تاملی بر امضای تفاهم نامه ی آموزش های زیست محیطی در مدارس/ شیرزاد عبداللهی

اخرین به روز رسانی:

مهٔ ۲۲, ۲۰۲۶

تاملی بر امضای تفاهم نامه ی آموزش های زیست محیطی در مدارس/ شیرزاد عبداللهی

1“روزی با یک تکه کلوخ، محکم به پیشانی یک خر حمله ‌ور شدم و پس از اصابت آن کلوخ، خون از وسط پیشانی خر سرازیر گشت… در حالی که ترسیده بودم و بیم آن داشتم که هر لحظه، آن خرِ آسیب ‌دیده به سمت من یورش برده و مرا  مهمان یک جفت لگد کند، با کمال شگفتی دیدم که خر فقط اندکی به من نزدیک ‌تر شد و چشم در چشمم دوخت. شاید می‌ خواست از من بپرسد تو کیستی؟ تو آدمی و من خر؟!….” این اعتراف صادقانه ی یکی از مولفان کتاب های درسی آموزش و پرورش در نشست هم‌اندیشی تبیین  مبانی سواد و اخلاق محیط زیستی در نظام آموزش رسمی کشور است که در ۲۵ دی ۱۳۹۲ با حضور مولفان کتاب های درسی مدارس و به میزبانی سازمان حفاظت از محیط زیست برگزار شد.

یکی از تفریحات بچه های لایه های فقیر جامعه در دهه های  40 و 50 شمسی در غیاب سرگرمی های سالم، سنگ زدن به سگ های بی صاحب و آزار حیوانات بود. سگ ها از درد زوزه می کشیدند و بچه ها لذت می بردند.  بزرگترها می گفتند که  سگ هفت جان دارد و آزار سگ ها راهی برای آزمون سخت جانی آن ها بود. در قصه های عامیانه، حیوانات وحشی مانند ببر و پلنگ و گرگ و خرس و غیره دشمن آدم ها معرفی می شدند. مهیج ترین مضمون محفل های خانوادگی و شب نشینی ها، مقابله ی انسان با حیوانات وحشی بود. کودکان آرزوی طبیعتی بدون حیات وحش را در ذهن خود می پروراندند و تصور می کردند که دنیای بدون حیوانات وحشی دنیای امن تری است.

داستان های خودپسندانه  و آمیخته به دروغ شکارچی ها، شیرین و پر هیجان،  نفس ها را بند می آورد. برای بچه ها، مهم لحظه ای بود که شکارچی، حیوان وحشی را با شلیک گلوله از پا در می آورد. در آخر قصه های مادر بزرگ هم، گرگ بدجنس، روباه مکار و پلنگ تیزدندان و خرس وحشی به سزای اعمال خود می رسیدند و ترحم بر آن ها روا نبود. یک ترانه ی لری محبوب آن سال ها می گفت و گویی با تفنگ است که  می گفت: “تفنگ! حیف است که آهو بزنی، آهو قشنگه/ تفنگ! جای گلوله تو سینه ی پلنگ است…” تصور این بود حیوانات مهاجم همه جا در کمین انسان ها هستند. در واقع درک درستی از رفتار حیوانات وجود نداشت.  کودکان هم در چنین فضایی رشد می کردند و باورهایشان شکل می گرفت.

تنها در برخی آثار ادبی کلاسیک ایران مانند کلیله و دمنه و مرزبان نامه، نکات اخلاقی و تربیتی از زبان حیوانات بیان شده است. داستان هایی که در آن شیر سلطان جنگل است  و روابط بین حیوانات بر اساس الگوی سلسله مراتبی تنظیم شده است و ادبیات جدید کودکان که پدیده ای مدرن و مبتنی بر روانشناسی کودک  است هم، تصویری به کلی متفاوت از حیوانات را نمایش می دهد. در شرایط کمبود سرگرمی و تفریح دهه ی شصت، کارتون های خارجی برنامه ی کودک، بچه ها و حتی بزرگترها را پای تلویزیون میخکوب می کرد و بچه ها با چهره ی دوست داشتنی حیواناتی مانند خرس و شیر و پلنگ و سگ آبی و غیره آشنا می شدند.

آموزه های نوین ادبیات کودکان، در همه ی فضاهای زندگی از جمله در مدرسه و خانواده  بازتاب مناسب  ندارد؛ در حالی که نگاه کودکان به حیوانات و طبیعت نسبت به نسل های قبلی تلطیف شده است، ذهنیت معلمان و برنامه های رسمی آموزش و پرورش هنوز بر مدار سابق  می گردد. به عنوان نمونه در سال 76 شمسی مدیر یکی از مدارس منطقه ی 2 تهران یک همستر را که دانش آموز دختری با خود به مدرسه آورده بود، در مقابل چشم دانش آموزان آتش زد. این کار  سرو صدای زیادی در مطبوعات نوپای آن زمان راه انداخت.

هر چند جذاب ترین بخش محیط زیست برای کودکان حیات وحش است اما آموزه های محیط زیستی محدود به حمایت از حق زیستن برای حیوانات نمی شود. مسائلی مانند دفع زباله، دفع فاضلاب، آلودگی هوا، آلودگی آب و خاک، فرسایش خاک، نابودی جنگل ها، پیشروی بیابان ها،  شکاف لایه ی اوزون، گرم شدن کره ی زمین بر اثر افزایش آلودگی هوا، ذوب شدن یخ های قطبی، احتمال بالا آمدن آب دریاها و فرورفتن برخی مناطق مسکونی به زیر آب، باید در قالب داستان های جذاب  و با زبان ساده وارد ادبیات کودکان شوند. ورود مباحث زیست محیطی به کتاب های درسی در قالب یک سری باید و نبایدهای خشک، شاید بدترین راه برای ترویج مفاهیم زیست محیطی است که معلم ها می گویند اگر می خواهی بحثی را از چشم دانش آموزان بیاندازی آن را وارد کتاب درسی کنید!

از دیگر سو، تعطیلی مدارس بر اثر آلودگی هوا در تهران و شهرهای بزرگ، هر چند اقدامی پیشگیرانه و منطبق بر پروتکل های بهداشتی است اما از جنبه ی آموزش های زیست محیطی تاثیر منفی دارد. در واقع هرچه آلودگی هوا بیش تر و طولانی تر باشد، شور و شعف دانش آموزان به خاطر استفاده از تعطیلی بیش تر می شود. در روزهایی که میزان آلاینده ها افزایش می یابد، علاقه ی دانش آموزان و معلمان به خواندن زیر نویس شبکه ی خبر بیش تر می شود و وقتی خبر تعطیلی به دلیل آلودگی هوا را می شنوند، از شدت خوشحالی فریاد می کشند.

مطابق ماده ی 189 برنامه ی پنجم توسعه، کلیه ی دستگاه های ذیربط، از جمله آموزش و پرورش و  رسانه‌های دولتی و صدا و سیما،  ملزم به اجرای برنامه ‌های آموزشی بدون دریافت وجه در راستای ارتقای آگاهی ‌های عمومی و دستیابی به توسعه ی پایدار ، به ‌منظور حفظ محیط زیست شده اند. تفاهم نامه ی  جدید همکاری میان سازمان حفاظت محیط زیست و وزارت آموزش و پرورش اقدامی در جهت اجرای این ماده ی قانونی است. این تفاهم نامه روز 18 اسفند ماه، توسط علی اصغر فانی وزیر آموزش و پرورش و معصومه ابتکار رئیس سازمان حفاظت از محیط زیست با هدف “ایجاد فرهنگ زیست محیطی در مدارس” امضا شد.  بر اساس این تفاهم نامه قرار است فرهنگ، اخلاق و سواد محیط زیستی در بین جامعه ی دانش آموزی ترویج شود و سطح مشارکت اجتماعی جامعه ی دانش آموزی کشور در انجام طرح های محیط زیستی افزایش یابد.

ایجاد پست کارشناس مسئول و کارشناس محیط زیست در دفتر سلامت وزارت آموزش، ارتقای کیفیت و کمیت مطالب آموزشی محیط زیست در کتاب های درسی، تنظیم و اجرای برنامه های آموزشی محیط زیستی معلمان، ظرفیت سازی برای رشد کمی و توسعه ی کیفی تشکل های دانش آموزی در زمینه ی محیط زیست، ارزیابی و سنجش اثر بخشی برنامه های آموزشی-فرهنگی اجرا شده در زمینه ی محیط زیست، بهره گیری از پتانسیل نیروی انسانی وزارت آموزش و پرورش برای ارائه ی آموزش محیط زیستی و ترویج فرهنگ محیط زیست و توسعه ی پایدار، برخی از تعهدات وزارت آموزش و پرورش در این تفاهم نامه است. تهیه و ارائه ی محتوای آموزشی توسط سازمان محیط زیست به منظور درج در نشریات وزارت آموزش و پرورش از دیگر مفاد  این تفاهم نامه است .

از امضای این گونه تفاهم نامه ها باید استقبال کرد، اما در عین حال باید هشدار داد که این گونه اسناد در گوشه ای بایگانی نشوند. در سایت سازمان محیط زیست هنوز تصویری از تفاهم نامه ی سال 88 وزارت آموزش و پرورش و سازمان محیط زیست با امضای عالی ترین مقام وقت دو دستگاه  به چشم می خورد؛  مضمون تفاهم نامه ی دی ماه  88 و اسفند ماه 92 نیز، بسیار به هم شبیه است. پرسش این است که تفاهم نامه بین سازمان حفاظت از محیط زیست و وزارت آموزش و پرورش در سال 88 ، چرا اجرایی نشد و اگر اجرا شد دستاوردهای آن چه بود و چرا در تفاهم نامه ی جدید به آن دستاوردها اشاره نشده است؟  به چه دلیل باید انتظار داشته باشیم که تفاهم نامه ی جدید به نتایج بهتری بیانجامد؟ متاسفانه تفاهم نامه های بین بخشی، اکثراً بدون متولی بر زمین می مانند و  اجرا نمی شوند.

واقعیت این است که در مدارس ما سیستم فکری اغلب معلمان و برنامه ریزان مسائل آموزشی هم چنان بر مدار آموزش ‌های حافظه ‌محور و ذهنی است. دانش آموز باید مطالبی را به حافظه بسپارد و در فرآیندی به نام امتحان کتبی به سوال های تئوریک، پاسخ هایی مطابق محتوای کتاب ها بدهد و معیار پیشرفت، نمره  است.  در چنین فرآیندی آموزش مهارت های زندگی، از حد بحثی تشریفاتی و لوکس فراتر نمی رود. اصولاً حجم بالای کتاب های درسی فرصتی برای پرداختن معلم و دانش آموز به مباحث غیر متعارف باقی نمی گذارد. آموزش های زیست محیطی اگر وارد کتاب های درسی شوند  مانند دروس دیگر تبدیل به مشتی معلومات منتزع از زندگی می شوند و اگر وارد کتاب درسی نشوند، فرصتی برای پرداختن به آن ها در مدارس پیش نمی آید و مانند درس های بی نمره از سوی دانش آموزان و معلمان جدی گرفته نمی شوند.

می توان در مدرسه از کارهای غیر تکلیفی کوچک و ساده شروع کرد؛ مثلاً به کودکان یاد بدهیم که کاغذپاره ها و مواد دور ریختنی را به جای پرت کردن در حیاط مدرسه و کلاس در سطل آشغال بیاندازند. بخشی از نظافت مدرسه را به گروه های داوطلب دانش آموزان بسپاریم. در حیاط هر مدرسه حداقل یک درخت بکاریم. در هر کلاس چند گلدان بگذاریم. مربیان پرورشی اردوهای طبیعت گردی برگزار کنند و عملاً به بچه ها آموزش بدهند که آب و خاک را آلوده نکنند و  بوته ها را آتش نزنند و شاخه ی درختان را نشکنند و زباله ها را هنگام بازگشت جمع آوری کنند. برنامه ی کوهنوردی برگزار کنند تا روحیه ی دوستی با طبیعت، در بچه ها تقویت شود. این کارها کوچک اما موثر است. البته شرط موفقیت این برنامه ها این است که  معلمان و مدیران و مربیان، آموزش کافی ببینند و واقعاً به حفاظت از محیط زیست علاقه مند باشند. یکی از نقاط قوت این تفاهم نامه هم پیش بینی آموزش زیست محیطی تعدادی از معلمان است.

جدال 11 محیط بان زندانی با کابوس مرگ

Asad-Taghi-Zadeمحیط بانان و جنگل بانان، افرادی هستند که در خط مقدم دفاع از محیط زیست قرار دارند. محیط بانان تحت استخدام(یا نیروی قراردادی) سازمان حفاظت محیط زیست، به حفاظت و کنترل از عرصه ‌های طبیعی و حیات وحش کشور می پردازند و جنگل بانان نیز از نیروهای تحت اختیار سازمان جنگل‌ها، مراتع و آبخیزداری ایران به شمار می روند. محیط بانان سازمان حفاظت محیط زیست از نظر قوانین استخدامی، کارمند دولتی محسوب می‌ شوند اما با توجه به شرایط کاری شان، وضعیتی شبیه نیروهای انتظامی یا شبه نظامی دارند.

کمتر از سه هزار محیط بان(آخرین رقم رسمی 2 هزار و 700 تن بوده) مسئول حفاظت از محیط زیست کل ایران اند و این در حالیست که طبق استاندارد جهانی باید از هر 2 هزار هکتار عرصه ی خشکی و هر یک هزار هکتار عرصه ی تالابی، یک محیط بان حفاظت کند که با توجه به چنین استانداردی، جغرافیای ایران نیاز به 11 هزار محیط بان دارد.

این افراد دارای جایگاهی فرودست در هرم اداری سازمان های متبوع خود هستند و بسیاری از ایشان صرفاً به علت علاقه ای که به جنگل ها و حیات وحش دارند، این شغل را انتخاب کرده اند و به دور از خانه و خانواده ی خود و با امکانات و تجهیزات بسیار ناچیز زندگی و کار می کنند.

محیط بانان به علت زندگی در زیستگاه حیوانات، با رفتار آنان آشنایی کافی دارند؛ به همین خاطر بیش ترین خطرات جانی که ایشان را تهدید می کند، نه از سوی حیوانات که از سوی انسان ها باید دانست. به گفته ی شهرام امیری شریفی، رئیس انجمن دیده ‌بان حقوق حیوانات، از ابتدای تاسیس سازمان حفاظت محیط زیست و طبق آمار 116 محیط ‌بان توسط شکارچی ‌ها یا توسط کسانی که تفنگ شکار دارند، کشته شده اند.

تعداد افرادی که در این درگیری ها دچار نقص عضو یا معلولیت شده اند نیز حدود چهار برابر این رقم تخمین زده می ‌شود.

معصومه ابتکار، رئیس سازمان حفاظت محیط زیست، این رقم را اندکی پایین تر اعلام می کند و می‌گوید: “در سه دهه ی گذشته 113 محیط بان توسط مهاجمان به منابع طبیعی کشور کشته شده‌ اند و در هشت سال گذشته، 7 محیط بان هم به دلیل شلیک به شکارچیان در زندان به سر می‌برند.”

تعداد محیط بانان زندانی نیز، با آن چه خانم ابتکار می گوید، مغایرت دارد. حمیدرضا خیلدار، فرمانده ی یگان حفاظت محیط زیست شهریور ماه 92، در گفتگو با مهر اعلام کرد 11 محیط بان زندانی هستند. و این در حالیست که  یکی از محیط بانان محکوم به اعدام پارک ملی بمو به نام “علی جامیشی”، تیرماه 92 با رضایت خانواده ی متوفی از مرگ نجات پیدا کرده است.

به غیر از “اسعد تقی زاده” و “غلام حسین خالدی”، دو تن از محیط بانان منطقه ی حفاظت شده ی دنا که در درگیری با شکارچیان غیرمجاز و با شلیک به ایشان متهم به ارتکاب قتل شده و حکم قصاص ایشان نیز تایید شده است، تقریباً اسامی و مشخصات سایر محیط بانان زندانی در رسانه ها موجود نیست و مشخص نیست که چه سرنوشتی در انتظار آنان خواهد بود.

غلام حسین خالدی، محیط ‌بان محکوم به اعدام، در نامه ‌ای از زندان مرکزی شهر یاسوج به معصومه ابتکار، از او خواسته کاری کند که جوانی ‌اش در زندان یا پای چوبه ی دار تباه نشود. او در این نامه ی سرگشاده برای ابتکار و همکارانش از پشت میله‌ های زندان مرکزی یاسوج، موفقیت وی و نجات محیط زیست ایران را آرزو کرده است.

محیط بانان در حالی به دلیل عدم وجود قوانین حمایتی، از سوی دستگاه قضایی و معمولاً به “علم قاضی” به اعدام محکوم می شوند که بر اساس ماده ی 32 آئین نامه اجرایی قانون حفاظت و بهسازی محیط زیست،”افراد گارد محیط زیست‌ به‌ سلاح‌ مناسبی‌ که‌ نوع‌ آن‌ با موافقت‌ وزارت‌ دفاع‌ تعیین‌ می شود، مجهز می گردند.” در ماده‌ ی 33 همین آیین نامه نیز آمده است: “سازمان‌ مکلف‌ است‌ دوره‌ های‌ آموزشی‌ لازم‌ برای‌ مامورینی‌ که‌ باید در گارد محیط‌ زیست‌ انجام‌ وظیفه‌ نمایند، دایر کند.”

با این همه، قضات پرونده های مذکور می گویند: “محیط بانان ضابط دادگستری نیستند و چون ضابط نیستند نمی توانند از اسلحه استفاده کنند.”

تناقض موجود در قانون در زمینه ی مسلح بودن محیط بانان و چرایی صدور احکامی از این دست- جدا از ضد انسانی بودن صدور و اجرای حکم اعدام- مسئله ای مبهم و سوال برانگیز است.

در چنین شرایطی بسیاری از فعالان محیط زیست، در صورت عدم مصونیت محیط بانان در قبال برخورد با متخلفان، مخالف مسلح بودن محیط بانان هستند.

برای اطلاعات بیش تر به وبلاگ های محیط بان و زیست بوم مراجعه کنید.

لزوم فرهنگ سازی برای نجات محیط زیست/ رضا نجفی

2000
جنگل بکر و زیبای عباس آباد غرقِ در زباله ها

در این روزها بسیار سخن از محیط زیست و حفظ آن رانده می شود که این خود می تواند نشان از بحرانی بودن این مقوله در کشورمان داشته باشد. اما پیش از ورود به بحث درستی یا نادرستی چنین بحرانی، ناگزیر باید تعاریف خودمان را روشن سازیم و تفاوت این پدیده را با مقوله ی طبیعت یادآور شویم. تفاوت محیط زیست با طبیعت در این است که تعریف طبیعت شامل مجموعه عوامل طبیعی، زیستی و غیر زیستی می ‌شود که منحصراً در نظر گرفته می‌شوند؛ در حالی که عبارت محیط زیست با توجه به برهم ‌کنش ‌های میان انسان و طبیعت و از دیدگاه آدمی توصیف شده‌ است. به این ترتیب در بحث محیط زیست ما بیش تر با تاثیر رفتار انسان بر طبیعت روبه رو هستیم.

پس از این تعریف کوتاه، ببینیم ظرفیت ها و موقعیت ذاتی طبیعت  کشورمان در چه جایگاهی قرار دارد و سپس بررسی کنیم از این امکانات و ظرفیت های طبیعت کشورمان چگونه بهره برده ایم و در واقع شیوه ی برخورد ما با طبیعت پیرامونمان چگونه بوده است؟

شاید برای بسیاری از ایرانیان که شاهد بحران های جدی محیط زیستی در کشورمان هستند، باور پذیر نباشد که طبیعت ایران ظرفیت ها و برجستگی های منحصر به فردی در سطح جهان دارد. نگارنده از تکرار نقل قول های رایجی چون: چهار فصل بودن کشور ایران و کیفیت سواحل دریای خزر و یا صخره های مرجانی جزیره ی کیش و مانند آن چشم پوشی و تنها به ذکر دو نمونه به مثابه ی مشت نمونه ی خروار، بسنده می کند. ایران دارای شرایط اقلیمی متنوعی است؛ به طوری که از 13 اقلیم شناخته شده در جهان 11 نوع آن در ایران وجود دارد. نزدیک به 8000 گونه یا واحد گیاهی در این کشور شناسایی شده است که از این شمار حدود 1800 واحد بومی هستند. این شمار گونه ی گیاهی با گونه‌ های گیاهی سراسر قاره ی اروپا برابری می‌ کند. (1)

و اما در برابر این غنا و ثروت طبیعی و شانس جغرافیایی، جایگاه ما در حفظ محیط زیست، در دنیا کجاست؟ در این باره هم بی گمان همه ی ما نه تنها اخبار فراوانی شنیده ایم، بلکه بحران های موجود را به بهای آسیب دیدن سلامتی مان با پوست و گوشت و استخوان لمس کرده ایم. باز به مثابه ی مشت نمونه خروار نمونه های فراوانی را می توان برشمرد. مرکز پژوهش ‌های مجلس با استناد به تازه ‌ترین گزارش بررسی شاخص عملکرد محیط زیست، که توسط دانشگاه ییل آمریکا تهیه شده، می ‌نویسد که: مقام ایران در میان 132 کشور از مرتبه ی 67 در سال 2008 به مرتبه ی 78 در سال 2010 و 114 در سال 2011 سقوط کرده است. سالانه نزدیک چهل هزار شهروند تهرانی به دلیل مرگ و میر ناشی از آلودگی هوا، که چهار برابر بیشتر از نرخ مرگ و میر ناشی از بیماری ایدز است، می میرند. از سوی دیگر با خشک شدن دریاچه ی ارومیه و تبدیل 390 هزار هکتار از اراضی آن به کویر که بزرگ ترین رخداد بیابان زایی قرن 21 قلمداد شده است، 60 درصد مساحت این دریاچه، یعنی سه هزار کیلومتر مربع آن خشک شده و مسائل اقتصادی و ریزگرد نمک ناشی از این خشک‌شدگی زندگی 6 میلیون نفر را در معرض تهدید قرار داده است. در جریان خشک شدن زاینده رود، حدود یک میلیون و پانصد هزار درخت در حواشی این رود و باغات اصفهان و حومه ی آن خشک شدند و البته خشکی زاینده رود منجر به خشکی و نابودی تالاب گاوخونی نیز شده است. آلودگی یا کم‌ شدن شدید آب در دریاچه ی هامون، رود کارون و رودخانه ‌های مازندران از دیگر مسائل محیط ‌زیست در سال ‌های اخیر بوده است. دریاچه ی پریشان با عنوان بزرگترین دریاچه ی آب شیرین داخلی کشور، کاملاً خشک شد و بسیاری دیگر از تالاب ها و دریاچه های دیگر کشور هم بدترین وضعیت خود را تجربه کردند که از آن میان، باید به تالاب بختگان، انزلی، میقان، طشک، کم جان، مهارلو، میانکاله، گندمان، شادگان، هورالهویزه، هورالعظیم و غیره اشاره کرد. هم چنین به طور کلی نیمی از جنگل‌های ایران در 30 سال گذشته نابود شده و مساحت آن ها به  12‌میلیون هکتار رسیده است. ژئوپارک قشم، تنها ژئوپارک خاورمیانه، که ده سال پیش در فهرست جهانی ژئوپارک‌های یونسکو به ثبت رسید، بر اثر بی توجهی و بیرون رفتن از استاندارهای این نوع مناطق از فهرست جهانی یونسکو بیرون رانده شد.

یونسکو پس از دادن کارت زرد (اخطار) به ایران، و یک مهلت دو ساله، این پارک را که یکی از زیباترین ژئوپارک های دنیا نیز بود، از لیست جهانی خود خارج کرد. کوتاه کلام، آش چنان شور شده است که صدای دولتی ها را نیز درآورده است. در بررسی مرکز پژوهش ها آمده است: “آلودگی شدید هوای کلان‌ شهرها، خیمه ی سنگین ریزگردهای عربی بر آسمان کشور، انباشت آلودگی ‌های نفتی و سموم کشاورزی در سواحل دریا و رودخانه ‌ها، تداوم تخریب و ویرانی تالاب ‌های ایران، وضعیت بغرنج حیات وحش، تخریب جنگل‌ های حفاظت ‌شده به همراه هزاران مشکل زیست ‌محیطی دیگر، وضعیت مدیریت محیط زیست ایران را در این سال‌ ها اسف‌بارتر از قبل نشان می ‌دهد.” و حتی جالب تر این اعتراف آقای محمد جواد محمدی زاده، ریاست سازمان حفاظت محیط زیست  دولت آقای احمدی نژاد که “ایران یکی از ده کشور اصلی تخریب کننده ی محیط زیست در جهان است.”

چکیده ی کلام این که: اهواز آلوده ترین شهر جهان شناخته می شود و تهران در میان 10 شهر غیر قابل زیست جهان جای می گیرد. به عبارتی تهران با پیشی گرفتن از شهرهایی مانند دمشق، که گرفتار جنگ داخلی است، در میان 140 شهر، در جایگاه 131 را کسب کرده است. از این روست که به گفته ی یکی از کارشناسان: “ادوار تاریخی ایران را مطالعه کنیم. از باستان تا به امروز. من به جرات می‌گویم، ایران در هیچ مقطع تاریخی، بدین صورت، در آستانه ی فاجعه ی زیست ‌محیطی نبوده است.”

اما مسئولیت این فاجعه با چه کسانی است؟ شک نیست که در یک سو مسئولان ایستاده اند. به گزارش صدای آلمان، بودجه ی محیط زیست ایران در بودجه ی پیشنهادی 1392، در مجموع 30 درصد کم شده است. این کاهش در حالی است که معضلات زیست محیطی ایران ابعاد بی‌سابقه ‌ای یافته و مقام ایران، به لحاظ حفظ محیط زیست در جهان، به شدت سقوط کرده است. به گفته ی کمال ‌الدین پیرموذن، عضو کمیسیون محیط زیست مجلس، نه تنها سازمان محیط‌زیست در لایحه ی جدید هیچ طرح جدیدی درباره ی کاهش آلودگی هوا و احیای دریاچه ی ارومیه ارائه نداده است که ردیف بودجه ی جلوگیری از آلودگی هوا هم نسبت به سال گذشته 39 درصد کاهش یافته است.

با این همه، بهمن ‌ماه امسال که طرح دو فوریتی برای کاهش آلودگی هوا در مجلس مطرح شد، رای لازم را نیاورد؛ رویدادی که هم نمایندگان مجلس و هم دولت در آن نقش اصلی را داشتند. این در حالی است که در چهل سال پیش، دست کم حکومت وقت ایران مسئله ی محیط زیست را جدی می شمرد. برای نمونه در سال 1352 کنوانسیون بین‌المللی رامسر با تاکید بر حفظ حقوق تالاب ‌ها تشکیل می‌ شود. از جمله دیگر فعالیت ‌های زیست محیطی می ‌توان از قراردادی نام برد که ایران با عراق و عربستان بست برای مالش ‌پاشی کویر که موجب تثبیت خاک کویر شد و نمی‌ گذاشت مثلا توفان کویری که در عربستان در می‌گرفت به ایران برسد. و می دانیم که همه ی این اقدامات در یک دهه ی گذشته به فراموشی سپرده شد و کشور را با سونامی غبار و ریزگردهای آلوده روبه رو کرد.

اما جای تاکید بسیار است که در ایجاد بحران محیط زیست، تنها مسئولان حکومتی مقصر نیستند بلکه کوتاهی ها و بی توجهی های دولتی ها را نیز باید بخشی از یک فقر فرهنگی شمرد که دامنگیر کل کشور است و سوگمندانه بسیاری از مردمان عادی نیز در آن نقش دارند.

برای نمونه بر کسی پوشیده نیست که به رغم بحران آب در ایران، الگوی مصرف ما ایرانیان فاصله ی تاسف باری با استاندارد جهانی دارد. اغلب ما ایرانیان، که چه بسا جهان غرب را به مصرف زدگی متهم می کنیم و از فرهنگ مصرفی غرب سخن می گوییم، دانسته یا ندانسته تجاهل می ورزیم که در کشورهای توسعه یافته اگر تولیدات صنعتی با دست و دلبازی به مصرف می رسند اما منابعی مانند آب و انرژی ها و سوخت با صرفه جویی و حتی خساستی برای ما باور نکردنی مصرف می شود.

نمونه ای دیگر- جدا از تخلیه ی کامیون های زباله ی شهری در طبیعت توسط شهرداری و امحای غیر اصولی پسماندها که خود بحث مفصلی ست-، ریختن زباله در طبیعت توسط مردم است که این طریق نابودی محیط زیست در تعطیلات نوروزی، با شتاب بیش‌تری رخ می‌ دهد. هومن نجفی، یکی از کارشناسان گردشگری در این باره گفته بود: “اگر از حدود 70 میلیون نفر جمعیت کشور، فقط پنج ‌میلیون نفر در نوروز سفر کنند و هریک از این افراد پوست میوه یا هر زباله‌ ی دیگری را از ماشین خود به بیرون پرتاب کنند و این اتفاق در روز، دوبار تکرار شود، روزانه 10 میلیون تکه زباله در طبیعت رها می‌شود…”(2)  و یا موردی مشابه، قضیه ی تفکیک زباله های خانگی است. نگارنده به یاد دارد چندین بار در مناطقی از تهران، شهرداری وقت طرح هایی آزمایشی برای تشویق شهروندان به تفکیک زباله های کاغذی از دیگر زباله ها به خرج داد اما به رغم تشویق ها و تمهیدات فراوان، این طرح ها به سبب عدم همکاری اکثریت شهروندان با ناکامی روبه رو شد. این در حالی است که یکی از بزرگ ترین منابع درآمد شهری مانند نیویورک از طریق تفکیک و بازیافت زباله های آن است تا جایی که شهرداری این شهر را “سلطان زباله ها” نام داده اند. هم چنین ناپوشیده نیست که در بسیاری کشورها، مانند آلمان، خود شهروندان با مسئولیت پذیری قابل توجهی، به دقت کار تفکیک زباله های خود را انجام می دهند و از این طریق کمک بزرگی به مسئولان شهری می کنند. این نظم و انضباط در تفکیک زباله ها به گونه ای است که، گاهی برخی مطبوعات به دیده ی طنز به سخت گیری و وسواس مردم در امر تفکیک زباله می پردازند. در مقام مثال،  مطلب یکی از روزنامه ها ذکر می شود که شیوه ی تفکیک تفاله ی چای موسوم به “تی بک” را آموزش می داد. به این شکل که باید خود تفاله در سطل زباله های طبیعی، نخ و کیسه ی مربوطه در زباله های البسه، کاغذ متصل به کیسه در زباله های کاغذی و سرانجام منگنه متصل کننده کاغذ و نخ چای کیسه ای می باید در سطل زباله های ضایعات فلزی به بازیافت گذاشته شوند. دراین باره می توان به نوبه ی خود به طنز افزود که این تصور باطلی است که کشورهای پیشرفته از موهبت آزادی برخوردارند. آزادی را در میان خود ما می توان یافت که می توانیم زباله های خود را به هر شکلی و در هر زمانی و در هر مکانی رها سازیم و سپس مردمان مغرب زمین را به بی بند و باری و فساد متهم کنیم.

کارتن خواب های بهبود یافته به پاکسازی بخشی از تهران از پسماند سیگارها پرداختند
کارتن خواب های بهبود یافته به پاکسازی بخشی از تهران از پسماند سیگارها پرداختند

اما اجازه فرمایید اندکی هم خوشبین باشیم و قدر بدانیم برخی حرکت ها را برای فرهنگ سازی در خدمت حفظ محیط زیست. از این حرکت ها می توان به طرح خوبی اشاره کرد که ضمن آن کارتن خواب های بهبود یافته، روز سه شنبه سیزده اسفند مسیر میدان تجریش تا چهارراه ولی عصر را از پسماند سیگارها پاک کردند.

هم چنین به تازگی خبری در فضای مجازی به عنوان یکی از اتفاقات خوب این ایام پخش شد. بر اساس این خبر، در جریان سفر رئیس سازمان محیط زیست به استان قزوین، مدیرکل حفاظت محیط زیست این استان در مراسم استقبال از خانم ابتکار، به جای قربانی کردن گوسفند، ابتکار جالبی به خرج داده و اقدام به رهاسازی پرنده کرد.(3)

 وی درباره ی این اقدام گفت: “پیشنهاد می‌ کنم کاشتن نهال و رهاسازی پرندگانی که از متخلفان گرفته می‌ شود، جایگزین قربانی کردن حیوانات شود. سپس نگارنده خبر آرزو کرده است این پیشنهاد  ابتدا در میان دولت مردان اجرایی و سپس با فرهنگ ‌سازی و کمک رسانه‌ ها و سخن رانان و اصحاب قلم و هنر، به یک فرهنگ در میان عموم مردم بدل شود.”

به علاوه در خبرها آمده بود جمعی از جانبازان و معلولان کشور در حرکتی نمادین در دریاچه ی زریوار کردستان به شنا پرداختند و با این کار خواستار توجه و حفظ محیط زیست این ناحیه شده اند. (4) راهپیمایی های فراوانی نیز که در نقاط گوناگون کشورمان برای حضانت و حفاظت از محیط زیست صورت می گیرد، نشانه های خوبی است از این که چنین دغدغه های مدنی در میان بخشی از مردم در حال شکل گیری است.  چکیده ی سخن این که بحران محیط زیست جدی است و به جای انداختن همه ی گناهان به گردن دولت و انفعال، همه می باید برای ترویج فرهنگ حفاظت از محیط زیست بکوشیم. حفاظت از محیط زیست تنها و ظیفه ی دولت یا حاکمیت نیست؛ وظیفه ی شهروندی همه ی ماست و یکی از نشانه های توسعه یافتگی پایدار.

1-     برای اطلاعات بیش تر به وب سایت خبری-تحلیلی زیست بوم مراجعه کنید.
2-    رسانه‌ ها به جای تبلیغات بی‌خاصیت، نریختن زباله را در طبیعت تبلیغ کنند، خبرگزاری ایسنا، 5 اردی بهشت ماه 1388
3-    این کارها را جایگزین “گوسفندکشی”، کنیم، خبرگزاری ایسنا، چهارشنبه 23 بهمن ماه 1392
4-    همه با هم زریوار را دریابیم، کردپرس، 24 اسفندماه 1392

دیدگاه دین اسلام در خصوص چگونگی رفتار انسان با محیط زیست

abtahi92قرآن کریم می فرماید: والذین آمنوا اشد حبا لله

کسی که ایمان دارد، به او عشق می ورزد و این عشق به خدا، محبت عمیق و ریشه داری نسبت به همه ی ساخته پرداخته های او بر می انگیزاند.

به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست    عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست

بر همین اساس امام باقر علیه السلام فرمود: دین، همان محبت و محبت همان دین است. در تعبیر زیبای دیگر فرموده است: هل الدین الا الحب ؟!

یعنی دین حقیقتی جز محبت است؟

پیامبر اکرم که خدای متعال نگاهش را در مورد او این طور بیان می کند: وما ارسلناک الا رحمه العالمین، آمده است تا به عنوان اسوه و الگو، الهام بخش این ایده باشد که باید یک پارچه ی رحمت بود برای عالمین، (مطابق با همان تعریفی که خدا از او دارد)

مبتنی بر همین مرام، وقتی از کنار کوه احد می گذشت می فرمود: جبل یحبنا و نحبه

یعنی کوهی که مارا دوست دارد و ما هم او را دوست داریم

به ما عشق می ورزد و ما هم به او عشق می ورزیم

از نگاه او همه ی ذرات این عالم و موجوداتش، زنده، هوشمند و با احساس اند و ما در عالمی لبریز از هوش و احساس غوطه وریم.

“ما سمیعیم و بصیریم و هشیم”

آری همه ی ذرات عالم نسبت به ما احساس و درکی عمیق و محبتی همیشگی و سست ناپذیر دارند.

امیرالمومنین در نهج البلاغه می فرماید: خدای متعال به آسمان و زمین فرمان داد در خدمت انسان قرار گیرید و آن ها، از جان و دل به مصالح و منافع ما قیام کردند چنان که قرآن می فرماید: اذ قال لها و للارض ائتیا طوعا او کرها قالتا اتینا طائعین

در جایی می فرماید همه ی موجودات :

سخرلکم ما فی السموات و ما فی الارض

همچنین : خلق لکم ما فی الارض جمیعا

واژه ی تسخر (به تشدید خ) در لغت بدان معنا ست که موظف است مفت و مجانی به من و شما سرویس بدهد و نیازهای ما را تامین کند.

این مجموعه در زمین و آسمان، حافظ آگاه و با احساس منافع و مصالح من و شمایند. در این راستا هیچ موجودی بی هدف، بی خاصیت، بنجل و بیهوده آفریده نشده است.

و ما خلقنا السمائ والارض باطلا ذلک ظن الذین کفروا

این گمان کسانیست که حقایق را عامدانه و مغرضانه نادیده می گیرند

او، حکیم است بلکه احکم الحاکمین. حکیم ، بیهوده نمی آفریند.

پیامبر رحمت از کنار حیوان بارکشی گذشت که او را بار زده (زیر فشار بار مانده) بسته بودند؛ ناراحت شد پرسید صاحبش کیست؟ کجاست؟

گفتند با دوستش مشغول گفتگوست

فرمود خود را آماده کند تا نسبت به ظلمش به این حیوان، جواب گوی حیوان باشد.

در مستدرک الوسیله آمده که فرمود: للدابه علی صاحبها ست خصال: یعلفها اذا نزل و یعرض علیها المائ اذا مر به و لا یضربها الا علی حق و لا یحملها ما لا تطیق و لا یکلفها من السیر الا طاقتها و لا یقف علیها افواقا      “مستدرک الوسائل ج۲ ص ۵۰”

امیرالمومنین علیه السلام فرمود: والله لو اعطیت الاقالیم السبع بما تحت افلاکها

علی ان اعصی الله فی غله جلب شعیره ، ما فعلته

اگر اقالیم هفت گانه را با آن چه در زیر آسمان هاست به من دهند که خدای متعال را با گرفتن پوست جویی از دهان مورچه ای نا فرمانی کنم، هرگز نخواهم کرد.

اگر این حد از کم لطفی نسبت به یک مورچه از دید امیرالمومنین معصیت و نافرمانی او، رفتارهای به مراتب بدتر از این چگونه توجیه خواهد شد؟

هم چنین در جنگ ها توصیه ی مخصوص داشت پیامبر، که علاوه بر بی گناهان و زن ها و پیران و اطفال و کسانی که حتی می جنگیدند و بعد فرار می کردند، هیچ حیوان و درخت و یا دیوار ساخته شده ای آسیب نبیند.

مجموعه روایاتی هم در وسائل الشیعه از پیامبر اکرم و اهل بیت نقل شده که برای قضای حاجت از آلوده کردن آب ها و فضای باغات و درختان میوه دار و به طور کل؛ محیط زیست، بپرهیزند. ج ۱ وسائل الشیعه ص ۲۲۸ تا ۲۳۱

توضیح خط صلح: نوشته ی فوق با توجه به تاثیر به سزای مذهب در جامعه و اهمیت درصد قابل توجهی از مردم ایران به دین اسلام، با امید به تغییر رفتار انسان با محیط زیست منتشر شده است.

حفظ محیط زیست؛ بقای انسان یا بقای دیگران؟/ مهرزاد حمیدیان

بیراه نیست اگر بگوییم که “محیط زیست” و واژه ‌های مربوط به آن، یکی از پرکاربردترین واژه‌های قرن بیست و یکم است. واژه ‌ای عام که مانند واژه ی “فرهنگ” در بسیاری از متون، گفت ‌وگوها و سخنرانی ‌ها به کار می ‌رود و در بسیاری موارد، کم تر به معنای صحیح آن استفاده می ‌شود. برای خیلی‌ ها محیط زیست به معنای جنگلی سرسبز و انبوه با رودخانه ‌ای خروشان و آسمانی آبی است و از نظر آنان هرچیز غیر از آن همانند بیابان‌ ها، فضاهای شهری و یا سازه‌ های دست‌ساز بشر محیط زیست محسوب نمی ‌شود.

واضح است که محیط زیست معنای “فضای زندگی” دارد و محلی که حیات رکن اصلی آن باشد را شامل می ‌شود. برای انسان خانه و محله و شهر و کشور و غیره است و محیط زیست یک آمیب تک سلولی، ظرف پر از آبی است که در آن به حیات خود ادامه می ‌دهد. این محیط می ‌تواند شرایطی بسیار مطلوب برای موجود زنده داشته باشد و یا این که در اثر عوامل مختلف، دچار آسیب شود؛ تا حدی که باعث به خطر افتادن حیات موجودات درون آن شود.

همان طور که گفته شد، محیط زیست برای انسان از دیدگاه‌ های مختلف قابل تفسیر است و به طور عام، محیطی است که نیازهای اساسی انسان شامل نیاز به تنفس، خوراک و امنیت او را تامین کند. این نیازها از طریق دارایی‌ های موجود در آن محیط (که می‌توانند زنده یا غیرزنده باشند) و روابط حاکم بر آن ها تامین می ‌شود. هرگونه تغییر در این روابط و شرایط نیز در کوتاه مدت یا دراز مدت باعث خواهد شد تا حیات انسان با خطر روبه رو شود.

به طور عام، طبیعت مهم ترین محیط زیست انسان محسوب می‌ شود. هرچه انسان موفق به ساخت و تولید آن شده، همه از طبیعت به دست آمده. این واقعیتی غیر قابل انکار است. از طرفی نخستین و مهمترین اصل در علم محیط زیست، “شبکه ی حیات” است. به این معنا که تمامی شکل‌ های حیات از موجودات ذره‌ بینی گرفته تا بزرگ ترین جانوران مانند وال آبی، همه و همه در شبکه ‌ای گسترده و بسیار پیچیده (چه به صورت مستقیم و چه به صورت غیرمستقیم) با یکدیگر در ارتباط هستند؛ و همانند هر شبکه ی دیگری، بقا و کیفیت حیات هر یک از این عناصر، تضمین کننده ی بقای کل شبکه است. همین شبکه ی پیچیده از ویروس‌ها، قارچ‌ها، گیاهان و جانوران است که برای ما غذا، پوشاک، مسکن، دارو تامین می‌کند و روابط موجد بین عناصر، پویایی و بقای طبیعت (به عنوان محیط زیست اصلی) را تضمین خواهد کرد. آن چه امروز به عنوان “فعالیت محیط زیستی” شناخته می ‌شود، تلاش برای حفظ همین شبکه و عناصر تشکیل دهنده ی آن است. در واقع آن چه این دست فعالیت‌ ها به دنبال آن هستند، اولاً بقای شبکه و عناصر آن و ثانیاً بقای انسان به عنوان یکی از عناصر این شبکه است.

حق حیات، بنیادی‌ ترین حق بشر است. دیدگاه حفاظت محیط زیست این حق را به دیگر جانداران نیز بسط می‌ دهد. از این دیدگاه، انسان حق زیستن دارد اما این حق نباید از طریق سلب حق حیات برای سایر جانداران تلقی شود. در واقع از نظر فعالان محیط زیست، حق حیات، حق انحصاری انسان نیست، چرا که در صورت آسیب اشکال دیگر حیات، زندگی انسان نیز به خطر می ‌افتد.

به عنوان مثال، تا پیش از دهه ی 1330 شمسی، در جنگل ‌های شمال ایران گونه ی “ببر هیرکانی” که به “ببر مازندران” مشهور است، زندگی می‌کرد. یکی از عوامل کاهش شدید جمعیت این گونه، شکار بود. تنها “مسعود میرزا ظل السلطان” شاهزاده ی مشهور قاجار و والی فارس، در کتاب خاطرات خود به کشتار 37 ببر اشاره می‌ کند. در آن زمان، ببر به عنوان جانوری خطرناک برای انسان شناخته می ‌شد و کشتن این گربه ‌سان بزرگ به عنوان عاملی برای حفظ انسان شناخته می ‌شد. آخرین گزارش از مشاهده ی ببر در ایران مربوط به سال 1335 است که یکی از روستاییان حوالی مینودشت (در استان گلستان فعلی) با مشاهده ی یک ببر به تعقیب و سپس شکار آن می ‌پردازد. پس از این واقعه، تاکنون هیچ گزارشی از مشاهده ی ببر به ثبت نرسیده است و هم ‌اکنون این گونه به عنوان گونه ‌ای منقرض شده در ایران شناخته می ‌شود. در نگاه اول به نظر می ‌رسد که حضور ببر در جنگل، یکی از مخاطرات برای انسان ‌های حاشیه نشین جنگل است، اما با نگاهی وسیع‌ تر مشخص می ‌شود که چنین نیست. ببر به عنوان جانوری گوشتخوار، یکی از عوامل طبیعی جمعیت گونه ‌های ضعیف ‌تر مانند گراز محسوب می‌ شود. گراز جانوری همه‌چیز خوار است که از قدرت تولید مثل بالایی برخوردار است. این گونه در هر زایمان قادر است بین 5 تا 14 توله به دنیا بیاورد. پس طبیعی است که بدون وجود عامل کنترل کننده، جمعیت این گونه به شدت رشد خواهد داشت. این رشد جمعیت گراز، امروز به یکی از تهدیدهای جدی کشاورزی و باغداری در شمال ایران تبدیل شده و گرازها هر سال میلیون ‌ها تومان خسارت به محصولا کشاورزی وارد می‌ کنند؛ خسارتی که علاوه بر ابعاد اقتصادی، متوجه بخش قابل توجهی از غذای انسان ‌ها است. بعید نیست که ابعاد دیگری از این مسئله، در آینده خودنمایی کند و با افزایش دانش انسان از طبیعت مشخص شود.

مثال ببر هیرکانی، یکی از نمونه‌ های آسیب به شبکه است. آسیبی که از سوی انسان وارد شده و مشکلات آن نیز دامن ‌گیر انسان شده است. اما مثال ‌های دیگری نیز از این آسیب به شبکه وجود دارد. در سال 1389، اهالی روستای “دره‌ زرشک” (روستایی در نزدیکی شهر اردکان استان یزد) متوجه شدند که دولت قصد دارد تا معدن مس قدیمی و متروک این روستا را دوباره راه ‌اندازی کند. این معدن در دهه ی 1340 کشف شده بود اما به دلیل عیار پایین سنگ معدن، استخراج از آن مقرون به صرفه نبود و متروک مانده بود. فعالیت معدن کاوان در این معدن مس، خطر آلودگی آب ‌های زیرزمینی را به دنبال داشت چرا که دره‌ زرشک در بالادست دشتی وسیع به نام “دشت یزد-اردکان” واقع شده بود و از طرف دیگر این منطقه، به دلیل وجود چشمه ‌های آب و منابع آب زیرزمینی، در استان خشک یزد به عنوان منطقه ی ییلاقی شناخته می‌ شود. فرایند استخراج و تغلیظ سنگ معدن، باعث انتشار مواد آلاینده ی فراوانی از جمله فلزات سنگین می ‌شود و با آغاز به کار این معدن، آلودگی ‌ها نه تنها باعث مسموم شدن منابع آب دره‌ زرشک می ‌شدند، بلکه به دلیل موقعیت این منطقه، آلودگی از طریق آب‌ های زیرزمینی به تمامی دشت یزد- اردکان منتقل می‌ شد و از بین رفتن کشاورزی و سلامت آب آشامیدنی تمامی سکونت گاه‌های منطقه را در پی داشت. جالب آن جا بود که اهالی، پیش از کارشناسان و دانشگاهیان به این موضوع پی برده بودند و  به همین دلیل اعتراضات گسترده ‌ای را برای جلوگیری از فعالیت معدن آغاز کردند. شرکت بهره‌ بردار معدن، همواره اشتغال افراد و کسب ثروت برای کشور را به عنوان بهانه ی اصلی فعالیت خود مطرح می‌کرد، اما اهالی معتقد بودند که این کار، حیات آن ها در منطقه را از جنبه‌ های مختلف با تهدید روبه رو می‌ کند. این اعتراضات بیش از دو سال به طول انجامید تا آن که در نهایت شرکت بهره‌ بردار معدن، مجبور به ترک دره ‌زرشک شد.

ماجرای معدن مس دره ‌زرشک مثالی دیگر از آسیب به شبکه بود؛ آسیبی که از سوی انسان به عنوان یکی از اجزای شبکه وارد می ‌شد و می‌ توانست بر زندگی دیگر انسان ‌ها تاثیر منفی بگذارد و با مقاومت اهالی به وقوع نپیوست. مثال ‌هایی از این دست فراوان هستند. اما همگی در این نکته مشترکند که آسیب به هر جزئ از شبکه، به دیگر اجزای شبکه نیز آسیب وارد خواهد کرد.

این چنین است که فعالان محیط زیست، گاه در برابر مرگ یک پلنگ، یا احداث یک سد روی رودخانه و یا قطع درخت در یک جنگل واکنش ‌های گسترده نشان می ‌دهند. آن چه در اتفاقات این چنینی حائز اهمیت است، از دست رفتن یک فرد از جمعیت پلنگ ‌ها و یا کاهش آب ورودی به یک دریاچه ی طبیعی نیست، بلکه به خطر افتادن بقای سایر موجودات زنده به عنوان اجزای شبکه ‌ای است که انسان نیز در آن عضویت دارد. در واقع آن چه دیدگاه حفاظت محیط زیست بر آن تکیه دارد، حق حیات به معنای “بقا” است، نه فقط حق حیات برای تک تک افراد گونه ‌های زنده. از این منظر، حق حیات به عنوان بنیادی ‌ترین حق انسان وابسته به بقای سایر موجودات زنده است؛ بقایی که در شبکه ‌ای از موجودات زنده و در ارتباط مستقیم با اشیای طبیعی غیرزنده حاصل می ‌شود.

قطعاً در چنین شبکه ‌ای، توجه صرف به حق حیات انسان و بقای آن هیچ ‌گاه به نتیجه نخواهد رسید و بیش تر باعث تهدید آن خواهد شد. این پایه‌ ای‌ ترین مفهوم در حفاظت محیط زیست است. به بیان دیگر، آن چه در چند دهه ی اخیر به عنوان تفکر حفاظت از محیط زیست مطرح شده، بیش از هر چیز بقای انسان را در نظر گرفته است و به این نتیجه رسیده است که بقای گونه ی انسان، در گروی بقای سایر گونه‌ها است و طبیعتاً بقای سایر گونه ‌ها نیز در گروه حفظ محیط زندگی و ارتباطات طبیعی آن ها با سایرین است.

گفتگو با اسماعیل کهرم، مشاور سازمان حفاظت محیط زیست/ پانته آ بهرامی

Kahroumدکتر اسماعیل کهرم، در دولت یازدهم، با حکم معصومه ابتکار، به عنوان مشاور رئیس سازمان حفاظت محیط زیست در امور محیط طبیعی منصوب شده است. این بوم شناس و فعـال محیط زیست در کارنامه ی فعالیت هایش، سوابق علمی و اجرایی زیادی از جمله تدریس در دانشگاه ها و مراکز آموزش عالی، مشاور در وزارت کشاورزی و بانک مرکزی جمهوری اسلامی، مدیر دفتر حیات وحش سازمان حفاظت محیط زیست ایران، مشاور خصوصی محیط زیست در ایران و انگلستان، ناظر پروژه های بوم شناسی در نقاط مختلف ایران و انگلستان و ناظر پروژه های پیشنهادی GEF، UNDP  با همکاری سازمان حفاظت محیط زیست ایران را در کارنامه خود دارد.

اسماعیل کهرم در گفتگو با ماهنامه ی خط صلح از بودجه ی اندک سازمان حفاظت محیط زیست انتقاد می کند و می گوید که بسیاری از طرح های این سازمان به دلیل نبود سرمایه و کمبود بودجه با مشکل مواجه می شود…

جناب کهرم؛ به عنوان اولین سوال لطفاً بفرمایید که به نظر شما بزرگ ترین چالش محیط زیست ایران در حال حاضر چیست؟

من فکر می کنم بزرگ ترین چالش ما اول “آب”، بعد “خاک” و بعد “جنگل” است؛ ما متاسفانه آب را بیش از حد مصرف می کنیم. در واقع تراز آب های زیر زمینی منفی است؛ به عبارت ساده تر، به همان میزانی که از آب های زیرزمینی برداشت می کنیم، بر نمی گردانیم. مثل یک حساب بانکی است که شما مرتب مثلاً ماهی ده هزار دلار از آن برداشت می کنید ولی ماهانه فقط پنج هزار دلار پول به آن واریز می کنید و این حساب هر چقدر هم که باشد، تمام می شود و ته می کشد.

از لحاظ فرسایش خاک هم، در رتبه ی اول یا دوم جهان قرار داریم و سالانه در حال از دست دادن حدود 38 تن خاک در هکتار  هستیم. در رابطه با جنگل ها هم، ما هر سال 1.2 درصد از جنگل هایمان را از دست می دهیم. این آماری ست که ناسا اعلام و بانک جهانی و یو ان دی پی((United Nations Development Programme آن را رسانه ای کرده اند.

وقتی که خاک و جنگل ها را از دست دادیم، به تبع آن ها، حیات وحش هم کاهش پیدا می کند؛ چرا که این ها زیستگاه حیات وحش هم هستند که متاسفانه از دستشان می دهیم. در حال حاضر تعدادی از گونه های حیات وحش ما مانند “یوزپلنگ”، “تمساح پوزه کوتاه ایرانی” و “گورِ خر” و یا تعدادی از پرنده ها مثل “سیاه خروس” و “هوبره” در معرض انقراض هستند یا در حال کاهش مداوم اند. بنابراین این ها مسائل ابتدایی و بسیار مهم محیط زیست مملکت ما را تشکیل می دهند.

با توجه به وجود مشکل آب آشامیدنی در برخی از شهرهای کشور، آیا برای حل این مشکل و اساساً کمبود آب برنامه ریزی خاصی صورت گرفته است؟  

ما اتفاقاً به آن شکل مشکل آب آشامیدنی نداریم. اجازه بدهید آماری بدهم: 450 میلیارد متر مکعب آب وارد مملکت ما می شود و از این نظر در منطقه در رتبه ی خوبی قرار داریم، ولی برای حجم زیادی از این آب، برنامه نداریم و فقط 150 میلیارد متر مکعب از آن ذخیره می شود. از این 150 میلیارد متر مکعب هم، 93 الی 94 درصد صرف کشاورزی، 3 الی 4 درصد صرف صنعتی و چند درصد باقیمانده برای شرب و مصرف مستقیم انسان مورد استفاده قرار می گیرد. پس ما مشکل خاصی در آن 2-3 درصد نداریم؛ حتی اگر مردم صرفه جویی کامل و صد در صدی هم داشته باشند، مشکل ما حل نمی شود و فقط همان میزان 2-3 درصد را شامل می شود. مشکل ما در آن 97-98 درصد است که هدر داده یا بد مصرف می کنیم. ما نیاز به الگوهای مدرن آبیاری داریم. ما هنوز با سیستمی کشاورزی و آبیاری می کنیم که در زمان کورش کبیر با آن سیستم کشاورزی می کردند! در حالی که الان سیستم آبیاری قطره ای و بارانی و امثالهم آمده که مقدار مصرف آب را یک مرتبه به ده درصد می رساند. ما باید از آن ها استفاده کنیم که البته این موارد نیاز به سرمایه گذاری بسیار عظیمی دارد.

البته این را هم عرض کنم که در مقام مقایسه، هر تهرانی در روز  به طور متوسط 380 لیتر آب مصرف می کند در حالی که مثلاً یک آلمانی 280 لیتر مصرف می نماید. متاسفانه ما آب بسیار بسیار مرغوب و اعلای تهران را برای شستن ایوان منزل و یا ماشینمان استفاده می کنیم، چون این ها از هم تفکیک نشده اند. ما همیشه در منطقه ی خشک و نیمه خشک قرار داشته ایم، 250 میلی متر باران در سال دریافت می کنیم در حالی که متوسط بارش باران در جهان 850 میلی متر است؛ یعنی از یک سوم هم کمتر. پس بنابراین ما نمی توانیم مصرفی بیش تر از آلمان به عنوان یک کشور اروپایی داشته باشیم…

همان طور که خودتان هم مطلع هستید، طبق آخرین تحقیقات سازمان بهداشت جهانی، چهار شهر ایران در میان آلوده ترین شهرهای جهان قرار گرفته اند و معضل آلودگی هوای تهران هم که کمافی السابق ادامه دارد. برای خروج از بحران آلودگی هوا، چه راهکارهایی از نظر شما موثر است؟

در شهر تهران ما دستور العمل هایی داریم که از انرژی پاک، برای رفع آلودگی استفاده کنیم. مثلاً از وسایل برقی استفاده کنیم. دهلی نو بیش تر از تهران اتومبیل و موتور سیکلت دارد ولی آن ها باتری هایی شارژی مصرف می کنند که دود تولید نمی کند و در ایستگاه های مخصوص، شارژ می شود… و یا با توجه به این که ما دومین تولید کننده و دارنده ی ذخایر گاز در جهان هستیم می توانیم اتومبیل هایمان را گاز سوز کنیم، خودرو ها باید معاینه ی فنی بشوند- که الان حدود 25 درصد خودرو ها معاینه ی فنی دارند- تا گازهای تولید شده توسط این ها را کاهش دهیم، وسایل نقلیه ی عمومی مانند مترو و اتوبوس های بی آر تی را افزایش دهیم تا مردم کمتر از خودروهای شخصی شان استفاده کنند. ایجاد محدوده در مرکز شهر که الان این کار صورت گرفته و هشتاد هزار اتومبیل در تهران مجاز هستند که به محدوده ی طرح ترافیک وارد شوند. وارد شدن به محدوده مشکل است و به هر کسی مجوز ورود داده نمی شود. به سرویس های عمومی، پلیس، مامورین دولت و تاکسی ها این مجوز داده می شود. هم چنین ما فضاهایی در داخل شهر داریم که گسترده تر از محدوده ی ممنوعه ی مرکز شهر هستند. این فضاها در زمانی که هوا ناپاک است، به منطقه ی ممنوعه افزوده می شود و مانع از تردد اتومبیل ها خواهد شد؛ در واقع افزایش محدوده ی طرح ترافیک در زمانی که آلودگی افزایش پیدا کرده است.

همین طور باید فضای سبز را افزایش دهیم. ما تمام این تمهیدات را اندیشیده و در حال اجرای آن هم هستیم منتها مثلاً وقتی در همین طرح توسعه ی فضای سبز، با زمین متری 11-12 میلیون تومان در تهران طرف می شویم، این طرح با مشکل روبه رو می شود. ما با چه سرمایه و بودجه ای این هزینه را باید تامین کنیم؟ الان هر تهرانی حدود 17 متر فضای سبز دارد و شهرداری و سازمان پارک ها و فضای سبز، در صدد افزایش این فضای سبز است، ولی این تلاش ها به کندی صورت می گیرد. ما در حال حاضر به طرف حاشیه های شهر تهران و ارتفاعات بالای 1800 متر رو آورده ایم و مشغول جنگل کاری در آن مناطق هستیم تا فضای سبز را توسعه دهیم.

این ها کارهایی است که می توانیم قدم به قدم انجام دهیم. البته خیلی از این کارها هم انجام شده مثلاً ما از هشت پالایشگاهی که در ایران داریم، چهار موردشان بنزین یورو 4 تولید می کنند و یا این که یک شبه بنزین را بدون سرب کردیم. خب این ها کارهایی است که کردیم و بایستی ادامه هم پیدا کند.

به هر حال ما 8 شهر آلوده داریم که بعد از تهران و اهواز، اراک، اصفهان، شیراز، سنندج، کرمانشاه و یاسوج هستند و باید از روش ها و تکنولوژی های روز استفاده کنیم تا هوا پاک تر شود.

بنابراین شما راه حل مشکل آلودگی هوای تهران را بر خلاف برخی مسئولان، در انتقال پایتخت نمی دانید؟

نه خیر؛ بروز چنین مشکلی در تهران قابل پیش بینی بود. این یک واقعیت است که ساختن این همه برج و ساختمان باعث جذب پایتخت نشینان می شود و یا وقتی 33 درصد صنایع ایران به تهران آورده شد. از طرفی پایتخت باید خصوصیاتی داشته باشد، مثلاً دارای جمعیت، وسایل ارتباطی، جاده ها و ساختمان های مناسب باشد و الان غیر از تهران شهر دیگری این خصوصیات را ندارد و فقط تهران از جمیع جهات این خصوصیات را داراست. اگر هم ما مردم را از پایتخت خارج کنیم، شهر دوم آن جذابیت را پیدا کرده و باز هم دردسر ساز خواهد شد.

در زمینه ی کاهش جمعیت شهر بزرگی مثل تهران یک زمانی بود که وقتی کارمندی را به شهری مثل زاهدان می فرستادند یک فوق العاده ماموریت می دادند، الان آمدن به تهران را باید فوق العاده ماموریت بدهند؛ مانند شهر لندن که وقتی کارمندی را از یک شهر کوچکی برای ماموریت به آن جا می فرستند، فوق العاده ماموریت می دهند؛ چون لندن مشکلاتی نظیر گرانی و آلودگی دارد، او با اکراه می رود. بنابراین تهران هم به آن درجه ای از عدم مطلوبیت می رسد که مردم خودشان با اکراه به این جا خواهند آمد. الان که شب عید است، ترافیک آن قدر زیاد است که من مسافت 3 کیلومتری تا منزل را در سه ساعت طی کردم؛ یعنی هر ساعت یک کیلومتر…

یکی دیگر از معضلاتی که این روزها مردم با آن مواجه هستند، پارازیت های ماهواره ای و پیامدهای آن است. چرا سازمان حفاظت محیط زیست، موضع گیری شفافی در این زمینه ندارد؟

ببینید خانم دکتر ابتکار در مورد پارازیت ها اظهار نظر کردند و علیه آن هم موضع گیری کردند. پارازیت ها معضل بزرگی ست و اثرات گوناگونی از قبیل سقط جنین و بیماری های عصبی را به همراه دارد ولی ما متاسفانه نمی دانیم منشائ تولید این پارازیت ها کیست و کجاست؟ شما وقتی نمی دانید که کدام یک از همسایه ها زباله را در جوی می ریزند، در نتیجه نمی توانید از آن هم جلوگیری کنید.

یعنی شما واقعاً نمی توانید منشائ پارازیت ها را پیدا کنید؟ به نظر می رسد که این فناوری تشخیص منشائ پارازیت ها، حتماً در ایران وجود داشته باشد…

ببینید، من حتم ندارم که چنین فناوری وجود داشته باشد ضمن این که ما باید اول مشخص کنیم، در رابطه با سازمان حفاظت محیط زیست صحبت می کنیم یا دولت ایران!؟ در رابطه با سازمان حفاظت محیط زیست، این طور نیست. ما مجهز به این ابزار نیستیم. اگر سازمان حفاظت محیط زیست این ابزار را داشت و می توانست منشائ را پیدا کند، حتماً این کار را انجام می داد ولی ما چنین ابزاری در اختیار نداریم.

جناب آقای کهرم؛ سوال دیگری که مطرح است در رابطه با شکار است: خانم ابتکار همواره در مصاحبه هایشان تاکید کرده اند که شکار برای تفریح جایز و پسندیده نیست و خب این نظر ایشان منطبق با فقه شیعه هم هست ولی در عمل می بینم که سازمان مطبوع شما اقدام به دادن مجوزهای شکاری می کند که معمولاً به طور کامل جنبه ی تفریحی دارد. این موضوع، تناقض بین دیدگاه ها در سازمان محیط زیست است یا یک اختلاف نظر مدیریتی؟

سازمان حفاظت محیط زیست هیچ وقت از کسی نمی پرسد که هدف شما از شکار چیست. سال گذشته چهارصد مجوز شکار صادر شد و ما هیچ وقت در مورد هدف شکارچیان سوالی نپرسیدیم. بله شکار تفریحی از نظر اسلام هم جایز نیست، یعنی دستورات اسلامی اجازه نمی دهد که شما به جهت تفریح و لذت بردن جان موجودی را بگیرید؛ منتهی این به عهده ی خود شکارچی است که تا چه حد به این مسائل اعتقاد داشته باشد. البته این را هم بگویم تمام قرائن فعلاً بر این مبنا هستند که ما در سال آینده پروانه ی شکار صادر نخواهیم کرد.  این موضوع هنوز قطعی نشده و در دست بررسی است چرا که ما می ترسیم اگر پروانه ی شکار صادر نکنیم هم، آن تعدادی که دنبال شکار اند، باز هم بروند و اگر این مسئله شکل پنهانی هم به خود بگیرد که اصلاً قابل کنترل نخواهد بود. این موضوع حساسی است و ما مردد هستیم و در حال بررسی دقیق تمام جوانب امر هستیم.

با توجه به وظایف و اهداف معینی که در ساختار سازمان حفاظت محیط زیست کشور به عنوان بخشی از بدنه ی حاکمیت در اداره ی کشور وجود دارد دلیل عدم کارآمدی مجموعه در برخی از حوزه ها، مانند همین معضل آلودگی هوا، به برنامه ریزی مدیریت فعلی یا قبلی بر می گردد یا به ناهماهنگی و نبودن همکاری بین نهادهای مختلف دولتی و یا موازی نبود امکانات لازم است؟

ببینید آلودگی هوا، یک مسئله ی جهانی است. از طرفی دو میلیون و هشتصد هزار اتومبیل و به همین تعداد موتور سیکلت که هر موتور سیکلت به اندازه ی هشت اتومبیل آلودگی تولید می کند و یا هر اتومبیل قدیمی به همین اندازه (اندازه ی هشت اتومبیل عادی) آلودگی تولید می نماید، در شهر ریختند و این در هر جایی آلودگی به وجود می آورد؛ تعدادش هم روز به روز بیش تر می شود. من فکر می کنم که باز هم سازمان حفاظت محیط زیست با بودجه و نفرات محدودی که دارد، خوب عمل کرده اما توجه بفرمائید که بُعد مسئله بسیار گسترده و آلودگی ها زیاد است. بنابر این سعی و تلاش سازمان حفاظت  محیط زیست در بُعد آلودگی ها و آلاینده ها متاسفانه گمشده است.

ممنون از شما آقای کهرم برای فرصتی که در اختیار ماهنامه ی خط صلح قرار دادید.

ناصر کرمی: ایران به کشور سومالی تبدیل می شود/ جمال حسینی

Karamiدکتر ناصر کرمی، اقلیم شناس و از سرشناس ترین پژوهشگران، نویسندگان و روزنامه نگاران حوزه ی محیط زیست است. دکتر کرمی طی سال های اخیر با کوشش های خود در زمینه ی انتشار اخبار و مقالات پیرامون محیط زیست و در شرایط وخیم زیست محیطی ایران، توانسته توجه بسیاری را به مسائل این حوزه جلب کند.  او هم چنین نویسنده ی کتاب “راه یاب ایران” که پر فروش ترین کتاب در توصیف جغرافیای ایران می باشد، بوده است.

ناصر کرمی که در حال حاضر به تدریس در دانشگاه برگن نروژ مشغول است، در مصاحبه با خط صلح بزرگ ترین بحران محیط زیست ایران را خشکسالی می خواند و می گوید: “ما در حال تبدیل شدن به کشور سومالی هستیم! یک بیابان برهوت و بی‌ انتها با مردمانی گرسنه و آواره!”

این گفتگو را که بیش تر با محوریت حیات وحش صورت گرفته است، با هم می خوانیم:

 آقای کرمی، محیط بانان ایرانی با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم می کنند. شما به طور خلاصه عمده ترین مشکلات ایشان را شامل چه مواردی می دانید؟

به نظر من محیط بانی در ایران شغلی‌ است که خیلی‌ سطح پایین نگه داشته شده و این سطح پایین نگه داشته شدن، از سه جهت است: یکی دستمزد؛ یعنی حق الزحمه ای که بابت کار محیط بانی می گیرند، جزو پایین ‌ترین حق الزحمه ‌ها در ایران است و به اعتقاد من حتی یک سوم آن حداقلی که باید بگیرند هم، نیست. برای چنین شغلی‌ که افراد روز‌های متوالی دور از خانواده و در سخت ‌ترین شرایط در طبیعت هستند و مهم تر از آن در معرض کشته شدن اند و هم چنین خطر اعدام هم تهدیدشان می‌ کند، باید حداقل نیازهای اولیه ی شما برآورده و تامین شود. بر این اساس حقوقی که یک محیط بان معمولی می‌ گیرد، باید سه میلیون تومان در ماه باشد. اما حقوق محیط بانان در حال حاضر در حدود یک میلیون تومان و حتی کمتر از آن است؛ یعنی آنان‌ یک سوم حق الزحمه ی خود را دریافت می کنند. طبیعی است آدمی‌ که یک سوم حقوق واقعی خود را دریافت می‌ کند، آدم راضی‌ و پایداری در شغل خود نباشد. مشکل دوم این است که متاسفانه روی محیط بانی‌ در ایران چندان که باید و شاید به عنوان یک شغل ارزشمند و با اعتبار و پرستیژ اجتماعی، کار نشده. محیط بانی‌ جزو سخت ‌ترین مشاغل است و هم چنین اعتبار اجتماعی ندارد تا حتی دستمزد کم خود را با پایگاه اجتماعی بخواهد جبران کند. اما مورد سوم و از همه ی این ها مهم تر این است که، محیط بانی‌ در ایران ابزار و تجهیزات لازم را ندارد. تعداد پاسگاه ‌های محیط بانی‌ یک-پنجم استاندارد جهانی‌ و تعداد محیط بانان یک-سوم استاندارد جهانی‌ است. ابزاری که در اختیار محیط بان قرار می گیرد، بسیار قدیمی‌ و کهنه است. مثلاً محیط بان‌ های ما هلی کوپتر در اختیار ندارند و یا امکان گشت زنی الکترونیک ندارند و باید از ماشین ‌های بسیار‌ قدیمی‌ استفاده کنند.

مجموعه ی این عوامل باعث می شود که در ایران، محیط بانی‌ یک شغل سخت و دشوار و در نتیجه، کم بازدهی باشد. من بار‌ها که با محیط بانان صحبت می‌کردم، این ها همیشه آرزو داشتند که گروهبان 2 و درجه دار بشوند و این نهایت خواسته ی آنان بود…

معصومه ابتکار، پیش تر در یک پیام ویدئویی محیط‌ بانان را تشویق کرده بود که با وجود تمام مشکلات، به کارشان ادامه دهند. به نظر شما این توقع تا چه حد معقول است و تا چه حد امکان دارد با چنین شرایطی، که شما هم به خوبی آن را توصیف کردید، محیط بانان به رسالتشان وفادار مانده و به نحو احسن به کارشان ادامه دهند؟

خب با تشویق کردن که مشکلی حل نمی ‌شود؛ به نظر من تا زمانی‌ که ما حقوق محیط بانان را، همان طور که گفتم، حداقل سه برابر نکنیم، چیزی عوض نخواهد شد. در واقع تا زمانی که ما در این زمینه ‌ها  نتوانیم کاری کنیم، نباید توقعی هم از محیط بان داشته باشیم. محیط بانی‌ که قرار است یک هفته در بیابان و در بدترین شرایط بماند و خانواده ی خود را نبیند و حق الزحمه‌ ای که می‌ گیرد، به اندازه ی هزینه ی اجاره ی یک آپارتمان هم نیست و واقعاً شرمنده ی زن و بچه ی خود از لحاظ تامین هزینه های زندگی است؛ با تشویق ها و شعارهای ما نان و آبی برایش مهیا نمی ‌شود. تاکید من سه برابر شدن هر آن چه که در حال حاضر می گیرند، است. در حال حاضر حقوق محیط بانان از 600-700 هزار تومان تا یک میلیون و 300-400 هزار تومان است. فردی با 25 سال سابقه ی محیط بانی و اطلاعات ارزشمندی نظیر اشراف کامل به منطقه و شناختن تک تک حیوانات به اسم، این مقدار حقوق دریافت کند. چرا ما باید توقع داشته باشیم که در چنین شرایطی محیط بان ما جان خودش را کف دستش بگذارد و برود ماشین شکارچی پولداری را متوقف کند!؟ علاقه مند ترین و شریف ترین محیط بان حتی، چرا چشم پوشی نکند و از او مثلاً رشوه نگیرد؟ البته من معتقد نیستم که محیط بانان ما این کار را می کنند که روح و جادوی طبیعت درصد عمده ای از آنان را جذب می کند و شیفته ی طبیعت می شوند؛ صرفاً ممکن است درصد کمی از آنان این گونه عمل کنند.

چند روز پیش خبری مبنی بر این که چهاردهمین پلنگ ایرانی هم در سال‌جاری کشته و جسدش مُثله شد، توسط دیده بان محیط زیست و حیات وحش ایران منتشر شد. این در حالی ست که مسئولان محیط زیست تاکنون خبری از این مهم نداده و موضع گیری در مورد آن نکرده اند. شما علت این امر را چه می دانید؟

ببینید، ما باید دو موضوع را از هم جدا کنیم؛ یکی‌ در مورد واقعیت زندگی‌ در حیات وحش ایران است و دومی‌ در مورد سازمان حفاظت محیط زیست ایران است. سازمان محیط زیست ایران، نهایتاً در 10 درصد مساحت کشور -همان 4 گروه مناطق حفاظت شده- توان مدیریت دارد. در بهترین شرایط که، سازمان محیط زیست تعداد پاسگاه هایش پنج برابر شود و تعداد محیط بانان آن هم سه برابر شود- که تقریباً امر محالی است- تازه می توانند 10 درصد طبیعت کشور را خوب مدیریت کنند. 90 درصد دیگر اصلاً دست این ها نیست. در خصوص این 90 درصد، 10 درصد آن سواحل و شهر‌ها و روستاها و مناطق اصطلاحاً انسان ساخت و توسط انسان دست کاری شده است و 80 درصد هم جنگل ‌ها و مراتع و بیابان ها و کوهستان ها ست که این ها دست سازمان جنگل ‌ها و مراتع است و سازمان محیط زیست روی آن ‌ها هیچ تسلط و مدیریتی ندارد.

در مورد ماجرای پلنگ ‌ها، همه ی پلنگ ها که در مناطق 4 گانه ی ذکر شده نیستند، بسیاری از آنان در مناطق آزاد اند. نکته ی دیگر هم این است که پلنگ در ایران، از میان گربه سانان بزرگ جثه، حیوانی‌ است که تا به حال کم تر در معرض انقراض بوده. چون پلنگ اساساً به خاطر خلق و خوی ویژه ‌ای که دارد، بیش تر از ببر و یوزپلنگ می تواند خود را با شرایط محیطی وفق بدهد، یک سری اخلاق و رفتار‌های نزدیک به سگ و شغال دارد و این باعث می شود که راحت تر بتواند خود را وفق بدهد. اما این که پلنگ ‌ها دائم کنار جاده کشته می شوند، نشان می دهد که مناطق حساس و زیستگاه‌ های اصلی‌ پلنگ، در حال اشغال توسط انسان است و انسان در حال رفتن به دوردست ترین‌ مناطق طبیعت است و پلنگ هم هیچ جای امنی‌ ندارد؛ همین طور می چرخد و به لبه ی جاده و شهر و روستا می‌ رسد. مردم عادی هم چون اطلاعات و شناختی ندارند، آن را می کشند. هنوز در روزنامه ها حتی می نویسند که: “یک پلنگ وحشی کشته شد”؛ مگر ما اصلاً در طبیعت پلنگ اهلی داریم!؟ و البته وحشی آن انسان بی اطلاعی ست که به محض دیدن پلنگ، آن را می کشد.

البته نه این که این مورد پلنگ ایرانی خارج از حیطه ی وظایف سازمان حفاظت محیط زیست باشد؛ که این سازمان در مورد پلنگ مسئولیت مستقیم دارد، اما سازمان محیط زیست به شدت درگیر مسائل داخلی‌ خودش است. ببینید، 3 برابر شدن محیط بانان یعنی‌ 1000 نفر مستخدم جدید برای دولت. یا همان سه برابر شدن حقوق محیط بانان یعنی‌ هزینه ی جدید برای دولت. پس تا این مشکلات را حل نکنند، هیچ کاری قابل انجام نیست. مسئولان کنونی و قبلی هم به خوبی این مسائل را می دانند…

Mohitban-parke-melli-golestanسازمان محیط زیست عمدتاً برای چه افرادی مجوز شکار صادر می کند؟ اساساً این مجوز شامل چه محدودیت هایی می شود؟

بنده موافق شکار نیستم، شکار را امری ناپسند می دانم و در زندگی هم هرگز دست به شکار نزدم اما مشکل محیط زیست و حیات وحش ایران، شکار مجاز و مجوز هایی که محیط زیست می دهد، نیست. ما نباید وقتمان را در این زمینه تلف کنیم. مشکل محیط زیست ایران، یک میلیون تفنگ غیر مجاز دست مردم است. این تفنگ ‌های غیر مجاز هم طبعاً دست اساتید دانشگاه و دانشجویان و روزنامه نگاران نیست و عمد‌تاً دست کسانی‌ است که اتفاقاً در همان طبیعت مستقر هستند و یک گوزن زرد ایرانی را که، یک گونه ی در حال انقراض و کمیاب منحصر به فرد هست، به صورت 30-40 کیلو گوشت در حال حرکت می بینند که بایستی متوقف شود و به یخچال منتقل گردد. برای این افراد، تقسیم بندی حیوانات به دو نوع حلال گوشت و حرام گوشت است و تنوع زیستی  و گونه های در حال انقراض و این مسائل که برایشان اهمیتی ندارد. یک میلیون آدم تفنگ دارند و هرجا حیوانی ببینند، به آن شلیک می کنند؛ مشکل ما این است. ما این‌ مسائل را نتوانستیم حل کنیم و به موضوع شکار، که موضوعی سانتی مانتال است، بند کرده ایم. کسانی‌ که در طول سال مجوز شکار می گیرند، تعدادشان کلاً 300 الی 400 نفر است و بیش ترشان هم اصلاً توانایی شکار کردن ندارند! اصلاً مگر شکار به سادگی قابل رویت است!؟ آن هایی که شکار می کنند، مردم محلی ساکن آن جا هستند…

با این حساب، در واقع ما یک میلیون شکارچی غیر مجاز داریم! آیا توان مقابله با چنین جمعیتی از سوی سازمان حفاظت محیط زیست وجود دارد؟

یک میلیون نه؛ من فکر می‌کنم از جمعیت 75 میلیونی ایران، 74 میلیون و 595 هزار نفرشان شکارچی غیر مجاز اند! یعنی اغلب مردم ایران دارای این ویژگی‌ هستند و اگر تفنگ هم نداشته باشند و حیوانی را در طبیعت ببینند، سنگ به طرفش پرتاب می کنند!

ببینید، کسانی‌ که به طبیعت می روند و با بر جای گذاشتن زباله و آتش زدن درخت به محیط زیست آسیب می زنند هم، به همان اندازه، در نابودی محیط زیست و حیات وحش تاثیر دارند و یا حتی کسی که ویلایی در وسط جنگل می سازد. این افراد، همه شبیه به همان شکارچیان تفنگ به دست اند. به قول معروف “عالمی دیگر را باید ساخت و از نو آدمی‌.” ماجرا بسیار پیچیده است. به هر حال بی‌ دلیل نیست که حیات وحش ما در سی- سی‌ و پنج سال گذشته، بیش تر از 90 درصد جمعیت خودش را از دست داده؛ حیات وحشی که حاصل یک میلیون سال آزمون و خطای طبیعت بوده، ما در سه دهه نابودش کردیم و دلایل هم همین‌ هایی است که عرض کردم.

در رابطه با طرح ممنوعیت پنج ساله ی شکار، به نظر شما این طرح تا چه حد می تواند به بقای حیات وحش کشور کمک کند؟

اجازه بفرمایید من سه نکته را خدمت شما عرض کنم: من چهار سال پیش این طرح را به طور جامع تر، پیشنهاد کردم؛ پیشنهاد من هم بر مبنای 5 سال “آیش طبیعت” ایران بود. حالا آیش طبیعت به چه معناست؟

اولاً هرگونه فعالیت عمرانی در مناطق طبیعی ایران تا زمان تدوین شاخصه‌ های مرتبط متوقف شود. یعنی‌ مهم‌ ترین این فشار و استرسی که بر طبیعت ما حاکم است، تخریب و تصرف است و نه حتی آلودگی‌. بدون ارزیابی زیست محیطی‌ می روند جاده می کشند و سد و پُل می سازند و شهرک می زنند این ها هیچ کدام دارای تاییدی از سوی سازمان محیط زیست نیست.

ثانیاً توقف برداشت چوب در مناطق جنگلی‌ و برداشت گیاهان در مراتع است. آیا ما اصلاً مزیت نسبی‌ برای تولید چوب داریم!؟ کشوری که سرانه ی جنگل به جمعیت آن یک-ششم متوسط جهانی‌ است، چرا باید چوب تولید کند؟ ما از یک طرف تعرفه ی سنگین گذاشتیم که چوب وارد نشود، از طرف دیگر به راحتی‌ مردم می توانند از جنگل چوب برداشت کنند! به نظر من باید کلاً برداشت چوب در ایران ممنوع بشود و به جای آن واردات چوب را آزاد کنیم و این امر طبیعی تر هم است.

و در نهایت این که شکار هم در این 5 سال متوقف شود که البته شکار به نظر من کم اهمیت ‌ترین این موارد است.

ضمناً برای دادن مجوز شکار هم باید سه پیش شرط وجود داشته باشد.

1- ما باید بدانیم در زیستگاهی که در آن مجوز شکار می دهیم، دقیقاً چند گونه حیوان در حال زندگی‌ است.

 2- ما باید بدانیم ظرفیت و زاد آواری زیستی‌ آن محیط چقدر است؟ یعنی‌ باید پیش فرض هایی داشته باشیم و بدانیم مثلاً در فلان دره با توجه به پوشش و شرایط، 200 تا حیوان می توانند زندگی‌ کند. به عنوان نمونه حیوان قوچ را مثل می زنم: با توجه به میزان زاد و ولد آنان می دانیم که 50 تا از این حیوان اضافه است و این را هم می دانیم که اگر این 50 حیوان در طبیعت بمانند، به پوشش گیاهی‌ لطمه وارد می کنند و باید این تعداد حذف شود. مجوز شکار هم به علم نبود پلنگ و ببر صادر شود. اما نکته ی مهم این است که، ما هیچ آمار گیری دقیقی‌ از زیست گاه هایمان نداریم؛ هیچ کس نمی ‌تواند با اطمینان بگوید که در این زیستگاه خاص دقیقاً تعداد این گونه حیوان این قدر است و میزان مازاد بر ظرفیت محیط شان هم، این تعداد است، یا زیستگاهی خالی و مناطق همجوار پیدا کند که تعداد مازاد این حیوان را به آن جا منتقل کنیم.

3- از طرفی، به طور مثال ممکن است ما فقط 100 مجوز شکار داده باشیم اما 1000 نفر آدم در طبیعت هستند که تفنگ به دست هستند و می‌گویند که ما شکارچی قانونی هستیم به همراه مجوز! البته مجوزی که می‌ گویند وجود خارجی‌ ندارد.

همین موضوع در رابطه با جنگلبانی هم صدق می کند؛ گفته می شود که ما فقط تعداد محدودی مجوز دادیم آن هم فقط برای درخت ‌های پیر و خشک! ولی‌ طبق مستندات و شواهد کاملاً مشخص است که چنین نیست. شما کنار جاده ی عباس آباد بایستید؛ کامیون کامیون چوب از این جنگل خارج می کنند. خب این درخت ها همه پیر بودند!؟

اما اگر شما بر مبنای آیش 5 ساله بگویید که هر آدم تفنگ به دست و تبر به دستی را باید بازداشت کرد، زیرا هیچ مجوزی وجود ندارد، هر کامیون و یا حتی دوچرخه ای را که یک تکه چوب حمل کند، باید متوقف کرد؛ جلوی سواستفاده هم گرفته خواهد شد. این اعمال کار محیط بانان و جنگل بانان را هم آسان می ‌کند و هم چنین فرصت تنفسی به سازمان حفاظت محیط زیست می دهد که جایگاه خود را پیدا کند؛ سازمان محیط زیستی‌ که بالاتر از وزارت خانه هاست و بخشی از نهاد ریاست جمهوری است! اما نه می تواند جلوی وزارت صنایع را بگیرد نه جلوی وزارت راه، نه وزارت نفت و نه هیچ کس دیگری را !

palangآقای کرمی، به نظر شما بیش تر کردن مجازات ‌ها می‌ تواند به کاهش شکار و یا کاهش آسیب به حیات وحش منجر شود؟

قطعاً همین طور است، اما باید اهرم اعمال مجازات را داشته باشیم. مردم باید فرهنگ این ماجرا را داشته باشند. برای شما مثالی می زنم: در همین شهر تهران مگر مردم نمی دانند اگر ما مقررات ترافیکی نداشته باشیم، شهر از هم می پاشد؟ مگر نمی ‌دانند که اگر از چراغ قرمز رد شوند، یا دوبله پارک کنند و غیره دیگر نمی شود در آن شهر زندگی‌ کرد؟ مردم پلیسی را که ماشین را جریمه می‌کند به صورت یک دژخیم جنایت کار می ‌بینند! ما نمی‌ خواهیم بپذیریم که پلیس باید جریمه کند! در طبیعت هم به همین شکل است .

شما سهم و وظیفه ی مردم را در حفاظت از حیوانات و خصوصاً گربه سانان در چه حد می دانید؟

ما باید مردم را به دو گروه تقسیم کنیم: متاسفانه آن هایی که اطلاع دارند، آن هایی نیستند که ابزار شکار دارند. آن هایی که در طبیعت هستند مردم محلی و عشایراند و اغلب مخاطب این مسائل هم نیستند که ما نصیحتشان کنیم؛ با این حساب در واقع توپ در زمین دولت است. اما به صورت قاطع عرض می کنم که اراده ی جدی برای حفظ محیط زیست وجود ندارد. از طرفی این واقعیتی ست که مطالبه ی مردم هم حفظ محیط زیست نیست و طبیعی است که الویت دولت هم حفظ محیط زیست نباشد. مطالبه ی مردم مهار گرانی ها و پایین آمدن قیمت دلار و امثال این موارد بود و دولت هم به همین موارد اهمیت می دهد؛ حالا این که تا چه حد موفق بوده، بحث دیگری ست. مثالی برایتان می زنم: آقای چنانه که یک دوره ی طولانی مدیر کل روابط عمومی منابع طبیعی بودند، به من می گفتند آن زمان که آقای احمدی نژاد به سفرهای استانی می رفتند و مردم تقاضاهایی را به شکل نامه مطرح می کردند. این تقاضاها، با پایان سفر جهت پیگیری و اعلام نتایج، بین سازمان های مربوطه تقسیم می شد. آقای چنانه می گفتند که در چند سال اخیر، چهار هزار مورد از این تقاضاها مربوط به ما بوده و عیناً در هر چهار هزار مورد، مردم تقاضای تخریب و تصرف داشتند؛ یعنی مردم گفته بودند که: “ای آقای احمدی نژاد، این سازمان جنگل ها مثل شمر جلوی ما را گرفته و نمی گذارد برویم در جنگل گاو داری راه بیندازیم! نمی گذارد برویم در جنگل درخت ها را قطع کنیم و جای آن گندم بکاریم…! تو چه رئیس جمهوری هستی!؟ باید جلوی این ها را بگیری!” پس مطالبه ی مردم، تماماً تخریب و نابودی بوده…

 البته اطلاع رسانی و آگاه سازی در همین زمینه ها، به عهده ی دولت است.

محیط زیست و حیات وحش ما در حال حاضر درچه وضعیتی قرار دارد؟

از این اسفناک تر نمی شد! کاملاً صریح عرض کنم که ما شتاب ناک در حال از دست دادن همه چیز‌ هستیم. ما در حال از دست دادن با سرعتِ میراث طبیعی خود هستیم؛ به خصوص این که وارد دوره ی خشکسالی‌ هم شدیم و این دوره ی خشک سالی‌ به معنای این است که آبشخور‌ها و پوشش گیاهی در حال از بین رفتن است، فرسایش خاک شدت پیدا می‌کند و آن کاری که انسان ‌ها نتوانستند انجام دهند، طبیعت این دفعه انجام خواهد داد! بنده به شدت نگران آینده ‌ام و با دلایل و با تمام حیثیت علمی خودم می گویم که: ما در حال تبدیل شدن به کشور سومالی هستیم! یک بیابان برهوت و بی‌ انتها با مردمانی گرسنه و آواره!

جناب کرمی، به عنوان آخرین سوال بفرمائید که بزرگ ترین بحرانی که در حال حاضر محیط زیست ایران را تهدید می کند، چیست؟

من فکر می کنم که بحران خشکسالی است و این بحران سال ها ادامه خواهد داشت و ما را به یک کشور مطلقاً بیابانی و خشک تبدیل خواهد کرد و چشم انداز ایران را به طور کلی دگرگون خواهد کرد. 10 کشوری که به عنوان بدبخت ترین در میان کشورهای جهان شناخته می شوند، کشورهای بدون آب و اسیر خشکسالی اند و ما در حال وارد شدن به این 10 کشور هستیم. این مسئله ی بسیار مهمی ست اما از آن جایی که همه سیاست زده هستند، توجهی به آن ندارند.

ممنون از شما که وقتتان را در اختیار خط صلح گذاشتید.

جلال جلالی زاده: اعدام جوانان اهل سنت، چیزی را تغییر نمی دهد/ بهروز جاوید تهرانی

Jalal2جلال جلالی ‌زاده، نماینده ی کرد و اهل سنت مردم سنندج، دیواندره و کامیاران در مجلس ششم، در گفتگوی اختصاصی با خط صلح می گوید: “به نظر من بهترین راه حل برای حل مشکلات کردستان، احترام به خواسته ‌های مردم کرد، برقراری عدالت و برداشتن تبعیض ها است.”

او با تاکید بر این که نگاه امنیتی شاید در ظاهر مردم را آرام و ساکت کند ولی ‌به هیچ وجه نمی تواند شعله مطالبات را خاموش کند،  وی افزود: “هم چنان که در زمینه ی مبارزه با مواد مخدر، با اعدام و کار‌هایی از این دست نشده که جلوی چنین پدیده ای را در کشور گرفت، برخورد با یک عقیده، فکر و اندیشه هم با کشتن هوادران و پیروان آن  به هیچ وجه کار ساز نبوده است، فکر می کنم که بهترین راه، روش های مسالمت آمیزی مثل جدال احسن ، گفتگو و مذاکره است.”

اخیراً موجی از صدور حکم اعدام برای شهروندان ایرانی به راه افتاده که اتهام مشترک آنان از سوی دستگاه امنیتی عضویت در گروه های سلفی ذکر شده و نکته ی مهم این است که اکثر این افراد اهل سنت و کرد هستند. جناب جلالی زاده؛ می توانید بفرمایید که این گروه های سلفی، به چه گروه هایی اطلاق می شود؟ این گروه ها اساساً مشی مذهبی دارند یا سیاسی و چه خواسته ای دارند؟

همان طور که می دانید، سلفی یعنی‌ از واژه ی سلف برگرفته شده به معنای”پیشینیان” است و سلف صالح در میان اهل سنت اصطلاح متداولی است و به معنای راه و روش گذشتگان ، صحابه، تابعین و سنت پیامبر است. بنابراین همیشه بحث سلفیت و سلفی گرایی در بین مسلمانان متداول بوده است. اما در دو قرن اخیر، پس از ظهور محمد بن عبدالوهاب در عربستان این موضوع در بین مسلمین نمود بیش تری یافت و موجب شد که در کشور‌های مختلف اسلامی، طرفداران و هواداران بیش تری را به خود جذب کند و در میان عالمان مذاهب مختلف، افرادی به این جریان سلفیت گراییده و مبلغ سلفی گری شدند. در کردستان هم  در بین بعضی ‌از عالمان دینی روشن فکر یا مجدد یا اصلاحگر، افرادی بودند که ضد خرافات بودند و تلاش کردند که خرافاتی را که وارد دین شده است، از دین بزدایند و مردم را از گرایش به خرافات و عمل بد آن ها منع کنند ، افرادی مانند ملا هادی افخمی یا علامه مفتی زاده دارای چنین روشی ‌بودند؛ یعنی نقش اصلاحگری داشتند.

اما این جناح سلفی گری که در چند سال اخیر در کردستان رواج پیدا کرده و هواداران زیادی هم دارد، متاسفانه از عالمان برجسته و متفکران و افراد شناخته شده ی زیادی برخوردار نیست؛ بیش تر یک جناح احساسی‌ است.  که  با توجه به مسائل مختلف ملی‌ و مذهبی‌ و اهانت ‌ها و توهین هایی‌ که به اعتقادات اهل سنت می شود، موجب شده تا بسیاری از جوانان عضو این گروه ‌ها بشوند و در مسائل اعتقادی و مذهبی ‌از احساسات و تعصب خاصی ‌برخوردار شوند و در چند سال اخیر هم متاسفانه  اعمالی از سوی افراد منتسب به این گروه انجام شده تا تعدادی از آنان  دستگیر و در زندان ‌های مختلف تهران،کرج، زنجان و سنندج و غیره زندانی شوند و برای گروهی از آنان هم حکم اعدام صادر شده است . حکومت معتقد است که این افراد  وابسته به گروه‌ های به اصطلاح تکفیری جهادی اند و مشی این دسته از گروه ها هم  مبارزه ی مسلحانه و اقدامات خشونت آمیز است. گروه‌های سلفی هم منکر چنین رویه ‌ای هستند اما به هر صورت آن چه ‌که مهم است، به نظر من هر گروه با هر  فکر و مرامی، تا زمانی‌ که متوسل به اقدامات خشونت آمیز و برخورد‌های فیزیکی‌ یا اعمال ترور و حذف فیزیکی ‌مخالفین نشده و روش مسالمت آمیزی را برای بیان اهداف و برنامه ‌ها و مقاصد خودش به کار می گیرد، نباید محدودیتی برای آن ایجاد شود اما به هر صورت در دنیای اسلام، متاسفانه امروزه ما گرفتار تعصب‌ وعدم تحمل  گروه‌ های مختلف شیعه و سنی و اهانت به مقدسات و اعتقادات گروه‌ ها و افراد مختلف هستیم  که  چنین رویه ‌ای مخالف آداب و اصول دین است .

از دید شما خواسته ی این گروه‌ ها، تا چه حد با مطالبات مردم کردستان مغایرت و یا نزدیکی‌ دارد؟

ببینید، مردم کردستان از نظر مذهبی یا شیعه هستند و یا اهل سنت. کرد‌های اهل سنت در ایران دارای گرایش های مختلفی مانند مکتبی،اخوانی ، سلفی هستندو افرادی نیز تحت پوشش گروه ‌های صوفی و درویش در کردستان فعالیت هایی داشته اند که حتی شاید برخی ‌اعمال ایشان هم مواردی بوده که چندان از نظر خود مذهب شافعی، جایز و درست نباشد؛ اما به هر صورت باز هم  میزان تحمل و مدارای مردم مناسب بوده اما گاهی ‌ حضور گروه ‌های مارکسیستی یا گروه‌ های ملی ‌گرا در بین کرد‌ها و اظهارات ضد مذهبی‌ ‌و همین طور ‌اقدامات و فشارها از ناحیه ی حکومت بر مردم و اهانت ‌های رسانه ‌های گروهی به اعتقادات اهل سنت، موجب شده که یک جناح در مقابل آن ها ظهور کند.  با توجه به مسائل مختلفی‌ که هست اعم از گزینش های سخت و عدم استخدام و بیکاری و غیره و نیز تحریک احساسات جوانان موجب دامن زدن به تعصبات فرقه ای و افزایش این گروه ‌ها در کردستان شده است.

آیا به نظر شما با اعدام این افراد و سایر زندانیان سیاسی و امنیتی کرد، مشکلات امنیتی منطقه که مسئولان به آن معتقداند، کم‌تر خواهد شد؛ در واقع آیا اعدام راه حل مناسبی ست؟

ببینید، من اصلاً معتقد به برخورد‌های فیزیکی‌ و یا اقدامات سخت گیرانه و کشت و کشتار و ترور و از این دسته مسائل و هم چنین به دیگر برخورد‌های سخت اعم از زندانی کردن ‌های طولانی مدت، اخراج از ادارات و فشار‌های اقتصادی نیستم. من معتقدم هم چنان که در زمینه ی مبارزه با مواد مخدر، با اعدام و کار‌هایی از این قبیل حکومت نتوانسته جلوی چنین پدیده ای را در کشور بگیرد، برخورد با یک عقیده، فکر و اندیشه نیز با کشتن هوادران و پیروان آن  نتایج مثبتی نخواهد داشت و فکر می کنم  بهترین راه، روش های مسالمت آمیزی مثل جدال احسن و گفتگو و مذاکره است تا سبب  حفظ آزادی بیان و عقیده شود؛ تا هر کس بتواند عقیده ی خود را آزادانه ابراز کند و طرف مقابل هم بتواند با گفتگو و مذاکره موجب قانع شدن طرف دیگر شود؛ چه از نظر منطق قرآنی و منطق جوامع امروز توسل جستن به برخوردهای فیزیکی و خشونت در مبارزه با رقیب کار نادرست و محکوم به شکست است و منجر به نتایج مثبت نخواهد شد.

چرا چنین گروه هایی عمدتاً در مناطق کردنشین رشد پیدا کرده اند؟ آیا تغییر و تحولات منطقه در این امر دخیل بوده و یا این گروه ها فعال بوده اند و تحت تاثیر تحولات، این حکومت است که به رویارویی با آنان می پردازد؟

به هر صورت تحولات کردستان عراق در ایجاد این گروه ‌های سلفی، بدین صورت که امروز در کردستان مشاهده می شود، موثر بوده و هم چنین زمینه ی پیدایش این گروه ‌ها، با توجه به ضعف ائمه ی مساجد در کردستان و ضعف مدارس دینی و هم چنین وجود خرافات و بدعت‌ هایی‌ که در بین مردم در کردستان بوده و نیز برخورد گروه‌های لائیک و یا حتی عملکرد حکومت در کردستان در مقابل اهل سنت شاید ‌از عوامل پیدایش این گروه‌های سلفی در کردستان باشد.

Jalal-3به نظر شما تا چه حد نگاه امنیتی به مناطق کردنشین که از سال های ابتدایی انقلاب وجود داشته درست است و چرا چنین دیدی وجود دارد؟

نگاه امنیتی شاید در ظاهر مردم را آرام و ساکت کند ولی ‌به هیچ وجه نمی تواند شعله ی امید و مطالبات را در قلب ها خاموش نماید و موجب جلب و جذب مردم به حکومت بشود. نگاه امنیتی به نظر من موجب ایجاد عقده و کینه توزی در مردم می شود و به محض باز شدن فضا و  آزادی، خودش را بروز می دهد و حتی شاید منجر به تشکیل گروه‌ ها و هسته های زیرزمینی  در جامعه شود. به هر صورت، به نظر من، نگاه امنیتی نمی تواند در جامعه نتیجه ی مثبتی داشته باشد.

آیا به نظر شما، به عنوان نماینده ی سابق کردستان، با توجه به خودمختاری کردستان های عراق و سوریه و سایر تحولات، در کنار ریشه های تاریخی، تصور می کنید گفتمان استقلال طلبی در جامعه ی کردستان ایران، همان طور که بسیاری مدعی هستند، امری جدی ست؟

در کردستان ایران بحث استقلال طلبی به آن صورت جدی نیست، اما با توجه به این که در دنیای امروز مرزهای فیزیکی‌ بی معنی شده و مردم از طریق رسانه ‌های گروهی، همیشه در جریان اخبار و مسائل و حوادث مختلف هستند، بدون شک چنین حوادثی که در کردستان عراق و سوریه اتفاق افتاده است، به طور مستقیم روی کردستان ایران و کرد‌های ایران تاثیر می گذارد و من فکر می ‌کنم که باید دولت، مخصوصاً در زمینه ی مسائل فرهنگی، آزادی ‌های بیش تری به مردم بدهد. حالا هم که وزیر آموزش و پرورش و خود آقای روحانی، در بیانیه ی 10 ماده ای، در مورد تدریس زبان ‌های قومی در مدارس گفته اند، من فکر می‌ کنم که می ‌طلبد در ایران هم توجه بیش تری به مسائل کرد‌ها اعم از مطالبات اقتصادی، فرهنگی ‌و سیاسی و غیره بشود و خلا سیاسی، فکری و اقتصادی‌ که در کردستان ایران کاملاً قابل مشاهده است، پر شود تا کرد‌ها نگاهشان به دیگر مناطق کردنشین نباشد.

مسئله ی کردستان از بعد فرهنگی و تاریخی و در موارد قومی، زبانی، مذهبی و بین المللی، مسئله ای پیچیده در فضای سیاسی ایران است. به نظر شما راه حل واقعی حل مشکلات کردستان چیست؟

به نظر من بهترین راه حل برای حل مشکلات کردستان احترام به خواسته ‌های مردم کرد، برقراری عدالت، برداشتن تبعیض و هم چنین اجرای قانون اساسی ‌و استفاده از نیرو‌های شایسته ی کرد در مسئولیت ‌های مختلف، محرومیت زدایی در کردستان، مبارزه با مسائل فقر و اعتیاد و دیگر خواسته ها و مشکلاتی است که وجود دارند. یعنی ‌به نظر من بهترین راه حل در مقطع فعلی، با توجه به وعده ‌هایی‌که آقای روحانی  داده اند، این است که در مناطق کردنشین، تحولات مثبتی ایجاد شود. با توجه به هشت سال جنگ تحمیلی که مناطق کرد نشین از منابع اقتصادی محروم بودند و توسعه و پیشرفت نداشتند، باید مسئولان تلاش کنند تا خسارت‌ های چند سال گذشته را واقعاً در این مناطق جبران کنند و نسبت به توسعه ی دانشگاه‌ ها و مراکز آموزشی و هم چنین ایجاد کارخانه ‌ها و استخراج منابع زیرزمینی  و توسعه ی زیر بناهایی مثل فردگاه‌ ها و ساختن اتوبان و هم چنین درست کردن مناطق آزاد اقدام کنند که به نوعی واقعاً مردم شاهد تحول اساسی ‌در کردستان ایران باشند تا در مقام مقایسه ی کردستان ایران با کردستان عراق، دچار غبطه ، حسرت ، تعصب و حسادت  ویا در آخر تهییج وتحریک نشوند

آقای جلالی زاده همان طور که مطلع هستید، اخیراً پنج مرزبان در منطقه ی سنی نشین بلوچستان از سوی گروه جیش العدل به گروگان گرفته شده است. گروه مزبور به بهانه ی تضییع حقوق اهل سنت، همواره حملات این چنینی داشته است و شما هم در هم دردی با خانواده ی مرزبانان مذکور، در سفر خود به تبعیض حاکمیت در خصوص اهل سنت اشاره کرده اید. ریشه ی این تبعیضات در کجاست و چه انتظاری از دولت جدید می رود؟

ببینید ریشه ی این تبعیضات در میان اهل سنت ایران، ناشی ‌از تعصبی است که متاسفانه در بین  برخی از مسئولین و مراجع تقلید نسبت به اهل سنت وجود دارد و هیچ مسئولی حاضر نیست به خاطر اجرای قانون اساسی‌، و همدردی با هم وطنان  اهل سنت ایرانی و هم چنین واگذاری مسئولیت به اهل سنت متحمل هزینه ‌ای بشود. به نظر من ما باید امروز در ایران یک نگاه انسانی ‌به اهل سنت  ایجاد شود و با توجه به بحث عدالت که به کرات در دین اسلام و در قرآن برآن  تاکید شده، باید جدا از اختلافات مذهبی  هم وطنان اهل سنت که در مناطق مختلف ایران و در مرز‌ها، وجود دارند و سال هاست که به مرزداری و حفاظت از مرزهای ایران مشغول هستند، توجه بیشتری مبذول گردد.

طبق تحقیقاتی‌ که انجام شده، در بسیاری از مناطق اهل سنت که جزو مناطق محروم و فقیر محسوب می شوند، معادن و منابع غنی زیادی وجود دارد؛ اما متاسفانه همین نگاه امنیتی و متعصبانه ی مذهبی، ‌مانع از استخراج این منابع شده که می تواند در رشد و توسعه ی منطقه و در ایجاد رفاه برای اهالی این منطقه موثر باشد. این درست نیست که در ایرانی که در روزگاران کهن از تمدن و تاریخ درخشانی برخوردار بوده، امروزه می بینیم که 15 درصد از هم وطنان خود را به جرم یا به اتهام دگر اندیشی‌ و داشتن مذهبی ‌غیر از مذهب اکثریت مردم، از شکوفایی استعدادشان محروم می شوند و از پیشرفت و استفاده از توانمندی‌ های مالی و معنوی خود باز داشته می شوند. این کار اصلاً مخالف آموزه ‌های دین و مخالف اعلامیه ی جهانی حقوق بشر‌ و هم چنین مخالف اخلاق انسانی ‌است. مسئولین امروز باید با نگاه متفاوتی از نگاه مذهبی، ‌به اهل سنت اجازه دهند که در مناطق شیعه نشین از استعداد‌های آن ها استفاده شود. امروزه طوری شده که هیچ اهل سنتی نمی تواند در مناطق شیعه نشین متصدی مسئولیت دولتی شود و حتی در مناطق اهل سنت هم، تا آن جا که اطلاع داریم، اهل سنت به خودی خود از پست هایی چون استانداری، معاونت سیاسی، ریاست دانشگاه، مدیریت آموزش و پرورش، ریاست وزارت ارشاد و هر پست و مسئولیتی که به نوعی با آموزش، سیاست و یا امنیت ارتباط داشته باشد، متاسفانه محروم اند .

آقای جلالی زاده به نظر شما گروه جیش العدل، گروگان هایشان را آزاد می کند؟ شما چه پیامی برایشان دارید؟

به نظر من دنیای امروز دیگر، دنیای جنگ و کشت و کشتار نیست. مبارزه برای احقاق حق، باید به صورت مسالمت آمیز مدنی و از راه های قانونی باشد. امروز نباید ما فکر کنیم  با کشتن چند سرباز بی گناه که در حال انجام وظیفه ی سربازی هستند، به اهداف خود می رسیم، برادر کُشی ‌و اصلاً هر نوع خشونتی، موجب اختلاف و تفرقه ی بیش تر و انتقام و کینه توزی می شود و بدبینی ‌سایر افراد را هم در پی دارد. ما به هیچ وجه نباید امروز، برای احقاق حق متوسل به شیوه‌ های خشن شویم. البته شاید بعضی‌‌ ها  از ایجاد خشونت و ناامنی‌ در مناطق سنی نشین خوش حال باشند و این بهانه ‌ای شود تا کماکان نگذارند از اهل سنت در این مناطق استفاده بشود… حالا هم با توجه به قول‌ هایی‌که آقای روحانی در مورد بلوچستان داده اند و استاندار بلوچستان مشغول انجام بعضی ‌از کار‌ها در راستای رفع تبعیض و استفاده از نیرو‌های بلوچ و هم چنین استفاده از سرمایه گذاران برای سرمایه گذاری در این مناطق است؛ ناامن کردن منطقه به ضرر بلوچ هاست و نباید در چنین موقعیت ‌هایی، دست به چنین اعمالی زد که مردم نسبت به سرمایه گذاری یا ایجاد امکانات برای مبارزه با فقر و بیکاری در این منطقه دل سرد شوند .

حالا که از دولت جدید سخن به میان آوردید، و به عنوان آخرین سوال، بگذارید از شما بپرسیم که: تدوین کنندگان منشور حقوق شهروندی تا چه حد به حقوق اقلیت ها در این منشور اهمیت داده و آن حقوق را به قدر کفایت لحاظ کرده اند؟

منشور حقوق شهروندی در بحث مراعات حقوق   اهل سنت بسیار ضعیف است و اتفاقاً از زمان انتشار آن هم، بارها به این نکات اشاره کرده ‌ام. در منشور حقوق شهروندی که تدوین شده باید مطالبات اهل سنت و اقوام پر رنگ تر شود تا بلکه مسئولین بیش تر به این حقوقی که تا به حال مراعات نشده، اهمیت دهند و زمینه ی فراهم نمودن برخورداری یکسان اهل سنت با سایر هم وطنان در زمینه ‌های مختلف اعم از حقوق فرهنگی‌، سیاسی و اقتصادی فراهم شود. من امیدوارم که تدوین کنندگان منشور حقوق شهروندی پس از بررسی ‌نظرات و پیشنهاد‌های افراد مختلف، بتوانند یک منشور حقوق شهروندی کامل را به همراه اجرای همه ی اصول و خصوصاً اصول فراموش شده ی قانون اساسی‌، محقق کنند تا همه ی ایرانیان بتوانند از حقوق مساوی برخوردار شوند.

با تشکر از شما برای وقتی که در اختیار ماهنامه ی ما قرار دادید.

88، سال سیاه گروه های ایرانی مدافع حقوق بشر/ علی کلائی

imagesحدود یک دهه قبل اردلان سرفراز سروده بود و داریوش خوانده بود:

“سالِ سقوط، سالِ فرار، سالِ گریز و انتظار. فصلِ شکستنِ فلز. سال سیاهِ …”

اما این بار این سالِ سیاه، 2000 نبود. سال 1388 هجری شمسی بود. سالی که می توان گفت برای فعالیت حقوق بشری در ایران هم بهشت بود و هم جهنم. بهشت بود چرا که قابلیت فعالین حقوق بشری در ایران آشکار شد. سالی که همه ی فعالین حقوق بشری زیر ضرب جمهوری اسلامی یکی از بهترین کارنامه های خود را بر جا گذاشتند. هیچ سایت حقوق بشری، تا آن جا که نگارنده می داند، کارش را متوقف نکرد؛ حتی یک روز. اتفاقی که سال بعدش در برخی مجموعه ها به دلیل اختلافات داخلی روی داد. اما سال 1388 سال اوج فعالیت بی شائبه و خستگی ناپذیر فعالین بود.

و سال سیاه. سالی که نمی شد کسی را پیدا کرد که تنش به زخم زندان جمهوری اسلامی جراحت دیده نباشد. از همه طیف. همه قشر. از فعالین حقوق بشری و سه مجموعه ی اصلی که در ایران فعالیت می کرد یعنی کمیته گزارشگران حقوق بشر، مجموعه فعالان حقوق بشر و کانون مدافعان حقوق بشر تا فعالین حق تحصیل، تا سندیکالیست ها و فعالین حقوق زنان؛ همه را گرفتند. انگار حاکمیت کودتای خرداد 88، از هر تحرکی حقوق بشری که در راستای افشای جنایاتشان انجام می شد، هراس داشتند.

می توان گفت و آمار داد. بازداشت 9 تن از اعضای کمیته گزارشگران حقوق بشر در سال 88. بازداشت بیش از سی تن از اعضای مجموعه فعالان حقوق بشر و اعضای کانون مدافعان حقوق بشر. بازداشت های گسترده ی فعالین مدنی مانند فعالین حقوق زنان و سندیکالیست ها و اقلیت های مذهبی و هجمه ای عجیب و غریب به فعالین حق تحصیل. اسم ها آشنا هستند. از شیوا نظر آهاری و کوهیار گودرزی از کمیته گزارشگران تا ضیا نبوی و مجید دری و مهدیه گلرو و پیمان عارف حق تحصیلی تا نوید خانجانی و مهدی خدایی و بسیاری دیگر در مجموعه فعالان در اسفند 1388 و بانو نرگس محمدی شجاع از کانون مدافعان و دیگرانی بسیار. می توان ده ها اسم به این سیاهه اضافه کرد. فعالینی که از همه چیزشان می گذشتند برای حقوق بشر در ایران.

اما شاید با گذشت 4 سال از آن روزهای سخت بتوان چند امر را برجسته و در باب آن سخن گفت.

اولی روزهای سخت زندگی تحت شرایط بازداشت و شکنجه ی یاران است. اولین شرط تسلی خاطر یک انسان و زندگی راحت او، امنیت است. امنیت از این که صبح که از خانه خارج می شود، شب نیز به خانه برگردد و چنین امری را در تمامی سال های حکومت جمهوری اسلامی و بالاخص در سال 88، از فعالین حقوق بشری گرفتند. هر خروج صبحگاهی از خانه انگار آخرین خروج بود. بالاخص پس از احکام بالای ده سال برای مجید دری و ضیا نبوی این امر برجسته تر می شد. فضای ترس و وحشت، فضای کهریزک و تجاوز و ترس بر مردمان حاکم بود. بسیاری از فعالین حقوق بشر (حداقل در کمیته و مجموعه فعالان که نگارنده باخبر است) روزها و شاید بیش از یک ماه در خانه ی دوستان و تحت تعقیب گذارندند و خوابیدند تا گزارشگری کنند و همزمان بتوانند از دست اطلاعات و سپاه که به دنبالشان بود، بگریزند. روزهای ترس در راه رفتن در خیابان که هر لحظه ممکن است دستی از غیب امنیت خانه ی نظام بیرون بیاید و وسط خیابان ربوده شوی و دیگر حتی پیکرت را هم تحویل خانواده ات ندهند. همین بود که سنت چک کردن روزانه ی همدیگر در میان برخی از فعالین، پیدا شد. دوستان نزدیک روزانه هم را چک می کردند. وقتی چند ساعتی از دوستی خبری نمی شد و امکان پیدا کردن او نبود، اولین حدس خاموش بودن گوشی یا اتمام شارژ نبود. اولین حدس بازداشت بود و 209 و یا 2 الف. فشار دیگر از سوی خانواده ها به فعالین بوده و البته هست. ابوایاد صلاح خلف در کتاب خاطرات یک فلسطینی آواره شرح می دهد که پس از قصابی صبرا و شتیلا توسط اسرائیلی ها و کشتار وسیع مردمان، از سویی اسرائیلی ها تبلیغ می کردند که اگر حمله کنند، تجاوز می کنند و می برند و می کشند و از سویی دیگر، روان اجتماعی سنتی فلسطینی خود مبلغ این ترس به دلیل تهدید شدن ارزش های سنتی و ترس از هجوم به مسائلی مانند باکرگی و یا تجاوز و امثالهم است. پس به قول ابو ایاد، فلسطینی زمین داد تا شرف حفظ کند. خانواده های فعالین نیز چنین بودن. بخشی از آن ها (و انصافا نه همه) خود از سر خیرخواهی در برابر فعالیت فرزندشان مقاومت می کردند که مبادا فرزندشان مورد تجاوز قرار گیرد و مبادا کشته شود و مبادا و مبادا. و سختی دیگر فعالیت در این فضا، مدیریت چنین فضای رعب و وحشتی بود.

اما علاوه بر این فضای رعب و وحشت و ترس در جامعه و علی رغم آن، ترس حاکمان از نشر خبر بود. اخبار حقوق بشری و ایستادگی فعالین بر نشر این اخبار چونان آواری بر سر رژیم خراب شد. تمام تلاش بازجویان و امنیت بانان در ایران این بود که با پلورالیزه کردن فضا و قطبی کردن نیروها و جدا کردنشان با استفاده از جو نظامی حاکم بر ایران، هر گروه حقوق بشری را از پیگیری وضعیت دسته ای از زندانیان سیاسی متعلق به این سازمان و آن جمعیت سیاسی بازدارند. و اما فعالین حقوق بشری ایران در آن سال اسیر چنین جوی و چنین فضایی نشدند و این بازی حاکمیت هم شکست خورد.

و کنار همه ی این ها بگذارید: بازجویی ها از کسانی که آزاد بودند، تهدیدها، فحاشی ها و توهین های امنیت بانان به هرکسی که اهل فعالیت حقوق بشری بود.

گاهی روزگار سخت، آدم ها را هم سخت می کند و آن روزگار سخت 88 برای فعالین حقوق بشر، انسان هایی سخت را تربیت کردند که قطعاً در آینده ی ایران به کار خواهند آمد.

چند روزی از انتخابات گذشته است. در سلولم در بند 209 اوین نشسته ام که دسته دسته بازداشتی های پس از انتخابات به 209 آمدند. از یکی از دوستانی که از جوانان نهضت آزادی بود پرسیدم که چه کسانی بازداشت شدند و متوجه شدم تقریباً اکثر فعالین جوان احزاب اصلاح طلب و تحول خواه از مشارکت و مجاهدین انقلاب تا نهضت آزادی بازداشت شده اند.

پس از آزادی در تیرماه برای من بازداشتی از قبل از خرداد 88 تا پس از آن یکی از سوالات این بود: چه کسانی آزاداند!؟ سوالی که تا انتهای سال 88 پاسخش هیچ کس بود. همه را گرفتند. حتی بی تفاوت ها را. یاد آن شعر معروف برتولت برشت افتادم…

اما بی شرفی آن جا بود که فعالین حقوق بشری در فرض جمهوری اسلامی همه بلا استثنا به سازمان مجاهدین خلق ایران (به عنوان نمونه یک سازمان مسلح و محارب و ضد نظام با تفسیر جمهوری اسلامی) وابسته هستند. عالم و آدم مجاهد یا به تلقی امنیت بانان منافق بودند. حتی اگر خودشان نباشند، سایت آنان (علی رغم اینکه سایت بی جان است و نفر برای جاندار کردنش می خواهد) به مجاهدین خلق وابسته بود. طنز تلخی که خنده بر لب می آورد و تاسف در ذهن. و بر همین اساس، اتهام اولیه ی فعالین پس از بازداشت معمولاً ماده ی 186 بود؛ یعنی محاربه. حتی بحثی بر سر احتمال حکم اعدام شیوا نظرآهاری ایجاد شد و سنگینی فضا این قدر بود که، شعار “شیوا را آزاد کنید” به “شیوا را اعدام نکنید”، تغییر یافت. یعنی تقلیل تقاضا از آزادی یک فعال به زنده ماندنش. سطح مطالبات فعالین حقوق بشری در آن سال زنده ماندن بود. اعدام نشدن. بعید است کسی از فعالین حقوق بشری سال 88 بازداشت شده باشد و همان جلسه ی اول و دوم بازجویی به اعدامت می کنیم و محارب و منافق خوانده شدن، تهدید نشده باشد. اما چه زیبا ایستادند و پروژه ی از کار اندازی حقوق بشری ها در سال 88، به نقطه ی افتخاری در کارنامه ایشان بدل شد.

سال 88 و از اولین روزها و داستان پیدا کردن آمار شهدا و منظم کردنش تا آخرین روزها و فضای رعب و وحشت پس از بازداشت گسترده ی اعضای مجموعه فعالان حقوق بشر، برای حقوق بشری ها سخت بود و سنگین. ابتلایی که در جمع بندی می تواند گفت حقوق بشری های ایرانی از این ابتلا سربلند بیرون آمدند و نظام جمهوری اسلامی سرافکنده. چرا که هر چه گرفت و زد و بست نتوانست از این پیشروان جریان آزاد اطلاعات و دفاع از حقوق بشر جلوگیری کند.

و کل اختلاف فعالین حقوق بشری با جمهوری اسلامی بر سر یک امر بود: امنیت بانان نظام، بخشی از مخالفین را که منتسب به این گروه و آن گروه بودند، اصولاً از شان انسانی خارج می دانستند. و حقوق بشری ها بر مبنای اعلامیه ی جهانی حقوق بشر و میثاق های بین المللی، همه ی انسان های گوشت و پوست و خون دار را صاحب حق. در واقع برای نظام به قول جورج اورول در قلعه ی حیوانات همه با هم برابر بودند و جماعتی برابرتر و جماعتی بدون حق برابری و برای حقوق بشری ها همه باهم برابر هستند بدون هیچ تبعیضی. مبنای تضاد فهم امنیت بانان و حامیان قدرت مطلقه در ایران با حقوق بشری ها بر سر این موضوع بود. موضوعی که در واقع اختلاف است بر سر انسان بودن انسان بما هو انسان یا انسان بودن انسان بما هو رویکردش به نظام حاکم بر ایران؛ خودمحوری حاکمان هم علت العلل این مسئله.

زمستان 88 هوا بس ناجوانمردانه سرد بود. بازداشت بیش از 30 حقوق بشری مجموعه فعالان سردترش کرد. زمستان بود. و هنوز در ایران تا حاکم شدن حقوق بشر در تمامیتش زمستان است.

سحرگاه 11 اسفند به روایت مهدی خدایی

حمایت رضا مریدی، نماینده ی مجلس ایالات انتاریوی کانادا از کمپین یازده اسفند و مهدی خدایی – عکس از خط صلح- سیاوش بهمن

زمان بازداشت من، نیمه شب ۱۱ اسفند ماه سال ۱۳۸۸ بود. هنگامی که در حال خروج از منزل بودم، توسط نیرو‌های لباس شخصی ‌اطلاعات سپاه پاسدران بازداشت شدم. وقتی دلیل بازداشت خود را جویا شدم و درخواست کردم که حکم بازداشت را به من نشان دهند، از میان چندین حکم، برگه ‌‌ای را نشان دادند که در آن اتهام من را “اقدام علیه امنیت ملی‌کشور” عنوان کرده بودند! پس از بازداشت بدون آن که از محل انتقال خود اطلاع داشته باشم، با دستبند و چشم بند به زندان منتقل شدم. بر اساس تجربه ی بازدشت پیشین، متوجه شدم که در زندان اوین هستیم و هنگامی که در سلول انفرادی قرار گرفتم با دیدن موکت سبز و دیوار سنگی ‌آن، به یاد تصویری از محمد علی‌ابطحی در اینترنت افتادم که وی را در حال قرآن خواندن در سلول انفرادی بند ۲-الف سپاه نشان می داد؛ اما تا ۱۰ روز بعد از بازداشت، بازجویان هیچ اطلاعی از محل بازداشت، به من ندادند و تنها پس از این که کاملاً مطمئن شدند مطلع ام که کجا هستم، تایید کردند که در بند ۲-الف سپاه واقع در زندان اوین به سر می برم. شب نخست از رفت و آمد‌هایی ‌که در راه رو و بند صورت می‌ گرفت، متوجه شدم که دیگر دوستانم نیز بازداشت شدند. به هنگام بازجویی ها هم صدای محبوبه کرمی، ابوالفضل عابدینی، نوید خانجانی و نصور نقی ‌پور را می‌شنیدم. روز اول بازجویی تنها به ضرب و شتم و تلاش برای گرفتن ایمیل‌ ها و پسورد آن ها اختصاص داشت…

نخستین سوال ‌ها در مورد عضویت و مسئولیت ‌های بچه‌ ها در مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران و نیز ارتباط بچه ‌ها با یک دیگر بود؛ همزمان از اتاق‌ های بازجویی کنار، صدای بازجویان را که به سر محبوبه کرمی فریاد می‌کشیدند، می‌شنیدم .

من بیش تر در مورد بخش دانشجویی مجموعه و جلسات دفاع از حق تحصیلی، که پیش از انتخابات ریاست جمهوری 88 در تهران و چند شهر دیگر برگزار کرده بودیم و نیز دیدار‌هایی‌که با دیگر اعضای مجموعه داشتم، بازجویی شدم. البته این سوالات همراه با ضرب و شتم و تهدید بود؛ تهدید به اعدام و استفاده از شوک الکتریکی ‌و هم سلولی با قاچاقچیان با تاکید بر این که ممکن است روزی چند مرتبه به من تجاوز کنند. (واقعا دلیل این برخورد‌ها را با فعالان حقوق بشر متوجه نمی شدم) تنها زمانی‌که از ضربات مشت آن ها تقریبا بیهوش شدم، جلسه ی اول بازجویی به پایان رسید! و به سلول خود منتقل شدم. تا ۱۰ روز آینده هیچ کس به سراغم نیامد و در آن ۱۰ روز از جداری که پایین درب سلولم بود، شاهد رفتن دیگر دوستان به اتاق بازجویی بودم. بعد‌ها هنگامی که با نصور نقی‌ پور، عبدالرضا احمدی و ابوالفضل عابدینی در یک سلول قرار گرفتم، متوجه شدم که اتفاقاً در مورد ضرب و شتم ‌ها بسیار خوش شانس بودم و در مورد بقیه ی دوستان این رفتار حتی تا ۳ روز و با همان سوالات و درخواست ‌ها ادامه یافته بود. شاید بیش تر از همه ی ما در این میان، فشار روحی ‌و روانی ‌به نصور نقی ‌پور وارد می شد؛ بازجویی ‌های نصور به دلیل لکنت زبانی‌که داشت، مدت زمان زیادی طول می ‌کشید و به دلیل شرایط بازجویی‌ ها و افزایش استرس ‌ها، گاهی ‌تکلم به شدت برای وی سخت می شد. بازجویی‌های نصور حدوداً از ساعت ۹ صبح تا ۸ شب -تنها با یک وقفه ی کوتاه برای نهار- ادامه داشت. هربار که به بازجویان نسبت به این برخورد‌ها و رفتار‌ها اعتراض می کردیم و تاکید می کردیم که این رفتار‌ها با ما به عنوان فعالان حقوق بشر درست نیست و بر خلاف قوانین اساسی‌ و موضوعه ی کشور و هم چنین منشور حقوق بشر سازمان ملل است، متاسفانه توجهی ‌صورت نمی‌ گرفت و همان روال ادامه داشت. بارها نسبت به حبس در سلول انفرادی، استفاده از چشم بند و عدم ارتباط با خانواده و وکیل اعتراض کردیم، اما به این اعتراضات هم هیچ توجهی‌نمی ‌شد. متاسفانه فشار‌های روحی‌ و روانی، ‌آن چنان شدت گرفت که گاهی ‌آرزو می کردیم برای رهایی از آن فشار‌ها، مورد ضرب و شتم قرار بگیریم! برخورد تحقیر آمیز بازجو‌ها و حتی نگهبان ‌ها با دوستان بهائی ما از جمله ایقان شهیدی و نوید خانجانی که آن ها را نجس می‌دانستند، برای ما بسیار آزار دهنده بود. حتی به هنگام بازجویی ‌ها، خودکاری را که بهائیان استفاده می کردند، از خودکار دیگران جدا می کردند و یا نگهبانان بند ۲-الف در سرویس‌ های بهداشتی، دمپایی جداگانه ‌ای برای آن ها تعیین کرده بودند.

از سوالات بازجویی‌ ها چنین بر می ‌‌آمد که هیچ گونه اطلاعاتی ‌در مورد ما و فعالیت ‌های مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران نداشتند؛ تو گویی ابتدا بازداشت کرده بودند و سپس به دنبال دلیل بازداشت می‌گشتند! ابتدا از ارتباط ما به عنوان اعضای مجموعه با کشور‌های گوناگون از جمله آمریکا و انگلستان صحبت می کردند و این که با اطلاع رسانی در مورد کشته ‌ها و زخمی‌ های جنبش سبز، سعی ‌در تحریک مردم داشتیم؛ اما در نهایت عنوان کردند، گناه ما، به رغم آن ها، سیاه نمایی علیه جمهوری اسلامی از طریق انتشار موارد نقض حقوق بشر در کشور بود. هر بار که در بازجویی‌ ها تاکید می‌ کردم که اگر سیاه نمایی هم صورت گرفته حاصل عملکرد عاملین و آمرین آن بوده و تمام فعالیت ما مطابق قوانین اساسی ‌است و هیچ کاری بر خلاف آن انجام نداده ایم، اما هربار پاسخ جمله ای بی معنی و بی مفهوم بود: “شما صلاحیت تفسیر قانون اساسی‌را ندارید!”

در ادامه برای اخذ اعتراف تلویزیونی بسیار تحت فشار قرار گرفتیم. اعترافی که در مورد برخی ‌از بچه ‌ها، از جمله عبد الرضا احمدی، به زور ضرب و شتم کسب شده بود. اما بازجوی من ابتدا با وعده ی آزادی و سپس با تهدید به حبس طولانی مدت سعی ‌داشت که برای گرفتن اعتراف تلویزیونی من را تحت فشار قرار دهد که در نهایت موفق به این کار نشد. بازجو‌ها پس از این که در مورد روند کار مجموعه و مستقل بودن آن مطلع شدند، سعی ‌داشتند افراد را نسبت به عدم همکاری و قطع ارتباط با این نهاد حقوق بشری پس از آزادی، قانع کنند و برای رسیدن به این مقصود به ابزار‌هایی ‌از جمله تهدید افراد، بدبین نمودن افراد نسبت به یک دیگر و یا منستب کردن اتهامات اخلاقی‌ به دیگر اعضا، متوسل می‌شدند. برای هر فردی هم به فراخور شرایط روحی ‌و اعتقادات مذهبی‌ وی، روش‌های متفاوتی را به منظور قطع همکاری انتخاب می کردند.

در تمام این دوران آن چه بیش از همه تعجب آور بود، این بود که: در بازداشت های گسترده‌ ای که در ۱۱ اسفند ماه ۱۳۸۸ رخ داد، گاهی ‌افراد به صورت اشتباهی و به دلیل تشابه اسمی بازداشت شدند و جالب تر این که یکی‌از دوستان به نام آقای “سما نورانی” طی‌ چند جلسه به جای خانم “سما بهمنی” که از دیگر دوستان ما بود بازجویی شده بود و بازجویان متوجه این اشتباه نشده بودند! این مورد و موارد این چنینی گواه شتاب زدگی و بی‌ برنامگی در برخورد با فعالان حقوق بشر در آن مقطع زمانی ‌بود.