اخرین به روز رسانی:

فوریهٔ ۲۰, ۲۰۲۶

در باب منشاء شرارت و فرمان‌برداری/ امین قضایی

فجایع جنگ جهانی دوم و مشارکت و همدستی مردم آلمان با رژیم نازی‌، در لباس یک سرباز یا مامور دولت، در کشتار میلیون‌ها انسان در اردوگاه‌های مرگ، یک پرسش اساسی را پیش‌روی جامعه‌شناسان قرار داد: چگونه یک شهروند عادی آلمانی می‌توانست تا این اندازه فرمانبردار و مطیع اوامر باشد که نه‌تنها علیه مردم کشورهای همسایه، بلکه علیه هم‌وطنان و همسایگان یهودی یا کمونیست خود نیز مرتکب چنین جنایاتی شود؟ آن‌چه مسئله را غامض‌تر می‌کرد، این واقعیت بود که این شهروندان به کشوری متمدن و صاحب سنت فرهنگی تعلق داشتند و برای دهه‌ها در یک جمهوری دمکراتیک زیسته بودند.

همین پرسش امروز پیش روی ماست: چگونه اعضای سپاه و بسیج می‌توانند در تعهد و التزام خود به رژیم جمهوری اسلامی و ایدئولوژی مذهبی آن تا آن‌جا پیش بروند که هم‌شهری‌ها و هم‌محله‌ای‌های خود –حتی کسانی را که ممکن است از نزدیکان یا اقوامشان باشند— در خیابان به رگبار ببندند؟

پاسخ‌ها متنوع هستند. برخی مطابق نظریات ماکس وبر ادعا می‌کنند که برخلاف اقتدار سنتی یا قانونی، اطاعت از اقتدار کاریزماتیک یک رهبر حد و مرزی نمی‌شناسد. برخی مانند هانا آرنت (به خصوص با مشاهده‌ی محاکمه‌ی آیشمن در اورشلیم) مدعی شدند که اصولاً دلایل فوق‌العاده خاصی برای بروز شرارت لازم نیست و آدم‌های عادی ممکن است صرفاً از روی بی‌فکری، یا یک وظیفه‌شناسی ساده در خدمت یک ماشین کشتار باشند و آن‌ها حتی ممکن است به تبعات کار خود فکر هم نکرده باشند. به عبارت ساده‌تر، شر امری است پیش پا افتاده که به سادگی از انسان‌های عادی نیز می‌تواند بروز کند. زیگموند باومن نیز در همین راستا، تقسیم کار بوروکراتیک جوامع مدرن را مسئول این شرارت می‌داند؛ جایی که انسان‌ها فقط پیچ و مهره‌های یک ماشین بزرگ هستند و اراده‌ی آنان نقشی در عملکرد کلی این ساختار عظیم ندارد. در حیطه‌ی روان‌شناسی اجتماعی، آزمایش معروف میلگرام نشان داد که بسیاری از مردم توان مقاومت در مقابل اقتدار را ندارند و اگر انسان‌ها در موقعیت قرار بگیرند ممکن است رفتار جنایتکارانه‌ای از آن‌ها سر بزند که هیچ هم‌خوانی با شخصیت ایشان ندارد.

تمامی این پاسخ‌ها از یک جهت برخطا هستند، زیرا یک فرض غلط در این پرسش را صحیح انگاشته‌اند؛ در این پرسش این فرض اشتباه وجود دارد که عواطف منشائ خیر و شر قلمداد می‌شوند. ما از میزان فرمانبرداری و توانایی جنایت شهروندان عادی (یا ظاهراً عادی) متعجب می‌شویم زیرا تصور می‌کنیم عواطف و خصایص شخصیتی منتج از آن مانند مهربانی، عطوفت، بخشندگی، فداکاری، تواضع و شفقت و دلسوزی و ترحم و نجابت منشائ خیر هستند و برعکس شر از افرادی سر می‌زند که عبوس، خشمگین، کینه‌ای، بی‌رحم و پرخاشگر هستند. به همین خاطر، چون شهروندان عادی را در کوچه و بازار عمدتاً مردمانی صلح جو، غیرپرخاشگر و حتی مهربان و نجیب می‌یابیم، تعجب می‌کنیم که چگونه می‌توانند روزی در لباس سرباز یا آمر قانون حکام مستبد به جنایتکارانی تمام عیار بدل شوند.

به‌همین منوال، فرهنگ و هنر نیز منشائ خیر و شر نیستند. در مورد جنایتکاران و اراذل سپاهی شاید نتوانیم ذوق هنری خاص یا سنت فرهنگی برجسته‌ای را به آن‌ها نسبت دهیم، اما افرادی مانند هیتلر، هیملر و گوبلز می‌توانستند نقاش، اهل مطالعات فلسفی و علاقه‌مند به موسیقی باشند، اما با اراده و عزم مشخصی نابودی و مرگ میلیون‌ها یهودی را به عنوان «راه‌حل نهایی» برگزینند.

ما باید بپذیریم که خیر از عقلانیت و شر از ناعقلانیت نشات می‌گیرد و عواطف و شخصیت انسان‌ها منشائ خیر و شر نیست. پس انسانی ظاهراً متواضع، آرام و مودب و مهربان و دلسوز به‌راحتی می‌تواند بر روی حتی کودکان بی‌گناه آتش بگشاید. وی ممکن است این کار را بکند اگر به سادگی در تفکر فردی یا گروهی خود به نتایج ناعقلانی رسیده باشد. بار دیگر تکرار می‌کنم: نه عواطف بشری بلکه ناعقلانیت منشائ و دلیل بروز شرارت است. ترحم و دلسوزی، سمپاتی و شفقت، موانعی سر راه جنایت و کشتار نیستند. دلیل بروز شرارت تنها و تنها ناعقلانیت است.

چطور یک عضو سپاه یا حتی یک جوان بسیجی می‌تواند همشهری خود را به رگبار ببندد؟ این جنایت و شرارت، هم از ناعقلانیت در عقاید مذهبی وی جلوه‌گر می‌شود و هم به شکل نهاد تروریستی که وی به آن تعلق دارد. این ناعقلانیت که فرد گمان می‌کند فرمان خدا و نماینده‌ی خدا را روی زمین اجرا می‌کند، دلیل کافی برای اطاعت بی‌چون‌وچرا از رهبر و سپاه تحت رهبری وی را فراهم می‌آورد.

ساختار اجتماعی، روان نژندی، پیش زمینه‌های تاریخی، سیاسی و اقتصادی و یا ایدئولوژی‌ها هیچ‌کدام فی‌نفسه منشائ شرارت نیستند. تنها ناعقلانیت موجود در آن‌هاست که موجب شرارت می‌شود. هسته‌ی درونی این ناعقلانیت، یک یا چند مغالطه در استدلال یا پیشفرض‌های غلط است. در مورد جهادگرایی اسلامی، این به سادگی یک پیش‌فرض غلط است که یک فرد فرستاده‌ی خداوند دانسته می‌شود. همین پیش فرض غلط کافی است که فرد معتقد تصور کند رسالتی بر دوش دارد تا کلام منصوب به این خدا، و رفتار فرستاده آن را به اجرا در آورد. ما باید بپذیریم که این ناعقلانیت صرفاً یک عقیده اشتباه در ذهن انسان‌ها باقی نمی‌ماند بلکه به نتایج فاجعه‌بار در زندگی بشری می‌انجامد.

به این دلیل، ما نمی‌توانیم یک توضیح بسنده برای منشائ شرارت پیدا کنیم. زیرا اگر حکم عقلانی و صحیح یکی است، حکم ناعقلانی و غلط بی‌شمار است. حکم درست و صحیح یکی است اما حکم غلط هر چیزی می‌تواند باشد، به همین خاطر، ناعقلانیت، نامحدود است و از این‌رو منشائ شرارت نامحدود است.

از این سخن به این نتیجه می‌رسیم که تلاش برای یافتن یک پدیده‌ی اجتماعی، روان‌شناختی و غیره برای منشائ شرارت راه به جایی نمی‌برد. زیرا شرارت به سادگی از هر ناعقلانیتی سر می‌زند. این ناعقلانیت می‌تواند در رفتار یک فرد یا عملکرد یک نهاد تجلی یابد.

 

به طور خلاصه، فرمانبرداری افراد در ارتکاب به خشونت و جنایت نباید ما را متعجب کند، زیرا این از عواطف آن‌ها نشات نمی‌گیرد؛ آن‌ها می‌توانند به سادگی پدری فداکار، همسری مهربان و یا یک همسایه‌ی خوش برخورد و مودب بمانند در حالی‌که به شنیع‌ترین جنایات دست بزنند. هیچ تناقضی در این رفتار نیست، زیرا شرارت ایشان از ناعقلانیت ایشان و نهادهایشان نشات می‌گیرد و نه از عواطف‌شان. ناعقلانیت بنا به ماهیت بی‌اندازه کثیر است و از این‌رو یک منشائ برای شرارت نمی‌توان یافت.

توسط: امین قضایی
فوریه 20, 2026

برچسب ها

امین قضایی بسیج تیرخلاص جنایت جنایت علیه بشریت جنگ جهانی دوم خشونت خط صلح خط صلح 178 زیگموند باومن سپاه پاسداران سرکوب معترضان قیام 1404 قیام دی 1404 کشتار 1404 ماهنامه خط صلح نازیسم هیتلر یگان ویژه