اخرین به روز رسانی:

سپتامبر ۲۳, ۲۰۲۶

سارا لقمانی: گفتگو با مردم، تجربه‌ی ناب کمپین یک میلیون امضا بود/ مهتاب علینژاد

در بیستمین سال شکل‌گیری «کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض‌آمیز»، بازخوانی این تجربه بار دیگر اهمیت یافته است. کمپینی که در شهریور ۱۳۸۵ با هدف اصلاح قوانین نابرابر علیه زنان آغاز شد، فعالیت خود را به جمع‌آوری امضا محدود نکرد و با گفتگوی مستقیم با مردم، آموزش در حوزه‌های مختلف مرتبط با مسائل زنان و گسترش شبکه‌ای از داوطلبان، به یکی از تجربه‌های مهم کنشگری مدنی جنبش زنان ایران بدل شد؛ تجربه‌ای که هم‌زمان با بازداشت و فشار بر فعالانش نیز همراه بود.

همین امر بهانه‌ای شد تا ماهنامه‌ی خط صلح با «سارا لقمانی»، پژوهشگر حوزه‌ی زنان و از اعضای اصلی کمپین به گفتگو بنشیند و روایت او را از درون کمپین جویا شود. روایتی از کارگاه‌هایی که گاه در خانه‌های داوطلبان برگزار می‌شد و شبکه‌هایی که میان شهرها شکل گرفت، تا ائتلاف گروه‌های زنان با فعالان دانشجویی، کارگری و معلمان. او هم‌چنین از فاصله‌ی دو دهه، به میراث این تجربه و نسبت آن با جنبش «زن، زندگی، آزادی» می‌پردازد؛ مسیری که به روایت او، از مطالبه‌ی تغییر قوانین تبعیض‌آمیز به برجسته‌شدن حق زن بر بدن و آزادی انتخاب رسیده است.

مشروح گفتگوی ماهنامه‌ی خط صلح با سارا لقمانی، پژوهشگر حوزه‌ی زنان را در ادامه می‌خوانید:

 

خانم لقمانی؛ شما چگونه به کمپین یک میلیون امضا پیوستید و چه مسئولیت‌هایی را بر عهده گرفتید؟

در زمان شکل‌گیری کمپین، سازمان‌های مردم‌نهاد اعم از سازمان‌های زنان، گروه‌های دیگر جنبش دانشجویی و کارگری و حتی نهادهای محلی، در حال شکل‌گیری و تثبیت بودند. ما نیز سازمان مردم‌نهادی به نام «هستیا اندیش» تاسیس کرده بودیم. گروهی از جوانان بودیم و در حوزه‌ی زنان فعالیت می‌کردیم. ما نشریه منتشر می‌کردیم، وبلاگی داشتیم و می‌کوشیدیم در دانشگاه‌ها، کارگاه‌های آموزشی برگزار کنیم. در آن‌جا من عضو گروه آموزش بودم و کارگاه برگزار می‌کردم. این کارگاه‌ها بیش‌تر در مورد جنس و جنسیت و برابری جنسیتی بود. تا این‌که موضوع کمپین در میان سازمان‌های مردم‌نهاد مختلف و گروه‌های گوناگون زنان مطرح شد. ما نیز تصمیم گرفتیم به آن بپیوندیم و بخش قابل‌توجهی از نیروهای «هستیا اندیش» و وقت خود را به کمپین اختصاص دادیم. از آن‌جا که تجربه‌ی آموزش و برگزاری کارگاه را داشتم، از همان ابتدا به بخش آموزش پیوستم. بخش آموزش ما بدین ترتیب عمل می‌کرد که برای نیروهای جدیدی که داوطلب عضویت در کمپین می‌شدند، کارگاه برگزار می‌کردیم تا به آنان آموزش دهیم که خواسته‌های کمپین چیست و چرا می‌خواهد این قوانین را تغییر دهد. هم‌چنین به آنان می‌آموختیم که چگونه ارتباط برقرار کنند و مسائل امنیتی را چگونه رعایت کنند و از خود مراقبت نمایند.

 

در آغاز، کدام بخش از این شیوه‌ی فعالیت برایتان تازه بود و با تجربه‌های قبلی‌تان تفاوت داشت؟

یکی خودِ این ارتباط بسیار نزدیک و چهره‌به‌چهره با مردم در کوچه و خیابان بود که به‌طور ‌کلی پدیده‌ای جدید بود. گمان می‌کنم برای همه‌ی ما در کمپین، متمایزترین تجربه همین بوده باشد. این‌که به‌صورت کاملاً تصادفی، در خیابان، اتوبوس، مترو، محل کار یا میان فامیل، هر جا می‌رفتیم برگه‌ای در دست داشتیم و گفتگو با مردم را آغاز می‌کردیم. زیرا پیش‌تر هنگامی که کارگاه برگزار می‌کردیم، افرادی بودند که آگاهانه تصمیم گرفته بودند بیایند، بنشینند و آموزشی را ببینند. اما در این‌جا ما مستقیماً مثلاً به پارک می‌رفتیم و گفتگو با مردم را آغاز می‌کردیم و بحث شکل می‌گرفت. گاهی افراد جمع می‌شدند و شمار زیادی گرد می‌آمدند. تجربه‌ای بسیار ویژه و خاص بود. هنوز هم گمان می‌کنم که ما دیگر پس از کمپین، این تجربه‌ی ناب را به این شکل تجربه نکرده‌ایم.

 

شما بر این تاکید کرده‌اید که هدف فقط جمع‌آوری امضا نبود و امضاکننده باید به کنشگر تبدیل می‌شد. در عمل، بعد از گرفتن یک امضا چه اتفاقی می‌افتاد؟ ارتباط با افراد چگونه ادامه پیدا می‌کرد و چه چیزی باعث می‌شد بعضی از آن‌ها خودشان جمع‌آوری امضا را شروع کنند؟

واقعاً از اهداف ما این بود که بتوانیم یک میلیون امضا جمع کنیم. اما مسیر برای ما بسیار آزمون‌وخطا داشت و ناشناخته بود. نمی‌دانستیم این کار چقدر آسان است، چقدر زمان می‌برد، چه مقدار وقت نیاز دارد و یا مثلاً حکومت تا چه اندازه در برابر ما می‌ایستد. هیچ‌یک از این‌ها را نمی‌دانستیم و همه‌ی این‌ها به‌مرور و در مسیر برای ما روشن شد. یعنی برایمان مشخص شد که کار بسیار دشوار است، سرکوب بسیار شدید می‌شود، حکومت چنین کاری را به این سادگی تحمل نمی‌کند، ما را بسیار آزار داده و تحت فشار قرار می‌دهد. بسیاری از بچه‌ها از کار بیکار شدند.

لزوماً هم قصدمان این نبود که حتماً هر فردی کنشگر شود. ولی از این کار بسیار استقبال می‌کردیم. یعنی حتماً این پیشنهاد را می‌دادیم که اگر دوست داری، خودت هم عضو کمپین باش. چون کار کمپین بسیار مشخص و دقیق بود: این‌که چیست، چه می‌کند و چه می‌خواهد. آن افراد به‌راحتی می‌توانستند با موافقت با مسیری که کمپین در پیش گرفته بود، عضو کمپین شوند. نه تشکیلات خاصی لازم داشت و نه مکان خاصی.

بنابراین، بسیاری از مواقع وقتی امضا می‌زدند، می‌گفتند ما هم می‌خواهیم امضا جمع کنیم. گروهی به نام گروه داوطلبان تشکیل شد. ما گروه رسانه، گروه آموزش و گروه مالی داشتیم که حق عضویت جمع می‌کرد؛ چون ما از جایی پول نمی‌گرفتیم. گروهی هم به نام گروه داوطلبان و گروه شهرستان‌ها داشتیم که از شهرهای مختلف جمع می‌شدند. چون در ابتدا فقط تهران بود و واقعاً فکر نمی‌کردیم تا این اندازه گسترده شود.

کار گروه داوطلبان این بود که اعضای جدید را با یکدیگر مرتبط نگه دارد. شبکه‌های اجتماعی خاصی هم وجود نداشت. همان ایمیل و تلفن و این‌ها بود. سپس این افراد به گروه آموزش معرفی می‌شدند. در شهرهایی مانند یزد، اصفهان، رشت، تبریز و بسیاری از شهرهای دیگر، به آن‌ها می‌گفتیم که با هر تعدادی که جذب شده‌اند، قرار می‌گذاریم و هماهنگ می‌کنیم. گروه آموزش هم می‌رفت و برایشان کارگاه برگزار می‌کرد.

گاهی افراد فقط امضا می‌کردند، خسته نباشید می‌گفتند و می‌رفتند. گاهی امضا نمی‌کردند و می‌گفتند فایده‌ای ندارد و گاهی نیز می‌گفتند که ما هم می‌خواهیم داوطلب شویم. ما واقعاً جایی برای کارگاه‌هایمان نداشتیم. حتی بسیاری از همان چند ان.‌جی.‌او که از پیش وجود داشتند، دفترهایشان پلمب شده بود و نمی‌توانستیم مکان مشخصی داشته باشیم. در آن زمان، حتی کافه هم در سطح شهر زیاد نبود. در نتیجه کارگاه‌ها در خانه‌های خود مردم برگزار می‌شد. یعنی کسی که داوطلب می‌شد، مثلاً می‌گفت من در خانه‌ام می‌توانم کارگاه برگزار کنم. ما آدرس را به بقیه‌ی داوطلبان جدید می‌دادیم که فلان تاریخ در خانه‌ی فلانی جمع شویم و به آن خانه می‌رفتیم و آموزش می‌دادیم.

یک کار دیگر این بود که برگه‌های کمپین و دفترچه‌هایی را که تکثیر کرده بودیم، بین اعضا تقسیم می‌کردیم و آن‌ها خودبه‌خود در گروه‌ها وارد می‌شدند. مثلاً یکی کار رسانه می‌دانست، در گروه رسانه فعال می‌شد. دیگری می‌توانست عکاسی کند، گزارش بنویسد، یا در گروه سایت برای سایت مطلب بنویسد، آن کار را انجام می‌داد. در نتیجه بسیاری از اعضا با همان یک امضا در بخش‌های دیگر نیز وارد شده و فعال می‌شدند.

ما ارتباطاتمان را نیز با یکدیگر حفظ می‌کردیم. اعضای شهرهای دیگر هم گاهی خودشان با یکدیگر قرار می‌گذاشتند. مثلاً در خانه‌ی یک نفر در شهری جمع می‌شدند. یا یادم می‌آید که فعالین کمپین در شهر رشت، فعالین چند شهر دیگر را دعوت کرده بودند و همگی به آن‌جا رفته بودیم و تجربه‌هایمان را منتقل می‌کردیم. اگر هم برای کسی در شهری مشکل امنیتی پیش می‌آمد، از شهرهای دیگر به آن‌جا می‌رفتیم. هم‌چنین اگر امضاها را در شهرها جمع کرده بودند و به تهران می‌آمدند؛ در خانه‌ی یکی از ما می‌ماندند. یکی دو شب می‌ماندند و امضاها را تحویل می‌دادند. این زنجیره‌ی ارتباطی بین اعضا کاملاً برقرار بود و فضا بسیار باز بود تا افراد بتوانند عضو شوند.

حتی یادم می‌آید که سالگرد کمپین را در خانه‌ی یکی از خانم‌ها برگزار کردیم. خانمی که به‌طور تصادفی در خیابان گیشا با ایشان آشنا شده بودیم و ایشان خانه‌اش را در اختیار کمپین گذاشت. ما سالگرد را آن‌جا گرفتیم. عکس‌هایی هم که هست، وقتی نگاه می‌کنیم، بنر کمپین در خانه‌ی این خانم است. نامش اکرم خانم بود. خیلی وقت‌ها و وقتی جا برای برگزاری کارگاه‌های جدید نداشتیم، به آن‌جا می‌رفتیم و به ایشان‌ می‌گفتیم که به خانه‌ی شما می‌آییم و کارگاه برگزار می‌کنیم.

 

وقتی کسی با خواسته‌های کمپین موافق بود اما حاضر نبود نامش را پای بیانیه بگذارد، چگونه با او گفتگو می‌کردید؟ از تجربه‌ی خودتان بگویید: نگرانی از پیامدهای امضا، بی‌اعتمادی به نتیجه‌ی کار یا دلایل دیگری در این تصمیم نقش داشت؟
واقعاً پیش می‌آمد که فرد فکر کند که این کار بی‌نتیجه است یا اصلاً اعتقادی به این کار نداشت و باور نمی‌کرد. این هم بسیار پیش می‌آمد. اصلاً باور نمی‌کردند که چنین قوانینی تا این حد علیه زنان و کودکان وجود داشته باشد و یا آمار تا این اندازه بالا باشد. برای نمونه، کودک‌-همسری، فرزندکشی، قتل‌های ناموسی که برای پدر مجازات کیفری جدی ندارد یا بحث ممنوع‌الخروجی زنان، یا این‌که چقدر مسائل طلاق برای زنان دشوار است. مسئله این‌جاست که آن‌قدر در جامعه بر مهریه تاکید شده که این همه قوانین ضد زن به چشم هیچ‌کس نمی‌آیند. یعنی در مقابل تمام این‌ها، عوضش مهریه مطرح می‌شود. حالا خوب است که مهریه وجود دارد. اما در مقابل این‌ها نیست، مهریه هم نابرابری‌ای است که برای مرد ایجاد می‌شود. هرچند من خودم شخصاً معتقدم که با توجه به قوانین نابرابر، زن هم‌چنان به مهریه نیاز دارد. ولی هر زمان که درباره‌ی این موضوع حرف می‌زدیم، وقتی کسی مخالف بود، می‌گفت که این مهریه و نفقه و امثال آن هم هست. بی‌اطلاعی از پیامدهای این موضوع بسیار زیاد بود.

مثال دیگر این‌که وقتی ما در بلوچستان کارگاه برگزار کردیم، تازه متوجه شدیم که آن‌جا بسیار عادی و رسم است که مثلاً سه ریگ روی زمین می‌اندازند و زن سه‌طلاقه می‌شود. به همین راحتی و بدون سازوکار قانونی، زن را طلاق می‌دهند. یا در شهرهایی که تعدد زوجات بسیار مرسوم است و یا کودک-‌همسری خیلی رایج است. برای خود ما نیز رفتن به شهرهای دیگر، به‌ویژه شهرهای مرزی یا محروم، نشان می‌داد که پیامدهای این قوانین ضد زن در زندگی‌ها چقدر مشهود است.

مواردی هم بود که پیش می‌آمد که فرد بترسد و امضا نکند. اصلاً مشکلی نداشت. یعنی اصلاً فشاری نمی‌آوردیم. می‌گفتیم دفترچه را ببر بخوان و با اطرافیانت حرف بزن. اگر دوست داشتی تماس بگیر. اگر دوست داشتی امضا کن و برای ما بفرست. هر وقت نظرش عوض می‌شد، می‌توانست با ما ارتباط بگیرد. ما یک سایت داشتیم و شماره‌های تلفن‌مان را هم می‌دادیم. کسانی هم بودند که مخالفت می‌کردند. نهایتش این بود که دفترچه‌ای داشتیم که در آن همه‌ی قوانین را توضیح داده بودیم و آن را می‌دادیم. یعنی خیلی نمی‌گذاشتیم کار به تنش بکشد. می‌گفتیم حالا دفترچه را ببر خودت بخوان؛ اگر می‌خواهی، خودت برو پیگیری کن و ببین قوانین چه وضعی دارند. اما این‌ها اتفاقاتی است که واقعاً در حال وقوع است.

 

داوطلبان برای روبه‌روشدن با مخالفت، تمسخر یا بحث‌های تنش‌آلود چه آمادگی‌ای پیدا می‌کردند؟ آیا تجربه‌های دشوار جمع‌آوری امضا جایی به بحث گذاشته می‌شد تا دیگران هم بدانند در موقعیت مشابه چه کنند؟

در ابتدا این را بگویم که این‌ها تجربه‌هایی است که واقعاً به یاد می‌آورم. کمپین بسیار گسترده بود. ممکن است بعضی از فعالین دیگر کمپین، خاطرات یا تجربه‌های دیگری به یاد داشته باشند و یا اصلاً از مواردی آگاه باشند که من در جریان آن‌ها نیستم. من فقط هر چیزی را که خودم به یاد می‌آورم، یا از صحبت‌های دوستان به یاد می‌آورم، بازگو می‌کنم. این تمام ماجرا نیست.

ما در سایت، بخشی به نام «کوچه‌به‌کوچه» داشتیم. آن‌جا اعضا، خاطرات و روایت‌هایشان را می‌نوشتند تا بقیه بدانند که با چه چیزی روبه‌رو می‌شوند. این بخش بسیار مهمی در سایت بود. ما چند وقت یک‌بار –همان‌طور که پیش‌تر گفتم— دوره می‌گذاشتیم و دور هم جمع می‌شدیم و برای یکدیگر تعریف می‌کردیم. گاهی پیش می‌آمد که مثلاً مامور مترو می‌آمد، فعالین کمپین را می‌گرفت و ماجرا بالا می‌گرفت. حتی به یاد دارم که در برخی موارد مردم می‌ایستادند، دفاع می‌کردند، و آن فعال را نجات می‌دادند و نمی‌گذاشتند مامور او را ببرد. اولین بازداشتی ما، زینب پیغمبرزاده، در مترو بازداشت شد. در مترو مشغول گرفتن امضا بود که مامور مترو بازداشتش کرد. او به زندان اوین برده شد.

ما دوره‌هایی چند وقت یک‌بار، در شهرهای مختلف داشتیم. اعضا در شهرها خودشان با هم دوره داشتند. ما هم که در تهران بودیم، دوره داشتیم. هم ما به دیدن هم می‌رفتیم و هم آن‌ها به خانه‌ی ما می‌آمدند. ما به یزد، شیراز و اصفهان می‌رفتیم و چند روز می‌ماندیم. ارتباط فقط با مردم به صورت چهره‌به‌چهره نبود بلکه ارتباط خودمان با خودمان هم، واقعاً و به طور کامل چهره‌به‌چهره بود. یعنی به خانه‌های هم می‌رفتیم و چندین روز می‌ماندیم؛ با هم امضا جمع و تبادل تجربه می‌کردیم. این واقعاً فرصت بی‌نظیری بود که کنار همدیگر داشتیم.

 

کمپین برای گسترش خود چقدر به حلقه‌های دوستان و آشنایان وابسته بود؟ آیا توانستید به جمع‌هایی راه پیدا کنید که هیچ ارتباط قبلی با فعالان حقوق زنان نداشتند؟ از تجربه‌ای بگویید که این ارتباط شکل گرفت یا با وجود تلاش شما، برقرار نشد.

کمپین، هم به حلقه‌های دوستان و آشنایان بسیار وابسته بود و هم به داوطلبان غریبه و ناآشنای بسیار زیادی داشتیم که بعداً آشنا شدند و به اعضای فعال تبدیل شدند. بعضی همین الان کنشگرند و افراد فعالی هستند. یعنی فعالیت خود را اساساً با کمپین شروع کردند.

به نظر من یک اتفاق بسیار مهم که با کمپین افتاد، مسئله‌ی ائتلاف بود؛ ائتلاف بین گروه‌های مختلف زنان. یعنی از ما که ان.‌جی.‌اویی مستقل بودیم تا گروه‌های سیاسی زنان یا گروه‌های مذهبی زنان. یادم می‌آید در دفتر اعظم طالقانی جلسه داشتیم. یا بعضی از بچه‌ها هم با زنان نماینده‌ی مجلس و یا با گروه‌های خیرین زنان و گروه‌های امور خیریه جلسه می‌گذاشتند و گفتگو داشتند. گروه‌های مختلفی که در حوزه‌های متفاوتی کار می‌کردند. لزوماً هم تا آن موقع با یکدیگر گفتگوی مشترک نداشتند. ولی به خاطر کمپین این اتفاق افتاد که بر سر موضوعاتی پایه‌ای –که همان قوانین تبعیض‌آمیز بود—، با یکدیگر به توافق رسیده بودند. در نتیجه، بله، گروه‌های مختلف زنان واقعاً با یکدیگر به ائتلاف رسیده بودند.

من گروهی را به یاد نمی‌آورم که موافق کمپین نبوده باشد. ممکن است گروه‌هایی بوده باشند که وقت زیادی نگذاشتند و یا کار خاصی نکردند. ولی هیچ گروه مخالفی را من حداقل به خاطر نمی‌آورم. اصلاً بی‌معناست که فعال حوزه‌ی زنان باشی و بخواهی با خواسته‌های مربوط به قوانین تبعیض‌آمیز مخالفت کنی. ضمن این‌که بعد از این ائتلاف، کمپین این فرصت را پیش آورد که ائتلاف بین جنبش‌های مختلف واقعاً شکل بگیرد.

تا قبل از آن، گروه‌های زنان و گروه‌های دانشجویی کار می‌کردند و ارتباط خاصی با یکدیگر نداشتند. ولی کمپین باعث شد که مثلاً بهاره هدایت و یا مهدیه گلرو از جنبش دانشجویی به کمپین آمدند و دیگر نمی‌شد خیلی تفاوت گذاشت که الان آن‌ها بچه‌هایی هستند که در جنبش زنان‌اند یا در جنبش دانشجویی. خیلی از بچه‌ها دانشجو بودند و در فضای دفتر تحکیم یا گروه‌های دیگر دانشجویی فعال بودند و بعد کمپین را با خودشان به فضاهای دانشجویی بردند.

از آن طرف، جنبش کارگری آن موقع بسیار فعال بود. جنبش کارگری هم واقعاً به کمپین پیوست. مثلاً خانم شهلا انتصاری را یادم می‌آید. دیگر واقعاً مرزی وجود نداشت. من این را با قطعیت می‌گویم. دیگر مرزی بین این جنبش‌ها در ماجرای کمپین وجود نداشت و یک ائتلاف فوق‌العاده شکل گرفته بود. هم‌چنین می‌توانم گروه‌های معلمان را بگویم. این تجربه یکی از ناب‌ترین تجربه‌هایی بود که کمپین توانست با خودش به همراه بیاورد: ایجاد ائتلاف. چیزی که الآن کم داریم و با آن درگیر هستیم. یعنی سریع به خواسته‌های مشخص و معینی رسیدیم و توافق کردیم و همان، مثل یک رود، راه خودش را رفت.

پس می‌توانم بگویم که بله، واقعاً ما به آن معنا کار مشترک با جنبش‌های دیگر نداشتیم و آن‌ها هم با ما نداشتند. اما کمپین باعث شد که کار مشترک انجام دهیم. با دانشجویی‌ها، مثلاً دفتر تحکیم، با کارگری‌ها، با معلم‌ها و حتی با زنان فعالی که در فضای دولتی بودند، توانستیم کار مشترک انجام دهیم. این چیزی نبود که لزوماً بین همه بر سرش توافقی باشد. به‌خصوص آن بخش کار کردن با قسمت دولتی، مورد توافق همه نبود. اما اعضا کاملاً مختار بودند. اگر مثلاً کسی دوست داشت به قم برود و با مراجع صحبت کند و به آن‌ها زنگ بزند، می‌توانست. مثلاً من یادم می‌آید که بچه‌های روزنامه‌نگار به دفتر مراجع تقلید هم زنگ می‌زدند و به آن‌ها می‌گفتند که آیا حاضرید دخترتان با مردی ازدواج کند که همسر دارد؟ مدام تماس می‌گرفتند. یا شماره تلفن نمایندگان مجلس را پیدا کرده بودند و بین اعضا پخش شده بود و همه زنگ می‌زدند. مثلاً در ماجرای چندهمسری، به آن‌ها می‌گفتند که شما باید این قانون را لغو کنید. حتی یادم می‌آید که به شوخی به آن‌ها می‌گفتند که نگران نباشید، قید عطف به ما سبق را نگذارید که شامل حال خودتان نشود. تا جایی که دیگر پیغام‌های پشت‌سرهم می‌آمد که بس کنید. تلفن‌های ما مدام زنگ می‌خورد. همه‌ی مردم بر سر ماجرای چندهمسری و کودک-‌همسری به ما زنگ می‌زنند. واقعاً ارتباط فوق‌العاده‌ای شکل گرفته بود و فشار بیش از حدی به نمایندگان وارد می‌کردیم.

 

به عنوان سوال آخر بفرمایید که امروز وقتی کمپین را در کنار جنبش «زن، زندگی، آزادی» می‌گذارید، چه پیوندهای مشخصی میان آن‌ها می‌بینید و کجا با گسست روبه‌رو هستیم؟ چه شواهدی کمک می‌کند این نسبت را بفهمیم، بدون این‌که تجربه‌ی نسل تازه را صرفاً ادامه‌ی کمپین بدانیم؟

فکر می‌کنم که تاریخ بسیار به هم پیوسته است. همه‌چیز مثل مهره‌هایی است که پشت سر هم رخ می‌دهد و نمی‌شود آن‌ها را از هم جدا کرد و منقطع‌شان کرد. یعنی حتی این‌که کمپین شکل گرفت، به خاطر فعالیت‌ها و تجربه‌های قبلی بود. موقعیت‌هایی بود که زنان در آن قرار گرفته بودند و به این مرحله رسیدند. حتی تجربه‌ای که از کشورهای مشابه ما می‌آمد. خود ایده‌ی کمپین از کشوری مثل مراکش آمد و آن‌جا اتفاق افتاده بود. آن‌ها هم قوانین اسلامی داشتند. البته آن‌ها پادشاهی داشتند که یک سری از قوانین را واقعاً با همین فعالیت‌ها تغییر داد. ولی در ایران کاملاً و به شدت سرکوب شد. بعد هم به سال هشتاد و هشت خورد که جلوی هر فعالیت مدنی تقریباً گرفته شد.

من فکر می‌کنم که کمپین علاوه بر آگاهی عمومی که داد، چیزی را با خودش آورد. این‌که رسانه‌ها آن موقع اگر در مورد زنان حرف می‌زدند و می‌خواستند موضوعی در مورد زنان را در میان بگذارند، باید قطعا و بدون شک از کمپین می‌گفتند.

یک مسئله که رخ داد، بحث شروط ضمن عقد بود که خیلی باب شد. یادم می‌آید که در آن زمان در تهران، حداکثر دو تا سه دفتر اسناد رسمی می‌شناختیم که حاضر بودند شروط ضمن عقد را برای عروس و داماد بنویسند. بقیه زیر بار نمی‌رفتند و اصلاً خودشان با رفتارهای پدرسالارانه، مانع می‌شدند. یعنی اگر زن و شوهر می‌رفتند و می‌گفتند که ما می‌خواهیم شروط ضمن عقد بنویسیم، می‌گفتند نه. ما فقط دو-سه دفترخانه‌ی اسناد رسمی می‌شناختیم و شماره‌ی آن‌ها را به بقیه می‌دادیم که به آن‌جا بروند. ما با اتفاقی که در کمپین افتاد، به این نتیجه رسیدیم که وقتی تغییر قوانین این‌قدر سخت است —چون با فقه اسلامی غیرپویایی که وجود دارد، اصلاً امکان تغییر این قوانین در خیلی جاها وجود ندارد— به جایش به شروط ضمن عقد بپردازیم که وجود داشتند. ما کارگاه‌های شروط ضمن عقد گذاشتیم که یاد می‌دادیم که بروید و اول این بحث را با همسر، نامزد یا دوست پسر و یا با خانواده‌ی خودتان مطرح کنید. بعد هم می‌رفتیم و به دفاتر اسناد رسمی آموزش می‌دادیم. یعنی مطالبه‌گری می‌کردیم که باید بپذیرید که این شروط را در سندها برای عروس بنویسید و تهیه کنید. ما دفترهای اسناد رسمی‌ای را که حاضر بودند این کار را بکنند، پیدا می‌کردیم و برایشان توضیح می‌دادیم که آگاه بشوند و ترسشان بریزد. آن‌ها خیلی می‌ترسیدند. همیشه فکر می‌کردند و البته تجربه‌اش را داشتند که خانواده‌ی داماد و یا عروس می‌آیند و شیشه‌های دفتر اسناد رسمی را پایین می‌ریزند که چرا شما این کار را می‌کنید و شروط ضمن عقد می‌نویسید. بعد هم برای این مسئله، بروشورهایی تهیه می‌کردیم. چون عیناً کلمات شروط ضمن عقد باید به لحاظ حقوقی دقیق باشند. وگرنه هیچ فایده‌ای ندارند. در دفتر سند عقد، یک سری امضاهایی زده می‌شوند و چیزهایی مثل تحصیل و اشتغال و سفر در آن نوشته می‌شود و هر دو طرف هم امضا می‌کنند. همه فکر می‌کنند که همین کفایت می‌کند. در حالی که این‌ها کاملاً جنبه‌ی نمایشی و تشریفاتی دارند و حتما باید به دفتر ثبت اسناد رسمی بروند و سند رسمی باشد. یعنی در دفتر ازدواج و طلاق این اتفاق نمی‌افتد و آن سند در آن‌جا نمی‌تواند تهیه شود.

این روند تا جایی پیش رفت که گرفتن شروط را تا حد خیلی زیادی عادی کرده بود و دفتر اسناد رسمی‌های زیادی را هم قانع کرده بود که این را بپذیرند و ما آن‌ها را معرفی می‌کردیم. آن‌ها هم بدشان نمی‌آمد که پولی بابت ثبت این شروط بگیرند. یعنی وقتی تقاضا بالا می‌رود، هم ترسشان می‌ریزد و هم این‌که یک کار جدیدی به کارهایشان اضافه می‌شود. ما این بروشورهای ضمن عقد را خیلی پخش می‌کردیم، جاهای مختلف، خیلی زیاد.
حالا می‌خواهم این را به «زن زندگی آزادی» وصل کنم. بیست سال از کمپین گذشته است. آن موقع درست است که در بیانیه و در دفترچه درباره‌ی حق آزادی پوشش حرف زده بودیم، اما به آن اندازه که درباره‌ی تعدد زوجات، کودک-‌همسری، حق طلاق و ممنوع‌الخروجی زنان حرف می‌زدیم، روی حجاب تمرکز نداشتیم. به این دلیل که ما به یک ائتلاف بسیار گسترده از طرف مردم، یعنی به بدنه‌ی جامعه نیاز داشتیم.

کمی به عقب برگردیم. انقلاب شده بود و یک دهه‌ی خفقان‌آور به نام دهه‌ی شصت را گذرانده بودیم. جنگ را گذرانده بودیم. تازه چیزی به نام «ان‌.جی.‌او» آمده بود و بحث‌های نهادهای مردمی و مطالبه‌گری مطرح شده بود. هم‌زمان گشت ارشاد هم آمده بود. واقعیتش این است که ما بر حق بدن و حجاب، به اندازه‌ی بقیه‌ی قوانین تاکید نمی‌کردیم. به این دلیل که جنبش زنان جنبش نوپایی بود. حالا بعد از گذر صد سال از مشروطه، این همه فعالیت کرده بودند. اما به واسطه‌ی دهه‌ی شصت، انقلاب و جنگ، این جنبش تازه از محفل‌ها بیرون آمده و تازه داشت دوباره خودش را در فضای عمومی نشان می‌داد.

مسئله این است که در بیست سال گذشته، بدنه‌ی جامعه نگاهی که امروز به بدن و اختیاری بودن حجاب دارد را نداشت. همین است که گشت ارشاد آن‌قدر توانست فعالیت کند. وگرنه حکومت این همه با ماهواره مخالفت کرد. آیا توانست جلویش را بگیرد؟ حکومت این همه با اینترنت مخالفت کرد. آیا توانست جلویش را بگیرد؟ نتوانست! حتی نتوانست جلوی برگزاری پارتی و مشروب را بگیرد. اما گشت ارشاد را سال‌ها و تا حد خیلی زیادی توانست. به خاطر این‌که تا یک جایی بخشی از مردم حمایت می‌کردند و همراهی داشتند. این را نباید فراموش کنیم.

مبارزه‌ای که زنان بر سر حق بدن کردند و در جنبش زن زندگی آزادی به خاطرش خون دادند، هم‌چنان ادامه دارد. ما آخرش بر سر حجاب خون دادیم. هر چقدر هم که بگوییم که فضا تغییر کرده، هم‌چنان زنان در حال مبارزه‌اند. این تغییری که می‌بینیم به خاطر مبارزه است. وگرنه قانون که تغییری نکرده و هیچ‌جا گفته نشده که مسئله‌ی حجاب، مسئله‌ی آزادی و اختیاری است. شما هر زنی را هر جایی ببینید که روسری سرش نیست، یعنی هنوز دارد مبارزه می‌کند. این قدم خیلی بزرگ‌تری بود که زنان برداشتند و بیست سال زمان برد.

می‌خواهم این‌طور بگویم که زمان ما مخالفت با حجاب هم بود. بسیار زیاد هم بود. در بین خود اعضای کمپین هم این مخالفت بود. ولی هنوز کنشی فردی بود و به کنشی جمعی تبدیل نشده بود. یعنی برخی از اعضای کمپین هنوز بدون حجاب نمی‌آمدند و روسری سرشان می‌کردند. حتی در جلسه‌های خودمان هم روسری سرشان می‌کردند. این مسئله هنوز عادت بود. بالاخره این را باید حساب کنیم که ما بچه‌های دهه شصت بودیم. ما بچه‌های نسلی بودیم که از بچگی به ما یاد داده بودند که اگر موهایتان بیرون باشد، در جهنم از همین تار مو از درخت آویزان می‌شوید و زیر پایتان آتش است. ما هرشب با این کابوس می‌خوابیدیم. نمی‌شود این دخترها را با بچه‌های این دخترها مقایسه کرد. بچه‌هایی که در سال ۱۴۰۱ به خیابان آمدند، فرزندان نسل کمپین بودند. نمی‌شود تجربه این را با هم‌دیگر مقایسه کرد. من بعید می‌دانم که امروز هیچ دختربچه‌ای در مدرسه چنین چیزی را بشنود که مثلاً از تار مو آویزانت می‌کنند. در حالی که ما هفت-هشت‌ساله بودیم و هر شب با این کابوس می‌خوابیدیم. آن هم با خانواده‌هایی خیلی سنتی‌تر و بسته‌تر و در جامعه‌ای خیلی بسته‌تر. آرام‌آرام اینترنت آمد. دخترها و زنان عکس پروفایل گذاشتند. عکس پروفایل‌شان را بدون حجاب گذاشتند. بعد اینستاگرام آمد و آن‌جا عکس بدون حجاب گذاشتند. تازه شروع شده بود که در جاهای غیررسمی و مجازی، عکست را بدون روسری منتشر کنی. بعد ماجرای چهارشنبه‌های سفید که مسیح علینژاد راه انداخت، فضایی را باز کرد. خب اگر اینترنت نبود که رخ نمی‌داد. یعنی فضایی بود که تو می‌توانستی در فضایی امن بروی از خودت فیلم بگیری و منتشرش بکنی. بعدش هم ویدا موحد آمد. ویدا موحد یک کنش فردی کرد که رفت روی آن سکوی برق ایستاد؛ ده یازده سال بعد از کمپین.

می‌خواهم بگویم که من خودم نقدی به کمپین کردم و خودم هم جواب نقد را می‌دهم. این‌که جامعه باید این مسیر را می‌گذراند تا به حق بدن می‌رسید. وقتی ویدا موحد آن حرکت را انجام داد، اسمش واقعاً انقلاب بود. نامش شد «دختران خیابان انقلاب». ولی این اتفاق باز هم فردی بود. مگر کسی برای یک لحظه جرات می‌کرد روسریش را از سرش دربیاورد و عکس بگیرد؟ برای همین عکس گرفتن ما چقدر حکم داریم؟ چند نفر به بیست سال و ۲۴سال و احکامی مانند این‌ها محکوم شدند؟ بچه‌های امروز می‌دانند که صبا کردافشاری بیست‌وچهار سال حکم گرفت به خاطر این‌که روسریش را درآورده بود؟ چند نفر دیگر از دوستانم هستند که اسم‌هایشان خاطرم نیست و احکام سنگین گرفتند، برای این‌که فقط یک لحظه روسری‌شان را از سرشان درآوردند و عکس انداختند. این برای همین ده سال پیش بود. بعد این روند به جنبش مهسا می‌رسد که دیگر بحث بدن زن و اختیار زن بر بدنش مطرح می‌شود.

می‌خواهم بگویم که اگر بدنه جامعه همراهی نکند، این امر پیش نمی‌رود. معتقدم جنبش‌های اجتماعی و جنبش‌های مردمی، مسیرشان و قدم‌هایشان را تا جایی برمی‌دارند که می‌دانند جامعه با آن‌ها همراهی می‌کند. اگر بیش‌تر جلو بروند، تنها می‌مانند. کمپین خوب توانست پیش برود. چون بدنه را با خودش همراه کرده بود و همین کار خیلی بزرگی بود. همین الان درباره‌ی شروط ضمن عقد حرف زده می‌شود و آگاهی آن وجود دارد. البته هنوز هم کار دارد. امیدوارم روزی برسد که قوانین خودشان برابر باشند و لازم نباشد که زنان برای برابر بودن حقوقشان بروند و سندی را به زور بگیرند. از همین‌جاست که به جنبش «زن، زندگی، آزادی» می‌رسد که دیگر بحث بدن و حق بدن است. حتی زن‌هایی که خودشان محجبه هستند و به حجاب اعتقاد دارند هم با این خواست حجاب اختیاری همراهی می‌کنند. مثلاً خانم صدیقه وسمقی روسری‌اش را از سرش در می‌آورد. چنین چیزی، ده سال پیش که ویدا موحد آن کار را کرد، باورکردنی نبود؛ چه برسد به بیست سال پیش. سرعت رشد اجتماعی جامعه بسیار بسیار بی‌نظیر است. ما آن‌قدر در فشارهای مختلف مانند فشار حکومت و تحریم و جنگ و هزار بدبختی هستیم که گاهی وقت‌ها یادمان می‌رود که جامعه‌مان چقدر پیشرو است و چقدر خوب کار می‌کند و چقدر سریع تحولات در آن رخ می‌دهند. من مطمئنم تاریخ به ما، به تک‌تک‌مان افتخار می‌کند.

 

با سپاس از وقتی که در اختیار ماهنامه‌ی خط صلح قرار دادید.

توسط: مهتاب علینژاد
سپتامبر 23, 2026

برچسب ها

تبعیض جنسیتی جنبش زنان جنبش مهسا حقوق زنان خط صلح خط صلح 185 زن زندگی آزادی سارا لقمانی فمینیست کمپین یک میلیون امضا ماهنامه خط صلح مهتاب علینژاد