پیامدهای گسترده روانی اجتماعی شکنجه و فشار سیاسی-اجتماعی در ایران/مترجم: نیما ناصرآبادی

اخرین به روز رسانی:

آوریل ۱, ۲۰۲۶

پیامدهای گسترده روانی اجتماعی شکنجه و فشار سیاسی-اجتماعی در ایران/مترجم: نیما ناصرآبادی

چکیده

پیشینه: خشونت و سرکوب سیاسی به طور کلی می‌تواند تاثیر روانشناختی پیچیده ای در جامعه  پدید آورد. از آنجایی که دسترسی به داده های قابل اعتماد در کشورهایی که ظلم و سرکوب در آنها رواج دارد آسان نیست، روند مطالعه و تحقیق در آنها دشوار است.

روش‌ها و برآیندها: نویسندگان برای بررسی وضعیت روانی اجتماعی کشور با توجه به داده های دریافتی از ایران، تجربه تبعیدیان و منابع معتبر بین المللی  پیرامون شکنجه و اعدام های گسترده، تدبیری برای ادغام این داده ها اندیشیده اند.

داده ها شامل موارد نقض حقوق بشر از جمله خشونت علیه زنان ، آزار و اذیت فعالان سیاسی، شکنجه و اعدام نوجوانان، نشان دهنده سیاست گسترده سرکوب در ایران در چهار دهه گذشته بوده است. این سیاست سرکوب تاثیر قابل توجهی در دراز مدت در سلامت روان عمومی دارد و در نتیجه باعث ایجاد سایر مشکلات اجتماعی و اقتصادی و ایجاد بار روانی  برای مردم ایران می شود.

فرجام: اگرچه سلامت روانی جامعه به عوامل گوناگونی ارتباط دارد، اما با توجه به اطلاعاتی محدودی که از داخل ایران داریم، می توان حدس زد که این فشارها به طور قابل توجهی به افزایش مشکلات جسمی و روانی در کشور کمک می کند و موقعیت دشواری را، به ویژه در بازداشتگاه ها برای متخصصان سلامت و روان پدید می آورد.

پیشگفتار:

خشونت و سرکوب سیاسی ممکن است تاثیر روانی – اجتماعی بر سطوح مختلف جامعه داشته باشد. مطالعه این تاثیرات در کشورهایی که میزان سرکوب بالایی مانند ایران دارند از داخل کشور دشوار است. تعدادی از سازمان های بین المللی ، از جمله انجمن پزشکی جهانی (WMA) و نهادهای سازمان ملل متحد ، تصویری عینی و ترسناک از وضعیت کشور ارائه می کنند.

(دولت) ایران پیش از تغییر رژیم(در سال ۱۳۵۷)، میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی- -CCPRامضا کرده بود(چهارم آوریل ۱۹۶۸)؛ اما رژیم فعلی معاهدات بشر دوستانه چون کنوانسیون منع شکنجه سازمان ملل و یا پروتکل اختیاری کنوانسیون مقابله با شکنجه و سایر مجازاتهای بیرحمانه ، غیرانسانی یا تحقیرآمیز را امضا نکرده است (۱).

سازمان ملل متحد بارها در مورد استفاده گسترده و بی رویه از مجازات اعدام در ایران ابراز نگرانی کرده است. گزارش های گزارشگر ویژه سازمان ملل متحد در مورد وضعیت حقوق بشر در جمهوری اسلامی ایران حاکی از آن است که زندانیان عقیدتی  از جمله روزنامه نگاران ، شهروندانی با تابعیت دوگانه و معترضان بخاطر اتهامات مبهم، خودسرانه بازداشت می شوند ، در شرایط نامطلوبی نگهداری می شوند و اجازه دسترسی به مراقبت های پزشکی را ندارند (۲). این بیانگر نقض قوانین استاندارد حداقلی در رفتار با زندانیان است (قوانین ماندلا). افزون بر آن، دولت ایران دهه ها است مانع دسترسی کلیه گزارشگران ویژه حقوق بشر سازمان ملل به کشور شده است.

آشکار است که تقریباً هیچ داده تحقیقاتی در مورد رواج و تاثیر جنبه های مختلف آزار و اذیت در ایران ثبت و در دسترس نیست. در این نوشتار، نویسندگان به بررسی منابع ثانویه مستقل مانند گزارش های کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد و عفو بین الملل، همچنین نشریات معتبری که رویداد های مربوطه را گزارش میکنند و روایت های

آسیب دیده گان به تبعید آمده پرداخته اند. اطلاعات موجود و مشاهدات نشان می دهد که (حکومت ایران) به کرات از مجازات شکنجه و اعدام استفاده میکند (۲) و سازمان شفافیت بین المللی، شاخص فساد بالایی را (رتبه ۱۴۰ از ۱۸۰) گزارش می کند (https://www.transparency.org/en/countries/iran).

سوگند نامه پزشکان و دشواری‌های پیش رو

برپایه گزارش جامعه جهانی پزشکان (WMA) ، مسئولین بهداری زندان (در مواردی) از معالجه بیماران جلوگیری می کنند و نگرانی در مورد صحت مستندات مربوط به علت مرگ بیماران وجود دارد، و حتی پزشکان مجبور شده اند مدارک نادرست بالینی برای پنهان کردن نقض حقوق بشر را تایید کنند (۳) .

تحت تعقیب  قرار دادن کارگزاران آزار و شکنجه در دادگاه های بین المللی دشوار خواهد بود، چرا که ایران اساسنامه دیوان بین المللی کیفری (اساسنامه رم) را تصویب نکرده؛ اساسنامه که به دادگاه های بین المللی اجازه می دهد در صورت سرباز زدن دولت های محلی از تحقیق و تعقیب مرتکبان جنایت و نقض حقوق بشر، آنها را در دادگاه های صلاحیت دار جهانی به پای میز محاکمه کشند(۴).

(دکتر) احمد رضا جلالی پزشک دوتابعیتی ساکن سوئد و پژوهشگر مدیریت بحران و حوادث غیر مترقبه که در دانشگاه های ایتالیا و بلژیک نیز تدریس می کند، بیدادگرانه به مرگ محکوم شده است. او که سابقه همکاری های علمی بین المللی را در کارنامه خود دارد، از زمان دستگیری در سال ۲۰۱۶ و  علیرغم وخامت شرایط جسمی، از معالجه پزشکی او جلوگیری شده است (۵).

بیماری ایدز در ایران معمولن نادیده گرفته میشود، چرا که افراد در معرض خطر این بیماری در درجه اول همجنس گرایان و معتادان تزریقی هستند. دو گروهی که در مورد آنان تبعیض روا می شود و بیشتر در خطر بازداشت و اعدام هستند. دو پزشک بنام های کامیار و آرش علایی که از این زندانیان مراقبت پزشکی میکردند دستگیر شدند (۲). پزشک های ایران در این زمینه در موقعیت دشواری قرار دارند؛ از یک سو متعهد به سوگند پزشکی و رعایت قوانین بین المللی هستند، و از دگر سو در خطر آزار و زندانی شدن توسط کاربدستان زندان.

رویدادهای تاریخی تاثیرگذار بر سلامت عمومی

۳۰ بررسی انجام شده پیرامون افسردگی در پرستاران نشان میدهد که ۲۲٪ آنان مبتلا به افسردگی هستند که این رقم بالاتر از میزان شیوع افسردگی در کل جمعیت است، در حالی که در بیمارستان ها به پرستارانی با صحت و سلامت روحی نیاز داریم(۶).

شیوع گسترده شاخص های پریشانی و مشکلات روانی در ایران می تواند به عوامل گوناگونی چون شرایط اقتصادی و اجتمایی، و نظایر آن مربوط باشد که نشانگر آزار و اذیت (شهروندان) و رفتار سرکوبگرانه (حکومت) می باشد.

اثرات جنگ طولانی مدت بین ایران و عراق (۱۹۸۰-۱۹۸۸) ، و اختلال های روانی ناشی از جنگ(PTSD) در سربازان از جنگ برگشته و اعضای خانواده آنان بعنوان قربانیان ثانویه تا حدودی بررسی شده است. نویسندگان این پژوهش دریافتند که سطح هورمون کورتیزول (هورمون استرس) در فرزندان سربازان از جنگ برگشته پس از به هم رسیدن دوباره کاهش یافته است که احتمالن بیانگر اثرات پدید آمده از آسیب روحی است(۷).  در ۱۷ ژوئیه ۱۹۸۸، ایران رسما پذیرش قطعنامه ۵۹۸ سازمان ملل متحد را که پیش تر در سال ۱۹۸۷ پیشنهاد شده بود، به اطلاع دبیرکل سازمان ملل رساند(۸). تا این زمان آیت الله خمینی از همه تلاش ها برای پایان دادن به جنگی که عراق آغازگر آن بود جلوگیری کرده بود. خمینی با بهره بردن از شرایط جنگی، مخالفان سیاسی خود را سرکوب و افراد بی شماری را اعدام کرد، و در پی صدور انقلاب(اسلامی) به کشورهای همسایه بود(۱۰). تنها در سال ۱۹۸۸، تعداد بیشماری از زندانیان سیاسی اعدام شدند که سازمان عفو بین الملل نام های ۴۴۰۰ زندانی ناپدید شده را ثبت کرده است(۱۱). همچنین اعدام نوجوانان همجنس گرا، کودکان بزهکار و حتا افرادی با معلولیت ذهنی انتقاد های شدیدی را از سوی نهاد های سازمان ملل متحد به همراه داشت(۲).

استفاده گسترده از شکنجه

سازمان ملل متحد یافته های خود را از اعمال شکنجه گسترده منتشر کرده است(۲) و داده های پناهندگان ایرانی که در ادامه در موردش بحث می کنیم صحت این یافته ها را تایید می کند. اطلاعات دریافتی ما از قربانیان شکنجه در ایران بر اساس «پروتکل استانبول»(۲) نشانگر استفاده سیستماتیک از روش های مختلف شکنجه چون شکنجه روحی، ضرب و شتم کل بدن، آویزان کردن، شلاق، سوزاندن با آتش سیگار، آزار جنسی زنان و مردان است، که توسط مطالعات دیگر تا حد زیادی تایید شده است(۱۳-۱۵).

تحقیقات دیگری از پناه جویان ایرانی شکنجه شده نشان می دهد که از روش های گوناگونی چون سوزاندن(۳۸٪)، شکنجه برقی و آزار جنسی(۲۵٪) استفاده شده است(۱۳). اخیرا ر.دهقان استفاده گسترده از آزار جنسی پناهندگان ایرانی را گزارش کرده است(۱۴). همچنین گزارش هایی از شکنجه مقعدی مردان با اجسام سخت وجود دارد. اعمال گسترده شکنجه در ایران، از جمله پیش از انقلاب(۵۷) موضوعی است که انگیزه ساخت  موزه ای بنام «موزه شکنجه»‌ شده است(۱۶). در بسیاری از کشورها، مجرمان تحت تعقیب قانونی قرار می گیرند و زیان های صدمه دیدگان جبران می شود. اما در کشوری مانند ایران دادرسی و دادخواهی قانونی و عادلانه وجود ندارد، و شکنجه توسط کارگزاران حکومتی و بر اساس باورهای مذهبی اعمال می شود(۱۷).

ترور رهبران کرد ایرانی در وین و برلین(۱۸) نشان داد که حتا مخالفان (حکومت ایران) در کشورهای دمکراتیک هم از امنیت جانی برخوردار نیستند. مورویل و همکارانش به کنکاش پیرامون گروهی از پناه جویان در مراکز پناهندگی دانمارک پرداختند.

چهل و سه نفر-از جمله ایرانیان- که بیشترشان قربانیان شکنجه بوده و ۲۰ تا ۵۰ سال سن داشتند، با وجود آسیب های روحی و جسمی وارده، فعالیت های روزمره (ADL) قابل توجهی داشتند(۱۹). پریبه و همکارانش به بررسی پیامدهای روحی طولانی مدت شکنجه در کشور و تفاوت بین داوطلبان درمان و آنهایی که داوطلب درمان نیستند پرداختند(۲۰). سی و چهار قربانی که با پیامدهای روحی شکنجه دست به گریبان هستند در آلمان مورد مطالعه قرار گرفته اند. افسردگی، اضطراب و اختلال های فیزیکی(سوماتیک سمپتوم) با همزمانی شدید دردها(کاموربیدیتی) و اختلال های روحی حاصل از واقعه (PTSD) شایع ترین تشخیص ها بوده اند. داوطلبان درمان نشانه های بیشتری از آسیب های روانی و بویژه اختلال های شدید روحی حاصل از واقعه (PTSD) را بروز می دادند.

برپایه داده های فوق و گزارش های گوناگون، اعمال شکنجه یکی از پدیده های رایج در زندان های ایران است. اما هیچ راهی برای پیگیری این ادعاها در سیستم قضایی(ایران) وجود ندارد. دو پزشک شاغل در زندان کهریزک به نام های رامین پوراندرجانی و عبدالرضا سودبخش، پس از آنکه از شکنجه و تجاوز به زندانیان آگاه شدند، به قتل رسیدند(۲۱).

بخش بزرگی از زندانیان، اقلیت (مذهبی و قومی) هستند. افزون بر آن، اقلیت ها در دانشگاه ها نیز از تبعیض رنج می برند. به عنوان نمونه، بسیاری از بهایی ها یا امکان ورود به دانشگاه ها را ندارند، یا پس از قبولی اخراج می شوند(۲).

خشونت سازمان یافته علیه زنان

در یک جامعه مردسالار، تنگناهای فراوان، فشارهای اقتصادی و خشونت های جسمی و یا جنسی سلامت زنان را به مخاطره می اندازد. به گفته دفتر کمیساریای عالی حقوق بشر سازمان ملل متحد (OHCHR)، ایران کنوانسیون رفع انواع تبعیض علیه زنان (CEDAW) را امضا نکرده است (۱). طبق قانون مدنی(جمهوری اسلامی) ، زنان از حقوق مساوی با مردان از جمله در ازدواج ، طلاق و حضانت فرزند محروم هستند و در اعتراض به حجاب اجباری بطور مداوم سرکوب می شوند. محکومیت زنانی که حجاب اسلامی را در انظار عمومی رعایت نکنند، می تواند شلاق ، تا دو ماه زندان و یا جریمه نقدی باشد (۲). چند تن از مدافعان حقوق زنان نیز زندانی شده اند(۲۲).

در این زمینه و به منظور کاهش خشونت خانگی در ایران، نه تنها رفع فوری  موانع و استفاده از همه شیوه ها از جمله تغییر قوانین  و اقدامات بودجه ای، تبلیغی، قضایی و اداری پیشنهاد شده است(۲۳) ، بلکه باید زمینه دادخواهی برای قربانیان فراهم شود.

بررسی جدید نشان می دهد که شایسته است برای شناخت و درمان خشونت های خانگی، عملکرد سازمان های تامین و خدمات اجتمایی ارتقا یابد و دستورالعمل های آموزشی بایسته تدوین گردد(۲۴).

بررسی دیگری پیرامون قربانیان خشونت جنسی حاکی از آن است که قربانیان از نظر تحریک جنسی، لذت جنسی، روانکاوی جنسی، درد و خشنودی جنسی تفاوت های فراوانی داشتند(۲۵).

بنابر بررسی مشاهده ای گروه مطالعاتی سلامت زنان شیراز، شایع ترین اختلال، اختلال عملکرد اجتماعی (۷۸٪) و به دنبال آن اختلال های فیزیکی(سوماتیک سمپتوم) (۶۲٪) بوده است. اختلال های روانی با ۶۴٪، شایع ترین دشواری در میان زنان همسردار(متاهل) بوده است. از مجموع ۲۶۵ شرکت کننده ای که همسرانشان در زندان بوده اند، ۶۵٪ آنها دچار اختلال های روانی بودند. برآیند های این بررسی آشکار میکند زنانی که تجربه زندان بیشتری داشته اند، از اختلال های روانی به مراتب بیشتری نسبت سایرین رنج می بردند. این گروه مطالعاتی به سیاست گذاران پیشنهاد کردند تا توجه بیشتری به وضعیت بهداشت روانی زنان فقیر ایرانی داشته باشند(۲۶). افزون بر این، خشونت علیه زنان در شمال شرقی ایران نیز مورد مطالعه قرار گرفته است. ویژگی های اقتصادی- اجتماعی همچون سطح تحصیلات، وضعیت شغلی مردان، اعتیاد به دخانیات و مواد مخدر عوامل موثری در بروز خشونت علیه زن شریک زندگی بوده اند(۲۷). افزون بر این، افراد «آتش به اختیار»، گروه دیگری هستند که به زنان مخالف حجاب اجباری و فعالان حقوق زنان تعرض می کنند.

سلامت روانی- اجتمایی در جامعه و در میان زندانیان

از آنجایی‌که کیفیت زندگی مرتبط با سلامت (HRQOL) در میان افراد مسن ایرانی در مجموع پایین است، به سیاست گذاران پیشنهاد شده که با ارائه حمایت های اجتماعی ، اقتصادی و روانی، در بهبود کیفیت زندگی مرتبط با سلامت (HRQOL)  این قشر بکوشند(۲۸).

احمد علی نور بالا و همکارانش با بررسی وضعیت سلامت روان ایرانیان بالای ۱۵ سال بین سال های ۱۹۹۹ تا ۲۰۱۵ به افزایش موارد مشکوک به اختلال های روانی پی برده اند. یافته جالب این مطالعه این بود که در سال ۱۹۹۹ ، روستانشینان بیشتر در معرض خطر اختلال های روانی بودند؛ در صورتی که  در سال ۲۰۱۵، شهرنشینان بیشتر مستعد ابتلا به چنین اختلال هایی بودند. احتمال دچار شدن به اختلال های روانی با افزایش سن، افزایش می یابد و در افراد 65 سال به بالا و همچنین در افراد بیوه ، مطلقه و بی سواد بیشتر است (۲۹). شیوع اختلال های روانی رایج در ایران از ۲۱ درصد در سال ۱۹۹۹ به ۳۲ درصد در سال ۲۰۱۵ افزایش یافته است. نویسندگان به این نتیجه رسیده اند که سیاست گذاران و مقامات بهداشتی به منظور بهبود و حفظ وضعیت بهداشت روانی افراد در معرض خطر در کشور باید اقدام عاجلانه ای مبذول دارند(۲۹).

با توجه به سیاست های سرکوبگرانه در ایران، شیوع اختلال های روانپزشکی در میان ۱۸۰ زندانی کاشان (میانگین سنی ۳۲ تا ۳۹ سال) ۴۳٪ بوده است. شایع ترین اختلال ها، اختلال شدید افسردگی(۲۸٪)، اختلال های روحی حاصل از واقعه(PTSD) (۱۷٪) و اختلال ناشی از مصرف مواد مخدر(۱۷٪) بوده است. سابقه ضربه به سر در زندانیان مبتلا به اختلال های روانپزشکی ۵۲٪ بوده است، که حدود نیمی از زندانیان از آن رنج می بردند(۳۰). بنابراین برای جلوگیری از چنین اختلال روانپزشکی، باید از اعمال خشونت و شکنجه بر علیه زندانیان پیشگیری شود.

در ادامه به برخی از شاخص های پیامد های روانشناختی سرکوب در جامعه ایران می پردازیم:

الف- خودکشی

دیر زمانی است که خاص و عام میزان خود کشی را به عوامل فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی جامعه مربوط می دانند. بررسی دیگری نشان می دهد بیشترین علت  اقدام به خودکشی درگیری های خانوادگی(۳۲٪) بوده است. مشکلات زناشویی(۲۶٪)، تنگناهای اقتصادی(۱۲٪) و شکست تحصیلی(۵٪) عوامل دیگری برای اقدام به خودکشی بوده اند. در بررسی ها پیرامون خودکشی در ایران، عوامل اجتماعی چون درگیری های خانوادگی و مشکلات زناشویی بیشتر از عوامل دیگر دیده شده اند(۳۱).

از این نگر، به نظر می رسد پدیده خودکشی در سال های اخیر نگرانی فزاینده ای را در جامعه  ایجاد کرده است. بر پایه گزارش دیگری، ایران در میان کشورهای اسلامی رتبه سوم را دارا است(۳۲). برپایه آمار، هر روز بیش از ۱۳ نفر در ایران خودکشی می کنند که بیشتر آنها ۱۵ تا ۳۵ سال سن دارند. تنگناهای اقتصادی، بیماری های روانی، قید و بند های فرهنگی، مسائل سیاسی و فشارهای اجتماعی مهمترین عوامل خودکشی در کشور هستند(۳۲).

ب- کودکان و نوجوانان

شیوع اختلال های روانی در کودکان و نوجوانان در ایران و سایر کشورها متفاوت هستند. تراز شیوع اختلال وسواس ناخودآگاه در میان کودکان و نوجوانان ایرانی بین ۱٪ تا ۱۱.۹٪ است، در صورتی که این تراز در سایر کشورهای منطقه ۰.۰۳٪ تا ۲.۶٪ گزارش شده است. تراز اختلال اضطراب اجتماعی(۸٪ تا ۲۳.۵٪) در میان کودکان و نوجوانان ایرانی از چهار جامعه مورد مطالعه غیر ایرانی(۰.۰۸٪ تا ۰.۹٪) به مراتب بالاتر بوده است(۳۳).

کودکان در معرض اعدام که روند قضایی مغایر با اصول پذیرفته شده بین المللی را پشت سر گذاشته اند، تحت فشار هولناکی ، از جمله ترس از اعدام قریب الوقوع و عدم اطلاع از تاریخ اعدام قرار دارند. انتظار مرگ قریب الوقوع، سبب رنج بیشتری برای کودکان بزهکار و خانواده آنها می شود.

پ- اعتیاد

مصرف مواد مخدر غیر قانونی در ایران در دهه های گذشته افزایش یافته است. بنابر ادعای مقامات در سال ۲۰۰۷، تعداد معتادان در شش سال گذشته دو برابر شده است(۳۴). الکل ، تریاک و حشیش پر استفاده ترین مواد غیر قانونی هستند. اما مصرف روزافزون  آنابولیک استروئیدها ( نسخه مصنوعی تستوسترون)، اکستازی و روان-گردان ها مشکلات جدیدی را بوجود آورده است. مصرف طولانی مدت مواد افیونی در مناطق مختلف کشور بین ۱.۲٪ تا ۸.۶٪ است(۳۵). به احتمال فراوان، پدیده افزایش چشمگیر اعتیاد به مواد مخدر نتیجه نابسامانی های اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی در جامعه است. وزارت بهداشت درمان و آموزش پزشکی ایران خبر از وجود هشتصد هزار معتاد ثبت شده در کشور داده، که فقط در ظرف ۹ سال، ۱۰۰٪ افزایش داشته است(۳۶). بر اساس برآورد سازمان ملل متحد، تراز استفاده از مواد مخدر مشتق از تریاک در ایران ۱.۷٪ تا ۲.۸٪است، در حالیکه این تراز در اروپای غربی ۰.۳٪ است(۳۷).

درصد بالایی از زندانیان ایران، معتاد به مواد مخدر هستند و حتی تراز خودکشی آنها به طور قابل توجهی بالاتر از تراز بالای  خودکشی در کل جمعیت ایران(۴۲٪ در مقابل ۳۵٪) است(۳۵).

ت- دشواری روحی روزنامه نگاران

روزنامه نگاران گروه دیگری هستند که از اختناق و سرکوب سیاسی مداوم رنج می برند.  ایران در شاخص آزادی مطبوعات از بین ۱۸۰ کشور در رتبه ۱۷۳ قرار دارد. به تازگی عوامل آزار دهنده روحی در سلامت روزنامه نگاران ایرانی که ۶۵.۸% آنها ترک وطن کرده اند، مورد مطالعه قرار گرفته است. این عوامل شامل دستگیری(۴۱.۳٪)، شکنجه(۱۹.۳٪)، تعرض(۱۰.۵٪)، ارعاب(۵۱.۴٪) و تهدید خانواده ها(۴۳.۱٪) بوده اند. ما این عوامل با اختلال های روحی حاصل از واقعه (PTSD) و نشانه های افسردگی مرتبط می دانیم. کم و بیش یک سوم روزنامه نگاران ایرانی به طور مرتب از داروهای آرام بخش استفاده می کنند (۳۸).

بررسی پایانی

کادر پزشکی درون و برون مرز می توانند نقش با ارزشی در پشتیبانی از حقوق انسانی زندانیان داشته باشند. در این مورد و بر اساس پروتکل استانبول، و به همراه درمان آسیب ها، کادر پزشکی می توانند مدارک پیامد های احتمالی شکنجه را گردآوری کنند(۱۲)؛ که البته  می تواند برای هموندان درون مرزی خطرات جدی به همراه داشته باشد. سازمان نظام پزشکی باید تهدیدات را به همه مقامات مربوطه و همچنین به جامعه جهانی پزشکان و عفو بین الملل گزارش دهد. مجازات های بدنی دیگری مانند قطع عضو و شلاق (مجازات بی رحمانه و غیر معمول که در ماده ۵ اعلامیه جهانی حقوق بشر-مصوب  ۱۹۴۸-ممنوع است) اعمال می شوند که در انظار عمومی به اجرا در می آیند(۳۹) .از آنجاییکه (حکومت) ایران مانع سفر گزارش گران ویژه سازمان ملل به کشور می شود،  باید تمام مدارک آسیب های جسمی عمدی گردآوری و گزارش آن به پایوران سازمان هایی مانند جامعه جهانی پزشکان و سازمان ملل ارسال شود.

فرجام

به دلیل موانع انجام تحقیقات اجتمایی در ایران، گزارش های علمی اندکی از ایران در دسترس است. با این وجود، گزارش ها و  بررسی های موجود نشانگر  افزایش مشکلات روانی مانند خودکشی، افزایش استعمال مواد مخدر حتی در جوانسالان و همچنین خشونت علیه زنان هستند. افزون بر آن، شواهد معتبری از استفاده گسترده از شکنجه ، اعدام نوجوانان و نقض مستمر حقوق بشر و عدم امضای کنوانسیون های بین المللی وجود دارد. در نتیجه، سرکوب سیاسی می تواند عامل مهمی در افزایش مشکلات بهداشت جسمی و روانی موجود در ایران باشد. در پایان امیدواریم با افزایش آگاهی های عمومی دستاندرکاران بهداشت و سلامت، و فشارهای داخلی و بین المللی  شاهد استقرار امنیت شهروندان و عدالت در ایران باشیم.

* پژوهشی برگرفته از سامانه «طب اجتماعی»، دوره ۱۴، شماره یک، ژانویه تا آوریل ۲۰۲۱ میلادی رویه های ۳۷ تا ۴۳ (www.socialmedicine.info)

برای مطالعه ۳۹ منبع مورد اشاره در متن، به لینک زیر مراجعه فرمایید:
https://www.socialmedicine.info/index.php/socialmedicine/article/download/1115/2299
توضیح:
این مطلب پژوهشی است از سیروس میرزایی، همایون علیزاده، سید زارعی، ریم الکسیری.

مشدی مراد/داستان کوتاه/کیومرث امیری

روستای ما از آن روستاهای قدیمی است که پدران و پدر بزرگان و مادران و مادر بزرگانمان در آن زندگی کردند و نسلی از پی نسل دیگر دنیا را ترک کردند و رفتند.

روستای ما تا پیش از این خیلی آباد بود. یک باغ بزرگ داشتیم که همه جور درخت میوه داشت، هر چند مالک باغ ارباب ده بود ولی ما می‌توانستیم موقع میوه‌رسان از باغبان میوه بخریم. چه میوه‌های خوشمزه‌ای داشت، یادش بخیر؟!

رودخانه‌ای داشتیم که تابستان‌ها وقتی که هوا گرم بود ما بچه‌های روستا در آن شنا می‌کردیم و گاه و بی‌گاه هم ماهی‌های ریز و درشت از رودخانه می‌گرفتیم و به خانه می‌بردیم.

فصل بهار طبیعت روستا به قدری سرسبز و زیبا می‌شد که بیا و ببین. برف‌های زمستانی و سرسره‌بازی روی برف‌ها و برگ‌ریزان‌های پاییزی و خلاصه همه چیز زیبا بود و روزگار به کام ما بچه‌ها خوش و خرم می گذشت. عروسی‌ها و جشن‌ها در روستا، به به چه عالمی داشتیم و چقدر شاد بودیم؟!

حالا که بزرگ شدم روستا جور دیگری شده، اصلا تغییر چهره داده، یادم است آن روزها مادر بزرگ تنها کیسه سفید آرد خانه‌مان را بین همه خانواده‌ها به طور مساوی تقسیم می‌کرد تا خانواری گرسنه نماند. بارها را اهالی روستا با کمک یکدیگر بار می‌کردند و کشتزارها را دسته‌جمعی درو می‌کردند و همه با هم خوب و مهربان بودند؛ حالا اما دیگر روستا آن رنگ و بو و خرمی و یکسانی و صفا و صمیمیت گذشته را ندارد. چرا نمی‌دانم.

چند روز پیش از روستا خبر آوردند و گفتند: مراد پسر بزرگش را از خانه بیرون کرده و رفته شهر در دفتر ثبت او را از ارث پدری محروم کرده. بیچاره پسر بزرگ مراد با زن و سه بچه قد و نیم قد کجا را دارد برود؟! خرج زن و بچه‌هایش را چه جوری و از کجا تامین کند؟! آن هم در این روزهای سخت گرانی و خشکسالی؟

مادر بزرگم تعریف می‌کرد و از روانشاد اصغر می‌گفت، می‌گفت: اصغر اهل همین روستا بود، چند سال پیش فوت کرد. مادربزرگم می‌گفت: اضعر سال‌های دراز برادرش اکبر را که مجرد بود و هرگز ازدواج نکرده بود مثل بچه خودش در خانه‌اش نگهداری کرد و با هم زندگی کردند. زن و بچه‌های اصغر تو بگو در همه‌ی این سال‌ها به اکبر بگویند بالای چشمت ابروست. همیشه حرمت یکدیگر را داشتند و با مهر و محبت با هم زندگی کردند. روزی هم که اصغر از دنیا رفت وصیت کرده بود همه دارائی‌اش را بین زن و فرزندان و برادرش اکبر به طور مساوی و بی کم و کاست تقسیم کنند. آن نسل گذشته انسانهای خوب و شریفی بودند. ولی حالا را ببین مشدی مراد چه جوری پسر بزرگش را با زن و بچه‌هاش از خانه بیرون کرده و می‌گوید چون به حرف و فرمانم نیست حق زندگی در این روستا را ندارد. می‌گوید هر چه من می‌گویم باید بگوید چشم، باید درست مثل من فکر کند و مثل من باشد؟ والا حق ندارد توی این روستا بماند و زندگی کند.

مادربزرگم می‌گفت خیلی حرفه؟! این‌جوری که مشدی مراد میگه سنگ روی سنگ بند نمیشه؟! این کار مشدی مراد نه تنها زندگی را بر پسر بزرگش بلکه بر همه‌ی اهالی روستا حرام کرده و هر چه فکر می‌کنم عاقبت خوشی برای همه ی ما ندارد. ولی مشدی مراد حرف، حرف خودش است و کوتاه بیا هم نیست!

مادربزرگ که تجربه‌های زیادی از زندگی دارد و سرد و گرم چشیده روزگار است نگران این اوضاع است و با دلهره و نگرانی می‌گوید این کار مشدی مراد عاقبتش شوم است. انسان نباید حق را فقط به خودش بدهد و باعث ایجاد نفرت و کینه بشود.

مادربزرگم می‌گفت این جور فکر کردن جنگ و خونریزی و برادرکشی‌ها به دنبال دارد. آدم باید حرف حساب سرش بشود حرف و خواسته دیگران را هم قبول کند نه فقط حرف حرف خودش باشد. این که بدبختی است؟!

قطعات معلق؛ داستان کوتاه: ثریا کریمخانی

داستان کوتاه: شاخه‌ی آرزو نوشته ثریا کریمخانی

آخرین کام را که از سیگار گرفتم، آخرین فکرم شعله‌ور شد. یادم آمد بچه که بودم یک شب پتو را کشیدم روی سرم و با فکر به اینکه اگر پشت آسمان، آن سوی ستاره‌ها هیچ چیز نباشد چه؟ گریه کردم.
خانه‌ی احمد تنگ‌تر، نمورتر و تاریک‌تر شد. بلند شدم. پنجره را باز کردم و از نو سیگاری گیراندم.
زل زدم به احمد که چیز بیشتری یادم نیاید و دودستی چسبیده بود به گوشی. مردمک گشاد چشم‌ها و لبخندش از پشت نورگوشی پیدا بود. تازگی با خانمی آشنا شده بود. به او گفته بود گیاه‌خوار و شاعر است. هنوز همدیگر را ندیده بودند.
سرم را چرخاندم. به سقف خیره شدم. مگر نه اینکه زندگی احمد برای من مهر تایید بر بیهودگی‌ها بود، پس هر شب اینجا چه می‌خواستم؟ صدای احمد آمد که می‌گفت: «می‌خوام بهت بچسبم.»
فکر کردم که احمد کرم است. کرمی مقدس «آرزو می‌کنم در تو حل شم بعدش بمیرم.»
کرمی که از من بود، خارج از بدن من زندگی می‌کرد و لزج‌ترین حواسم را در آزاردهنده‌ترین لحظه‌ها با خود، با شکوه تمام بیرون می‌کشید و به آن پوزخند می‌زد.
آفتاب نزدیک ظهر پشت پنجره‌ی باز پیشانی‌ام را سوزاند. از خواب بیدار شدم. خواب‌آلوده به آشپزخانه رفتم، خبری از بساط چای نبود. احمد روبروی قفس پرنده‌ها زانوهایش را بغل کرده بود.
دو نخ سیگار روشن کردم. کنارش چمباتمه زدم و پرسیدم: «چته؟»
بدون اینکه نگاهش را از پرنده‌ها بردارد سیگار را از دستم گرفت:
– دلم واسه بچه‌هام تنگ شده!
– خب فردا برو ببینشون.
– دستم خالیه!
بلند شدم سوییچ و کارتم را گذاشتم روی قفس پرنده‌ها و گفتم:
درسته خدا مرده ولی من هنوز زنده‌ام. یه مقدار که کارتو را بندازه توش هست. حالا پاشو یه چیزی بخوریم.
چشم‌های احمد برق زد و از جا جهید:
– پس همین امروز برم؟
– پس همین امروز برو
صبحانه که خوردیم، احمد رفت. دراز کشیدم و زل زدم به دیوار روبرو.
«چند نفر مثل احمد زندگی می‌کنن؟ چطور ممکنه فقیر به دنیا بیای؟ با فقر هم زندگی کنی؟ فقیر هم باید بمیری؟ چند نفر مثل احمد به خاطر بی‌پولی تفاله‌ی پرتاب‌شده بودند؟ اصلا خلقت احمد یعنی چه؟»
هر فکری مثل سنگ تالاپی می‌افتاد ته چاه مغزم و موج‌ها را عمیق‌تر می‌کرد. خودم کجای چاه بودم؟
سرم را بالا آوردم و دیدم احمدها دارند ریز ریز به من می‌خندند.
در باز شد و احمد با چهره‌ای درهم از راه رسید.
– چه زود اومدی! رفتی خوشحال برگردی چرا قیافه‌ت یه وریه!
– آره دیدمشون. خوشحالم اما شرمنده‌ام. شیشه ماشینت رو ندادم بالا. ضبط رو زدن!
– ای بابا! فکر کردم چی شده!
حالت چهره‌اش عوض شد با چابکی‌ای که خاص خودش بود پرید لباس‌هایش را عوض کرد و نشست روبرویم:
– علی تو که شعر بلدی، می‌تونی یه شعر بگی بفرستم واسه‌ش؟
– گیرم حالا اینم من گفتم! مجبور بودی بگی شاعری؟
– باشه بابا مگه شعر گفتن کاری داره حالا!
– می‌تونی بگی:
«در آن خواب
زمان همراه باد
در موهای شبق گونم
به عقب رانده می‌شد
در آن خواب
بر دو سوی خیابان مطرود
بر دکه‌ی جراید
در شب پادگان‌ها
و وحشت امتحان‌ها
و دلتنگی تبعید
جوان بودم»
-خب چیش به اون؟
– حق با توئه، مثلا اینجوری می‌شه تمامش کرد:
«بیدار که شدم
گردن بلند باران تو بودی
چتر کهنه‌ی پدربزرگ من.»
-تو همین هفته می‌رم می‌بینمش.
سیگار را روشن کردم و با خودم فکر کردم: «خب بعدش؟ بعدش چی؟ دنبال چی هستی؟»
«خودت دنبال چی هستی مردک؟ این همه روبروی خودت ایستادی دنبال چه بودی؟ این همه مغزتو بی‌طبقه کردی که از بالا و پایین و چپ و راست فکر بریزه رو سرت که تو چکاچک شمشیرکشی‌هاشون کله‌تو داغ نشئگی کنی که چی؟ که بگی دوام آوردی؟
کاش جای این فکرها می‌تونستم پاشم مثل بچگی دور تا دور خونه انقدر تاب بخورم تا سرم گیج بره. تا سرگیجه. دوای درد من. سرگیجه. سری که گیج می‌ره فرصت نداره فکر کنه که توش چی می‌گذره. چون می‌افته. سری که گیج می‌ره فقط به فکر اینه که چجوری سر پا بایسته. فرصت نداره چون می‌افته. دو روز بعد احمد گلدان پرنده‌ها را سپرد به من و راهی شد. برای او اتاقی ارزان قیمت هماهنگ کرده بودم. قرار شد وقتی رسید با من تماس بگیرد.»
وقت رفتن گفت: «یعنی از من خوشش میاد؟»
یک قدم عقب رفتم؛ نگاهی به کت‌وشلوار براقی که جای خط اتوهایش برق افتاده بود و کمی سفید شده و کفشی که گهنگی‌اش زیر خروارها واکس پنهان شده بود انداختم و گفتم:
«دیگه چی می‌خواد بهتر از این؟»
و هردو خندیدیم.
فردا عصر شد و خبری از احمد نبود. هر بار به این فکر می‌کردم حتما حالا حسابی به هم چسبیدند و لبخند می‌زدم.
نزدیک شب بود که تلفنم زنگ خورد. صدایی گرفته آن‌ور خط گفت:
– سلام من میترام. احمد قرار بوده بیاد اینجا. دو روزه اما جواب تلفنم رو نمی‌ده.
– احمد پریشب حرکت کرده! چطور ممکنه؟
– ای بابا. نمی‌دونم.
قطع کردم و شماره مسافرخانه را گرفتم. مشخصات احمد را داد.
– بله اینجاست . تا چند دقیقه دیگه شما را از احوال او مطلع می کنیم
– نیم ساعت بعد تماس برقرار شد . صدای سوت ممتدی توی سرم نفیر می کشید.
– شما چه نسبتی باهاش دارید؟
– رفیقشم
{ صدا با کمی تامل و مکث}
-متاسفانه سکته کرده
– مرد؟!
گوشی از دم گوشم که سر می‌خورد پایین. می‌شنیدم:
– اطلاع بدین به خانواده. سوت. نزدیکاش. مدارک. سوت. تحویل بگیرید. سوووت.
– مدارک داری احمد ؟
من چرا تو رو می شناسم احمد؟ میترا رو ندید و مرد؟
– کدوم خانواده؟
– پشت ستاره‌ها، آن‌سوی آسمان هیچ چیز نبود. سوت.
آفتاب هنوزه بالا نیامده بود که تپش قلبم بیدارم کرد. صدایش را با گوش‌هایم می شنیدم . کجا بودم که خوابم برد؟ دیالوگ‌ها مثل برق و باد از ذهنم عبور کرد.
آه! احمد …
بلند شدم و کمد بی‌قفلش را باز کردم. ترکیب بوی نم و بوی احمد پاشید توی صورتم. چشمانم سوخت. چنگ زدم و به لباس‌ها و ریختم بیرون. دو تکه اسباب‌بازی. مال دخترش بود یا پسرش؟ چشمانم می‌سوخت. ریختم بیرون.
– ضبط ماشینم! چرا احمد؟ چرا پول می‌خواستی نگفتی؟ چرا؟
نشستم روی زمین. چشمانم می‌سوخت. زیر کمد یک دفتر بود. کشیدم بیرون. صفحه اول را باز کردم. «دخترم “آنا” کاش بابا می‌تونست مثل حسین پناهی شعرهایی برای تو بنویسد و اسمش را بگذارد “نامه‌هایی به آنا” من تو هیچی استعداد نداشتم:
که این اشک، خون‌بهای عمر رفته‌ی من است
میراث من!
نه به قید قرعه
نه به حکم عرف
یکجا سند زده‌ام همه را به حرمت چشمانت
به نام تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون!
کتیبه‌خوان خطوط قبایل دور
این، این سرگذشت کودکی است
که به سرانگش پا
هرگز دستش به شاخه‌ی هیچ آرزویی نرسید
هرشب گرسنه می‌خوابید
چند و چرا نمی‌شناخت دلش
گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله‌ی مهربانش
پس گریه کن مرا به طراوت.»

قطعات معلق؛ داستان کوتاه: سروناز سیستانی، شعر: انور عباسی

داستان کوتاه: رقص شعله‌ها نوشته سروناز سیستانی

جوری باران می‌بارید که انگار کسی دل بزرگ‌ترین ابر آسمان را چاقو کشیده بود. مامان نشست وسط اتاق و برادرم را گذاشت کنار بخاری تا قنداقش را باز کند. من در گوشه‌ای از اتاق مشق می‌نوشتم و از زیر چشم نگاهش می‌کردم. دستش را گذاشت روی گره قنداق و خیره به گل قالی زیرلب می‌گفت: می‌دونم باهاشون چیکارکنم! وقتش که رسید می‌دونم باهاشون چکاکنم! با صدای در حیاط رشته‌ی افکار مامان پاره شد. مداد را گذاشتم لای دفترم. در اتاق را باز کردم دمپایی‌هایم از آب باران پر شده بود. در محکم‌تر کوبیده شد. پاهایم را گذاشتم تو دمپایی و با لرز به سمت در دویدم. ننه سراسیمه وارد حیاط شد. نیم نگاهی به من انداخت و در حالی که با شتاب به سمت اتاق می‌رفت گفت: ذلیل مرده‌ی بی‌صاحاب! دو ساعته زیر بارون موش آب کشیده شدم! مگه شپش زده بهت!؟ دویدم که زودتر به بخاری برسم. مامان رنگش مثل گچ سفیده شده بود. ننه که داخل شد پاهایش را سریع جمع کرد توی شکمش و آرام گفت: سلام.
ننه جوابش را نداد. چشمش افتاد به برادرم که وسط اتاق قنداقش بازمانده بود وگریه می‌کرد رو به مادرم و گفت: ایشالا که آخرین زایمانت باشه! کاش خون می‌زاییدم و تورا نمی‌زاییدم!
من نمی‌دانم چه اتفاقی داشت می‌افتاد اما ننه در حالی که از عصبانیت گوشه‌های دهانش کف کرده بود و تشت آب می‌آورد، داد می‌زد: ببین بچه چطور داره تو گه خودش دست و پا می‌زنه!
تازه اولشه ای بدبخت! کاش یتیم مونده بودی!
همه زورت کردن باشه! آخه آدمی که نمی‌خواد بچه واسه چیشه! یهو برگشت به صورت مادرم نگاه کرد و کوبید توی صورتش: خاک بر سرم! نکنه …. ! نگاه کرد به من و حرفش را قورت داد مامان جیغ کشید: بسه بسه! هر چی می‌کشم از شما می‌کشم! از خدابترس!
من سر در نمی‌آوردم که چه چیزی در حال اتفاق افتادن است، فقط می‌دانستم با این که تازه برادر کوچکم به دنیا آمده هیچکس به دیدنمان نیامده. پدرم چند روز است خانه را ترک کرده و پسر خاله‌ی مامان که خیلی با پدرم دوست بود، فراری است.
فقط می‌دانستم دلم برای مامان وقتی که راه می‌رفت چین‌های دامنش می‌رقصید تنگ شده. برای مامان وقتی جلوی آینه‌ی روی طاقچه با نوک پنجه‌های پایش می‌ایستاد و انگشت‌های ظریفش را با کیف می‌کشید روی گونه‌هاش.
ننه چرخید و برادرم را روی پارچه‌های تمیزی که از قبل گذاشته بود با حرص پیچاندش و بند قنداق را سفت بست برادرم گریه‌اش در آمد ننه بلندش کرد و گذاشت بغل مادرم. آه کوتاهی کشید و با گوشه‌ی روسری نم چشمانش را گرفت.
مامان پیراهنش را کشید بالا و پستانش را از زیر پیراهنی گلدارش در آورد گذاشت توی دهان بیقرار برادرم و در حالی که زل زده بود به صورتش از گوشه‌ی دو چشمش اشک پایین ریخت.
باران بند آمد و صدای ناله‌ی گربه‌های توی شیروانی واضح شده بود. ننه با قابلمه غذا آمد توی اتاق و گذاشتش روی بخاری، سفره را پهن کرد و هرچه مادرم را صدا زد نه رویش را برگرداند نه اعتنا کرد. نشستیم رو به روی هم. کاسه‌ام را با ملاقه پر کرد. تلیت کردم و در سکوت با غصه هورت دادم پایین.
ننه کشید کنار و گفت: پاشو جمع کن دختر و اون رختخوابا رو بنداز که من از سر صبح در حال جون کندنم. سر و کله‌ام ورم کرده از خستگی و فکر و بدبختی. پاشو امروز گذشت فردا رو هم خدا رحم بهمون.
سفره را جمع کردم و بخاری را گذاشتم گوشه خانه و رختخواب‌ها را انداختم. آرام زدم روی شانه مامان و با دست اشاره کردم که سرجایش بخوابد. دستم را گرفت و توی دستش فشار داد. من از نگاه‌های مامان می‌ترسیدم.
غلتیدم توی رختخواب پتو را کشیدم روی سرم و به این فکر می‌کردم که کاش فردا که از مدرسه بر می‌گردم پدرم برگشته باشد بعد یادم آمد که ننه گفته بود: تو رو هم دیگه نمیذارن بری مدرسه! ما آبرومون رفته باید از اینجا جمع کنیم بریم. باید جلوی تو رو هم از الان بگیرن! یعنی فردا می‌توانستم به مدرسه بروم. کاش مامان هیچوقت گریه نمی‌کرد کاش گریه‌ها کمتر ناله می‌کردند.
نیمه‌های شب با صدای خروپف ننه و ناله‌های گربه‌ها که به جیغ بدل شده بود از خواب پریدم. نیم خیز شدم ببینم مامان خوابیده که دیدم سرجایش نیست! پتو را رویم پرت کردم. مردمک چشم‌هایم توی تاریکی دنبال مامان کش می‌آمد. گلویم بهم چسبیده بود. یعنی مامانم گذاشت و رفت؟ جرات نداشتم چراغ را روشن کنم. جرات نداشتم ننه را بیدار کنم. قلبم توی سرم می‌کوبید.
دست دراز کردم که ننه را تکان بدهم که کل خانه روشن شد و ننه هراسان از خواب پرید و با دو دست کوبید توی سرش و گفت: یا امام رضا به دادم برس، بدبخت شدم!
من روی زانویم افتادم. ننه شیون کنان با پتو از این سر حیاط به آن سر حیاط دنبال مامان می‌دوید و کمک می‌خواست. مردمک چشمم می‌سوخت اما پلک نمی‌زدم، چشم دوخته بودم به جین‌های دامن مامان که بین شعله‌ها تاب می‌خورد و می‌سوخت و به این فکر می‌کردم که چرا باران بند آمد، برادرم همراه گربه‌ها ناله می‌کرد.

 

شعری از سنگ از انور عباسی(هرس)

مگنوس آروغ میزند و من بر راهروهای تاریخ
بر تو
آوار می‌شوم
در اندازه‌های رضا (که شاه بود) ناگهان نیستی
ای خویش دور شیخ خیابان.
تهرانیترین داماد را داشتی
و همین به تو مجوز این را داد
که داماد مادام العمر تهران شوی
ابتدای فتح مبین از میان پاهای ژاله…
و پیروزی نهایی… به خیال!

شاعر «ابله مرد انکار شده»
پایش را داد
تا آوازه‌خوان اپزسیون شود
و وارطان که هیچ نگفت، هیچ.
او باید میشکست و شکست
تا شما بر موج بنشینید
امواج چپ چپه شده.

آنک تاریخ است هق هق می‌خندد
بر سرنوشت هگمتانه و آنک منم
صبح‌ها به صدای آروغ شاه بیدار می‌شوم
و دیر هنگام شب پس از آخرین آروغ، در خواب
چگونه تن اجدادت را در گور نلرزانم خامنه‌ای؟
حتی اگر شده به ناسزایی سزا.

مگنوس شاه اینجا نه
که شاه تمام دنیاست!
او صبح‌ها آبجو می‌نوشد
و ظهرها هم
و شب‌ها نیز.

مگنوس آروغ می‌زند
اتاقش با او آروغ می‌زند
خانه‌مان با او آروغ می‌زند
خیابانمان و شهرمان و کشور هم
دنیا همراه مگنوس آروغ می‌زند
و من
که مسوفونیکترین پناهنده‌ی تاریخ اسکاندیناوی‌ام
چگونه اجدادت را در گور نلرزانم خامنه‌ای؟
حتی اگر شده به ناسزایی سزا.

مگنوس شاه اینجا نه
که شاه تمام دنیاست
فقط صبح‌ها با آبجویش سیگار می‌کشد
و ظهرها سنوس
و عصرها تا نیمه‌های شب حشیش.
صاحبخانه آنگولاییمان هر روز رو به من می‌گوید:
«رفیق، می‌دانی این مردک خیلی آروغ می‌زند؟»
و انتظار دارد من حرفش را تایید کنم.
من اما از تعجب شاخ در می‌آورم
او چگونه جرات می‌کند به شاه بگوید «مردک»؟
و سپس باز هم می‌کوشم تن اجدادت را در گور بلرزانم خامنه‌ای
حتی اگر شده به ناسزایی سزا.

کریستوفر آنگولایی ادامه می‌دهد:
«به زودی خواهم مرد، اما قسم می‌خورم؛
جایی سرم را زمین بگذارم که در آن خبری از آروغ شاه نباشد»
من می‌گویم:
تهران عروس هزار داماد است
که هرگز زن تهرانی نمی‌شود
به این ترتیب ایران وجودش را مدیون تهرانه خانم است.
شاه آروغی می‌زند و می‌زوزد:
«تهران صورت زنانه‌ی کشتار است»
می‌خواهم بالا بیاورم
اما قبلش باید تن پدرانت را در گور بلرزانم خامنه‌ای
حتی اگر شده به ناسزایی سزا
یا به شعری که بیشتر
به استفراغ کلمات می‌ماند.

 

قطعات معلق؛ داستان کوتاه: رضا صالحی‌نیا، نقاشی: صنم صالحی

داستان کوتاه: توانایی دیدن هیچ نوشته رضا صالحی‌نیا

داشتم تمام سعی‌ام را می‌کردم که به پدرم جای دقیق‌اش را بگویم. با دستم اشاره می‌کردم که دقیقا کجاست اما پدرم چیزی نمی‌دید جز آنتن‌های تلویزیون و من کم کم داشتم ناامید می‌شدم. دوستانم با پدرم هم عقیده بودند. همگی می‌گفتند که فقط چند آنتن جورواجور آنجاست. اما من می‌دیدمش. چیزی به غایت عجیب و حیرت آور بود. شبیه به هیچ چیز دیگری نبود و من می‌خواستم ببینمش. اصرارهایم، پدرم را عاقبت کلافه کرد. من ملتمسانه می‌خواستم که حدالمقدور نزدیکش شوم و با دست لمسش کنم. کار راحتی نبود. خیلی از محله ما دور بود و آنجا کسی را نمی شناختم. پشت بام ارتفاع زیادی داشت و بالا رفتن از آن کار من نبود. در یکی از روزهای گرم تابستان بالاخره دل به دریا زدم. دیگر طاقت نداشتم. ساعت 2 بعد از ظهر بود. کوچه کاملا خلوت بود. آفتاب مستقیم می‌خورد توی سرم. یک بار دیگر از دور نگاهش کردم. حیرت انگیز و فوق‌العاده بود. نمی‌توانم وصفش کنم. رفتم به محله‌ی ششم و نزدیکترین خانه به محل مورد نظرم. دختری هم سن و سالِ خودم داشت باغچه را آب می‌داد. صدایش کردم. آمد و پرسید که چه می‌خواهم. ازش خواستم با هم تیله بازی کنیم. زیباییِ تیله‌های من قابل مقاومت نبود. مدتی بازی کردیم. به یکی از تیله‌های من خیره شده بود و می‌گفت خیلی قشنگ است. وقتش رسیده بود. چند تیله‌ی رنگیِ دیگر هم کفِ دستش گذاشتم و گفتم فقط کافی است اجازه بدهد از نردبان پارکینگ سری به پشت بام بزنم. حالا به چشم‌های من خیره شده بود. ناامیدی از پلی نامرئی مسیر چشمانش را به چشم‌های من طی کرد. فکر می‌کردم که همین حالا یا مادرش را خبر می‌کند یا …
تیله‌ها از دست‌هایش افتاد. می‌خواستم فرار کنم. کمی عقب رفتم اما دستم را گرفت و کشید. دنبالش رفتم. داخل پارکینگ گفت که به گونی‌های نخود آسیب نزنم. آنجا پر از نخود بود. با هم به پشت بام رفتیم. حتی از عجیب هم عجیب‌تر بود. هیچ چیزی آنجا نبود. فقط آنتن‌های تلویزیون و مقداری خرت و پرت. حالم خیلی بد شد. دخترک اصرار داشت زودتر بروم پایین اما من نشستم. زیرم خیلی داغ بود. مدتی همانجا ماندم. دختر سعی می‌کرد دستم را بکشد تا زودتر بروم. چند لحظه بعد خودش رفت. من مدتی آنجا نشستم اما فایده نداشت. به پارکینگ که رسیدم کمی آنجا را وارسی کردم. حالم بد شده بود و با گرمای هوا داشت بدتر هم می‌شد. پارکینگ درِ پشتی داشت. حداقل 5 کیلو نخود برداشتم و از درِ پشتی در رفتم. پولِ خوبی به جیب زدم. مدتی منتظرِ دعوای شدیدی بودم. 2 هفته برادرهایش را می‌پاییدم و فکر می‌کردم حواس‌شان به من هست. اما اتفاقی نیافتاد. یک روز ظهر که از مدرسه بر می‌گشتم دخترک را دیدم که درست روبرویم ایستاده بود. دستم را باز کرد و چند تیله داخلش گذاشت. گفت «یادم رفته تیله‌هایم را ببرم.» و خیلی زود ناپدید شد.

 

نقاشی: آینه کاو اثری از صنم صالحی

 

قطعات معلق؛ داستان کوتاه: سروناز سیستانی، نقاشی: رضا مرادی، شعر: حبیب موسوی بی‌بالانی

داستان کوتاه: چمدان نوشته سروناز سیستانی

در خانواده‌ای که هویت یک دختر با ثبت اسم مردی در شناسنامه‌اش به رسمیت شناخته می‌شد و مادرم یعنی زنی که کمر همت بسته بود برای قد نکشیدنم، برای منی که 16 سال داشتم و سری پر از سودا، راهی وجود نداشت جز ازدواج.
پس چمدانی بستم پر از رویا و راهی خانه مردی شدم که معلم بود و 13 سال از من بزرگ‌تر. بهانه‌هایم برای احساس خوشبختی به اندازه‌ی دنیای آن روزهایم کم و کوچک بود؛ چیزهایی مثل راحتی زندگی در خانه‌ای که روز با صدای غرولندهای مادرم آغاز نمی‌شد و خبری از میهمانان بی‌سروپا و خرده فرمایش‌های پدرم نبود. شوق‌های کوچکی مثل این که می‌توانستم به خودم برسم، غذای دلخواهم را بپزم و منتظر برگشتن شوهرم بمانم و فکر می‌کردم همین‌ها برای یک زندگی بس است. همان شب های اول بود که پی بردم زندگی بعد از کار برای شهاب خلاصه و معنایش چیزی جز سپردن خستگی به تن خانه و روح من نبود با بی‌توجهی به من لیوانی چای می‌خواست و گوشه‌ای که به محتویات گوشی‌اش بپردازد.
به آشپزخانه پناه می‌بردم و آموزه‌های مادرم تند تند در ذهنم سرازیر می‌شد، سعی می‌کردم میز غذا را به بهترین شکل بچینم، یادم می‌آمد که باید ظریف و چابک باشم، باید با تردستی‌های زنانه او را سر شوق بیاورم. بیشترین زمان کنار هم بودن‌مان وقت خوردن شام بود که آن هم مانند تکه نان‌های کوچک سر همان میز یا تمام می‌شد یا بیات. که در جواب‌ مفصل من به سوال‌های سرد او با دو سر تکان دادن تند و سریعش آن میز دایره‌ای یادآوری اینکه فردا کلی کار دارم تمام، برای من با سکوت خانه و جوشش رویا شروع می‌شد.
ساعت‌ها در آشپزخانه غرق افکارم خیره می‌شدم قطرات آبی که از ظرف‌های شسته شده می‌چکید، به نقش‌های سرد گل‌های رو میزی تا وقت گرم شدن چشمهایم. کم کم دریافتم ستاره‌ی این بخت کم نور و سرد است و من برای او جزئی از وسایل این خانه‌ام.
تصمیم گرفتم درس بخوانم با او مطرح کردم قبول کرد، اما با ورود من به دانشگاه مخالفت‌ها از جانب خانواده و اطرافیانش شروع شد. مدام به او می‌گفتند: زنت درس می‌خواهد چکار، دوستاش رو می‌شناسی، خودت می‌بری میاریش.
دخالت‌هایی که مثل علف‌های هرز خیلی سریع باغچه‌ی تازه پا گرفته‌ی رویایم را گرفت. نتیجه‌ی این زمزمه‌ها نسخه‌ای بود که توسط دیگران برای زندگی ما پیچیده شد: بچه‌دار شدن. پسرم که به دنیا آمد تمام هیجان و حواسم متوجه او شد. کم کم پذیرفتم همسن شوهرم هستم. سعی می‌کردم در شان زن یک معلم لباس بپوشم. رفتار کنم. رویاهای قبل از خواب به محاق رفته بودند و در همین گیجی و بیهودگی که در من فرو می‌رفت و آهسته در تنم می‌پیچید فرزند دومم را هم تقدیم این زندگی کردم.
شهاب می‌گفت بعد از ساعت‌های مدرسه تدریس خصوصی می‌کند. بهرحال هزینه‌های زندگی‌مان بیشتر شده بود، سعی می‌کرد قسمتی از زمانی را که در خانه است با بچه‌ها بگذراند و باقی وقت تا خواب را در گوشی‌اش. تمام برنامه‌های مجازی که در آنها حساب داشت را روی گوشی‌ام نصب کرده بودم. جذابیتی برایم نداشتند.
یک شب پس از تلاش بی‌ثمرم برای معطوف کردن توجهش به خودم سر خورده و غمگین به این فکر می‌کردم که علت و اشکال کجاست؟ و طبق معمول در خودم جستجو می‌کردم. جلوی آینه می‌ایستادم به خودم نگاه می‌کردم در خانه راه می‌رفتم و با مجسمه‌ی شماتت‌ها هر چیزی در نگاهم کج و نامرتب بود. از جلوی اتاق خواب که رد می‌شدم توجهم به صفحه‌ی روشن گوشی و صدای خر و پفش جلب شد. نزدیکتر که شدم مطئمن شدم خواب است و برخلاف میلم، مضطرب دست بردم و گوشی را برداشتم. درست روی همان صفحه باز مانده بود و من شاهد منجلابی بودم عمیق بودم، مکالماتی سراسر تلاش برای اغوای شاگردان، آن دخترکان سرخوش.
تمام شب تکرار آن کلمات هرز، آن سبکسری‌ها و شوخی‌های خنک درست ساعت‌هایی که در خانه بود و من تقلا می‌زدم او را متوجه خودم کنم، دلم را به هم زد. به خودم می‌پیچیدم، درد می‌کشیدم زندگی با شهاب تا آن شب زخمی نداشت تنها شبیه این بود که مسیری طولانی را بدون اینکه بدانم برای چه رویده و خسته بودم، اما آن شب زخم از جناق سینه‌ام هم گذشت. درد مرا بالا می‌کشید، نگاه که می‌کردم روی ویرانه‌ای ایستاده بودم که تا آن روز جان کنده بودم به خودم هم ثابت کنم همان زندگی‌ای است که می‌خواستم بسازم و کلمات آن کلمات و لحظات آن لحظات در ذهنم تکرار می‌شد، درد با همان شدت به زمین می‌کوبیدَم.
تا صبح بیدار بودم از خانه که خارج شد چمدان تهی شده از رویایم را پر از نگرانی کردم. دست بچه‌ها را گرفتم و راهی خانه‌ی پدرم شدم. موضوع را گفتم. انتظار زیادی نداشتم، می‌دانستم که پدرم زندگی نکرده‌ی مرا توی سرم خواهد کوبید و اصرار خواهد کرد که بپذیرم این کمترین مشکل زندگی یک زن است اما وقتی با اصرار من برای درخواست طلاق مواجه شد رگه‌های تهدید را نشانم داد گفت که در این شهر آبرو دارد و طلاق با دو بچه محال است. گفت باید فراموش کنم و قول می‌دهد این مسئله را حل کند و من آن را تمام شده بدانم و برگردم سر خانه و زندگی‌ام. مادرم هم که می‌دید هوا پس است این بار شماتت‌های همیشگی‌اش را پیچانده بود لای دلسوزی و می‌خواست به من درمانده در آن حال پریشان هر جور شده حالی کند اگر مردی چشمش دنبال کسی جز زن خودش می‌دود آن زن باید علت را از خودش بداند. حرف‌هایی که دیگر اشمئزاز را تا مرز جنون در سرم تکرار می‌کرد.
بعد از چند ساعتی بالا و پایین پریدن، برای همیشه مطمئن شدم در آن خانه هم جایی ندارم. فکرم آشوب بود. برگشتم به بچه‌ها شام دادم و آنها را خوابندم. منتظر ماندم او هم بعد از مکالمات شبانه‌اش به خواب فرو رود. یک نخ سیگار از پاکتش برداشتم. گوشی‌ام را باز کردم، کام اول را که گرفتم جواب پیام کسی را دادم که از چندیدن هفته‌ی پیش برایم هر از گاهی پیغام می‌گذاشت. بیدار بود و همان لحظه جواب داد. با هر کلمه پاسخ احساس می‌کردم آن کلمات منحوس که از دیشب توی سرم رژه‌وار کوبیده می‌شد له می‌شوند و خشم فرو کش می‌کند.
اوایل صحبتی بین ما نبود جز حرف‌های معمول روزمره، کم کم شروع کردم به گفتن از برودتی که نتیجه‌ی زندگی چند ساله‌ام بود. و وقتی اطمینان نسبی حاصل کردم. از آزار خیانت‌های شهاب به او گفتم. از اینکه دیگر حتی صدای نفس کشیدن او هم برایم غیر قابل تحمل است. امیر هم تجربه‌ی یک زندگی ناموفق داشت که هرگز حوصله‌ی شنیدن قصه‌اش را نداشتم چون تنشه‌ی شنیده شدن بودم و کلماتی که آرامم کند و او هم خوب بلد بود. کم کم مکالمات ما رنگ احساس گرفت و وقتی به خودم آمدم دیدم که هر بار شنیدن صدای او قلبم تندتر می‌تپد. من بزرگ می‌شوم خانه کوچک می‌شود. شهاب غیر قابل تحمل‌تر از همیشه و بچه‌ها، بچه‌هایم تبدیل شده بودند به آینه‌های شکنجه‌ام.
بعد از ملاقات اول‌مان هر روز بی‌تاب و مشتاق از من می‌خواست آن زندگی را رها کنم و به او ملحق شوم. اوایل از شنیدنش هم آشفته می‌شدم و خیلی محکم و تند از او می‌خواستم این درخواست را تکرار نکند. اما بعد از مدتی پی بردم که آن زندگی، آن خانه برایم چیزی جز زندان نبود زندانی که تنها نقطه‌ی اتصالم به آن بچه‌هایم بودند. بچه‌هایی که شاهد بحث‌های هر روزه‌ی ما بودند. بچه‌هایی که قلبم با دیدن تندخویی، میل به انزوای‌شان مچاله می‌شد. اما هیچ چیز دیگر تحت کنترل من نبود. پرخاشگر و بی‌حوصله شده بودم. دیگر خودم پاکت سیگار می‌خریدم تنها ساعات روشن روزم زمانی بود که امیر با من به صحبت می‌نشست. اراده‌ام را از دست داده بودم. خودم را به تصمیمات او سپردم. به من گفت با هم از کشور خارج می‌شویم و ظاهرا فکر همه جایش را کرده بود قبول کردم.
درون چمدان کهنه‌ی تهی شده از رویایم که از نگرانی پر بود عشقی چپاندم پر از تردید با هم سر از ترکیه در آوردیم. بعد از فرو نشستن آن التهاب و عطش، دلتنگی بود که روی سرم هوار می‌شد. به هر دری می‌زدم برای آرام گرفتن، بچه‌هایم در آستانه آن در به من زل زده بودند. من آدم ادامه‌ی این زندگی هم نبودم این را در ماه دوم فهمیدم. پس‌اندازهایمان ته کشیده بود امیر برای من در تولیدی پوشاک کار پیدا کرده بود برای خلاصی از آشفتگی‌های درونم قبول کردم. روزها با بسته‌بندی سر خودم را گرم می‌کردم و شب ها با قوطی‌های آبجو!
برایم اهمیتی نداشت که هر روز برمی‌گردم و مردی را می‌بینم که از فرط نوشیدن بیهوش روی تخت افتاده، برایم اهمیت نداشت که هر روز قول می‌دهد که وضعیت را تغییر خواهد داد که من خرج آن زندگی تاریک را می‌دادم. تنها چیزی که در سرم می‌گذشت تصویر بچه‌هایم بود که از شنیدن صدای‌شان هم محروم مانده بودم.
یک روز کلافه برگشتم، آن نکبت، آن قوطی‌های خالی و آن تن همیشه افتاده و نیمه هشیار، دلم را بهم زد. به خودم که آمدم صدایم توی سرم افتاده بود و خشم و دلتنگی و خستگی تبدیل به نعره‌هایی شده بود که بی‌مهابا می‌کشیدم، به زمین و زمان ناسزا می‌گفتم زمانی به خودم آمدم که سیلی اول صورتم را داغ کرد، باورم نمی‌شد من هم بلافاصله زیر گوش او خواباندم و ساعتی بعد با تنی کبود شده رو نیمکتی نزدیک آن خانه‌ی منحوس مچاله شده بودم و به این فکر می‌کردم اینها تقاص رها کردن بچه‌هایم بود!
مغزم کار نمی‌کرد میان آن همه آشفتگی و سرگردانی تصمیم گرفته بودم برگردم. اما چگونه؟ با گلویی پر از بغض و دستانی لرزان شماره‌ی مادرم را گرفتم. صدایم را که شنید قطع کرد دوباره زنگ زدم، التماس کردم که به حرف‌هایم گوش بدهد. گفتم که پشیمانم. گفتم که این مدت را تنها زندگی کرده‌ام. گفتم می‌خواهم برگردم، دلتنگ بچه‌هایم هستم و بغضم شکست و بغض مادرم هم گفت: صبر کن شرایط را مساعد کنم، گفت که با من تماس خواهد گرفت.
تمام آن روزهای سیاه با تماس مادرم تمام شد. دو هفته بعد به من گفت پدرت را به سختی راضی کردم. بیا!
هیچ چیز نداشتم جز زخم، همه را ریختم داخل چمدان تهی شده از معنا و در روز موعود خودم را به فرودگاه رساندم. تمام مدت چشمم به ساعت بود. وقت رفتن به گیت پروازم تلفنم را از جیبم بیرون آوردم که بعد از چک کردن، خاموش کنم و متوجه پیام خواهرم شدم. نوشته بود: فورا با من تماس بگیر. قلبم فرو ریخت.
با اولین زنگ جواب داد. تا خواستم سلام کنم گفت: هر جا هستی همانجا خودت را گم و گور کن اینجا پدر با دو مرد از دوستانش که برای او اسلحه جور کرده‌اند منتظرند برسی و با ریختن خون تو اعلام کنند بالاخره این لکه‌ی ننگ را پاک کردند.
گفتم: اما من با مامان!
گفت: مامان هم باهاشون هماهنگه!
مکالمه قطع شد و جهان من هم خالی و خاموش. حتی چمدان هم، خالی از رویا، تردید، عشق، از زخم و حتی از خودم.

 

نقاشی: پرتره‌ای از «دایه شریفه» اثر رضا مرادی

شعر: پاندای پستاندار از حبیب موسوی بی‌بالانی

پاندا پستانداری‌ست
که نوشتن از پستاندار بودنش
احتمالا سانسور نمی‌شود
اما اگر بنویسی پاندا پستانداری‌ست
که نوشتن از پستاندار بودنش سانسور نمی‌شود
حتما در قرنطینه که هستی
باید تردید کنی
ممکن است بگیرندت و
ببرندت جایی سیاه
بعد بگویند بیماری حتما
که از پستان‌های پاندا برای بیان تمایلات جنسی بیمارت
شعر درست کرده‌ای
بازجو می‌نشیند و
با قیافه‌ی عاقل اندر سفیه
چند بار مسخره‌ات می‌کند که سوژه کم نیست در دنیا
این همه زیبایی
بعد رفته‌ای سراغ پاندایی پستاندار
که خودش هم نمی‌تواند بفهمد پستان دارد یا نه
بعد شعرت را برایت دوباره می‌خواند
به کلمه‌ی سانسور که رسید
می‌گوید ما کی نوشتن از پستان پاندا را سانسور کرده‌ایم؟
از او نپرس پس من اینجا چه کار می‌کنم
ته شعرت بنویس
هیچ کس در دنیا پستاندار بودن هیچ پاندایی را سانسور نمی‌کند
بعد به بازجو بگو من که نوشته‌ام هیچ کس در دنیا پستاندار بودن هیچ پاندایی را سانسور نمی‌کند
بعد جواب سوال‌های دیگر را بده

تاملی بر واقعیت تلخ مرده‌آزاری در ایران/سیامک ملامحمدی

تخریب گورستان‌ها و ناپدیدسازی اجساد در ایران تبدیل به سنتی پایدار گشته و هر از چند گاهی اخبار متعددی مبنی بر از بین بردن سنگ قبرهای درگذشتگان، توسط افراد مجهول به گوش می‌رسد. ابعاد این کار آن قدر گسترده و دارای یک الگوی ثابت است که می‌توان آن را یک عمل نهادینه شده و در راستای اهداف خاص سیاسی در نظر گرفت. عملی که مزار گروه گسترده‌ای از مطرودان و نامقبولان حکومت ایران را شامل می‌شود: اعدامیان، بهائیان، نویسندگان، هنرمندان، سیاسیون و بسیاری از دگراندیشان دیگر. این در حالی است که اختفای جسد یا ناپدیدسازی قهری نقض ماده‌ی 6 اعلامیه جهانی حقوق بشر که تاکید می‌کند «هر انسانی سزاوار و محق است تا همه‌جا در برابر قانون به عنوان یک شخص به رسمیت شناخته شود» و مطابق با ماده‌ی 7 معاهده‌ی رُم که پس از کنفرانس 17 جولای سال 1998 مورد تایید جهانی قرار گرفت، مصداق «جنایت علیه بشریت» است.
اینکه چرا این دست حرکات همچنان به قوت خود باقی مانده است و چرا تاکنون نهادهای حکومتی در مورد تخریب سنگ مزارها و نیز بی‌احترامی به اجساد درگذشتگان در ایران، خصوصا دوران پس از انقلاب سکوت کرده‌اند، نشان از حمایت حساب شده‌ی نهادهای حکومتی از وضعیت دارد و خاطیان و بانیان امر تحت پشتیبانی این نهادها هستند.
نمونه‌های این گونه اقدامات بسیار است. به عنوان مثال در همین روزهای اخیر، گزارشاتی از شکستن سنگ مزار باستان شناس یارسانی، مسعود گلزاری به دست رسید. نمونه‌ی دیگر این روزها، تصویری است که خواهر نوید افکاری از معترضان اعدام شده در ایران، در صفحه‌ی اینستاگرامی خود از مزار تخریب شده‌ی برادرش منتشر کرد و نوشت: «تهدید کنید، تخریب کنید، بازداشت کنید، با یاد و نام نوید در دل‌ها چه می‌کنید؟»
همراه با این پرسش، ما نیز به این موضوع فکر می‌کنیم که هدف از اینگونه تخریب‌های سریالی چیست و تا چه اندازه در از بین بردن یاد و خاطره‌ی درگذشتگان تاثیرگذار است؟ در زمانه‌ای که فناوری ارتباطات، کره‌ی زمین را دربرگرفته و محو کردن یاد و آثار افراد، علی رغم عدم حضور جسمانی‌شان، کاری دشوار و عبث می‌نماید.
با نگاهی به تاریخ ایران، درخواهیم یافت که مرده‌آزاری در این کشور سابقه‌ای طولانی دارد که همواره ریشه‌های آن را باورهای مذهبی دانسته‌اند. اگرچه حکومت‌ها نیز با سوئاستفاده از این باورها سعی داشته‌اند همفکرانی برای خود دست و پا کنند و با انتساب این عمل هولناک به ریشه‌های فقهی و مذهبی، اهداف تاریک سیاسی خود را در پشت افراطگرایی دینی پنهان دارند.
بر اساس اسناد بر جا مانده، در دوران صفویه مواردی از مرده‌آزاری و نبش قبر رهبران صوفی سنی وجود داشته است. عملی که در حقیقت به قصد انتقام و از روی کینه انجام می‌گرفت. به عنوان مثال گفته می‌شود که اقدام شاه اسماعیل صفوی در نبش قبر و سوزاندن اجداد رقیبان سنی، به قصد انتقام‌گیری وی از مرگ پدرش بوده است.
موارد بسیاری از مرده‌آزاری در دوران قاجار نیز وجود دارد. نمونه‌هایی از آزار و اذیت مخالفان و دگراندیشان مذهبی چون بهائیان که شامل آویزان کردن و رها کردن اجساد تا نبش قبر آن‌ها می‌شود. اقداماتی که در جهت قدرت‌نمایی حکومت و روحانیون، آزار خانواده‌ها و طرفداران درگذشتگان و همچنین تسویه حساب‌های شخصی صورت می‌گرفت. برخورد با مردگان در برخی موارد به حدی زشت و شنیع بوده است که تصور انجام آن از سوی یک انسان، مو بر تن آدمی راست می‌کند و جز یک عمل تبهکارانه و جنایتکارانه نمی‌تواند برچسب دیگری به خود بگیرد. به عنوان مثال جسد سید عبدالباقی که یک استاد کار رنگرزی با عقاید بابی/ بهائی بود، پس از به قتل رسیدن در معرض کین‌خواهی مجتهدان شیعی قرار گرفت. تا جایی که میرزا حبیب‌الله مجتهد کاشان، پیروانش را بر آن داشت تا دست به نبش قبر سید عبدالباقی که در گورستان مسلمانان دفن شده بود، بزنند و سپس دست راست جسد را با بیل قطع کنند. توجیه این بود که او در روز قیامت نتواند نامه‌ی اعمالش را با دست راست خود بگیرد. در دوران پهلوی نیز چنین اقداماتی، خصوصا در قبال بهائیان همچنان ادامه یافت و حمله به گورستان‌ها، نبش قبر و بی‌حرمتی به اجساد با اذن مجتهدان شیعی صورت می‌گرفت.
در دوران جمهوری اسلامی این حرکت تبدیل به حرکتی نهادینه و سیستماتیک شده که علاوه بر بهائیان و اقلیت‌های دینی به مخالفان حکومت و حتی کسانی که اندیشه‌ی آزادی و عدالت را در سر می‌پروارندند سرایت کرده است. این اقدامات از بدو انقلاب یکی از رویه‌های حاکمیت بود و در طول سال‌ها ابعاد گسترده‌تری به خود گرفت.
شاید بتوان گفت که از مشهورترین این نبش قبرها، کاری بود که توسط نیروهای انقلاب به سرکردگی صادق خلخالی، قاضی بدنام جمهوری اسلامی ایران انجام شد. درست در روزهای آغازین انقلاب، نیروهای انقلابی روانه‌ی شهر ری شدند و دست به تخریب مقبره‌ی رضا شاه و ناپدید سازی جسد او زدند. چند سال پیش، بعد از گذشت سال‌ها با کشف دوباره‌ی جسد مومیایی شده‌ی رضا شاه، بار دیگر بحث بر سر موضوع نبش قبر، مرده آزاری و ناپدیدسازی اجساد توسط حکومت بالا گرفت. هر چند که بار دیگر جسد پیدا شده، به طور نامعلومی ناپدید شد تا دلالتی باشد بر اینکه روند مرده‌آزاری در طول این چهل سال تغییری نکرده و حتی شدت یافته است.
از مهمترین اقدامات سیستماتیک جمهوری اسلامی در مرده آزاری و ناپدید ساختن مخالفان، کاری است که حکومت در دهه‌ی شصت با مخالفان خود به منظور پاکسازی جامعه از هر گونه صدای معترضی صورت داد. پس از اعدام‌های دسته‌جمعی هزاران زندانی در دهه‌ی شصت، حکومت با مشکل هزاران جسد روبه‌رو شد تا بتواند به هر نحوی که شده کشتار زندانیان را پنهان نگاه دارد. از این رو اجسادی که به رای آن‌ها کافر شمرده می‌شدند را دور از شهر و در منطقه‌ی خاوران در گورهای جمعیِ کم ارتفاع به خاک سپردند. قبرهایی بی نام و نشان که تلاش می‌شد هرگونه هویتی از آن‌ها سلب شود. پس از گذشت چند سال و از یاد نرفتن یاد و خاطره‌ی قربانیان، حکومت سعی کرد در این مزارهای جمعی دست به کارهایی چون جاده‌سازی، بتون ریزی، انباشت زباله و یا فروش قبرهای جدید بزند. این گونه اقدامات و تخریب گورها به منظور ساخت و ساز در رابطه با قبرهای بهائیان بسیار عریان‌تر و علنی‌تر صورت می‌گرفت.
علاوه بر این‌ها، جمهوری اسلامی همواره با هر گونه روشن اندیشی نیز سر خصومت داشت و هنرمندان و نویسندگان و ورزشکاران هم مذهب خود را نیز برنمی‌تافت و دست به تخریب مزارهای ایشان می‌زد. از محمد مصدق گرفته، تا قبر شاملو، فریدون فروغی، مدیا کاشیگر، محمدعلی سپانلو و … .‌
در کنار این‌ها می‌توان از اعدامیان سیاسی و درگذشتگان اعتراضات خیابانی سال‌های اخیر نیز نام برد که هرگونه بی‌حرمتی در رابطه با اجساد بی‌جان و مزارشان صورت می‌گرفت تا به هر طریق ممکن موجبات آزار و اذیت خانواده‌ها را فراهم آورد.
اگر بخواهیم تک تک موارد را نام ببریم سخن به درازا می‌کشد. آن چنان که کارنامه‌ی اعمال حکومت در این رابطه، طویل و تیره و تار است. اما واقعا چرا حکومت به بدوی‌ترین شکل ممکن همچنان این سنت را حفظ کرده و بر آن پافشاری می‌کند؟ آیا تمام این تلاش‌ها برای به فراموشی سپردن تاریخ است؟ آیا این اعمال در جهت تقدیس زدایی از مردگان در نظر دوستداران‌شان انجام می‌گیرد؟
حکومت هیچ وقت به طور مستقیم به این گونه اقدامات سیستماتیک خود اعتراف نکرد. در طول این سال‌ها، همواره اشخاصی ناشناس، شبانه با بیل و کلنگ به سراغ قبور رفته‌اند و دست به تخریب زده‌اند و همچنان ناشناس باقی مانده‌اند. ناشناس بودن این افراد نیز دلالت آشکاری است بر اینکه آن‌ها به طور جدی مورد حمایت متولیان امر هستند و برای این گونه حرکات تشویق می‌شوند.
جالب اینجاست که تمام این اعمال شیطانی تنها به افراطگرایان دینی و مذهبی حواله داده می‌شود. کسانی که به خاطر اصول فقهی خود دست به چنین اقدامات فجیعی می‌زنند. اما آشکار است که تمام این تلاش‌ها سیاسی است و برای حذف موجودیت و حضور انسان مخالف صورت می‌گیرد. نه تنها انسان مخالف، بلکه هر انسانی که ایده‌ی آزادی و عدالت را در ذهن خود پرورانده و از نظر حکومت شایسته‌ی نیستی است. اما آیا حکومت به واقع توانسته در زدودن یاد این افراد موفق باشد؟ گمان نمی‌کنم.
تاریخ ثابت کرده است که فراتر از هر بدن فانی، آثاری از هر انسان همواره بر روی زمین باقی می‌ماند، چه به صورت شیئ و چه به صورت یک امر ذهنی و انتزاعی. این راز حیات جمعی انسان‌هاست. اگرچه گفته می‌شود تاریخ فراموش‌کار است اما به یاد داشته باشیم که تاریخ به یادآورنده نیز هست.
اکنون دنیا در عصر شگفت‌انگیز ارتباطات سیر می‌کند. عصری که هر صدایی و هر تصویری در نقطه‌ای از جهان، ولو دورترین نقاط، ضبط و ثبت می‌شود و در هر ساعت و دقیقه‌ای به تیتر اول افکار عمومی جهان بدل می‌شود. اگر تا پیش از این، خاطرات جمعی در محدوده‌ی کوچکی سینه به سینه حفظ می‌شد، اکنون در هر گوشه‌ی جهان، هر اتفاق، تجربه‌ای جمعی است که میلیون‌ها نفر سالیان سال آن را به یاد خواهند داشت. پس فکر زدودن یاد کسانی که نامشان در گوشه‌ای از تاریخ ثبت شده، بی اندازه بیهوده می‌نماید.
اما اگر هدف تقدیس زدایی از مردگان است، باید گفت که آدمی قادر است خود را با باورهای دیگری مطابقت دهد. همچنان که شکنجه‌ی بدن عیسی در جلجتا، یاران او را به این باور رساند که عیسی فراتر از جسم زمینی خود، نابود ناشدنی و زنده است. پس چه بسا بازماندگان این درگذشتگان نیز، این باور را برای حفظ یاد و خاطره‌ی عزیزانشان تقویت کنند تا دست کم رنج خود را تسلی دهند. بدون شک این حرکت حکومت در نابودی مزار مردگان و بی‌حرمتی به اجساد، اندیشه‌ی زنده بودن آنها را تقویت خواهد کرد و آینده نیز بر زنده ماندن مردگان این عصر شهادت خواهد داد.

منابع:
داده‌های تاریخی این نوشته از این دو منبع گرفته شده است:
1‌- کالبد شکافی مرده‌آزاری در ایران معاصر، از باب تا خاوران؛ مهرداد امانت؛ بی‌بی‌سی فارسی
-2 مصاحبه‌ی خط صلح با منیره برادران تحت عنوان «تخریب گورهای جمعی، یک جنایت بین‌المللی است»

نابودی سیستماتیک اما پنهان آموزش رایگان در کشور/رضا صالحی‌نیا

پس از سال 1991 اتحاد جماهیر شوروی که رهبر کشورهای سوسیالیستی با اقتصاد دولتی بود فروپاشید. چین نیز هشت سال قبل‌تر به بازارهای جهانی پیوسته بود و در عمل اردوی دول سوسیالیستی را تنها گذاشته بود. اوضاع به شکل عجیبی به پیش از جنگ اول جهانی برگشته است. مبارزه با «امپریالیسم آمریکا» دیگر بی‌معنی شده است. در شرایط کنونی، همچون سال‌های پیش از 1914 میلادی، جهان چند قطبی شده و دولت‌های غربی و شرقی برای انباشت هر چه بیشتر سرمایه البته به موازات آن استثمار هر چه بیشتر نیروی کار، هدف‌های مشترکی را دنبال می‌کنند. کارگران و فرودستان جامعه بیشتر از هر زمان دیگری تحت ستم قرار گرفته و هیچ پشتیبانی غیر از اتحاد خودشان ندارند.

مکتب شیکاگو، حلقه نیاوران
از اواسط دهه‌ی هفتاد خورشیدی، یک تیم از نظریه‌پردازان اقتصادی ایران در نیاوران شکل گرفت که دنباله روی مکتب فریدمنی شیکاگو در آمریکا بوده و هست. می‌توان تمرکز اصلی مکتب شیکاگو را در این دیدگاه خلاصه کرد؛ -اجرای سیاست‌های نوین اقتصادی بدون مزاحمت نهادهای دموکراتیک- چرا که از دید آنها الگوی دموکراسی غربی خود یک معضل اساسی در برابر انباشت هر چه بیشتر سرمایه است. این تیم اقتصادی در ایران زیر سایه‌ی فرد پُر نفوذی در ساختار سیاسی جمهوری اسلامی ایران تشکیل شد و به مرور قوت گرفت. هدف اصلی در این مقاله پرداختن به جزئیات شکل گرفتن و موثر واقع شدن این مکتب در تحولات اقتصاد سیاسی ایران نیست اما علاقه‌مندان خود می‌توانند با کمی جستجو، مطالب مهمی در این زمینه بیابند و مطالعه کنند. در ایران، چه قبل و چه بعد از انقلاب، هر دو حاکمیت ریشه‌های نهادهای دموکراتیک را قطع کرده بودند. علی رغم اختلافات سیاسی و ایدوئولوژیک بین دول ایران و آمریکا، در اقتصاد سیاسی در هر دو کشور، یک برنامه داشت پیگیری می‌شد: «اقتصاد نئولیبرال».
سیستم آموزشی، اصلی‌ترین بخش دستگاه ایدوئولوژیک دولت
ایدوئولوژی را به عنوان یک واژه‌ی کلیدی اولین بار مارکس به کار برد. از منظر وی ایدوئولوژی بازتاب کاذب واقعیت است. اصلی‌ترین کار ایدوئولوژی، القای این اصل کاذب است که وضعیت قراردادی سیستم نمادین اجتماعی، سیاسی و اقتصادی در هر زمانی طبیعی است. سیستم نئولیبرال هم بیش از سیستم‌های پیشین سرمایه‌داری، نیازمند ایدوئولوژی است. ایدوئولوژی نه انتزاعی، که واقعی و ملموس است. عنوان یکی از متن‌های کلیدی لویی آلتوسر، فیلسوف مارکسیست فرانسوی، ایدوئولوژی و دستگاه‌های ایدوئولوژیک دولت است. در این مقاله‌ی مهم، آلتوسر بخش‌های متعدد دستگاه‌های ایدوئولوژیک را نام برده و یک به یک تحلیل می‌کند. کلیساها و مساجد و کنیسه‌ها و … رسانه‌ها، سیستم قضایی، سیستم امنیتی، بخش‌های فرهنگی وزارت‌خانه‌ها و در نهایت مدارس و سیستم آموزشی. از دید آلتوسر در دوران پیشاسرمایه‌داری، مکان‌های مذهبی همچون صومعه‌ها و مساجد، اصلی‌ترین بخش ساختار ایدوئولوژیک بودند. اما در دوره‌ی مدرن، این بخش کلیدی بی‌شک سیستم آموزشی است. هدف اصلی سیستم آموزشی تربیت نیروی انسانی یا افزودن بر سواد و دانش بچه‌ها نیست! هدف اصلی از دید آلتوسر این است که بچه‌های زیر 18 سال یاد بگیرند و عادت کنند که هشت ساعت مستمر در یک مکان باشند و وظایف خاصی را انجام بدهند. نوعی آمادگی برای هشت ساعت کار روزانه. این تیزبینی و روشنگری آلتوسر قابل ستایش است.

فراموش شدگان
جامعه از طبقات مختلفی تشکیل شده است. در دوره‌ی مدرن، ترسیم مرز مشخص بین طبقات اجتماعی به شکل دوران قبل میسر نیست اما کماکان این مرز بر اساس مکان مشخص می‌شود. طبقات بالاتر اجتماع مکان‌های خاصی را تصاحب کرده و تا حد امکان سعی می‌کنند اجازه ندهند که طبقات پایین دست‌تر به آنها نزدیک شوند. تشخیص این مرزها در شهرهای ایران از طریق شمال شهر، جنوب شهر میسر است. این تمایز در شهری مثل تهران کاملا عیان است. البته در بیست سال گذشته علاوه بر جنوب شهر، یک منطقه بسیار بزرگتر حاشیه‌ای در اطراف تهران و کرج شکل گرفته که به مراتب پر جمعیت‌تر و بی‌بهره‌تر از جنوب شهر تهران است. تجربه‌هایی که قصد دارم در اینجا به عنوان یک معلم بیان کنم بخشی مربوط به یکی از مناطق حاشیه‌ای تهران به نام صفادشت از توابع ملارد است و بخشی مربوط به منطقه ده آموزشی تهران که جزئی از جنوب شهر محسوب می‌شود.
تقریبا مطمئن هستم که فهمیدن اینکه جمعیت شهری حاشیه‌ای مثل ملارد بیشتر از مراکز استانی مثل سنندج یا ایلام است، می‌تواند برای بسیاری از شهروندان ایران که حتی نام ملارد را ممکن است نشنیده باشند، عجیب خواهد بود. اطراف تهران پر است از این حاشیه‌های پر جمعیت و بی‌نهایت محروم و بی‌بهره. مردمی که در شهرهای حاشیه‌ای ساکن هستند را معمولا مهاجران لُر، کُرد و تُرک تشکیل می‌دهند. درصد کمتری هم از اقلیت‌های دیگر را می‌توان میان‌شان دید. این مردم جزو فقیرترین مردمان نواحی خودشان بوده‌اند و درصد زیادی هم هیچ زمین کشاورزی یا ملکی در زادگاه خودشان نداشته‌اند. به دلیل محرومیت مناطق حاشیه‌ای، این افراد را که خیل عظیمی از آنها کارگر فصلی هستند، راهی حواشی تهران شده‌اند به این دلیل واضح که این مکان خاص از کشور بین شهرهای کرج و تهران و قزوین محل تمرکز بزرگترین کارخانه‌های صنعتی در کشور است. این مردم که هیچ چیز ندارند جز توان کار، آمده‌اند تا تنها دارایی‌شان را در قبال دستمزد واگذار کنند تا بتوانند امرار معاش کنند. دیوارهای اقتصادی نامرئی مانع از هجوم این مردم به مکان‌هایی است که طبقات اجتماعی بالاتر در آنجا زندگی می‌کنند. در صورت لزوم، پلیس‌ها هم وارد عمل خواهند شد.

دزدهایی که با چراغ آمده‌اند
طبق تجربیات شخصی به عنوان یک معلم، از نزدیک در جریان تغییر و تحول سیستم آموزشی از سال 1386 تا 1396 خورشیدی بوده‌ام. سال از پی سال مدارس خصوصی به تدریج از مناطق مرفه‌تر شهری شروع به رشد کردند. بیشتر اطلاعاتی که کسب شده شخصی است و مدرک و سند مشخصی برای اثباتشان موجود نیست. در کشوری مثل ایران دسترسی به این اسناد تقریبا ناممکن است. اما از طریق ارتباط با همکارهای مختلف در مدارس متعدد در جریان واقعیت های تکان دهنده‌ای قرار گرفتم.
یکی از موارد بسیار تلخ و تکان دهنده اظهارات مدیران مدارسی بود که من در سال‌های مختلف در آنجا معلم بودم. مدیرها و معاون‌های پرورشی در این مناطق محروم این اطلاعات را به شکلی دوستانه و غیر رسمی با همکارها در میان می‌گذاشتند. اینکه از طریق نامه‌های محرمانه تاکید می‌شود که پیگیر دانش‌آموزانی که ترک تحصیل می‌کنند نشوند. از والدین دانش‌آموزان به اجبار پول بگیرند و به دروغ به آنها بگویند که مجبور هستند پول برق و آب بدهند. والدین را با ممانعت از ورود فرزندانشان به مدارس وادار کنند که مبلغ مورد نظر را پرداخت کنند.
از طریق همکارانی که در مدارس غیر انتفاعی به صورت اضافه کار تدریس می‌کردند، واقعیت‌های تلخ‌تری بر ما عیان شد. بر اساس اظهارات یکی از همکاران، شهریه‌ی مدارس خصوصی تازه تاسیس در مناطق محرومی مثل ملارد یا منطقه 12 آموزشی تهران، به همان اندازه‌ای بود که در مدارس دولتی از دانش‌آموزان دریافت می‌شد. والدینی که وضعیت مالی مناسب‌تری داشتند خیلی زود متوجه این واقعیت می‌شدند و فرزندانشان را به مدارس تازه ساز خصوصی منتقل می‌کردند. اما با این شهریه حتی نمی‌شد نصف حقوق معلم‌های قراردادی را پرداخت. پس چطور این مدارس قادر بودند سرپا بمانند؟ مدارس خصوصی بر خلاف مدارس دولتی که معاف از پرداخت پول آب و برق و گاز هستند، باید این هزینه‌ها را نیز تامین کنند.
این اطلاعات بین ما معلم‌ها رد و بدل می‌شد و همکاران ما که به صورت اضافه کار در مدارس غیرانتفاعی تدریس می‌کردند این اطلاعات را به ما منتقل می‌کردند. پاسخ یکی از مدیران مدارس خصوصی گستاخانه و شوکه کننده بود. دولت بر اساس اصل44 قانون اساسی موظف است به ما کمک کند و می‌کند.
در یکی از مدارس منطقه‌ی ده آموزشی تهران، زمانی که با یکی از همکاران مشغول تدریس بودیم، نصفی از سقف کلاس فرو ریخت. خوشبختانه کسی صدمه ندید اما متوجه شدیم که ادامه دادن آموزش ممکن است خطرناک باشد. مدیر وارد کارگاه شد و کلاس را تعطیل کرد. روز بعد تمام ماجرا را گزارش کرد و خودش هم شخصا به اداره کل آموزش و پرورش تهران رفت.
بر اساس اظهارات مدیر همین هنرستان، تا پایان مهر ماه 87 میلیون تومان شهریه از والدین همین مدرسه تا پایان مهرماه 1395 خورشیدی دریافت، و به حساب وزارت آموزش و پرورش واریز شده بود. اما پس از یک هفته از تعطیلی کارگاه برق این هنرستان، نه تنها هیچ کمکی نشد و بازرسی هم از طرف اداره کل یا وزارت نیامد، بلکه مدیر اعلام کرد نامه‌ای تهدید آمیز از طرف وزارت آموزش و پرورش مبنی بر اینکه تداوم تعطیلی کارگاه به توبیخ هنرآموزان و سرپرست کارگاه خواهد انجامید، دریافت کرده است. مجبور شدیم با هزینه‌ی شخصی و با کمک دانش‌آموزها سقف و دیوارهای کلاس‌ها را ترمیم و رنگ کنیم.
برای خود من و بسیاری از همکارانم تقریبا محرز شده بود که پولی که به عنوان کمک به مدرسه از والدین دانش‌آموزان در مدارس دولتی دریافت می‌کنند به حساب مدارس غیر انتفاعی واریز می‌شود. می‌دانستیم تا سال 1395 خورشیدی در مناطق یک و دو و سه آموزشی تهران شهریه‌های سالانه به 6 تا 12 میلیون تومان رسیده بود اما در مناطق محروم‌تر و برای شروع، این شهریه‌ها را همان زمان به زیر یک میلیون تومان رسانده بودند تا والدین حداقل قانع شوند که از لحاظ اقتصادی به صرفه‌تر خواهد بود که فرزندان‌شان را به مدارس خصوصی بفرستند. بسیار محتمل می‌نمود که در سال‌های بعد این شهریه‌ها افزایش یابند. این استنباط‌های تجربی بر ما عیان ساخته بود که نوعی تلاش پنهان ولی سیستماتیک جهت نابودی آموزش رایگان در کشور در جریان است. این تلاش سیستماتیک به شکلی کمتر ملموس و بدون اینکه نیازی به طرح و مصوبه‌ی مجلس و دولت داشته باشد، منجر به نابودی آموزش رایگان خواهد شد. از سال 1392 خورشیدی هم شاگردان و استادان حلقه نیاوران، با سرعتی کم سابقه ولی زیرکانه و زیرپوستی عزم‌شان را جزم کرده‌اند تا آموزش رایگان را به عنوان اولین کشور در جهان کاملا نابود کنند. در لیبرال‌ترین کشورهای غربی نیز نمی‌توانند چنین طرح‌های ضد مردمی را به این شیوه و به این سرعت اجرا کنند.
اعضای این حلقه از سال 92 در راس قوه‌ی مجریه قرار گرفته‌اند و سعی دارند به شکل غیر مستقیم تیشه بر ریشه‌ی آموزش رایگان در این مملکت بزنند. شاید ترجیح‌شان این باشد که برای دانش‌آموزان طبقات فرودست، به جای مدرسه زندان بسازند.