
حاکمبرانداز؛ شعری از جمشید عزیزی
بندم؛ هنوز در بندم
تبلیغم؛
که نظام علیه من است.
اهانتم؛
از رهبری
به رهبر دیگر
پاسکاری میشوم.
سیگارم
رد گم میکند؛
این دود
از آتش درون من است.
دود، اینبار
از درختان جوان
بلند میشود.
من دودم،
اشک زندانم،
وقتی دلش
به حال زندانیان میسوزد.
آه، زندان…
همه میآیند و میروند
تو ماندهای
با غصههای تکراری
و اشکهای پنهانت.
از عشقبازی آتشین شبانه
تا رقص در میدان!
از شیشههای مست الکل
تا ترس در اعتراضی مسالمتآمیز!
از بوسه بر طناب دار
تا بوسهی آزادی!
آه،
از این راه…
آقای قاضی،
این حکمی که کردید،
حاکمبرانداز است.
برچسب ها
