
نسرین ستوده: اگر دوباره کمپین راه بیندازیم، پوشش اختیاری را در صدر قرار میدهم/ پدرام تحسینی
کمپین یک میلیون امضا را میتوان یکی از مهمترین و اثرگذارترین تجربههای مدنی زنان در ایران معاصر دانست؛ تجربهای که از دل مطالبات حقوقی برخاست، به صحنهی عمومی آمد، با سرکوب روبهرو شد و با وجود توقف فعالیتهایش، در تغییر نگاهها و گسترش مطالبات زنان نقش بهسزایی داشت. آنچه در ادامه میخوانید، گفتگوی خط صلح با «نسرین ستوده»، حقوقدان و فعال حقوق بشر، دربارهی همین تجربه است. این گفتگو تنها یک مرور تاریخی نیست؛ ستوده در روایتی دستاول توضیح میدهد که چگونه اعتراض به تبعیضهای حقوقی علیه زنان –از تعدد زوجات و دیهی نابرابر تا نابرابری در حق طلاق و ارزش حقوقی شهادت— به زبانی سادهتر بیان شد و از مقالات به خیابان و خانوادهها رسید. او از اتحاد زنان با باورهای مختلف، از نقش وکلا، جامعهشناسان و روانشناسان و از اهمیت حمایت مردان میگوید؛ حمایتی که به گفتهی او، به کاستن از فشار انگهای اخلاقی بر زنان کمک کرد و به جنبش امکان نفس کشیدن داد. بخش پایانی گفتگو به امروز میرسد: به حجاب اجباری، جنبش مهسا، اعتراض به اعدامهای اخیر و پرسش از آینده. ستوده تاکید میکند که تحمل جامعه نامحدود نیست و سرنوشت این مطالبات به کنش جمعی و ایستادگی مردم بستگی دارد.
مشروح گفتگو با نسرین ستوده را در ادامه میخوانید:
خانم ستوده؛ ممنون که وقت ارزشمندتان را در اختیار خط صلح قرار دادید تا دربارهی یکی از مهمترین کمپینهای سالهای اخیر با هم گفتگو کنیم؛ کمپینی که علیرغم توقف، تاثیرش را گذاشت. میخواستیم نظر شما را در این مورد بپرسیم. اگر به روزهای آغاز شکلگیری کمپین یک میلیون امضا برگردیم، شما چطور با این حرکت همراه شدید؟ چه چیزی در ایده و شیوهی کار کمپین بود که فکر میکردید میتواند به پیگیری خواستههای زنان کمک کند؟
اگر نقطهی اوج جنبش زنان را ۱۴۰۱، یعنی جنبش مهسا، بدانیم، باید ریشههای شکلگیری و فراگیری آن را در دههی ۷۰ جستوجو کنیم. نه اینکه پیش از آن هیچ حرکتی از سوی زنان نبوده؛ همانطور که میدانید، بلافاصله پس از انقلاب در سال ۵۷، زنان اعتراضات زیادی داشتند که شدیداً سرکوب شد و تحتتاثیر فرهنگ عمومی قرار گرفت و مدتی این جنبش به محاق رفت. اما از سال ۷۰ میتوانم بگویم که زنان با توجه بیشتر به روز جهانی زن و بازگو کردن وقایعی که در هشت مارس در سراسر جهان رخ داده و گرامیداشت آن، جرقهی جنبش زنان را در ایران زدند. آنها در همان سالها به بررسی تلاشهای زنان در جنبش مشروطه و پیش از آن، نقش زنان در جنبشهای روشنگری، نقش زنان در انجمنهای محلی و ملی و همینطور مدارس و مطبوعات زنانه توجه بسیار زیادی نشان دادند.
بعد از آن باید از پیشگامان جنبش زنان در ایران در دورهی پس از انقلاب، خانمها مهرانگیز کار و شیرین عبادی، یاد کنیم که با مقالات روشنگرانهی خود در حوزهی حقوق زنان، آگاهیرسانی زیادی کردند. سپس این حرکتها به صحنهی اجتماعی آمد و زنان بهطور پراکنده اینجا و آنجا تجمعاتی برگزار میکردند؛ در اعتراض به تبعیض علیه زنان در قانون، مانند دیهی نابرابر، حق شهادت نابرابر، تعدد زوجات (که به مردان اجازه داده میشد) و همینطور حق طلاق که از زنان گرفته شده بود. بهطور کلی همهی اینها موضوعات مورد اعتراض زنان بود. این موضوعات نخست بهطور وسیع در مقالات منعکس شد و سپس به صحنهی عمومی آمد و شکل تجمعات به خود گرفت. در مقطعی در سال ۸۵، زنان گفتند که باید کمپینی با عنوان «یک میلیون امضا» شکل دهیم. حتماً شما میدانید فلسفهاش چه بوده و از کجا ناشی شده، ولی در واقع باید بگوییم یک نقطهی عطف بود. کمپین یک میلیون امضا به جایی رسیده بود که خطاب به مراجع رسمی میگفت: «دیگر نمیتوانید با آن قوانین قبلی بر ما حکومت کنید.» این کمپین در ایران در سال ۸۵ شکل گرفت.
من وکیل هستم و من و دخترم مهراوه، که آن موقع شش سال بیشتر نداشت، این کمپین را امضا کرده بودیم؛ مهراوه در واقع به اصرار خودش امضا کرد، اما خوب میدانید امضای او بیشتر جنبهی نمادین داشت، چون سنش خیلی کم بود. پس از شکلگیری این کمپین، به محض اینکه دخترها یا زنان برای جمعآوری امضا به خیابانها میرفتند، در شهرهای مختلف بازداشت میشدند. ما تعدادی وکیل بودیم که وکالت آنها را میپذیرفتیم و در دادگاهها از آنها دفاع میکردیم. به هر حال، رویکرد این زنان و دفاعیات وکلا بهنحوی بود که گرچه زنان بهطور مقطعی بازداشت میشدند، ولی هیچکدام از آنها به این دلیل بازداشتهای طولانی را تحمل نکردند و آزاد شدند. ولی این سرکوب ادامه پیدا کرد و زنان هم البته حاضر به پرداخت همهجور هزینه بودند. آنها از این تبعیضها خیلی رنج میبردند.
خاطرم هست حتی در یک مورد، مریم حسینخواه فومنی به همراه هشت زن دیگر جلوی دادگاه انقلاب بازداشت شده بودند. آنها در حمایت از یکی از زنانی که بازداشت شده بود و آن روز محاکمه داشت، به جلوی دادگاه رفته بودند و بازداشت شده بودند. مریم حسینخواه از داخل زندان به من زنگ زد و گفت: «میخواهم شما بهعنوان وکیل من اعلام کنید که آنچه ما در خواستههایمان در کمپین گفتیم، کف خواستههایمان است؛ ما پای اینها هستیم و هر هزینهای هم داشته باشد، پرداخت میکنیم.» بنابراین اینها زنان و دخترانی نبودند که با این سرکوبها بخواهند پا پس بکشند. نهایتاً این کمپین تا سال ۸۸ به کار خود ادامه داد. سال ۸۸ با سرکوب همگانی، بسیاری از جنبشهای صنفی و همینطور فمینیستی به محاق رفتند و بسیاری از فعالان این جنبشها ناچار به مهاجرت از ایران شدند و فعالیت کمپین یک میلیون امضا هم در واقع روزبهروز کمتر و کمتر شد. هرچند درست است که متوقف شد، ولی همانطور که شما گفتید، آثار خودش را گذاشت.
از نگاه شما کدامیک از خواستههای حقوقی کمپین بیشترین ارتباط را با مشکلات روزمرهی زنان داشت؟ در تجربهی حرفهای خودتان، این نیاز به تغییر را بیشتر کجا میدیدید؟
فکر میکنم تعدد زوجات یکی از بدترین مسائلی بود که روح و روان زنان را واقعاً اذیت میکرد؛ بیقیدوشرط به مردها اجازه میداد که هر طور میخواهند زندگی بکنند، یک زندگی کاملاً بیبندوبار، در حالی که همان جامعه، همان سیستم قضایی، زنان را تحت شدیدترین فشارهای اخلاقی قرار میداد؛ از موی سر بگیرید تا اگر پروندهای پیدا میشد که زنی با مردی ارتباطی برقرار کرده بود… خب، شما میدانید که در جوامع سنتی، برخورد با تابوی ارتباط بین زن و مرد، برای زنان و مردان زمین تا آسمان فرق میکند. بنابراین من میخواهم بگویم که تعدد زوجات همانقدر که اساساً مردان را تشویق میکرد زندگی خلاف مصالح خانواده در پیش بگیرند، زنان را هم تحت سرکوب قرار میداد.
کمپین «یک میلیون امضا» میکوشید مطالبات حقوقی زنان را به زبانی ساده و قابلفهم مطرح کند. به نظر شما توضیح کدام تبعیضها دشوارتر بود و چرا؟ آیا موضوعی بود که به دلیل پیچیدگی حقوقی یا حساسیتهای فرهنگی و خانوادگی، سختتر به زبان روزمره ترجمه شود؟ همچنین آیا زنی را به یاد دارید که پس از آشنایی با مطالبات کمپین، نگاهش به زندگی خود تغییر کرده باشد؛ حق خود را بهتر شناخته یا در تصمیم و رفتار روزمرهاش تفاوتی ایجاد شده باشد؟
بله، این را بهکرات میدیدم. اصالت خانوادگی من به منطقهی شمال ایران برمیگردد؛ ما لنگرودی هستیم. بنابراین در منطقهی شمال زیاد رفتوآمد دارم. خاطرم هست از زمانی که جنبش فمینیستی در ایران اوج گرفت، هر بار که به شمال سفر میکردم، در میان زنان فامیل، آشنا و دوست، هم در شهرهای بزرگ و کوچک و هم در روستاهای آنجا، میدیدم که اینها در مطالباتشان یک گام جلوتر آمده بودند. اینها به من گله میکردند که الان همسر ما زمینها را به نام پسران ما کرده؛ چیزی که ممکن بود ۱۰ سال پیش از آن برایشان خیلی عادی باشد، ولی دیگر میدیدم عادی نیست. این چیزها را مطالبه میکردند و حقشان را میخواستند. میگفتند ما در این زمینهها حق داریم، ولی همهی اینها دارد فقط به پسران ما میرسد. این یک نمونه بود که برای شما گفتم، ولی رویکردهای مختلفی وجود داشت… از نزدیک شاهد بودم که زنان چطور دارند با این جنبش قدمبهقدم جلو میآیند.
بین آگاهی از یک حق و توان پیگیری آن فاصلهای جدی وجود دارد. تجربهی کمپین «یک میلیون امضا» دربارهی این شکاف چه چیزی به شما نشان داد؟ به نظر شما زنان برای اینکه بتوانند این آگاهی را از سطح ذهن و گفتگو به سطح عمل و تصمیم در زندگی روزمرهشان ببرند، به چه حمایتهای دیگری نیاز داشتند؟
دوست داشتم در پاسخ سوال شما بگویم که اصلاً زنان حمایت نمیخواستند و خودشان کافیاند؛ اما واقعاً اینطور نیست. جامعهی ما جامعهای مردسالارانه است، ولی یک عامل فرهنگی بسیار مهم داشتیم و آن این بود که شماری از مردان ما حقیقتطلب، واقعاً دمکراتیک و برابریخواه بودند. این را من اصلاً نمیتوانم ندید بگیرم. بگذارید بیتعارف بگویم، یعنی اگر حمایت آنها نبود… ارادهای را در نظر بگیرید… زنانی را دیده بودم که هیچچیز نمیتوانست جلودار آنها شود؛ ولی وقتی مردان پشت این حرکت زنان ایستادند، جنبش یکدفعه نفسی کشید. انگار جریان تنفس در جنبش افتاد. انگار زنان آزادتر شده بودند و دیگر داشتند نفس میکشیدند. آنها از انگهای اخلاقی رها میشدند. مثلاً یادم هست بین موکلان خودم، «جلوه جواهری» با همسرش «کاوه مظفری»، هر دو پابهپای هم در کمپین فعالیت میکردند و همچنین «پیام روشنفکر» بود، «آرش اقبالی نصیر» بود، «علی عبدی» بود، «امیر یعقوبعلی» بود. بعضیشان مجرد بودند. آقای «کیوان صمیمی» هم خیلی صادقانه پشت جنبش فمینیستی ایستاد. یادم هست در جلسهی بازپرسی یکی از موکلان مردم، بازپرس به او گفت: «حالا خانمها میروند فعالیت میکنند، تو چرا وارد این جنبش شدی؟» جواب داد: «یعنی چه؟ من چرا وارد جنبش شدم؟ این جنبش مطالبات برحقی دارد.» از جنبش دفاع کرد و گفت: «هر حکمی هم بدهید، من میکشم.»
دوست دارم اینجا دوباره از همسر خودم، «رضا خندان»، هم یاد کنم و بعد دکتر «فرهاد میثمی» که چطور پای اعتراض به حجاب اجباری ایستاد. همسر من هم الان در اعتراض به حجاب اجباری در زندان است و تا اینجا بابت اعتراضش دو سال زندان کشیده و همینطور «وحید قدیری» و مردان دیگر. مردان و زنان زیادی… ما زنانی را داشتیم که پس از خانم عبادی و مهرانگیز کار پیشگام بودند: نوشین احمدیخراسانی، پروین اردلان، منصوره شجاعی، خدیجه مقدم؛ همهی اینها در آوردن جنبش زنان به عرصهی عمومی پیشگام بودند. بنابراین این همبستگیها، چه با مردان، چه با وکلا و چه با جامعهشناسان و روانشناسانی که همه در جنبش حضور داشتند و نیز اتحاد و همبستگی میان خود زنان، باعث میشد که ما بکوشیم محدودیتها را کمتر کنیم. مثلاً ما هرگز دربارهی بیحجاب یا باحجاب بودن یک زن اظهارنظر نمیکردیم. در انتخاب خودمان آزاد بودیم و همین مسئله فاصلهای میان ما ایجاد نمیکرد. همهی اینها به اتحاد ما کمک میکرد و ما را توانا میساخت. عامل مهم توانایی ما همان اتحاد بود. با وجود این اتحاد، باز هم به حمایت نیاز داشتیم. در حقیقت هم حمایت میکردیم و هم حمایت به دست میآوردیم. ما برای جلب حمایت مردان واقعاً تلاش کردیم تا آنها به حق ما آگاه شوند و از ما حمایت کنند. آنها به صداقت ما اعتقاد پیدا کردند.
ما عوامل وحدتآفرین میان خودمان ایجاد کردیم. میگفتیم: «مهم نیست که دیدگاه من چپ کمونیستی است یا دیدگاه این خانم مذهبی و اسلامی؛ ما اینجا فقط میخواهیم دربارهی حقوق زنان صحبت کنیم.» آنها هم همین برخورد را داشتند. در واقع بسیاری از زنانی که با چادر میآمدند، در جنبش فمینیستی مشارکت میکردند و معتقد بودند عقایدمان نباید ما را از هم جدا کند؛ و من این را بهعینه در رفتارشان میدیدم.
از جمله ویژگیهایی که به آن اشاره کردید، همکاری افرادی با دانش حقوقی و داوطلبانی با تجربههای متفاوت دیگر بود که از این کمپین حمایت کردند. این همکاری چه تاثیری در شیوهی طرح خواستههای زنان داشت؟ آیا مواجهه با روایتهای زنان، مسئلهای را برای شما بهعنوان یک حقوقدان روشنتر کرد؟
بله. از یک طرف، ببینید زنان در یک سردرگمی گیر کرده بودند. برای اینکه بدانیم واقعاً در چه وضعیتی گیر کرده بودیم، دست شما را میگیرم و میبرمتان به سالهای ۱۳۷۰ و ۱۳۷۱؛ سالهایی که میگفتند مردها هر چند تا بخواهند میتوانند زن بگیرند: چهار تا دائم و بینهایت صیغهای! زن اینجور و آنجور، حجابش آنجور و فلان. همهچیز پر از محدودیت. حتی زن برای کار کردن هم باید اجازهی شوهر را داشته باشد، برای بیرون رفتن هم همینطور؛ برای همهچیز. خب، همهی ما از فرهنگهایی میآییم که در آنها میخواهیم پایبند به قانون باشیم و حتیالامکان قانونشکنی نکنیم. زنی که در این جامعه بزرگ شده، با خودش فکر میکند: «این قانون چه میگوید؟ همهچیز را از من گرفته، ولی با این حال من مجبورم از آن اطاعت کنم.» ببینید، این یک چالش ذهنی برای شنونده ایجاد میکند. حق انسانی او زیر پا گذاشته میشود و بعد به او میگویند: «به اسم قانون»؛ قانونی که باید از حق او محافظت کند، اما همان قانون حق او را پایمال میکند. زنان از نظر ذهنی در چنین چنبرهای گیر کرده بودند.
خب، کسانی مثل ما که کنار آنها بودیم، اول از همه به آنها اطمینان میدادیم که این احساسشان درست است و آنچه در قانون آمده بود، مانند تعدد زوجات، ارزش نابرابر شهادت، دیهی نابرابر و همهی اینها، برخلاف اصول برابری بود؛ برابریای که زیربنای قانون و حقوق است. یعنی میگفتیم که ما قانون را مورد حمله قرار میدهیم و دوباره باید بگویم این شهامت را کار و عبادی به خرج دادند. آنها به قانون حمله کردند، نه به افراد. یعنی آقای ایکس یا ایگرگ میرفت همان قانون را اجرا میکرد و چهار تا زن میگرفت، هیچکدام را هم نمیتوانست اداره کند. بدون اینکه ما به آن مرد حمله کنیم، حملهمان متوجه قانونی بود که به او این اجازه را میداد. به همین دلیل کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قانون ایجاد شد. روندی که شکل گرفت… میبینید چقدر ساختارمند بود. به نظر من این روند تقریباً ۲۵ سال ساختارمند پیش رفت تا به آنجا رسید که گفتیم: «بله، شما باید اصلاً قانون را تغییر دهید. ما یک میلیون انسان جمع میکنیم تا قانون تغییر پیدا کند.»
بنابراین زنان اول از همه از آن سردرگمی در برابر قانون، که واژهای مقدس تلقی میشد، بیرون آمدند و به مفاهیم عدالت و برابری رسیدند. اینها مفاهیمی بالاترند؛ یعنی هدف قانون هم باید تحقق همینها باشد. قانون باید برابری و عدالت را تامین کند، در حالی که آن قانون عدالت و برابری را تامین نمیکرد. خب، بعد از آن بود که وارد مرحلهی کمپین شدیم و آن مرحله هم تا امروز ادامه پیدا کرده است.
شما موضوع حجاب اجباری را هم دیدید. سالیان سال بود که زنان در عرصهی عمومی و در خیابانها در برابر حجاب اجباری مقاومت میکردند و خشم خود را نشان میدادند. ما هر روز با اخباری از فریادهای زنان روبهرو بودیم؛ اینکه چطور هنگام بازداشت جیغ میکشیدند و روح و روان اجتماعی ما به هم میریخت. مدام منتظر بودیم که دولت خودش این قانون را متوقف کند. حالا چه بهتر که این حق توسط خود زنان به دست آمد؛ حق پوشش اختیاری. وقتی خودشان این را به دست آوردند، خودشان هم باید از آن محافظت کنند. اینکه آیا ما به آن حالت قبل برمیگردیم یا نه، هیچکس نمیتواند بهسادگی بگوید. این به رویارویی زنان با یک حکومت بستگی دارد. اگر ما بایستیم و از این حق محافظت کنیم، اجازه نمیدهیم وضعیت قبل برگردد.
با توجه به شرایط روز، آگاهی مردم و تغییر نسل، بعید است آن شرایط قبلی برگردد؛ دستکم به این سادگیها برنمیگردد…
البته به نظر من این بیشتر یک شعار است. خب، ما میتوانیم این شعار را بدهیم؛ این شعار در بطن خودش نوعی پیشگویی نسبت به آینده دارد. در حالی که من بهعنوان کنشگر دوست دارم نتیجهی آینده را به کنش جمعیمان نسبت بدهم. من دوست دارم بگویم که ما نمیگذاریم چنین کاری بکنند و برای اینکه نگذاریم چنین کاری بکنند، باید محکم بایستیم.
در زمان کمپین، آیا کسانی از داخل حاکمیت یا نظام، حتی داخل قوهی قضاییه، حامی بودند یا حداقل اظهار همراهی میکردند؟ یا موافق بودند، اما مثلاً میگفتند دستشان بسته است؟ اصلاً توانستند بهصورت عملی اقدام حمایتی بکنند؟ شما از داخل حاکمیت اقدام حمایتی دیدید؟
از آنجا که من هیچ ارتباطی با درون حاکمیت ندارم، واقعاً نمیتوانم در این باره اظهارنظری بکنم. اما یکی از مواردی که دو سال پیش رخ داد، مربوط به لایحه حجاب و عفاف بود؛ بالاخره رئیسجمهور فعلی، آقای پزشکیان، گفت که ما نمیتوانیم این قانون را اجرا کنیم. یا زمانی که حدود ۱۵ سال پیش در زندان بودم، آنجا بر سر موضوع چادر برای ملاقاتها با مسئولان زندان درگیر شده بودم؛ ماهها بود که ملاقاتها متوقف شده بود و بچهها آن موقع خیلی کوچک بودند. بعضی از نمایندگان وقت مجلس گفتند که نه، ما نباید زنان را مجبور به استفاده از چادر گلدار کنیم. بالاخره این اتفاق افتاده بود. یا خانم پروانه سلحشوری، زمانی که خودشان نمایندهی مجلس بودند –و همین مهم بود— اظهارنظر کردند و گفتند که ما قانون حجاب را به رفراندوم بگذاریم. خب، میتوانستند این کارها را هم بکنند، ولی ارادهاش وجود نداشت. نمیخواستند و آن [قانون] بهنوعی وسیلهای برای ایجاد رعب و وحشت در جامعه شده بود. حکومتیها هم بیتاثیر نبودند. بعد از گذشت ۲۰ سال… بله، فکر میکنم نمیشود گفت اصلاً روی حکومت اثری نداشته؛ حتماً داشته.
نابرابریهایی که خودتان به آنها اشاره کردید، چنان با زندگی روزمرهی مردم گره خورده و طبیعی شدهاند که تغییرناپذیر به نظر میرسند. به نظر شما، کمپین در این زمینه –بهویژه در بخش سنتی جامعه— چقدر توانست دربارهی این مسائل در خانوادهها، حتی میان زنان و مردان، باب گفتگو را باز کند؟ البته منظورمان این نیست که لزوماً تغییری رخ داده باشد؛ اگر خاطرهای از این دست دارید، بفرمایید.
این برداشت را قبول ندارم. چرا؟ چون من بارها در میان آنها دیدهام. یک مورد، دانشگاه بوعلی همدان بود. یک روز دربارهی همین حقوق زنان سخنرانی داشتم. تحلیل ما همیشه حقوقی بود. آن روز هم دربارهی حقوق زنان در قانون صحبت کردم. بعد از جلسه، خانم دانشجویی با حجاب کامل –همانطور که حکومت انتظار داشت— آمد. بهنوعی از سخنرانی من خوشش آمده بود. اظهار لطف کرد و گفت: «خیلی خوب بود، ما استفاده کردیم.» اما آخرش با ترسولرز سوالی از من پرسید: «خانم ستوده، شما فمینیست هستید؟» باورش نمیشد که من فمینیست باشم. به او گفتم: «عزیزم، من نمیدانم شما به چه چیزی فمینیست میگویید. ولی اگر خودت به دیهی نابرابر معترضی، از این بابت فمینیستی. من هم فمینیستم؛ من به دیهی نابرابر معترضم.» وقتی این را گفتم، احساس راحتی کرد. میدانستم چه اتفاقی افتاده است. آن روزها در قشر مذهبی ما تبلیغ میکردند که فمینیستها چناناند و چنیناند و فوراً آن را به مسائل جنسی میچسباندند که میخواهند مثل مردها چهار شوهر داشته باشند! طبیعی بود که ما اصلاً زیر بار این حرفها نمیرفتیم و از این چیزها نمیترسیدیم. میدانستم آن وقت که با این وحشت از من سوال میکند، چه تصویری از فمینیست در ذهنش است. بنابراین مفهوم فمینیسم را برایش باز کردم و گفتم: «اگر تو به هر نوع نابرابری حقوقی معترضی، فمینیستی.» بعد دیگر بهنوعی احساس راحتی کرد و از پیش من رفت. میخواهم بگویم آن خانم که دانشجو هم بود، در شهرستانی نسبتاً بزرگ مثل همدان، از نظر من به جامعهی سنتی تعلق داشت، ولی دربارهی تفکرات خودش تحقیق میکرد که این سوال را از من پرسید. بنابراین من مشابه آن برخورد را میان افراد مختلف با دیدگاههای سنتی خیلی زیاد دیدهام. بله، بنابراین موثر بوده است.
اگر امروز متن خواستههای کمپین را دوباره بخوانید، کدام بخشها همچنان اولویت دارند و چه موضوعهایی نیازمند توجه بیشتری هستند؟ تجربههای زنان در این بیست سال چه چیزی به درک ما از برابری حقوقی اضافه کرده؟
من فکر میکنم اگر الان دوباره بخواهیم کمپین راه بیندازیم، پوشش اختیاری را در صدر قرار میدهم. البته همهی آن خواستهها را هم دوباره مطرح میکنم؛ همهی آنها درست بودهاند. پوشش اختیاری را هم به این دلیل در صدر قرار میدهم که در واقع اینها نقض حقوق ما را با اجبار حجاب آغاز کردند. ما این مسیر و این فیلم را داریم به عقب برمیگردانیم و حالا میخواهیم به نقطهای برسیم که آخرین دستاوردشان را از وجود خودمان دور کنیم. در واقع آن حجاب چیزی بود که روبهرو شدن با آن سالیان سال بسیار سخت بود، به خاطر تابوی اخلاقیای که با خودش حمل میکرد. اگر زنی تمایل به بیحجابی را ابراز میکرد، آدمی غیراخلاقی تلقی میشد. ولی الان اینطور نیست. بنابراین من اگر به آن کمپین برمیگشتم، پوشش اختیاری را اضافه میکردم. در آن زمان نمیشد. بیست سال از آن زمان گذشته و الان کاملاً لازم است.
بسیار سپاسگزاریم که وقتتان را در اختیار ما قرار دادید. اگر سخن دیگری دارید، در انتها بفرمایید.
ما سالهایی را در جامعهی خودمان گذراندیم که هر روز با صدای فریاد دختران و زنانی که در حال بازداشت بودند، روبهرو بودیم. ما میدانستیم اینها به بازداشتگاه وزرا میروند و مورد خشونت شدید قرار میگیرند. ما روایتهای زیادی از اینها شنیده بودیم و این روح و روان جامعه، اعم از زنان و مردان، را ویران کرده بود. بارها و بارها حتی بعضی روحانیان گفته بودند که دولت باید از این کار دست بکشد. بارها. زنان نشان داده بودند که برای پس گرفتن پوشش اختیاری حاضرند هر نوع هزینهای را بدهند، اما خب، حکومت هیچ اعتنایی به این نکرد تا اینکه به جنبش مهسا منجر شد.
اتفاقی که الان در مورد اعدامها دارد میافتد و اینکه ما هر روز و هر هفته، با فواصل معینی، خبر حکم اعدام جوانان خودمان را میشنویم، ما را به یاد همان تخریب روح و روانی میاندازد که آن روزها در اثر دیدن خشونت علیه زنان تحمل میکردیم. این تحمل بینهایت نیست، این تحمل نامحدود نیست. یک جایی، یک اتفاقی، یک جرقهای واقعاً جامعه را به سمتی میبرد که جلوی این اعدامها را هم بگیرد. اگر حکومت این کار را بکند، به نفع او تمام میشود و اگر مردم جلوی این اعدامها را بگیرند، آن موقع این حق مردم است. نمیدانم، آرزو میکنم این حق را بگیرند و فقط این اعدامها متوقف شود.
برچسب ها
