
از یک میلیون امضا تا زن، زندگی، آزادی؛ پیوست یا گسست؟/ هرمینه هورداد
وقتی امروز از جنبش «زن، زندگی، آزادی» سخن میگوییم، وسوسهای جدی وجود دارد که همهچیز را از شهریور ۱۴۰۱ آغاز کنیم؛ گویی با مرگ مهسا (ژینا) امینی ناگهان مسئلهی زن، آزادی و بدن در جامعهی ایران متولد شد. اما حافظهی جنبش زنان چیز دیگری میگوید. پشت آن شعار، پشت آن خیابان و پشت آن زنانی که روسری از سر برداشتند، چند دهه تجربه، شکست، عقبنشینی، بازسازی، سکوت، مقاومت و دوباره برخاستن وجود دارد.
کتاب «گذر عاشقانهی عمر»، نوشتهی «خدیجه مقدم»، از این منظر، فقط خاطرات شخصی یک فعال اجتماعی نیست؛ روایتی از نسلی است که انقلاب را دید، مصادره و دگرگونی آن را تجربه کرد، دههی سیاه و سرکوبگر شصت را پشت سر گذاشت و در شرایطی که بسیاری از تشکلها و صداهای مستقل از میان رفته بودند، تلاش کرد دوباره خود را پیدا کند. زنانی که در دهههای بعد به فعالیت اجتماعی و مدنی بازگشتند، از صفر شروع نکردند؛ اما جامعهای که به آن بازگشتند نیز همان جامعهی پیش از انقلاب نبود. آنها باید در دل محدودیت، زبان تازهای برای کنشگری پیدا میکردند.
دههی شصت برای بخش بزرگی از فعالان زن فقط یک دورهی تاریخی نیست؛ تجربهای است که بر زبان و رفتار سیاسی نسلهای بعدی نیز اثر گذاشت. بسیاری از زنان فعال مجبور شدند از سیاست رسمی فاصله بگیرند، به فعالیتهای اجتماعی، محیط زیست، آموزش، محله، خانواده، صلح و توانمندسازی زنان روی بیاورند و در همان فضاهای محدود، دوباره شبکه بسازند. این بازگشت آرام به جامعهی مدنی، بعدها زمینهی شکلگیری حرکتهایی شد که دیگر نمیتوان آنها را صرفاً در قالب فعالیت فردی توضیح داد.
در دههی هفتاد و بهویژه در دورهی اصلاحات، فضای عمومی برای مدتی اندکی بازتر شد. مطبوعات، انجمنها، گروههای زنان و سازمانهای غیردولتی امکان بیشتری برای طرح مسئلهی تبعیض پیدا کردند. در همین فضا بود که فمینیسم اسلامی نیز به یکی از گفتمانهای مهم تبدیل شد. زنان مذهبی و روشنفکران دینی میکوشیدند نشان دهند که میتوان قرائتهایی از اسلام ارائه کرد که با حقوق زنان سازگار باشد. در کنار آنها، فمینیستهای سکولار، فعالان حقوق بشر و زنانی با گرایشهای مختلف فعالیت میکردند. این تنوع فکری را نمیتوان با یک برچسب ساده توضیح داد، اما برای فهم فضای آن دوره ضروری است.
کمپین یک میلیون امضا در سال ۱۳۸۵ از دل همین تجربه و همین ائتلاف بیرون آمد. هدف آن اصلاح مجموعهای از قوانین تبعیضآمیز علیه زنان بود؛ از ازدواج و طلاق و حضانت گرفته تا ارث، دیه و شهادت. روش کار نیز مشخص بود: آموزش حقوقی، گفتگوی چهرهبهچهره، آگاهیرسانی و جمعآوری امضا. در نگاه امروز ممکن است این روش بیش از اندازه محتاطانه یا اصلاحطلبانه به نظر برسد. اما قضاوت کردن کمپین با معیارهای سال ۱۴۰۱، بیتوجهی به شرایط تاریخی آن است. آن زنان در فضایی فعالیت میکردند که حتی گفتگو با مردم و جمعآوری امضا میتوانست به بازداشت و پروندهی امنیتی منجر شود. با این حال، آنها هنوز میکوشیدند از فضای مدنی موجود استفاده کنند و تغییر را از طریق جامعه و قانون دنبال کنند.
اما دقیقاً همین جاست که یک سوال مهم مطرح میشود: چرا حجاب اجباری، با وجود آنکه یکی از آشکارترین جلوههای کنترل زنان بود، در مرکز مطالبات کمپین قرار نگرفت؟
پاسخ را نباید در بیتوجهی زنان آن دوره به مسئلهی حجاب جستوجو کرد. زنان ایرانی از همان نخستین روزهای جمهوری اسلامی در برابر حجاب اجباری مقاومت کرده بودند. در اسفند ۱۳۵۷ هزاران زن علیه اجباری شدن حجاب به خیابان آمدند و در دهههای بعد نیز مقاومت در برابر حجاب به شکل فردی و روزمره ادامه یافت. مسئله این بود که لغو حجاب اجباری هنوز بهصورت یک مطالبهی سازمانیافته و مشترک میان همهی جریانهای جنبش زنان صورتبندی نشده بود.
کمپین یک میلیون امضا میخواست روی قوانینی دست بگذارد که میشد آنها را مشخص کرد، مادهی قانونی آنها را نشان داد و اصلاحشان را مطالبه کرد. حجاب اما فقط یک قانون نبود. حجاب اجباری بخشی از نظم اجتماعی و ایدئولوژیک جمهوری اسلامی بود؛ مسئلهای که به تعریف حکومت از زن، خانواده، اخلاق عمومی و حضور زن در فضای عمومی مربوط میشد. طرح مستقیم آن، علاوه بر هزینهی بسیار بالاتر، میتوانست ائتلافی را که میان زنان مذهبی، سکولار، اصلاحطلب و مستقل شکل گرفته بود، با چالش روبهرو کند. بنابراین شاید سوال دقیقتر این نباشد که «چرا کمپین لغو حجاب اجباری را مطالبه نکرد؟» بلکه این باشد که «چرا جنبش زنان در آن مقطع، برای ادامهی فعالیت، مجبور بود میان مطالبات مختلف اولویتگذاری کند؟»
این اولویتگذاری را میتوان نقد کرد، اما باید آن را فهمید. نمیتوان با اطمینان گفت که همهی فعالان کمپین به یک اندازه دربارهی حجاب میاندیشیدند یا اینکه غیبت آن از فهرست مطالبات صرفاً یک تصمیم تاکتیکی بود. شواهد تاریخی برای چنین نتیجهی قطعیای کافی نیست. اما روشن است که فضای سیاسی، ترکیب متنوع نیروهای درگیر و هدف مشخص اصلاح قوانین، بر نوع مطالباتی که میتوانستند به محور یک ائتلاف تبدیل شوند اثر میگذاشت.
کمپین یک میلیون امضا به هدف رسمی خود نرسید. قوانین تبعیضآمیز به شکل بنیادی اصلاح نشدند و فشار امنیتی نیز به فرسایش فعالیت سازمانیافته کمک کرد. اما شکست در دستیابی به هدف رسمی، به معنای پایان تجربه نبود. یکی از مهمترین آثار کمپین شاید چیزی بود که در همان زمان کمتر دیده میشد: تعداد زیادی زن وارد تجربهی کنشگری شدند، شبکههایی شکل گرفت و یک نسل از زنان یاد گرفتند چگونه مطالبهی اجتماعی را به موضوع عمومی تبدیل کنند. «خدیجه مقدم» نیز در روایت خود از همین میراث سخن میگوید و کمپین را عاملی در گسترش شبکهی فعالان زن میداند.
بعد از کمپین، حرکتها و کارزارهای دیگری شکل گرفتند. بعضی به قوانین خانواده پرداختند، بعضی به حقوق زندانیان و قربانیان سرکوب، بعضی به صلح و مادران دادخواه و بعضی به زندگی روزمرهی زنان. در ظاهر، موضوعات متفاوت بودند، اما در زیر پوست آنها یک مسئلهی مشترک وجود داشت: زن ایرانی میخواست از موقعیت موضوع سیاست به موقعیت فاعل سیاست منتقل شود.
در همین سالها، خط مبارزهی دیگری که پیشتر در حاشیه قرار داشت، آرامآرام به مرکز نزدیک شد: «مبارزه با حجاب اجباری». این بار اتفاق مهمی افتاد. مبارزه دیگر لزوماً از یک سازمان یا ائتلاف رسمی آغاز نمیشد. شبکههای اجتماعی امکان جدیدی ایجاد کرده بودند. «آزادیهای یواشکی» با انتشار تصاویر زنان بدون حجاب در فضای عمومی، مسئلهای را که سالها در زندگی روزمره وجود داشت، به یک روایت عمومی تبدیل کرد. سپس «چهارشنبههای سفید» شکل گرفت و زنان با نمادها و تصاویر مختلف، دربارهی حق انتخاب پوشش سخن گفتند.
این تغییر فقط تکنولوژیک نبود؛ تغییر در شیوهی سازماندهی بود. در کمپین یک میلیون امضا، فعال و مخاطب رودررو با هم قرار میگرفتند. در کارزارهای جدید، یک زن میتوانست در تهران، شیراز یا مشهد عکس خود را منتشر کند و زنی دیگر در هزاران کیلومتر دورتر خود را بخشی از همان تجربه بداند. ترس هنوز وجود داشت، اما دیگر کاملاً خصوصی نبود. تصویر یک زن میتوانست بهسرعت از تجربهی شخصی به نماد عمومی تبدیل شود.
مسئلهی ورود زنان به ورزشگاهها نیز نمونهی مهم دیگری از همین تحول بود. تلاش برای ورود زنان به استادیومها سالها ادامه داشت و فعالان زن دربارهی ممنوعیت حضور زنان در ورزشگاهها بحث و سازماندهی کردند. بعدتر، داستان سحر خدایاری، معروف به «دختر آبی»، در سال ۱۳۹۸ به نقطهی دردناکی در این مسیر تبدیل شد. او پس از بازداشت و در شرایطی که گزارشهایی دربارهی احتمال محکومیتش منتشر شده بود، خودسوزی کرد و جان باخت. مرگ او موجی از واکنش در ایران و شبکههای اجتماعی ایجاد کرد و بار دیگر ممنوعیت حضور زنان در ورزشگاهها را به یک موضوع عمومی تبدیل کرد.
اهمیت این ماجرا فقط در فوتبال نبود. زنی که حق ورود به ورزشگاه ندارد، زنی که نمیتواند آزادانه لباس انتخاب کند، زنی که برای آواز خواندن، دوچرخهسواری، حضور در عرصهی عمومی یا انتخاب سبک زندگی خود با محدودیت مواجه است، با مسائل متفاوتی روبهروست؛ اما همهی آنها میتوانند به یک پرسش مشترک برسند: مرز دخالت حکومت در زندگی زن کجاست؟
این همان نقطهای است که حجاب اجباری بهتدریج از یک مسئلهی مربوط به پوشش به یکی از نمادهای ملموس رابطهی حکومت با بدن و زندگی زنان تبدیل شد.
در این میان، نباید عامل جابهجایی نسلی را نادیده گرفت. زنانی که در دههی هشتاد وارد کمپین یک میلیون امضا شدند، تجربهی زیستهی متفاوتی با زنانی داشتند که در سال ۱۴۰۱ به خیابان آمدند. بخشی از فعالان نسل اول، انقلاب ۱۳۵۷ و سپس دههی سیاه شصت را به چشم دیده بودند؛ برخی زندان، حذف سیاسی، جنگ، ایدئولوژیک شدن فضای عمومی و عقبنشینی اجباری از عرصهی اجتماعی را تجربه کرده بودند. برای آنها، حتی ایجاد یک انجمن کوچک، برگزاری یک نشست یا جمعآوری چند صد امضا میتوانست دستاوردی جدی باشد. آنها ارزش ساختن دوبارهی جامعهی مدنی را از تجربهی فقدان آن میشناختند.
اما نسلی که در دههی هفتاد و بهویژه دههی هشتاد متولد شد، تجربهی متفاوتی داشت. این نسل جمهوری اسلامی را نه از طریق تجربهی انقلاب و مقایسهی آن با گذشته، بلکه بهعنوان نظام موجود و واقعیت روزمرهی خود میشناخت. اینترنت، ماهواره، شبکههای اجتماعی، ارتباط با جهان بیرون و تغییر سبک زندگی، فاصلهی میان زندگی واقعی این نسل و ارزشهای رسمی را بیشتر و آشکارتر کرده بود. برای بسیاری از این زنان، مسئله دیگر این نبود که چگونه در فضای موجود امکان کوچکی برای فعالیت ایجاد کنند؛ آنها اساساً میپرسیدند چرا باید چنین محدودیتهایی وجود داشته باشد.
همین تفاوت نسلی، زبان سیاسی را نیز تغییر داد. برای نسلی که سرکوب دههی شصت را به یاد داشت، احتیاط، ائتلافسازی و انتخاب مطالبات قابل پیگیری بخشی از عقلانیت سیاسی بود. برای نسلی که بخش بزرگی از زندگی خود را با اینترنت و جهان شبکهای تجربه کرده بود، انتشار یک تصویر، یک ویدئو یا یک کنش فردی میتوانست در عرض چند ساعت به یک رویداد سیاسی تبدیل شود. این نسل کمتر به ساختارهای سنتی سازمانیابی وابسته بود و بیشتر با شبکههای افقی، هویتهای سیال و کنشهای فردی قابل تکثیر عمل میکرد.
اما جابهجایی نسلی به معنای حذف نسل قبلی نبود. اتفاقاً یکی از ویژگیهای مهم جنبش زنان ایران این است که نسلها کاملاً جای یکدیگر را نگرفتند؛ تجربهها منتقل شدند، اما زبانها تغییر کردند. زنانی که پس از دههی شصت دوباره جامعهی مدنی را ساختند، زمینهای را فراهم کردند که نسلهای بعدی بتوانند از آن عبور کنند. فعالان کمپین یک میلیون امضا تجربهی سازماندهی، گفتگو و مطالبهی حقوقی را انباشته کردند؛ نسل بعد همان تجربه را با امکانات شبکههای اجتماعی و شیوههای جدید مقاومت ترکیب کرد.
نسل جدید لزوماً شجاعتر از نسل قبلی نبود. تفاوت در این بود که با تجربهی تاریخی متفاوتی به مسئلهی آزادی نگاه میکرد. نسلی که فقدان جامعهی مدنی را تجربه کرده بود، ابتدا در پی ساختن آن بود؛ نسلی که با اینترنت، جهان بازتر و شکاف عمیق میان زندگی واقعی و نظم رسمی بزرگ شده بود، دیگر نمیخواست صرفاً فضای کوچکی برای نفس کشیدن در همان نظم پیدا کند؛ میخواست دربارهی خودِ مرزهای آن نظم سوال کند.
به همین دلیل، «زن، زندگی، آزادی» را میتوان تا حدی یک جنبش نسلی نیز دانست؛ اما نه جنبشی که نسلهای پیشین را کنار گذاشته باشد. در خیابانهای ۱۴۰۱، زنان جوانی حضور داشتند که زمانی که کمپین یک میلیون امضا شکل گرفت، یا هنوز متولد نشده بودند یا کودک بودند. آنها با حافظهی مستقیم از کمپین وارد میدان نشده بودند، اما در جامعهای بزرگ شده بودند که حاصل تمام آن مبارزات، شکستها و مقاومتها بود. شاید نام بسیاری از فعالان نسل قبل را نمیدانستند، اما بخشی از تغییراتی که آن نسلها در زبان جامعه ایجاد کرده بودند، برایشان به امر بدیهی تبدیل شده بود.
نسل بعدی معمولاً میراث نسل قبل را به همان شکلی که تولید شده تحویل نمیگیرد. آن را مصرف نمیکند؛ بازتعریف میکند. به همین دلیل، دختر جوانی که در سال ۱۴۰۱ روسریاش را برمیداشت، لزوماً خود را ادامهدهندهی کمپین یک میلیون امضا نمیدانست. شاید حتی نام آن کمپین را نمیشناخت. اما بدون تجربهای که آن کمپین و حرکتهای پیش و پس از آن در جامعه ایجاد کرده بودند، فضای اجتماعی برای چنین کنشی نیز همان فضای سابق نبود.
در این میان، «سپیده رشنو» نیز به یکی از چهرههای مهم این تغییر تبدیل شد. در تابستان ۱۴۰۱، پیش از مرگ مهسا، ویدئوی درگیری او در اتوبوس بر سر حجاب اجباری منتشر شد. او بازداشت شد و سپس در تلویزیون دولتی ظاهر شد. تصاویر چهرهی او بهسرعت در شبکههای اجتماعی منتشر شد و واکنش گستردهای ایجاد کرد. این واقعه نشان داد که چگونه یک برخورد روزمره میتواند در عصر شبکههای اجتماعی به یک مسئلهی عمومی و سیاسی تبدیل شود. هرچند مرگ مهسا جرقهای تعیینکننده بود، اما آنچه پس از آن اتفاق افتاد، محصول یک حادثهی منفرد نبود. جامعهای که دههها تجربهی مقاومت زنان، کمپینها، شکستها، اعتراضات، شبکههای اجتماعی، سرکوب و نافرمانی مدنی را پشت سر گذاشته بود، این بار با زبانی جدید به خیابان آمد. در واقع جنبش «زن، زندگی، آزادی» محصول یک کمپین واحد نبود. محصول چند دهه بود.
به همین دلیل، شاید روایت درست این نباشد که «کمپین یک میلیون امضا شکست خورد و بعد زن، زندگی، آزادی آمد». این روایت تاریخ را بیش از حد خطی میکند. واقعیت این است که یک میلیون امضا بخشی از تجربهای شد که بعداً در قالبهای مختلف ادامه پیدا کرد؛ بعضی در عرصهی حقوقی، بعضی در جامعهی مدنی، بعضی در فضای مجازی، بعضی در ورزشگاه، بعضی در مقاومت فردی و بعضی در خیابان.
اما یک تغییر بنیادین هم اتفاق افتاده بود. در کمپین یک میلیون امضا، هنوز بخش مهمی از زبان سیاسی جنبش زنان زبان اصلاح بود: اصلاح قانون، اصلاح نگاه جامعه، اصلاح حقوق خانواده. در «زن، زندگی، آزادی»، کلمهی «اصلاح» دیگر برای بسیاری از معترضان توضیح کافی برای خواستهشان نبود. آنها از «زندگی» سخن میگفتند.
این تفاوت بسیار مهم است. «حقوق زن» میتواند موضوع مذاکره با قانونگذار باشد. اما «حق زندگی» و «حق انتخاب» ادعایی بنیادیتر دربارهی رابطهی فرد و قدرت ایجاد میکند. شاید بتوان گفت آنچه تغییر کرد فقط مطالبات زنان نبود؛ تصور زنان از امکان تغییر نیز تغییر کرد.
با این حال، نباید از این تفاوت نتیجه گرفت که یکی بالغتر یا پیشرفتهتر از دیگری بوده است. هر جنبش در پاسخ به شرایط زمان خودش شکل میگیرد. کمپین یک میلیون امضا در فضای سیاسیای فعالیت میکرد که هنوز بخشی از جامعهی مدنی امکان فعالیت محدود اما واقعی داشت و اصلاح حقوقی، برای بخشی از فعالان، یک امکان عملی محسوب میشد. «زن، زندگی، آزادی» در شرایطی شکل گرفت که تجربههای متعدد اعتراض و سرکوب، تصور جامعه از امکان اصلاح را تغییر داده بود.
همینجاست که نگاه واقعبینانه و عملگرایانه اهمیت پیدا میکند. کمپین یک میلیون امضا را نباید امروز از موضع «زن، زندگی، آزادی» محکوم کرد که چرا از ابتدا همهچیز را مطالبه نکرد. اما نباید محدودیتهای استراتژیک آن را هم رمانتیک کرد. آن کمپین در رسیدن به هدف رسمی خود موفق نشد و ساختار سیاسی نیز اجازه نداد انرژی آن به اصلاحات بنیادی حقوقی تبدیل شود. در مقابل، «زن، زندگی، آزادی» توانست مسئلهی زن، بدن و حجاب را به مرکز یک اعتراض سراسری ببرد، اما تبدیل انرژی اعتراضی گسترده به سازمان، نهاد و تغییر پایدار مسئلهای کاملاً متفاوت است.
جنبش اجتماعی فقط با شجاعت زنده نمیماند و فقط با شعار هم تغییر ایجاد نمیکند. به شبکه، سازمان، دانش، ائتلاف، تداوم، منابع، ارتباط میان نسلها و توان تبدیل مطالبه به قدرت اجتماعی و نهادی نیاز دارد. تجربهی دهههای گذشته نشان داده است که زنان ایرانی در تولید انرژی اعتراضی و اجتماعی بسیار توانا بودهاند؛ مسئلهی دشوارتر، حفظ این انرژی و تبدیل آن به تغییر پایدار است.
شاید بزرگترین درس فاصلهی میان یک میلیون امضا و زن، زندگی، آزادی همین باشد. نسل پس از دههی سیاه شصت یاد گرفت که چگونه در یک فضای بسته، دوباره جامعهی مدنی بسازد. کمپین یک میلیون امضا نشان داد که حتی در شرایط سرکوب میتوان شبکه ایجاد کرد و مسئلهی زنان را از فضای خصوصی به فضای عمومی آورد. نسلهای بعدی یاد گرفتند که فضای مجازی را به ابزار سازماندهی تبدیل کنند، مقاومتهای فردی را قابل مشاهده کنند و موضوعاتی مانند حجاب، ورزشگاه و آزادی بدن را از مسائل بهظاهر فرعی به مسائل عمومی تبدیل کنند. و نسل زن، زندگی، آزادی این تجربههای پراکنده را در یک شعار کوتاه فشرده کرد: «زن، زندگی، آزادی».
بنابراین اگر بخواهیم به سوال عنوان مقاله پاسخ دهیم، شاید «پیوست یا گسست؟» انتخاب درستی نباشد. این تاریخ هم پیوست است و هم گسست. پیوست است، چون هیچکدام از این حرکتها در خلا شکل نگرفتند. زنانی که بعدها در خیابان ایستادند، وارث تجربهی زنانی بودند که پیش از آنها امضا جمع کرده بودند، در مطبوعات نوشته بودند، انجمن ساخته بودند، علیه تبعیض حقوقی اعتراض کرده بودند، برای ورود به ورزشگاه تلاش کرده بودند، مادران دادخواه و صلح شده بودند و در فضای مجازی مقاومتهای روزمره را به تصویر کشیده بودند.
اما گسست هم هست، زیرا زبان و روش مبارزه تغییر کرد. از مذاکره دربارهی قانون به مقاومت در برابر اجبار، از سازمان به شبکه، از جمعآوری امضا به انتشار تصویر، از مطالبهی اصلاح به مطالبهی اختیار، و از «حقوق زنان» به پیوند «زن» با «زندگی» و «آزادی».
شاید مهمترین تغییر در خود مسئلهی حجاب اتفاق افتاد. حجاب اجباری که در دههی هشتاد به دلایل مختلف در مرکز کمپین یک میلیون امضا قرار نگرفت، در سالهای بعد از طریق مقاومتهای روزمرهی زنان، آزادیهای یواشکی، چهارشنبههای سفید، دختران خیابان انقلاب، مبارزه برای ورود به ورزشگاه، تراژدی سحر خدایاری، مقاومت سپیده رشنو و دهها و صدها مقاومت کوچک و بزرگ دیگر، به نماد ملموستری از رابطهی حکومت و زن تبدیل شد.
پس شاید پاسخ واقعی به این سوال که «چرا لغو حجاب اجباری آن زمان مطالبهی محوری نبود؟» را باید در تاریخ بعدی آن جستوجو کرد. جامعه برای اینکه به این نقطه برسد، به تجربه نیاز داشت: تجربهی شکست، تجربهی سرکوب، تجربهی کمپین، تجربهی استفاده از شبکههای اجتماعی و تجربهی مقاومت فردی. هیچکدام از این مراحل بهتنهایی «زن، زندگی، آزادی» نبودند، اما همهی آنها بخشی از زمینهای شدند که این شعار در آن امکان ظهور پیدا کرد.
از «امضا» تا «مو» میتوان مسیر تحول را دید؛ اما این مسیر را نباید یک خط مستقیم و رو به جلو تصور کرد. تاریخ جنبش زنان ایران نه داستان یک پیروزی قطعی است و نه داستان شکستهای پیدرپی. تاریخ تلاشهای متعددی است که هر کدام بخشی از امکانهای دورهی خود را آزمودند. از زنانی که بعد از دههی سیاه شصت دوباره خودشان را پیدا کردند، تا زنانی که در کمپین یک میلیون امضا امضا جمع کردند؛ از زنانی که علیه محدودیتهای حقوقی و لایحه خانواده ایستادند تا مادران دادخواه؛ از زنانی که برای ورود به ورزشگاه جنگیدند تا سحر خدایاری؛ از آزادیهای یواشکی تا چهارشنبههای سفید؛ از دختران خیابان انقلاب تا سپیده رشنو؛ و از همهی آنها تا مهسا. این مسیر نه یک خط مستقیم، بلکه رودخانهای با شاخههای متعدد بوده است. اما اگر چیزی در تمام این سالها ثابت مانده باشد، شاید همین باشد: زن ایرانی بارها مجبور شده برای حقوقی مبارزه کند که در بسیاری از جوامع بدیهی تلقی میشوند؛ و هر بار که یک نسل تصور کرده مبارزه تمام شده یا راهی وجود ندارد، نسل دیگری از جایی دیگر، با زبان دیگری، دوباره آغاز کرده است. شاید «زن، زندگی، آزادی» بیش از آنکه پایان این مسیر باشد، نامی باشد که امروز بر یکی از مهمترین فصلهای آن گذاشتهایم. و شاید پرسش مهمتر برای آینده دیگر این نباشد که کدام نسل درست میگفت و کدام نسل اشتباه میکرد، بلکه این باشد که هر نسل چه چیزی را از نسل قبل گرفت، چه چیزی را تغییر داد، کجا شکست خورد و چه چیزی را برای نسل بعد باقی گذاشت.
از این منظر، «زن، زندگی، آزادی» نه آغاز تاریخ مبارزهی زنان ایران است و نه پایان آن. یکی از بلندترین موجهای تاریخی است که بر روی موجهای قبلی شکل گرفت؛ موجهایی که بسیاری از آنها نامشان کمتر شنیده شد، اما بدون آنها شاید این موج نیز شکل دیگری پیدا میکرد. پیوست در حافظه و تجربه، گسست در زبان و استراتژی؛ و در میان این دو، چند نسل زن که هر کدام، با امکانات و محدودیتهای زمان خود، مرزهای ممکن را کمی جابهجا کردند.
برچسب ها
تبعیض جنسیتی جامعه مدنی جنبش مهسا حجاب اجباری حقوق زنان خط صلح خط صلح 185 زن زندگی آزادی کمپین یک میلیون امضا ماهنامه خط صلح مهسا امینی هرمینه هورداد