
حلقهای عمومی پیرامون رنجی خصوصی/ نسیم خسروی
ظهر گرم خردادماه ۱۳۸۷ است؛ ورودی بیمارستانی در مرکزشهر تهران. زنی پریشانحال از رهگذران برای تماس با عموی فرزندش کمک میخواهد. فرزند باید هرچه زودتر جراحی شود و امضای او پای فرم رضایتنامه قابل پذیرش نیست. پدری که سالها پیش از زن جدا شده، در شهر دیگریست و به زن گفتهاند حالا که پدر و پدربزرگ پدری در دسترس نیستند، عمو یا حتی پسرعموی کودک میتواند امضا کند اما مادر، نه. آدمها دور زن حلقه زدهاند. همزمان با تلاش یکی دو نفر از حاضران برای یافتن مردان خانوادهی کودک، بهسرعت پرسش از منع قانونی مادر در امضای فرم رضایتنامه مطرح میشود. بسیاری از رهگذران از وجود چنین قانونی بیخبر بودهاند. برخی از رهگذران باورش نمیکنند، برخی تقبیحش میکنند و برخی در عین ناباوری بسیار ناعادلانه میدانندش. حتی روحانیای که به این حلقهی گفتگو پیوسته، این قانون را شرط انصاف نمیداند. قانونی که حق نگهداری (حضانت) کودک را به مادر میدهد، اما حق سرپرستی (ولایت) کودک را نه. آن واقعهی ناگهانی در جلوی بیمارستان، گوشهای از ساختار حقوقی تبعیضآمیز را در خلال مشاهدهی وضعیت بغرنج زن و گفتگوی پیرامونش پدیدار کرده بود. زنی که این رنج و اضطراب خصوصی را در مقابل جمع قابل دیدن کرد، بازیگر یکی از تئاترهای نامرئی کمپین یک میلیون امضا بود و رهگذرانی که پیرامون این زن حلقه زدند، نمیدانستند با یک نمایش خیابانی روبهرویند.
شهریورِ ۱۴۰۵ یعنی بیست سال از تولد کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیضآمیز و هجده سال از تئاترهای نامرئیاش میگذرد؛ از یازده تئاتر که در نقاط مختلف شهر تهران، مرز میان صحنه و خیابان، تماشاگر و مداخلهگر، کنش نمایشی و واکنش واقعی، امر خصوصی و چالش عمومی را شکستند. در این متن، از منظر طراح و کارگردان آن یازده تئاتر (۱)، با بازخوانی مشاهدات تجربهی گروهی (۲) به این پرسش بازمیگردم که تئاتر نامرئی چگونه با ملموسکردن پیامد قوانین تبعیضآمیز در زندگی زنان، پیوند میان رنجی ظاهراً شخصی و ساختار حقوقی موثر در شکلگیری و ضمانت تداوم آن ستم را در فضای عمومی مرئی میکرد؟
در مرئیکردن قانون
قانون تنها در قالب متون رسمی و نهادهایی چون دادگاه نیست که تجربه میشود؛ مردم در جریان زندگی روزمره نیز با قانون و معانی حقوقی مواجه شده و آنها را تفسیر میکنند. پاتریشیا ایویک و سوزان سیلبی مفهوم «آگاهی حقوقی» را برای بررسی همین شیوههای روزمرهی فهم و تجربهی قانون به کار میبرند. چنین آگاهیای الزاماً به معنای شناخت دقیق مفاد قانون نیست. ممکن است افراد با پیامد یک قاعدهی حقوقی زندگی کنند، بیآنکه آن قاعده را بشناسند یا وضعیت خود را اساساً مسئلهای حقوقی بدانند (۳). در اجراهای ما، همین فاصلهی میان تجربهی پیامد قانونی نابرابر و شناخت منشائ حقوقی آن اهمیت داشت چرا که رهگذران ممکن بود با رنج یک زن مواجه شوند، بیآنکه از ابتدا به منشائ قانونی آن فکر کنند یا بدانند کدام قاعدهی حقوقی چنین موقعیتی را ممکن کرده است.در طرح عمومی قانون از طریق نمایش، ما با یک پیچیدگی چندلایه نیز مواجه بودیم. از سویی، برخلاف قوانینی مانند مقررات رانندگی که حضورشان در زندگی روزمره آشکار است، بسیاری از قوانینی که روابط خانوادگی و موقعیت حقوقی زنان را تنظیم میکنند، ممکن است تا لحظهی درگیری مستقیم و شخصی با پیامدهای آن قانون، برای مردم ناشناخته باقی بمانند. از سوی دیگر، فاصلهی میان تجربهی درک پیامد قانونی مشخص با شناخت منشائ حقوقی آن در مورد قوانین نابرابر براساس مشاهدات میدانی ما پیچیدهتر هم میشد. این پیچیدگی از آنرو بود که فهم عمومی عمدتاً در برخورد با مسایل مربوط به زنان، نمیتوانست مرز روشنی را بین دستور رسمی قانون، خوانش یا تصورِ خوانشِ احکام شرعی، سنتهای خانوادگی، عرف اجتماعی و داوری اخلاقی دربارهی مفاهیمی مانند حق و انصاف تعریف کند. بنابراین، بهطور مثال رهگذران در مواجهه با زنی که از حق تصمیمگیری برای درمان فرزندش محروم شده بود، لزوماً به منشائ حقوقی چنین موقعیتی اشاره نمیکردند. مسئله میتوانست در نگاه نخست گرفتاریای خانوادگی در اثر سوئرفتار زن، بیمسئولیتی پدر، مشکل و فساد اداری یا غرضورزی یک کارمند تلقی شود. تئاتر نامرئی در همین فاصله مداخله میکرد یعنی نخست پیامد قانون را در قالب واقعهای قابل لمس پیش چشم رهگذران قرار میداد و سپس، از طریق گفتگوی بازیگران پشتیبان با رهگذرانِ جمعشده، منشائ حقوقی آن را وارد بحث میکرد. برای مرئیکردن این رابطه، بازگویی محتوای قانون برای مردم کافی نبود؛ باید لحظهای را در مقابل دیدگان جمع میساختیم که قانون در زندگی شخصی یک زن به مانع، اضطراب و محروم بودن از اختیارات بدیهی تبدیل میشد.
هدف ما در گروه تئاتر نامرئی کمپین، زندهکردن پیامدهای رنجآور قوانین در برابرِ کسانی بود که گاه این نابرابری حقوقی را زندگی میکردند، بیاینکه عمدتاً از حضور نامرئی چنین قوانینی در زندگیشان باخبر باشند. ما تئاترهایی را در فضاهای پرترددِ عمومی اجرا میکردیم و رهگذرانی که نمیدانستند با نمایش مواجهاند، با تصورِ رویارویی با درگیریای خیابانی، در سطوحِ متفاوتی با داستان و شخصیتهای این واقعه-نمایش وارد تعامل میشدند. برای هر اجرا، بندی از نابرابریهای قانونیِ مورد اعتراض کمپین، باتوجه به اضطرارهای زمانی و امکانات گروه، از جمله آمادگی بازیگرانِ مناسب نقش، انتخاب میشد. در یک فرایند گروهی، داستانی بر اساس این بند حقوقی شکل میگرفت؛ داستانی که عمدتاً از روایتهای واقعیِ زندگی روزمرهی آدمها زاده میشد. تمام عناصر این موقعیت نمایشی به شکلی طراحی میشدند که با محل اجرای داستان چنان در تناسب باشند که این واقعه، حادثهای غیرمنتظره اما هماهنگ با زیست هرروزهی همان فضا بهنظر برسد. در چنین موقعیتی، نمایش پیامد قانون برای رهگذران بلافاصله باورپذیر و ملموس میشد.
در یکی از اجراها، برای آگاهیرسانی و ایجاد امکان اعتراض به تصویب لایحهای در تسهیل چندهمسری، از امکان رفتوآمد دائمی و حضور مسافران، رانندگان و رهگذران در پایانهی بیهقی برای اجرای نمایشی استفاده کردیم که نزاعی شخصی و خانوادگی را در معرض قضاوتی عمومی و گسترده قرار میداد. در مواجهه با رنج تحمیل شده به زن اول در نتیجهی ازدواج مجدد همسرش، حتی مردان رانندهی پایانه ابتدا تا سرحد خشونتورزی بر همجنس خود خشمگین شدند و در ادامه، تصویب لایحهی تسهیلکنندهی ازدواج دوم را غلط و «نامردی و بیغیرتی» دانستند. شکل طراحی و اجرای کاملاً باورپذیر این نمایشها شرط نخست برای مرئی کردن این ستم حقوقی بود.
در مرئیکردن رنج
باورپذیری، علاوه بر شرط تامین امنیت گروه در برابر خطر دستگیری، پیششرطِ درگیرکردن واقعی رهگذران با واقعه بود. اگر نمایشیبودن واقعه آشکار میشد، مردم از موقعیت شاهد، قضاوتگر یا مداخلهگر به جایگاه تماشاگر بازمیگشتند. اما وقتی واقعه واقعی پنداشته میشد، نخستین کسانی که میایستادند خود بخشی از سازوکار توقف دیگر رهگذران میشدند. جمع بهتدریج گسترش مییافت، پچپچهها شکل میگرفت، اطلاعات میان تازهواردان میچرخید و مسئله از جدال یا چالش شخصی یک یا چند زن با افراد دیگر، به موضوع شنیدن، پرسش، داوری و گاه مداخلهی همگانیِ گروهی از مردم تبدیل میشد؛ پس مسئله، صرفاً تماشایی کردن رنجی خصوصی نبود، مسئله فراهم آوردن شرایطی برای گفتگو و پرسش از چرایی این رنج بود. در اجرای پارک ساعی در یک عصر شلوغ تابستان، برای نخستین بار، حلقههای متعددی از گفتگوی مردم شکل گرفت که تا ساعتها پس از پایان نمایش به بحث پیرامون این چرایی ادامه دادند.
باورپذیری با اینکه برای متوقف کردن و درگیرشدنِ رهگذران ضروری بود، اما برای ایجاد مداخلهای واقعی کافی نبود؛ باید به لایهای دیگر از عواطف رهگذر-تماشاگر راه پیدا میکردیم. از این رو، تمام موقعیتهای نمایشیای که میخواستند نابرابری و ستمی قانونی را نشان دهند، باید این نابرابری را در جایگاه مظلومیت زن آشکار میکردند. منطق عاطفی مظلومیت در حافظهی فرهنگی و مذهبی جامعه میتوانست همدلی رهگذران را برانگیزد و واقعه را در چارچوب اخلاقیِ آشنای ظالم و مظلوم قابلدرک کند. این چارچوب در فرهنگی که ضرورت ایستادن در کنار مظلوم، یکی از زبانهای شناختهشدهی داوری اخلاقی در آن است، ظرفیت ویژهای برای فراخواندن مردم به مداخله داشت. منطق آشنای مظلومیت آگاهانه در طراحی اجراها نقش داشت؛ نه برای بازتولید کلیشهی زن بهعنوان قربانیای منفعل، بلکه برای آنکه سلب حق زن به مسئلهای بدل شود که نادیدهگرفتنش از نظر اخلاقی برای مردمِ حاضر در صحنه دشوار باشد. بااینحال، همدلی با مظلوم هنوز به معنای آشکار شدن منشائ حقوقی ظلم نبود. رهگذری میتوانست از زن دفاع کند، مرد داستان را سرزنش کند یا برای حل همان بحران بکوشد، بیآنکه قاعدهی قانونی پشت موقعیت را به پرسش بکشد.
تجربهی نخستین اجرا نشان داد که مشاهدهی رنج و مداخله در واقعه، خودبهخود گفتگوهای شکلگرفته میان رهگذاران را به منشائ قانونی تبعیض نمیرساند. اکثر شاهدان نمایش در روندی طبیعی، بهجای توجه به مشکل ساختاری و حقوقی معضل، به حل مقطعی، قضاوت و محکومکردن یکی از افراد درگیر، تعریف تجربه و خاطرات خود، توصیههای سنتی و یا اظهار تاسف از جبری تغییرناپذیر و طبیعی میرسیدند. این در حالی بود که ما از راهِ عریانکردن رنجی خصوصی، قصد مرئی کردن ساختار حقوقی تبعیضآمیز را داشتیم. از اینرو، مهمترین تفاوت ما با تئاتر نامرئی آگوستو بوآل (۴) شکل گرفت. بازیگران پشتیبانی که در اجرای اول، نقششان کمک به جلب توجه مردم به سمت بازیگران اصلی و واقعهی نمایشی بود، حالا باید در نقش رهگذرانی ظاهر میشدند که بهطور طبیعی وارد حلقههای گفتگوی مردم شده و مسیر بحث را از حل مقطعیِ بحران به قاعدهی قانونی پشت آن هدایت میکردند.
در اجرای بیمارستان، به عنوان نمونه، زمانی که برخی از رهگذران کارمند بیمارستان را مقصر میدانستند، یکی از بازیگران پشتیبان گفت که «کارش غیرقانونیه». دیگری گفت: «نه غیرقانونی نیست قانونه». رهگذری گفت: «حضانت بچشو که داره!» و بازیگر دیگری گفت: «مگه نمیدونین حضانت با سرپرستی فرق داره و مادر حق سرپرستی فرزندشو نداره؟» و از این لحظه به بعد، بحث تنها بر سر قانون بود.
از حلقهی رنج تا حلقهی قانون
یازده اجرا، یعنی ما یازدهبار در شلوغترین ساعتها و در برخی از پرترددترین مکانهای شهر تهران، رهگذران بسیاری را در مواجهه با پیامدهای قوانین نابرابر علیه زنان قرار دادیم. بسیاری از این رهگذران در شلوغی و ازدحام تهران ایستادند، بسیاری درگیر واقعه-نمایش شدند و بسیاری در مسیر گفتگو دربارهی بحرانی ظاهراً خانوادگی، به تبادل نظر پیرامون قانونی رسیدند که آن وضعیت بغرنج را ممکن کرده بود. اما چند نفر پس از ترک محل همچنان به آنچه رخ داده بود اندیشیدند؟ آیا این تغییرِ در نگرشِ برخی از تماشاگر-مداخلهگران، در التهاب همان لحظهی بغرنج باقی ماند یا این تلنگر حسی، نگاه پرسشگرانهی تازهای را به ساختار تبعیض ایجاد کرد؟ طبعاً پاسخ این پرسشها را نمیدانیم. اما طبق مشاهداتمان میدانیم که برخی از رهگذران گاه از تماشای بحرانی مقطعی یا مداخله در آن، به ساعتها گفتگوی بسیار چالشی بر سر قانون و ساختار تولیدکنندهی ستم میرسیدند.
بازخوانی این تجربه پس از هجده سال نشان میدهد که مرئیشدن رنج، بهتنهایی، به مرئیشدن منشائ حقوقی آن نمیانجامید. تئاتر نامرئی نخست پیامد قانون را در واقعهای زنده و باورپذیر پیش چشم رهگذران قرار میداد. منطق آشنای مظلومیت میتوانست گاهی آنها را به توقف و پذیرش نقش تماشاگر-مداخلهگر فراخواند؛ اما برای آنکه گفتگو از عمل یاریرسانی به زنِ داستان، یا تحقیرش و از سرزنش و قضاوت افراد یا یافتن راهحلی مقطعی فراتر برود، به مداخلهی دیگری نیاز بود؛ از اینرو بازیگران پشتیبان میکوشیدند واکنش عاطفی جمع را به پرسش از قاعدهی حقوقی پشت واقعهی بغرنج متصل کنند.
از این منظر، کار تئاترهای نامرئی کمپین صرفاً آگاهیرسانی دربارهی چند مادهی قانونی یا عمومیکردن رنج زنان نبود. این اجراها موقعیتی میساختند که در آن، پیوندِ میان رنجی ظاهراً خصوصی با توزیع نابرابر و عمومیِ حق و اختیار در قانون، در برابر جمع قابلتشخیص شده و به موضوع گفتگو بدل شود. حلقهای که ابتدا پیرامون وضعیت بغرنج یک یا چند زن شکل میگرفت، میتوانست به حلقههایی برای کاشتن تخم اعتراض به قانون و ساختار تبعیضآمیز بدل شود.
تجربهی این تئاترها همچنین، وجهی از مطالبهی اصلاح قانون در کمپین را نشان میدهد که مخاطبش تنها قانونگذار و نهادهای رسمی نبودند؛ مردم نیز مخاطب و بخشی از فرایند شکلگیری این مطالبه در گفتگویی چهرهبهچهره بودند. تئاتر نامرئی یکی از صورتهای این گفتگو بود، با این تفاوت که رهگذران را پیش از شنیدن توضیح دربارهی قانون، در مواجهه با تاثیر زندهی آن قرار میداد. تئاترهای نامرئی برای لحظاتی جای قانون را در تجربهی عمومی تغییر میدادند؛ قانون از ماده و تبصره به واقعهای قابلمشاهده، و از موضوعی متعلق به متخصصان و نهادهای رسمی به مسئلهای برای گفتگو و داوری مردم در خیابان تبدیل میشد.
پانوشتها:
۱-خسروی، نسیم، «مداخلهای کوچک در روزمرگی: بازخوانی طراحی و اجرای تئاترهای نامرئی کمپین یک میلیون امضا، هجده سال بعد»، مجموعهی آنلاین «بیستمین سالگرد کمپین یک میلیون امضا».
۲- با سپاس از م. ز.، ن. ف.، ف. ا.، ج. آ.، غ. م.، امیر رشیدی، سوسن طهماسبی، س. ف.، ی. گ.، س. خ. و همهی کسانی که با خلاقیت، شجاعت و همراهیشان، شکلگیری و اجرای این تجربه را ممکن کردند.
۳– Ewick, Patricia, and Susan S. Silbey, The Common Place of Law: Stories from Everyday Life, University of Chicago Press, 1998.
۴- آگوستو بوآل (۱۹۳۱–۲۰۰۹)، کارگردان و نظریهپرداز برزیلی و بنیانگذار «تئاتر مردم ستمدیده» بود. او تئاتر نامرئی را بهعنوان یکی از شیوههای این نظام تئاتری صورتبندی کرد؛ شیوهای که در فضای عمومی و بدون آگاهی مخاطبان از نمایشیبودن واقعه اجرا میشود. برای شرح این شیوه بنگرید به: بوآل، آگوستو، تئاتر مردم ستمدیده، ترجمهی جواد ذوالفقاری و مریم قاسمی، تهران: نشر نوروز هنر، ۱۳۸۲.
برچسب ها
تئاتر خیابانی تئاتر نامرئی تبعیض جنسیتی حق حضانت حق طلاق حقوق زنان خط صلح خط صلح 185 کمپین یک میلیون امضا ماهنامه خط صلح نسیم خسروی