بی ملاقات آخر – شعری از رضا اکوانیان

اخرین به روز رسانی:

ژوئیهٔ ۲۲, ۲۰۲۴

بی ملاقات آخر – شعری از رضا اکوانیان

مرگ، این روایت تلخ

با طنابی فشرده لای دندان ها

دهان گشوده به بلعیدن انسان ها.

سه مرد در انفرادی

تشنه به آغوش مادر

انسان رنج خورده در گلو

تشنه به دیدار پدر

انسان کشته شده در تبعید

بی ملاقات آخر

با لبان دوخته؛

آن ها، مرگ را با طناب دار، به عشق تعارف می کنند؛

ما، دسته دسته، به دیدار دار می رویم.

آسمان خون می بارد

زمین خشک

و چشم مادر از گریه مدام خشکیده است.

آفتاب از دریچه های سرد چسبیده به دیوار سرد سلولِ سرد، بیزار است

هر چه می تابد این قلب سرد، گرم نمی شود!

کجاست زندگی؟

چه می خواهد این مرگ؛ چه می خواهد از عشق

چگونه کسی تمام عمر با فکر کشتن از خواب برمی خیزد

در گردن های شکسته، در پاهای لرزان

واپسین نفس های دیگران را شماره می کند؛

برایشان از رفتن می خواند

و فکر می کند، به ساعت رفتن به خانه اش

به معشوقه اش، بر تخت فکر می کند

و فکر می کند این پاداش کشتن است

و خدا او را به بهشت می فرستد

آن چه پیش‌ تر در کتاب ترس وعده اش داده‌ اند.

کجاست زندگی؟

به تماشای چه ایستاده ای

بازی کودکانه ای است مرگ

بیا که برگردی

جان دادن انسان، آن قدر هم تماشا ندارد.

به یاد بیاور

روزی که در مدرسه شغلت را از فرزندت می پرسند:

و او در پاسخ می گوید: پدرم، پدرم، پدرم جلاد است!

مردی که هر صبح وضو می گیرد

برای کشتن انسانی از خدایش اجازه می گیرد

پیش از آن که به خانه برگردد

انسانی را کشته است.

انسانی را کشته است.

انسانی را کشته است.

مدیر
اکتبر 23, 2018

بی ملاقات آخر خط صلح رامین حسین پناهی رضا اکوانیان زانیار مرادی شعر لقمان مرادی ماهنامه خط صلح