شعر

اسب و ماه کبود – شعری از مظاهر شهامت
کسی اسب را از کلمات پنهان دزدیده درست در لحظهای که پرستار نهچندان جوان بیهوشیِ بیمار نخست خود را لب نزده در طبقات بیشمار بیمارستان از یاد میبرد هنوز شیهه در لابهلای برگهای تاریکی میپیچد هنوز روایت سم روی آسفالت خیابان تکرار میشود هنوز ماه روی پیشانیام افتاده است هنوز … بیا کمی دستهایت را […]...
ادامه مطلب
توسط:
مدیر
خطوط گوناگون – شعری از رضا اکوانیان
زندگی خودش را، اشکال گوناگون خودش را، به من تعارف میکند؛ به من که وُسعم نمیرسد کمی بخندم عشق برایم گران تمام میشود و خطوط چهرهی سعادت را از خاطر بردهام. از من میخواهند خطوط را از یاد ببرم. بسیارند؛ خطوطی که از برابرت میگذرند بسیارند؛ خطوطی که از میان تو میگذرند و […]...
ادامه مطلب
توسط:
مدیر
فقدان – شعری از رضا اکوانیان و علی حسینی
پیشترها، آنروزها که هنوز مانده بود بیستساله شویم و شعر حال عجیبْ بهتری داشت و “دهدشت” جوان بود و کمی هنوز بوی زندگی میداد، من و “علی حسینی” رفیق خوب همیشه و هنوز، آخر شبهای آخر هفته را با هم بودیم و شعرهای مشترک میگفتیم؛ شبها و شعرهایی که به شبها و شعرهای “چریکیمان” معروف […]...
ادامه مطلب
توسط:
علی حسینی