اخرین به روز رسانی:

فوریهٔ ۲۰, ۲۰۲۶

فرمان‌برداری خشونت‌بار؛ چرا نیروهای سرکوب شلیک می‌کنند؟/ هرمینه هورداد

جوانی سر در گریبان برده در بی‌دفاع‌ترین وضعیت انسانی، چهارزانو روی آسفالت نشسته؛ روبه‌‌رویش ماشین سرکوب جمهوری اسلامی ایستاده است. چند متر آن‌سوتر، دختر و پسری مقابل نیروهایی که اسلحه در دست دارند، سینه سپر کرده‌اند. آمارها هولناک‌اند. خواندن خبرها دشوار است و باور واقعیت‌ها از کشتار و خشونت‌ورزی  برای بسیاری از غیرایرانی‌ها سنگین و دور از تصور می‌نماید. آمارهای ناقص، حتی قطره‌چکانی همان روزهای ابتدایی پس از ۱۸ و ۱۹ دی ماه‌ نشان می‌دهند که این بار، در دی‌ماه ۱۴۰۴، یکی از خون‌بارترین کشتارهای تاریخ معاصر ایران به دست جمهوری اسلامی رقم خورده است.

این جنایات را انسان‌هایی انجام داده‌اند که در میان مردم زندگی می‌کنند و در ظاهر تفاوتی با دیگران ندارند. برخی برای بقای سیستمی که خود بخشی از آن هستند، دست به جنایت زده‌اند و برخی خود را «مامور و معذور» دانسته‌اند. مسئله صرفاً شرارت و جنایت یک حکومت نیست؛ مسئله سازوکارهایی است که اطاعت از دستور کشتار را برای بخشی از جامعه ممکن و حتی عادی می‌کند، تا جایی که فرد می‌تواند روبه‌روی هم‌نوع و هم‌وطن خود بایستد و شلیک کند و حتی تیر خلاص بزند. پرسش اساسی این است که انسان چگونه می‌تواند تا این حد خشونت‌بار عمل کند؟ چگونه می‌تواند فارغ از هر نگاه انسانی، اسلحه را بالا بیاورد و هم‌وطن، هم‌نسل و هم‌سن‌وسال خود را –که با دست خالی و برای انسانی‌ترین خواسته‌هایش به خیابان آمده است— بکشد؟ نیروهای سرکوب خود از همین نسل جوان‌اند و در همین جامعه زندگی می‌کنند. پرسش این است که چگونه همین افراد، در لحظه‌ی اعتراض، همدلی انسانی خود را کنار می‌گذارند و به نیروی مطیع سرکوب بدل می‌شوند؛ چگونه به هم‌نسلان و هم‌نوعان خود شلیک می‌کنند و گاه تیر خلاص می‌زنند؟ محمد رسول‌اف در فیلم «شیطان وجود ندارد»، در اپیزود نخست، یکی از همین افراد را در زندگی روزمره‌اش به تصویر می‌کشد؛ انسانی معمولی با زیستی عادی. بااین‌حال، مسئله هم‌چنان پابرجاست: انسان‌ها چگونه بارها و بارها می‌توانند علیه مشروع‌ترین و انسانی‌ترین اعتراضات به‌حقِ بخشی از جامعه‌ی خود، مطیع فرمان آتش بمانند؟

پرسش‌های دیگری نیز پیش می‌آید: این افراد چه کسانی‌اند؟ کجا و چگونه آموزش می‌بینند؟ و در زندگی روزمره، زمانی که سرکوب مستقیم جریان ندارد، چه می‌کنند؟

جامعه‌ی ایران در تاریخ معاصر خود تجربه‌ای طولانی از مبارزه با دیکتاتوری داشته است. در دوران جمهوری اسلامی، این مبارزات پیوسته‌تر، پیچیده‌تر و لایه‌لایه‌تر شده‌اند. در بسیاری از تحلیل‌ها، بر اساس مطالعات انقلاب‌های دیگر گفته می‌شد اگر درصد معینی از جمعیت به خیابان بیایند، حکومت و نیروهایش توان مقابله نخواهند داشت، یا اگر به سربازان گل داده شود و شعارهای حمایتی سر داده شود، واکنش اخلاقی آنان را وادار به زمین گذاشتن اسلحه خواهد کرد. اما در جمهوری اسلامی، نیروهای سرکوب نه سربازان کلاسیک‌اند و نه نیروهای نظامی‌ای که برای حفاظت از جامعه با اخلاق نظامی آموزش دیده باشند. آنان یا یگان‌های ویژه‌ای هستند که برای جنگ شهری و سرکوب شهروندان تربیت شده‌اند، یا نیروهای لباس‌شخصی‌ای که حتی از مسیرهای معمول قابل شناسایی نیستند.

از منظر جامعه‌شناسی سیاسی، ساده دیدن نیروهای سرکوب خطاست. همان‌گونه که جمهوری اسلامی ساختارهای قدرت را لایه‌لایه ساخته است، نیروهای سرکوبِ خود را نیز لایه‌لایه و درهم‌تنیده سامان داده است. چنین ساختاری سبب می‌شود حتی اگر بخشی از نیروها دچار تردید اخلاقی شوند یا فروبریزند، لایه‌های دیگر بتوانند سرکوب را ادامه دهند و بخش‌های مردد را ترمیم کنند.

این لایه‌ها از گروه‌ها و طبقات مختلف جامعه شکل گرفته‌اند؛ از فرودستان و حاشیه‌نشینان گرفته تا افرادی که حتی هویت ثبت‌شده‌ای ندارند. مسئله‌ تبار یا محل تولد آنان نیست؛ مسئله آن است که حکومت عمداً و به دلایل مختلف، گروهی را در وضعیت بی‌هویتی قرار داده و سپس با وعده‌ی مدارک شناسایی یا حداقل امکانات معیشتی برای خود و خانواده‌شان، آنان را به خدمت گرفته است. لایه‌های دیگر از میان بخش‌هایی از طبقه‌ی متوسط ساخته شده‌اند؛ نه الزاماً از سر باور ایدئولوژیک، بلکه به‌واسطه‌ی امتیاز، رانت، امنیت شغلی و احساس نزدیکی به قدرت. همه‌ی این سازمان‌دهی‌ها در بستری از فرهنگ قدرت‌سالاری و مردسالاری نهادینه‌شده شکل گرفته‌اند که سال‌هاست در سازوکارهای جمهوری اسلامی بازتولید می‌شود.

در این ساختار، انسان‌زدایی از معترضان نقشی محوری پیدا می‌کند. حکومت از زبان رسمی و رسانه‌ای تا مدرسه، دانشگاه، پایگاه‌های بسیج و هیات‌های مذهبی، مدام دیگری‌سازی و دشمن‌سازی را آموزش می‌دهد. این روند آن‌قدر پیش می‌رود که معترض دیگر شهروند محسوب نمی‌شود، بلکه «تهدید» تعریف می‌شود. در چنین چارچوبی، سرکوبگر می‌تواند از دستور شلیک تبعیت کند و خشونت را با این توجیه بپذیرد که اگر شلیک نکند، خود قربانی دشمن خواهد شد؛ دشمنی که سال‌ها در ذهن او ساخته شده و امروز «معاند» نام گرفته است. اعتراض به اختناق و گرانی، با همین جابه‌جایی زبانی، به «اغتشاش» تبدیل می‌شود و فرمان شلیک، مشروع جلوه داده می‌شود. این منطق در دل خیزش‌های پی‌درپی، هر بار با فاصله‌ای کم‌تر از قبل، بازتولید شده است. هم‌زمان با گسترش سرکوب، حکومت به توزیع فساد، امتیازدهی و ساخت الیگارشی‌های ضعیف و وابسته ادامه داده است؛ گروه‌هایی که با امتیاز و با ترس، درون سیستم گروگان گرفته شده‌اند. در این‌جا گفتمان ساده و مرگبار حکومت عینیت پیدا می‌کند: «اگر نزنی، می‌زننت؛ اگر نکشی، کشته می‌شوی.» مسئله فقط رفتار نیروی سرکوب نیست؛ مسئله نظمی است که خشونت را عقلانی می‌کند، اطاعت را فضیلت می‌سازد و انسان را پیش از آن‌که انسان بداند، دشمن تعریف می‌کند.

آن‌چه امروز در ایران دیده می‌شود، از منظر جامعه‌شناسی سیاسی و تاریخ خشونت سیستماتیک، پدیده‌ای منحصربه‌فرد نیست. این الگو در حکومت‌های اقتدارگرای دیگر نیز تکرار شده است. آموزش مفهوم دشمن از کودکی، عادت دادن ذهن‌ها به انسان‌زدایی، جذب نیرو از حاشیه‌های اجتماعی، ساختارهای چندلایه سرکوب و استفاده از ترس برای تضمین اطاعت. در همه‌ی این نمونه‌ها، پیش از آن‌که خشونت به خیابان برسد، در ذهن‌ها و زبان‌ها نهادینه شده بود.

نمونه‌های آلمان نازی، رواندا، شیلی، آرژانتین، اتحاد جماهیر شوروی و سوریه نشان می‌دهند که خشونت نهادینه‌شده یا با فروپاشی خشن پایان می‌یابد، یا با مصالحه‌ای تلخ، یا با سکوتی که خشونت را به آینده منتقل می‌کند. در همه‌ی این مسیرها، هزینه‌ی انسانی بسیار سنگین بوده است. نیروهای سرکوب گاه ابزار سیستم بوده‌اند و گاه قربانی آن، و اغلب هر دو نقش را هم‌زمان ایفا کرده‌اند. برخی محاکمه شده‌اند، برخی فراموش شده‌اند و بسیاری با بار خاطره، انکار و ترس به زندگی ادامه داده‌اند. تاریخ نشان می‌دهد خشونت نهادینه‌شده، اگرچه پرهزینه است، پایدار نیست. دیر یا زود، یا حکومت را فرومی‌ریزد یا جامعه را از درون تهی می‌کند. خشونت زمانی خطرناک و ماندگار می‌شود که به امری عادی، روزمره و نهادی بدل شود؛ زمانی که برای شلیک به هم‌وطن دیگر نیازی به نفرت شخصی نباشد و کشتن صرفاً «انجام وظیفه» تلقی شود. در چنین وضعیتی، اطاعت جای قضاوت اخلاقی را می‌گیرد، مسئولیت فردی به بالا منتقل می‌شود و «قربانی» دیگر انسان دیده نمی‌شود، بلکه هدف یا تهدید تعریف می‌شود.

آن‌چه در دی‌ماه ۱۴۰۴ در ایران رخ داد، دقیقاً در همین چارچوب قابل فهم است. جمهوری اسلامی نه در مقاطعی خاص، بلکه از ابتدای استقرار خود، خشونت را به‌عنوان بخشی از شیوه‌ی حکومت‌داری به‌ کار گرفته و بازتولید کرده است؛ از سرکوب و اعدام از ساعات اولیه‌ی استقرارش، از سرکوب ماه‌های نخست در کردستان و در تمام ایران در سال‌های نخست دهه‌ی شصت و اعدام‌های گسترده‌ی تابستان ۱۳۶۷، تا کوی دانشگاه، اعتراضات خیابانی دهه‌های بعد و خیزش‌های اخیر. جامعه‌ی ایران با رویدادهایی پراکنده روبه‌رو نیست، بلکه با روندی پیوسته از خشونت نهادینه مواجه است.

اگر قرار است این چرخه روزی متوقف شود، نقطه‌ی آغاز آن نه در گلوله و خیابان، بلکه در زبان، آموزش عمومی و بازگرداندن نگاه انسانی و اخلاقی به مرکز سیاست است. جامعه‌ای که بتواند دوباره انسان را انسانی ببیند، امکان عبور از خشونت را خواهد داشت. همان چیزی که در نسل جوان ایران در ویدئوهای «سارینا اسماعیل‌زاده» شنیدیم تا در وصیت‌هایی که امروز عکس دست‌نوشته‌هایشان در شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌شود. صحنه‌هایی مانند جوانی که چهارزانو مقابل نیروهای سرکوب نشسته است، یا دختر و پسری که آخرین بوسه‌ی عاشقانه‌شان پیش از پیوستن به اعتراض ثبت می‌شود، نشان می‌دهد که جامعه‌ی ایران هنوز در کلیت خود، اخلاق و انسانیت را زنده نگه داشته است؛ هرچند مسیر گذار از خشونت، پرخطر و پرپیچ‌وخم خواهد بود.

توسط: هرمینه هورداد
فوریه 20, 2026

برچسب ها

جنایت جنایت علیه بشریت خط صلح خط صلح 178 دیکتاتوری سرکوب قیام 1404 قیام دی 1404 کشتار 1404 کهریزک ماهنامه خط صلح نهادهای سرکوب هرمینه هورداد یگان ویژه