
مصائب و خطرات کولبری از زبان کولبران/ پردیس پارسا
پدیدهی کولبری در دهههای اخیر به یکی از دردناکترین جلوههای اقتصاد غیررسمی در مرزهای غربی و شمال غربی ایران تبدیل شده است. کولبری عمدتاً در استانهای آذربایجان غربی، کردستان، کرمانشاه و ایلام رواج یافته است. برآوردهای میدانی نشان میدهد که تنها در استانهای آذربایجان غربی و کردستان حدود ۷۰ هزار نفر کولبری میکنند و در شهرستانهایی نظیر بانه، مریوان، سردشت، پیرانشهر و پاوه بیشترین تعداد کولبر گزارش شده است.
جبر محیطی و مشکلات اقتصادی
سیاستهای توسعهزدایانهی حکومت، بهویژه در مناطق کردنشین و در میان جوامع غیرفارس و غیرشیعه، در گسترش این پدیده نقش داشتهاند. سالها محرومیت از سرمایهگذاری پایدار، ناامنیهای تاریخی و غلبهی نگاه امنیتی بر این مناطق، زمینهی شکلگیری و گسترش فعالیتهای اقتصادی پایدار را محدود کرده است. فقدان زیرساختهای صنعتی و کارگاههای تولیدی، ضعف صنعت گردشگری و رکود کشاورزی نیز فرصتهای اشتغال رسمی را کاهش داده است. در چنین شرایطی، نبود سیاستهای موثر حمایتی و برنامههای توسعهای، بسیاری از مرزنشینان را به سوی اقتصاد غیررسمی سوق داده است و کولبری با وجود خطرات جانی آن، برای هزاران خانوار به یکی از معدود راههای تامین معاش تبدیل شده است. «آرمان»، جوانی ساکن بانه که بهتازگی فارغالتحصیل شده است، دلیل ورودش به این کار را چنین روایت میکند: «هیچ شغل دیگری نتوانستم پیدا کنم، هیچ کار و کاسبیای نبود که بتوانم انجام بدهم. درست همزمان با فارغالتحصیلی من، پدرم تصادف کرد و از کار افتاد و ما هم منبع درآمدی نداشتیم. بالاخره باید خرج خانوادهی پنجنفرهمان را یکجوری در میآوردم».
«فرید» که مدرک کارشناسی ادبیات و سابقهی تدریس دارد، شرایط را چنین توصیف میکند: «خیلیها هستند که تحصیلکردهاند و کولبری میکنند چون دستشان به جایی بند نیست. کولبری نکنند از گرسنگی میمیرند. من خودم الان که بیکارم چارهای ندارم جز اینکه کولبری میکنم، اما مردم، کولبرها را به چشم افراد بیسواد و خلافکار میبینند».
«محمد» که ۴۵ سال دارد و ساکن اورامان است به خط صلح میگوید: «پنج سال میشود که کولبری میکنم، به خاطر بیکاری بود رفتم سراغ کولبری. قبل از آن از کردستان میرفتم بیرون، کردستان که کار نیست، هیچوقت نبوده، و در شهرهای جنوبی ایران مثل بندرعباس و عسلویه کارهای بنایی میکردم و داخل کشتی کارگری میکردم. فصلی میرفتم. بیشتر زمستانها میرفتم و بهار برمیگشتم و تا پاییز مشغول کارهای کشاورزی بودم، بعد دوباره میرفتم بندرعباس و عسلویه و تهران که یک لقمه نان دربیاورم.».
«قادر» که ۵۰ سال دارد، ساکن بانه است و مدتهاست مشغول کولبری است نیز به ماهنامهی خط صلح میگوید: «شما کاری به من معرفی کن که درآمد متوسطی داشته باشد و دائمی و آیندهدار باشد، من بیچونوچرا انجام میدهم. حداقل ترس جانم را ندارم. کولبری شغل نیست به خدا. آخر این چهجور شغلی است که اگر ۵ سال ادامه بدهی هزار جور بیماری میگیری. قاطر با آن قدرت بدنی کمتر از یک چهارم وزن خودش بار میبرد که آن هم بعد از ۵ سال تمام مفاصلش ورم میکند، حالا ما که در هر بار کولبری حداقل نصف وزن خودمان را میبریم، بعد از چند سال نابود میشویم.».
مواجهه با نیروهای مسلح و مرزبانی
بزرگترین خطری که کولبران گزارش میدهند، مواجهه با نیروهای مسلح و مرزبانی است. روایتهای دستاول کولبران از مواجهه با نیروهای نظامی، پرده از برخوردهای فراقانونی و استفادهی نامتناسب از سلاح گرم برمیدارد. همچنین بسیاری از نیروهای نظامی مستقر در مرز، سربازان وظیفهاند که تعلیمات و آموزشهای لازم را برای بهکارگیری سلاح ندارند. محمد مشاهدات خود از شلیکهای هدفمند را چنین بازگو میکند: «شاید تا حالا چندبار به سمت من شلیک شده، ولی مثل اینکه خدا راضی به مرگم نبوده. بعضی وقتها عمداً نزدهاند. یکبار که به سمت من شلیک کردند، شنیدم یکی از آنها با صدای بلند میگوید: علیرضا بزنش، علیرضا بزن. بعضی وقتها مستقیماً و به قصد کشتن به سمت خود آدم شلیک میکنند. مثلاً دیدهام فقط یک یا دو تیر شلیک شده و به سر یا پشت کولبر خورده و در جا کشته. حتماً عمدی بوده. پس چرا بعضی وقتها ده تیر شلیک میکنند و همهاش به اطراف میخورد ولی بعضی وقتها یکی دو تیر شلیک میکنند و مستقیماً به سر یا بین دو کتف میخورد.».
«مسعود» که ساکن سردشت است خود قربانی این شلیکها بوده است، او لحظهی هدف قرار گرفتنش را با جزئیات شرح میدهد: «وقتی فهمیدیم توی کمین گیر کردیم بارها را رها کردیم و پراکنده شدیم، هرکسی بهطرفی رفت. یکی از دوستانم به سمتی فرار کرد و من در جهت مخالف رفتم. اول او را زدند، تیر به کتفش خورد. بعد من را زدند. اولین گلوله به رانم خورد و افتادم زمین… ناگهان یک سرباز بالای سرم ظاهر شد. تفنگش را به سمت من نشانه رفت. التماس کردم شلیک نکند ولی کرد. تیر دوم به قسمت بالایی سینهام خورد. تیر بعد از اینکه چند تا از دندههایم را شکست از بدنم خارج شد، شاید به این خاطر که سرباز بالای سرم بود. به هر حال، خون زیادی از بدنم رفت.».
قادر به خط صلح میگوید: «حتی جدیداً به خاطر اینکه حکومت از قانون فرار کند از اسلحههای شکاری استفاده میکنند که بعداً بگویند نیروهای ما از این اسلحهها استفاده نمیکنند، پس ما نزدیم. حتی از کولبرها شنیدم که جدیداً در خط مرزی دارند مین میکارند تا جلوی رد شدن کولبرها را بگیرند.».
غیر از شلیک مستقیم، نیروهای نظامی ممکن است شرایطی را برای کولبران به وجود آورند که منجر به آسیب یا مرگ آنها شود. «حسن» که ۵۵ سال دارد و ساکن مریوان است، به ماهنامهی خط صلح میگوید: «امسال یکبار در حال برگشت بودیم من یک مقدار عقبتر از بقیه بودم، یکی دو پیچ بالاتر از بقیه. نزدیک صبح بود ولی هنوز هوا تاریک بود. دیدم که مامورها از بالا سنگ بزرگی را به سمت مسیر ما هل دادند. در حالی که سنگ از کوه به سمت بقیه میغلتید من و یکی دیگر از کولبرها فریاد زدیم، پناه بگیرید. هر کدام از کولبرها زیر یا کنار سنگ و صخرهای پناه گرفتند. یکی از کولبرها کنار سنگی پناه گرفت، اما قسمتی از بار و بدنش بیرون بود. سنگ داشت به مسیر دیگری میرفت که ناگهان به صخرهای برخورد کرد و به سمت او تغییر مسیر داد. ما که یک کمی بالاتر بودیم هرچه داد زدیم فلان کس پناه بگیر نشنید و بالاخره سنگ به آن قسمت از بدن و بارش که بیرون بود برخورد کرد. گفتیم حتماً له شده. سنگ بزرگ بود، شاید بیشتر از صد کیلو وزن داشت. وقتی رفتیم دیدیم بیهوش است ولی هنوز زنده بود. بردیمش پایین. بعداً مشخص شد دست و پای راستش هر کدام از سه جا شکسته بودند. سربازها از این کارها زیاد میکنند. برایشان مهم نیست.».
از دیگر مصادیق بهوجود آوردن شرایط مرگآفرین میتوان به کمین و دنبال کردن کولبرها اشاره کرد. وقتی کولبرها اطلاع پیدا کنند که کمین هست، وارد خاک ایران نمیشوند و تا زمان رفع کمین منتظر میمانند. این زمان ممکن است به چند روز برسد. در چنین شرایطی نه غذایی برای خوردن دارند و نه سرپناهی. «عبدالله» اینگونه تعریف میکند: «یادم هست یک بار دو شب و دو روز در کمین گیر افتادیم. غذا نداشتیم و فقط چند نفر چند بیسکویت همراه داشتند که من آن را هم نداشتم. در طول آن دو شب و دو روز من به غیر از آب هیچ چیزی نخوردم. هوا هم خیلی سرد بود. خیلیها از شدت سرما و گرسنگی نزدیک بود بمیرند، ولی بعد از آن ۴۸ ساعت توانستیم عبور کنیم و برگردیم. همه بارهایشان را رها کردند ولی من بارم را آوردم.»
یکی دیگر از مسائلی که کولبران با آن مواجه میشوند، بدرفتاری و رفتارهای تحقیرکنندهی مامورین است. «پیام» که ۲۶ سال دارد در این مورد میگوید: «یک شب از تپه عبور میکردیم. دو راه وجود داشت، یکی بالا و یکی پایینتر. همهی کولبرها از راه بالایی رفتند، به غیر از من و چهار نفر دیگر. راه پایینی یک ساعت زودتر به مقصد میرسید. سه سرباز کنار صخرهای ما را گرفتند. گفتند که ما امشب پست نداشتیم، ولی به خاطر شما ما را بیدار کردند و به اینجا فرستادند. بعد مجبورمان کردند توی برف لخت شویم و کتکمان زدند.»
فرسایش جسمی و روانی
کولبران بارهایی را حمل میکنند که گاه هموزن خودشان است. پارگی تاندونها، ساییدگی شدید مفاصل، دیسک کمر و شکستگی استخوانها بر اثر سقوط از صخرهها، مشکلات شایع و گریزناپذیر کولبری هستند. «ابراهیم» که ۲۹ سال دارد و ساکن اورامان است در مورد سختی کار کولبری به خط صلح چنین میگوید: «بار اولی که رفتم کولبری زیر فشار بار خوندماغ شدم و از آن موقع به بعد هر دفعه که بارم سنگین باشد خون از دماغم میآید».
عبدالله میگوید: «من الان کتف راستم رباطش کشیده شده. دو بار هم به خاطر این که از کوه افتادم مجبور شدم پاهایم را عمل کنم. امسال هم امآرآی گرفتم و دکتر گفت به خاطر فشار زیادی که روی کمرت بوده دو تا از دیسکها روی نخاعم فشار آوردند و تنگی نخاع ایجاد شده. به خاطر خطراتی که وجود دارد ما وقتی راه میافتیم به فکر این هستیم که آیا سالم برمیگردیم یا به ما شلیک میشود و یا قرار است از کوه سقوط کنیم یا توی برف گم شویم. همین افکار برای اعضای خانواده هم هست. مادر من همیشه تا برمیگردم نمیتواند راحت بخوابد.».
این مصدومیتها در نبود حمایتهای بیمهای، برای کولبران مشکلات بسیاری به وجود میآورد. حسن توضیح میدهد: «کولبری کاری است که بیمه و بازنشستگی ندارد و زمانی که ما دچار حادثه میشویم باید خرج درمان را از جیب خودمان بدهیم. ما کولبرها از سر ناچاری و برای یک لقمه نان، جان خود را به خطر میاندازیم. اگر حادثهای برایمان اتفاق بیفتد دیگر نمیتوانیم کار کنیم و همین درآمد کممان را هم از دست میدهیم.»
«زاهد» که ۳۲ ساله و ساکن سردشت است، بر اثر اصابت گلوله قطع نخاع شده است. او وضعیت خود را اینگونه شرح میدهد: «شبی که تیر خوردم باور کنید از سه-چهار متری من شلیک کردند. پنج نفر بودند و رگباری هم شلیک کردند. وقتی در بیمارستان به هوش آمدم خیلی تعجب کردم که فقط یک گلوله خوردم. قبل از این اتفاق حتی یک آمپول هم نزده بودم… ولی حالا چه؟ دیگر هیچجا نمیتوانم بروم. من که خرگوشی بودم در کوهها حالا اینطوری زمینگیر شدم و پاهایم تحلیل رفتند و چیزی از آنها باقی نمانده به غیر از دو تا استخوان.».
از سوی دیگر، بسیاری از کولبران هنگامی که مجروح میشوند یا آسیب میبینند، از مراجعه به مراکز درمانی واهمه دارند و اکثراً به دلیل ترس از دستگیری، از مراجعه صرفنظر میکنند.
قادر تجربهی خود را اینگونه بازگو میکند: «وقتی مامورها دنبالمان میکردند یکهو پای چپم روی گیاههای خیس لیز خورد و از صخرهای پرت شدم پایین. بارم هم هنوز روی دوشم بود. بعد از زمین خوردن متوجه شدم پای چپم شکسته. مامورها دیگر دست از سرم برداشتند. ولی بعدش میترسیدم به بیمارستان بروم؛ میترسیدم آنجا دستگیرم کنند. وقتی خانواده به اصرار من را به بیمارستان بردند مدتی که در بیمارستان بودم، همهاش میترسیدم که بیایند و دستگیرم کنند. هر بار کسی از در وارد میشد، فکر میکردم آنها باشند؛ چون هر کسی را که دستگیر میکنند، به خاک سیاه مینشانند.»
نوجوانان و سالمندان کولبر
به دلیل وضعیت بغرنج اقتصادی، بسیاری از گروههای آسیبپذیرتر، همچون نوجوانان و سالمندان، نیز به کولبری روی آوردهاند. «ریبوار» که در حال حاضر ۲۷ سال سن دارد و تا مقطع راهنمایی درس خوانده خاطرهی تلخ اولین تجربهاش در ۱۳ سالگی را چنین روایت میکند: «وسط راه بودیم که پشیمان شدم، همهاش گریه میکردم. پسر دیگری هم همراه ما بود که مدام به من روحیه میداد، تا اینکه بار من را هم روی دوش خودش گذاشت و گفت حالا بیا. به سختی توانستم بدون بار هم از مسیر بالا بروم. از شدت سرما دستهایم بیحس شده بودند. پیش خودم میگفتم این اولین و آخرین دفعه است. چند روز بعد دوباره کاک علی زنگ زد و گفت نمیآیی؟ گفتم نمیتوانم. گفت بیا کمکت میکنیم. رفتم و من هم کولبر شدم.».
کولبری بهطور مستقیم حق آموزش کودکان را سلب میکند. ریبوار دربارهی ترک تحصیلش به خط صلح میگوید: «مدرسه هم میرفتم ولی شاگرد زرنگی نبودم. پدرم خیلی دوست داشت درس بخوانم. سال دوم راهنمایی بودم که شبها میرفتم کولبری و صبح که برمیگشتیم وقت مدرسه هم بود. چندبار خواب ماندم و یا دیر رفتم مدرسه یا نرفتم. بعد از آن مدیرمان دعوایم کرد و من هم دیگر به مدرسه برنگشتم».
در سوی دیگر، سالمندان به دلیل ضعف قوای جسمانی، آسیبپذیری بسیار بیشتری دارند. «احمد»، کولبر سالخورده، وضعیت خود را چنین شرح میدهد: «این کار برای جوانها خوب است، اما برای من که پیر شدهام خیلی سخت است. همیشه آخرین نفری هستم که به مقصد میرسم. نمیتوانم مثل جوانها بار بردارم، بار من همیشه نصف بار آنها است. نصف آنها هم پول میگیرم و خرج زندگیام در نمیآید. از طرف دیگر وقتی دنبالمان میآیند ما نمیتوانیم مثل جوانها فرار کنیم و زیر دستوپا میمانیم و از بقیهی کولبرها فحش میشنویم که چرا جلوی دستوپای آنها را گرفتهایم.».
برچسب ها
