اخرین به روز رسانی:

اکتبر ۲۳, ۲۰۲۶

به یاد حمید مهدوی، آتش‌نشان مشهدی/ هرمینه هورداد

در تصویری که از حمید مهدوی به جا مانده است، مردی را می‌بینیم که مجروحی را بر دوش گرفته و در میان خیابانی ناامن می‌کوشد او را از خطر دور کند. او می‌دود؛ نه برای فرار از دیگری، بلکه برای نجات دیگری. در آن لحظه، کسی که بر دوش اوست، پیش از هر چیز انسانی زخمی است که باید جانش را نجات داد. شاید حمید فرصت نکرده باشد به این فکر کند که خودش هم ممکن است هدف گلوله قرار بگیرد. شاید هم خطر را می‌دانسته و بااین‌حال، نتوانسته است انسانی را که به کمک نیاز داشته، تنها بگذارد.

حمید مهدوی، آتش‌نشان ۳۸ ساله‌ی مشهدی و داور بین‌المللی راگبی، شامگاه ۱۸ دی‌ماه ۱۴۰۴، در جریان اعتراضات این شهر، هنگام کمک به مجروحان هدف گلوله قرار گرفت و جان باخت. ویدئویی که از تلاش او برای انتقال یک مجروح منتشر شد، نامش را به حافظه‌ی جمعی مردم پیوند زد.

اما آن‌چه در این تصویر اهمیت دارد، فقط شجاعت یک آتش‌نشان نیست. این تصویر، تناقضی عمیق را پیش چشم ما می‌گذارد: در جامعه‌ای که حکومت باید حافظ جان، کرامت و امنیت مردم باشد، چگونه ممکن است انسانی که برای نجات جان دیگری قدم پیش می‌گذارد، خودش قربانی خشونت نیروهایی شود که از جانب حکومت عمل می‌کنند؟

این پرسش، نقطه‌ی آغاز روایت حمید مهدوی است؛ روایتی درباره‌ی یک انسان، درباره‌ی مردمی که در لحظه‌ی خطر به یاری یکدیگر می‌شتابند و درباره‌ی حکومتی که در برابر این همبستگی، به جای حفاظت از جان شهروندان، به نیرویی تهدیدکننده تبدیل می‌شود.

آتش‌نشان بودن فقط یک عنوان شغلی نیست. معنای این حرفه را باید در لحظه‌ای جست‌وجو کرد که دیگران از خطر دور می‌شوند و آتش‌نشان به سوی آن حرکت می‌کند؛ وقتی انسانی در آتش گرفتار شده، کسی زیر آوار مانده یا حادثه‌ای جان افراد را تهدید می‌کند. آتش‌نشان برای نجات کسانی می‌رود که ممکن است هرگز نامشان را نشنیده باشد و هیچ نسبتی با آنان نداشته باشد. آن‌چه او را به حرکت درمی‌آورد، مسئولیتی است که جان انسان را در مرکز خود قرار می‌دهد.

حمید مهدوی چنین حرفه‌ای داشت. او در کنار فعالیتش در آتش‌نشانی، ورزشکار و داور بین‌المللی راگبی بود و از طریق شبکه‌های اجتماعی، تجربه‌ها و آموزش‌های حرفه‌ای خود را نیز با دیگران به اشتراک می‌گذاشت. او زندگی‌ای داشت که نمی‌توان آن را تنها به آخرین تصویرش محدود کرد؛ زندگی انسانی که کار می‌کرد، می‌آموخت، آموزش می‌داد و در جامعه حضور داشت.

بااین‌حال، آخرین تصویری که از او در حافظه‌ی عمومی ثبت شده، به شکلی تلخ با معنای حرفه‌اش پیوند خورده است. در خیابان‌های مشهد، هنگامی که اعتراضات به خشونت کشیده شده بود، او در حال کمک به مجروحی بود که به نجات نیاز داشت. آن‌جا دیگر نه آتش‌سوزی‌ای در میان بود و نه ساختمانی فروریخته؛ اما انسانی آسیب‌دیده بود که باید از خطر دور می‌شد. حمید همان کاری را انجام می‌داد که معنای حرفه و مسئولیت انسانی‌اش به او آموخته بود: برای نجات جان دیگری تلاش می‌کرد.

گلوله‌ای که به گلوی او اصابت کرد، به زندگی‌اش پایان داد. اما پرسشی که مرگ او پیش روی جامعه گذاشت، هم‌چنان باقی است: چرا باید نجات یک انسان، در خیابان‌های شهر خودش، چنین بهایی داشته باشد؟

در تعریف بنیادی حکومت، یکی از نخستین وظایف آن حفاظت از جان و امنیت شهروندان است. قدرت عمومی قرار نیست در برابر مردم قرار بگیرد؛ قرار است از حقوق آنان پاسداری کند. هیچ حکومتی صرفاً به دلیل در اختیار داشتن سلاح، نیروی انتظامی یا دستگاه قضایی، حقانیت پیدا نمی‌کند. مشروعیت قدرت عمومی، دست‌کم در معیارهای حقوق بشری، با نحوه‌ی رفتار آن با انسان‌ها و میزان پایبندی‌اش به حقوق و آزادی‌های آنان سنجیده می‌شود.

حق حیات، امنیت شخصی و کرامت انسانی، امتیازهایی نیستند که حکومت بتواند به افراد نزدیک به خود اعطا کند و از مخالفانش دریغ کند. معترض بودن، مخالفت سیاسی داشتن یا حضور در خیابان، انسان را از حق برخورداری از امنیت و حمایت قانون محروم نمی‌کند. حتی در شرایط اعتراض و ناآرامی نیز مسئولیت حکومت در قبال جان انسان‌ها از میان نمی‌رود؛ برعکس، ضرورت رعایت این مسئولیت بیش‌تر می‌شود.

 

اما آن‌چه در روایت حمید مهدوی با آن روبه‌رو هستیم، وارونگی همین وظیفه است. مردمی در خیابان حضور دارند که برخی از آنان زخمی شده‌اند. انسانی برای کمک به مجروحی دیگر پیش می‌رود. در چنین لحظه‌ای، انتظار طبیعی آن است که نیروهای مسئول امنیت، امکان امدادرسانی را فراهم کنند، مانع آسیب بیش‌تر شوند و از جان افراد حفاظت کنند. بااین‌حال، بر اساس گزارش‌های منتشرشده درباره‌ی مرگ حمید، او هنگام کمک به مجروحان هدف گلوله قرار گرفت.

اگر نهادی که باید امنیت مردم را تامین کند، خود به منشا تهدید جان آنان تبدیل شود، دیگر نمی‌توان مسئله را صرفاً به یک حادثه‌ی تلخ یا مرگ یک فرد فروکاست. در این‌جا با بحرانی در معنای حکومت‌کردن روبه‌رو هستیم؛ بحرانی که در آن، ابزارهای حفاظت از مردم در برابر خود آنان به کار گرفته می‌شوند و شهروندی که باید از حمایت قدرت عمومی برخوردار باشد، در برابر همان قدرت بی‌پناه می‌ماند.

حکومتی که مردم را به دلیل اعتراض سرکوب می‌کند و در برابر کمک‌رسانی به مجروحان نیز مانعی مرگبار ایجاد می‌کند، عملاً در برابر ابتدایی‌ترین پیوندهای انسانی می‌ایستد. در چنین وضعیتی، پرسش دیگر فقط این نیست که چرا یک آتش‌نشان کشته شد؛ پرسش این است که قدرتی که وظیفه‌ی حفاظت از مردم را بر عهده دارد، چگونه می‌تواند به عاملی برای تهدید آنان تبدیل شود.

در لحظه‌های بحران، گاهی چهره‌ی واقعی یک جامعه آشکار می‌شود. آدم‌هایی که تا چند دقیقه پیش ممکن است یکدیگر را نشناخته باشند، برای بیرون کشیدن مجروحی از خیابان، رساندن او به مکانی امن یا جلوگیری از آسیب بیش‌تر به کمک هم می‌شتابند. کسی راه را باز می‌کند، دیگری دست مجروح را می‌گیرد و فردی دیگر برای انتقال او تلاش می‌کند. این همکاری همیشه حاصل تصمیمی از پیش تعیین‌شده نیست؛ گاهی واکنشی فوری به رنج انسانی است.

تصویر حمید مهدوی نیز بخشی از همین لحظه‌ی همبستگی است. او مجروحی را بر دوش گرفته و تلاش می‌کند او را از محیط خطر دور کند. در آن تصویر، برای کمک کردن نیازی به پرسیدن نام و عقیده و گرایش سیاسی فرد مجروح نیست. درد و خطر، پیش از هر چیز دیگری دیده می‌شود.

این رفتار، در عین سادگی، حامل معنایی مهم است: جامعه هنوز می‌تواند بر پایه‌ی مسئولیت متقابل عمل کند، حتی هنگامی که شرایط پیرامونش چنین امکانی را دشوار و خطرناک کرده است. مردم برای نجات یکدیگر منتظر نمی‌مانند تا درباره‌ی هویت سیاسی مجروح تصمیم بگیرند یا بدانند آیا کمک به او برایشان هزینه‌ای خواهد داشت یا نه. دست یاری دراز می‌کنند، چون انسانی در برابرشان به کمک نیاز دارد.

در این‌جا باید به تناقضی تلخ توجه کرد. حکومت مدعی است که برای حفظ نظم و امنیت عمومی به قدرت و ابزارهای قهری نیاز دارد. اما اگر در جریان اعمال این قدرت، شهروندان برای نجات یکدیگر ناچار شوند جان خود را به خطر بیندازند، معنای امنیت چه می‌شود؟ اگر یک مجروح نتواند با اطمینان از امکان دریافت کمک، از خیابان خارج شود و امدادرسانی به عملی خطرناک تبدیل شود، چه کسی مسئول حفاظت از جان اوست؟

در چنین شرایطی، مردم فقط به یکدیگر کمک نمی‌کنند؛ آنان در عمل می‌کوشند جای خالی مسئولیتی را پر کنند که باید بر عهده‌ی نهادهای عمومی باشد. این همبستگی را باید ارج نهاد، اما نباید اجازه داد ستایش از فداکاری مردم، مسئولیت حکومت را به حاشیه براند. شجاعت یک شهروند نمی‌تواند جایگزین وظیفه‌ی یک نهاد مسئول شود؛ همان‌طور که فداکاری یک آتش‌نشان نباید بهانه‌ای برای فراموش کردن شرایطی باشد که جان او را گرفت.

خشونت فقط در شلیک یک گلوله خلاصه نمی‌شود. یکی از پیامدهای عمیق‌تر آن، ایجاد وضعیتی است که در آن مردم از کمک کردن به یکدیگر بترسند؛ از نزدیک شدن به مجروحی که روی زمین افتاده، از انتقال او به بیمارستان یا از ایستادن کنار انسانی که در معرض خطر قرار گرفته است.

وقتی کمک به یک معترض زخمی می‌تواند به قیمت جان امدادگر تمام شود، پیام ترس از محدوده‌ی همان خیابان فراتر می‌رود. دیگران نیز ممکن است از مداخله بترسند؛ نه لزوماً به این دلیل که نسبت به رنج دیگری بی‌تفاوت‌اند، بلکه چون می‌دانند خودشان نیز ممکن است هدف قرار بگیرند. به این ترتیب، خشونت می‌تواند رابطه‌ی میان انسان‌ها را نشانه بگیرد و اعتماد اجتماعی را فرسوده کند.

اما تصویر حمید مهدوی معنای دیگری نیز دارد. او در همان وضعیتی که کمک کردن خطرناک شده بود، به کمک یک مجروح رفت. رفتار او نشان می‌دهد که ترس، هرقدر هم واقعی و سنگین باشد، همیشه آخرین کلمه را نمی‌گوید. گاهی مسئولیت انسانی بر محاسبه‌ی امنیت شخصی غلبه می‌کند؛ گاهی انسان نمی‌تواند رنج دیگری را ببیند و بی‌اعتنا از کنار آن عبور کند.

از این منظر، تقابل اصلی فقط میان یک آتش‌نشان و نیرویی نیست که به سوی او شلیک کرده است. تقابل عمیق‌تر میان دو منطق است: منطقی که انسان را، حتی در لحظه‌ی اختلاف و اعتراض، صاحب حق و کرامت می‌داند؛ و منطقی که انسان را بر اساس میزان اطاعت یا مخالفتش ارزش‌گذاری می‌کند.

حکومتی که امنیت را به اطاعت گره می‌زند، در عمل امنیت را از معنای عمومی خود تهی می‌کند. امنیتی که فقط برای افراد مطیع تعریف شود، دیگر امنیت همگانی نیست. حق حیات نیز اگر به موافقت سیاسی یا رفتار مورد پسند قدرت وابسته شود، دیگر حق نیست؛ امتیازی است که می‌توان آن را پس گرفت.

کمک به یک مجروح، فارغ از عقیده و موضع سیاسی او، نباید عملی مجرمانه یا مستوجب مجازات باشد. اگر قدرتی در برابر چنین رفتاری قرار بگیرد، مسئله فقط نقض امنیت یک فرد نیست؛ مسئله تعرض به اصل همبستگی انسانی است، همان اصلی که زندگی اجتماعی بدون آن دوام نمی‌آورد.

پس از انتشار تصاویر مربوط به حمید مهدوی، نام او در رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی بازتاب گسترده‌ای پیدا کرد. اما هرچه یک تصویر بیش‌تر دیده می‌شود، خطر دیگری نیز وجود دارد: آن‌که زندگی یک انسان در همان چند ثانیه خلاصه شود و ما فراموش کنیم پیش از آن لحظه، زندگی‌ای وجود داشته است.

حمید فقط مردی نبود که مجروحی را بر دوش گرفت. او آتش‌نشان بود، ورزشکار بود و در جامعه‌ی خود فعالیت می‌کرد. او آینده‌ای داشت که می‌توانست ادامه پیدا کند؛ روزهایی که می‌توانست به کارش بازگردد، به آموزش دیگران ادامه دهد و زندگی شخصی خود را پیش ببرد. مرگ او فقط از میان رفتن یک امدادگر در یک شب اعتراضی نبود؛ پایان زندگی انسانی بود که امکان داشت سال‌های دیگری زندگی کند و برای دیگران مفید باشد.

برای خانواده و نزدیکان او، این فقدان چیزی نیست که با انتشار تصاویر یا ستایش‌های عمومی جبران شود. جامعه می‌تواند یاد او را گرامی بدارد، اما نمی‌تواند جای خالی‌اش را پر کند. آن‌چه جامعه می‌تواند انجام دهد، حفظ روایت زندگی او، پیگیری حقیقت مرگش و جلوگیری از فراموش شدن پرسش‌هایی است که این واقعه به وجود آورده است.

چه اتفاقی در آن شب افتاد؟ شرایط دقیق شلیک چه بود؟ چه کسانی مسئول بودند؟ آیا بررسی مستقلی انجام شده و آیا خانواده‌ی او به حقیقت و امکان دادخواهی دسترسی داشته‌اند؟ پاسخ به این پرسش‌ها باید از مسیر مستندسازی دقیق، بررسی مستقل و شفافیت بگذرد. یادبود، هرقدر صمیمانه و ضروری، جای پاسخ‌گویی را نمی‌گیرد.

اگر نام حمید تنها در سالگردها و زیر تصاویرش تکرار شود، بخش مهمی از معنای مرگ او نادیده می‌ماند. یادآوری زمانی به مسئولیت اجتماعی تبدیل می‌شود که با پیگیری حقیقت و دفاع از حقوقی همراه باشد که نقض آن‌ها چنین مرگ‌هایی را ممکن می‌کند.

در نهایت، آن‌چه از حمید مهدوی به یاد می‌ماند، فقط چگونگی مرگ او نیست؛ انتخابی است که در لحظه‌ای خطرناک انجام داد. او به انسانی زخمی کمک کرد. این رفتار شاید در ظاهر ساده به نظر برسد، اما در شرایطی که حتی نزدیک شدن به مجروح می‌تواند خطرناک باشد، همین عمل معنایی عمیق پیدا می‌کند.

حکومت، در تعریف بنیادی خود، باید حافظ جان و کرامت انسان‌ها باشد؛ باید امنیت را برای همه‌ی شهروندان تضمین کند، نه فقط برای کسانی که با آن موافق‌اند. هنگامی که قدرت عمومی به جای حفاظت از مردم، آنان را به دلیل اعتراض یا کمک به یکدیگر در معرض خشونت قرار می‌دهد، با نقضی بنیادین در وظیفه‌ی خود روبه‌رو هستیم. در چنین وضعیتی، حکومت دیگر صرفاً در انجام وظیفه‌اش کوتاهی نکرده است؛ به نیرویی تبدیل شده که مردم باید برای حفظ جان خود و دیگران در برابر خطر آن نیز مقاومت کنند.

مرگ حمید مهدوی، آینه‌ای پیش روی همین تناقض است: آتش‌نشانی که وظیفه‌اش نجات جان انسان‌ها بود، هنگام انجام کاری انسانی جان باخت؛ مردمی که باید از امنیت عمومی برخوردار باشند، برای نجات مجروحان به یکدیگر پناه بردند؛ و قدرتی که باید امکان این امدادرسانی را فراهم می‌کرد، بنا بر گزارش‌های منتشرشده، به عامل تهدید جان امدادگر تبدیل شد.

شاید به همین دلیل است که تصویر حمید چنین ماندگار شده است. در میان خشونت، او هنوز در حال انجام کاری است که معنای انسانی آن به هیچ حکومت و ایدئولوژی‌ای وابسته نیست: کمک به انسانی که رنج می‌کشد.

به یاد حمید مهدوی، آتش‌نشان مشهدی؛ به یاد انسانی که در لحظه‌ی خطر، دیگری را تنها نگذاشت. یاد او را باید زنده نگه داشت، نه فقط برای ستایش شجاعتش، بلکه برای دفاع از جهانی که در آن هیچ‌کس به خاطر نجات جان دیگری هدف گلوله قرار نگیرد؛ جهانی که در آن، حکومت حافظ امنیت مردم باشد، نه تهدیدی علیه آنان؛ و هیچ انسانی برای کمک کردن به انسانی دیگر، ناچار نباشد جانش را به خطر بیندازد.

جامعه‌ای که مردمش برای نجات یکدیگر دست دراز می‌کنند، هنوز پیوندهای انسانی خود را از دست نداده است. این پیوندها را باید حفظ کرد؛ و قدرتی را که آن‌ها را به خطر می‌اندازد، در برابر مسئولیتش پاسخ‌گو ساخت.

توسط: هرمینه هورداد
اکتبر 23, 2026

برچسب ها