اکبر ترکان، مشاور عالی رئیس جمهور و دبیر شورای هماهنگی مناطق آزاد تجاری-صنعتی، سیام دی ماه سال 95 در گفتگو با تابناک از برنامهی دولت برای ارتقای جمعیت تا دستکم 2 و نیم میلیون نفر و اسکان جمعیت جدید در سواحل مکران در جنوب بلوچستان خبر داد.
مقالهی پیش رو، به طرح توسعه سواحل مکران، طرحها و برنامهها، بیمها و امیدها میپردازد.
***
چند صباحی است که رسانههای ایران با ولع از طرح “توسعه پایدار سواحل مکران” صحبت میکنند. مسئولان دولتی و نظامی هر کدام به شیوه، لحن و ادبیات متفاوتی از اهمیت “سواحل مکران” میگویند. رهبر ایران از این منطقه به عنوان “گنج فراموش شده” یاد کرده و دستورات محکمی برای حضور نیروهای مسلح و استفاده از موقعیت استراتژیک این منطقه صادر کرده است. پس از آن سپاه پاسداران و نیروی دریایی ارتش در منطقه مستقر شدند. امنیت داخلی سیستان و بلوچستان با مصوبه کمیسیون امنیت ملی مجلس به سپاه پاسداران محول شد و نیروی دریایی ارتش، بزرگترین پایگاه دریایی خود را در پسابندر نقطهی صفر مرزی با کشور پاکستان تاسیس کرد و دو نقطهی دریایی دیگر را در دست تاسیس قرار داد. در این مدت سیلی از نیروهای امنیتی در روند افزایش جمعیت سواحل مکران به بلوچستان سرازیر شدند. وبسایت تسنیم نوشت که حبیبالله سیاری، فرماندهی نیروی دریایی ارتش، روز جمعه 12 آذر ماه سال 95 طی سخنانی پیش از خطبههای نماز جمعهی تهران گفته است: “[تا کنون] نیروی دریایی 10 هزار نفر از پرسنل خود را در مکران مستقر کرده است”.
سپاه پاسداران نیز هزاران نفر از پرسنل خود را به بلوچستان گسیل کرده است(آمارهای رسمی اعلام نمیشوند). کلیهی نیروهای نظامی دیگر از قبیل نیروی انتظامی و شاخههای زیر مجموعه، وزارت اطلاعات و غیره یعنی شامل هزاران نفر از کادر تا سرباز -که در خوشبینانهترین حالت بیش از 90 درصد متشکل از نیروهای غیر بومی هستند- نیز در بلوچستان مستقر شدند.
شرکتهای وابسته به نیروهای مسلح در بلوچستان فعال شدهاند؛ شرکت ناجی پوشش، که اکنون قطب تولید البسه نظامی کل کشور محسوب میشود، در زاهدان تاسیس شد. تجارت مرزی به انحصار نیروهای مسلح درآمده است. زمینهای ارزشمند بلوچستان در سواحل مکران و مناطق دیگر، توسط ارگانها و نظامیان خریداری و وارد چرخهی فعالیتهای مختلف شدند. با این حال، نه تنها خرید و فروش مواد مخدر کمتر نشد بلکه سیر صعودی پیدا کرد، و مرز سراوان که 300 کیلومتر آن به طور رسمی تحت سیطره و کنترل سپاه پاسداران است، به گفتهی سردار رحیمی، فرماندهی نیروی انتظامی در گفتگو با ایسنا، بالاترین آمار ورود مواد مخدر به استان را به خود اختصاص داده است. و به تبع رفتارهای خارج از قانون در بین نیروهای مسلح افزایش پیدا کرده است. آمار آزار و اذیت مردم بلوچ اهل سنت به نام “مبارزه با قاچاق کالا” روند صعودی پیدا کرده؛ آمار کسانی که به خاطر حمل کالاهای مصرفی و عدم توجه به “ایست” ماموران کشته و زخمی شدند، به دهها نفر رسید.
جان کلام یعنی: جامعهای با صدها نیروی نظامی که به هیچ کس جواب پس نمیدهند و مردمی که 52 درصد از کل جمعیتشان در روستاها زندگی میکنند. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
مکران کجاست؟
منطقهی مکران از شرق استان هرمزگان تا شرق استان سیستان و بلوچستان گستردگی دارد (گرچه شمولیتش در آن سوی مرز به بلوچستان پاکستان میرسد) و شامل شهرستانهای ساحلی مختلفی همچون سیریک، جاسک، کنارک و چابهار میشود.
ساکنان این منطقه با جمعیت تقریبی یک و نیم میلیون نفر از قوم بلوچ، و سنی مذهب هستند.
“توسعه پایدار” چیست؟
لازم است دقت کنیم که “توسعه پایدار” توسعهای درون زا و نظام مند و متعادل است که بینش سیستمی را در همهی رشتهها مطرح میسازد. توسعه پایدار در پی فقر زدایی، ایجاد تعادل میان کشورهای جهان و به گونهای همزیستی مسالمت آمیز است و بر صلح و استفادهی بهتر از منابع و به ویژه منابع تجدید شونده تاکید دارد. یعنی، در توسعه پایدار تلاش میشود با فقرزدایی، استفادهی بهتر از منابع، بهبود کیفیت زندگی، بهره برداری صحیح از منابع طبیعی و نیروی انسانی، نگهداری منابع برای حال و آینده، به وضعیت منطقه سامان داده شود.
ابزارهای اصلی توسعه پایدار عبارتند از: ترویج آموزش و آگاه سازی، اشاعه دانش، مهارتها و معرفت سنتی، نهادینه کردن بهداشت، امنیت و اشتغال کامل.
از “طرح توسعه سواحل مکران” چه میدانیم؟
– آنچه “طرح توسعه مکران” خوانده میشود، در واقع شامل منطقهای از میناب در محدودهی بندر تیاب تا خلیج گواتر است که در این طرح جاسک و چابهار به دلیل موقعیت جغرافیایی برجسته، از محوریت برخورداراند.
– سال 1387: تاکید آیت الله خامنهای بر استفاده از “گنج سواحل بکر دریای عمان”
– سال 1390 بازدید آیت الله خامنهای از منطقه و تاکید بر توسعه سواحل مکران
– سال 1391: مصوبه 551 شورای عالی امنیت ملی مبنی بر تشکیل کارگروه توسعه سواحل مکران
– سال 1392: بازدید رئیس جمهور از بندر جاسک و تاکید بر “توسعه سواحل مکران”
– سال 1393: مصوبه شورای عالی شهرسازی و معماری مبنی بر ضرورت تهیهی طرح ویژهی توسعه و عمران مکران
– در سیاستهای کلی برنامهی ششم توسعه کشور (۱۳۹۵-۱۳۹۹) که شامل توسعه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی است، با تاکید بر “توجه رهبر”، توسعه سواحل مکران جزو اولویتها و برنامههای محوری تلقی شد.
– کارگروهی به نام “ستاد توسعه سواحل مکران” با ریاست اسحاق جهانگیری، معاون اول رئیس جمهور ایران تشکیل شده است.
– “سازمان توسعه سواحل مکران” به عنوان سازمان توسعهای با شخصیت شرکتی برای برنامه ریزی، اجرا و نظارت بر برنامههای توسعه در سواحل مکران در محدودهی شهرستانهای میناب، سیریک، جاسک، چابهار و کنارک ایجاد میشود.
– در سایت ستاد توسعه سواحل مکران در مورد توسعه این منطقه نوشته شده است: “ماموریت کارگروه توسعه سواحل مکران سیاستگذاری و راهبری توسعه پایدار سواحل مکران و بالفعل نمودن ظرفیتها و توانمندیهای منطقه در راستای سیاستهای کلان منطقه است”.
– کلیتی به نام طرحهای کلان احداث پتروشیمی نگین مکران، احداث مجتمع فولاد مکران، توسعه و افزایش تفریغ و بارگیری اسکلهها و شهرکهای صنعتی از کنارک تا جاسک در دستور کار قرار گرفتند.
– اکبر ترکان، مشاور عالی رئیسجمهور و دبیر شورای هماهنگی مناطق آزاد تجاری-صنعتی (30 دی ماه 95) از برنامهی دولت برای ارتقای جمعیت تا 5 میلیون نفر و اسکان افراد جدید در سواحل خلیج فارس و مکران خبر داد که در این میان دستکم جمعیتی 2 و نیم میلیون نفری سهم سواحل مکران، محل سکونت بلوچها، خواهند بود.
– اسحاق جهانگیری، معاون اول رئیس جمهور از برنامهی ایجاد شهرهای جدید از پسابندر تا جاسک برای اسکان و تزریق جمعیت خبر داد.
– عباس آخوندی وزیر راه و شهرسازی در نشست آئورا گفت: “سیستان و بلوچستان ظرفیت جمعیت پذیری خوبی دارد و با اقداماتی که در حوزهی راه، شهرسازی از جمله تاسیس شهرهای جدید انجام شده، مطمئنیم جمعیت خوبی در این استان جذب میشود”(ایسنا).
– مسئولان مربوطه از ساخت نقطهای تمدنی در مکران سخن گفتهاند که حاکی از تمدن سازی با چاشنی مذهب حاکم خواهد بود.
– حسین دهقان، فرماندهی ردههای مختلف سپاه پاسداران و وزیر دفاع دولت روحانی به عنوان دبیر ستاد توسعه سواحل مکران تعیین شده است.
آنچه از طرح توسعه سواحل مکران نمیدانیم
– چرا باید جمعیت جدید میلیونی تزریق شود؟
– این جمعیت از کجا گسیل میشوند و کجا اسکان پیدا میکنند؟ و وضعیت مردم بومی پس از اقلیت شدن در جغرافیای خود چگونه خواهد بود؟
– برنامه ریزی و بودجه بندی توسعه سواحل مکران چگونه است؟
– نهادهای سرمایه گذار در بخشهای مختلف چگونه پیش بینی شدهاند؟
– جایگاه بومیان در تصمیم گیری و اجرای طرح توسعه چقدر است؟
– با توجه به نبود نیروهای بومی در بخشهای پتروشیمی و فولاد و طرح های دیگر، آیا برنامه ریزی برای آموزش و به کارگیری از بلوچها در مشاغل صورت گرفته است؟
– چرا برای توسعه سواحل مکران بومیان حضور چندانی ندارند؟
– آیا پس از استقرار جمعیت در بلوچستان و اقلیت شدن بلوچها، طرح تقسیم استان سیستان و بلوچستان کلید میخورد؟
– آیا این طرح صرفاً جهت استفادههای کلان حاکمیت از موقعیت استراتیژیک سواحل مکران است یا مردم بلوچ از آن منتفع میشوند؟ و این انتفاع آیا قطرهای از دریا خواهد بود یا به میزان ارزش و با در نظر گرفتن عمق محرومیت منطقه خواهد بود؟
– و …
سواحل مکران
در واقع پاسخ به پرسشهای بالا و پرسشهای از این دست بسیار سخت است، چرا که “طرح توسعه سواحل مکران” بیشتر در بوق کرناهای رسانهای و سمینارهای آنچنانی و در قالبی مجمل از زبان مسئولان مربوطه مطرح میشود. اما با دقت در وضعیت حال حاضر و همان اندک اشارات به سیاستهای موجود و کلیات طرحهایی که بیان شدهاند عمق جدیدی از تبعیض و طوفان سهمگینی از بیعدالتیها درک میشوند.
بیشترین نگرانی مردم بلوچ در این طرح، همان مشکل ریشهای و اصلی همیشگی است؛ که با وجود نگاه “امنیتی” و “بی اعتمادی” حاکمیت به بلوچها که سالها بلوچستان را محرومترین نقطهی کشور قرار داده است، چگونه برنامهی توسعه سواحل مکران به نفع مردم خواهد بود؟
در واقع این نگرانی بسیار جدی است و متاسفانه با قرائت کلیات طرح، آیندهی روشنی برای مردم بومی تصور نمیشود. چرا که اساساً نگاه “بی اعتمادی” و “امنیتی” همچنان وجود دارد و هیچ تغییری نکرده است و شعارهای “توسعه پایدار” برای سواحل مکران جز گذرگاهی برای اهداف کلان حاکمیت نیست. به این دلیل که در این طرح هیچ گونه مکانیزمی برای مشاغلی که مردم بومی با آن درگیر هستند در نظر گرفته نشده است. کشاورزی، صیادی و مرز سه راه اصلی کسب درآمد بومیان هستند که در هر سه بخش با مشکلات جدی رو به رو هستیم.
در بخش کشاورزی مشکل آب یکی از جدیترین مشکلات است، و کم آبی در سیستان و بلوچستان از مرز بحران گذشته است، و نیروی کار در این بخش از کمبود امکانات و توجه رنج میبرند، و محصولات و یا زمینها و نیروهای کار بیمه دریافت نمیکنند و برای پیشرفت این صنعت هیچ جدیتی مشاهده نمیشود.
صیادان نیز همچنان به شکل صید انتظاری ماهیگیری میکنند، و جبر محیط و استفاده از ابزار آلات سنتی، فشارهای مختلف نیروهای مسلح بر قایقها و لنجهای صیادی، عدم ساماندهی و حمایت از این قشر مشکلات فراوانی ایجاد کرده است و در بحث توسعه چندان در این بخش توجهی مبذول نشده است.
همچنین، وضعیت مرز بسیار اسفناک است. یا بازارچههای مرزی غیر فعالاند و یا اینکه تجارتها در آن کاملا انحصاری و امنیتی و زیر کنترل نهادهای مسلح است؛ نیروهای که پس از یک سال فعالیت در مرز میلیونر میشوند اما مردم محلی با پادوییهای مختلف هیچ تغییر عمدهای سر سال در زندگیشان ایجاد نمیشود.
از سویی دیگر”نبود نیروی انسانی توانمند و کارا” و “ضعف بنیه مالی” ، “ناتوانی برای سرمایه گذاری در پروژه های دولتی” و “نبود مشوق ها در این بخش” نیز مزید بر علت شده است و هیچ گونه عزم جدی برای آموزش و سازماندهی نیروهای بومی برای بهتر شدن وضعیتشان نیز دیده نمیشود.
و صد البته – همانگونه که پیشتر اشاره شد-، حاکمیت از طرح توسعه سواحل مکران به اهداف ملی خود برای هرچه بیشتر به کنترل در آوردن اقتصاد و امنیت آبهای آزاد منطقه میاندیشد که از قضا بهترین موقعیت برای تحقق این امر سواحل مکران تشخیص داده شدهاند و هیچگونه افقی برای حمایت از نیروهای بومی مشاهده نمیشود.
گمان میرود اگر این طرحها و برنامهها به شکلی جدی پیگیری شوند، 30 سال دیگر شهرکهای صنعتی بسیار بزرگی متشکل از هزاران نفر غیر بومی مرفه مشاهده شود که ده درصد بلوچها از آن منتفع میشوند اما در حاشیهی مناطق صنعتی، “حاشیه نشین بلوچ” با خانههای کوخی و کپری و در وضعیتی عصر حجری زندگی خواهند کرد و رسانهها هر از چندی از وضعیت بد آنها گزارشهای آبکی تهیه میکنند. کما اینکه همین وضعیت را در حال حاضر در زاهدان، و چابهار شاهدیم. منطقهی آزاد تجاری چابهار تحت کنترل شرکتهای بزرگ تهرانی و اصفهانی و غیره است و مردم بلوچ در کمب مرادآباد در بدترین شرایط ممکن زندگی میکنند؛ اگر 20 کیلومتر از مرکز شهر زاهدان فاصله بگیریم، مردمی را میبینیم که با امکانات 200 سال قبل روزگار میگذرانند.
مدرسهای کپری در استان سیستان و بلوچستان – عکس از مهر
از آن گذشته موتور متحرک توسعه، “آموزش” است، که بلوچستان، خصوصاً در منطقهی جنوب، بدترین وضعیت آموزشی کل کشور را دارد. بنا به گفتهی حسن نوروزی، معاون مدیرکل و رئیس آموزش و پرورش چابهار در 21 اسفند ماه سال گذشته، در گفتگو با ایسنا، سیستان و بلوچستان بالغ بر 12 هزار و ششصد نفر کمبود معلم دارد. فقط در چابهار بیش از ۲۰ مدرسهی تخریبی وجود دارد و در روستاهای اطراف در صورت وجود مدرسه، بیش از 70 درصد آنها خشتی و گلی، کپری و غیر استاندارد هستند. در چنین وضعیتی “توسعه پایدار” چگونه محقق میشود؟
بسیاری برنامهی توسعه سواحل بلوچستان را همانند خوزستان نفتی میبینند، که علیرغم توسعه اما مردم بومی به حاشیه رانده شده و به خاطر از بین رفتن زبان، فرهنگ و آثار و نشانههای عربی در رنج و فشار مضاعف هستند. و یا بلوچهایی که امروز در منطقه “کراچی” و “حب چوکی” به یک اقلیت بسیار کوچک و ضعیف تبدیل شدهاند، علیرغم آنکه بیش از 2 میلیون نفر هستند.
این که مسئولان از ظرفیت سازی جمعیتی در یک اقلیم قومی و فرهنگی، که خود در گسترهی کشوری ایران به عنوان اقلیت قومی محسوب میشود، سخن میگویند آیا معنایی جز اقلیت سازی آنها در جغرافیای قومی و فرهنگی خود میتواند داشته باشد؟ و این مهم با کدام مفهوم توسعه و پیشرفت قابل توجیه و یا تفسیر است؟
اگر دقت کنیم اکنون در زاهدان، ایرانشهر و چابهار علیرغم وضعیت قومی و فرهنگی خاصی که در منطقه وجود دارد، جمعیت کاملاً به سمت و سوی خاصی مهندسی شده است. به خاطر داریم که زمانی تعداد غیر بومیان -که بسیار برای ما محترم هستند-، از انگشتان دست تجاوز نمیکرد اما اکنون در شهرهای مذکور جمعیت بسیار بالایی دارند و اکثرشان نیز مرفه هستند. انتقال این جمعیت چگونه مهندسی شد؟ و آیا در وضعیت بومیان تاثیر مثبتی گذاشت؟ جواب این پرسش بدون تردید منفی خواهد بود؛ چرا که بومیان بیش از پیش از مدیریت استان دور شدند، در ادارات دولتی کمتر به کار گرفته شدند، از بورسیهها محرومتر شدند و اولویتها به غیر بومیان سپرده شد.
عبدالله امیریان، رئیس ادارهی تعاون، کار و رفاه اجتماعی چابهار در تاریخ 16 دیماه 95 در گفتگو با ایرنا گفت: “از مجموع افراد شاغل در شهرک پتروشیمی مکران، 280 نفر بومی و 170 نفر غیر بومی هستند”. وقتی قریب به 40 درصد کارگران پتروشیمی علیرغم فقر و محرومیت و وجود نیروی کار از بیرون استان جذب شدهاند، چه چشم انداز خوبی در بخش مدیریتها و مهندسان و متخصصان باید داشت!؟
اکنون در طرح “توسعه سواحل مکران” نگرانی از گسیل شدن صدها مهندس و متخصص و نیروی کار برای پیشبرد طرحهای کلان اقتصادی که در دست بهره برداری هستند و عدم توجه به آموزش مردم منطقه جهت استفاده از فرصتها دغدغهای جدی است که تحصیلکردگان با آن رو به رو هستند.
محمد نعیم امینی فرد، نمایندهی ایرانشهر و سرباز در مجلس شورای اسلامی نیز با احساس خطری که در این مورد داشته در گفتگو با ایسنا، گفت: “میدانیم که ممکن است در منطقه نیروی متخصص فنی مورد نیاز شرکتها وجود نداشته باشد، اما نیروهای دارای سواد فنی کمتر بسیاری در منطقه حضور دارند که بیکار هستند. لذا درخواست مجمع نمایندگان استان سیستان و بلوچستان از مسئولان پتروشیمی توسعه نگین مکران استفاده از نیروهای بومی در این طرح بزرگ است”.
***
پایان این مکتوب را با نظر یکی از تحصیلکردگان و فرهنگیان استان به پایان میبرم:
با توجه به نکات ذکر شده، شائبهی این سرمایه گذاری قبل از آنکه رفع محرومیتهای مزمن که جزو هویتی و شناسنامهی این مردم و استان محسوب میشود و یا به کار گیری نیروهای مستعد بومی و کاهش فقر منظور برنامه ریزان یا هدف گزاران باشد، بیشتر به هدف جمعیت پذیری نظر دوختهاند و بساطی گشاده دست از سرمایه گذاری فراهم کردهاند تا جمعیتی خارج از استان را میزبانی کنند.
جناب وزیر ما را به منزلتی از ناچاری نبرید که بگوییم توسعه ارزانی خودتان، ولی زمین قومی و فرهنگی زیر پایمان را خالی نکنید. توسعه یافتگی با همهی جلال و جبروت وسوسه انگیزش قربانگاه هویت قومی-مذهبی و فرهنگی ما نباشد؛ زیرا آنگاه نه توسعهای خواهد بود و نه سرمایه گذاریها سودی خواهد داشت. آنچه در چنین زمینی سر بر میآورد گسلهای زجر آور قومی وفرهنگی خواهد بود که نشانههای آن در اطرافمان به خوبی عبرت آموز است.
و در نهایت همهی بزرگان و کسانی که با حسن نیت به تحولات چابهار امید بستهاند، از کنار این خدشهی “ظرفیت پذیری جمعیتی” نگذرند و آن را چون دغدغهای جدی برای هویت قومی و فرهنگی این اقلیم نظر داشته باشند تا در جغرافیای خود به اقلیتی بی هویت و حاشیه نشین تبدیل نشوند. توسعه چیزی نیست جز توانمندسازی ظرفیتهای هر جغرافیا با مشارکت مردمی و پذیرش هویت و ظرفیت آن. و هر آنچه جز این باشد، شائبهای ست که ترکیب جمعیتی را به ضد صاحبان آن اقلیم بدل خواهد کرد و آنگاه تا دریافته باشیم، دیگر دیر شده است(ک. باشنده).
قرار بود آغازی برای همه چیز باشد؛ اما به آغازی بدل شد برای پایانهای بسیار، برای رفتنها و پشت سر گذاشتنها، برای خروج از کشور و دیدن میهن را به رویاها سپردن. به قولی قرار بود باران بیاید و جانها را بشوید، سیل آمد و خانمان را برد. دلسوزان هرچه تلاش کردند نتوانستند در برابر ضربهی این سیل مقاومت کنند.
قصد بررسی سیر تبعید ایرانیان نیست. از مشروطه تا امروز، تبعید، زندگی در خارج از کشور و خروج از میهن بدل به کلامی آشنا شده است؛ از آن روزی که حکم تبعید دهخدا، تقی زاده و چند تن دیگر به خارج از کشور صادر شد و به قول ناظم الاسلام کرمانی، شش نفر از کسانی که در “سفارتخانهی انگلیس بودند نفی و تبعید شوند که هر یک را از قرار ماهی صد و پنجاه تومان بدهند و غلام سفارت آنها را ببرد به سرحد برساند و رسید گرفته مراجعت کند، تا یک سال در خارجه باشند. پس از یک سال مختارند به هر جا بخواهند بروند و یا مراجعت کنند به ایران”.
اما انقلاب بهمن 57 برای اهل هنر ایران، بالاخص اهالی هنر هفتم، خود به مبدایی جدید برای خروجهای بسیار بدل شد. انقلاب آمد و اهالی سینما، با ادبیاتی جدید مواجه شدند. در رژیم سابق هم سانسور بود، اما بهانهی سانسور “مصالح حکومت” بود و بس. اما در ایران انقلابی سویهای از مصالح دینی نیز به مصالح حکومتی اضافه شد. بنیانگذار جمهوری اسلامی با تمامیت سینما مخالفت نکرد، اما جملهای گفت که باب تفسیر را باز گذاشت تا هرکه هرطور که خواست تفسیر کند. او گفت که “ما با سینما مخالف نیستیم، ما با فحشا مخالفیم”. مهدی فخیم زاده، بازیگر و کارگردان نام آشنای سینمای ایران در مصاحبه با فریدون جیرانی در “برنامهی 35” میگوید که آقایان (سید محمد بهشتی و انوار و دیگر مسئولین سینمایی آن روز) نمیخواستند سینما را تعطیل کنند، بلکه میگفتند سینما باشد اما با فهم و نگاه آنها. و بعد فخیم زاده ادامه میدهد که تیمی که در آن دوران بر سر کار آمد به دنبال سینمایی ایدئولوژیک بود. ایدئولوژی هم همان ایدئولوژی حاکمی بود که در یک وجه در جبههها در برابر حملهی عراق میجنگید و در وجهی دیگر یکی از سیاهترین دهههای تاریخ ایران را از وجه سرکوب، کشتار و شکنجه و حذف و زندان و نابود کردن زندگی انسانها رقم زد.
اما از آستانهی انقلاب و حتی چندی پیش از آن بود که خروج بازیگران و هنرمندان ایرانی از کشور آغاز شد. از مردانی چون بهروز وثوقی و پرویز صیاد که در سال انقلاب و سال پس از آن ایران را ترک گفتند تا زنانی چون شهره آغداشلو که اندکی پیش از انقلاب از ایران رفت. از مری آپیک که پس از خروج نیز دست از فعالیت هنری خود، این بار در جهت مقابله با حکومت تازه بر تخت نشسته در ایران برنداشت و دستکم در دو فیلم “سرحد” و “فرستاده” پرویز صیاد ایفای نقش کرد تا زینت مودب که سه سال پیش از انقلاب، در سال 1354 به آمریکا مهاجرت کرده بود و البته پس از انقلاب به همراه همسرش پرویز خطیبی، در تهیه و اجرای نوارهای سیاسی فکاهی “ملاخورون”، “آخوند کشون”، “خلیفه جمارون” و “بالاتر از خطر” پرداخت و بعدها نیز در مجموعه ویدئویی این آثار به نام “سه ملا” ایفای نقش کرد.
شهره آغداشلو در نمایی از فیلم گزارش – 1356
از زنان بیشتر باید گفت؛ چرا که سیاستهای جدیدی که حاکم شد، بیش از مردان بازیگر و اهل هنر، زنان را هدف قرار داد. حجاب، لمس کردن و شکل بدن زن ذنب لایغفر شمرده شد و سعی شد که کلاً زنان از سینمای ایران حذف شوند. در سینمای دورهی اول در زمان جنگ ایران و عراق اصولاً حضور زنان بسیار کمرنگ بود. شاید بتوان از سال 1363 و فیلم “گلهای داوودی” رسول صدر عاملی گفت که زنان در سینمای ایران پس از چند سال فترت، دوباره حضور پیدا کردند؛ اما حضورشان بسیار سخت بود و همین حضور هم با مصیبتهای بسیاری همراه بود. زن تنها در این فیلمها نام بود نه وجود خود زن. بگذارید مسئله را از زبان سوسن تسلیمی بشنویم. کسی که بعد از مشکلات بسیار و توقیف فیلمهایی که در آنها بازی کرده بود سرانجام بار سفر بست و به سوئد رفت و اتفاقاً به یکی از موفقترین چهرههای هنری ایرانی در خارج از کشور بدل شد. او در ارتباط با نوع دویدن خاصی که در فیلم “باشو غریبه کوچک” از خود اختراع کرده بود، در مصاحبه با رادیو فردا میگوید: “فیزیک و مختصات جسمانی یک زن همیشه ایراد داشت و دارد. آن زمان مسئله بود و الان هم هست. دویدن زن، حرکت کردن زن، همیشه این سوال را ایجاد میکند که وقتی زنها میدوند، اندامشان تکان میخورد و این باعث میشود که تماشاچی مرد دچار هیجاناتی شود که درست نیست ایجاد این احساسات. من چون دو فیلم توقیفی داشتم پشت سرم، چریکه تارا و مرگ یزدگرد، نمی خواستم این فیلم هم توقیف شود”.
سرنوشتها مختلفاند. در پی خروجهایی در آستانه و بالافاصله پس از انقلاب، عدهای پس از چند سالی غربت را تاب نیاوردند سکوت و بیکاری و پیدا کردن راه جدیدی برای معاش در ایران را بر زندگی در آن سوی آبها ترجیح دادند. و یا در آن سوی آبها نتوانستند پا بگیرند. پوری بنایی یکی از ایشان بود. کبری سعیدی با نام هنری شهرزاد نیز یکی دیگر از این بازیگران بود که البته باید وی را یکی از نخستین فیلمسازان زن در ایران هم دانست. او در سال 64 به آلمان رفت و هفت سال بعد به ایران بازگشت و در سکوت زندگی کرد.
اما عدهای به دلایل مختلف رفتند و ماندگار شدند. فرزانه تاییدی یکی از این بازیگران بود. او در استخدام وزارت فرهنگ و هنر بود و با صدور حکمی از سوی وزارت ارشاد در سال 1359 رسماً از کار بیکار شد. خود او، بیست و شش سال پس از پیروزی انقلاب بهمن 57 می گوید: “تا امروز که بیش از بیست و شش سال از انقلاب اسلامی میگذرد، این را میدانم که من اولین و تنها کارمند رسمی ادارهی برنامههای تئاتر بودم که بدین گونه از کار برکنار شدم. به هر حال بر اساس قانون رسمی استخدام کشوری من هم میبایست یا بازنشسته میشدم و یا بازخرید. تمام سالهایی که کارمند رسمی وزارتخانه بودم حق بازنشستگی و حق بیمه میپرداختم و میبایست همهی این مزایا در نظر گرفته میشد که نشد! من تا امروز هم نمیدانم که جرمم چه بوده است”.
عدهای نیز به دلایل شخصی و البته با وجود عدم امکان بازیگری در ایران پسا انقلابی، ایران را ترک کردند. پرتو نوری علا، ویدا قهرمانی و سیمین غفاری از جملهی این افراد هستند. اینها تنها چند نام هستند که اگر قرار باشد سیاههی نامها مفصل ذکر شود مثنویای میشود که از حوصلهی این مقال خارج است.
اما از عدهای که ماندند، برخی سرنوشتی دردناک پیدا کردند. برخی ماندند و سکوت کردند. برخی ماندند و با توبه و یا بیتوبه به سینما بازگشتند که سالها حضور ایشان را در سینمای ایران شاهد بودیم. اما مثلاً کتایون امیر ابراهیمی پس از 27 سال توانست به سینما بازگردد. برخی نیز بخت او را نداشتند. شهین خلیلی با نام هنری نیلوفر و نسرین کهزک با نام هنری سپیده از این جملهاند که همچنان در سکوت زندگی میکنند و تنها برخی اوقات، گاه در سوگ همکاران دیروزشان در مراسمی حضور پیدا میکنند. زری خوشکام، همسر زنده یاد علی حاتمی اما توانست با تغییر نام به زهرا حاتمی در برخی آثار سینمایی همسرش یا در ارتباط با همسرش بازی کند. همچنین او در فیلم “سیمای زنی در دوردست” علی مصفا، دامادش، نیز بازی کرد.
کبری سعیدی(شهرزاد)، بازیگر و از نخستین فیلمسازان زن در ایران
اما برخی نیز در تنهایی و انزوا جان دادند. ایرن زازیانس از این جمله بود که سرانجام در 85 سالگی در تهران درگذشت. پروین خیربخش با نام هنری فروزان یکی دیگر از این چهرههاست. او سرانجام در بهمن 1394 در انزوا درگذشت. فروزان جایی در میانهی خاطراتش، از روزهای سختی میگوید که در دههی شصت در ایران داشته و به قول خودش تحمل کرده؛ روزهایی که دیگر برایش هورا نمیکشیدند و در میوه فروشی محل به صورتش آب دهان میانداختند؛ فاصلهی آن هورا و این آب دهان فقط چند ماه بود.
اما خروج بازیگران، بالاخص بازیگران زن از کشور تنها به سیل آمده در ابتدای انقلاب محدود نشد. از آن سالها و بالاخص از آغاز دههی 70 تا همین چند سال پیش مواردی از خروج بازیگران از کشور وجود داشته است. زهرا امیر ابراهیمی، بازیگر جوان ایرانی یکی از آنهاست که قربانی کنجکاوی و خصلتهای بد فرهنگی ما ایرانیان شد. فیلمی از یک رابطهی خصوصی، منتسب به او منتشر شد و همین فیلم در میانهی دههی 80 آنقدر برای او دردسر ساز شد که این بازیگر جوان مجبور شد از ایران خارج شود و در فرانسه سکنی گزیند. امیر ابراهیمی در خارج از کشور هم کمابیش فعال بود. روزهای آخر ماه مارس 2017 در شهرهای مختلف سوئد، آخرین فیلمی که او در آن بازی کرده به نام “مهریه و دموکراسی” به نمایش در آمده است.
اما تنها مسائل اجتماعی موجب خروج بازیگران ایرانی نشده و نمیشود. شبنم طلوعی بازیگر دیگر ایرانی است که به دلیل اعتقادش به آیین بهایی مجبور به ترک ایران شده و از سال 2004 در پاریس زندگی میکند.
مینا لاکانی نیز دیگر بازیگر زن ایرانی است. او که در آمریکا زندگی میکند، در مهرماه 1390 شمسی با حضور بدون حجاب در برنامهی شباهنگ تلویزیون صدای آمریکا اعلام کرد که از کشور خارج شده است. او دلیل خروج خود را شرایط کاری آزار دهنده و حمایت از اعتراضات پس از انتخابات سال 88(یا همان جنبش سبز) عنوان کرد. لاکانی در خارج از کشور نیز به لحاظ هنری فعال است. نمایش کمدی “استریپ تیز” که با حضور او و سید محمد حسینی همراه بود در سال 1392 اجرا شد؛ سید محمد حسینی، مجری و شومن معروف تلویزیون ایران نیز از جملهی از خانه راندهشدگان است.
فخری خوروش، بازیگر نام آشنای سالهای دور و نزدیک نیز از سال 1388 ساکن آمریکا شد و به دلیل بیماری در آنجا ماندگار شد.
اما شاید یکی از موفق ترین بازیگران ایرانی خارج شده از ایران را بتوان در یک خانوادهی هنری جستجو کرد: گلشیفته فراهانی. او فرزند بازیگر و فیلمنامه نویس برجستهی سینما و تئاتر ایران یعنی بهزاد فراهانی است. گلشیفته فراهانی در فیلمهای بسیار قوی و تاثیرگذار سینمای ایران به ایفای نقش اول پرداخت. فیلمهای ماندگاری چون “سنتوری”، “درباره الی” و “میم مثل مادر” که با کارگردانانی از طیفهای مختلف از مهرجویی تا فرهادی و صدرعاملی کار شد. اما بازی در فیلم “مجموعهی دروغها” در کنار سوپر استار سینمای جهان یعنی لئوناردو دیکاپریو برای گلشیفته دردساز شد. گلشیفته در این فیلم تلاش کرد که تمامی محدودیتهای سینمای درون کشور از جمله مسئلهی حجاب را رعایت کند، اما باز تحمل نشد و سال 87 سال دردسر او و ممنوع الخروجیاش بود. گلشیفته از ایران رفت و در فرانسه به یکی از موفقترین بازیگران زن ایرانی در برون مرز تبدیل شد. او در آخرین کارهای خود همبازی جانی دپ در قسمت جدید “دزدان دریایی کارائیب” شده است. گلشیفته فراهانی استعدادی بود که به دلیل برخوردهای امنیتی با هنرمندان از ایران رفت؛ رفتنی که برای او به مثابه بال پروازی شد برای حضور در قلههای سینمای جهان.
اما در سالهای اخیر سینمای ایران باز شاهد موج جدیدی از خروج بازیگران از کشور است. این موج جدید این بار اغلب نه اروپا را به عنوان مقصد خود در نظر گرفته است و نه آمریکا را؛ خروجها به سوی ترکیه و مالزی است و این بار نام یک شبکه به نام “جم” (GEM) مطرح است. بر این اساس از سال 1394 به این سو موج بسیار گستردهای از بازیگران ایرانی به شبکه جم سرازیر شدند و به ساخت فیلمها و سریالهای مختلف ایرانی در این شبکه پرداختند.
در یک گذر سریع نامهای بازیگرانی که از ایران خارج شده و به جم پیوستهاند را به نقل از منابع مختلف خبری میتوان به قرار زیر ذکر کرد:
چکامه چمن ماه از نسل جدید بازیگرانی است که ایران را ترک کردند
اما پیوستن به جم تنها به بازیگران محدود نمیشود؛ در این میان افرادی چون ابوالفضل عطار، مهدی مظلومی، سعید ابراهیمیفر، عباس مرادیان و احمد گرشاسبی نیز از جمله فیلمسازان و کارگردانانی هستند که به جم پیوستهاند.
سیاههی فوق مفصل است و تنها در طول چند سال اخیر روی داده است. بازیگران به جم پیوسته عموماً جواناند. در طول مدت این خروجها و فعالیتها حرفهای بسیاری از سوی مسئولین سینمایی زده شده است. برخی از بازیگران مهاجرت نکرده نیز در این میان به تخطئهی همکاران دیروزشان پرداختند و برخی دیگر نیز موضع همدلانهای گرفتند. به عنوان یک موضع همدلانه و پر از احترام به داریوش ارجمند در ارتباط با رامسین کبریتی میتوان اشاره کرد؛ موضعی که پس از حرف و حدیثها در ارتباط با وضعیت مالی آقای کبریتی در ایران در مصاحبه با پارسینه مطرح شد.
برای این خروجهای اخیر و سیل بازیگران و هنرمندان به سوی شبکهی جم دلایل مختلفی مطرح شده است. از تضییقها و فشارهایی که برای بازیگران زن ایرانی وجود داشته تا عدم امکان بازی در فیلمها و سریالها به دلیل وجود باندهای بازیگری در سینما و تلویزیون ایران. اینکه عدهای در سال تعداد زیادی فیلم و سریال بازی میکنند و عدهای دیگر که معاش خود را از این مسیر میگذرانند، امکان بازی ندارند. شاید بتوان رابعه اسکویی را یکی از این افراد دانست که به همین دلیل راه جم تی وی را در پیش گرفت.
اما از مهمترین موارد محدودیتهایی است که در ایران بالاخص برای دختران جوان بازیگر وجود دارد و البته نسل جوان بازیگر ایران دیگر نسل پیشین نیست. مسئله همان است؛ مسئلهی حجاب اجباری برای زنان. عدم امکان تماس بدنی زن و مرد و در نتیجهی عدم امکان نمایش صحنههایی با بار دراماتیک در فیلمها؛ برادر و خواهر، زن و شوهر، عاشق و معشوقی که تنها باید به هم نگاه کنند، فاصلهی شرعی را در فیلم رعایت کنند و با تمام اینها، باز هم دچار سانسور و توقیف و هزار و یک مصیبت میشوند. و ایضا در همین حوزه نیز به شدت سلیقهای رفتار میشود. در سریال یوسف پیامبر فرج الله سلحشور، کلاه گیسِ زنان، اسلام کسی را بر باد نداد و به سانسور و ممیزی منتهی نشد اما وقتی در همین جشنوارهی اخیر کار به “کاناپه”ی کیانوش عیاری میرسد، تراشیدن سر و کلاه گیس به گناه بدل میشود و فیلم برای بخش جایزهی جشنوارهی فجر انتخاب نمیشود.
پس از حدود چهار دهه از انقلاب بهمن 57 که قرار بود بهار بیاید و آزاد و رها بشویم، هنوز خروجها و مهاجرتهای از سر اجبار ادامه دارد. وقتی در اسفند 95 مرتضی میرباقری، معاون سیما، از بسته شدن جدول پخش تلویزیون تا سال 97 خبر میدهد (یعنی جریانی از پیش همه چیز را چیده است) و بعد از بازگشت برخی از به جم رفتگان خبر میدهد و البته نام هم نمیبرد. وقتی حاکمیت به جای نقد خود که چه کردیم که این سرمایهها از کشور رفتهاند، همچنان از کلماتی چون “فریب خورده”، “اغوا شده” و امثالهم برای بازیگران ترک وطن کرده استفاده میکند. وقتی زنان بازیگر سفر کرده نگرانند که چون در خارج از کشور بدون حجاب بودهاند و بدون حجاب فیلمی بازی کردهاند در داخل کشور مورد مواخذه قرار گیرند. وقتی مردان سفر کرده نیز وقتی بر میگردند، (مثل هرمز سیرتی) ابتدا باید به دادسرای انقلاب بروند و توضیح بدهند و منتظر برخورد با خودشان باشند. وقتی به جای نگاه فرهنگی و هنری نگاهی سراسر امنیتی بر فرهنگ، هنر و سینمای ایران حاکم است، عجیب نیست که با خروج اهل هنر هفتم از کشور روبرو هستیم.
بهروز وثوقی و گلشیفته فراهانی در تئاتر رویای خصوصی
از فردای انقلاب تا امروز نگاه مصالح محور -از مصالح حکومت تا مصالح مذهبی و تا مصالح امنیتی-، بر فرهنگ و هنر کشور حاکم است؛ اما لازمهی خلاقیت و زایش در هنر آزادی تمام عیار است. دست و بال پرندهی خلاقیت و فعالیت هنرمند را که ببندی یا به دنبال جایی برای رهایی میگردد و یا از زایش در تمامیت خود باز میماند. از فردای انقلاب دست و بالها را بستند؛ پرستوهایی رفتند و پرستوهایی ماندند و غمباد گرفتند. کاش روزی بند از دستها و پاهای هنرمندان ایرانی زدوده شود؛ آن روز چه روز خوبی خواهد بود.
شکوفههای اسفند ماه سیب زرد آلو
عرقخوریهای فروردین کوچه باغهای منصوریه و
سال سالی که ملخ نبود
گرسنگی بود
تشنگی نام دیگر آزادی
عدالت
من مست بودم چه کسی تو را به خانه می برد
عمو عباس دلفریب نشسته بر لب جوی
به سلامتی من
به ماهیهای شهید ساک اش فکر میکرد
در بیست و چهار دی ماه هزار و سیصد و پنجاه و هفت
من گریه میکردم
استکان شانزده سالگیام را میزدم به لیوان شهید و شکستهی تو
همهی ما شهید میشویم عمو عباس گفت
مارکسیستها در اظهار عقیده آزادند
ممد نبودی هوالباقی انارها را ببینی
آهوها را نرسیده به چشمه تیر میخورند
سیبها را در سفرهی هفت سین امسالمان گریه میکنند
فردا باز دوباره پاییز میشود
جادهها را میبندند به بهانهی بهمن و برف
تا من به تو نرسم
بعد از هزار و سیصد و شصت سال
هم
پرسشگری دربارهی مجازات اعدام یکی از مهمترین اتفاقاتی است که سالهاست وارد گفتمانهای حقوقی و حتی عمومی در جامعه شده است. یکی از ملاکهای متمدن بودن جامعه، نگاه به همین موضوع است؛ درجهی فاصله داشتن از تمدن بدون شک به این قضیه مرتبط است.
با فشارهای بین المللی تلاش برای زدودن این مجازات دربارهی برخی از جرایم مواد مخدر مدتی است به مجلس شورای اسلامی رسیده است. در این یادداشت، برای تسهیل در توقف مجازات اعدام و تصویب قانونی برای منع برخی از اعدامها، و قرار دادن کسانی که بر طبل تداوم مجازات میکوبند -از جمله مردم- در مقابل جنازهی یکی از اعدام شدگان، تلاش شده تا برای آنها پرسش ضرورت لغو مجازات اعدام پررنگ گردد.
زمانی که در مقابل شما بدن بی جان یک انسان قرار گرفته است، اینجاست که میتوانید خود را مواجه با محک آزمون انسانی قرار داده و از خود بپرسید که این انسان -ولو اینکه کاری انجام داده که شایستهی مجازات بوده است-، میتواند شایستهی مرگ باشد؟ کدام قانون بدون خطا امروز در اختیار بشر است که بتواند بی هیچ تعصب مذهبی، سیاسی و یا سنتی بگوید: “مرگ شایستهی این انسان است”؟ به عنوان کسی که بیش از بیست سال دفاع از افرادی را برعهده داشتهام که مواجه با این مجازات بودهاند، و یا برخی از آنها متاسفانه اعدام شدهاند، در سوگ یکی از آن اعدام شدگان، شما را در مقابل حقیقت اعدام قرار میدهم تا بیشتر به این پرسش بپردازیم و مهمترین سوال را دربارهی غیر عادلانه بودن آن -فارغ از درجهی گناه و یا جرم مرتکب و یا حتی بی گناهی او-، پیش چشم آورید.
چادر زنداننشان بر سر و حالتی نزار و پر اضطراب داشت؛ روی چادر ترازوی عدالت به شکل دوّار تکرار شده بود. او در کنار دو زن و دو مرد دیگر مقابل میز بزرگ و پر جبروت در ردیف نخست صندلیهای دادگاه نشسته است. دو فرزند دختر نوجوان دارد که بیرون در راهرو بودند و زمانیکه مادرشان به دادگاه منتقل میشد قدری با او صحبت کردند. چهرهی بچهها نیز مانند رخسار مادر رمق نداشت. قاضی که روحانی است در میانهی آن میز نشسته و منشی او در سمت راستش. دادگاه انقلاب اسلامی در وقت مقرر به تصدی قاضی — با حضور متهمان و وکلای آنها تشکیل شده است. منشی مینویسد و همزمان نیز میخواند. هر یک از متهمان به سوالات جواب میدهند. او میگوید: “همسر من معتاد است و سالهاست من و دو دخترم را رها کرده و نیست. درس نخواندهام و در سن بالای ۵۰ سالگی نمیتوانم کار انجام دهم و به زحمت شکم بچهها را سیر کردم و با آبرو زندگی کردهام. او ادامه میدهد که همسایهی ما بستهای به من داد که برای او نگهداری کنم و در گوشهای از خانهام قرار داد. برای این موضوع گاهی نیز به ما کمک میکرد. همین یک بار بود که او این بسته را آورد و دوبار هم آمد به آن سر زد. این حرفها را زیر شکنجه در پلیس مواد مخدر نیز گفتم. برای بازپرس نیز توضیح دادم و او حتی دستور آزادی من را صادر کرد؛ اما دادستان، حجت الاسلام — گفت نه، نباید آزاد شود. حالا مدت یک سال است که زندانی هستم و بچههایم حتی نانی برای خوردن ندارند”.
قاضی که به نظر نمیرسید چندان توجهی به دفاعیات او دارد جلسه را ادامه داد. دفاعیات من نیز -که از قبل آماده کرده بودم-، اجازه داد تا قرائت شود؛ همانجا تقاضای آزادی او را کردم، اما دادگاه بی توجه به همهی دفاعیات سوال آخر را پرسید و دو هفته بعد حکم اعدام را صادر کرد. این حکم تایید شد و تقاضای عفو برای او نیز نتیجه نداد. سه بار تقاضای عفو شد، هر بار به فوریت تمام رد شد. به دفتر امور زنان قوهی قضاییه مراجعه کردم، به دفتر ستاد حقوق شهروندی و همچنین کمیسیون قضایی مجلس؛ اما هیچ اثری از مکاتبات احتمالی آنها با قوهی قضاییه و درخواست عفو او در پرونده نبود.
بالاخره در یکی از روزهای نسبتاً سرد پاییز که برگ ریزان به اوج خود رسیده بود و سردی هوا همراه با باد، درختان را برای خواب زمستانی تدارک میدید، در سپیده دمی حجت الاسلام — شخصاً در زندان حاضر شد و توضیح داد که ریاست قوهی قضاییه اجرای این حکم را اجازه فرمودهاند و حکم قطعی را به مامورانی داد که مانند ماشینی آماده برای به طناب کشیدن انسانی بودند. کار خود را بدون درنگ انجام دادند و در یک چشم به هم زدن همهی دنیا تاریک شد. هنوز خورشید طلوع نکرده بود برخی از حاضران در آن جمع، رفتند تا نماز صبح بخوانند و خدا را شکر کنند که زندهاند و مجبور نیستند مواد مخدر جابجا کنند و یا بفروشند.
آن شب او نخوابیده بود و تا صبح نماز خوانده بود و او نیز شکرگزار خدا بود و کمی هم امیدوار تا شاید مسئولی در زمان نماز بیدار شود و بلکه اجرای حکم را متوقف نماید. این امید به یاس رفت و نماز او پایان یافت و قبل از قضا شدن نماز، بر دار شد.
او مانند همهی مردگان، ثبت در دفتر مردگان شد و مانند همهی آنها در قبرستان با گوری ساده دستش از دخالت در جرایم مواد مخدر کوتاه شد. اما از آمار معتادان و یا تعداد کسانیکه درگیر این جرایم بودند، کاسته که نه، البته به حکایت آمارها افزوده شد.
مراسم ختم او نیز مانند همهی مردگان بر پا شد؛ در مراسم او شرکت کردم تا شاید چیزی پیدا کنم. او خوشبخت بود چون اعدام شدهای بود که قبر داشت و مراسم یادبود برایش بر پا بود. روضه خوانان و قرآن خوانان برای او مرثیه و دعای مغفرت خوانند و حاضرین که همه، مردم محل زندگی او بودند برایش آمین گفتند و طلب مغفرت تکرار کردند. حجت الاسلامی نیز بعد از قرآن خوانها و دعاها در مجلس حاضر شد و در مقابل دستمزدی که یکی از بستگان داده بود برای حاضرین سخن از مرگ گفت و آیه و حدیث نقل کرد؛ از خدا خواست تا از سر تقصیرات او بگذرد و دعاهایی را تکرار کرد. مجلس تمام شد و خانوادهی او سیاه پوشان از مردم تشکر کردند و سوگ از دست دادن وی را به خانه بردند؛ تا تنها با آن زندگی کنند.
این مراسم در اغلب شهرها گاهی بر پا میشود. در مجلس ختم او کسی نمیتوانست بپرسد که او میتوانست زنده باشد اگر مجازات اعدامی نبود؟
پرسش اساسی این است که حتی در جنایاتی که ممکن است افرادی مرتکب شوند، سهم جامعه از جنایت کار شدن شهروندان محاسبه نمیشود و کسی برای این سهم مجازات نمیشود و نخواهد شد. از این رو جامعه تا زمانیکه مجازات اعدام را طلب میکند خود سوگوار خود است.
“رینگ خونین” نام مستعار سالنی در زندان رجایی شهر کرج است که زندانیان مخالف و خارج از حلقهی مافیای “محمد مردانی”، رئیس این زندان، به این قتلگاه تبعید میشوند. در این سالن پس از درگیریهای خونین، فقط در صورت قتل یا نقص عضو، زندانیان به سردخانه و بهداری منتقل میشوند.
سالن ۹ در اندرزگاه ۳ زندان رجایی شهر کرج از پنج سال پیش که محمد مردانی ریاست این زندان را برعهده گرفت، کم کم به “رینگ خونین” این زندان شهرت یافت.
زندانیان عادی زندان رجایی شهر با تاکید بر “در شیشه کردن خونشان” توسط رئیس زندان، در توضیح این موضوع به خط صلح میگویند: “سالن ۹ در اندرزگاه ۳ دقیقاً به دستور مستقیم آقای مردانی به این شکل درآمده. به گفتهی آقای احمدی، رئیس این اندرزگاه، تا قتل انجام نشود و یا زندانی نقص عضو پیدا نکند، به بهداری منتقل نمیشود. دعواهای این سالن فقط قتل دارد. رئیس زندان از هر زندانی که خوشش نیاید و یا مخالف و بیرون از باند مافیای او باشد، به این سالن میفرستد. هدف او نیز کاملاً از این اقدام مشخص است؛ برای تیزی خوردن.”
بر اساس تحقیقات میدانی، ظرف پنج سال گذشته، در نزاعهای خونین این سالن عدهای زندانی در تاریخهای مختلف به قتل رسیدهاند. “بهنام عباسی” و “ابولفضل آقا محمدپور”، هویت دو تن از این زندانیان به قتل رسیده است.
مجتبی آسایشی که در خواب اوردوز کرده بود
البته بایستی اشاره کرد که قتل زندانیان در زندان رجایی شهر مسبوق به سابقه بوده است. یکی از زندانیان عادی محبوس در زندان رجایی شهر کرج در این خصوص به خط صلح میگوید: “اسامی که زیاد است و خیلیها را توی این سالها کشتند، اما دو مورد آن را به خوبی به یاد دارم. بندهلوها، سه برادر بودند؛ سیامک، سیاوش و هادی. سال 83 یا 84 بود که “سیامک” تیزی کوچکی خورد و با اینکه میگفت اصلاً به دوا و درمان نیازی ندارم اما او را زورکی به بهداری بردند و بعد هم خبر مرگش را آوردند. ما اصلاً باورمان نمیشد. یکی دیگر هم، مربوط به یکی-دو سال بعد و زمانی بود که در سالن 5 اندرزگاه ۲ بودیم. “مجتبی آسایشی” گنده لات خرم آباد بود. لقب مجتبی شیر خاورمیانه بود و خیلی معروف بود، هیکل درشتی داشت و همه از او میترسیدند. جرمش هم مواد و این چیزها نبود و فقط یک اسلحه از او گرفته بودند. حکم آزادیاش آمد اما یک روز قبل از آزادی به او متادون و چند قرص خوراندند؛ شب خوابید و صبح دیگر بیدار نشد…”
در سال 93 نیز، هرانا از پیدا شدن جسد “بهرام تصویری خیابانی”، زندانی محکوم به اعدام، در سلولهای انفرادی بند ۵ زندان رجایی شهر کرج خبر داد. بهرام تصویری دستکم از سال ۸۸ جزو زندانیانی بود که به دلیل اعتراض و همینطور شکایت از کادر اجرایی زندان -به خصوص در بحث تجاوز و شکنجه-، همواره در معرض تنش و برخورد با زندانبانان زندان رجایی شهر قرار داشت و مدت زیادی از ایام حبس خود در زندان را به دلیل اعمال رفتارهای سلیقهای زندانبانان این زندان به ناچار در سلولهای انفرادی سپری کرده بود.
بهرام تصویری خیابانی که جسد او در سلولهای انفرادی بند ۵ زندان رجایی شهر کرج پیدا شد
همبندیان او شهادت داده بودند که آقای تصویری که به اتهام قتل به اعدام محکوم شده بود، از شاکی خودش رضایت گرفته بود ولی مسئولان زندان دعوایی ساختگی به وجود آوردند که منجر به قتل یک نفر دیگر توسط این زندانی شد تا برای وی پروندهی جدیدی باز شود.
بهنام ابراهیم زاده فعال کارگری زندانی در زندان رجایی شهر کرج در آبانماه در نامهای به خانم اسما جهانگیر، گزارشگر ویژهی حقوق بشر سازمان ملل، آقای زید رعد الحسین، کمیسر عالی حقوق بشر و خانم موگرینی، رئیس شورای سیاستگذاری خارجی اتحادیهی اروپا، اسامی زندانیان به قتل رسیده در درگیریهای خونین زندان رجایی شهر کرج را و زندانیانی که در این بین نقص عضو شدهاند، به شرح زیر بیان کرده است:
لیست اسامی تعدادی از زندانیانی که در درگیریهای داخلی زندان کشته شدهاند:
1- بابک غیاثی، در درگیری بند 3 به قتل رسیده
2- مالک مالکی(معروف به حاج مالک)، در درگیری به قتل رسیده
3- صابر شربتی، در بند ده در درگیری به قتل رسیده
4- وحید غلامی، در بند 3 سالن ۷ در درگیری به قتل رسیده
5- مهدی عظیمی، در بند 5 قدیم به قتل رسیده
6- مجتبی آسایشی، در بند 2 سالن 5 اوردوز کرده
7- اصغر کرمی، در بند 1 به قتل رسیده
8- منصور پورولیدر، بند 2 به قتل رسیده
9- ناصر بناپور، در درگیری بند ۶ سالن شانزده به قتل رسیده
10- حاج نائب، در درگیری بند ۶ سالن هجده به قتل رسیده
11- حسین انجانی، در درگیری بند ۶ سالن شانزده در سال ۹۱ به قتل رسیده
لیست اسامی زندانیانی که در زندان دچار نقض عضو شدند:
1- جواد زارع، نابینایی چشم در بند 3 سالن ۷
2- وحید عباس پور، کوری چشم
3- مهدی منافی، قطع هر دو دست
4- رضا جلال، قطع هر دو دست
دراینباره به سراغ دو تن از زندانیان سابق در این زندان رفتیم تا به جزئیات بیشتری از وقایع اشاره کنند.
غلامرضا غلامحسینی فعال کارگری و زندانی سابق در این زندان در توصیف باند مافیای زندان میگوید: “من در این زندان در دو بند دارالقرآن (بند 2) و بند 4 که بودم؛ در هر سالنی افراد خاص یکه بزنی وجود داشت. این افراد قلدر -که شناخته شده نیز بودند-، قطعاً با مسئولین زندان هماهنگ بودند و برای ترساندن زندانیان به کار گرفته میشدند… بگذارید خاطرهای برایتان بگویم: سال ۸۷ که در انفرادیهای بند ۲۴۰ زندان اوین بودم، یکی از زندانبانان که آدم خوبی مینمود، میگفت کلیهی مسئولین زندان با زندانیان زد و بند و رابطه دارند. این شخص میگفت یک بار برای یک زندانی پیغامی را خانوادهاش رساندم و خانوادهاش خواستند به من پول بدهند. گفتم من این پیغام را از روی انسانیت آوردهام و نه برای پول، اما خانوادهی او اصرار داشتند که مبلغی را به من بدهند؛ چرا که هربار کارکنان زندان برای آنها پیغام آوردهاند، مبلغی از پیش تعیین شده بود. آنجا بود که فهمیدم بین زندانیان و مسئولین زندان، مافیایی سازمان یافته و غیر رسمی وجود دارد. در واقع هرچقدر این سطح مسئولیت بالاتر میرود این رابطه عمقیتر شده و با زندانیان خاص -مثلاً با سطح درآمد بالاتر-، شکل میگیرد”.
غلامرضا غلام حسینی
وی در مورد درگیریهای خونین میافزاید: “در مورد درگیریهای خونین، معمولاً افراد ضعیفتر قربانی میشوند. این درگیریها بیشتر بین جناح زندانبانان و زندانیان شرور است که این مجموعه ناهنجاری نیز دستپرودهی خود مسئولین و در واقع بخشی از سیاستهای دولت است که با به وجود آوردن چنین مسائلی مردم را با هم درگیر کنند. باند مافیا در هر کشوری با نوع خاص خودش وجود دارد، در کشور ما نیز وجود دارد. مثلاً برای ترس از ضرب و شتم مجبور به همکاری هستند، یا در بخشی دیگر مسئولین مایلاند این زندانیان را تحت امر خود نگه دارند تا بتوانند به خواستههایشان برسند. این مسئولین در واقع قسمتی از مقامات کل کشور هستند که همواره با استفاده از اراذل و اوباش به خواستههای خود رسیدهاند. همانطور که شاهد بودیم، سپاه پاسداران برای سرکوبهای خیابانی، از افراد لااوبالی محلها استفاده میکند؛ این موضوع را سردار قاسمی در صحبتهایش هم گفته بود. این مسئله مجموعهای درهم تنیده و گسترده است که بخشی از آن در زندان اتفاق میافتد و بایستی برای پرداختن به آن، به تمامی بخشها اشاره کرد”.
آقای غلامحسینی این چنین ادامه میدهد: “البته زندانیان عادی هرچقدر هم که با هم روابط ناعادلانه داشتند، در مورد زندانیان سیاسی احترام قائل بودند. اگر هم در مواردی این زندانیان به سیاسیها تعرضی در حقوقشان به وجود میآورند، با دستور مقامات زندان بوده است. ولی اگر بخواهم بین خود زندانیان عادی مثال بزنم، در بند نوجوانان، ۹۰ زندانی به یک زندانی تجاوز کرده بودند. این تجاوز به نظر من فاجعهای شنیعتر از قتل بود. به طور حتم چنین جنایاتی بدون داشتن چراغ سبز از زندانبانان امکان اتفاق افتادن ندارد. وقتی در بازجویی مرا تهدید میکردند که پسر نوجوانت را به زندان و بند جوانان میآوریم تا مورد تعرض قرار گیرد، باید این موضوعات را هماهنگ شده دانست که سیستم حاکمیتی نیز از آن باخبر است”.
بهروز جاوید تهرانی، فعال حقوق بشر و زندانی سابق زندان رجایی شهر کرج نیز دراینباره میگوید: “زندان رجایی شهر به دلیل اینکه زندانیانش تبعیدی بوده و همگی محکومیتهای سنگین دارند، دارای باندهای مافیایی خیلی قوی است. سه باند معروف به نامهای “باند بچههای تهران”، “باند بچههای کرج” و “باند کردها-لرها” وجود دارد که به این اسامی شناخته میشوند و نه آنکه الزاماً به قومیت خاصی تعلق داشته باشند. در واقع اینها صرفاً عناوینی است برای اکیپی که تشکیل میدهند و مثلاً در باند بچههای تهران، الزاماً همه نباید بچهی تهران باشند”.
بهروز جاوید تهرانی
وی در مورد مشاهدات خودش به خط صلح میگوید: “من در دو مورد شاهد اتفاقاتی بودم که نیازمند تحقیقات بود اما هیچگاه صورت نگرفت. یک مورد مربوط به زندانی بود با نام “بندلی” و مورد دوم یک زندانی به نام “عباس”. این دو زندانی در مسیری رفتند که نظم باندها را به هم ریخته بودند و مطیع اداره -یعنی کارکنان زندان-، نبوده و در مقابل زندانبانان ایستادگی و گردنکشی میکردند؛ البته این دو نفر بیش از حد هم قلدر بودند. به یاد دارم که بندلی در یک درگیری بینیاش به وسیلهی چاقو زخمی شد که به چند بخیه نیاز داشت. پس از اینکه این زندانی برای درمان به بهداری مراجعه کرد، خبر آوردند که در آنجا فوت کرده است. مورد بعدی یعنی، عباس را هم به زندان قزلحصار فرستادند و در آنجا کشته شد”.
آقای جاوید تهرانی میافزاید: “در زمانی که من در زندان رجایی شهر بودم، شخصی با نام “خادم” بود که در ابتدا مسئول حفاظت زندان بود. این شخص به دلیل ارتباط با یکی از زنان زندانبان خلع شد ولی دوباره بازگشت و این بار به عنوان مدیر اجرایی منصوب شد. این شخص در پر و بال دادن به باندهای مافیایی خیلی فعال بود و به طور سیستماتیک از این روند استفاده میکرد. خادم مداح بود، باشگاه بدنسازی داشت و به قول معروف از گنده لاتها و از همین تیپ آدمها بود”.
وی ادامه میدهد: “نمیتوانم با قطعیت بگویم مسئولین در قاچاق مواد مخدر به داخل زندان دست دارند ولی مشخص است که چه کسانی قدرت دارند؛ مثلاً اینکه زندانیان صاحب مافیا را جابهجا کنند تا این ساختار بهم بخورد، برایشان کاری نداشت اما این کار را نمیکردند. در واقع اگر سیستم زندانیانی را نیز انتقال میداد، به قصد تعادل بود و نه برهم زدن آن ساختار.
اهداف وجود این باندها نیز مشخص است. این باندها کارخانهی پول سازی هستند. به عنوان نمونه، گوشی موبایل ۱۰ میلیون تومان خرید و فروش میشد و یا یک گرم مواد مخدر مثلاً اگر بیرون از زندان ۱۰ هزار تومان است، در آنجا یک میلیون تومان خرید و فروش میشود. ارزش افزودهی عجیبی روی اجناس میآید که به قول معروف مسئولین نیز از آن سود کلانی به جیب میزنند”.
***
بایستی اشاره کرد، بنا بر اسنادی که خبرگزاری هرانا منتشر کرده بود، محمد مردانی رئیس این زندان در مکاتبات اداری مربوط به وضعیت پروندهی تنی از زندانیان محکوم به اعدام تحت عنوان “اراذل و اوباش”، درخواست تسریع در اجرای اعدام آنان را کرده بود.
چندی پیش نیز در گزارش “حکمرانی مافیا در زندان رجایی شهر و دشواری مضاعف زندانیان” اعمال محدودیتهای مختلف در خرید مواد غذایی و رفاهی در محیطی چون زندان بدنام رجایی شهر درحالی اعلام شد که انواع مواد مخدر و حتی سلاح سرد در زندان به راحتی خرید و فروش میشود؛ ناظران زیادی معتقدند این قبیل محدودیتها صرفاً به ایجاد بازار سیاه و توسعه باندهای مافیایی درون زندان منجر میشود.