاقاً این دریاچه هرچه بماند، بیش تر خرابی به بار می آورد. خب بسیاری از مسئولان چون تخصصشان این نیست، مشکل دریاچه ی ارومیه را نمی دانند.

90689_944در حال حاضر، آیا راه نجاتی برای این دریاچه وجود ندارد؟ از آن مهم تر؛ تا به حال چه راه حل هایی مطرح و یا اجرایی شده است؟

به نظر من این دریاچه سرطان گرفته و سرطانش هم پیش رونده است؛ مثل کسی که سرطان معده گرفته و اندکی بعد به کبد و روده اش هم آسیب می زند. هرچه بماند، ضرر بیش تری هم می زند. حالا برایتان علتش را توضیح می دهم.

در طی این سال ها به اصطلاح راه حل هایی مطرح شد؛ از قبیل این که سدها را بشکافید و تمام آب آن را به دریاچه بدهید که خب وزارت نیرو گفت امکانش نیست و طبق قانون شرب در اولویت است و استاندارها و نمایندگان مجلس هم راضی نمی شدند. بعد گفتند از رود ارس آب بگیریم و به دریاچه بدهیم که آن هم امکان پذیر نبود چرا که با کشورهایی نظیر ارمنستان و آذربایجان شریک هستیم و آن ها اجازه نمی دهند. گفتند بیاییم از راه باروری ابرها دریاچه ی ارومیه را پر آب کنیم، که خب آن هم نشد. گفتند سیستم آبیاری را به قطره ای و بارانی تبدیل کنیم و به کشاورزان هم بگوییم، گیاهانی بکارند که، آب کم تری نیاز دارند که در مصرف آب صرفه جویی شود و این میزان صرفه جویی شده را دریاچه بدهیم، که این هم نشد. خواستند آبخیزداری کنند، که متوجه شدند با این روش زودتر دریاچه خشک می شود! چرا که آبخیزداری یعنی این که در بالای ارتفاعات و در آبخیزها روش هایی را به کار بگیرند که آب(که به همراه گل و لای است)جاری نشود و مثلاً در بالای سدها همیشه باید آبخیزداری بکنند که عمر مفید سدها بیش تر شود و گل و لای کمتر به داخل آن برود و یا حتی گفتند که از آب دریای خزر برای پر کردن دریاچه ی ارومیه استفاده کنیم که خب دیدند باید پمپ بزنند و برقی که چنین پروژه ای مصرف می کند، به اندازه ی انرژی کل کشور است و بسیاری پیشنهادات و اقدامات دیگری که انجام شد و بی نتیجه بود… حالا من هم پیشنهادی دادم؛ ما رودی به نام “زاب کوچک” داریم که تمام آب آن از زمان شاه تا بعد از انقلاب، به عراق می ریزد. (زاب کبیر یا بزرگ هم در خودِ عراق است) و من گفتم که بیاییم آب این رود را از طریق تنگه ی”گرژال” که بین پیرانشهر و سردشت است، برگردانیم. طرفداران محیط زیست گفتند که این کار پنج سال زمان می برد و تا آن موقع، دریاچه خشک می شود؛ دریاچه همین الان به آب احتیاج دارد و دائم شورا تشکیل دادند و سمینار برگزار کردند!

جناب کردوانی، شما نظریه ای در رابطه با خشک کردن دریاچه ی ارومیه و تبدیل آن به پارکی گیاهی دارید. اگر امکان دارد لطفاً کمی بیش تر در مورد این نظریه و خشک کردن دریاچه ی ارومیه بگویید.

ببینید برای درمان این دریاچه ی مریض، متخصصین 5 کشور را که با مشکلات دریاچه هایی نظیر آرال و وان ترکیه آشنایی داشتند، آوردند اما هیچ کس نتوانست درمانش کند، چون به کسی نمی گفتند که زیر این دریاچه سوراخ است. حالا بعد از این همه سال، و پس از مناظره ای که در تلوزیون گذاشتند، اخیراً وزیر نیرو این مشکل بی آبی دریاچه را جدی دید و با ریاست جمهوری صحبت کرد و گفت که این موضوع خیلی مهم است و یک شخص مهم را برای آن در نظر بگیرید! حالا هم که معاون رئیس جمهور در راس هرم قرار دارد و آقای کلانتری که مسئول کشاورزی بود، مسئول این کار شده و البته مسئولیت را با تشکیل کارگروهی به دانشگاه های شریف و تهران و خوارزمی و علم و صنعت در تهران و دانشگاه آذربایجان غربی و شرقی و استانداران این دو استان و همین طور استان کردستان، سپرده که این ها تا اردی بهشت ماه 93 طرحشان را برای احیای دریاچه تهیه و اجرا کنند.

اما همه ی این کارها هم که انجام شود، من به شما قول می دهم که دریاچه ی ارومیه احیا نشود؛ چرا که خوشبختانه-تاکید می کنم که خوشبختانه- آبی نیست که به دریاچه بدهند و روز به روز هم وضعیت آب بدتر می شود. روزبه روز بیش تر شهرها و کشاورزی و صنعت توسعه پیدا می کنند. اگر آب هست، بروند و دریاچه را پر کنند و منِ کردوانی هم در برابر سوراخ بودنش، سکوت می کنم. این دریاچه به 28 میلیارد متر مکعب آب احتیاج دارد و اگر حتی سالی 1 میلیارد متر مکعب هم آب به آن ریخته شود، 28 سال طول می کشد که دریاچه پر شود؛ به شرطی که هیچ آبی تبخیر نشود و زیر دریاچه هم سوراخ نباشد! پس این کارها تماماً وقت تلف کردن است و رویشان نمی شود که بگویند نمی شود کاری کرد. باید حقیقت را گفت تا مردم را هم از این حالت عزاداری و ناخوشی روحی-روانی بیرون آورد. ریختن آب به دریاچه ی ارومیه، خیانت است. باید 4 هزار میلیارد تومان هزینه کنند و کانال بزنند، آب کشاورزی و صنعت و مردمِ تشنه را قطع کنند که در نهایت تمام این آب ها شور شود و همین آب شور، از زیر دریاچه خارج شود!؟ این حرف من تا اردی بهشت ماه ثابت خواهد شد و چند روز پیش هم که متخصصان آلمانی آمدند و گفتند که برای این دریاچه کاری نمی شود کرد و باید تبدیل به پارک خورشیدی بشود و این همان حرف هایی ست که من سال هاست می زنم.

پس تکرار می کنم، این دریاچه خیلی عالی بود و من عاشق این دریاچه بودم اما این دریاچه مریض است و فایده ای ندارد؛ پس بیاییم کاربری اش را تغییر دهیم. این دریاچه در حال حاضر از لحاظ اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، زیست محیطی و سیاسی باید خشک بشود و تبدیل به یک پارک گیاهی و حیوانی زیبا شود. دریاچه ی ارومیه، مثل مریضی است که مدت هاست باید بمیرد اما در همین حال نزار نگه اش داشتند و اذیت اش می کنند.

اولین کاری که می کنند باید نمک دریاچه را جمع کنند. این نمک، خودش منبع درآمدی عظیم است؛ عدو شود سبب خیر، گر خدا خواهد. برای تولید نمک، چه هزینه ی هنگفتی باید کرد، اما ندانسته برای ما میلیاردها تُن نمک به وجود آمده. این نمک باید هرچه زودتر جمع شود که نه از زیر، زمین های کشاورزی و آب های روستاییان را شور کند و نه از سطح، ریزگردها توسط باد به شهرستان های شرق دریاچه آسیب بزند. از طرف دیگر چون مردم منطقه نمی دانند، این نمک ها را جمع می کنند و می خورند و دچار بیماری های خطرناک می شوند و هیچ پزشکی هم علت را متوجه نمی شود؛ غافل از این که این نمک ها سم است، صنعتی اند و نمک طعام نیستند. مثلاً آقای پروفسور اعلائ نمونه ای از این نمک را به کالیفرنیای امریکا برده و آن جا روی آن آزمایش انجام دادند و به این نتیجه رسیدند که این نمک بهترین ماده برای تولید خمیر دندان است.

باید تمام پروژه های استخراج نمک در کشور را تعطیل کنند و بیایند اول نمک این دریاچه را تخلیه کنند، اگر این چنین کنند، یک ساله تمام این نمک برداشت می شود و اگر آن را هم بفروشند که تمام هزینه های دریاچه نیز از این طریق تامین می شود. البته ضمن جمع آوری نمک، باید دورتا دورِ این دریاچه را کانال بزنند که یک قطره آب هرز هم وارد دریاچه نشود؛ که قبلاً گفتم دریاچه باید هرچه سریع تر و کاملاً خشک شود.

بعد از این کار و تراشیدن نمک و صاف شدن سطح دریاچه، بیایند به قُطر 10 سانتی متر، ماسه و شن را (90 درصد ماسه و 10 درصد شن، چرا که اگر ماسه ی خالی باشد، به علت سبکی، باد آن را می برد) به همراه مقداری تخم گیاه، به سطح دریاچه بپاشند. این منطقه 300 میلی متر بارندگی دارند و ظرف پنج-شش سال، آن جا به لاله زار و پارک گیاهی تبدیل می شود، بعد هم در آن گوزن و گورخر و مقداری از این حیوانات رها کنند. در نتیجه دریاچه ی ارومیه به بزرگ ترین پارک گیاهی و حیوانی ایران و جهان تبدیل خواهد شد. ضمناً 102 جزیره اش را هم می توانند مجدداً احیا کنند، که هم جاذبه ی توریستی دارد و هم طبیعی ست. آن قدر این جا زیبا خواهد شد که مردم نیز، خاطره ی مردن دریاچه ی ارومیه را فراموش خواهند کرد؛ مثل بچه ی زیبایی که می میرد اما چند سال بعد، خدا بچه ی دیگری به پدر و مادرش می دهد که زیباتر از آن است. اگر هم این طرح زیاد هزینه دارد، بیایند گیاهان و درختانی که به شوری مقام هستند، بکارند و جنگل مصنوعی درست کنند. بعد هم می شود تجهیزاتی در این جنگل کار گذاشت و برای تمام ایران انرژی خورشیدی ذخیره کرد. با توجه به حساب-کتاب های خودِ من، ما 20 سال دیگر، وارد کننده ی انرژی خواهیم شد و نفتمان هم تمام می شود و این یکی از بهترین برنامه ریزی های بلند مدت برای آینده است.

با تغذیه ی مصنوعی آب های زیر زمینی هم باید آب های شور شده ی چاه ها را شیرین کنیم که از ویرانی آن منطقه جلوگیری بشود و روستاهای تخلیه شده را هم احیا کنیم.

90693_303در رابطه با مشکلاتی که خشکی دریاچه ی ارومیه برای مردم منطقه ایجاد کرده، تاکنون چه میزان آواره ی زیست محیطی به وجود آمده؟

همین آقای نادر قاضی پور که خدمتتان گفتم، چند وقت پیش مصاحبه ای با خبرگزاری خانه ی ملت کردند و گفتند که: 50 روستای اطراف ارومیه، تخلیه و خالی از سکنه شدند.

آقای مسعود محمدیان، رئیس جهاد کشاورزی استان آذربایجان شرقی هم در مصاحبه اش با رسانه ها اعلام کرد که: 204 هزار هکتار از زمین های کشاورزی بر اثر آبیاری از چاه هایی که اطراف دریاچه هستند، تحت تاثیر مستقیم پس روی آب این دریاچه قرار دارند و به نمکزار تبدیل شدند و این را بازرسی کل کشور هم تایید کرده. آقای محمدیان همان موقع گفتند که آب های تبریز هم-حالا با این همه فاصله- در حال شور شدن است. مدتی هم هست که اعلام کردند که 19 روستا، حتی آب چشمه هایشان هم شور شده.

آقای گرشاسبی، معاون آبخیزداری هم همین سه ماه پیش(تازه دارند حقیقت را به همه می گویند)، در مصاحبه با روزنامه ی اطلاعات گفت: در دریاچه ی ارومیه معضل دیگری تحت عنوان پیشروی آب شور، از طریق کف دریاچه به سمت دشت های کشاورزی همجوار به وجود آمده است. چون برداشت از سفره ها بیش تر از تغذیه است(همان چاه های غیر مجازی که گفتم) و آب جایگزین از بالادست به سفره ها نفوذ نمی کند، از این رو آب شور، به سمت سفره ها و چاه های آب دشت های کشاورزی دریاچه ی ارومیه، در حال پیش روی است که باید از آن به عنوان یک بحران بزرگ یاد کرد.

دلایل هم همان هاست که خدمتتان گفتم؛ در واقع دریاچه در حال انتقام گرفتن از کشاورزان است؛ یعنی کشاورزان با زدن چاه، آب سطح دریاچه را گرفتند و خشکش کردند و حالا دریاچه از زیر آب شور به زمین های آنان می فرستد و زمین های کشاورزی را نابود می کند. پس حرف هایی که سال هاست می زنم، بیخود نیست و تماماً مستند است منتها گوش شنوایی در کار نیست.

خب این این اولین تالاب و دریاچه ای که دچار این بحران شده نیست و آخرین هم نخواهد بود؛ کما این که در حال حاضر وضعیت تالاب انزلی و یا تالاب بوجاق بندر کیاشهر هم مساعد نیست. با این حساب سرنوشت تالاب های کشور در گرو چیست و چه می شود؟

همه ی آب های که ایران دارد، برای تالاب ها بود. اما ما لیاقتش را نداشتیم. انسان همه چیز را نابود کرده. البته امکان احیای بقیه ی دریاچه ها هست و دریاچه هایی مثل طشت، نی ریز و یا دریاچه ی هامون را می شود درمان کرد چرا که فقط آب آن ها برای استفاده ی شهرها گرفته شده و دور و برشان چاه حفر نکردند. مشکل سایر دریاچه ها و تالاب ها، به هیچ عنوان در حد دریاچه ی ارومیه نیست و اصلاً مشابه بیماری این دریاچه در جهان هم نیست.

این مسئله فقط مربوط به تالاب ها نیست. رود کارون هم که خشک شده، باز از بی لیاقتی ما بوده و این که طرح های بدون برنامه ریزی در کشور اجرا می شود. می گویند به یک استان آب بدهیم تا آباد شود؛ در حالی که من معتقدم اگر می خواهیم استانی را نابود کنیم، باید به آن آب بدهیم. چرا که به شهرها آب می دهند و آبادش می کنند، اما به روستاییان و کشاورزی نمی دهند. در نتیجه مهاجرت به شهرها زیاد می شود و از این طریق شهرها جمعیت اش چند برابر شده و دچار کمبود آب می شوند. آب را از کارون گرفتند و به اصفهان دادند، اما در حال حاضر الان اصفهانی ها آب ندارد و تشنه تر هم شدند و خوزستان هم نابود شد. در کارونی که کشتی رانی می شد و تا سال 72 این قدر پر آب بود که شهر اهواز را آب می گرفت، الان سبزی می کارند! یا الان ارتش و سپاه در کارون رژه می روند!

عده ای از کارشناسان معتقدند که احداث میان گذر دریاچه ی ارومیه(پل کلانتری)، یکی از عوامل مهم در خشکسالی این دریاچه بوده. شما تاثیرات کمی و کیفی این پل بر دریاچه ی ارومیه را تا چه حد می دانید؟

اولاً که با این شرایط همان بهتر که دریاچه خشک شود! اما من چنین اعتقادی ندارم و این پل اصلاً تاثیری روی خشکی نداشت. این پل قبل از انقلاب هم قرار بود به شکل فلزی ساخته شود و کمانی باشد و برای احداث اش خاک نریزند؛ چهار باند برای اتوموبیل ها و دو باند هم برای راهن آهن داشته باشد. بعدها آمدند و کوهی را که در قسمت غرب دریاچه بود و البته خاکی بسیار غنی داشت، کندند و خاکش را ریختند و این پل را ساختند. مسئله این است که مهم ترین منبع آبی دریاچه سیمینه رود و زرینه رود که در جنوب دریاچه واقع شدند، هستند و آن بالا آبی نبود که خشک شود…

جناب کردوانی، بسیار متشکر از این که وقتتان را در اختیار ما قرار دادید.

نان و دندان/ شعری از مصطفی‌سپهرنیا

دندان برای آدم بی نان چه فایده؟

نان در زمان غیبت دندان چه فایده؟

 

بر آن‌که بند بندِ وجودش گرسنه شد

توصیفِ خوانِ روضه‌ی رضوان چه فایده؟

 

با مادری که طفلِ صغیرش گرسنه است

حرف از حجاب و پاکیِ دامان چه فایده؟

 

از خوانِ بی بضاعت هر مردِ بی نوا

امّیدِ هفت سینِ بهاران چه فایده؟

 

امروزه درد دارم و درمانم آرزوست

درمانِ بعدِ پر زدن جان چه فایده؟

 

وقتی گلویِ گل زِ عطش خشک می‎شود

بارانِ  بعدِ مرگِ گلستان چه فایده؟

 

با تیغ آب دیده‌ی مشاطه‌های شهر

صحبت زِ رقصِ مویِ پریشان چه فایده؟

 

با آن تبر که قاصدِ مرگِ صنوبر است

رفتن به سویِ جنگل و بستان چه فایده؟

 

با هیزمی که آتشِ نمرود را فروخت

گفتن زِ داغِ شعله‌ی پنهان چه فایده؟

 

کو عادلی که بارِ عدالت به دوش داشت؟

بی عدل و داد، دفتر و دیوان چه فایده؟

 

وقتی که عدل، در تله ی مصلحت فتاد

بنیادِ میزِ قاضی و میزان چه فایده؟

 

کشتی شکستگانِ به دریا فتاده را

ساحل زِ بعدِ خفتنِ طوفان چه فایده؟

 

وقتی هزار مرتبه چوپان دروغ گفت

فریادِ گرگ آمدِ چوپان چه فایده؟

 

وقتی که در سپهرِ عدالت سحاب نیست

چشم انتظارِ رحمتِ باران چه فایده؟

بر گور ما می‌گریند قاتلان / شعری از الیاس علوی

که قاتلان بر گور ما می‌گریند

و های‌های‌شان

ضجّه‌ی مادرانمان را گم می‌کند.

نشسته‌اند بر بالای برج‌ها و با دوربینی تیز

تمام جزییات را دنبال می‌کنند

از بزرگ شدن کودکی در مدارس “دیوبندی”

تا بستن بمب بر کمرش

و فشردن سینه‌اش

در کوچه‌ای گمنام در “دشت برچی”.

حیرانی

دویدن

وحشت

دویدن

این‌ها اسباب مستی‌اند

و مست‌تر اگر

شیون زنی در پی باشد

خشکیدن پایی

و بعد خموشی

خموشیِ سنگین.

شب از برج‌ها پایین می‌آیند

گلوشان را نشئه غمآلودی خانه کرده

روبروی تلوزیون زار می‌زنند ناگهان

سرآسیمه عالیجناب ِصلح را بیدار می‎‌کنند

و در شورای امنیت دستهاشان را بالاتر می‌برند.

می‌بینی

برج ایفل

برج خلیفه

برج آزادی را

خاموش کرده‌اند

به میمنت تنِ سوخته ما

و بر گور ما می‌گریند

قاتلان

بر گور ما

چه شادمانه می‌گریند!

مدارس و خطیبان بی‌مخاطب / عزیز قاسم زاده

سرزمین ما به گونه‌ای ساماندهی شده است که ظاهر بر باطن فربهی دارد. اصل بر آن است که ویترین شیک باشد، هر چند پشت صحنه از آشفتگی سرشار؛ گرچه ایام به گونه‌ای ورق خورده و رقم زده شده که دیگر چنین نمایشی هم کارایی ندارد. قرار است بر همین اساس همه چیز عادی نشان داده شود. در همین بحران کرونا، آمارسازی‌ها چیزی می‌گویند و واقعیت‌ها چیز دیگر! مدارس در آستانه بازگشایی است؛ قرار بود همه معلمان و دانش‌آموزان قبل از بازگشایی مدارس واکسینه شوند. از سوی دیگر مدرسه رکن سومی هم به نام اولیا دارد که معلوم نیست چگونه با این سرعت کم از واکسیناسیون، نوبت به آنها می‌رسد؟ و اینکه اساسا آیا با واکسن‌های مورد تایید سازمان بهداشت جهانی باید این واکسیناسیون انجام شود و یا واکسن‌های داخلی و خارجی بعضا نامرغوب؟!

این شیوه مواجهه خود، نمایانگر مدیریت باری به هر جهت در تمامی حیطه‌ها و حوزه‌ها در این سرزمین بلا زده است. نهاد آموزش و پرورش برای پروراندن استعدادهای کودکان و نوجوانان نه برنامه‌ای دارد و نه دغدغه‌ای و صد البته کارنامه‌ای. از همین رو شکاف معرفتی مولدات این نهاد و باورهای نسل امروز روز به روز عمیق‌تر می‌شود. گویی این نهاد همه‌ی هم خود را برای از میان بردن دلبستگی‌های این نسل بسیج کرده است. برای این امر بودجه‌های کلان اختصاص می‌دهد و مبلغان مزد بگیر پرورش می‌دهد.

شبه دانش را جایگزین دانش می‌کند. نه عواطف و احساسات نسلی که متولی‌اش آموزش و پرورش است، محلی از اعراب دارد نه حق انتخاب آنها در چگونگی تعیین شیوه سلوک اجتماعی و عقیدتی و زندگی شخصی، جلوه‌ای در کتب درسی و آموزش رسمی دارد. کتب درسی نه‌تنها بر اساس علایق و سلایق آنها و آینده شغلی آنها طراحی نشده، بلکه تا جایی که توانسته‌اند غلظت ایدئولوژی را در کتب غیر ایدئولوژیک همچون علوم طبیعی و ریاضیات هم گنجانیده‌اند.

این دستگاه برای انسان منقاد سرمایه می‌ریزد؛ نه برای افراد نقاد! از همین رو این نکته کلیدی به طور محوری در سیاست‌های کلان تدوین کتب درسی به ویژه در حوزه علوم انسانی به دقت گنجانیده می‌شود. تمام مکاتب بشری آزمون شده با هر کارنامه‌ای را در یک سمت و شکست خورده نشان می‌دهند تا ایدئولوژی رهایی‌بخش را از پروپاگاندای رسمی به حیطه کتب درسی منتقل کنند تا از جنبه سیاسی، صورتی معرفتی به خود بگیرد بل موجه به نظر آید.

از نگاه گردانندگان آموزش و پرورش، همه شاغلان این نهاد از کارمندان تا معلمان و دانش‌آموزان و حتی اولیائ برای اینکه جامعه‌ای بهتر و آبادتر و آزادتر بسازند، کنار هم قرار نگرفته‌اند و اساساً دانش‌آموز برای کسب معرفت و دانش به مدرسه نمی‌رود؛ بلکه آنان می‌آیند تا در آموزش و پرورش و محیط مدرسه بیاموزند که سربازانی مطیع و تسلیم ایدئولوژی رسمی و مبلغان بی‌مزد و منتی باشند برای آنچه که پروپاگاندای رسمی بر آن تاکید می ورزد.

اینکه بر سر در مدارس و آموزش و پرورش هرگز نام و تصویر رشدیه را نمی‌بینید، از دکتر خانعلی و بهمن‌بیگی و توران میرهادی و جبار باغچه‌بان و دیگر طلایه‌داران آموزشی نه حرفی است و نه سخنی، ناشی از همین دیدگاه است. چون تنها یک حرف در میان نیست: «آموزش» به معنی دقیق و عمیق کلمه. وقتی قرار نیست این مفهوم در چنین نهادی راه خود را باز کند، آن وقت شما با حجم بی‌شمار بخش‌نامه‌های بی در و پیکری مواجهه‌اید که نه‌تنها در امر آموزش، کمترین راهبردی را تعیین نمی‌کنند، بلکه سویه‌های ضد آموزشی هم دارند.

اینجاست که محیط مدرسه و معلمان «خطیبان بی‌مخاطب» می‌شوند. اگر معلمی هم درس معلمی می‌دهد و مخاطب خود را از میان این نسل می‌یابد، راه نامتعارفی غیر از مسیر تعیین شده اهداف این آموزش و پرورش را طی کرده است. اغلب این معلمان هم به شکل‌های مختلف مغضوب واقع می‌شوند و هزینه‌های زیادی به آنان تحمیل می شود. این سیستم عریض و طویل تمام مراد و مقصودش از آموزش و پرورش، تنها ساخت انسان وفادار به ایدئولوژی ترویج کننده‌ی خود است؛ گرچه تاکنون نه‌تنها کمترین توفیقی در این امر نداشته، بل از قضا سرکنگبین صفرا فزوده است.

آنچه که آمال و اهداف گردانندگان این نهاد است با باورها و آمال نسلی که تحت همین تعالیم رسمی و اجباری قرار دارد، تفاوت فاحش و چشم‌گیری پیدا کرده است و به جرات می‌توان گفت فارغ از توفیق یا عدم توفیق و مفید بودن و نبودن تحصیل‌کردگان این نهاد برای خود و جامعه، دست‌کم می‌توان گفت، درصد بسیار بالایی از این هر دو گروه کمترین تناسبی در باورها و رفتارها منطبق با آموزه‌های رسمی و حکومتی ندارند.

کثیر قابل تاملی از نوجوانان و جوانان ایرانی در تقابل با آنچه که ارزش و هنجار رسمی است، قرار دارند. این نکته امروز آن قدر بدیهی شده، که نیاز به اثبات و شاهد مثال ندارد؛ چرا که مخاطب این متن بلافاصله می‌تواند کثیری از این تضادهای ارزشی را میان باور حکومت و داوری این نسل را پیش چشم خود حاضر و ناظر ببیند.

علی داوری / داستانی از حامد سعیدی

صبح زود بیدار شد. شب قبل ساعت گوشی را کوک کرده بود تا اول وقت به بانک برود. لباس پوشید و سوار موتور شد. اهل صرف صبحانه نبود، به جای آن سیگار می‌کشید. وقتی به شعبه بانک سپه رسید، موتورش را پارک کرد و ته سیگارش را توی جوب انداخت. نوبت گرفت و رفت در یک گوشه تنها نشست. وقتی بلندگوی بانک شماره او را اعلام کرد، دم پیشخوان رفت. برگه شماره را به کارمند داد و به او سلام کرد. جوابی نگرفت.

کارمند گفت: «کارت ملی»

علی گفت: «ندارم»

«بدون کارت ملی که نمی‌شه»

«گواهینامه دارم»

آن را نشان کارمند داد. او نگاهی گذرا به گواهینامه انداخت.

«باید کارت ملی داشته باشی»

«کار زیادی ندارم. اعتبار کارتم تموم شده. اومدم عوضش کنم. همین»

«کارت ملیت کجاست؟»

«کیفم رو زدن. اونم توش بوده»

«برو پلیس به علاوه ده. برگه درخواست کارت ملیم بیاری کافیه»

«نزدیک‌ترینش کجاست؟»

«چهاراه بعدی. بعد از پل هوایی»

تصمیم داشت بیشتر اصرار کند، اما کارمند بانک دکمه روی میز را فشار داد و بلندگو شماره نفر بعدی را اعلام کرد. چرخید و فوری از آنجا خارج شد. پشت موتور نشست و راه افتاد. دفتر پلیس به علاوه ده را پیدا کرد و وارد شد. نیازی به نوبت گرفتن نبود. منتظر ماند تا کار نفر قبلی تمام شود. به مناسبت دهه فجر در و دیوار دفتر را تزئین کرده بودند و تصاویر مقامات و انقلابیون از سقف و ستون آویزان شده بود.

کارمند دفتر گفت: «بفرمایید»

علی گفت: «کارت ملیم رو گم کردم. کارت جدید می‌خوام»

«شماره ملیت رو بگو»

«0557697433»

حالت چهره کارمند بعد از اینکه اعداد را وارد کرد، عوض شد.

«اسمت علی داوریه؟»

«بله»

«ممنوع‌الخدماتی»

«یعنی چی؟»

«این شماره ملی مسدود شده»

«چرا؟»

«سرباز فراری هستی؟»

«آره»

«همون. باید بری نظام وظیفه»

وقتی از در بیرون می‌رفت یاد حشمتیه افتاد. سوار موتور شد و به طرف خانه حرکت کرد. در مسیر تصاویر آن روزها جلوی چشمش ظاهر می‌شد. چند سال پیش که بعد از شش ماه غیبت خودش را به پادگان محل خدمتش معرفی کرد، او را به زندان حشمتیه بردند. شب اول وکیل‌بند تازه‌واردها را کنار هم نشاند. آلتش را پشت سر آنها تاب می‌داد و عربده‌کشان سوالاتی می‌پرسید. منتظر جواب نمی‌ماند. یکی‌یکی به آنها پس‌گردنی می‌زد و از اول شروع می‌کرد. همه زندانی‌های بند جمع شده بودند و با صدای بلند به آنها می‌خندیدند. وکیل‌بند آنقدر آنها را گوشمالی داد که بالاخره خسته شد و خوابید. تمام جریمه او پانصد هزار تومان بود، اما یک نفر را هم نداشت که این مبلغ را برایش پرداخت کند تا از زندان رفتنش جلوگیری شود. مادر و دو خواهرش فراموشش کرده بودند.

در آخرین روز پادگان فرمانده از همان موقع ورود شروع به ارد دادن کرده بود. از ساعت پنج تا ساعت دو که به خانه می‌رفت، علی رومیزی کهنه اتاق او را بیست بار شست. هر بار که جناب سرهنگ رومیزی خیس را دست او می‌دید، سرش داد می‌زد که «این که کثیفه هنوز» و دستور شستشوی دوباره آن را می‌داد. بعد از اینکه ساعت دو شد و فرمانده رفت، سربازان قدیمی علی را دوره کردند. از طرف فرمانده به آنها سفارش شده بود، او را راحت نگذراند. دیگر تاب تحمل امر و نهی احدی را نداشت. بحث آنها بالا گرفت و کتک‌کاری کردند. دو نفر از آنها را حسابی زد، اما لباس و کلاهش پاره شد. ساعت پنج که رسید برگه خروج را از پاسبخش گرفت و بیرون زد. بعد از آن روز دیگر به پادگان برنگشت.

زمانی که به منزل رسید، یک کیسه سفید پشت در دید. تنها مادرش کلید داشت. خواهرهایش بی‌خبر از او شوهر کرده بودند. مادرش هم با آنها زندگی می‌کرد. دو ماه بود که خانواده او جابجا شده بود. مادرش هفته‌ای دو سه بار به او سر می‌زد و برایش خرید می‌کرد. علی زیرسیگاری را برداشت و رفت کنار پنجره نشست. بعد از اخراج شدن از رستورانی که در آنجا پیک موتوری بود، پشت به پشت سیگار می‌کشید. آنقدر دود کرده بود که ناخن‌هایش تیره و دندان‌هایش زرد شده بود. سوسک و مورچه از اسباب و اثاثیه خانه بالا می‌رفت، اما لباس و بدنش را به زحمت تمیز می‌کرد و هیچوقت نوبت مرتب کردن منزل نمی‌رسید. سر برج باید خانه را تحویل می‌داد، ولی آه در بساط نداشت که بتواند جای دیگری را اجاره کند.

یکی از ماهی‌تابه‌ها را برداشت و شست. از کیسه تخم‌مرغ درآورد و برای خودش املت پخت. تلویزیون را روشن کرد تا ناهارش را در سکوت صرف نکند. مجری برنامه با هیجان صحبت می‌کرد. می‌گفت شاه تشنه خون جوانان بود و به هر بهانه‌ای آنها را زندانی می‌کرد. با اینکه خیلی از مردم را کشته بود، باز دست از کشتار برنمی‌داشت. راه پیشرفت کشور بسته شده بود و کسی آزادی نداشت. ساواک بر همه امور کشور مسلط بود و از فعالیت بیشتر جوانان جلوگیری می‌کرد. احدی قادر به ارتقا طبقاتی نبودند و همه برای سال‌های طولانی در جا می‌زدند. شاه به مخالفانش دستور می‌داد پاسپورت بگیرند و از ایران بروند. هر کس توان مالی داشت، از کشور خارج می‌شد و بقیه مردم با آرزوی مهاجرت زندگی می‌کردند. راه‌های اصلاح حکومت بسته شده و کشور گرفتار انسداد سیاسی بود. با اینکه به خاطر سن و سالش تصوری از زندگی در دوران قبل از انقلاب نداشت، همه حرف‌های مجری برایش تداعی می‌شد. تلویزیون را خاموش کرد و خوابید.

تازه چشمش گرم شده بود که با صدای در زدن محکم بیدار شد. املاکی که صاحب خانه هم بود با سه نفر مشتری برای بازدید از منزل آمده بودند. یک دور سریع در بنای 50 متری زدند و خارج شدند. صاحب‌خانه قبل از بیرون رفتن پیش علی رفت و از او خواست منزل را مرتب کند. از علی پرسید کی تخلیه می‌کند و کلید را تحویل می‌دهد. بعد از شنیدن جواب‌های همیشگی، راهش را گرفت و رفت. نیم‌ساعت پس از رفتن آنها مادرش همراه دایی سعید وارد شد. دایی که پزشک ارتش بود گفت کار سربازی او را درست کرده و از یکی از دوستانش قول گرفته که اگر علی در پادگان آنها خدمت کند، ماه‌های غیبتش بخشیده می‌شود. کافی بود فقط خودش را معرفی می‌کرد. بقیه کارها را دوست دایی انجام می‌داد. بعد از اینکه قبول کرد، تنهایش گذاشتند. لباس نظامش را پیدا کرد و شست. آن شب زودتر خوابید تا برای فردا آماده باشد.

روز بعد به پادگان رفت و دم دفتر فرمانده منتظر ماند تا از خواب بیدار شود. سربازهای جدید با تعجب به او نگاه می‌کردند. قدیمی‌ها با دیدن او به خنده می‌افتادند و متلک می‌انداختند. می‌گفتند بیشتر درجه‌داران را تصفیه کرده‌اند و اوضاع سربازان بهتر شده. فرمانده جدید بالاخره بیدار شد و با او صحبت کرد. بعد پاسبخش را صدا زد و به او گفت علی ده روز در یگان بازداشت است و حق خروج از پادگان را ندارد. چند ساعت بعد به فرمانده زنگ زدند و برگه علی امضا شد. فردای آن روز باید در پادگان جدید حاضر می‌شد تا یک سال باقی مانده از خدمتش را در آنجا سپری کند. وقتی داشت برگه خروجش را به دربان می‌داد یاد دوره قبل از غیبتش افتاد. سه ماه آخر قرصی شده بود و هفته‌ای دو بسته ترامادول مصرف می‌کرد. رسماً معتاد شده بود. حرف‌هایش یادش می‌رفت و مرتب وسایلش را گم می‌کرد. اطرافیانش هم فهمیده بودند به زوال عقل دچار شده است.

وقتی به خانه برگشت، دید مادرش کارگر گرفته و به جان خانه افتاده است. تمام اثاث منزل بسته‌بندی شده بود و همه جا برق می‌زد. آن شب را در خانه خالی خوابید و صبح روز بعد راهی شد. در پادگان جدید با علی با ملایمت حرف می‌زدند و کسی کاری به کار او نداشت. فقط صبح‌ها یکبار برای فرمانده چای می‌برد و یکبار هم بعد از ناهار. برگه خروج داشت، اما دم غروب با موتورش چرخی در شهر می‌زد و قبل از تاریکی هوا برمی‌گشت. شب‌ها را در همان آسایشگاه پادگان همراه سربازهای دیگر سپری می‌کرد. به آینده امیدوار نبود، اما توقعی هم نداشت. همین که اتفاقات قبلی تکرار نمی‌شدند، برایش کافی بود.

سه ماه به همین صورت گذشت. با رسیدن ماه رمضان هر روز بعدازظهر در کلاس‌های عقیدتی شرکت می‌کرد. معلمشان که پیش‌نماز پادگان هم بود، دو ساعت در مورد وضو گرفتن، تیمم کردن و سایر احکام دینی به سربازان آموزش می‌داد. در جلسه سوم حاج آقا در حال تعریف کردن خاطره‌ای از یکی از سربازهای قدیمش بود که یک دفعه احساساتی شد و شروع کرد به گریه کردن. بعد عمامه پایین‌افتاده‌اش را سر جایش قرار داد. رنگ موهای کم‌پشت او حنایی و سفید بود. حرف‌هایش واضح نبود و اصلاً نمی‌شد از آنها سر درآورد. دقایقی بعد اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: «به من می‌گفت حرم خانم بی‌دفاعه» صدایش در نمی‌آمد، اما ادامه داد: «جوونی که غیرت داشته باشه، اینجوریه»

حرف‌های آخر حاج آقا در ذهن علی مانده بود. آن روز برای موتورسواری نرفت. شب که در آسایشگاه چشم‌هایش را روی هم گذاشته بود، هنوز داشت به آنها فکر می‌کرد. بی‌پولی و بی‌عشقی آزارش می‌داد. نه هدفی داشت و نه امیدی. باری بود بر دوش خانواده و مثل انگل زندگی می‌کرد. احساس می‌کرد از همه طرف محاصره شده و دردی بی‌درمان گرفته است. مدتی بود دنبال راه آسانی برای خودکشی می‌گشت. به نظرش رسید حاج‌آقا یک راه فرار بی‌نظیر به او نشان داده. اگر کشته می‌شد، به آرزویش رسیده بود و اگر زنده می‌ماند، خودش اقدام می‌کرد. در همین عوالم بود که خوابش برد.

روز بعد در جلسه عقیدتی حاضر شد. پس از پایان کلاس پیش حاج آقا رفت و خودش را معرفی کرد. از او خواست که برایش ثبت‌نام کند. حاج آقا از فرط خوشحالی علی را در آغوش گرفت و پیشانیش را بوسید. بعد در مورد مدت باقی‌مانده از خدمتش سوال کرد. وقتی صحبتشان تمام شد، دست او را گرفت و با هم پیش فرمانده پادگان رفتند. بدون اینکه در این باره حرفی بزند، از او ده روز برای علی مرخصی گرفت. در این ده روز با خواهرانش آشتی کرد. با اینکه همه خانواده با اعزامش به سوریه مخالف بودند، باز بر تصمیم خودش پافشاری کرد. وقتی مرخصی تمام شد، به پادگان برگشت و بعد از بدرقه حاج آقا و درجه‌داران، همراه دو نفر دیگر که آنها را نمی‌شناخت، راهی فرودگاه شد. در مسیر یک لحظه به ذهنش رسید انصراف بدهد و بگردد، اما یاد گذشته افتاد. کجا را داشت، برود. چه کار از دست او برمی‌آمد. چه کسی بود که دلتنگش بشود. چه چیزی برای از دست دادن داشت.

زاغی که چشم‌هاش سبز بود/داستان کوتاه/م. ماهور

چشم‌هاش را که باز کرد، سقف اتاق می‌چرخید؛ از آن چرخش‌هایی که هر روز گاه و بی‌گاه می‌آمد سراغش. جَست زد و بلند شد و دوید وسط حیاط. قفس زاغی را از سر درخت برداشت و نشست لب پله. به چشم‌های زاغی خیره شد و درِ قفس را باز کرد. زاغی مثل همیشه پرید روی شانه‌اش و سرش را مالید به گردن سفید انیس.

انیس زاغی را در دستش گرفت و به لب‌هاش نزدیک کرد. پرنده سرش را خم کرد تا جایش را روی سینه‌ی او باز کند، اما انیس لب‌هاش را گذاشت کنار سر زاغی و یواش گفت: «تو دیگه عباس من نیستی؛ چشم‌هات هم سیاه شده دیگه سبز نیست. من یه عباس واقعی پیدا کردم.» بعد بلند شد و همان‌جور که زاغی را در دستش فشار می‌داد، کارد زن‌عمومَشتی را از لای درخت سیب برداشت و نشست کنار باغچه. سر زاغی را گذاشت لب آجر و گوش تا گوش برید. زاغی هرچه تقلا کرد نتوانست خودش را از دست او نجات بدهد. انیس زاغی را کشت و انداخت کنار باغچه. نگاهی به دست‌های خونیش کرد و جست زد قفس را برداشت و انداخت روی سرش. چشم‌هاش را بست و شمرد؛ یک، دو، سه، فرار! پرید توی کوچه و به‌دو رفت سمت میدان محل. ایستاد وسط میدان و شروع کرد به داد و هوار‌کردن و دست‌های خونیش را توی هوا تکان‌دادن.

مردم از صدای انیس ریختند توی کوچه. مغازه‌دارها و علاف‌ها اول از همه خودشان را رساندند، بعد هم بچه‌ها و زن‌ها. همه هاج و واج به انیس نگاه می‌کردند و با پچ‌پچ و گاهی هم خنده و صدای بلند می‌گفتند باز خل‌و‌چلی‌اش گل کرد. انیس وقتی دید معرکه‌اش داغ شده، شلوارش را کشید پایین و هوار زد: «عباسم رو پیدا کردم.» بعد هم بنا کرد دور میدان با آن قفسِ روی سرش دویدن. مردم دورش حلقه زده ‌بودند و بهت‌زده نگاهش می‌کردند.

چند وقتی بود حرف انیس روی زبان مردم بود. عمومشتی انیس را وقتی بچه بود، از سر گودال «تَم باغ دره» بی‎هوش پیدا کرده و آورده بود خانه‌اش. عمو و زن‌عمومشتی بچه نداشتند، اما مال و منال‌شان از بقیه‌ی محل بیشتر بود. هرچه گشتند، ننه و بابای انیس را پیدا نکردند و تصمیم گرفتند بزرگش کنند. عمومشتی یکی‌ــ‌دو سال بعد از این‌که انیس را آوردند، مرد. او را زن‌عمومشتی بزرگ کرده بود. انیس خُل‌وچِل بود. معلوم نبود چند سالش است. زن‌عمو همیشه سرش را با تیغ می‌تراشید. هیکلش گنده بود و دست‌هاش یغور و پر زور. گاهی قاطی می‌کرد، می‌افتاد دنبال بچه‌ها. بچه‌ها با این‌که ازش می‌ترسیدند، خیلی سربه‌سرش می‌گذاشتند. به عباس می‌گفتند زاغی و به انیس می‌گفتند دیوانه. انیس هم حرصش درمی‌آمد و دنبالشان می‌کرد. دو‌ــ‌سه بار هم  پسرهای اوس میرزعلی را حسابی زده بود. انیس روی زاغی غیرت داشت؛ می‌گفت اسمش عباس است و چشم‌هاش سبز.

یک‌روز زن اوس میرزعلی رفته بود کمک زن‌عمومشتی که حرف از انیس افتاده بود و زن‌عمو از دهنش پریده بود که من دیگر نمی‌توانم زیر این بچه را جمع کنم. عقل درست و حسابی ندارد، ماهی یک بار هم رِگل می‌شود و همه‌جا را به کثافت می‌کشد. زن‌عمومشتی سرِ درد و دلش باز شده و راز دختر‌بودن انیس را لو داده بود. تا آن‌روز همه فکر می‌کردند انیس پسر است. قیافه و هیکلش به دخترها نمی‌برد؛ سرش هم که همیشه کچل بود. اسمش هم به نظر پسرانه می‌آمد. عمو و زن‌عمو خواسته بودند انیس برای مردم پسر باشد تا دردسر کمتری بکشند.

زن اوس میرزعلی که حسابی از این خُلِ دیوانه کینه به دل داشت، با این‌که زن‌عمو به جان بچه‌هاش قسمش داده بود، هر جا نشست از دختربودن انیس حرف زد. حالا چند وقتی بود همه پاپِی زندگی انیس بودند. همه می‌خواستند بدانند انیس واقعاً دختر است یا نه. بچه‌ها سعی می‌کردند گوشه و کنار گیرش بیندازند و شلوارش را بکشند پایین. غیر از زن‌ها و بچه‌ها، مُری و جمشید و عباس ــ‌معروف به سه تفنگدارــ هم که مدام تو کوچه پس‌کوچه‌ها دست به کون و کفل پسرهای تازه پشت لب سبزشده می‌مالیدند، دنبال فرصت می‌گشتند تا دستی به سر و سینه‌ی انیس بکشند که از سفره‌ی پهن‌شده بی‌نصیب نمانند. مُری مدام می‌گفت: «لنگه‌کفش کهنه در بیابان نعمتی‌ست.» عباس می‌گفت: «می‌گند مال دیوونه‌ها سفیدتره.» جمشید هم می‌گفت: «خوبیش اینه که واسه دیوونه‌ها کُنتر نمی‌ندازه.» سه‌تایی سر یک لیتر عرق و یک سیگاری شرط بسته بودند که هر کس انیس را زودتر خفت کند، مهمان آن دوتای دیگر است.

مردم حالا که تو نخ انیس می‌رفتند، هیکل زنانه‌ی او را تشخیص می‌دادند؛ یغور و ایکبیری بود، ولی سر و سینه و کون و کپلش کم به زن‌ها نمی‌آمد. انیس همیشه یک پیراهن زرشکی چلوار گشاد پسرانه‌ی بی‌رنگ‌ و رو می‌پوشید؛ با شلوار گشاد مشکی که براش کوتاه بود. ریش و سبیل آن‌چنانی هم نداشت. چهارــ‌پنج تار سبیلِ تُنُکِ سیاه گوشه‌های لبش بود. چشم‌هاش درشت بود و صورتش گرد. وقتی می‌خواست حرف بزند، زبانش را می‌گذاشت لای دندان‌های عقبیش و دهنش را یک‌جور خاصی که انگار می‌خواهد ادا دربیاورد، کج می‌کرد؛ برای همین درست نمی‌شد فهمید چه می‌گوید؛ البته آن‌چنان حرفی هم نمی‌زد.

به‌جز زن‌عمومشتی فقط با احمد حرف می‌زد. احمد یک مرد چهل‌و‌خرده‌ای ساله‌ی تنها بود که زن و دوتا بچه‌هاش ولش کرده و رفته بودند مرکز. احمد دودی بود. او هم زیاد با مردم گرم نمی‌گرفت. همه می‌دانستند احمد عمل دارد، اما برای این‌که آچار فرانسه محل حساب می‌شد، کاری به کارش نداشتند. هرچه خراب می‌شد از بخاری تا سیم‌کشی و لوله‌کشی، همه را احمد درست می‌کرد یا هرکس می‌خواست بیست‌وچهار ساعته آلونک بسازد، او را صدا می‌‍‌‌‌زد. دست‌مزدش هم فقط کفاف عملش را می‌داد. خرج خورد و خوراک احمد هم ــ‌برای این‌که هوای انیس را داشت‌ــ پای زن‌عمومشتی بود. زن‌عمو از زمانی که انیس هیکل گنده کرده بود، گاه و بی‌گاه او را پیش احمد می‌فرستاد. وقت‌هایی که انیس قاطی می‌کرد و جایی را به‌هم می‌ریخت، او را صدا می‌کردند. احمد انیس را می‌برد خانه‌اش، دوتا دود توی صورتش فوت می‌کرد، یک شب تا صبح نگهش می‌داشت تا انیس برای دوــ‌سه روز ساکت و آرام بنشیند و پرش به پر مردم نگیرد. احمد پیش هرکس می‌نشست، می‌گفت: «خدا رو خوش نمی‌آد من به این زبون‌بسته کوفتی بدم. فقط دودش رو فوت می‌کنم توی صورتش از این حالت جن‌زدگی بیاد بیرون؛ آخه درمون خلی‌وچلی همین دوده. هیچی جز این وامونده نمی‌تونه جلوی پریشونی رو بگیره. زن‌عمو گردن من حق داره، جای ننه و بابای منه، نمی‌تونم روش رو زمین بندازم.»

آن‌روز انیس تا چشم‌هاش را باز کرده بود، عباسش را کشته و با دست‌های خونی و قفس پرید بود وسط میدان و شلوارش را کشیده بود پایین و دور میدان می‌چرخید و هوار می‌زد: «عباس قربونم می‌ره. عباس می‌خواد من رو بگیره.»

مردم همین‌طور که مات و مبهوت نگاهش می‌کردند و استغفرالله می‌گفتند و قصه‌های زندگی‌اش را زیر و رو می‌کردند، فرستادند دنبال زن‌عمومشتی و احمدآقا تا بلکه این خل‌و‌چل را بگیرند و ببرند خانه. حالا همه مطمئن شده بودند انیس دختر است و عمو و زن‌عمومشتی این موضوع را پنهان کرده‌اند. البته مردم می‌دانستند داشتن یک پسر دیوانه خیلی بهتر از یک دختر دیوانه است. همین‌طوریش هم نمی‌شد دخترهای سالم را جمع کرد؛ چه برسد به این‌که دیوانه هم باشند.

تقریباً یک ساعتی از چرخیدن انیس گذشته بود. خستگی توی چشم‌هاش موج می‌زد، اما ول‌کن نبود. پیرمردها حریفش نشده بودند و سنگ و تهدید افاقه نکرده بود. مردم نشسته بودند دور و اطراف میدان و نگاهش می‌کردند. هر از چند گاهی یک عاقله‌مردی تیکه‌ای می‌انداخت یا دادی می‌زد تا بلکه بتواند آرامش کند، اما کارساز نبود. احمدآقا مرکز بود و همه منتظر بودند برسد و قائله را ختم کند. پسرها سعی می‌کردند «خانم‌جان» انیس را از زیر پیراهن چلوار بلند و شکم بزرگش ببینند، اما موفق نمی‌شدند. تنها چیزی که قطعی بود، این بود که انیس دم‌ودستگاه پسرانه نداشت؛ پس دختر بود.

کم‌کم از دور صدای احمد و زن‌عمومشتی آمد که بلندبلند حرف می‌زدند تا‌ توجه مردم را جلب کنند. مردم که می‌خواستند شاهد پرده‌ی آخر نمایش باشند، از روی سکوها خودشان را جمع‌وجور کردند. مراد بقال زودتر از همه رفت به استقبال زن‌عمو و احمد و شروع کرد به شرح ماوقع. زن‌عمومشتی پیرزن صاف و صوف  و محکمی بود. صورتش بیشتر شبیه لاک‌پشت بود تا پیرزن. چشم‌هاش به طوسی می‌زد و همیشه دانه‌های خشک برنج می‌جوید. موهاش را حنا می‌گذاشت و گیس می‌کرد. چارقدی کوچک می‌بست روی سرش، چادر هم سرش نمی‌کرد. یک پیراهن بلند سبز تیره با گل‌های سفید تنش می‌کرد و گالش می‌پوشید. خیلی وقت‌ها با چوب‌دست از خانه بیرون می‌آمد. می‌گفتند وقتی جوان بوده از روستاهای اطراف دماوند فرار کرده و به محل آمده. قدیم‌ترها حرف و حدیث پشت سر زن‌عمومشتی هم زیاد بود.

مردم راه را برای زن‌عمو و احمد باز کردند، انیس از نفس افتاده بود، ولی هم‌چنان می‌چرخید. احمد به میدان که نزدیک شد، با صدای بلند گفت: «زن‌عمومشتی اجازه می‌دی امشب انیس بیاد خونه‌ی من. می‌خوام قفس زاغی رو تعمیر کنم. آخه از مرکز برای انیس سوغاتی یه زاغی چشم‌سبز آوردم.»

هرچند که احمد تا برسد، کل ماجرا را از زبان زن‌عمومشتی و مراد ‌بقال و بقیه شنیده بود، ولی با دیدن انیس مدام صدایش آرام‌تر می‌شد؛ انگار باور نمی‌کرد این انیس باشد. یک زن با هیکل درشت و کون برهنه، دست‌های خونی و سری که نصفه‌ونیمه رفته بود توی قفس زاغی. زن‌عمومشتی چیزی زیر گوش احمد گفت و ایستاد.

احمد رفت جلو و سعی کرد خیلی عادی انیس را صدا کند: «انیس جون! از مرکز واست سوغاتی آوردم. امشب نمیای با من بریم دو تا دود فوت کنم به صورتت؟ سوهان عسلی نمی‌خوای برات با چایی بیارم؟ بیا پایین عمو، بیا دوتایی با هم بریم خونه‌ی ما.»

حرف احمد تمام نشده بود که انیس دور زد و مسیرش را عوض کرد و ایستاد جلوی او. جمعیت ساکت و وحشت‌زده نگاه می‌کرد. احمد یک قدم رفت عقب. انیس قفس را از روی سرش برداشت و زل‌زل به چشم‌های احمد نگاه کرد و گفت: «دیگه بغل تو نمی‌خوابم. دیگه شوهر دارم. دیگه نمی‌ذارم هی فوت کنی و دستت رو بکنی تو شلوارم. عباس دیشب اومد سراغم. می‌خواد من رو بگیره. دهنش مثل تو بو نمی‌ده، چشماش هم سبزه. هی من رو می‌چلونه و می‌گه قربونت برم.»

همین که انیس حرفش را تمام کرد، جمعیت افتاد به همهمه. مردم دور احمد جمع شدند. زن‌عمو عقب عقب می‌رفت و چوب دستش را می‌کوبید به زمین. یکی تکه می‌انداخت: «احمد شیره‌ای! جنده‌خونه هم که راه انداختی.» یکی دیگر با خنده جواب می‌داد: «جنده‌خونه خل‌وچلا.» یکی داد می‌زد: «همون پس بی‌خیال زن و بچه شدی.» یکی دیگر می‌گفت: «مگه دسته‌خر تو هنوز کار می‌کنه؟» مردم داد و قال می‌کردند و به احمد لیچار می‌گفتند. احمد هول کرده بود و با تته‌پته رو به زن‌عمو داد می‌کشید: «دیدی مشتی؟ اومدیم ثواب کنیم، کباب شدیم. هی گفتی مادر این بچه آروم نداره، دوــ‌سه شب در میون ببر یه دودی بهش بده، انقدر مردم رو اذیت نکنه. دیدی این خل‌و‌چلت چه کاری دست ما داد؟ بابا حرف این دَک و دیوونه رو باور نکنید. دم‌و‌دستگاه من دیگه کار نمی‌کنه. این عقلش کمه. امروز صب بیدار شده، سر زاغی رو بریده، زده به کوچه. یه وقتایی جنی می‌شه. بیا تحویل بگیر مشتی، خانم‌باز هم شدیم.»

احمد پا به پای مردم داد و قال و انکار می‌کرد و هوار می‌کشید. زن‌عمو سرش را انداخته بود پایین ریز‌ریز برنج می‌جوید و لاالاه‌الالله می‌گفت. لای جمعیت نگهش داشته بودند تا یک حرفی بزند. گوش می‌داد و هی چوب دستش را می‌کوبید به زمین. وقتی هوا حسابی پس شد، قواش را جمع کرد، سرش را بالا گرفت و با صدایی که بی‌شباهت به صدای عمومشتی نبود، داد زد: «انیس! بابات بسوزه. تنبونت رو بردار بریم خونه.» با فریاد زن‌عمو همه ساکت شدند. احمد و زن‌عمو و مردم از میدان فاصله گرفته بودند. همه برگشتند سمت میدان. انیس نبود. قفس شکسته کنار میدان افتاده بود و پسر کوچک اوس میرزعلی داشت از روی پشت بوم برای کسی دست تکان می‌داد. مُری زیر گوش جمشید گفت: «از سر ظهر که این داد و قال‌ها راه افتاده، عباس پیداش نیست.» جمشید جواب داد: «هیس! خفه! عباس شرط رو برد. دیشب خُله رو زد زمین و با عرق و بنگ فِلنگ رو بست و رفت مرکز، دو_سه روز دیگه پیداش می‌شه. فقط یادت نره دُنگت رو بیای بالا.»

تصویر: بهزاد کامبوزیا

نخستین سیلی را برادرم به من زد! / داستان کوتاه / کیومرث امیری

آن سال‌ها روستا حال و هوای دیگری داشت. ما که بچه بودیم بالاترین غم و غصه هامان داشتن چوبدستی بود که به جای اسب سوارش بشویم و همراه دیگر هم سن و سال‌هایمان اسبهای‌مان را به تاخت درآوریم و قیقاچ بزنیم و برویم تا ته دشت تا آنسوی خرمن های کاه و گندمی که پدران و مادرانمان درو کرده و به کول کشیده و از دشت و دمن به خرمنگاه آورده بودند برای کوبیدن و آذوقه زمستانمان.

آن سال خوب یادم است زمستان سختی داشت، برف و کولاک غوغا می‌کرد. شبها زیر کرسی می‌نشستیم و به افسانه‌های شیرین و ادامه دار مادر بزرگ سراپا گوش می سپردیم و در آن حال خوابمان میبرد.

ما چهار خواهر و دو برادر بودیم سه تای دیگر از خواهر و برادرهایمان را بیماری سرخجه در اوان کودکی کشته بود و ما جان سخت ها مانده بودیم. من آخرین فرزند خانواده بودم شاید به همین خاطر مادرم خیلی دوستم داشت و همیشه نازم را می کشید.

بعدها شنیدم که پیش زنهای آبادی گفته بود، این یکی پسرم نیما، جان مادر فدایش با آن موهای بور و زیبا و شیرین زبانی هایش همه ی وجودم است. زن و دخترهای روستا همه شیفته و دلباخته اش هستند و تا چشم مرا دور می بینند بغلش می کنند و می برنش کنار چشمه و تو کشتزارها پیش خودشان و دستش را می گیرند و باهاش بازی می کنند و همه دوستش دارند. بچه ام توی بچه های دنیا تک است؟! مادرم برای زنها تعریف کرده و ‌گفته بود، چرا پسر بزرگم مرتضی را نمی گم که آدم دژم خو و بداخلاقیه؟! چشم حسود کور نیما چیز دیگری است؟!

در آن سالها من آرام آرام قد کشیدم و بزرگ و بزرگتر شدم و حالا هشت سالم بود. آن روز صبح با چند تن از بچه ها ده کنار دیوار گلی خانه مان مثل روزهای قبل جمع شده بودیم و منتظر بودیم تا بقیه بچه ها هم سربرسند و با هم بازی کنیم. پسر دایی ام که از همه ما بزرگتر بود و یکی دوسالی بود که برای درس خواندن و باسواد شدن میرفت مدرسه روستای پایین تر آبادی مان و به همین خاطر گاه گاهی از چیزهایی که در مدرسه و توی کتابها یاد گرفته بود برایمان تعریف می کرد و ما بچه ها هم سراپاگوش می ایستادیم و با اشتیاق گوش میدادیم. چیزهایی که تا آن موقع نشنیده بودیم. آن روز هم شروع کرد از آسمان حرف زدن و‌ گفت: بچه ها این آسمان آبی که بالای سرمان می بینید هیچی نیست. یکی از بچه ها پرسید تو از کجا میدانی؟! و او در جواب گفت معلممان گفته. بچه ها سراپا گوش مانده بودیم که این یعنی چه و هر کسی چیزی گفت. من که شاید بیشتر از همه تعجب کرده و کنجکاو شده بودم با لحنی جدی رو به پسردائیم گفتم، اگر آسمان نیست پس کاهدان است یعنی؟!

هنوز کلام توی دهانم تمام نشده بود که یکباره آسمان روی سرم آوار شد. در حالتی از وحشت و درد یک آن به ذهنم رسید که آسمان از این حرفم خشمگین و برآشفته شده و بر سرم خراب شده است.

بر زمین افتاده بودم و خون از دهان و لابلای دندان‌هایم بیرون زده و روی زمین می‌چکید. بوی تند خون و شوری مزه اش تا عمق جانم دویده بود و از درد شدید نای فریاد کشیدن نداشتم. گیج و مبهوت به خودم می پیچیدم و خون از دهانم می ریخت و از ترس داشتم می مردم. در این موقع چشمم به برادر بزرگم مرتضی افتاد که چند تا از بچه ها او را در میان گرفته بودند و او در حالی که تقلا میکرد و و ناسزا می گفت و کف از دهان بیرون می داد یکسره نعره می کشید: رهایم کنید تا بکشمش این لامذهب بی دین را که کفر می‌گوید؟! در حالتی بین بیهوشی و هوشیاری برادرم را می دیدم که فحش می دهد و ناسزا می گوید و تقلا میکند خودش را به من برساند و مرا بکشد!

اولین باری بود در عمرم سیلی می خوردم و خون خودم را میدیدم. دنیا روی سرم می چرخید. از همه امیدهایم ناامید شده بودم. جهان برایم تاریک و ترسناک شده بود. نعره و فریادهای برادرم که داد می‌کشید می‌کشمش! می‌کشمش! تنم را می‌لرزاند. آرزوی مرگ می‌کردم و اصلا مرده بودم. جهان روی سرم می‌چرخید. برادرم نعره می‌کشید؟!