جمشید عزیزی

«کبوتر صلح»، «جنگ» و «بازمانده»؛ سه شعر کوتاه از جمشید عزیزی
کبوتر صلح در سینهخیز شعر بر زمینی که بهجای خاک بوی باروت میدهد بعد از موشکباران آرزوها بهدنبال پناهگاه دستان تو هستم ای کبوتر بیمرز زمین خستهی ما دیگر تاب پوتین ندارد *** جنگ از آفتاب خون میتابد که کار و بارمان مثل همیشه لخته شده است! و چه عجیب کودکان پرنده میشوند میگویند: واقعیت […]...
ادامه مطلب
توسط:
جمشید عزیزی
مردی که مادر ما شد؛ شعری از جمشید عزیزی
آه از فریب زمستان دلخوشی از زندگی به نمردن رسیده است با این همه، شعر هنوز هست ماه هنوز هست در کف اقیانوس هنوز مروارید پیدا میشود خواب اگر چه فراگیر بیداری اما هنوز زیباست مشعلها را میشکنند ستارهها را با خودکار مشکی ناپدید میکنند… برای دیدن فردا باید بیدار شویم تا آنکه بیدار […]...
ادامه مطلب
توسط:
جمشید عزیزی
جشن آزادی/ شعری از جمشید عزیزی
بیا برقصیم آنقدر برقصیم که شهر بیدار شود و آفتاب را پرسوجو کند سلاح ما رقص ما است و شب میداند این ویروس زیبا به شکلی تصاعدی تکثیرپذیر است! ■ از هر خنده گلی به سمت نور فواره میزند لبها انفجارند و پژواکِ ناتمامِ هر خنده میثاقِ غمپرستان را سست میکند. یک شب خندههایمان را […]...
ادامه مطلب
توسط:
جمشید عزیزی
زمینهی سیاه/ شعری از جمشید عزیزی
دیگر کار از شعر گذشته است مرثیه باید خواند و مرثیه میخواند ما را و مرثیه تا کی راستش، همه چیز گل و بلبل نیست! از لولهی تفنگ گل نمیروید شوخی شوخی پرندهها میخوانند جدی جدی سوخاری میشوند و سس، بوی خون میدهد! حوصلهی شعر ندارم آخر مهسا و نیکا و بکتاش آبتین […]...
ادامه مطلب
توسط:
مدیر