
منصوره شجاعی: در کمپین یک میلیون امضا با یک میلیون نفر حرف زدیم/ مرتضی هامونیان
کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیضآمیز یکی از تجربههای مهم و اثرگذار جنبش زنان ایران در دههی هشتاد خورشیدی بود؛ کارزاری که در شهریور ۱۳۸۵ با هدف تغییر قوانین نابرابر علیه زنان آغاز شد و فعالیت آن بر گفتگوی مستقیم با مردم، آموزش حقوقی و حضور در شهرها و مناطق مختلف کشور استوار بود. اگرچه این کمپین در نهایت به هدف اعلامشدهی جمعآوری یک میلیون امضا نرسید، توانست مسئلهی تبعیض قانونی علیه زنان را از حلقههای محدود فعالان مدنی فراتر ببرد و به بخشی از گفتگوی عمومی جامعه تبدیل کند.
بیستمین سالگرد آغاز این کمپین بهانهای شد تا با «منصوره شجاعی»، پژوهشگر، نویسنده و از فعالان باسابقهی جنبش زنان و بنیانگذاران کمپین یک میلیون امضا، دربارهی تجربه و میراث این حرکت گفتگو کنیم؛ از چگونگی شکلگیری ایدهی کمپین و شیوهی ارتباط آن با زنان در نقاط مختلف کشور تا تکثر و اختلافنظرهای درونی جنبش زنان، نسبت مطالبات حقوقی با تحولات سیاسی سال ۱۳۸۸ و پیوند این تجربه با جنبش «زن، زندگی، آزادی».
مشروح گفتگوی ماهنامهی «خط صلح» با منصوره شجاعی را در ادامه میخوانید:
اگر به روزهای پیش از شکلگیری کمپین برگردیم، ایدهی جمعآوری یک میلیون امضا چطور مطرح شد؟ چه شد که از گفتگوهای اولیه به این نتیجه رسیدید که میشود آن را عملی کرد؟ بهعلاوه، ایدهی کمپین یک میلیون امضا در ایران تا چه اندازه برگرفته از تجربهی جنبش زنان در مراکش و مشخصاً کمپین جمعآوری یک میلیون امضا در چارچوب مبارزه برای اصلاح مُدَوَّنَه (Moudawana) —قانون خانوادهی مراکش— بود؟
در واقع ایدهی مراکش، الهامبخش شروع کار ما بود. البته کمپین مراکش فقط بر روی بحث چندهمسری بود و در سال ۱۹۹۲ شکل گرفت. یک سال بعد از آن هم ملک حسن، پادشاه وقت مراکش، یک سری از این قوانین را تغییر داد. اما این تغییرات موردنظر کمپین یک میلیون امضای زنان مراکش نبود و بالاخره در سال ۲۰۰۴ پادشاه مراکش، ملک محمد ششم، را وادار کردند که قوانین را تغییر دهد.
در این قوانین، وقتی کسی بخواهد زن دوم بگیرد، زن اول حق دارد که بیاید و همانجا در دادگاه تقاضای طلاق کند. قانون این حق را به او میدهد. همچنین اگر زن اول با ازدواج دوم شوهرش موافق باشد، هم زن اول و هم زن دوم باید به دادگاه بیایند. زن اول باید رضایت خودش را اعلام کند. زن دوم هم باید بگوید که من میدانم که شوهرم زن دارد. یعنی در بستری از شفافیت قانونی منطبق با قوانین شریعت خودشان، این قضیه به این صورت انجام گرفته است.
این اصلاحات دو سال قبل از کمپین یک میلیون امضای ایران اتفاق افتاد.
متاسفم که در ایران که سابقهی قوانین پیشرویی داشته، این اصلاحات هیچوقت اتفاق نیفتاد. به هر حال این ایده ابتدا در مرکز فرهنگی زنان توسط یکی از اعضای جوان مرکز مطرح شد و در خصوص برنامهریزی و اجرای آن مدتها بحث شد. البته نه بهصورت مرتب، چون مسائل دیگری پیش میآمد. در واقع این جزو مسائلی بود که در صدر مباحث دیگر مرکز بود. در نهایت، در کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیضآمیز، همانطور که از نامش پیدا بود، نه صرفاً مسئلهی چندهمسری، بلکه قوانین دیگری مانند ارث، حضانت، دیه، قوانین طلاق و ازدواج و شرایط آن و موارد گستردهی تبعیض قانونی نسبت به زنان هم مطرح شد؛ بهویژه که جامعهی ایران، بهخصوص در نواحی مرکزی و برخوردارتر از امکانات و مناسبات فرهنگی، در دورهی بعد از انقلاب نیز جامعهی مترقیتری نسبت به مراکش بود.
تمرکز کمپین بر تغییر قوانین تبعیضآمیز، خواستهای روشن و مشترک فراهم میکرد. اما این خواسته چقدر با اولویتهای زنانی که بیشتر درگیر معیشت یا مشکلات روزمره بودند پیوند میخورد؟ جایی پیش آمد که احساس کنید میان مسئلهای که شما مطرح میکنید و مسئلهی اصلی آنها فاصله وجود دارد؟
شما در هر حوزهای که بخواهید کار کنید، مسئلهی اقتصادی امری مهم است. اما وقتی که شما بهعنوان یک جنبش اجتماعی وظیفهای را برای خودتان تعریف میکنید، سوپر وومن که نیستید که بخواهید همهچیز را حل کنید. به سمت حل کردن بخشی میروید که در توانتان است. بله، ما در تاریخمان داریم که مثلاً در جنبش تنباکو، زنان شرکت فعال داشتند. یا جنبش نان را داشتیم. اما جنبشی بود و همه در آن شرکت کردند. ولی این گفتمانی بود که در جنبش حقوقی زنان مطرح بود. در جنبش حقوقی زنان، تمرکز ما بر روی قوانین بود. بگذارید به دو-سه سال قبل از کمپین یک میلیون امضا برگردیم. در سال ۲۰۰۳ ما ائتلاف بزرگی در ایران به نام ائتلاف هماندیشی داشتیم که در آن ۳۵۰ زن و ۹۰ نهاد حضور داشتند. این رقم مهمی است. ما ماهی یکبار، همه دور هم جمع میشدیم. شاید برای یک سال، جلساتی را برای تعیین اولویتهای این ائتلاف میگذاشتیم. ۹۰ سازمان و نهاد از جریانات مختلفی چون اصلاحطلب، فمینیست مسلمان، فمینیست سکولار، چپ، لیبرال، ملیمذهبی و جریانات دیگر جمع بودند. وقتی میگویم که ۹۰ گروه و ۳۵۰ نفر آدم بودند، مشخصاً میخواهم بگویم که عامل تکثر، مشخصهی این جمع بود. یعنی حتی تعدادش را هم نبینید، تکثرش را در آن میتوانید ببینید. ما همه به این نتیجه رسیده بودیم که الان اولویت، قوانین تبعیضآمیز است. این اولویت توسط چه کسی تعیین شد؟ نود سازمان و ۳۵۰ عضو که البته همه مرکزنشین بودند.
وقتی دو-سه سال بعد ما به مرحلهای رسیدیم که ضرورت تشکیل کمپین کاملاً مشاهده میشد، دیگر آن ۹۰ گروه و ۳۵۰ عضو نبودیم. به این دلیل که از نگاه تعدادی از اعضا و نهادها، این حرکت بهویژه در دوران احمدینژاد «رادیکال» به نظر میآمد. آن تظاهرات بزرگ ۲۲ خرداد ۱۳۸۴ در برابر دانشگاه تهران، آخرین تظاهرات ائتلاف هماندیشی بود. بعد از آن و وقتی خواستیم برنامهای برای هشت مارس در پارک دانشجو برگزار کنیم، اولین ریزش نیرو در هماندیشی اتفاق افتاد. به این دلیل که گروههای مشخصاً نزدیک به اصلاحطلبان و معتقدان به فعالیتهای «توسعه و توانمندی زنان» —که بعضاً بدون حمایتهای مالی توان کمتری برای ادامهی راه اکتیویسم داشتند— اصولاً در این بستر مبارزات خیابانی پرورده نشده بودند و اصلاً بعضی تصوری از اینکه به خیابان بیایند و کتک بخورند هم نداشتند. بنابراین این تعداد تقلیل پیدا کرد و کم شد. ولی به لحاظ کیفی به هم نزدیکتر شدیم. به این دلیل که ما گفتیم که چه احمدینژاد باشد و چه هر فرد و جریان دیگری، ما حقمان را میخواهیم و علیه قوانین تبعیضآمیز فعالیت خواهیم کرد. ما وارد خیابان شدیم؛ نه برای تظاهرات، بلکه برای ارتباط با مردم. درِ خانههای مردم را میزدیم. به روستاها و مناطق دوردست رفتیم. من در گفتگوهای دیگر هم گفتهام که بچهها با قایق به آن سوی رودخانهی کارون میرفتند تا با خانهای فئودال صحبت کنند. من خودم به میناب و بازار زنان بُزفروش این شهر رفتم و با آنها مصاحبه کردم. عدهای در روزهای تعطیل به کوهستانهای اطراف تهران میرفتند و عدهی دیگری همزمان به شهرهای دیگر میرفتند و کارگاههای آموزشی در شهرهایی چون تبریز، کرمانشاه، سنندج، گرگان و شهرهای دیگر در استانهای مختلف کشور برگزار میکردند.
قبل از شکل گرفتن کمیتهی آموزش، یا بهتر است بگویم تقسیم وظایف میان اعضا که بسیار دقیق انجام میگرفت، همهی ما برای امضا جمع کردن و البته بیشتر برای گفتگو با زنان و مردان شهر به خیابان و محلات مختلف شهر میرفتیم. یعنی قبل از طراحی کمیتهی آموزش و کارگاهها، بچهها به خیابانها، مراسم عروسی و عزا و یا میهمانیها و کلاً جاهایی که زنان تجمع داشتند، میرفتند. مثلاً به پارکهای محلات مختلف که زنان دم غروب بچههایشان را برای بازی آورده بودند، میرفتند. شمال و جنوب شهر هم برای ما مسئله نبود. برای اینکه قوانین سراسر تبعیضآمیز خانواده، ربطی به طبقهی اقتصادی و اجتماعی ندارند. این یک مسئلهی عمومی است. مگر اینکه مردان خانواده، مردان روشنفکری باشند که میتوانند از طبقهی مرفه و متوسط باشند یا از طبقهی کارگر و یا طبقات کمبرخوردار دیگر. یعنی موضوع ما ربطی به مرکز و حاشیه و شمال و یا جنوب شهر نداشت. ما میخواستیم که اگر امکان رفتن به همهی خانهها و روستاها و شهرها را نداریم، در هر شهری کارگاه آموزشی داشته باشیم. این کارگاهها شامل سه بخش بود: «تاریخچهی جنبش زنان»، «حقوق و قوانین» و «مهارتهای ارتباطی». در ابتدای کار ما حتی موفق میشدیم که در دانشگاهها و یا دفاتر نهادهای مردمی کارگاه را برگزار کنیم، اما با شروع دستگیریها و تهدیدها، امکانات ما محدود به خانهی کسانی شد که داوطلبانه میخواستند در شهر و محلهشان کارگاه برگزار شود و البته گاه در این کارگاهها هم به ما حمله میشد. مثلاً ما در خرمآباد، در یک شهرک کارگری، در خانهی یکی از کارگران آن شهرک کارگاه آموزشی برگزار کردیم که در نیمهی اول کارگاه، ناگهان با شکستن درِ خانه، کارگاه را بر هم ریختند و با باتوم و قنداق تفنگ به ما حمله کردند.
وقتی شما از تهران به شهرهای دیگر میرفتید، چه دغدغهها و مسائلی برای این زنان اولویت داشت که در نگاه اولیهی شما کمتر مسئله بود؟
در جوامع عشیرهای و جوامع نابرخوردار و در جوامعی که چندهمسری رایج بود، بهویژه در میان اهل سنت که صیغه ندارند و مردان میتوانند تا چهار زن را عقد بکنند و گاه همگی با هم در یک خانهی بزرگ زندگی میکنند، دو رویکرد وجود داشت. یک رویکرد –که رویکرد اکثریت بود—، این بود که بدون استثنا با چندهمسری مخالف بودند. رویکرد دیگری هم بود که مخالفت جدی نداشت. مثلاً در بازار بُزفروشهای میناب، زنی بُزش را آورده بود برای فروش. وقتی با هم حرف میزدیم، گفت: «من اگر هوو نداشتم، پس کی بچهها را نگه میداشت که من بیایم و بُزم را بفروشم؟» یعنی قبول کرده بود که شوهرش زن دوم بگیرد که یکی بچهها را نگه دارد و دیگری بیاید و بُز بفروشد. یا دیگری میگفت که مرد من، مرد دریاست. در هرمزگان، بهویژه میان اقشار فقیر، مرد دریا یعنی مردی که میرود و ماهیگیری میکند یا جاشو است. او میگفت: «وقتی مرد من به دریا میرود، ما که نمیتوانیم تنها باشیم. ولی وقتی دو-سه زن در یک خانهایم، تنها نیستیم.»
مورد دیگر مربوط به استان سیستان و بلوچستان بود. زنی به من گفت: «خب حالا که این سفره پهن میشود، دو تا زن دیگر هم کنارش بنشینند، خیلی فرقی نمیکند.» البته توجه داشته باشید این موارد که تجربههای شخصی خود من است، تعدادشان هم بسیار کم بوده که در ذهن من همچنان ماندهاند. یعنی اینها استثناهایی در برخورد با مسئلهی چندهمسری در برخی از مناطق کشور بودند. چون بیتردید در جوامع محروم هم مسئلهی چندهمسری بهشدت مطرح بود. به تهران هم که میآمدیم، مسئلهی چندهمسری کمتر بود و مشخصاً و صرفاً هم در دو طبقهی کاملاً متفاوت این موضوع دیده میشد: در خانوادههای فقیری که دخترانشان را بابت پول شوهر داده بودند و یا در خانوادههای بسیار ثروتمند که مردان بسیار متمکن تنها منبع تولید ثروت خانواده بودند. چون همانطور که میدانید، یکی از شرایط چندهمسری در قوانین شریعت، تمکن مالی است. آنها هم چون پول داشتند، رفته بودند و چند زن گرفته بودند. زنانشان هم معترض بودند.
در مسئلهی حضانت هم اکثراً با قانون بهشدت تبعیضآمیز آن مخالف بودند. اگر یادتان باشد، نتیجه این شد که حضانت دختران را تا نُه سال توانستیم بالا ببریم. البته قبل از ما خانم عبادی این را با ماجرای قتل آرین گلشنی و آنچه پس از آن پیش آمد، به پنج سال رسانده بود. اما توانستیم در کمپین این را به نُه سالگی برسانیم. یا مورد دیگر اینکه توانستیم در مسئلهی دیه و یا ارثبری زن از شوهر تعدیلاتی ایجاد کنیم. البته این مسائل برای مرکز بیشتر اهمیت داشت.
آیا موردی بود که زنان در شهرهای کوچکتر ابتکاری را انجام داده باشند که مسیر کار شما را تغییر داده باشد؟
کدام زنان؟
همین زنان در شهرهای کوچکتر که فعال بودند.
اصولاً روش کار در هر جغرافیایی متفاوت است. ما پیش از اینکه وارد جامعه بشویم، بحث مخاطبشناسی را داشتیم. خود کارگاهها هم سه بخش داشت. یک بخش تاریخچهی جنبش زنان بود که اتفاقاً من جزو کسانی بودم که این بخش را درس میدادم. یک بخش، بخش قوانین و حقوق بود که وکلای جوان میآمدند و درس میدادند. بخش سوم هم مهارتهای ارتباطی بود که مددکارها این کار را میکردند و گاه که نیرو کم بود، من هم در این بخش کمک میکردم. یعنی ما در هر بخشی، متخصصانی داشتیم که با تعهد و دلسوزی میآمدند و درس میدادند. در واقع کارگاهها نوعی آموزشِ آموزشدهندگان (training of trainers) بود. قرار گذاشته بودیم که در هر شهرستانی، زمانی که تعداد داوطلبان به بیست نفر رسید، ما را خبر کنند که بیاییم. بعد هم ابتکار با زنان محلی بود که برنامه در کجا برگزار شود. چون اوایل به ما جا میدادند، تا اینکه مسئلهی دانشگاه شیراز پیش آمد و اجازه ندادند کارگاه برگزار شود و بچههایی که به شیراز رفته بودند مجبور شدند که فوراً به تهران برگردند. پس از آن دیگر اینطور نبود که به ما جایی مانند فرهنگسرا بدهند. بنابراین زنان شهرستان در خانههایشان برنامهها را برگزار میکردند.
در تهران هم اینگونه بود. در تهران هم وقتی دستگیریها بالا گرفت، ما دیگر جا نداشتیم و به ما در فرهنگسراها جا نمیدادند. ما به خانههای مردمی میرفتیم که اصلاً آنها را نمیشناختیم. یعنی نکتهی جالب اینجا بود که خیلی از این آدمها را نمیشناختیم. یعنی فرض کنید که در خیابان از کسی امضا میگرفتیم. طرف اشتیاق نشان میداد و بعد میگفتیم که بیا به ما کمک کن. میگفت من چه کمکی میتوانم بکنم؟ میگفتیم در محله و منطقهات، ده پانزده نفر را جمع کن. در تهران عدد بیست برایمان مهم نبود. اینها این کار را میکردند و ما هم این اعتماد را میکردیم و به خانهشان میرفتیم. یعنی اعتمادی بین اکتیویستها و مردمانی از بدنهی جامعه شکل گرفته بود و اینگونه شده بود که مردم همه خودشان را عضو کمپین میدانستند. شما باور میکنید که شاید سه یا چهار بار آمدند و در خیابان از خود من امضا گرفتند؟ من هر بار ایستادم و به حرفهایشان گوش دادم. چیزی هم نمیگفتم و تنها گوش میدادم که اینها حرفشان را بزنند. یک بار دختری در کنار پارک قیطریه، آنچنان با شور و شوق صحبت میکرد که من دیگر طاقتم تمام شد. وقتی حرفهایش را تمام کرد، بغلش کردم و گفتم که ما چقدر خوشبختیم که شماها را داریم. پرسید چرا؟ گفتم عزیز دلم! من یکی از کسانی بودم که در طراحی کمپین با دوستانم نقش کوچکی داشتیم. من عضو همان کمپینی هستم که تو کنشگر آن هستی. میخواهم بگویم که ما اینطور کار میکردیم و این بود که مسئله به لایههای مختلف اجتماعی نفوذ میکرد.
آن زمان تصور خود شما از مسیر رسیدن به تغییر قانون چه بود؟ فکر میکردید جمعآوری امضا و همراهکردن مردم چگونه حکومت را به عقبنشینی وادار میکند؟ در طول فعالیت کمپین، این تصور کجا تایید شد و کجا نیاز به بازنگری پیدا کرد؟
به نظر من این امر اصلاً نیاز به بازنگری ندارد. برای اینکه ما گواهِ آن را دههای بعد در جنبش «زن، زندگی، آزادی» میبینیم. یعنی بدون اینکه قوانین تغییر کرده باشند، زنان قانون خودشان را در جامعه وضع کردهاند. به دلیل استقلال عملشان، خواست برحقشان، پرهیزشان از خشونت و به دلیل اینکه تنشان را از آن خود میدانند و اختیار تن هر کس با خودش هست. نوعی حق تعیین سرنوشت؛ از تن تا وطن! از قضا ما در کمپین این میزان از آزادی عمل را نداشتیم. به دلیل اینکه قوانین موقعی عوض میشوند که حکومت تصمیم به تغییر آنها بگیرد، قوهی مقننه این تغییرات را تصویب کند و پس از تصویب به قوهی مجریه ابلاغ کند. کار ما خیلی سخت بود. چون باید قانون را بهطور کلی عوض میکردیم. ما همواره هم گفتیم که کمپین یک حرکت فرآیندمحور است؛ یعنی هرچند در این سه سال فعالیت کمپین به یک میلیون امضا نرسیدیم، ولی به جرات میتوانم بگویم که ما با یک میلیون نفر حرف زدیم و از این طریق و نیز راههای مکمل مثل تولید محتوا بود که گفتمان برابریخواهی و گفتمان ضد قوانین تبعیضآمیز در جامعه جاری شد. ما یاد گرفتیم. ما حتی وقتی کسی امضا نکرد و فحشمان داد، حساسیت جامعه را فهمیدیم. این به همان اندازه برای ما آموزش بود که وقتی کسی بغلمان کرد و ما را بوسید. در واقع کارمان پر از آزمون و خطا بود. ما خودمان هم داشتیم یاد میگرفتیم. قرار بود این امضاها جمع بشود و به نمایندگان مجلس که قوهی مقننه را تشکیل میدهند، داده شود. دقیقاً الگوی ما، الگوی مراکش بود. ولی متاسفانه میتوانم بگویم که جمهوری اسلامی مرتجعترین و سرکوبگرترین حکومت حتی در میان کشورهای اسلامی است.
در استدلالهای کمپین بر این تاکید میشد که خواستههای آن با اسلام مغایرت ندارد. شما این شیوهی طرح مطالبات را چگونه میدیدید؟ آیا راهی برای گسترش همراهی بود یا در جاهایی دست شما را برای نقد ریشههای تبعیض میبست؟
همانطور که گفتم، اولویتها تعیین میشد. این اولویت در میان یک جمع متکثر ۳۵۰نفره تعیین میشد. خیلیها در آن جمع باحجاب بودند. نمیخواهم بگویم که فقط خانم اعظم طالقانی و یا خانم فاطمه گوارایی بودند. خیلی از فعالین جمع از میان ملیمذهبیها و یا اصلاحطلبان، باحجاب و چادری بودند. البته اینها با حجاب اجباری مخالف بودند. مخصوصاً خانم طالقانی که در این زمینه بهشدت رادیکال بود؛ یادش گرامی. من از او و شجاعتش یاد گرفتم. در این میان، وقتی میخواستیم به کف مطالبات برسیم، بر سر برخی موضوعات ما عقب میکشیدیم و برای موضوعی دیگر آنها بودند که عقب میرفتند. یعنی این یک گام به پیش و دو گام به پس بود. در این یک گام به پیش و دو گام به پس، ما نتوانستیم حجاب را در اولویت مطالبات بگذاریم و یکی از دلایل کسانی که حجاب را اولویت نمیدانستند، نهادینهشدن تبعیض در قوانین خانواده بود که زنها را به جان رسانده بود. دلیل دیگر اهمیت حفظ تکثر گروه بود و در آن زمان طرح موضوع حجاب اجباری، کمپین را به لحاظ امنیتی بیشتر ضربهپذیر میکرد.
ببینید ما داریم راجع به سال ۱۳۸۵ صحبت میکنیم. اینطور نبود که مردم در آن زمان به این مرحله از شجاعت و ایستادگی در برابر حجاب اجباری رسیده باشند. ما نمیتوانستیم در آن زمان این را در جامعه مطرح کنیم. این معروفترین جملهی لنین است که میگوید: «تحلیل مشخص از شرایط مشخص». ما این را میتوانیم در تمام فرآیند مبارزاتی که داریم، به کار ببریم. شرایط آن موقع، تحلیل خاص خودش را میخواست. تحلیل که میکردی، میدیدی که با طرح این مسئله، هزینهی بیشتری تحمیل میشد. هربار وقتی نیروهای امنیتی بهویژه در شهرستانها میخواستند ما را بکوبند و ذهنیت جامعهی میزبان را مخدوش کنند، میگفتند حواستان باشد اینها از آن دسته زنانی هستند که میخواهند بیحجاب باشند و چهار تا شوهر بگیرند. در خرمآباد من خودم در همان شهرک کارگری که قبلاً برایتان گفتم، این را با گوش خودم شنیدم. یا مثلاً به روایت خانم مریم فومنی ارجاع میدهم که در تلویزیون صدای آمریکا، در برنامهی «میدان»، تعریف کرد که در تجمعی که در ۲۲ خرداد ۱۳۸۵ در هفت تیر برگزار شد، همان موقعی که مریم و باقی دوستان وسط میدان زیر حملات باتوم و مشت و لگد ماموران مرد و زن پلیس کتک میخوردند، ظاهراً یکی دو تا از دوستان روی پل عابر پیاده بودند و خودشان این را شنیده بودند که یک رهگذر میگوید برویم کمک کنیم که نگذاریم اینها را بزنند. دیگری میگوید که اینها زنانی هستند که میگویند ما حجاب نمیخواهیم. در همان موقع سه چهار نفری که قصد کمک به زنان را داشتند، ظاهراً از کمککردن منصرف شده بودند و گفتند که پس ولشان کن! نه اینکه حتماً اینگونه برخوردها به دلیل اعتقاد به حجاب و از سر مسلمانی باشد؛ نه! مسئله این بود که خیلیها میگفتند که در این اوضاع اصلاً چرا آدم باید برای حجاب تظاهرات کند؟
در مادهی آخر بیانیهی کمپین، خواست ما این بود که زنان اقلیتهای مذهبی باید حق انتخاب پوشش خودشان را داشته باشند. یعنی چرا یک زن ارمنی، مسیحی، زردشتی و یا بهایی باید حجاب بر سر کند، وقتی به آن معتقد نیست؟ در حقیقت در این بخش، ما برای نقد، مسئلهی حجاب اجباری را در بستر احترام به مذاهب دیگر طرح کردیم. یعنی ببینید شرایط به چه صورت بود که وقتی ما میخواستیم نقد حجاب را مطرح کنیم، از این کانال میگفتیم. البته در بند آخر گفته بودیم که پوشش باید انتخابی باشد. ولی حجاب اجباری را فقط از طریق زنان اقلیتهای مذهبی مطرح کرده بودیم؛ اینکه اگر اینها معتقد نیستند، دلیلی ندارد که برای این مسئله تحت فشار باشند.
در فضای اعتراضهای سال ۱۳۸۸، حفظ مطالبات مستقل زنان چه وضعی پیدا کرد؟ آیا جایی بود که بین همراهی با اعتراضات عمومی و پیگیری خواستهای کمپین، در برابر دو انتخاب قرار بگیرید؟
من به این انتخاب نمیگویم. من میگویم که این چرخشی در جنبش زنان پس از انقلاب بود. قبل از انقلاب هم هنگام نهضت ملی شدن نفت، چنین چرخشی را در بخشهایی از جنبش زنان داشتیم. ولی بعد از انقلاب، چرخش از گفتمان حقوقی به گفتمان سیاسی پیش از انتخابات ۱۳۸۸، با اعلام موجودیت «همگرایی زنان برای طرح مطالبات در دوران انتخابات»، در میان جریان اصلی جنبش اتفاق افتاد. اگر یادتان باشد، شعار همگرایی در آن زمان این بود که «ما به مطالبات زنان رای میدهیم». این به چه معناست؟ اکثر اعضای همگرایی بهطور فردی و نه بهعنوان همگرایی در انتخابات شرکت کردند. خیلیها هم شرکت نکردند. اما این برای ما موضوع نبود. موضوع ما این بود که اگر میخواهید رای بدهید، به کسی رای بدهید که در برنامههایی که اعلام میکند و احتمالاً اجرا خواهد کرد، به زنان نگاه کرده باشد و راجع به زنان نوشته باشد. ما از هیچ کاندیدایی حمایت نکردیم که این تصور ایجاد نشود که ما ستاد انتخاباتی فلان کاندیدا هستیم. ما ستاد انتخاباتی زنان بودیم. میتوان گفت که ما با این شعار، ستاد انتخاباتی جنبش زنان را در آن همگرایی ساختیم. ما خیلی روی این مسئله کار کرده بودیم و اعلام موجودیتش در مقیاسی کوچک، در روز جهانی زنان، هشت مارس سال ۱۳۸۷/۲۰۰۹ بود. ولی در اردیبهشت ۱۳۸۸ در دفتر نشر روشنگران بهطور رسمی اعلام موجودیت کردیم. از نگاه من، ترکیب اعضای میزگردی که برای اعلام موجودیت دعوت کرده بودیم، شاید یکی از زیباترین تصاویر از تکثرگرایی در جنبش زنان تا آن زمان بود. میزگردی که یک سر آن خانم اعظم طالقانی با چادر و مقنعه نشسته بود و سر دیگرش خانم سیمین بهبهانی. بر سر این میز شهلا لاهیجی، الهه کولایی، فرزانه طاهری، پروین بختیارنژاد و تعدادی دیگر از زنان نیز نشسته بودند.
این را هم بگویم که این همگرایی مورد موافقت کل جنبش زنان نبود. ولی بیتردید جریان غالب جنبش زنان پشت این حرکت بود. خیلیها در میان اعضای کمپین یک میلیون امضا این ائتلاف را نقد کردند و با اینکه در جلسهی اول شرکت نکردند، بعداً پیوستند. به هر حال اختلافات وجود داشت. درست است که ما در آن ائتلاف هم تعدادی ریزش داشتیم، اما در ازای آن ریزش، یک سری افراد جدید هم به ما پیوستند. مثل هر تصمیم و هر گفتمان دیگری که یک سری موافق و یک سری مخالف دارد. من میتوانم آن را چرخش از گفتمان حقوقی به سیاسی در آن مرحله بدانم. فعالیت این ائتلاف تا هشت مارسِ جنبش سبز، یعنی روز جهانی زن ۱۳۸۸/۲۰۱۰ ادامه داشت. من در آن زمان یک هفته بود که از بند ۲۰۹ زندان اوین بیرون آمده بودم. ما دوباره در دفتر خانم رهنورد دور هم جمع شدیم. از نیروهای سکولار تا فمینیستهای چپ حضور داشتند. همهی کسانی که نام بردم و در همگرایی بودند، از هاله سحابی تا زهرا رهنورد، نوشین احمدیخراسانی، نسرین ستوده، شهلا فرجاد، مینو مرتاضی، زهره تنکابنی و غیره، همه بودیم. در آنجا و در آن بیانیه، ما همراهیمان را با جنبش سبز اعلام کردیم و تاکید کردیم که ما، بخشی از اعضای جنبش زنان، با پافشاری بر روی خواستههایمان، کنار جنبش سبز و مردمی که در خیابان هستند، میایستیم. یک بیانیهی پایانی هم نوشتیم که بر روی سایت مدرسهی فمینیستی هست. آنجا بر سر اینکه مسئلهی حجاب را در بیانیه بیاوریم یا نه، بحثهایی شد. در نسخهی اول بیانیه، ما مسئلهی حجاب را نوشته بودیم. بعد بحثهایی شد و این مسئله به شکل دیگری طرح شد. فکر میکنم که آنجا مقداری بر سر حجاب اختلاف پیش آمد.
اینجا میخواهم مثالی از موضعگیری بخشی از جنبش زنان در دوران نهضت ملی شدن صنعت نفت برای شما بزنم که در کتاب «حجاب و روشنفکران» نوشین احمدی ذکر شده است. در دوران مصدق، علیرغم دموکراسیخواهی دکتر مصدق، حق رای به زنان داده نشد. سازمان زنان حزب توده شکایتنامهای تهیه کرد که این دولت هم به ما حق رای نمیدهد و آن را به سازمان ملل فرستاد. یک بخش دیگر از جنبش، مثلاً فمینیستهای لیبرال مانند مهرانگیز منوچهریان و صدیقه دولتآبادی و غیره، رفتند و با مصدق حرف زدند و به او گفتند که تو قهرمان ملی و آزادیخواه هستی، پس چرا حق رای زنان را تصویب نمیکنند؟ ما باید چه کنیم؟ دکتر مصدق در پاسخ به آنها گفته بود که الان روحانیون فوراً با استفاده از این مسئله و کنار کشیدن میتوانند به موضوع ملی شدن نفت ضربه بزنند. مصدق از آنها مهلت خواست و این زنان با مذاکره با دولت ملی و با توجه به موضوع ملی شدن نفت، اولویتها را تعیین کردند. یعنی میخواهم بگویم که وقتی وارد سیاست میشوی، داستان دیگری است. چیزی میدهی و چیزی میگیری. تاکتیکها و زمین بازی متفاوت میشود.
فاصلهی جغرافیایی چقدر تاثیر داشت؟ پس از خروج از ایران، کدام بخش از ارتباط و فعالیت مشترک با همراهان کمپین را توانستید ادامه بدهید و کدام بخش دشوارتر شد؟
فاصلهی جغرافیایی برای یک اکتیویست، چیز مزخرفی است. یعنی منِ اکتیویست که پنجاه سال است چه در هیبت جنبش دانشجویی و چه در هیبت جنبش زنان و جنبشهای زیستمحیطی فعال هستم، معتقدم که میدان عمل یک اکتیویست، وطنش است و وقتی بیرون میآیی، اصولاً خیلی تاثیرگذار نیستی. البته فعالیت من در کمپین یک سال پیش از خروج از ایران متوقف شده بود. ولی میدانستم که بچهها گروههای مطالعاتی تشکیل دادهاند و سعی در حفظ ارتباطات دارند، اما خب کار خیابانی و جمعآوری امضا دیگر بهصورت سابق امکانپذیر نبود. سرکوب سال ۸۸ دیگر فضایی برای اینکه بچهها به خیابانها بروند و امضا جمع کنند و یا کارگاه بگذارند، نگذاشته بود. فضایی بود که حتی اگر فقط در خیابان راه میرفتی هم مجرم تلقی میشدی.
با سپاس از وقتی که در اختیار ماهنامهی خط صلح قرار دادید.
برچسب ها
تبعیض جنسیتی جنبش زنان حجاب اجباری حق طلاق حقوق زنان خط صلح خط صلح 185 شروط ضمن عقد کمپین یک میلیون امضا ماهنامه خط صلح مرتضی هامونیان منصوره شجاعی