اخرین به روز رسانی:

اوت ۲۳, ۲۰۲۶

دولت از چه چیزی می‌ترسد؟؛ پلمب، به‌عنوان یک تکنیک‌ حکمرانی بر فضا/ مینا جوانی

قدرت سیاسی تنها در قوانین و نهادهای رسمی اعمال نمی‌شود؛ بلکه در شیوه‌ی سازمان‌دهی فضاها، تنظیم حرکت‌ها و تعیین حدود حضور اجتماعی نیز خود را نشان می‌دهد. یکی از راه‌هایی که می‌توان از خلال آن منطق عمل قدرت را مشاهده کرد، بررسی لحظاتی است که یک مکان، نه به‌عنوان یک ساختمان، بلکه به‌عنوان یک فضای اجتماعی، موضوع مداخله قرار می‌گیرد. پیش از آن‌که به روند پلمب اخیر کافه‌ها به‌عنوان مجموعه‌ای از رخدادهای پراکنده یا تصمیم‌هایی صرفاً اجرایی بنگریم، شاید لازم باشد پرسش بنیادی‌تری را مطرح کنیم: پلمب دقیقاً چه نوع تکنیک‌ و یا سیاستی است؟ دولت از خلال پلمب چه چیزی را تنظیم می‌کند؟ آیا مسئله صرفاً تخلف یک واحد صنفی است یا آن‌چه موضوع مداخله قرار می‌گیرد، مناسبات اجتماعی و فضاهایی است که امکان شکل‌گیری آن‌ها را فراهم می‌کنند؟

اگر به تجربه‌ی پلمب کافه‌ها، رستوران‌‌ها، کتاب‌فروشی‌ها، گالری‌ها و دیگر فضاهای عمومی بنگریم، به‌نظر می‌رسد آن‌چه بیش از همه در معرض مداخله قرار می‌گیرد، نه اشیائ و نه حتی خودِ مکان، بلکه روابطی است که در آن مکان شکل می‌گیرند. کافه تنها محل نوشیدن قهوه نیست؛ فضایی است که افراد، فارغ از سازمان‌دهی رسمی، در آن گرد هم می‌آیند، گفتگو می‌کنند، شبکه‌های اجتماعی می‌سازند و جامعه را در مقیاس زندگی روزمره بازتولید می‌کنند. از این منظر، پلمب را نمی‌توان تنها یک اقدام اداری دانست؛ باید آن را به‌مثابه یکی از تکنیک‌های حکمرانی بر فضای عمومی و تنظیم حیات اجتماعی فهمید. پلمب، علاوه بر بستن یک مکان مشخص، پیامی درباره‌ی حدود حضور، تجمع و شکل‌های پذیرفته‌شده‌ی زیست جمعی منتقل می‌کند.

شاید از همین منظر بتوان فهمید که چرا پس از فروکش کردن بحران‌های بزرگ –برای مثال جنگ—، بار دیگر فضاهای عمومی به کانون مداخله تبدیل می‌شوند. در دوره‌های بحران، جامعه به منبعی برای همبستگی و تاب‌آوری بدل می‌شود؛ اما با کاهش فشارهای بیرونی، سیاست بار دیگر به سازمان‌دهی و کنترل فضاهای روزمره معطوف می‌شود. از این رو، مسئله‌ی اصلی شاید این نباشد که چرا یک کافه پلمب شده است، بلکه این است که چرا پلمب، بارها و بارها، به یکی از ابزارهای تنظیم فضای عمومی بدل می‌شود. این پرسش، بیش از آن‌که درباره‌ی کافه‌ها باشد، درباره‌ی نسبت دولت با فضا، جامعه و امکان شکل‌گیری خودانگیخته‌ی زندگی جمعی است.

 

سیاستِ بستن در برابر سیاستِ ساختن

هر نظام سیاسی، خواه‌ناخواه، با یک انتخاب بنیادین روبه‌روست: نظم اجتماعی را از طریق گسترش ظرفیت‌های جامعه تولید می‌کند یا از طریق محدودکردن آن؟ این دو رویکرد را نباید دو شیوه‌ی مدیریتی صرف دانست؛ ریشه در دو تصور کاملاً متفاوت از جامعه دارند. در رویکرد نخست، جامعه نیرویی مولد فرض می‌شود؛ فضایی که قادر است اعتماد، همکاری، سرمایه‌ی اجتماعی و اشکال تازه‌ای از مشارکت پدید آورد. رویکرد دوم اما جامعه را بیش از آن‌که منبع تولید نظم بداند، عرصه‌ای از عدم‌قطعیت می‌بیند؛ عرصه‌ای که باید پیوسته تنظیم، کنترل و مهار شود.

سیاست عمومی را بر همین اساس نمی‌توان تنها در قالب مجموعه‌ای از اقدامات دولت خلاصه کرد. آن‌چه دولت از انجامش خودداری می‌کند یا ناممکن می‌سازد نیز به همان اندازه اهمیت دارد. حکومت تنها با ساختن نهاد، خیابان، مرکز فرهنگی یا برنامه‌ی توسعه‌ای عمل نمی‌کند؛ در همان لحظه که می‌سازد، حذف هم می‌کند؛ در همان لحظه که امکانی می‌گشاید، امکانی دیگر را می‌بندد. تحلیل قدرت، از این رو، نیازمند توجه هم‌زمان به دو وجه است: سیاست ساختن و سیاست بستن.

سیاست بستن را نباید صرفاً تعطیل‌کردن یک فعالیت یا محدودکردن یک مکان تلقی کرد. این سیاست در واقع نوعی بازآرایی میدان اجتماعی است؛ فرایندی که طی آن برخی اشکال حضور، برخی شیوه‌های گردهم‌آیی و برخی مناسبات اجتماعی مشروعیت خود را از دست می‌دهند، یا دست‌کم تداوم آن با هزینه‌ی بیش‌تری ممکن می‌شود. پلمب یک مکان، اثرش را به همان مکان محدود نمی‌کند؛ جغرافیای کل تعاملات اجتماعی را دستخوش تغییر می‌کند. هر مکان عمومی گره‌گاهی از روابط، حافظه، اعتماد و تعامل است، و حذف آن چیزی فراتر از حذف یک فعالیت اقتصادی است؛ حذف بخشی از زیرساخت اجتماعی شهر محسوب می‌شود.

در مقابل، سیاست ساختن بر این پیش‌فرض بنا شده که انسجام اجتماعی از گسترش فضاهای تعامل برمی‌خیزد، نه از محدودکردن آن‌ها. جامعه وقتی ظرفیت تولید اعتماد، همبستگی و مسئولیت‌پذیری پیدا می‌کند که عرصه‌هایی برای تجربه‌ی زیست مشترک در اختیار داشته باشد. ساختن فضای عمومی، بنابراین، فراتر از یک پروژه‌ی عمرانی یا فرهنگی است؛ گونه‌ای سرمایه‌گذاری بر امکانِ شکل‌گیریِ جامعه به شمار می‌رود.

تمایز میان سیاست بستن و سیاست ساختن، در نهایت، تمایز میان دو تکنیک اجرایی نیست؛ تمایز میان دو عقلانیت حکمرانی است. پرسش اصلی این نیست که یک دولت چقدر از ابزارهای محدودکننده استفاده می‌کند، پرسش این است که مسئله‌ی نظم اجتماعی را چگونه صورت‌بندی می‌کند: نظم را محصول گسترش ظرفیت‌های جامعه می‌بیند یا نتیجه‌ی محدودکردن امکان‌های آن؟ پاسخی که به این پرسش داده می‌شود، نحوه‌ی‌ مواجهه‌ی‌ دولت با فضاهای عمومی، نهادهای مدنی و اشکال زندگی روزمره را نیز تعیین می‌کند.

 

پلمب و سیاستِ تولید انضباط اجتماعی

یکی از ابعاد کم‌تر بررسی‌شده‌ی سیاست پلمب، تاثیری است که فراتر از موضوع بی‌واسطه‌ی مداخله، بر ساختار ادراک و سازوکارهای تنظیم رفتار اجتماعی برجای می‌گذارد. پلمب را نمی‌توان تنها به مثابه‌ی حذف یک مکان از چرخه‌ی‌ فعالیت فهمید؛ این کنش، از رهگذر نمایش عمومی قدرت مداخله‌گر، نظمی ادراکی درباره‌ی حدود امکان‌های اجتماعی تولید می‌کند. کارکرد آن هم‌زمان در دو سطح عمل می‌کند: در سطح مادی، بستن یک فضای مشخص؛ و در سطح نمادین، تولید و تعمیم آگاهی از امکان بسته‌شدن. این دوگانگی کارکردی است که پلمب را از یک اقدام اداری-اجرایی، به تکنیکی برای تنظیم رفتار اجتماعی ارتقا می‌دهد.

در این چارچوب، قدرت از طریق سازمان‌دهی افق امکان‌ها عمل می‌کند، نه با اعمال مستقیم محدودیت بر یک کنشگر یا مکان معین. هنگامی که فضایی عمومی موضوع مداخله قرار می‌گیرد، اثر آن به شکل استعاری از یک مکان به یک میدان نشانه‌شناختی گسترش می‌یابد و رابطه‌ی افراد را با کلیت فضاهای مشابه بازتعریف می‌کند. پیامد این امر، درونی‌شدن منطق کنترل است: افراد و گروه‌ها، پیش از هر کنش یا حضور جمعی، ناگزیر به محاسبه‌ی حدود مجاز، هزینه‌های احتمالی و احتمال مداخله می‌شوند. آن‌چه در این فرایند رخ می‌دهد، جابه‌جایی کانون کنترل از بیرون به درون است؛ گذاری از انضباط بیرونی به خودتنظیمی اجتماعی، که در آن صرف امکان مداخله –حتی در غیاب اعمال آن— به عاملی موثر در شکل‌دهی به رفتار بدل می‌شود.

از این منظر، پلمب را باید در چارچوب نظری گسترده‌تر سیاست‌های انضباطی مورد تحلیل قرار داد؛ سیاست‌هایی که هدف غایی آن‌ها حذف یک رفتار مشخص نیست، تنظیم پیشینی میدان کنش است. تمایز مفهومی میان مجازات پسینی و تکنیک انضباطی دقیقاً در همین نقطه بازتولید می‌شود: در صورت نخست، قدرت واکنشی است و به کنشی انجام‌شده پاسخ می‌دهد؛ در صورت دوم، قدرت پیشینی و تولیدی است و می‌کوشد شرایط امکان کنش را از ابتدا در چارچوبی معین سامان دهد.

پلمب سویه‌ای نشانه‌شناختی و ارتباطی نیز دارد. درِ بسته‌شده‌ی یک مکان، تنها دال پایان فعالیت آن نیست؛ کارکرد نشانه‌ای آن، بازتعریف مرزهای فضای عمومی و یادآوری این واقعیت است که فضاهای جمعی، حوزه‌هایی خودمختار و مصون از مداخله نیستند، بلکه قلمروهایی‌اند که همواره در وضعیت بالقوه‌ی‌ بازتنظیم قدرت به سر می‌برند. بر این پایه، تحلیل پلمب را نمی‌توان به شاخص‌های کمی، نظیر تعداد مکان‌های تعطیل‌شده یا میزان خسارت اقتصادی ناشی از آن، فروکاست. اهمیت سیاسی این سیاست در تحولی است که در ساختار رابطه‌ی میان کنشگر اجتماعی و فضای عمومی ایجاد می‌کند: تحولی که طی آن، حضور اجتماعی –پیش از آن‌که تجربه‌ای مبتنی بر مشارکت و تعامل باشد— به کنشی نیازمند محاسبه، احتیاط و ارزیابی مستمر بدل می‌شود. از این حیث، پلمب را باید هم‌زمان به مثابه سازوکار توقف فضا و تکنیک تولید سوژه‌های خوداندیش و خودمحدودساز فهمید؛ سازوکاری که شیوه‌ی تجربه و زیست در فضای عمومی را از بنیاد بازتعریف می‌کند.

 

پس از بحران؛ بازگشت سیاست کنترل به زندگی روزمره

بحران‌ها همواره رابطه‌ی میان دولت و جامعه را دگرگون می‌کنند. در شرایط جنگ، جامعه به مثابه منبعی حیاتی برای بقا، تاب‌آوری و انسجام بازتعریف می‌شود. دولت برای مواجهه با تهدید بیرونی، بیش از هر زمان دیگری به ظرفیت‌های اجتماعی، همبستگی جمعی و مشارکت شهروندان نیاز پیدا می‌کند. در چنین لحظاتی، جامعه فراتر از موضوع مدیریت قرار می‌گیرد و به سرمایه‌ای برای عبور از بحران تبدیل می‌شود. با فروکش‌کردن وضعیت اضطراری اما این نسبت می‌تواند بار دیگر تغییر کند؛ جامعه‌ای که در لحظه‌ی بحران نیرویی ضروری بود، دوباره به عرصه‌ای برای تنظیم، مدیریت و کنترل بدل می‌شود.

پلمب فضاهای عمومی پس از بحران بزرگی مانند جنگ را نمی‌توان مجموعه‌ای از اقدامات پراکنده یا تصمیم‌هایی منفرد دانست. این اقدامات را باید در چارچوب بازگشت تدریجی یک منطق حکمرانی فهم کرد؛ منطقی که پس از کاهش تهدید بیرونی، توجه خود را به نظم‌بخشی درونی و مدیریت فضاهای روزمره معطوف می‌کند. پایان بحران، به بیان دیگر، الزاماً به معنای پایان سیاست‌های اضطراری نیست؛ بخشی از منطق کنترل دوران بحران می‌تواند در شکل‌های تازه و در حوزه‌های روزمره تداوم یابد.

فضاهای عمومی در این میان اهمیتی ویژه پیدا می‌کنند، چرا که محل ظهور اشکال غیررسمی ارتباط، تعامل و تجربه‌ی جمعی‌اند. آن‌چه این فضاها را حساس می‌کند، فعالیت اقتصادی یا کارکرد فرهنگی آن‌ها نیست؛ ظرفیتشان برای ایجاد روابط اجتماعی خارج از چارچوب‌های از پیش تعیین‌شده است. مداخله در این فضاها را، به همین دلیل، فراتر از یک مسئله‌ی اجرایی یا صنفی باید تحلیل کرد؛ این مداخلات جزئی از منازعه‌ی گسترده‌تری‌اند بر سر تعریف حدود امر عمومی و شیوه‌های مشروع حضور اجتماعی.

مسئله‌ی‌ پلمب را در نهایت نمی‌توان تنها با پرسش «چرا این مکان بسته شد؟» فهمید. پرسش بنیادی‌تر این است که یک نظام سیاسی چگونه با جامعه‌ی پس از بحران مواجه می‌شود: آیا می‌کوشد ظرفیت‌های اجتماعیِ شکل‌گرفته در دوران بحران را به سرمایه‌ای برای ساختن آینده بدل کند، یا پس از رفع تهدید، بار دیگر به مدیریت و محدودسازی همان ظرفیت‌ها بازمی‌گردد؟

از این منظر، پلمب نشانه‌ای از مسئله‌ای بزرگ‌تر است: نسبت میان قدرت و جامعه در لحظه‌ای که وضعیت استثنایی پایان می‌یابد. مهم‌ترین پرسش شاید این باشد که آیا بازگشت به نظم عادی پس از هر بحران، بازگشت به همان شیوه‌های پیشین کنترل را به دنبال دارد، یا می‌تواند فرصتی برای بازتعریف رابطه‌ی دولت با فضاهای اجتماعی و امکان‌های جمعی جامعه باشد.

 

 

پانوشت‌ها:
1- O’Farrell, C. (2015, May 14). Foucault and disciplinary space. Refracted Input.
2- Purcell, M. (2002). Excavating Lefebvre: The right to the city and its urban politics of the inhabitant. GeoJournal, 58(2–3), 99–108.
3- Purcell, M. (2014). Possible worlds: Henri Lefebvre and the right to the city. Journal of Urban Affairs, 36(1), 141–154.
4- Sus, V. (2025, September 1). What Foucault’s panopticon reveals about hidden power. TheCollector.
توسط: مینا جوانی
آگوست 23, 2026

برچسب ها

بی حجابی پلمب پلمب کافه جنگ خط صلح خط صلح 184 شئونات اسلامی کنترل اجتماعی ماهنامه خط صلح منافی عفت مینا جوانی هنجارشکنی