اخرین به روز رسانی:

ژوئن ۲۲, ۲۰۲۶

شهر در میدان جنگ؛ سپر انسانی یا واقعیت جوامع مدرن؟/ هرمینه هورداد

در سال‌های اخیر، هم‌زمان با گسترش درگیری‌های نظامی در خاورمیانه، این پرسش بارها مطرح شده است که آیا جمهوری اسلامی ایران عمداً از مردم به‌عنوان «سپر انسانی» استفاده می‌کند یا آن‌چه مشاهده می‌شود محصول ساختار پیچیده‌ی جوامع مدرن و تمرکز زیرساخت‌ها در شهرهاست. این پرسش ما را به مسئله‌ای گسترده‌تر رهنمون می‌کند: چرا جنگ‌های معاصر بیش از گذشته از جبهه‌های کلاسیک فاصله گرفته و به شهرها و مراکز جمعیتی نزدیک شده‌اند؟ چرا زیرساخت‌های حیاتی از پالایشگاه‌ها و نیروگاه‌ها گرفته تا شبکه‌های حمل‌ونقل، بنادر و مراکز خدماتی، در مجاورت مناطق مسکونی قرار دارند و در زمان جنگ به بخشی از میدان درگیری تبدیل می‌شوند؟ آیا این همجواری را باید نشانه‌ای از بهره‌گیری آگاهانه از غیرنظامیان به‌عنوان سپر انسانی دانست، یا آن‌که نتیجه‌ی اجتناب‌ناپذیر تمرکز قدرت، اقتصاد، حکمرانی و خدمات عمومی در شهرهای مدرن است؟ در جهانی که مرز میان اهداف نظامی، زیرساخت‌های اقتصادی و زندگی روزمره‌ی شهروندان هر روز کمرنگ‌تر می‌شود، پاسخ به این پرسش‌ها نیازمند فاصله گرفتن از روایت‌های تبلیغاتی و رجوع به واقعیت‌های تاریخی، حقوقی و سیاسی جنگ است. این مقاله می‌کوشد با چنین نگاهی، نسبت میان جنگ، شهر، زیرساخت و مفهوم سپر انسانی را در بستر تجربه‌ی ایران و تحولات جنگ‌های معاصر بررسی کند.

 

این‌جا لازم می‌دانیم تاکید شود که جنگ محکوم است. نه صرفاً به این دلیل که جان انسان‌ها را می‌گیرد، بلکه به این دلیل که در عمیق‌ترین لایه‌های خود، بنیان زندگی انسانی را هدف قرار می‌دهد. جنگ تنها ساختمان‌ها را ویران نمی‌کند؛ اعتماد را ویران می‌کند. تنها زیرساخت‌ها را نابود نمی‌کند؛ آینده را نابود می‌کند تنها قربانی نمی‌گیرد؛ نسل‌هایی را با خاطره‌ی خشونت، ترس و ناامنی شکل می‌دهد. بازسازی جامعه پس از جنگ گاه دهه‌ها زمان می‌برد و بسیاری از بازماندگان نیز با تروماهای جنگی و آسیب‌های پایدار روانی زندگی می‌کنند؛ آسیب‌هایی که در مواردی هرگز به‌طور کامل التیام نمی‌یابند. در واقع، هیچ جامعه‌ای پس از جنگ همان جامعه‌ی پیش از جنگ باقی نمی‌ماند.

از همین رو، نگارنده‌ی این مقاله جنگ را نه راه‌حل بحران‌های سیاسی می‌داند و نه ابزار مطلوب حل اختلافات میان دولت‌ها. تجربه‌ی قرن بیستم و بیست‌ویکم نشان داده است که جنگ، حتی زمانی که با وعده‌ی امنیت، آزادی، عدالت یا صلح آغاز می‌شود، اغلب به نتایجی بسیار پیچیده‌تر، پرهزینه‌تر و ویرانگرتر از آن‌چه آغازگران آن تصور می‌کردند، منتهی می‌شود. اما مخالفت با جنگ نباید به معنای چشم بستن بر واقعیت آن باشد. اگر قرار است در برابر جنگ موضعی اخلاقی داشته باشیم، ابتدا باید آن را بشناسیم. اگر قرار است قربانی پروپاگاندا نشویم، باید سازوکارهای واقعی جنگ را درک کنیم. اگر قرار است میان واقعیت و روایت تمایز قائل شویم و بازیچه‌ی جنگ روایت‌ها و پروپاگاندا نشویم، باید عمیق‌تر از شعارها، تصاویر لحظه‌ای، ریلزها و جملات قصار بیندیشیم. پیش از ورود به بحث اصلی، لازم است موضع نگارنده به روشنی بیان شود تا از هرگونه سوئبرداشت جلوگیری شود.

این مقاله نه تلاشی برای عادی‌سازی رفتار جمهوری اسلامی است و نه کوششی برای توجیه سیاست‌های اسرائیل یا ایالات متحده. توصیف یک واقعیت سیاسی یا نظامی، به معنای تایید اخلاقی یا سیاسی آن نیست. نگارنده به خوبی آگاه است که جمهوری اسلامی طی بیش از چهار دهه‌ی گذشته یکی از مهم‌ترین بازیگران ضد نظم موجود در خاورمیانه بوده است. از نخستین سال‌های پس از انقلاب، ایده‌ی صدور انقلاب به بخشی از هویت سیاسی نظام تبدیل شد؛ هویتی که در دهه‌های بعد در قالب شبکه‌های منطقه‌ای، حمایت از گروه‌های نیابتی، مداخلات فرامرزی، گفتمان مستمر تقابل با غرب و اسرائیل و تلاش برای بازتعریف موازنه‌ی قدرت در خاورمیانه ادامه یافت. هم‌چنین نمی‌توان نادیده گرفت که بخش‌هایی از گفتمان رسمی جمهوری اسلامی طی سالیان طولانی بر محور دشمنی ایدئولوژیک با اسرائیل شکل گرفته است؛ از شعارهای رسمی گرفته تا نمایش نمادین شمارش معکوس برای پایان موجودیت اسرائیل، یا استفاده از ادبیات نابودی و حذف در بخشی از تبلیغات سیاسی و نظامی. چنین رویکردهایی بی‌تردید در شکل‌گیری فضای تقابل، تشدید بی‌اعتمادی و افزایش احتمال درگیری در منطقه نقش داشته‌اند. اما پذیرش این واقعیت، به معنای نادیده گرفتن مسئولیت سایر بازیگران در عرصه‌ی این جنگ‌ها نیست.

اسرائیل نیز طی دهه‌های اخیر بارها از ابزار نظامی به‌عنوان یکی از ابزارهای اصلی سیاست منطقه‌ای خود استفاده کرده است. ایالات متحده نیز در مقاطع مختلف، با جنگ‌ها، مداخلات نظامی، تحریم‌های گسترده و سیاست‌های فشار حداکثری، در شکل دادن به وضعیت کنونی منطقه نقش داشته است. هیچ‌یک از این بازیگران را نمی‌توان صرفاً در جایگاه قربانی یا صرفاً در جایگاه عامل بحران قرار داد. واقعیت آن است که هر سه بازیگر اصلی این منازعات، در تل‌آویو، تهران و واشنگتن، هرچند با اهداف و روایت‌های متفاوت، در پی حفظ، گسترش یا بازتولید قدرت خویش هستند. منطق بقا، امنیت و بازدارندگی در هر سه مورد نقشی تعیین‌کننده ایفا می‌کند؛ حتی زمانی که هزینه‌ی این رقابت‌ها بر دوش جوامع، شهرها و شهروندان عادی قرار می‌گیرد. از همین رو، این مقاله نمی‌کوشد در کنار هیچ‌یک از طرف‌های این منازعه بایستد. هدف آن نه دفاع از جمهوری اسلامی است، نه دفاع از اسرائیل و نه دفاع از سیاست‌های ایالات متحده. هدف این مقاله تنها فهم سازوکارهایی است که جنگ را ممکن می‌کنند؛ سازوکارهایی که در آن‌ها دولت‌ها برای بقا رقابت می‌کنند، اما پیامدهای این رقابت اغلب بر زندگی مردمانی تحمیل می‌شود که در شکل‌گیری آن هیچ نقشی نداشته‌اند.

 

با روشن کردن این نقطه‌ی آغاز و این زاویه‌ی نگاه، اکنون می‌توان به پرسش اصلی مقاله بازگشت: چرا جنگ‌های معاصر از جبهه‌ها به شهرها رسیده‌اند، و چرا زیرساخت‌های حیاتی در کنار مناطق مسکونی قرار دارند؟ چرا بیش از هر زمان دیگری، جامعه به میدان اصلی منازعات قدرت تبدیل شده است؟ آیا واقعاً برای ایجاد سپر انسانی در هنگام خطر و جنگ، مهندسی شهری این‌گونه است؟

این سوال وقتی در اذهان عمومی قوت می‌گیرد که علی خامنه‌ای تمام سال‌های رهبری‌اش را در وسط شهر تهران، در شلوغ‌ترین بخش شهری، زندگی کرده است.

با نگاهی نزدیک‌تر به دو جنگ اخیر در ایران، می‌بینیم که به‌جای درگیری در مناطق نظامی و جنگی، آن‌گونه که در قوانین بین‌المللی جنگ آمده است، این جنگ‌ها مستقیماً به شهرها، پایتخت و محل زندگی غیرنظامیان کشیده شده‌اند. از اصابت موشک به میدان تجریش گرفته تا اصابت موشک به مدرسه‌ای در شهرستان میناب، در ساعاتی که دانش‌آموزان در مدرسه حضور داشتند و این حمله باعث کشته شدن دانش‌آموزان، معلمان، کادر مدرسه و بسیاری دیگر از غیرنظامیان شد، همگی در مناطق شهری، مسکونی و غیرنظامی رخ داده‌اند.

در جریان حملات به تاسیسات گازی و پتروشیمی، منطقه‌ی عسلویه و بخش‌هایی از میدان گازی پارس جنوبی نیز هدف حملات هوایی قرار گرفتند. بنا بر گزارش‌های منتشرشده، این حملات به مخازن ذخیره، تاسیسات پالایشی، خطوط انتقال و بخشی از زیرساخت‌های انرژی آسیب وارد کرد و آتش‌سوزی‌هایی در منطقه ایجاد شد که قطعاً تلفات و مجروحانی نیز به همراه داشت، هرچند هنوز آمار رسمی از آن‌ها در دست نیست. عسلویه نمونه‌ای روشن از واقعیتی است که جنگ‌های مدرن را از جنگ‌های کلاسیک متمایز می‌کند؛ جایی که مرز میان هدف نظامی، زیرساخت اقتصادی و حیات مدنی جامعه به‌تدریج از میان می‌رود.

سوالی که در میانه‌ی دود و آتش در داخل ایران و در میان نگاه‌های بهت‌زده به تصاویر مخابره‌شده به اذهان متبادر می‌شود این است که چرا دیگر تصاویر غالب جنگ، سنگرها در مناطق جنگی و مرزی و خطوط مقدم کلاسیک نیستند؟ چرا مدرسه‌ها، بیمارستان‌ها، پالایشگاه‌ها، بنادر، نیروگاه‌ها، مناطق مسکونی و حتی کشتی‌های تجاری به بخشی از اهداف روزانه و اخبار جنگ تبدیل شده‌اند؟ و مهم‌تر از همه، چرا به نظر می‌رسد غیرنظامیان بیش از هر زمان دیگری در مرکز میدان نبرد قرار گرفته‌اند؟

 

آیا جنگ‌های دور از شهر افسانه شده‌اند؟

یکی از رایج‌ترین تصورات عمومی درباره‌ی جنگ آن است که جنگ‌های گذشته در جبهه‌هایی مشخص و دور از زندگی مردم رخ می‌دادند، در حالی که جنگ‌های امروز به مناطق مسکونی کشیده شده‌اند. این را در جنگ‌های اخیر در خاورمیانه، حتی در اروپا و در جنگ روسیه با اوکراین هم می‌توانیم ببینیم. هرچند وقتی دقیق‌تر و واقع‌بینانه‌تر جنگ‌ها را مورد بررسی قرار دهیم، درمی‌یابیم که این تصور که جنگ‌های قرن بیستم فقط در جبهه‌ها و مناطق جنگی بوده‌اند، تنها بخشی از حقیقت را بازتاب می‌دهد. واقعیت این است که شهرها همواره بخشی از جنگ بوده‌اند. از محاصره‌ی شهرها در دوران باستان گرفته تا ویرانی شهرهای اروپایی در جنگ جهانی دوم، از بمباران لندن و درسدن تا هیروشیما و ناگازاکی، غیرنظامیان همواره بخشی از قربانیان جنگ بوده‌اند. آن‌چه تغییر کرده، حضور شهرها در جنگ نیست، بلکه جایگاه شهرها در جنگ است. در گذشته شهرها اغلب هدف جنگ بودند؛ یعنی در نهایت فتح می‌شدند یا صاحبانش می‌توانستند از آن دفاع کنند. امروز شهرها خود میدان جنگ هستند. این تفاوتی بنیادین است.

در جنگ‌های کلاسیک، هدف اصلی شکست ارتش دشمن بود. تصرف زمین، شکستن خطوط دفاعی و نابودی توان رزمی طرف مقابل، محور اصلی عملیات نظامی را تشکیل می‌داد. اما در جهان امروز و جنگ‌های امروز، قدرت دیگر تنها در مرزها و پادگان‌ها متمرکز نیست. قدرت در شهرها مستقر شده است.

 

شهر؛ قلب تپنده قدرت در جهان مدرن

برای فهم جنگ‌های معاصر باید جایگاه شهر را در ساختار قدرت مدرن درک کرد. شهر فقط محل زندگی مردم نیست، بلکه از آن‌جایی که دولت‌ها در شهرها مستقرند، اقتصاد در شهرها جریان دارد، بانک‌ها، مراکز تصمیم‌گیری، دانشگاه‌ها، رسانه‌ها، شبکه‌های ارتباطی، زیرساخت‌های حیاتی و صنایع کلیدی در شهرها قرار دارند. شهرها در حقیقت مکان تمرکز قدرت‌اند.

در گذشته تصرف یک منطقه‌ی جغرافیایی اهمیت راهبردی داشت. امروز کنترل یک شهر بزرگ می‌تواند سرنوشت یک کشور را تعیین کند. به همین دلیل است که شهرها و خصوصاً پایتخت‌ها به‌صورت طبیعی به اهداف سیاسی و نظامی تبدیل شده‌اند. وقتی مرکز فرماندهی، شبکه‌ی ارتباطی، اقتصاد، انرژی و ساختار اداری یک کشور در شهرها متمرکز است، جنگ نیز ناگزیر به شهرها نزدیک می‌شود. این روند همان‌طور که پیش‌تر گفته شد، فقط به کشورهای در حال توسعه محدود نیست. از اوکراین تا غزه، از سوریه تا سودان، از موصل تا حلب، جنگ‌های قرن بیست‌ویکم نشان داده‌اند که شهرها و پایتخت‌ها به مهم‌ترین عرصه‌ی رقابت قدرت تبدیل شده‌اند.

 

اما آیا حضور تاسیسات نظامی در شهرها غیرعادی است؟ یا سپر انسانی هستند؟

پاسخ کوتاه، خیر است. تقریباً در همه‌ی کشورهای جهان می‌توان ساختمان‌های نظامی، ستادهای فرماندهی، مراکز اطلاعاتی، وزارتخانه‌های دفاع و تاسیسات امنیتی را در داخل یا اطراف مناطق شهری مشاهده کرد. این موضوع لزوماً نشانه‌ی سوئنیت یا استفاده از سپر انسانی نیست. بسیاری از این مراکز دهه‌ها پیش ساخته شده‌اند؛ زمانی که هنوز خارج از محدوده‌ی شهری قرار داشتند. با گسترش شهرها، این مراکز به‌تدریج در دل بافت شهری قرار گرفته‌اند. اما همین واقعیت، زمینه‌ی شکل‌گیری یکی از بحث‌برانگیزترین موضوعات جنگ‌های مدرن را فراهم کرده است: سپر انسانی. آن‌چه ما ایرانیان در زمان درگیری‌های حماس، ساخت تونل‌های زیرزمینی و انبارهای مهمات، و سپس پس از واقعه‌ی هفتم اکتبر و جنگ و در غزه، بسیار خواندیم و شنیدیم.

 

سپر انسانی؛ واقعیت، اتهام یا ابزار تبلیغاتی؟

در تقریباً تمامی جنگ‌های معاصر، طرف‌های درگیر یکدیگر را به استفاده از سپر انسانی متهم کرده‌اند. این اتهام سنگین است؛ زیرا اگر ثابت شود یک طرف عمداً غیرنظامیان را برای محافظت از اهداف نظامی در معرض خطر قرار داده است، با یکی از جدی‌ترین نقض‌های حقوق جنگ مواجه خواهیم بود. هرچند امروزه برای جنگ‌افروزان و قدرتمندان، این مسئله اهمیت چندانی ندارد و با وجود آن‌که علیه نتانیاهو حکم بازداشت بین‌المللی به اتهام جنایات جنگی و جنایت علیه بشریت صادر شده و هم‌زمان پرونده‌ای جداگانه درباره‌ی ادعای نسل‌کشی علیه دولت اسرائیل در دیوان بین‌المللی دادگستری(ICJ)  در حال رسیدگی است، او هم‌چنان در مسند قدرت نشسته و جنگ‌های جدیدی را آغاز می‌کند.

اما سوال این‌جاست که فاصله‌ی میان اتهامِ استفاده از سپر انسانی و اثبات آن بسیار زیاد است و اثبات چنین ادعایی، آن‌هم در خصوص ایران با ساختار شهری و بافت‌های متنوع، نمی‌تواند صرفاً بر پایه‌ی هم‌جواری تاسیسات و مناطق مسکونی صورت گیرد.

شاید پرسش اصلی این نباشد که آیا یک حکومت از مردم به‌عنوان سپر انسانی استفاده می‌کند یا نه. شاید پرسش مهم‌تر این باشد که آیا در سیستم‌های مدرن دولتی اساساً هنوز می‌توان میان حکومت، زیرساخت‌های حیاتی و زندگی روزمره‌ی جامعه مرزی روشن ترسیم کرد؟

حکومت و کشور همیشه در هم تنیده هستند و منافع مشترک دارند، اما در جمهوری اسلامی و حکومت‌هایی مانند آن، منافع مردم و حکومت در بسیاری از موارد در تضاد با هم قرار دارند. اما باید دید حکومت جمهوری اسلامی تا چه حد این خواست را دارد تا از مسئله‌ی سپر انسانی بهره‌برداری کند. در موارد مختلف، شواهدی وجود دارد که نشان می‌دهد جمهوری اسلامی از مردم به‌عنوان سپر انسانی در منازعات استفاده کرده است. هرچند در بحث استفاده از «سپر انسانی» نیز باید میان اتهام سیاسی و تعریف حقوقی تمایز قائل شد. تا امروز هیچ دادگاه بین‌المللی جمهوری اسلامی را به استفاده از مردم ایران به‌عنوان سپر انسانی محکوم نکرده است. با این حال، منتقدان حکومت به مواردی اشاره می‌کنند که در آن‌ها جامعه عملاً در معرض خطرات ناشی از تصمیمات امنیتی و نظامی قرار گرفته است.

یکی از مهم‌ترین نمونه‌ها، سرنگونی پرواز شماره ۷۵۲ هواپیمایی بین‌المللی اوکراین (PS752) در ژانویه‌ی ۲۰۲۰ بود؛ زمانی که پس از حملات موشکی ایران به مواضع آمریکا، آسمان کشور برای پروازهای غیرنظامی باز ماند و هواپیمای مسافربری اوکراینی با ۱۷۶ سرنشین توسط پدافند سپاه سرنگون شد. برخی خانواده‌های قربانیان و شماری از حقوق‌دانان این رخداد را نمونه‌ای از قرار دادن غیرنظامیان در معرض مخاطرات یک وضعیت نظامی دانسته‌اند، هرچند از منظر حقوقی لزوماً در تعریف کلاسیک «سپر انسانی» قرار نمی‌گیرد.

در سال‌های بعد نیز منتقدان حکومت استدلال کرده‌اند که استفاده از فضای جنگی برای تشدید کنترل داخلی، سرکوب مخالفان و اولویت دادن به ملاحظات بقای نظام بر امنیت و رفاه شهروندان، نوعی بهره‌برداری سیاسی از جامعه در شرایط بحران محسوب می‌شود. از این منظر، مسئله‌ی اصلی نه صرفاً استقرار یک هدف نظامی در کنار مناطق مسکونی، بلکه تبدیل شدن کل جامعه به بخشی از معادله‌ی بقا و بازدارندگی یک نظام سیاسی است؛ وضعیتی که اگرچه با تعریف حقوقی سپر انسانی یکسان نیست، اما پرسش‌های مهمی درباره‌ی نسبت میان امنیت حکومت و امنیت شهروندان مطرح می‌کند.

از طرف دیگر، در علم سیاست مفهومی وجود دارد که از آن با عنوان «امنیتی شدن دولت» یاد می‌شود. این پدیده زمانی رخ می‌دهد که یک حکومت برای سال‌های طولانی در معرض تهدیدهای داخلی و خارجی قرار داشته باشد. در چنین شرایطی، بقای حکومت به تدریج به مهم‌ترین اولویت تبدیل می‌شود. مرز میان امنیت حکومت و امنیت کشور کم‌رنگ می‌شود. امنیت نظام سیاسی با امنیت ملی یکی فرض می‌شود و تهدید علیه ساختار قدرت، به عنوان تهدید علیه موجودیت کشور تعریف می‌شود. در این وضعیت، تفکیک میان حکومت و جامعه دشوارتر می‌شود. ساختارهای امنیتی گسترش می‌یابند. تصمیمات سیاسی بیش از پیش تحت تاثیر ملاحظات امنیتی قرار می‌گیرند و بحران به بخشی دائمی از سازوکار حکمرانی تبدیل می‌شود.

 

جمهوری اسلامی؛ مطالعه‌ی موردی یک دولت امنیتی

جمهوری اسلامی ایران یکی از مهم‌ترین نمونه‌های چنین وضعیتی در جهان معاصر است. این نظام سیاسی طی بیش از چهار دهه با ترکیبی از فشارهای خارجی و چالش‌های داخلی مواجه بوده است؛ تحریم‌های اقتصادی، تنش با ایالات متحده، رویارویی با اسرائیل، درگیری‌های منطقه‌ای، اعتراضات اجتماعی، شکاف‌های اقتصادی، بحران‌های مشروعیت و مطالبات سیاسی انباشته‌شده. در چنین شرایطی، بقای ساختار سیاسی به مهم‌ترین مسئله‌ی حکومت تبدیل شده است. اما این‌جا یک پارادوکس شکل می‌گیرد. هرچه فشار خارجی افزایش می‌یابد، ضرورت بقا برای حکومت نیز افزایش پیدا می‌کند و هرچه ضرورت بقا افزایش پیدا می‌کند، فضای امنیتی گسترده‌تر می‌شود.

در نتیجه، فشار خارجی لزوماً به تضعیف حکومت منجر نمی‌شود. گاهی می‌تواند به تقویت سازوکارهای بقای آن کمک کند. این پارادوکس فقط به ایران محدود نیست. عراق دوران صدام حسین، سوریه دوران بشار اسد، کره شمالی، کوبا و نمونه‌های متعدد دیگر نشان داده‌اند که فشار خارجی هم‌زمان می‌تواند حکومت را تضعیف و در عین حال منطق امنیتی آن را تقویت کند.

بررسی شواهد موجود نشان می‌دهد که بخشی از زیرساخت‌های موشکی ایران در نزدیکی شهرها یا مناطق دارای جمعیت قرار گرفته‌اند؛ هرچند به دلیل ماهیت محرمانه‌ی این تاسیسات، اطلاعات رسمی و دقیقی درباره‌ی موقعیت و فاصله‌ی بسیاری از آن‌ها از مناطق مسکونی در دسترس عموم نیست. از همین رو، بخش عمده‌ی ارزیابی‌های موجود بر پایه‌ی تصاویر ماهواره‌ای، گزارش‌های تخصصی و تحلیل‌های مستقل صورت می‌گیرد.

با این حال، در بررسی این مسئله باید میان دو دسته‌ی کاملاً متفاوت از زیرساخت‌ها تمایز قائل شد: نخست، زیرساخت‌های نظامی شامل پایگاه‌ها، مراکز فرماندهی، انبارهای مهمات و تاسیسات موشکی؛ و دوم، زیرساخت‌های شهری و حیاتی که مستقیماً با زندگی روزمره‌ی شهروندان در ارتباط هستند؛ از جمله جاده‌ها، پل‌ها، شبکه‌های آب و برق، پالایشگاه‌ها، کارخانه‌ها، بنادر، مراکز اداری و خانه‌های سازمانی.

برخلاف تاسیسات نظامی که بر اساس ملاحظات امنیتی، دفاعی و راهبردی جانمایی می‌شوند، زیرساخت‌های مرتبط با حیات روزمره‌ی جامعه ناگزیر باید در مجاورت مراکز جمعیتی قرار داشته باشند. یک شبکه‌ی آب‌رسانی زمانی معنا پیدا می‌کند که به شهروندان خدمات ارائه دهد؛ نیروگاه‌ها و شبکه‌های برق برای تامین انرژی شهرها ساخته می‌شوند؛ جاده‌ها و پل‌ها برای اتصال مراکز سکونت و فعالیت اقتصادی ایجاد می‌شوند و کارخانه‌ها، بنادر و مناطق صنعتی نیز معمولاً در پیوند با نیروی کار، زنجیره‌ی تامین و بافت‌های شهری توسعه می‌یابند. به همین دلیل، نزدیکی این زیرساخت‌ها به مناطق مسکونی نه یک انتخاب استثنایی، بلکه ویژگی ذاتی جوامع مدرن و نتیجه‌ای اجتناب‌ناپذیر از سازمان‌یافتگی اقتصادی و اجتماعی کشورهاست.

از این منظر، مشاهده‌ی هم‌جواری برخی زیرساخت‌های حیاتی با مناطق مسکونی لزوماً نمی‌تواند به‌تنهایی دلیلی بر طراحی آگاهانه برای استفاده از غیرنظامیان به‌عنوان «سپر انسانی» تلقی شود. در بسیاری از موارد، آن‌چه دیده می‌شود حاصل رشد شهرها، گسترش تدریجی بافت‌های شهری و درهم‌تنیدگی طبیعی مراکز خدماتی، صنعتی و اقتصادی با محل زندگی شهروندان است؛ پدیده‌ای که نه فقط در ایران، بلکه در اغلب کشورهای جهان مشاهده می‌شود.

البته این واقعیت، پرسش‌های مشروع درباره‌ی نحوه‌ی استقرار برخی تاسیسات نظامی، میزان رعایت ملاحظات ایمنی و مسئولیت دولت‌ها در حفاظت از شهروندان را از میان نمی‌برد. اما برای تحلیل دقیق این موضوع، لازم است میان زیرساخت‌هایی که ذاتاً برای خدمت‌رسانی به جامعه ناچار به حضور در کنار مردم هستند و تاسیساتی که صرفاً کارکرد نظامی دارند، تمایزی روشن قائل شد. در غیر این صورت، خطر آن وجود دارد که تحلیل‌های عمومی تحت تاثیر روایت‌های سیاسی و تبلیغاتی قرار گیرند و پیچیدگی‌های واقعی سازمان فضایی و زیرساختی جوامع مدرن نادیده گرفته شود.

 

اما جنگ چگونه از کنترل خارج می‌شود؟

جنگ مدرن با ویرانی آغاز نمی‌شود، بلکه با فروپاشی مرزها آغاز می‌شود؛ مرز میان هدف نظامی و زیرساخت اقتصادی، مرز میان امنیت ملی و زندگی روزمره، و مرز میان حکومت و جامعه. وقتی این مرزها از میان می‌روند، جنگ دیگر محدود به پادگان‌ها و خطوط مقدم باقی نمی‌ماند. پالایشگاه‌ها به هدف تبدیل می‌شوند، بنادر به هدف تبدیل می‌شوند، زیرساخت‌های انرژی به هدف تبدیل می‌شوند، شبکه‌های حمل‌ونقل به هدف تبدیل می‌شوند و حتی کشتی‌های تجاری به هدف تبدیل می‌شوند. در نهایت، جامعه به بخشی از میدان نبرد تبدیل می‌شود.

پالایشگاه فقط یک تاسیسات صنعتی نیست، بلکه بخشی از زندگی اقتصادی یک کشور است؛ علاوه بر این، بسیاری از خانه‌های سازمانی و مناطق مسکونی در کنار این مراکز و زیرساخت‌های صنعتی و اقتصادی قرار دارند. به عنوان مثال، بندر فقط یک مرکز لجستیکی نیست، بلکه مسیر ورود غذا، دارو و کالاهای اساسی است. کشتی تجاری فقط یک شناور نیست، بلکه بخشی از شبکه‌ای است که معیشت میلیون‌ها نفر به آن وابسته است. مدرسه فقط یک ساختمان نیست، بلکه نماد آینده‌ی یک جامعه است. اما در جنگ، همه‌ی این تمایزها شکننده می‌شوند.

 

هزینه‌ای که جامعه می‌پردازد

وقتی موشکی به سوی یک هدف نظامی شلیک می‌شود، همیشه تنها هدف نظامی آسیب نمی‌بیند.

کارگران در پالایشگاه‌ها حضور دارند، کودکان در مدرسه‌ها حضور دارند، پزشکان در بیمارستان‌ها حضور دارند، خدمه در کشتی‌های تجاری حضور دارند و خانواده‌ها در خانه‌های خود زندگی می‌کنند.

 

جنگ روایت‌ها

اما جنگ امروز فقط در میدان نبرد رخ نمی‌دهد؛ جبهه‌ی دیگری نیز وجود دارد: رسانه، شبکه‌های اجتماعی و افکار عمومی. در قرن بیستم، رسانه جنگ را روایت می‌کرد؛ در قرن بیست‌ویکم، رسانه بخشی از جنگ شده است. هر طرف تلاش می‌کند روایت خود را به افکار عمومی تحمیل کند. هر طرف خود را قربانی معرفی می‌کند. هر طرف دیگری را متجاوز می‌خواند و هر طرف می‌کوشد تصاویر، آمار و اخبار را به سود خود تفسیر کند. در چنین فضایی، شهروندان اغلب بیش از آن‌که قربانی کمبود اطلاعات باشند، قربانی انبوه اطلاعات هستند؛ اطلاعات فراوان، تصاویر فراوان، احساسات فراوان، اما تحلیل واقعی بسیار اندک. درست در همین نقطه است که پروپاگاندا قدرت پیدا می‌کند.

برای نیفتادن در دام پروپاگاندا، ابزاری نداریم جز نگاه انتقادی. بزرگ‌ترین خطر دوران جنگ فقط موشک و گلوله نیست، بلکه از دست رفتن توانایی پرسیدن سوال است. این پرسشگری که برای نیفتادن در دام پروپاگاندا ضروری است، در وهله‌ی اول طرح پرسش‌های انتقادی هر فرد در گفت‌وگوی درونی خویش است. هرگاه جامعه‌ای از پرسیدن دست بکشد، روایت‌های قالبی و دست‌ساز به‌راحتی جای واقعیت را می‌گیرند.

جنگ‌های قرن بیست‌ویکم بیش از هر زمان دیگری شهری شده‌اند. نه به این دلیل که قوانین بین‌المللی جنگ تغییر کرده باشند، بلکه به این دلیل که جهان تغییر کرده است، ادوات جنگی تغییر کرده‌اند و اهداف و فتوحات معنای دیگری یافته‌اند. امروزه قدرت در شهرها متمرکز شده است؛ شهرهایی که قرن‌هاست در کنار یا درهم‌تنیدگی با زیرساخت‌ها شکل گرفته‌اند. اقتصاد در شهرها متمرکز شده است و زیرساخت‌ها در شهرها متمرکز شده‌اند، همان‌طور که ظرفیت حکمرانی در شهرها متمرکز شده است. در نتیجه، جنگ نیز به شهرها آمده است.

بنابراین، نمی‌توان به قطعیت گفت آیا جمهوری اسلامی –که اتفاقاً سابقه‌ی سوئاستفاده از جان مردم به‌عنوان سپر انسانی را در کارنامه‌ی خود دارد—، کاملاً از این اتهام مبرا است. نمی‌توان تعطیل نکردن مدارس، کارخانه‌ها و تاسیسات نفتی در میانه‌ی جنگ را نادیده گرفت و حکومت جمهوری اسلامی را مبرا دانست. به همین معنا می‌توان به سوال اصلی این‌گونه پاسخ داد که همه‌ی طرف‌های این جنگ، با هدف قرار دادن غیرنظامیان، هر کدام به نحوی دست به قدرت‌ورزی در عرصه‌ی جنگ زده‌اند و این‌جا هم مانند همیشه، این مردمان و غیرنظامیان در ایران، سرزمینی که جنگ به آن آورده شده بود، متحمل جبران‌ناپذیرترین و پایان‌ناپذیرترین هزینه‌ها شدند.

آری، مردم، کودکان و غیرنظامیان، آن‌هایی بودند که در این جنگ مورد سوئاستفاده‌ی ابزاری قدرت‌ها قرار گرفتند و هر کدام از قدرت‌ها از کشتار و آسیب رساندن به آن‌ها، بهره‌ی خود را بردند.

توسط: هرمینه هورداد
ژوئن 22, 2026

برچسب ها

پایگاه نظامی جنگ جنگ ایران و اسرائیل جنگ ایران و امریکا جنگ روایت ها خط صلح خط صلح 182 زیرساخت دوکاربرده زیرساخت دوگانه سپر انسانی لانچر ماهنامه خط صلح هرمینه هورداد