
کلمات در کیسههای سیاه/ آلما فاضلی
از اولین تصویری که از آخرین نگاه ندا آقاسلطان منتشر شد بیش از شانزده سال و از انتشار اولین فیلم از انبوه کیسههای سیاه مخصوص جسد انسان حدود چهل روز گذشته است. اجازه میخواهم عقبتر نروم، چون ناچارم برای نوشتن از تجربهی این روزها به زندهترین خاطرات معاصر رجوع کنم: برای کسی مثل من در میانهی چهلسالگی، خون و نگاه ندا اولین مواجهه با خون روی آسفالت خیابان بود؛ ندا میتوانست هرکدام از مایی باشد که چند ساعت پیشتر در همان اطراف در خیابان بودیم. حالا من در ایران زندگی نمیکنم و در خیابانهای امسال نبودهام. شاهدی هستم در فاصله و با واسطه. این چند خط برای اینکه یادآوری کنم از کجا به این تصویر هولناک نگاه میکنم. با عقل سرد هم نمینویسم؛ معتقدم اگر رجوع به تجربهی زیسته بهعنوان روشی برای شناخت پدیدهای معتبر باشد، اینجا یکی از همان پیچهای انسانی است که به دریافت انسانی، هرچقدر آمیخته به بهت، خشم، استیصال یا غم اعتباری شناختی میدهد.
از اولین تصویری که از آخرین نگاه ندا آقاسلطان منتشر شد بیش از شانزده سال و از انتشار اولین فیلم از انبوه کیسههای سیاه مخصوص جسد انسان حدود چهل روز گذشته است. در این شانزده سال و چند ماه جوانان بسیاری در «دور»های مختلفی از اعتراضات به دست حکومت ایران کشته شدهاند و ما بازماندگانِ بافاصله، اغلب توانستهایم زندگیشان را با تصویر و ترانه به اسنادی بدل کنیم که شهادت بر ارتکاب جنایت میدهند و از همین راه شاید سوگواری کردهایم: «از خون جوانان وطن لاله دمیده» و این بوده کشمکش خونین سالیان و رفتوبرگشتهایی میان مرگ و زندگی و روزمرگی… تا اولین تصویر انبوه جسدها در کیسههای سیاه و زندگان سرگردان در میان خیل مردگان.
مسئله شاید اینجاست: چیزی که امروز پیش روی ما بازماندگان است (یا شاید بهتر باشد بگویم چیزی که در آن فرورفتهایم) اولین مواجههی مستقیم بسیاری از ما با «کشتار عام» است. ما که داستانهای آشویتس را شنیدهایم و دیدهایم و خواندهایم و بیش از دو سال است که به تماشای کشتار در غزه نشستهایم، حالا آشفته پیِ کلماتی به این در و آن در میزنیم برای فهم واقعه. و واقعه اینبار چنان سهمگین است که کلمات جا میزنند. هزاران انسان بیسلاح و بیدفاع در زمانهای که اعتراض کموبیش «حق» انسان بهشمار میآید به دست نظامیان و شبهنظامیان «خودی» به هولناکترین شیوه سلاخی شدهاند. و این با تمام جزئیاتش، انگار چیزی نیست که فهماش برای موجودی که حول بقا شکل گرفته سرراست، ساده، یا حتی ممکن باشد.
چه آنها که در خیابان شاهد فوران خون گرم رفقا و همشهریهایشان بودهاند، چه آن پدران و مادران و خواهران و برادرانی که برای پیدا کردن عزیزشان نگاهشان در آن صحرای محشر از روی صدها صورت بیجان گذشته، و چه آنها که مثل من از فاصله و باواسطه در میان بیشمار بدن پارهپاره مثل روح سرگردان چرخیدهاند تا شاهد باشند، همه در سکوتی بهتآلود فرورفتهاند: مگر چنین چیزی ممکن است؟ ما مگر که بودیم؟ مگر چه میخواستیم؟ ما «دیگری» قاتلان بودیم چنانکه یهودیان دیگریِ مسیحیان یا سیاهان دیگریِ سفیدپوستان یا فلسطینیان دیگریِ اسرائیلیان؟ نه که این «دیگریسازی» مجوز کشتار عام باشد، نه؛ مسئله این است که واقعه انگار از چارچوب فهم ما بیرون است. شاهدش تمام شعرهایی که سروده نشدهاند و تمام شعرهای سرودهای که از بر داشتیم و حالا هیچ دردی را درمان نمیکنند و در دهانها میماسند. جمجمههای متلاشی، پیشانیها و سینههای شکافته، چشمان باز جوانان و کودکانی که انگار هنوز به مرگ خود خو نکردهاند، فریادهای مادران و پدرانی که صورت جگرگوشههایشان را در دستها میگیرند و جهانشان بهیکباره تاریک میشود. این تصاویر و این صداها و این نگاهها کلمات را فراری میدهند و بازماندگان را با شرم زنده بودن در سکوت به حال خود میگذارند.
کشتار عام قواعد زندگی و مرگ را، آنگونه که تا هجدهم دیماه میشناختیم، به هم ریخته. ما در جهان جدیدی زندگی میکنیم. راه و روش این زیستن را انگار هنوز نمیدانیم. نه برای واقعه و نه برای پس از واقعه هنوز کلماتمان را خلق نکردهایم. ما به موزلمانهایی به روایت آگامبن بدل شدهایم که در آشویتس توانایی سخن گفتن را هم از دست داده بود و ورای درد و احساسات انسانی، در مرز میان انسانیت و ناانسانیت تنها زنده بود؟ موزلمان ناشاهدی بود خود شاهد بر جنایتی خارج از دایرهی فهم و کلمه. ما چطور؟ ما بازماندگانی در مرز میان زندگی و مرگ، بدون کلماتی که بتوانیم به کمکشان بفهمیم چه بلایی به سرمان آمده؟
دوست روانشناسم میگوید فاجعه یعنی حادثهای که چارچوبهای «عادی» و امنیت را کاملاً بههم میریزد و این برای ذهن آدمی قابل درک نیست. پس ذهن برای اینکه فرونپاشد وارد سکون و بیعملی و سکوت میشود، بهاصطلاح «فریز» میشود تا فقط زنده بماند تا بتواند بهمرور زمان ارتباطات و اتصالات نیروبخشش را بازبشناسد و باز بسازد. دوست روانشناس پسوپیش جملهی آخرش یک «شاید» میگذارد و میگوید «در فضای فاجعهآمیزی که زندهبودنمان در ابهام است، در فضایی که عدم قطعیت در احساس آدمی موج میزند، مغز در سکوت و بیعملی میتواند مسیریابی با تمرکز بیشتری انجام دهد.»
دوست دیگرم از لزوم سوگواری جمعی بعد از فاجعه میگوید و معتقد است وقتی در شرایط فعلی حتی از طریق مناسک جمعی اجازهی بروز سوگواری نداریم، انگار اجازهی حل و فصل این فاجعه در درونمان هم از ما سلب میشود؛ سکوت و سکون از فشار بیرونی است و به رسمیت شناخته نشدن عزاداریمان. میگوید «سکوت، غم تلنبارشده است، سوگواری بدون فرم و زبان، درد بدون مدرک.» جودیت باتلر هم از مفهومی بهنام grievability میگوید و مرگ را به «قابل سوگواری» و «غیرقابل سوگواری» تقسیم میکند؛ جانهای ارزشمند و جانهای بیارزش.
ما بازماندگان امروز به کدام بازماندگان دیروز شبیهتریم؟ شاید تا حدودی به همه و به هیچکدام. و باز شاید به همین دلیل است که فرورفتهایم و بهکندی مسیریابی میکنیم. از دل این کشتار عام آیا کلماتی یا امکانی زاده خواهد شد؟ شاید.
برچسب ها
آلما فاضلی جنایت جنایت علیه بشریت خط صلح خط صلح 178 سانسور قتل عام قیام 1404 قیام دی 1404 کشتار 1404 کهریزک ماهنامه خط صلح