
ایرانِ سرخ؛ از «قطع تماس» تا «قطع زندگی»/ نفیسه لاله
تهران، غروب هجدهم دیماه سال هزار و چهارصد و چهار، حوالی ساعت هشت
صدای هیجانزدهاش میپیچد در طنین آوای جانبهلبرسیدگان خیابان و قلبم تیر میکشد. تماس در حوالی دقیقهی یکم قطع میشود و تا روزها و هفتههای بعد ق…ط…ع میماند؛ مثل خودمان که از زندگی. چه آنجا و چه اینجا، انتظار نمیکشیم. انتظار برای زمانی است که نمیدانی نتیجه چیست و ما اما، بعد از آبان خونین و خیزش مهسا امینی میدانیم که یعنی «از خون جوانان وطن لاله…».
همین چند ماه پیش بود که در جنگ ایران و اسرائیل — جنگی که وعدهی عدم وقوعش داده شده بود— هر روز چشم میدوختیم به صفحهی تلفن و حالا همان نگاههای خیرهمان به صفحهی گوشی تا به امروز کش آمده و مات مانده است. با سن و سال و حافظهی من، دستکم از کوی دانشگاه تا به امروز، این نگاه خیره، تبدیل به بخشی از هویت فرهنگیمان شده است. ناباورانه نگاه میکنیم به این حجم از دروغ، دورویی، ناکارآمدی و انکار.
با هر دوستِ ایرانی تبعیدشدهای که صحبت میکنم، متوجه میشوم همه در حال تکرار الگوی رفتاریِ مشابهی هستیم: «سعی در تماس با ایران به انواع راههای ممکن، برنداشتن چشم حتی برای لحظهای از صفحات گوشی، دنبال کردن شبانهروزی اخبار، اضطراب، نگرانی و نفستنگی از تنگیِ نفسِ عزیزان دربندماندهمان، عدم تمرکز و توانایی در محل کار.» همهی ما ایرانیهای ساکن آنجا، از آنجا رانده و از اینجا مانده، علاوهبر روح و خرد و ترومای جمعی، فلج ذهنی و روحیِ جمعی را هم تجربه میکنیم.
دقیقهی یک، نوزدهم دیماه
از خواب میپرم و تا صبح بیدار میمانم و در صفحات مجازی به دنبال ردِ پایی سرگردان میشوم. بیخواب، گیجوگنگ راهی دانشگاه میشوم. مگر تکتکِ تصاویر این اعتراضِ بهحق مردمم را پشت پلکهایم جمع کردهام که چشمانم اینطور متورم و سنگین شدهاند؟ این سرخیشان، این سرخی نامبارکشان اما، نشان از چه چیز شومی دارد؟
روزهای گمشده در تقویمِ دیماهِ خونین
صبح روزهای بعد و بعدتر شده است، اما نمیدانم چطور. تمام این شبها چشمانمان به صفحهی گوشی خیره مانده و آفتاب بالا آمده و فرورفته بیآنکه بدانیم آفتاب ایران در کجای این جهان بلعیده شده که روزها اینطور کش میآیند. روزها را گم کردهایم. مثل خودمان که در گوشهای از جهان و به دور از ایران گم شدهایم.
تکهتکههای ایرانِ سلاخیشده در کفنهای سیاه کهریزک جمع شدهاند. هر کدام فرزند کسی هستند که به ملت شریف ایران درود میفرستند، اما سپهر را پیدا نمیکنیم. کجایی سپهر؟ نود میلیون به دنبال سپهر میگردیم تا شاید خدای رنگینکمان بگوید که چرا در تظاهرات سلمی جوانی به خاطر ابزاری که برای ورزش است، باید اعدام شود؟ یا چرا پدرها نباید به مادرها چیزی بگویند از حکم اعدامی که پسرها گرفتهاند.
ایران، چون صورتهای متلاشیشده که ناشناس ماندهاند یا چون انبوهی زن که پیکرشان همچون میدان نبرد بوده و مفقود شدهاند، از چشمان و نگاه و نفسم بیرون میجهد. از بیخبری به مرز جنون رسیدهام. در تصاویر منتشرشده از کهریزک، میان خون و سیاهی و سرگیجه به دنبال چهرهای آشنا میگردم.
میرسم به دانشگاه. به سبکیِ نبودن در دانشکده قدم برمیدارم مبادا کسی متوجه بودنم شود، اما اساتیدِ همکار به دورم حلقه میزنند. وحشت را در چشمانم میبینند. از حکومت نظامی دیجیتال میگویم. با انبوهی علامت سوال در چشمهایشان، نگاهم میکنند. میگویم « ارادهی برتر بهجای همهمان تصمیم گرفته که صلاح در این است. وحشتزده از تجربههای قبل و بوی خونی که تا به اینجا میرسد میگویم.» توان پاسخگویی به سوالهایشان را ندارم. کلافه و خسته و درماندهام. کمی جلوتر استاد دیگری از دانشکدهی علوم سیاسی و روابط بینالملل میپرسد: «حال خانوادهتان خوب است؟» میگویم: «نمیدانم!» نمیدانم در سرم میچرخد و تمام جهانم را میبلعد. چطور میشود ندانم؟ به چه حقی تصمیم گرفته شده که ندانم؟ چه کسی برای زندگی ما تصمیم میگیرد که چه چیزی را بدانیم و چه چیزی را ندانیم؟ به خودم میآیم درحالیکه «استاد» دارد از رویکرد حکومتنظامی دیجیتال رژیم ایران دفاع میکند. ناباورانه دستم را روی قلبم میگذارم، باید مراقب باشم تا از قفسه بیرون نپرد. احتمالاً چشمهایم بدجور از حدقه بیرون زدهاند که «استاد» در میانهی حرفش سکوت میکند و روزبهخیر میگوید.
حالا قلم به دهان گرفتهام، زبان هم، زندگی هم.
بستههای مختلف تلفن به خارج از کشور کار نمیکند. زندگی ایستاده. قلبهای ما هم. آیا ما زندهایم؟ صدای نفسهای ملتهب خودم را بهسختی میشنوم. یعنی الان در چه حالیاند؟ آب و هوا که نبود. نان هست؟ برق چی؟ تخممرغ و روغن مایع؟ اصلاً سالماند؟ ضربان قلبم طوری بالاست که مدام برافروختهام. هر موضوعی، فقط با محوریت «کشتارِ خونین دیماه در ایران» برایم بازتعریف میشود. مثل کلاس ارشد آن سهشنبه. باید از «سینمای تجربی و رسانهی جدید» بگویم. قلبم به درد میآید که بحث جهان امروز هوش مصنوعی و رسانهی جدید باشد و آنوقت مردم من برای به دست آوردن ابتداییترین حقوق خودشان، با انگشتی که «صلاح همهچیز و همهکس و این جهان و آن جهان را بهتر از هرکسی میداند» جانبازی کنند. زهرخندی بر لب، ناخودآگاه زمزمه میکنم: «دموکراسی دیجیتال»! در سرزمینی که حکومتش برای «از دموکراسی گفتن» در طرفی جان ما را میگیرد و در طرفی دیگر ما را به جان هم میاندازد، گفتن از دموکراسی دیجیتال چیزی شبیه به خیالبافی است. وارد کلاس میشوم. دانشجوی ایرانیام پرنیا غایب است. مثل یکی از هزاران دورمانده از وطن یا مانده در وطن.
در راهرو سرِ پنجه قدم برمیدارم که باز با افاضات دیگر «استادها» در توصیف ساختار سیاسی قوی ایران و وصف مزایای حکومتنظامی دیجیتال مواجه نشوم، که همکاری دیگر از دانشکدهی علوم سیاسی میپرسد: «شما همه خوبید؟» دهانم را باز میکنم اما صدایم در نمیآید. سری تکان میدهم. کدام ما؟ ما ۹۰ میلیون نفریم. میگوید «باز آمریکا و اسرائیل برای ایران نقشه ریخته و اوضاع را به هم ریخته. تروریستهای اسرائیلی مردم را در خیابان کشتهاند.» مبهوت نگاهش میکنم! «میخواهند سرزمین زیبای شما را تجزیه کنند. منابع و ثروت شما را غارت کنند و برای نسلهای بعدیتان چیزی نماند. میخواهند ایران و تمدن ایرانی را نابود کنند. دیروز در برنامهی زنده گفتم مردم ایران آگاه هستند و در برابر تروریستهای اسرائیلی میایستند و احتیاج به کمک هیچکسی ندارند.» صدای مادران آبان در گوشم میپیچد. صدای خانوادههای پرواز ۷۵۲ اوکراینی. صدای نیکا، سارینا، کیان، نوید… میگویم «شما مردم ایرانید؟» میگویم و قدم برمیدارم که به سمت اتاقم بروم. دانشجوی سوریام منتظر من است. اما نمیتوانم. «شما از کدام منابع حرف میزنید؟ آبی که تمام شده یا هوایی که با مازوتسوزی، مدام در حالت هشدار برای کودک و جوان و پیر قرار میگیرد؟ یا نفتی که روسیه و چین از قِبَل سیاست خارجی عقیم دولتمردان به یغما میبرد؟ از کدام فرهنگ میگویید؟ همانکه سالهاست اجازهی کار به نویسنده و شاعر و سینماگر نمیدهد، زندانیاش میکند، تبعیدش و تخریبش و خانهنشینش میکند تا مبادا نسل جوان اندیشهورز شوند؟ نسل آینده؟ نسل آینده ما بودیم که سالهاست از خاک ایران تبعید شدهایم و به دور از خانه و خانواده زیستهایم. میدانید در ایران سالهاست فرزندآوری زیر علامت سوال بزرگی قرار گرفته؟ از ایران چه میدانید؟ از حکومتی که مردمش را در اعتراضِ بهحق برای داشتن یک زندگی معمولی و کرامت انسانی به رگبار بسته و سلاخی کرده چه میدانید؟ میخواهید برایتان از دانشجوهای ایرانی همین دانشکده بگویم؟ اصلاً دقت میکنید که این بچههای بیست ساله چرا سیاهپوش شدهاند؟ چشمان متورم و سرخشان را میبینید وقتی میگویم «رژیم»و شما طوری که انگار نمیدانم از چه چیزی صحبت میکنم من را تصحیح میکنید و به من تذکر میدهید که «البته دولت»، پس بگذارید من برایتان بگویم:
نامزد روژین در تهران کشته شده. دو دوست مهدی هم. دوست نیلوفر هم. رامتین نتوانسته از دوستان بازداشتیاش خبر بگیرد. همین امروز استادی دست دانشجوی ایرانیاش را گرفت و به اتاقم آورد. میدانید چرا؟ چون این دختر جوان باید بهسرعت کاری پیدا میکرد و احتیاج به پول داشت. برای زندگی روزمره! در عوض میدانید که بیشتر فرزندان دولتمردان ایرانی در بهترین و پیشرفتهترین کشورهای جهان در حال تحصیل و زندگی هستند، آنهم با این وضعیت ارز و اقتصادی ایران.
میدانید این دانشجوهای ایرانی، در همین دانشکدهی ما چندساله هستند؟ بیست و یک، بیست و دو ساله! مقایسهشان کنید با همسن و سالهایشان در جهان. اصلاً در همین کشور خودتان. اینها به دور از خانواده و سرزمینشان تقلا میکنند به زبانی دیگر زندگی، تحصیل و کار کنند. چرا؟ این انتخاب کدام انسانی میتواند باشد؟ جز اینکه تحمیل باشد؟ با این شرایط فکر میکنید این بچهها میتوانند فرهنگ و تمدن ایران را شکوفا کنند؟»
نفس میگیرم تا ضربان قلبم گوش دانشگاه را کر نکند و میگویم: «من جنگ ایران و عراق را به یاد دارم. روزهای بمباران تهران، کاغذهای بدریخت کوپن و ساعتهای طولانی ایستادن در صف با دستان کوچکِ گرهخورده در دستان مادرم…» فشار گریه در پشت گلویم و صدایی که دورگه شده نفسم را میبرد… عذرخواهی میکنم و میروم به اتاقم.
میمونه، دانشجوی سوریام در اتاقم نشسته و منتظرم است. در روزهای پایانی کار بر روی پایاننامهی ارشدش هستیم. خسته است. میخواهد هرچه زودتر پایاننامهاش را تمام کند تا برگردد به سوریه. اشک میریزد. از درون پابهپایش اشک میریزم. برای او، خودم، ما. حرف میزند. از خستگیهایش میگوید، از دلتنگیهایش برای خانوادهاش. گوش میشوم. میگوید: «میشود بغلتان کنم؟» سری تکان میدهم. بلند میشوم و آغوش باز میکنم. ایران میشوم. با تنی پر از زخم که میداند به جز خودمان کسی دیگر را ندارد. میداند بیچاره ملتی که نیاز به قهرمان داشته باشد. میداند که تنها قهرمانِ ما مردم، ما مردم است. با هم و برای هم. حالا من هم دارم اشک میریزم. برای خاوری که خورشید همیشه از آن طلوع میکند. برای خورشیدی که در سرخی لالههای دمیده از خون جوانان وطن گم شده است. اما میدانم خورشید حتی اگر نباشد، جایش را به ماه داده است. ماه وقتی خسته شود، جایی نمیرود و بالاخره ابرها را کنار میزند تا به روی ما، که وطن یک زندگی به همهمان بدهکار بود، لبخند بزند.
برچسب ها
اعدام جنایت جنایت علیه بشریت خط صلح خط صلح 178 سانسور قطع اینترنت قیام 1404 قیام دی 1404 کشتار 1404 کهریزک ماهنامه خط صلح نفیسه لاله