اخرین به روز رسانی:

سپتامبر ۲۳, ۲۰۲۶

یک میلیون امضا، آن سوی مرزها/ منیره کاظمی

در دوره‌های مختلف تاریخ، همیشه ایرانی مهاجر و تبعیدی وجود داشته است، ولی آن‌چه این دوران را از دوران‌های دیگر متمایز می‌سازد، اولاً تعداد بالا و پراکندگی گسترده‌ی آنان در اقصی نقاط جهان و ثانیاً کندوکاو دائمی آنان در گذشته‌ی شخصی خود و تاریخ اخیر ایران است؛ کندوکاوی که با حس دلتنگی و چاشنی سرخوردگی همراه است.

در پاسخ به این حس‌ها، گروهی به نوستالژی —حتی ساختگی و غیر حقیقی و باشکوه— پناه می‌برند و گروهی در جستجوی پاسخی برای چراهایشان به مطالعه، پژوهش و تولید فکر روی می‌آورند. ولی گروهی هم هستند که می‌کوشند در پروسه‌ی یافتن پاسخ، در اطراف خود تغییر ایجاد کنند. در آن زمان از نگاه من، فعالین کمپین «یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض‌آمیز» متعلق به گروه سوم بودند. از این‌رو از همان آغاز به‌عنوان یک حامی این کمپین شروع به فعالیت کردم.

 

تاریخچه‌ی کمپین

گروه‌هایی از فعالان جنبش زنان پس از تجمع ۲۲ خرداد سال ١٣٨٥ (که در میدان هفت تیر انجام شد) بر آن شدند که در ادامه‌ی پیگیری اهدافی که در قطعنامه‌ی آن تجمع اعلام شده بود، در جهت تلاش برای تغییر قوانین ناعادلانه و زن‌ستیز در ایران، حرکتی جمعی و هدف‌مند را در دستور کار خود قرار دهند. کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض‌آمیز، ٥ شهریور ١٣٨٥ در خیابان و روبه‌روی درهای بسته‌ی موسسه‌ی رعد، با نویدی نو برای ساخت دنیایی بهتر، آغاز به کار کرد.

این کمپین در ایران با الهام از «کمپین یک میلیون امضا برای اصلاح مدونه» (یعنی قانون خانواده‌ی مراکش) آغاز به کار کرد. این کارزار پیشرو در تاریخ ۳ مارس ۱۹۹۲ (۱۲ اسفند ۱۳۷۰) توسط «اتحادیه‌ی اقدام زنانه (UAF)» و از طریق نشریه‌ی فمینیستی «۸ مارس» در مراکش کلید خورد.

 

نقاط تشابه و الگوبرداری کمپین ایران از نسخه‌ی مراکشی آن

هر دو کمپین به دنبال اصلاح قوانین تبعیض‌آمیز خانواده و احوال شخصیه (مانند طلاق، چندهمسری، سن ازدواج و سرپرستی فرزندان) بودند. هر دو کارزار جمع‌آوری امضا را به‌عنوان ابزاری برای مستند کردن خواسته‌های خود و اثبات این موضوع به حاکمیت در دستور کار قرار دادند که مطالبات زنان، خواسته‌ای محدود به قشر کوچکی (از روشنفکران) نیست، بلکه خواست توده‌های وسیع جامعه است.

 

رویکرد درون‌دینی نسخه‌ی مراکشی

فعالان مراکشی حرکت خود را در تضاد با اسلام تعریف نکردند، بلکه با تکیه بر پویایی فقه و ارائه‌ی تفسیرهای امروزی، اصلاح قوانین را خواستار شدند؛ رویکردی که عیناً توسط فعالان کمپین در ایران نیز اتخاذ شد. از این‌رو فعالین کمپین به‌دنبال روحانیون مرجعی بودند که بتوانند به‌کمک آن‌ها قوانین اسلامی را تغییر دهند. این موضوع از سوی تعدادی از زنان در دیاسپورا نقطه‌ی ضعف کمپین شمرده شد و به عدم استقبال از کمپین در میان آن‌ها منجر گردید.

کمپین مراکشی در نهایت توانست فراتر از هدف خود امضا جمع‌آوری کند و با ایجاد یک بحث عمومی بزرگ، سلطان حسن دوم (پادشاه وقت) و جانشین او ملک محمد ششم را به تسلیم وادار کند؛ روندی که به اصلاحات موثر و بنیادین قانون خانواده‌ی مراکش در سال‌های ۱۹۹۳ و ۲۰۰۴ منجر شد. موفقیت این الگو، فعالان ایرانی را پس از سرکوب تجمع میدان هفت‌تیر مجاب کرد تا مسیر چهره‌به‌چهره‌ی کارزار مراکشی را در پیش بگیرند.

 

تفاوت‌ها

تفاوت فاحشی که این دو کارزار را از هم مجزا می‌کرد، تفاوت دو حکومت مستقر در مراکش و ایران بود. در ایران یک حکومت اسلامی بر پایه‌ی قوانینی که مستقیماً از شریعت و حدیث شیعه برگرفته شده بودند، حاکم بود. حکومتی که پس از یک انقلاب بر کشور چیره شده بود. انقلابی که نه‌تنها ایرانیان فارغ‌التحصیل در غرب و سکولار حامی آن بودند، بلکه اندیشمندان غربی مانند میشل فوکو، ریچارد فالک و بخشی از فمینیست‌های غربی از آن حمایت می‌کردند. اکثر ناظران غربی چپ و چپ لیبرال و گروه‌های حامی اقلیت‌ها مانند حزب سبزهای آلمان (پروگرسیو)، برگزاری «انتخابات» را دلیلی بر قبول حکومت از سوی مردم و نزدیکی آن به «دموکراسی» غربی قلمداد می‌کردند. آن‌ها در جاهایی حتی وجود اصلاح‌طلبان در مقابل تندروهای بنیادگرا را به یک جامعه‌ی پویا مرتبط می‌دانستند (کنفرانس برلین، آوریل ٢٠٠٠).

نکته‌ی مهم دیگر این‌که در مراکش حجاب اجباری نبود، ولی در ایران این مسئله یکی از اصول نوشته و نانوشته‌ی حکومت اسلامی بود و کیست که نداند زنان ایرانی از همان فردای به قدرت رسیدن اسلام‌گرایان علیه حجاب اجباری به خیابان‌ها آمدند، هر روز تحقیر شدند، کتک خوردند، بر آسفالت خیابان‌ها کشیده شدند، دستگیر و روانه‌ی زندان شدند و مورد شکنجه و آزار قرار گرفتند. همین مورد عده‌ای از زنان در دیاسپورا را در حمایت از کمپین مردد می‌ساخت. آن‌ها کمپین را متهم می‌کردند که آن عده از زنان را که اولویتشان مبارزه با حجاب اجباری است، نادیده می‌گیرد. از این‌رو از همان آغاز، چالش جدی کمپین در دیاسپورا نپرداختن به حجاب بود.

با این حال، کمپین برای من نسیمی برای تغییر در اذهان عمومی داخل ایران و زمینه‌ای برای فرهنگ‌سازی بود. همین امروز هم که این متن را می‌نویسم، آن را یکی از حرکات موثر در تحولات اجتماعی پس از واقعه‌ی بهمن ٥٧ می‌دانم. به بیان دیگر، در این دوی امدادی زنان از زمان انقلاب مشروطه، آن تعداد از هم‌نسلان من که علیه حجاب اجباری در هشت مارس ١٣٥٧ به خیابان آمده و دیگر به خانه برنگشتند، چوب امدادی را به نسل بعدی، یعنی به فعالین کمپین «یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض‌آمیز» سپردند. از این‌رو با هر آن‌چه در توان داشتم، به حمایت از آن پرداختم. در انجمن‌های زنان چندین شهر، گروه‌های دانشجویی و یا نهادهای آلمانی مانند بنیاد هاینریش بول به معرفی کمپین پرداختم و در گردهمایی‌ها و در چند نوبت در خیابان امضا جمع‌آوری کردم. یک وبلاگ آلمانی برای کمپین ساختم و مطالب مربوط به آن را در آن منتشر می‌کردم. در سمینار سالانه‌ی زنان ایرانی در آلمان توانستم با حمایت شهلا شفیق، برای پشتیبانی از مبارزان کمپین گروهی را گرد هم آورم که در پی آن، هم یک فهرست ایمیل زنان ایرانی و هم یک وبسایت به‌نام «شبکه‌ی بین المللی همبستگی با مبارزات زنان ایران» ایجاد شد.

 

تجارب منفی

نکته‌ی تاسف‌بار تجربیات فعالیت‌هایم در معرفی کمپین آن‌جایی بود که پس از اتمام مراسم، زنان ایرانی حاضر در جلسه نزد من می‌آمدند و خصوصی از گفته‌های من در مورد قوانین تبعیض‌آمیز ایراد می‌گرفتند و مرا متهم به سیاه‌نمایی در مورد ایران می‌کردند. می‌گفتند آبروی آن‌ها را نزد آلمانی‌ها می‌برم و حالا پس از سخنان من، آلمانی‌ها ایران را مانند افغانستان به چشم یک کشور عقب‌مانده می‌نگرند. سوال‌هایی از این دست را مطرح می‌کردند که چرا از چندهمسری در قوانین گفته‌ام، مگر چه درصدی از مردان ایرانی در چند همسری زندگی می‌کنند؟ چرا راجع به کودک‌همسری در قوانین گفته‌ام؟ مگر چند درصد از دخترکان زیر سن قانونی مجبور به ازدواج می‌شوند؟ اگر کودک‌همسری هم وجود داشته باشد، فقط در روستاهای دورافتاده است که اتفاق می‌افتد. چرا از وجود سنگسار در قانون گفته‌ام؟ مگر اصلاً سنگسار اجرا می‌شود؟ برای من خیلی از این برخوردها عجیب بود؛ به‌خصوص که مطمئناً درصد بالایی از آن‌ها دقیقاً به‌خاطر وجود همین قوانین تبعیض‌آمیز عصرحجری، موفق به دریافت اقامت آلمان شده بودند.

غم‌انگیزترین واقعه از این موارد شبی بود که بعد از مراسم معرفی کمپین با تعدادی از شرکت‌کنندگان —شامل سه ایرانی و چند آلمانی که اکثراً به حزب سبزهای آلمان تعلق داشتند— برای شام به رستورانی رفتیم. در میان صحبت‌های حاضرین از قسمت‌های مختلف میز ناگهان شنیدم که: «نه، حجاب برای زن ایرانی یک سپر حفاظتی در مقابل نگاه هیز و آزار جنسی از سوی مردان است». این جملات از سوی یکی از زنان ایرانی که او را از نزدیک می‌شناختم و می‌دانستم که خود را فمینیست مدافع کمپین می‌‌شناسد، خطاب به یکی از زنان آلمانی که مسئولیتی در شهرداری داشت گفته می‌شد. در آن‌جا بود که در درونم چیزی فروریخت. آیا تغییر امکان‌پذیر است؟

 

سوالی بدون پاسخ

با توجه به این‌که برخی زنان ایرانیِ پناهنده، تبعیدی و مهاجر، با وجود چندین سال زندگی در آلمان و تجربه‌ی سکولاریسم —اگرچه ناقص—، هنوز نتوانسته‌اند خود را از رسوبات تربیت سنتی و تبلیغ حکومتی رها سازند، آیا فعالیت‌های این‌چنینی —کارزارهای مدنی مسالمت‌آمیز— در جامعه‌ای مانند ایران پس از استقرار حکومت اسلامی، می‌تواند موثر باشد؟

در یکی از بندهای کمپین آمده بود: «اساس این کمپین، اعتقاد به رشد آگاهی، ایجاد گفتگو میان شهروندان و آموختن فعالیت‌های جمعی و دمکراتیک یعنی اصلاحات از پایین، از درون جامعه‌ی مدنی و نه از بالاست. بنابراین، پایه‌ی این عمل جمعی، اعتقاد به ضرورت تقویت حوزه‌ی عمومی، اعتقاد به توانمندسازی زنان، باور به این‌که تنها تغییراتی ماندگار و ریشه‌ای هستند که از بطن جامعه می‌جوشند و نتیجه‌ی آشنایی مستقیم با دردها و لمس مشکلات، به طور مستقیم یا غیرمستقیم توسط تک‌تک افرادند، و نیز آگاهی از این امر که مشکلات حقوقی، مشکل فردی و خصوصی نیست و شمار زیادی از زنان با تبعات تلخ آن دست و پنجه نرم می‌کنند.»

حال که سال‌ها از آن دوران می‌گذرد، هنوز پاسخ دقیقی در قالب «آری» یا «نه» برای سوال بالا ندارم. ولی مطمئنم که فعالیت کمپین در تغییر اذهان و به‌خصوص ترویج «عاملیت» در نسل بعدی زنان موثر بود. در حقیقت زنان نوجوان و جوانی که در کمپین‌های آزادی‌های یواشکی و چهارشنبه‌های سفید شرکت کردند، زنانی مانند «ویدا موحد» و یا دختران و زنانی که بعدها شجاعانه در جنبش «زن، زندگی، آزادی» به خیابان آمدند و روسری‌ها را به آتش سپردند، در دامان مادران (و مادربزرگانی) رشد کردند که از هفده اسفند ١٣٥٧ تا کمپین «یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض‌آمیز» علی‌رغم سرکوب‌ها، عاملیت را پرورانده و ترویج کرده‌اند.

ولی آیا با این دست از فعالیت‌های مدنی می‌توان از حکومتی تا بن دندان مسلح، نشسته بر روی میدان‌های نفتی و با داشتن مافیای اقتصادی، شبکه‌های پولشویی، گرو‌ه‌های چریکی نیابتی، لابی‌های رنگ و وارنگ، حمایت رسانه‌ای و تبلیغاتی بین‌المللی و احتمال دست‌یابی به تسلیحات اتمی که به هر بهانه‌‌ای زندان و شکنجه و اعدام می‌کند و بدون هیچ ترس و واهمه‌ای از سیاستمداران و افکار عمومی جهانی به قتل و کشتار در سطحی وسیع دست می‌زند، انتظار تغییر در قوانینش را داشت؟

 

تجربه‌ای در استکهلم

در همان ایامی که در معرفی کمپین کوشا بودم، فعالین حقوق زنان ایرانی در استکهلم نیز از من دعوت کردند که در جلسه‌ای درباره‌ی کمپین به بحث و گفتگو بنشینیم. هم‌زمان با این جلسه یکی از فعالین کمپین که وبلاگ‌نویس هم بود و جایزه‌ی بهترین وبلاگ نویس دویچه‌وله را دریافت کرده بود به اروپا آمد. این فرصت را مناسب دیدم تا او با حضور در جلسه، اولاً به‌عنوان یک فعال میدانی در جلسه‌ی استکهلم روایت‌های دست اول و تجربه‌های شخصی خود را برای شرکت‌کنندگان بازگو کند و ثانیاً من هم دیداری با او داشته باشم. این امکان میسر گشت و من به همراه او در آن گفتگو شرکت کردم. اولین سوالی که پس از معرفی کمپین مطرح شد، درباره‌ی حجاب اجباری و نپرداختن به آن از سوی کمپین بود که من پاسخ آن را به آن دوست از میدان کارزار آمده واگذار کردم. در حین پاسخ او، به چهره‌های جمع می‌نگریستم و نارضایتی از گفته‌های دوست جوان را در آن‌ها حس می‌کردم. ماریا رشیدی، یکی از قربانیان فرهنگ ناموسی —که به‌درخواست شوهر سابقش به‌روی صورتش اسید پاشیده شده بود—، به نشانه‌ی اعتراض، صحبت‌های آن فعال کمپین را که هنوز به پایان نرسیده بود، قطع کرد. با ابراز نظرات او در نقد کمپین، جلسه روند آرام خود را تا پایان وقت از دست داد.

 

حجاب چالشی همیشگی

یکی از دلایل آن دوست فعال کمپین این بود که چادر (حجاب) مسئله‌ی زنان زحمتکش و کارگر نیست. با شنیدن این جمله هربار من به سال‌های ١٣٥٥–١٣٥٦ پرتاب می‌شوم. در تعطیلات تابستانی سال‌های آخر دبیرستان، من برای پس‌انداز پول توجیبی سال تحصیلی، در یک کارخانه‌ی داروسازی به‌عنوان کارگر روزانه کار می‌کردم. صبح‌های زود از خواب بیدار می‌شدم تا به‌موقع در محل سوار شدن به سرویس رفت‌وآمد کارخانه حاضر باشم. ما در یک محله‌ی کارگرنشین زندگی می‌کردیم. فاصله‌ی خانه تا ایستگاه اتوبوس شرکت واحد را در ده دقیقه پیاده طی می‌کردم و بعد از آن تا محل تعیین‌شده برای جمع‌آوری کارگران را با اتوبوس در یک مسیر نیم‌ساعته می‌رفتم. در این مسیرها شاهد آن بودم که تعدادی از دختران هم‌سن من و زنان جوان محجبه با نگاهی به پشت سر و اطراف خود، سریع چادر و یا روسری را از سر برمی‌کشیدند و در کیف‌هایشان پنهان می‌کردند. چندتایی از آنان را می‌شناختم. یکی از آن‌ها نامش «شهناز» بود. می‌دانستم همیشه به‌خاطر چادر از پدر مذهبی و سنتی‌اش کتک می‌خورد. شهناز در یک آزمون بهیاری قبول شده بود و بر سر این‌که اجازه‌ی رفتن به مدرسه‌ی بهیاری را داشته باشد، روزها صدای جر و بحث و دعوا و گاه کتک‌کاری از خانه‌شان شنیده می‌شد. بالاخره پدرش به‌شرط آن‌که شهناز باحجاب بماند با آموزش بهیاری او موافقت کرده بود. در کارخانه هم خیلی از کارگران زن بدون حجاب سرکار می‌آمدند. آن‌هایی هم که با حجاب بودند یا روسری داشتند و یا چادرهای کُدری نقش‌دار بر سر می‌کردند. عده‌ی کمی هم بودند که با آمدن به رختکن چادر را از سر برمی‌داشتند و روسری به‌سر می‌کردند. اکثراً هم —چه با حجاب و چه بی‌حجاب— روی هر دو طرف درِ کابین‌های خود در رختکن، عکس‌هایی از خوانندگان و هنرپیشگان (ایرانی و خارجی) با پوشش‌های به‌قولی «نیمه‌عریان» نصب کرده بودند. شهریور ١٣٥٦ سه زن جوان با چادر مشکی شروع به کار کردند که از نوع لباس و نوع حرف‌زدنشان معلوم بود که از قشر کارگر نبودند. یکی از آن‌ها در سرویس ایاب و ذهاب با من همسفر بود. مدتی گذشت تا یک روز در راه برگشت برایم تعریف کرد که او و دوستانش دانشجو هستند و به‌غیر از کسب درآمد، برای آگاه کردن کارگران از حقوقشان این کارخانه را برای کار انتخاب کرده‌اند و برای این‌که کارگران احساس نزدیکی با آن‌ها داشته باشند، با چادر به سرکار می‌آیند. ادامه داد که آن‌ها صبح‌ها یواشکی در کوچه‌های خلوت چادر را از کیفشان درمی‌آورند و به‌سر می‌کنند. این طنز تلخ در ذهن من ته‌نشین ماند که کارگران زن یا چادر به‌سر نمی‌کردند و یا آن‌هایی هم که چادری بودند، هیچ‌کدام از چادر مشکی ضخیم استفاده نمی‌کردند و روی خود را چندان محکم نمی‌گرفتند. صبح‌های زود را در کوچه‌های خلوت تصور می‌کردم که تعدادی چادر از سر می‌کشند و فوراً در کیف پنهان می‌کنند و آن‌هایی که می‌خواستند کارگران را از حقوقشان آگاه کنند، چادرهای مشکی را از کیف خارج می‌کردند و با حجاب به کارخانه می‌آمدند.

 

نئولیبرالیسم، پست‌کلونیالیسم

پس از پایان جلسه‌ی استکهلم من با آن فعال کمپین و وبلاگ‌نویس به‌سوی خانه‌ی دوست مشترکمان روانه شدیم. در راه راجع به کتاب‌هایی که در این اواخر خوانده بودیم، صحبت کردیم. در این میان من با شعف پرسیدم: راستی «لولیتا خوانی در تهران»، نوشته‌ی آذر نفیسی را خوانده‌ای؟ با تعجب متوجه شدم نظر منفی نسبت به آن دارد. او در توصیف کتاب عیناً همان حرف‌های دوستان ایرانی و غربی تحت‌تاثیر تئوری پست‌کلونیال (Post-Colonial) را تکرار کرد: «این کتاب در راستای خدمت به روایت نئولیبرالیسم از جامعه‌ی ایران است» و یا «آذر نفیسی برای خوش‌خدمتی به جریان غالب در غرب آن را نوشته». با شنیدن حرف‌هایش فوق‌العاده آزرده شدم. این کتاب برای من تا آن زمان بهترین و کامل‌ترین کتابی بود که حکومت توتالیتر اسلامی را با نگاهی زنانه به تصویر کشیده بود.

زمانی که ملاله یوسف‌زَی (Malala Yousafzai) برای تلاش‌هایش در زمینه‌ی حق تحصیل کودکان، جایزه‌ی صلح نوبل سال ۲۰۱۴ را همراه با کایلاش ساتیارتی (Kailash Satyarthi) دریافت کرد، شنیدم که یک تن از فعالین سابق کمپین گفته بود که برای تحقیر مرد مسلمان این جایزه به ملاله داده شده است.

در سی‌امین کنفرانس «بنیاد پژوهش‌های زنان ایران» در ژوئن ۲۰۱۹ تعدادی از فعالین کمپین هم حضور داشتند. یکی از فعالین مرد کمپین، سخنران یکی از پنل‌های این نشست بود. او در بحث درباره‌ی تاثیر پست‌کلونیالیسم بر جوامع شرقی، به کتاب «زنان سیبیلو و مردان بی‌ریش»، نوشته‌ی افسانه نجم‌آبادی، اشاره کرد و به نقل از آن اثر گفت: «ایران برای فرار از برچسب عقب‌ماندگی و برای مدرن‌سازی جامعه، ساختار جنسی خود را به سمت دگرجنس‌گرایی هنجارین غربی سوق داد و مظاهر هم‌جنس‌خواهی را از ادبیات و تاریخ رسمی خود پاک یا پنهان کرد». به عبارت دیگر، به باور ایشان هم‌جنس‌گرا‌ستیزی در ایران وجود نداشته و از غرب به ایران (و جوامع شرقی) صادر شده است.

 

تجارب شیرین

در آخر نمی‌توانم بدون این‌که به تجارب خوب و با ارزشی که در مدت فعالیتم در حمایت از کمپین داشته‌ام اشاره کنم، این متن را به اتمام برسانم. در تمام آن دوران به دوستی‌ها و آشنایی‌هایی دست یافتم و تجارب شخصی و گروهی کسب کردم که بدون فعالیت در حمایت از کمپین، داشتن آن‌ها برای من به هیچ عنوان امکان‌پذیر نبود. از میان صدها مورد، یکی آشنایی و دوستی با شهلا شفیق و صبری نجفی و دیگری آشنایی و هم‌صحبتی دلنشین همراه با خنده‌های فراموش نشدنی با سیمین بهبهانی است که به نمایندگی از سوی فعالین کمپین برای دریافت جایزه‌ی سیمون دوبوار به پاریس آمده بود.

توسط: منیره کاظمی
سپتامبر 23, 2026

برچسب ها

بی حجابی تبعیض جنسیتی حجاب حقوق زنان خط صلح خط صلح 185 سیمین بهبهانی کمپین یک میلیون امضا ماهنامه خط صلح منیره کاظمی