اخرین به روز رسانی:

سپتامبر ۲۳, ۲۰۲۶

«یک میلیون امضا» و مسئله‌ی زنانی که از روایت کمپین جا ماندند/ سمیره حنائی

یک جنبش که مدعی نمایندگی «همه‌ی زنان» است، چه زمانی تجربه‌ی یک بخش خاص از زنان را به تجربه‌ی عمومی زنان تبدیل می‌کند؟ وقتی از «جنبش زنان ایران» حرف می‌زنیم، دقیقاً از چه زنانی حرف می‌زنیم؟ چه کسی این زنان را تعریف می‌کند؟ چه کسی تعیین می‌کند مسئله‌ی زنان چیست؟ آیا مسئله‌ای که برای یک فعال حقوق زنان مسئله‌ای اساسی است، الزاماً همان مسئله‌ای است که یک زن در شهری کوچک، روستا، منطقه‌ی مرزی یا حاشیه‌ی شهر، آن را در اولویت زندگی خود می‌بیند؟ اگر زنی خود را فمینیست نداند، آیا از دایره‌ی «زنان» جنبش زنان خارج می‌شود؟ اگر با برخی مطالبات فمینیستی موافق نباشد، تجربه‌ی او کجا قرار می‌گیرد؟ و اگر اساساً امکان شنیدن این مطالبات را نداشته باشد، چگونه می‌توان از انتخاب یا عدم انتخاب او سخن گفت؟

 

مطالبهی جمعی؟

در روایت رایج از جنبش زنان ایران، بارها از «زنان» سخن گفته‌ایم، اما کم‌تر پرسیده‌ایم این «زنان» دقیقاً چه کسانی‌اند. آیا مطالبه‌ای که بیش‌تر دیده می‌شود، الزاماً مطالبه‌ای است که زنان بسیاری با آن درگیرند؟ یا ممکن است آن‌چه در رسانه‌ها، دانشگاه‌ها، شبکه‌های اجتماعی و نهادهای مدنی بیش‌تر شنیده می‌شود، صدای زنانی باشد که بیش از دیگران امکان دیده‌شدن دارند؟ میان «داشتن یک مسئله»، «توانایی بیان آن»، «دسترسی به تریبون» و «تبدیل شدن آن به روایت مسلط» فاصله وجود دارد. ممکن است زنی مسئله‌ای را تجربه کند، اما آن را با زبان فمینیستی تعریف نکند. ممکن است سال‌ها در یک روستا، محله‌ای محروم یا منطقه‌ای دور از مرکز برای امنیت، معیشت، آموزش دختران، خشونت، ازدواج یا کار تلاش کند، اما فعالیتش هیچ‌گاه در روایت رسمی از «کنشگری زنان» ثبت نشود. در مقابل، ممکن است مطالبه‌ی گروهی کوچک‌تر، به دلیل برخورداری از شبکه‌ی رسانه‌ای، دانشگاهی، مدنی یا ارتباطی گسترده‌تر، بیش از دیگر مطالبات دیده شود و به‌تدریج به‌عنوان «مطالبه‌ی زنان» تثبیت شود. بنابراین پرسش فقط این نیست که چه کسی حرف می‌زند؛ بلکه این است که چه کسی امکان دارد حرفش به نمایندگی از دیگران شنیده شود؟

 

یک آزمون تاریخی

برای فهم این مسئله، می‌توان به کمپین یک میلیون امضا نگاهی انداخت. کمپین «یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض‌آمیز» که در سال ۱۳۸۵ آغاز شد، یکی از تجربه‌های مهم سازمان‌یافته‌ی جنبش زنان ایران در تبدیل تبعیض قانونی به یک مسئله‌ی عمومی بود. کمپین از تهران فراتر رفت. در بیش از ۱۵ استان شبکه‌ای از فعالان ایجاد کرد و نزدیک به هزار نفر در شیوه‌های فعالیت آن آموزش دیدند. فعالان کمپین فقط به دنبال جمع‌آوری امضا نبودند. گفتگوی چهره‌به‌چهره، برگزاری کارگاه، آموزش حقوقی و رساندن بحث تبعیض قانونی به فضای عمومی، بخش مهمی از فعالیت آن‌ها بود. اهمیت تاریخی این تجربه نیز در همین‌جاست: مسئله‌ای که می‌توانست در متن قانون و محافل محدود فعالان باقی بماند، وارد گفتگوی عمومی شد. اما همین تجربه یک پرسش اساسی ایجاد می‌کند: ۱۵ استان، از میان ۳۰ استان در سال ۱۳۸۵، چه تصویری از «ایران» به ما می‌دهد؟ مهم‌تر از آن، این ۱۵ استان شامل چه زنانی می‌شدند؟

گزارش‌های اولیه‌ی کمپین از شهرهایی مانند تبریز، رشت، زنجان، همدان، اصفهان، شیراز، یزد، مشهد، گرگان، سنندج، قم، قزوین، کرمانشاه، بابل و کرج نام می‌برد. در گزارش‌های بعدی، شهرهایی مانند اراک، خرم‌آباد و زاهدان نیز به این فهرست اضافه می‌شوند. در میان مناطق جنوبی و جنوب‌شرقی ایران، ردپای روشن و مستند فعالیت سازمان‌یافته‌ی کمپین در زاهدان وجود دارد. کمپین اما در منابع اصلی و گزارش‌های رسمی‌اش، برای بوشهر، خوزستان و هرمزگان شبکه یا نمایندگی محلی با همان وضوح ثبت نکرده است. این چهار استان صرفاً چهار نقطه روی نقشه نیستند، آن‌ها بخشی از تنوع اجتماعی ایران‌اند؛ مناطقی با زنان بلوچ، عرب، بندری-خلیجی و جوامعی با تجربه‌های تاریخی. البته نبود نام یک استان در آرشیو، به‌تنهایی ثابت نمی‌کند که هیچ فعالیتی در آن‌جا صورت نگرفته است. اما همین نبود ردپای مستند، پرسشی جدی ایجاد می‌کند: اگر کمپین، به هر دلیلی از جمله محدودیت امنیتی، کمبود منابع، نبود شبکه‌ی محلی، تفاوت‌های زبانی و فرهنگی یا تصمیم سازمانی، نتوانسته یا نخواسته در بخش‌هایی از ایران حضور سازمان‌یافته داشته باشد، آیا می‌توان آن را نماینده‌ی مطالبات زنان آن مناطق نیز دانست؟ طرح این پرسش لزوماً از اهمیت تاریخی کمپین کم نمی‌کند. برعکس، شاید اهمیت آن ایجاب کند که درباره‌ی مرزهای نمایندگی‌اش نیز دقیق‌تر سخن بگوییم. فعال بودن در یک استان با دسترسی داشتن به زنان آن استان یکی نیست. شبکه داشتن با نمایندگی کردن یکی نیست. و امضا کردن با عضو شدن در یک جنبش یکی نیست. همین تجربه، فرصتی است برای طرح پرسشی بزرگ‌تر: وقتی از «زنان ایران» سخن می‌گوییم، چه کسانی در این «زنان» حضور دارند و چه کسانی بیرون از آن باقی می‌مانند؟

 

کدام زن؟

مسئله را باید از جغرافیا فراتر برد و به خود مفهوم «زن» پرداخت. آیا «زن ایرانی» یک سوژه‌ی واحد است؟ زن دانشگاهی تهران، کارگر، روستایی، بلوچ، عرب، ترک، مذهبی، غیرمذهبی، جوان، میانسال و زنی که اساساً خود را فمینیست نمی‌داند، آیا همه یک «مسئله‌ی زن» دارند؟ اگر ندارند، چه کسی می‌تواند تجربه‌ی یکی را به تجربه‌ی عمومی همه‌ی زنان تبدیل کند؟ زنانی که با فمینیسم نسبتی ندارند چه؟ زنی که معتقد است مرد باید نان‌آور خانواده باشد، زن باید نقش سنتی خود را بپذیرد یا برخی تفاوت‌های جنسیتی طبیعی‌اند، آیا به دلیل این باورها از دایره‌ی «زنان» خارج می‌شود؟ اگر زنی که خود کلیشه‌ای جنسیتی را بازتولید می‌کند، قربانی خشونت، تبعیض اقتصادی یا محدودیت قانونی شود، مسئله‌ی او در کدام دایره‌ی مسئله‌ی حقوق زنان جای می‌گیرد؟

این‌جا باید میان فمینیسم، زنان و مسائل زنان تفاوت گذاشت. همه‌ی زنان فمینیست نیستند؛ اما زندگی آن‌ها بیرون از مسئله‌ی حقوق زنان قرار نمی‌گیرد. حتی زنی که یک نابرابری را مسئله نمی‌داند، ممکن است هم‌چنان تحت‌تاثیر همان نابرابری زندگی کند. بنابراین نخستین پرسش شاید این نباشد که «زنان چه می‌خواهند؟» پیش از آن باید پرسید: چه کسی امکان دارد از زنان بپرسد چه می‌خواهند؟ پاسخ به این سوال خود تحت تاثیر قدرت، جغرافیا، طبقه، منابع، دسترسی و امکان دیده‌شدن است.

تصور کنید زنی در حاشیه‌ی یک شهر اصلاً به جلسه‌ای که درباره‌ی «حقوق زنان» برگزار می‌شود نرود. نه لزوماً به این دلیل که مسئله‌ای ندارد؛ شاید چون کار دارد، امکان رفت‌وآمد ندارد، اعتماد ندارد، زبان آن جلسه برایش آشنا نیست یا مسئله‌ای ضروری‌تر در زندگی‌اش وجود دارد. در این‌جا «عدم حضور» را نباید بلافاصله به معنای «عدم مطالبه» تفسیر کرد. اما از سوی دیگر، نمی‌توان از طرف او نیز سخن گفت. مهم است که هر آن‌چه فعالان یک حوزه تشخیص داده‌اند، به‌عنوان خواست قطعی او معرفی نشود. در این نقطه، پیچیدگی مسئله‌ی نمایندگی نمایان می‌شود.

 

صدای بلندتر یا بیشتر؟

در جنبش‌های اجتماعی، دیده‌شدن همیشه برابر با فراگیری نیست. گاهی صدایی بیش‌تر شنیده می‌شود، نه فقط به دلیل اهمیت مطالبه، بلکه به این دلیل که صاحب آن صدا دسترسی بیش‌تری به رسانه، دانشگاه، شبکه‌ی اجتماعی، سازمان مدنی، منابع مالی یا ارتباطات عمومی دارد. پس آیا هر مطالبه‌ای که وایرال می‌شود، مطالبه‌ی اکثریت زنان است؟ اگر صدای یک گروه بارها بازنشر شود و صدای گروه دیگری اصلاً به رسانه نرسد، آیا می‌توان از میزان دیده‌شدن آن‌ها برای سنجش میزان اهمیت یا فراگیری مطالباتشان استفاده کرد؟ این مسئله فقط درباره‌ی امروز و شبکه‌های اجتماعی نیست. در تاریخ جنبش زنان نیز همین پرسش را می‌توان مطرح کرد. چه کسانی امکان داشتند کارزار راه بیندازند؟ چه کسانی امکان داشتند سفر کنند، آموزش ببینند، کارگاه برگزار کنند و شبکه بسازند؟ چه کسانی منابع و امنیت نسبی برای ادامه‌ی فعالیت داشتند؟ و چه کسانی، حتی اگر فعالیت می‌کردند، امکان ثبت آن را نداشتند؟ در نهایت، تاریخ جنبش زنان را چه کسی نوشته است؟ ممکن است زنی سال‌ها در یک روستای دورافتاده برای زنان جامعه‌ی خود فعالیت کرده باشد، اما نامش در هیچ کتاب، گزارش، وب‌سایت یا آرشیوی باقی نمانده باشد. آیا نبودن نام او در تاریخ، به معنای نبودن کنش اوست؟

مسئله‌ی اصلی، پیدا کردن یک «نماینده‌ی واقعی زنان ایران» نیست؛ زیرا شاید چنین نماینده‌ی واحدی اساساً وجود نداشته باشد. علاوه بر این‌که بدانیم جنبش زنان ایران برای چه زنانی مبارزه کرده است، باید پرسید چه زنانی توانسته‌اند در تعریف «زنان ایران» حضور داشته باشند؟ چه سازوکاری باعث می‌شود صدای یک گروه از زنان به صدای «زنان» تبدیل شود؟ چه کسانی امکان سخن گفتن پیدا می‌کنند؟ چه کسانی شنیده می‌شوند؟ چه کسانی دیده می‌شوند؟ و چه کسانی آن‌قدر از این فرایند دور می‌مانند که حتی غیبت‌شان نیز در تاریخ ثبت نمی‌شود؟ شاید برای بازخوانی جنبش زنان ایران، لازم نباشد فقط به کسانی نگاه کنیم که در مرکز روایت ایستاده‌اند. گاهی باید به حاشیه‌های همین روایت نگاه کرد و پرسید: چه زنانی در تاریخ جنبش زنان ایران حضور داشتند، اما هرگز «نماینده‌ی زنان» شناخته نشدند؟

 

چالش مطالبه

اگر پذیرفته‌ایم که هیچ گروهی به‌سادگی نمی‌تواند خود را صدای «همه‌ی زنان» معرفی کند، پرسش بعدی این است: چگونه می‌توان به صدایی نزدیک‌تر شد که تجربه‌ی زنان بیش‌تری را بازتاب دهد؟ پاسخ را نباید در پیدا کردن یک نماینده‌ی جدید برای زنان جست‌وجو کرد. روش‌های «شنیدن زنان» باید اصلاح شود. هیچ کمپین، سازمان مدنی، پژوهشگر یا جنبشی نمی‌تواند با تک‌تک زنان یک جامعه گفتگو کند. تفاوت‌های طبقاتی، جغرافیایی، قومی، زبانی، نسلی و فرهنگی نیز اجازه نمی‌دهد تجربه‌ی یک گروه کوچک را به‌سادگی به کل جامعه تعمیم دهیم. بنابراین شاید مسئله را نباید در پیدا کردن صدای «واقعی همه‌ی زنان» جست‌وجو کرد؛ بلکه باید پرسید چگونه می‌توان امکان شنیده‌شدن زنان بیش‌تری را افزایش داد و هم‌زمان از تبدیل تجربه‌ی یک گروه به تجربه‌ی همه‌ی زنان جلوگیری کرد؟

برای این کار لازم است کنشگری زنان بیش از گذشته با روش‌های پژوهش اجتماعی پیوند بخورد؛ نه به این معنا که صرفاً کارگاه اجتماعی برگزار شود و نه این‌که جامعه‌شناس یا متخصص از پشت میز به جای زنان سخن بگوید. راه‌حل را می‌توان در مسیری مشترک میان تجربه‌ی زیسته‌ی زنان، پژوهش علمی و کنش اجتماعی جست‌وجو کرد. نخستین تغییر باید در شیوه‌ی طرح مسئله اتفاق بیفتد. زنان همیشه مسئله‌ی زندگی خود را با زبان حقوقی، جامعه‌شناختی یا فمینیستی بیان نمی‌کنند. ممکن است زنی از نداشتن اجازه برای کار بگوید، زنی دیگر از این‌که درآمد مستقلی ندارد، زنی از ترس خشونت، دیگری از ناتوانی در ترک یک رابطه و دیگری از این‌که دخترش نمی‌تواند انتخابی را که می‌خواهد داشته باشد. این تجربه‌ها ممکن است برای پژوهشگر به مفاهیمی مانند نابرابری جنسیتی، وابستگی اقتصادی، خشونت یا محدودیت عاملیت مربوط باشند؛ اما زن الزاماً زندگی خود را با همین مفاهیم تعریف نمی‌کند.

نقش کنشگر و پژوهشگر این نیست که مفهومی آماده را در اختیار زن بگذارد و سپس از او بپرسد با آن موافق است یا مخالف. مسئله این نیست که زنان را امتحان کنیم تا ببینیم آیا با واژه‌ها و چارچوب‌های ما موافق‌اند یا نه. ابتدا باید فهمید آن‌ها چه تجربه‌ای دارند، آن را چگونه توضیح می‌دهند و چه چیزی را برای زندگی خود مهم‌تر می‌دانند. پس از آن می‌توان میان روایت‌های مختلف ارتباط برقرار کرد و از دل آن‌ها الگوهای اجتماعی، حقوقی و اقتصادی را شناسایی کرد. به همین دلیل باید از «پرسش مطالبه» به سمت کشف مسئله حرکت کنیم.

به جای آن‌که از ابتدا بپرسیم «آیا زنان این منطقه با این مطالبه موافق‌اند؟»، بپرسیم: مهم‌ترین مشکلات زندگی شما چیست؟ در روش نخست، مسئله از پیش تعریف شده و زن فقط درباره‌ی آن موضع می‌گیرد. در روش دوم، امکان دارد مسئله‌ای ظاهر شود که پیش از آن در دستور کار فعالان نبوده است. حتی شنیدن روایت‌های زنان نیز به‌تنهایی کافی نیست. بیست نفر که در یک کارگاه شرکت کرده‌اند نمی‌توانند نماینده‌ی یک جامعه‌ی محلی باشند؛ همان‌طور که چند صد روایت منتشرشده در شبکه‌های اجتماعی نیز لزوماً تصویر کاملی از زنان یک شهر یا استان ارائه نمی‌دهد. تجربه‌ی شخصی ارزشمند است، اما با نمایندگی اجتماعی یکسان نیست.

 

مسئله‌یابی

ترکیبی از پژوهش‌های کیفی و کمی، مصاحبه‌های عمیق، گروه‌های گفتگو، مشاهده‌ی میدانی و پیمایش‌های اجتماعی می‌تواند کمک کند تا میان یک روایت فردی، یک تجربه‌ی مشترک و یک الگوی اجتماعی تفاوت گذاشته شود. حتی در این مرحله نیز پژوهشگر نباید خود را صاحب حقیقت بداند. اگر از مجموعه‌ای از مصاحبه‌ها و داده‌ها به این نتیجه برسیم که چند مسئله در میان زنان یک منطقه تکرار می‌شود، بهتر است نتیجه دوباره به همان جامعه بازگردانده شود. آیا زنان این تصویر را درباره‌ی خودشان درست می‌دانند؟ چه چیزی در آن دیده نشده است؟ کدام تجربه‌ها در فرایند پژوهش حذف شده‌اند؟ آیا زبان پژوهش توانسته مسئله را درست منتقل کند؟ به این ترتیب، فرایند شنیدن می‌تواند چرخه‌ای باشد: شنیدن، تحلیل کردن، بازگرداندن، اصلاح کردن و دوباره شنیدن.

به جای این‌که بپرسیم «چه کسی نماینده‌ی زنان است؟»، بپرسیم: چه سازوکاری برای شنیدن زنان وجود دارد؟ نمایندگی باید موقت، قابل بازبینی و پاسخ‌گو باشد. از این منظر، تجربه‌ی کمپین یک میلیون امضا می‌تواند نه فقط به‌عنوان یک موفقیت یا شکست تاریخی، بلکه به‌عنوان نقطه‌ای برای طرح پرسشی تازه بازخوانی شود. بیست سال پس از آغاز آن کمپین، باید دید زنانی که در روایت آن کم‌تر دیده شدند، در سال‌های بعد چه سرنوشتی پیدا کردند. آیا گروه دیگری صدای آن‌ها را شنید؟ آیا مسائل آن‌ها وارد پژوهش‌ها، سیاست‌گذاری‌ها، فعالیت‌های مدنی یا جنبش‌های اجتماعی شد؟ اگر نه، چه چیزی مانع آن شد؟

این پرسش می‌تواند مبنای نوع دیگری از کنشگری باشد: بازگشت به غایبان. این مسئله در ایران اهمیت بیش‌تری پیدا می‌کند؛ زیرا بخش قابل‌توجهی از فعالیت‌های مدنی و فمینیستی در شبکه‌هایی شکل می‌گیرد که اعضای آن‌ها یکدیگر را می‌شناسند، آثار یکدیگر را می‌خوانند و در فضای رسانه‌ای یکدیگر را بازتاب می‌دهند. در حالی که ممکن است بخش بزرگی از جامعه هیچ آشنایی مستقیمی با این شبکه‌ها نداشته باشد. میان «دیده‌شدن یک مطالبه» و «اجتماعی‌شدن آن» تفاوت وجود دارد. یک کارزار اینترنتی، یک هشتگ یا چند کارگاه می‌توانند مسئله‌ای را به فضای عمومی وارد کنند؛ اما نمی‌توان صرفاً از میزان دیده‌شدن آن نتیجه گرفت که این مسئله، خواست گسترده‌ی زنان یک جامعه است.

جنبش زنان برای آن‌که بتواند درباره‌ی دامنه‌ی اجتماعی مطالبات خود با اطمینان بیش‌تری سخن بگوید، ناگزیر است زبان ارتباط با جامعه را نیز بیاموزد. کنشگری نمی‌تواند فقط در سطح تولید متن، بیانیه، کارزار و مفهوم باقی بماند. هدف نهایی جنبش زنان نباید پیدا کردن زنی باشد که بتواند به جای همه‌ی زنان سخن بگوید. چنین زنی احتمالاً وجود ندارد. هدف می‌تواند ساختن سازوکاری باشد که در آن زنان بیش‌تری امکان سخن گفتن پیدا کنند؛ زنانی که صدایشان بلند است و زنانی که صدایشان کم‌تر شنیده می‌شود، زنانی که خود را فمینیست می‌دانند و زنانی که چنین تعریفی برای خود ندارند، زنان مرکز و زنان حاشیه، زنان دانشگاهی و زنان خانه‌دار.

در چنین رویکردی، کنشگر صاحب صدای زنان نیست؛ مسئول ایجاد امکان شنیده‌شدن آن‌ها است. پژوهشگر نیز صاحب حقیقت درباره‌ی زنان نیست؛ وظیفه‌اش پیدا کردن الگوها، آشکار کردن تفاوت‌ها و آزمودن برداشت‌های خود در برابر داده‌ها و تجربه‌های زیسته است. جامعه صرفاً مخاطب مطالبه نیست؛ بخشی از فرایند تعریف مسئله است. در نهایت هدف باید ساختن شرایطی باشد که زنان بیش‌تری بتوانند خودشان درباره‌ی زندگی‌شان سخن بگویند و صدایشان، پیش از آن‌که به نام «زنان» ثبت شود، واقعاً شنیده شده باشد.

توسط: سمیره حنائی
سپتامبر 23, 2026

برچسب ها

تبعیض جنسیتی جامعه مدنی حاشیه نشینان حق طلاق حقوق زنان خط صلح خط صلح 185 سمیره حنائی فمینیست کمپین یک میلیون امضا ماهنامه خط صلح مناطق محروم