اخرین به روز رسانی:

ژوئیهٔ ۲۳, ۲۰۲۶

مرگ در بازداشت و مسئولیت دولت/ دیاکو مرادی

مرگ افراد در بازداشت یکی از حساس‌ترین موضوعات حقوق بین‌الملل حقوق بشر و یکی از مهم‌ترین شاخص‌های سنجش میزان پایبندی دولت‌ها به حاکمیت قانون است. هنگامی‌که فردی از آزادی محروم می‌شود، دولت علاوه بر محدود کردن آزادی او، مسئولیت مستقیم حفاظت از جان، سلامت و کرامت انسانی وی را نیز بر عهده می‌گیرد. ازاین‌رو، هر مرگی که در بازداشت رخ دهد، صرفاً یک واقعه‌ی پزشکی یا کیفری نیست، بلکه این پرسش بنیادین را مطرح می‌کند که آیا دولت تمامی اقدامات لازم برای پیشگیری از مرگ را انجام داده و پس از وقوع آن، تحقیق مستقلی مطابق استانداردهای بین‌المللی انجام گرفته است یا خیر.

این مقاله با اتکا به میثاق بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی، تفسیر عمومی شماره‌ی ۳۶ کمیته‌ی حقوق بشر، پروتکل مینه‌سوتا درباره‌ی تحقیق در مورد مرگ‌های بالقوه غیرقانونی و سایر اسناد حقوق بین‌الملل، چارچوب حقوقی مسئولیت دولت در قبال مرگ در بازداشت را بررسی می‌کند. سپس این معیارها بر چهار پرونده‌ی شاخص ایران، «زهرا کاظمی»، «ستار بهشتی»، «بکتاش آبتین» و «مهسا (ژینا) امینی» تطبیق داده می‌شود تا میزان انطباق سازوکارهای پیشگیری، تحقیق و پاسخ‌گویی با استانداردهای بین‌المللی ارزیابی شود.

در ادامه، مقاله با بهره‌گیری از گزارش‌های مستند درباره‌ی وضعیت زندان‌های ایران، به‌ویژه گزارش «مرگ در زندان یا اعدام در دوران جنگ»، نشان می‌دهد که مسئله‌ی مرگ در بازداشت را نمی‌توان صرفاً مجموعه‌ای از پرونده‌های منفرد دانست. گزارش‌هایی درباره‌ی محرومیت از درمان، کمبود غذا و دارو، انتقال‌های اجباری، محدودیت ارتباط با خانواده، شرایط نامناسب نگهداری و نبود سازوکارهای موثر حفاظت از زندانیان، این احتمال را مطرح می‌کنند که بخشی از مخاطرات موجود، ریشه در مشکلات ساختاری نظام بازداشت داشته باشند.

یافته‌های پژوهش نشان می‌دهد که مطابق حقوق بین‌الملل، مسئولیت دولت تنها به خودداری از سلب خودسرانه‌ی حیات محدود نیست، بلکه شامل تعهدات مثبتی برای پیشگیری از مرگ‌های قابل اجتناب، انجام تحقیقات مستقل، تضمین پاسخ‌گویی، جبران خسارت و اصلاح ساختارهایی است که زمینه‌ی تکرار چنین رخدادهایی را فراهم می‌کنند. از این منظر، مرگ در بازداشت نه صرفاً یک پرونده‌ی کیفری، بلکه معیاری برای ارزیابی میزان پایبندی دولت‌ها به کرامت انسانی، حاکمیت قانون و تعهدات بین‌المللی آنان است.

 

مقدمه

حق حیات بنیادی‌ترین حق بشری و زیربنای تمامی حقوق و آزادی‌های اساسی انسان است. به همین دلیل، اسناد اصلی حقوق بشر، از اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر تا میثاق بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی، حمایت از آن را در مرکز نظام حقوقی خود قرار داده‌اند. با این حال، اهمیت این حق زمانی دوچندان می‌شود که فرد از آزادی محروم گردد؛ زیرا از لحظه‌ی بازداشت، دیگر امکان تصمیم‌گیری مستقل درباره‌ی ابتدایی‌ترین جنبه‌های زندگی خود را ندارد. او نمی‌تواند آزادانه به پزشک مراجعه کند، محل خطر را ترک کند یا برای حفظ جان خود تصمیم بگیرد. این مسئولیت‌ها به دولت منتقل می‌شود و دولت در جایگاهی قرار می‌گیرد که علاوه‌بر اعمال قدرت عمومی، مسئول حفاظت از جان انسانی است که تحت کنترل او قرار دارد.

به همین دلیل، مرگ در بازداشت در حقوق بین‌الملل جایگاهی متفاوت از سایر موارد مرگ دارد. اگر فردی در جامعه جان خود را از دست دهد، دولت موظف به تحقیق درباره‌ی علت مرگ و تعقیب عاملان است؛ اما اگر همان فرد در بازداشت جان ببازد، دولت علاوه‌بر این وظایف باید توضیح دهد که چگونه انسانی که کاملاً تحت اختیار او بوده، جان خود را از دست داده است. در چنین مواردی، دولت تنها مرجع تحقیق نیست، بلکه خود نیز موضوع تحقیق محسوب می‌شود.

تحول حقوق بین‌الملل طی دهه‌های اخیر این مسئولیت را گسترش داده است. امروزه حق حیات صرفاً به معنای منع کشتار خودسرانه نیست، بلکه دولت‌ها مکلف‌اند از مرگ‌های قابل پیشگیری جلوگیری کنند، خطرهای قابل پیش‌بینی را کاهش دهند، درباره‌ی هر مرگ مشکوک تحقیقی مستقل انجام دهند و با اصلاح ساختارها از تکرار آن جلوگیری کنند. این تحول، مفهوم «تعهدات مثبت دولت» را به یکی از ارکان اصلی حقوق بین‌الملل حقوق بشر تبدیل کرده است.

در ایران نیز طی دو دهه‌ی گذشته، پرونده‌هایی مانند مرگ زهرا کاظمی، ستار بهشتی، بکتاش آبتین و مهسا (ژینا) امینی، همراه با گزارش‌های متعدد درباره‌ی وضعیت زندان‌ها، موضوع مرگ در بازداشت را به یکی از مهم‌ترین مباحث حقوق بشری تبدیل کرده‌اند. این پرونده‌ها، صرف‌نظر از تفاوت‌هایشان، پرسش‌های مشترکی را مطرح می‌کنند: آیا دولت اقدامات لازم برای حفاظت از جان افراد را انجام داده است؟ آیا تحقیقات از استقلال، شفافیت و اثربخشی کافی برخوردار بوده‌اند؟ و آیا سازوکارهای موجود توانسته‌اند از تکرار چنین رخدادهایی جلوگیری کنند؟

بر همین اساس، پرسش اصلی این مقاله چنین است:

دولت‌ها بر اساس حقوق بین‌الملل چه تعهداتی در زمینه‌ی پیشگیری از مرگ در بازداشت، انجام تحقیقات مستقل و تضمین پاسخ‌گویی دارند و بررسی پرونده‌های مرگ در بازداشت در ایران تا چه اندازه با این استانداردها انطباق دارد؟

برای پاسخ به این پرسش، مقاله ابتدا چارچوب حقوقی مسئولیت دولت را بررسی می‌کند، سپس استانداردهای بین‌المللی تحقیق مستقل را تبیین می‌کند، در ادامه چهار پرونده‌ی شاخص ایران را به‌صورت تطبیقی تحلیل می‌نماید و در نهایت با بررسی گزارش‌های مربوط به وضعیت زندان‌ها، به ارزیابی ساختاری عملکرد دولت در پرتو تعهدات بین‌المللی می‌پردازد.

 

چارچوب حقوقی مسئولیت دولت در قبال مرگ در بازداشت

مرگ در بازداشت یکی از مهم‌ترین حوزه‌های مسئولیت دولت در حقوق بین‌الملل حقوق بشر است، زیرا برخلاف بسیاری از موارد دیگر، شخص متوفی در زمانی جان خود را از دست داده که آزادی او به موجب تصمیم دولت سلب شده و تمامی جنبه‌های اساسی زندگی او تحت کنترل مستقیم یا موثر مقامات عمومی قرار داشته است. به همین دلیل، حقوق بین‌الملل میان مرگ یک فرد آزاد و مرگ شخصی که در بازداشت قرار دارد تفاوت اساسی قائل می‌شود. در حالت نخست، دولت عمدتاً وظیفه‌ی تحقیق درباره‌ی وقوع جرم و تعقیب عاملان را بر عهده دارد؛ اما در حالت دوم، افزون بر این وظیفه، باید توضیح دهد که چگونه انسانی که حفاظت از جان او بر عهده‌ی دولت بوده است، جان خود را از دست داده است.

این برداشت، محصول تحول مهمی در مفهوم حق حیات طی نیم‌قرن گذشته است. در نخستین سال‌های شکل‌گیری نظام بین‌المللی حقوق بشر، حق حیات بیش‌تر به عنوان یک «تعهد منفی» دولت شناخته می‌شد؛ یعنی دولت نباید به‌طور خودسرانه جان افراد را سلب کند. این برداشت، هرچند گامی مهم در محدود کردن قدرت حکومت‌ها بود، اما در عمل پاسخ‌گوی بسیاری از موارد نقض حقوق بشر نبود. تجربه‌ی کشورهایی که در آن‌ها افراد نه با گلوله‌ی ماموران، بلکه بر اثر شکنجه، محرومیت از درمان، شرایط غیرانسانی زندان یا بی‌توجهی عامدانه جان خود را از دست می‌دادند، نشان داد که محدود کردن مسئولیت دولت به موارد قتل مستقیم، بخش بزرگی از واقعیت را نادیده می‌گیرد.

به همین دلیل، حقوق بین‌الملل به‌تدریج مفهوم «تعهدات مثبت دولت» را توسعه داد. بر اساس این تحول، دولت تنها موظف نیست از کشتن افراد خودداری کند، بلکه مکلف است به طور فعال از جان انسان‌ها حفاظت کند، خطرهای قابل پیش‌بینی را کاهش دهد و از وقوع مرگ‌های قابل اجتناب جلوگیری نماید. این تحول به روشنی در تفسیر عمومی شماره‌ی ۳۶ کمیته‌ی حقوق بشر سازمان ملل درباره‌ی ماده‌ی ۶ میثاق بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی منعکس شده است. کمیته تصریح می‌کند که حق حیات، دولت‌ها را ملزم می‌کند تمامی اقدامات لازم برای حفاظت از زندگی افراد، به‌ویژه کسانی که تحت اختیار یا کنترل آن‌ها قرار دارند، اتخاذ کنند. این تعهد شامل پیشگیری از خشونت، جلوگیری از شکنجه، تامین خدمات درمانی و تحقیق موثر درباره‌ی هرگونه مرگ مشکوک نیز می‌شود.

اهمیت این تحول زمانی آشکارتر می‌شود که فرد از آزادی محروم شده باشد. بازداشت صرفاً محدود کردن آزادی رفت‌وآمد نیست، بلکه انتقال بخش بزرگی از مسئولیت‌های فرد نسبت به زندگی خود به دولت است. شخص آزاد می‌تواند در صورت بیماری پزشک انتخاب کند، از محیط خطر دور شود یا برای حفظ جان خود تصمیم بگیرد؛ اما زندانی از همه‌ی این امکانات محروم است. او نه محل نگهداری خود را انتخاب می‌کند، نه امکان دسترسی آزادانه به خدمات درمانی دارد و نه در صورت بروز خطر می‌تواند از محیط خارج شود. در چنین شرایطی، دولت نه‌تنها اختیار اعمال محدودیت را در دست دارد، بلکه مسئولیت حفاظت از جان و سلامت او را نیز بر عهده می‌گیرد.

از همین اصل، مفهوم «کنترل موثر دولت» شکل گرفته است؛ اصلی که امروزه یکی از مبانی اساسی حقوق بین‌الملل در بررسی مرگ‌های بازداشتگاهی محسوب می‌شود. هرچه میزان کنترل دولت بر زندگی یک فرد بیش‌تر باشد، مسئولیت او نیز افزایش می‌یابد. هنگامی‌که فردی در زندان، بازداشتگاه پلیس، بازداشتگاه امنیتی یا هر مکان دیگری که تحت اختیار دولت است جان خود را از دست می‌دهد، پرسش نخست حقوق بین‌الملل آن نیست که خانواده‌ی قربانی چه مدرکی علیه دولت دارند، بلکه این است که دولت چگونه از انسانی که کاملاً تحت اختیار او بوده محافظت کرده است.

به همین دلیل، در بسیاری از پرونده‌های مرگ در بازداشت، بار توضیح عملاً بر دوش دولت قرار می‌گیرد. دولت باید نشان دهد که فرد هنگام ورود به بازداشتگاه در چه وضعیتی قرار داشته، چه مراقبت‌های پزشکی دریافت کرده، چه کسانی مسئول نگهداری او بوده‌اند، علت مرگ چه بوده و چه اقداماتی برای جلوگیری از آن انجام شده است. اگر روایت‌های رسمی متناقض باشند، اسناد از بین بروند، امکان دسترسی خانواده یا وکیل به اطلاعات محدود شود یا تحقیق توسط همان نهادی انجام گیرد که خود موضوع اتهام است، این وضعیت می‌تواند اعتبار تحقیق را از منظر حقوق بین‌الملل با تردید جدی مواجه کند.

حق حیات در این معنا ارتباطی جدایی‌ناپذیر با ممنوعیت شکنجه و اصل کرامت انسانی پیدا می‌کند. امروزه دیگر شکنجه تنها به معنای ضرب‌وشتم یا اعمال خشونت فیزیکی نیست. محرومیت عامدانه از درمان، نگهداری طولانی‌مدت در شرایط غیرانسانی، انفرادی‌های طولانی، محرومیت از غذا یا آب سالم، ایجاد رنج شدید جسمی یا روانی و حتی بی‌توجهی آگاهانه به وضعیت سلامت زندانی نیز می‌توانند در شرایط معین، مصداق رفتار غیرانسانی یا شکنجه باشند. اگر چنین رفتارهایی در نهایت به مرگ زندانی منجر شوند، مسئولیت دولت نه‌تنها از منظر ممنوعیت شکنجه، بلکه از منظر نقض حق حیات نیز مطرح خواهد شد.

در این‌جا یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های حقوق بین‌الملل با برخی نظام‌های کیفری داخلی آشکار می‌شود. در بسیاری از نظام‌های داخلی، مسئولیت معمولاً بر پایه‌ی «فعل» سنجیده می‌شود؛ یعنی باید ثابت شود که مامور یا مقام دولتی عملی انجام داده که مستقیماً موجب مرگ شده است. اما حقوق بین‌الملل «ترک فعل» را نیز منشا مسئولیت می‌داند. اگر مقام‌های مسئول با وجود اطلاع از بیماری زندانی، او را به بیمارستان منتقل نکنند؛ اگر زندانی را در شرایطی نگهداری کنند که خطر مرگ قابل پیش‌بینی باشد؛ اگر در هنگام حمله‌ی نظامی یا آتش‌سوزی برنامه‌ای برای حفاظت از زندانیان نداشته باشند؛ یا اگر نسبت به شکایت‌های مربوط به شکنجه و بدرفتاری بی‌اعتنا بمانند، این کوتاهی‌ها نیز می‌توانند مسئولیت بین‌المللی دولت ایجاد کنند.

در نتیجه مفهوم مرگ در بازداشت در حقوق بین‌الملل به‌مراتب گسترده‌تر از یک واقعه‌ی کیفری یا پزشکی است. این مفهوم، مجموعه‌ای از تعهدات دولت را در بر می‌گیرد که از لحظه‌ی بازداشت آغاز می‌شود و تا آزادی فرد یا پایان تحقیق مستقل درباره‌ی مرگ او ادامه دارد. دولت موظف است از جان افراد تحت اختیار خود محافظت کند، شرایط انسانی بازداشت را تضمین نماید، خدمات درمانی مناسب فراهم سازد، خطرهای قابل پیش‌بینی را کاهش دهد و در صورت وقوع مرگ، تحقیقی مستقل، سریع، موثر و شفاف انجام دهد.

همین تحول نظری زمینه‌ی تدوین مهم‌ترین سند تخصصی سازمان ملل در این حوزه، یعنی «پروتکل مینه‌سوتا درباره‌ی تحقیق در مورد مرگ‌های بالقوه‌ی‌ غیرقانونی» را فراهم کرد؛ سندی که امروزه معیار اصلی ارزیابی کیفیت تحقیقات درباره‌ی مرگ در بازداشت محسوب می‌شود.

 

تحقیق مستقل؛ مهم‌ترین تضمین اجرای حق حیات

اگر تعهد دولت به حفاظت از جان افراد نخستین رکن نظام بین‌المللی حمایت از حق حیات باشد، تحقیق مستقل و موثر دومین رکن آن است. در واقع، حقوق بین‌الملل تنها دولت را موظف نمی‌کند که از وقوع مرگ‌های قابل پیشگیری جلوگیری کند، بلکه در صورت وقوع مرگ نیز او را مکلف می‌سازد حقیقت را آشکار، مسئولان را پاسخ‌گو و زمینه‌های تکرار آن را از میان بردارد. از همین رو، تحقیق درباره‌ی مرگ در بازداشت صرفاً بخشی از فرایند کیفری نیست، بلکه یکی از مهم‌ترین تضمین‌های اجرای حق حیات محسوب می‌شود.

تجربه‌ی دهه‌های گذشته نشان داده است که بسیاری از مرگ‌های بازداشتگاهی هرگز به دلیل نبود قانون کیفری بی‌پاسخ نمانده‌اند، بلکه به دلیل فقدان تحقیقات مستقل، از بین رفتن ادله، فشار بر شاهدان، محدودیت دسترسی خانواده‌ها به اطلاعات و وابستگی نهاد تحقیق‌کننده به همان دستگاهی که موضوع اتهام بوده، حقیقت هرگز روشن نشده است. همین تجربه‌ها جامعه‌ی بین‌المللی را به تدوین استانداردهای مشترکی برای تحقیق درباره‌ی مرگ‌های مشکوک سوق داد.

مهم‌ترین سند موجود در این زمینه، پروتکل مینه‌سوتا درباره‌ی تحقیق در مورد مرگ‌های بالقوه غیرقانونی است که در سال ۲۰۱۶ با حمایت دفتر کمیساریای عالی حقوق بشر سازمان ملل بازنگری و منتشر شد. این پروتکل قانون کیفری جدیدی ایجاد نمی‌کند، بلکه معیارهای حرفه‌ای، پزشکی و حقوقی لازم برای انجام تحقیقات موثر را مشخص می‌سازد و امروز معتبرترین سند بین‌المللی در این حوزه به شمار می‌رود.

نقطه‌ی آغاز پروتکل مینه‌سوتا، یک اصل بنیادین است: هرگاه انسانی در شرایطی جان خود را از دست دهد که دولت در آن نقش، کنترل یا مسئولیت داشته باشد، مرگ باید «بالقوه غیرقانونی» تلقی شود تا زمانی که یک تحقیق مستقل خلاف آن را اثبات کند. این اصل اهمیت ویژه‌ای در پرونده‌های مرگ در بازداشت دارد، زیرا فرد در زمان مرگ تحت اختیار کامل دولت قرار داشته و امکان حفاظت از خود را نداشته است.

بر همین اساس، نخستین ویژگی یک تحقیق معتبر، استقلال است. استقلال تنها به معنای استقلال قاضی یا دادستان نیست، بلکه مستلزم آن است که نهاد تحقیق‌کننده از نظر سازمانی، اداری و عملیاتی وابسته به نهادی نباشد که احتمال می‌رود در مرگ نقش داشته باشد. اگر ماموران یک سازمان امنیتی یا انتظامی موضوع اتهام باشند، تحقیق توسط همان سازمان یا مقامات وابسته به آن، حتی اگر با حسن نیت انجام شود، اعتماد عمومی را تضعیف خواهد کرد.

دومین اصل، بی‌طرفی است. استقلال شرط لازم است، اما کافی نیست. تحقیق باید بدون پیش‌داوری و بدون تلاش برای تایید روایت رسمی آغاز شود. تمامی فرضیه‌ها، از جمله احتمال مسئولیت ماموران دولتی، باید به‌طور مساوی بررسی شوند و هیچ شخص یا نهادی نباید صرفاً به دلیل جایگاه اداری خود از دایره‌ی تحقیق خارج شود.

پروتکل مینه‌سوتا هم‌چنین بر سرعت تاکید ویژه‌ای دارد. در پرونده‌های مرگ در بازداشت، زمان یکی از مهم‌ترین عوامل حفظ حقیقت است. آثار ضرب‌وجرح، نمونه‌های زیستی، تصاویر دوربین‌های مداربسته، اظهارات شاهدان و وضعیت محل وقوع حادثه، همگی ممکن است ظرف مدت کوتاهی از بین بروند یا تغییر کنند. از این رو، هرگونه تاخیر غیرضروری در آغاز تحقیقات می‌تواند توانایی دولت برای کشف حقیقت را کاهش دهد و خود نشانه‌ای از نقض تعهدات بین‌المللی باشد.

یکی دیگر از ارکان اساسی این پروتکل، حفظ ادله است. دولت موظف است تمامی اسناد، تصاویر، گزارش‌های پزشکی، سوابق بازداشت، فیلم‌های دوربین‌های نظارتی، گزارش نگهبانان و سایر مدارک مرتبط را بدون دستکاری حفظ کند. از بین رفتن یا مخدوش شدن این مدارک، نه‌تنها روند کشف حقیقت را دشوار می‌کند، بلکه می‌تواند اعتبار کل تحقیق را زیر سوال ببرد.

در پرونده‌های مرگ در بازداشت، پزشکی قانونی مستقل نیز اهمیت ویژه‌ای دارد. کالبدشکافی صرفاً برای تعیین علت فیزیکی مرگ انجام نمی‌شود، بلکه باید به پرسش‌های حقوقی مهمی نیز پاسخ دهد؛ از جمله این‌که آیا آثار شکنجه یا بدرفتاری وجود داشته است، آیا زمان و علت مرگ با روایت رسمی مطابقت دارد و آیا محرومیت از درمان یا تاخیر در مراقبت‌های پزشکی در مرگ فرد نقش داشته است. به همین دلیل، پروتکل مینه‌سوتا تاکید می‌کند که کارشناسان پزشکی قانونی باید از استقلال حرفه‌ای کامل برخوردار باشند و نتایج بررسی‌های آنان تحت تاثیر ملاحظات سیاسی یا امنیتی قرار نگیرد.

یکی از مهم‌ترین نوآوری‌های حقوق بین‌الملل در سال‌های اخیر، به رسمیت شناختن حق خانواده برای دانستن حقیقت است. خانواده‌ی قربانی تنها شاکی خصوصی نیست، بلکه صاحب حقی مستقل است که بداند چه بر عزیزش گذشته، چه کسانی مسئول بوده‌اند و تحقیقات چگونه پیش می‌رود. این حق، که امروزه با عنوان «حق بر حقیقت» شناخته می‌شود، بخشی از حق دسترسی به عدالت محسوب می‌شود و دولت نمی‌تواند با محرمانه اعلام کردن اطلاعات یا محدود کردن دسترسی خانواده به پرونده، آن را نادیده بگیرد.

پروتکل مینه‌سوتا هم‌چنین نگاه خود را از مسئولیت فردی فراتر می‌برد و بر بررسی عوامل ساختاری تاکید می‌کند. هدف تحقیق تنها شناسایی ماموری نیست که ممکن است مستقیماً در مرگ نقش داشته باشد، بلکه باید روشن شود آیا ضعف‌های مدیریتی، سیاست‌های نهادهای مسئول، کمبود امکانات درمانی، نبود نظارت موثر یا فرهنگ مصونیت از مجازات نیز در وقوع مرگ نقش داشته‌اند یا خیر. این رویکرد نشان می‌دهد که عدالت تنها با مجازات یک فرد تحقق پیدا نمی‌کند، بلکه مستلزم اصلاح ساختارهایی است که امکان تکرار نقض را فراهم کرده‌اند.

همین معیارها، مبنای ارزیابی پرونده‌های مرگ در بازداشت در ایران نیز هستند. پرسش اصلی این نیست که آیا تحقیقی انجام شده است یا خیر؛ بلکه این است که آیا آن تحقیق از استقلال، بی‌طرفی، شفافیت و اثربخشی لازم برخوردار بوده و توانسته است حقیقت را آشکار، مسئولان را پاسخ‌گو و زمینه‌ی تکرار چنین رخدادهایی را برطرف کند. پاسخ به این پرسش، مستلزم بررسی پرونده‌های مشخص است؛ موضوعی که در ادامه و با مطالعه‌ی تطبیقی چهار پرونده‌ی شاخص مرگ در بازداشت در ایران دنبال خواهد شد.

 

مطالعه‌ی تطبیقی پرونده‌های مرگ در بازداشت در ایران در پرتو استانداردهای حقوق بین‌الملل

ارزیابی میزان پایبندی دولت‌ها به تعهدات ناشی از حق حیات، تنها از طریق بررسی اسناد حقوقی امکان‌پذیر نیست. مهم‌ترین آزمون هر نظام حقوقی، نحوه‌ی مواجهه‌ی آن با پرونده‌های واقعی است. از همین رو، حقوق بین‌الملل همواره میان قواعد نظری و عملکرد عملی دولت‌ها پیوند برقرار می‌کند. پرونده‌های مرگ در بازداشت، به‌ویژه هنگامی‌که فرد در زمان وقوع حادثه تحت کنترل کامل دولت قرار داشته باشد، یکی از مهم‌ترین معیارهای سنجش این عملکرد محسوب می‌شوند.

در ایران، طی دو دهه‌ی گذشته، پرونده‌های متعددی درباره‌ی مرگ افراد در بازداشت مطرح شده است. اگرچه هر یک از این پرونده‌ها از نظر زمان، علت ادعایی مرگ، نهاد بازداشت‌کننده و شرایط سیاسی با یکدیگر تفاوت دارند، اما از منظر حقوق بین‌الملل می‌توان آن‌ها را بر اساس معیارهای مشترکی ارزیابی کرد: پیشگیری، حفاظت از جان، استقلال تحقیقات، شفافیت، پاسخ‌گویی و اصلاح ساختاری.

چهار پرونده‌ی زهرا کاظمی، ستار بهشتی، بکتاش آبتین و مهسا (ژینا) امینی از مهم‌ترین نمونه‌هایی هستند که هم در داخل ایران و هم در سطح بین‌المللی مورد توجه قرار گرفته‌اند.

۱. پرونده‌ی زهرا کاظمی؛ نخستین آزمون بزرگ تحقیق مستقل

مرگ زهرا کاظمی در تیرماه ۱۳۸۲ را می‌توان نخستین پرونده‌ای دانست که موضوع مرگ در بازداشت را به شکلی جدی وارد ادبیات حقوق بشر ایران و جامعه‌ی بین‌المللی کرد. او هنگام عکاسی مقابل زندان اوین بازداشت شد و چند روز بعد در حالی جان باخت که هم‌چنان تحت اختیار نهادهای امنیتی و قضایی بود.

از همان ابتدا، روایت‌های رسمی درباره‌ی علت مرگ یکسان نبود. در مقاطع مختلف از سکته‌ی مغزی، سقوط، برخورد سر با جسم سخت و در نهایت شکستگی جمجمه سخن گفته شد. همین تغییر روایت‌ها نخستین پرسش حقوقی را ایجاد کرد: آیا دولت توانسته است روایت واحد، مستند و قابل راستی‌آزمایی از مرگ فردی که کاملاً تحت اختیار او بوده ارائه کند؟

مطابق پروتکل مینه‌سوتا، در چنین شرایطی دولت موظف است نه‌تنها علت پزشکی مرگ، بلکه تمامی شرایط بازداشت، بازجویی، انتقال، درمان و آخرین ساعات زندگی فرد را روشن کند. افزون بر آن، تحقیق باید توسط نهادی مستقل از دستگاه‌هایی انجام شود که خود در روند بازداشت یا بازجویی نقش داشته‌اند.

در پرونده‌ی زهرا کاظمی، یکی از مهم‌ترین انتقادهای مطرح‌شده از سوی نهادهای حقوق بشری و دولت کانادا، نبود سازوکاری کاملاً مستقل برای تحقیق بود. از منظر حقوق بین‌الملل، حتی اگر نتیجه‌ی تحقیق صحیح باشد، هنگامی‌که همان ساختار اداری که موضوع اتهام است مسئول انجام تحقیق نیز باشد، اعتماد عمومی نسبت به بی‌طرفی آن آسیب می‌بیند.

از سوی دیگر، رسیدگی قضایی در نهایت به مسئولیت یک مامور محدود شد و هیچ ارزیابی جامعی درباره‌ی مسئولیت مدیریتی، نظارتی یا ساختاری نهادهای درگیر صورت نگرفت. این در حالی است که حقوق بین‌الملل تاکید دارد تحقیق نباید صرفاً به شناسایی عامل مستقیم محدود شود، بلکه باید زنجیره‌ی کامل تصمیم‌گیری و نظارت را نیز بررسی کند.

۲. پرونده‌ی ستار بهشتی؛ مسئولیت ناشی از شکنجه و بی‌توجهی به هشدارهای پیشین

پرونده‌ی ستار بهشتی از منظر حقوق بین‌الملل ویژگی متفاوتی دارد، زیرا پیش از مرگ، خود او به‌صورت مکتوب از شکنجه و بدرفتاری شکایت کرده بود. این موضوع مسئولیت دولت را تنها به زمان مرگ محدود نمی‌کند، بلکه نشان می‌دهد مقام‌های مسئول پیش از وقوع مرگ نیز از وجود خطر بالقوه آگاه بوده‌اند.

در حقوق بین‌الملل، هرگاه مقام‌های دولتی از وجود خطر جدی علیه جان یا سلامت فرد اطلاع پیدا کنند، تعهد مثبت آنان برای پیشگیری فعال می‌شود. بنابراین، اگر شکایت رسمی درباره‌ی شکنجه یا خشونت ثبت شده باشد، دولت موظف است فوراً فرد را معاینه‌ی پزشکی کند، تحقیقات مستقل آغاز نماید و او را از محیط خطر خارج سازد.

در پرونده‌ی ستار بهشتی، هرچند در نهایت یکی از ماموران پلیس محکوم شد، اما از منظر حقوق بین‌الملل، این پایان مسئولیت دولت محسوب نمی‌شود. پرسش مهم‌تر آن است که چرا شکایت‌های اولیه به اقدام فوری منجر نشد و چه ضعف‌های نهادی موجب شد خطری که قابل پیش‌بینی بود، به مرگ منتهی شود.

از همین رو، این پرونده نمونه‌ای روشن از تفاوت میان مسئولیت فردی و مسئولیت نهادی است. مجازات یک مامور ممکن است بخشی از عدالت کیفری را محقق کند، اما بدون اصلاح سازوکارهای نظارتی، خطر تکرار چنین رخدادهایی هم‌چنان باقی خواهد ماند.

۳.پرونده‌ی بکتاش آبتین؛ گسترش مفهوم مرگ در بازداشت به محرومیت از درمان

پرونده‌ی بکتاش آبتین یکی از مهم‌ترین نمونه‌هایی است که نشان می‌دهد مرگ در بازداشت همیشه نتیجه‌ی خشونت مستقیم نیست. او پس از ابتلا به بیماری کووید-۱۹ در زندان، با تاخیر به بیمارستان منتقل شد و جان خود را از دست داد.

این پرونده از منظر حقوق بین‌الملل اهمیت ویژه‌ای دارد، زیرا مفهوم مسئولیت دولت را از حوزه‌ی شکنجه و خشونت فیزیکی فراتر می‌برد و به حوزه‌ی خدمات درمانی و مدیریت زندان گسترش می‌دهد.

مطابق قواعد بین‌المللی، زندانی امکان مراجعه‌ی آزادانه به پزشک ندارد؛ بنابراین، دولت مسئول مستقیم دسترسی او به خدمات درمانی است. هرگونه تاخیر غیرضروری در انتقال بیمار، خودداری از درمان یا محرومیت از دارو، اگر به مرگ منجر شود، می‌تواند ناقض حق حیات تلقی شود.

به همین دلیل، ارزیابی حقوقی این پرونده تنها به این پرسش محدود نمی‌شود که علت پزشکی مرگ چه بوده است؛ بلکه باید بررسی شود آیا انتقال به بیمارستان در زمان مناسب انجام شده، آیا امکانات درمانی کافی در اختیار زندانی قرار داشته و آیا تصمیم‌های اداری یا امنیتی موجب تشدید وضعیت جسمی او شده‌اند یا خیر.

پرونده‌ی بکتاش آبتین نشان می‌دهد که در حقوق بین‌الملل، «ترک فعل» نیز همانند «فعل» می‌تواند منشا مسئولیت باشد.

۴. مهسا (ژینا) امینی؛ آزمون اعتماد عمومی و تحقیقات مستقل

پرونده‌ی مهسا (ژینا) امینی از نظر حقوق بین‌الملل، شاید مهم‌ترین پرونده‌ی مرگ در بازداشت در ایران طی سال‌های اخیر باشد. او پس از بازداشت توسط گشت ارشاد، به بیمارستان منتقل شد و چند روز بعد جان خود را از دست داد.

این پرونده به‌سرعت از مرزهای ایران فراتر رفت و به موضوع بررسی سازوکارهای سازمان ملل تبدیل شد. دلیل این امر تنها اهمیت سیاسی حادثه نبود، بلکه اختلاف جدی میان روایت رسمی و روایت خانواده، پزشکان و نهادهای حقوق بشری درباره‌ی علت مرگ بود.

از منظر استانداردهای بین‌المللی، پرسش‌های اساسی این پرونده عبارت بودند از:

– آیا تمامی تصاویر دوربین‌های مداربسته حفظ و منتشر شدند؟

– آیا پزشکی قانونی از استقلال کافی برخوردار بود؟

– آیا خانواده به اطلاعات پرونده دسترسی کامل داشتند؟

– آیا تمامی ماموران دخیل در بازداشت مورد تحقیق قرار گرفتند؟

– آیا تحقیق توانست اعتماد عمومی را جلب کند؟

همین پرسش‌ها موجب شد شورای حقوق بشر سازمان ملل هیئت حقیقت‌یاب مستقل درباره‌ی ایران را تشکیل دهد. صرف تشکیل چنین هیئتی به معنای اثبات مسئولیت دولت نیست، اما نشان می‌دهد جامعه‌ی بین‌المللی نسبت به کفایت تحقیقات داخلی تردید جدی داشته است.

 

تحلیل تطبیقی

اگر این چهار پرونده در کنار یکدیگر قرار گیرند، صرف‌نظر از تفاوت‌های زمانی و موضوعی، چند ویژگی مشترک قابل مشاهده است.

نخست، در همه‌ی موارد، فرد در زمان وقوع حادثه تحت کنترل موثر دولت قرار داشته است؛ بنابراین تعهد دولت نسبت به حفاظت از جان او فعال بوده است.

دوم، در همه‌ی پرونده‌ها اختلاف‌هایی درباره‌ی کیفیت تحقیقات، شفافیت اطلاع‌رسانی یا دامنه‌ی پاسخ‌گویی مطرح شده است. این امر نشان می‌دهد که مسئله‌ی اصلی تنها تعیین علت مرگ نبوده، بلکه اعتماد عمومی به سازوکار تحقیق نیز به یکی از موضوعات اصلی تبدیل شده است.

سوم، هیچ‌یک از این پرونده‌ها صرفاً به رفتار یک مامور محدود نمی‌شوند. در هر چهار مورد، پرسش‌هایی درباره‌ی عملکرد نهادهای مسئول، نظام نظارت، کیفیت خدمات درمانی، ثبت و نگهداری ادله، نقش مقام‌های مدیریتی و اصلاحات پس از حادثه مطرح شده است.

در نتیجه، مطالعه‌ی تطبیقی این پرونده‌ها نشان می‌دهد که ارزیابی مسئولیت دولت نباید تنها بر نتیجه‌ی یک پرونده متمرکز باشد، بلکه باید بررسی شود آیا ساختارهای موجود توانایی پیشگیری از تکرار چنین مرگ‌هایی را دارند یا خیر. پاسخ به این پرسش، مستلزم فاصله گرفتن از پرونده‌های منفرد و بررسی الگوهای ساختاری در نظام بازداشت و زندان است.

 

از پرونده‌های فردی تا الگوهای ساختاری

چهار پرونده‌ی بررسی‌شده در بخش پیشین، اگرچه از نظر زمانی، علت مرگ و نهادهای مسئول با یکدیگر تفاوت دارند، اما به‌تنهایی برای ارزیابی عملکرد یک نظام بازداشت کافی نیستند. حقوق بین‌الملل، علاوه‌بر مطالعه‌ی پرونده‌های منفرد، به دنبال شناسایی «الگوهای ساختاری» است؛ یعنی وضعیتی که در آن مجموعه‌ای از سیاست‌ها، رویه‌ها یا نارسایی‌های نهادی، احتمال نقض حقوق بشر را به صورت مکرر افزایش می‌دهند.

به همین دلیل، ارزیابی مسئولیت دولت تنها با پاسخ به این پرسش که «چه کسی مسئول یک مرگ مشخص بوده است؟» پایان نمی‌یابد. در حقیقت پرسش مهم‌تر آن است که آیا ساختارهای موجود به گونه‌ای طراحی شده‌اند که از تکرار چنین مرگ‌هایی جلوگیری کنند یا برعکس، زمینه‌ی وقوع آن‌ها را فراهم می‌سازند.

در این چارچوب، گزارش «مرگ در زندان یا مرگ با اعدام در دوران جنگ» که در این مقاله نیز مورد استفاده قرار گرفته است، صرفاً گزارشی از چند حادثه نیست، بلکه تصویری از وضعیت زندان‌های ایران در دوره‌ای بحرانی ارائه می‌دهد. اگرچه تمامی یافته‌های این گزارش نیازمند راستی‌آزمایی مستقل هستند، اما مجموعه اطلاعات آن امکان تحلیل حقوقی بر اساس استانداردهای بین‌المللی را فراهم می‌کند.

یکی از نخستین موضوعاتی که در این گزارش جلب توجه می‌کند، محرومیت زندانیان از نیازهای اولیه‌ی زندگی است. گزارش‌هایی از زندان تهران بزرگ (فشافویه)، اوین، شیبان اهواز و زندان‌های مرکزی واقع در سنندج، ارومیه و کرمانشاه و برخی زندان‌های دیگر، از کمبود غذا، محدود شدن دسترسی به آب آشامیدنی سالم، نرسیدن داروهای ضروری و اختلال در خدمات درمانی حکایت دارند. در برخی موارد نیز گزارش شده است که خانواده‌ها امکان رساندن دارو به زندانیان را نداشته‌اند یا انتقال بیماران به مراکز درمانی با تاخیر انجام شده است.

از منظر حقوق بین‌الملل، این موارد صرفاً مشکلات مدیریتی یا اجرایی نیستند. بر اساس قواعد بین‌المللی، فرد محروم از آزادی دیگر امکان تامین مستقل نیازهای اساسی خود را ندارد و این مسئولیت به‌طور کامل بر عهده‌ی دولت قرار می‌گیرد. بنابراین، کمبود غذا، نبود خدمات درمانی یا محرومیت از دارو، در صورتی که سلامت یا جان زندانی را به خطر اندازد، می‌تواند در چارچوب تعهد مثبت دولت نسبت به حفاظت از حق حیات مورد ارزیابی قرار گیرد.

دومین محور مهم، نبود آمادگی برای حفاظت از زندانیان در شرایط اضطراری است. گزارش‌های مربوط به زندان تهران بزرگ، اوین و کچویی حاکی از آن است که در جریان حملات نظامی یا آتش‌سوزی‌های گسترده، برخی بندها قفل بوده‌اند، امکان تخلیه‌ی اضطراری وجود نداشته و زندانیان عملاً هیچ راهی برای خروج از محیط خطر نداشته‌اند. در برخی گزارش‌ها حتی به جوش دادن درهای بندها و استقرار زندانیان در مجاورت مراکز حساس نیز اشاره شده است.

حقوق بین‌الملل در این زمینه معیار روشنی دارد. هرگاه دولت آزادی فرد را سلب می‌کند، مسئولیت حفاظت از او نیز به همان میزان افزایش می‌یابد. اگر زندانی به دلیل بسته بودن بند یا نبود برنامه‌ی تخلیه نتواند جان خود را نجات دهد، دولت نمی‌تواند به این استدلال بسنده کند که عامل اصلی حادثه، یک حمله‌ی خارجی یا آتش‌سوزی بوده است. آن‌چه مورد ارزیابی قرار می‌گیرد، این است که آیا مقام‌های مسئول پیشاپیش خطر را پیش‌بینی کرده و اقدامات معقولی برای کاهش آن انجام داده‌اند یا خیر.

موضوع سوم، قطع ارتباط زندانیان با جهان خارج است. در گزارش مورد بررسی، موارد متعددی از انتقال زندانیان به مکان‌های نامعلوم، محدود شدن تماس با خانواده، بی‌اطلاعی وکلا از محل نگهداری موکلان و دشوار شدن دسترسی به اطلاعات ذکر شده است.

در حقوق بین‌الملل، ارتباط با خانواده و وکیل صرفاً یک حق رفاهی نیست، بلکه یکی از مهم‌ترین تضمین‌های پیشگیری از شکنجه، ناپدیدسازی قهری و مرگ در بازداشت است. هرچه نظارت بیرونی بر زندان کم‌تر شود، احتمال نقض حقوق بشر نیز افزایش می‌یابد. به همین دلیل، کمیته‌ی حقوق بشر سازمان ملل و کمیته‌ی منع شکنجه بارها تاکید کرده‌اند که محروم کردن زندانی از تماس با خانواده و وکیل، به‌ویژه در مراحل نخست بازداشت، خطر بدرفتاری و مرگ را به‌طور جدی افزایش می‌دهد.

چهارمین محور، شرایط بهداشتی و درمانی زندان‌ها است. گزارش‌ها از شیوع بیماری، ازدحام جمعیت، آلودگی محیط، وجود حشرات، کمبود امکانات پزشکی و تاخیر در درمان در چندین زندان خبر می‌دهند. این موضوع، به‌ویژه پس از تجربه‌ی همه‌گیری کووید-۱۹، اهمیت بیش‌تری یافته است. حقوق بین‌الملل دولت‌ها را موظف می‌داند که استانداردی از خدمات درمانی را در اختیار زندانیان قرار دهند که با خدمات موجود برای جامعه قابل مقایسه باشد. زندانی نباید صرفاً به دلیل محروم بودن از آزادی، از حق برخورداری از درمان مناسب محروم شود.

پرونده‌ی بکتاش آبتین نمونه‌ای روشن از اهمیت این اصل است. آن پرونده نشان داد که مرگ در بازداشت الزاماً نتیجه‌ی خشونت مستقیم نیست، بلکه می‌تواند پیامد تاخیر در درمان یا تصمیم‌های اداری باشد. گزارش‌های مربوط به سایر زندان‌ها نیز همین نگرانی را در سطحی گسترده‌تر مطرح می‌کنند و نشان می‌دهند که کیفیت خدمات درمانی، بخشی جدایی‌ناپذیر از تعهد دولت نسبت به حق حیات است.

نکته‌ی قابل توجه دیگر، تداوم اجرای احکام اعدام در شرایط بحرانی است. گزارش مورد بررسی اشاره می‌کند که حتی در دوره‌ای که زندان‌ها با مشکلات ناشی از درگیری نظامی، انتقال زندانیان و اختلال در خدمات روبه‌رو بوده‌اند، اجرای احکام اعدام ادامه داشته است. اگرچه این موضوع از نظر حقوقی با مرگ در بازداشت تفاوت دارد، اما از منظر حق حیات و تعهد دولت به حفاظت از جان افراد، بخشی از فضای کلی اداره‌ی زندان‌ها را نشان می‌دهد و اهمیت بررسی مستقل تصمیم‌های اتخاذشده در چنین شرایطی را دوچندان می‌کند.

با کنار هم قرار دادن این گزارش‌ها و پرونده‌های بررسی‌شده در بخش قبل، چند ویژگی مشترک آشکار می‌شود:

نخست، در تمامی موارد، خطر نسبت به جان زندانیان قابل پیش‌بینی بوده است؛ خطر ناشی از بیماری، محرومیت از درمان، شرایط نگهداری یا وضعیت اضطراری؛

دوم، در اغلب موارد، دولت کنترل کامل را بر وضعیت افراد داشته است و زندانیان هیچ امکان مستقلی برای حفاظت از خود نداشته‌اند؛

سوم، چالش‌هایی درباره‌ی کیفیت نظارت، شفافیت اطلاعات و پاسخ‌گویی مطرح شده است؛ موضوعی که اعتماد عمومی به فرآیند تحقیق را تحت تاثیر قرار می‌ده؛.

چهارم، بسیاری از این موارد، اگرچه در زندان‌های مختلف رخ داده‌اند، اما عناصر مشترکی دارند؛ از جمله کمبود خدمات درمانی، محدودیت ارتباط با خانواده، انتقال‌های غیرشفاف و نبود سازوکارهای موثر برای مدیریت بحران.

این شباهت‌ها، از منظر حقوق بین‌الملل، امکان بررسی موضوع در قالب یک الگوی ساختاری را فراهم می‌کنند.

البته از نظر روش‌شناسی حقوقی، باید میان «وجود یک الگوی نگران‌کننده» و «اثبات مسئولیت در هر پرونده» تفاوت قائل شد. گزارش‌های موجود به‌تنهایی جایگزین تحقیقات قضایی مستقل نیستند و هر ادعا باید به طور جداگانه بررسی شود. با این حال، هنگامی که مجموعه‌ای از گزارش‌ها، پرونده‌ها و شواهد مستقل، در دوره‌های زمانی مختلف، به مشکلات مشابه اشاره می‌کنند، حقوق بین‌الملل این وضعیت را نشانه‌ای از ضرورت اصلاح ساختاری می‌داند.

 

ارزیابی حقوقی و موخره

بررسی مبانی حقوق بین‌الملل، اسناد سازمان ملل، پروتکل مینه‌سوتا و مطالعه‌ی تطبیقی پرونده‌های ایران نشان می‌دهد که مفهوم مرگ در بازداشت طی دهه‌های اخیر دستخوش تحول بنیادینی شده است. اگر در گذشته، مسئولیت دولت عمدتاً به مواردی محدود می‌شد که ماموران حکومتی مستقیماً جان فردی را می‌گرفتند، امروزه حقوق بین‌الملل دامنه‌ی این مسئولیت را به تمامی وضعیت‌هایی گسترش داده است که در آن، دولت با اقدام یا ترک فعل خود، زمینه‌ی مرگ قابل پیشگیری افراد تحت اختیارش را فراهم می‌کند.

در نتیجه مرگ در بازداشت دیگر صرفاً یک موضوع کیفری یا پزشکی نیست، بلکه یکی از مهم‌ترین شاخص‌های سنجش میزان پایبندی دولت‌ها به حاکمیت قانون، کرامت انسانی و تعهدات ناشی از حقوق بین‌الملل است. هنگامی‌که دولت آزادی فردی را سلب می‌کند، مسئولیت حفاظت از جان او نیز به همان نسبت افزایش می‌یابد. این مسئولیت از لحظه‌ی بازداشت آغاز می‌شود و تا زمان آزادی فرد یا روشن شدن کامل حقیقت درباره‌ی مرگ او ادامه دارد.

این پژوهش نشان داد که مسئولیت دولت در قبال مرگ در بازداشت بر سه ستون اصلی استوار است: پیشگیری، تحقیق مستقل و پاسخ‌گویی.

نخست، دولت موظف است از وقوع مرگ‌های قابل پیشگیری جلوگیری کند. این تعهد تنها به خودداری از خشونت مستقیم محدود نیست، بلکه شامل تامین خدمات درمانی، تغذیه‌ی مناسب، شرایط نگهداری انسانی، حفاظت در برابر خشونت، مدیریت وضعیت‌های اضطراری و کاهش تمامی خطرهای قابل پیش‌بینی می‌شود. هرگونه کوتاهی در انجام این وظایف، در صورتی که به مرگ یا آسیب جدی منجر شود، می‌تواند مسئولیت بین‌المللی دولت را ایجاد کند.

دوم، در صورت وقوع مرگ، دولت مکلف است تحقیقی مستقل، سریع، بی‌طرفانه و موثر انجام دهد. این تحقیق باید نه‌تنها علت مرگ، بلکه تمامی شرایط منتهی به آن را روشن کند؛ از نحوه‌ی بازداشت و وضعیت جسمی فرد تا عملکرد ماموران، مسئولان زندان، کادر درمان و زنجیره‌ی مدیریتی. استقلال نهاد تحقیق‌کننده، حفظ ادله، کالبدشکافی حرفه‌ای، مشارکت خانواده و دسترسی به اطلاعات، عناصر جدایی‌ناپذیر این تعهد هستند.

سوم، تحقیق تنها زمانی با استانداردهای بین‌المللی منطبق خواهد بود که به پاسخ‌گویی واقعی منجر شود. پاسخ‌گویی در حقوق بین‌الملل، صرفاً به معنای مجازات یک مامور نیست، بلکه مستلزم بررسی ضعف‌های نهادی، اصلاح ساختارها و ایجاد تضمین‌هایی است که احتمال تکرار چنین رخدادهایی را کاهش دهد.

مطالعه‌ی پرونده‌های زهرا کاظمی، ستار بهشتی، بکتاش آبتین و مهسا (ژینا) امینی نشان داد که اگرچه این پرونده‌ها از نظر زمینه‌ی وقوع، نهاد بازداشت‌کننده و علت ادعایی مرگ با یکدیگر تفاوت دارند، اما از منظر حقوقی با پرسش‌های مشترکی روبه‌رو هستند: آیا خطرهای موجود قابل پیش‌بینی بوده‌اند؟ آیا دولت اقدامات لازم برای حفاظت از جان افراد را انجام داده است؟ آیا تحقیقات از استقلال و شفافیت کافی برخوردار بوده‌اند؟ و آیا پس از هر پرونده، اصلاحات نهادی موثری برای جلوگیری از تکرار آن صورت گرفته است؟

در کنار این پرونده‌ها، گزارش‌های مربوط به وضعیت زندان‌های ایران نیز نشان می‌دهند که مسئله‌ی مرگ در بازداشت را نمی‌توان صرفاً در قالب چند پرونده‌ی منفرد تحلیل کرد. گزارش‌هایی درباره‌ی کمبود خدمات درمانی، محرومیت از غذا و دارو، شرایط نامناسب نگهداری، انتقال‌های بدون اطلاع، محدودیت ارتباط با خانواده و نبود برنامه‌های موثر حفاظت در وضعیت‌های اضطراری، در صورت اثبات از طریق تحقیقات مستقل، می‌توانند بیانگر چالش‌هایی باشند که فراتر از یک رویداد یا یک زندان خاص هستند. از منظر حقوق بین‌الملل، هنگامی‌که چنین الگوهایی به‌صورت مکرر مشاهده شوند، ارزیابی از سطح مسئولیت فردی فراتر رفته و به بررسی مسئولیت ساختاری دولت نیز تسری می‌یابد.

در عین حال، این مقاله بر یک اصل روش‌شناختی نیز تاکید می‌کند. گزارش‌های حقوق بشری، گزارش‌های سازمان‌های غیردولتی یا حتی گزارش‌های نهادهای بین‌المللی، جایگزین تحقیقات قضایی مستقل نیستند. هر ادعا درباره‌ی مرگ در بازداشت باید بر پایه‌ی ادله، بررسی پزشکی قانونی، شهادت شهود و تحقیقات بی‌طرفانه ارزیابی شود. با این حال، زمانی که مجموعه‌ای از گزارش‌ها، پرونده‌ها و شواهد مستقل، در دوره‌های زمانی مختلف به مشکلات مشابه اشاره می‌کنند، دولت نمی‌تواند صرفاً با ارجاع به نبود حکم قطعی در هر پرونده، از مسئولیت خود برای اصلاح ساختارها شانه خالی کند.

یکی از مهم‌ترین یافته‌های این مقاله آن است که مصونیت از پاسخ‌گویی، خود به عاملی برای تداوم نقض‌ها تبدیل می‌شود. اگر پس از هر مرگ در بازداشت، تحقیق به شناسایی کامل حقیقت، پاسخ‌گویی موثر و اصلاح ساختارها منجر نشود، احتمال تکرار همان الگوها افزایش می‌یابد. از همین رو، پیشگیری موثر تنها با اصلاح قوانین تحقق پیدا نمی‌کند، بلکه مستلزم ایجاد نهادهای مستقل نظارتی، تضمین استقلال پزشکی قانونی، ثبت کامل فرایندهای بازداشت، دسترسی فوری زندانی به وکیل و پزشک، حفظ ارتباط با خانواده و امکان نظارت نهادهای مستقل داخلی و بین‌المللی است.

بر همین اساس، می‌توان چند پیشنهاد حقوقی را برای نزدیک‌تر شدن به استانداردهای بین‌المللی مطرح کرد:

  1. ایجاد سازوکار مستقل برای تحقیق درباره‌ی تمامی مرگ‌های بازداشتگاهی، مستقل از نهادهای مسئول بازداشت یا زندان؛
  2. تضمین استقلال حرفه‌ای پزشکی قانونی و امکان انجام کالبدشکافی با رعایت استانداردهای بین‌المللی؛
  3. ثبت و حفظ تمامی اسناد، تصاویر و اطلاعات مرتبط با بازداشت و بازجویی و جلوگیری از نابودی یا دستکاری ادله؛
  4. تضمین دسترسی فوری زندانی به خدمات درمانی، وکیل و ارتباط با خانواده از نخستین ساعات بازداشت؛
  5. تدوین برنامه‌های حفاظت اضطراری برای زندان‌ها در شرایط بحران، از جمله آتش‌سوزی، بلایای طبیعی یا مخاصمات مسلحانه؛
  6. اجرای اصول و معیارهای پروتکل مینه‌سوتا در تمامی تحقیقات مربوط به مرگ‌های مشکوک؛
  7. تقویت همکاری با سازوکارهای حقوق بشری سازمان ملل و بهره‌گیری از توصیه‌های تخصصی آنان برای اصلاح نظام بازداشت و زندان‌ها.

در نهایت، پاسخ به پرسش اصلی این مقاله را می‌توان چنین خلاصه کرد: حقوق بین‌الملل مرگ در بازداشت را نه یک حادثه‌ی استثنایی، بلکه آزمونی برای سنجش میزان مسئولیت‌پذیری دولت در برابر جان انسان می‌داند. هرچه فاصله میان رویه‌های داخلی و استانداردهای بین‌المللی بیش‌تر باشد، احتمال مسئولیت بین‌المللی دولت نیز افزایش خواهد یافت. در مقابل، دولتی که بتواند با پیشگیری موثر، تحقیقات مستقل، پاسخ‌گویی واقعی و اصلاحات ساختاری از تکرار چنین مرگ‌هایی جلوگیری کند، نه‌تنها به تعهدات حقوقی خود عمل کرده، بلکه اعتماد عمومی به عدالت، حاکمیت قانون و کرامت انسانی را نیز تقویت خواهد کرد.

توسط: دیاکو مرادی
جولای 23, 2026

برچسب ها

آزار زندانیان بکتاش آبتین حقوق متهم خط صلح خط صلح 183 دیاکو مرادی زندانیان زهرا کاظمی ستار بهشتی شکنجه شکنجه گر ماهنامه خط صلح مرگ در زندان مهسا امینی