اخرین به روز رسانی:

فوریهٔ ۲۰, ۲۰۲۶

یک تماس که هرگز وصل نشد/ مهتاب علینژاد

ساعت نزدیک سه‌ی بامداد است. نور سرد صفحه‌ی موبایل اتاق را روشن کرده و دست‌های دختری جوان در شهری اروپایی بی‌قرار روی صفحه می‌لغزند. برای چندمین بار شماره‌ی مادرش را می‌گیرد. بوق می‌خورد، قطع می‌شود. دوباره. هیچ پیامی ردوبدل نمی‌شود. اینترنت در ایران قطع است. اخبار ضدونقیض‌اند. شبکه‌های اجتماعی پر از ویدئوهای کوتاه، تار و بریده‌بریده از خیابان‌هاست. تاریخ ۱۸ دی ۱۴۰۴است؛ روزی که سرکوب گسترده‌ی معترضان در ایران آغاز شده و هم‌زمان، ارتباط ایران با جهان خارج به‌طور ناگهانی و کامل قطع شده است.

دختر هزار کیلومتر دورتر نشسته، اما ذهنش در کوچه‌ای است که مادر هر روز از آن می‌گذرد. نمی‌داند آیا مادرش سالم به خانه رسیده یا در میان ازدحام، دود، باتوم و فریادها گیر افتاده است. زمان کش می‌آید. هر دقیقه مثل یک ساعت می‌گذرد. اضطراب از مرز نگرانی عبور می‌کند و به وحشت بدل می‌شود. این فقط ترس از دست دادن یک عزیز نیست؛ ترس از ندانستن، از بی‌خبری مطلق، از ناتوانی کامل و… است.

این تجربه، تجربه‌ی هزاران ایرانی خارج از کشور در آن روزهاست؛ نسلی پراکنده در جهان که با یک قطع ارتباط ناگهانی، در معرض موجی از اضطراب، سوگ و خشم جمعی قرار گرفت.

 

قطع ارتباط به‌مثابه خشونت روانی

در روان‌شناسی «قطع ناگهانی ارتباط» فقط یک مشکل فنی یا ارتباطی تلقی نمی‌شود. این پدیده، به‌ویژه در بستر سرکوب سیاسی، نوعی خشونت روانی است. انسان‌ها برای تنظیم هیجان، احساس امنیت و پیش‌بینی‌پذیری جهان، به جریان مداوم اطلاعات نیاز دارند. وقتی این جریان به‌طور ناگهانی قطع می‌شود، ذهن وارد وضعیت هشدار دائمی می‌شود.

برای ایرانیان خارج از کشور در ۱۸ دی ۱۴۰۴، قطع اینترنت و تماس نه‌تنها به ‌معنای نرسیدن پیام‌ها بود، بلکه به معنای حذف آخرین رشته‌ی کنترل روانی‌شان بر وضعیت عزیزان‌شان بود. آن‌ها نه می‌توانستند کمک کنند، نه اطلاع بگیرند، نه حتی سوگواری کنند. این وضعیت، نمونه‌ی کلاسیک «درماندگی آموخته‌شده» است؛ حالتی که فرد پس از مواجهه‌ی مکرر با موقعیت‌های غیرقابل‌کنترل، احساس ناتوانی مطلق می‌کند.
در روان‌شناسی بالینی و اجتماعی، خشونت صرفاً به کنش‌های فیزیکی محدود نمی‌شود. هر سازوکاری که به‌طور سیستماتیک احساس امنیت، عاملیت و پیوستگی روانی فرد را مختل کند، می‌تواند در قالب خشونت روانی تعریف شود. قطع ناگهانی و هدفمند ارتباطات در بستر سرکوب سیاسی، یکی از بارزترین اشکال این نوع خشونت است؛ چرا که مستقیماً با بنیادی‌ترین نیازهای روانی انسان درگیر می‌شود.

نخستین سطح این خشونت، تخریب احساس پیش‌بینی‌پذیری است. ذهن انسان برای حفظ تعادل روانی، نیازمند حداقلی از قابلیت پیش‌بینی آینده‌ی نزدیک است. ارتباط مستمر با عزیزان، به‌ویژه در شرایط ناآرام، نقش لنگر روانی را ایفا می‌کند. قطع این ارتباط، ذهن را در وضعیت ابهام مطلق رها می‌سازد؛ وضعیتی که در آن هیچ سناریویی تایید یا رد نمی‌شود. این ابهام پایدار، یکی از قوی‌ترین محرک‌های اضطراب شدید و مداوم است.

در سطح دوم، قطع ارتباط موجب سلب عاملیت روانی می‌شود. عاملیت به احساس «توان اثرگذاری» بر موقعیت اطلاق می‌شود. برای ایرانیان خارج از کشور در ۱۸ دی ۱۴۰۴، امکان تماس، پرس‌وجو یا حتی شنیدن صدای عزیزان، حداقل شکل کنشگری روانی بود. حذف این امکان، فرد را در موقعیت ناظر منفعل قرار می‌دهد؛ ناظری که شاهد خطر است اما هیچ ابزار مداخله‌ای ندارد. این وضعیت با آن‌چه در نظریه‌ی درماندگی آموخته‌شده توصیف می‌شود، هم‌پوشانی قابل‌توجهی دارد و می‌تواند به بی‌حسی هیجانی یا فروپاشی روانی منجر شود.

سطح سوم خشونت روانی، دست‌کاری زمان ذهنی است. در شرایط قطع ارتباط، زمان به‌صورت خطی تجربه نمی‌شود. انتظارهای بی‌پایان، تازه‌سازی مداوم اخبار و تکرار رفتارهای وسواسی مانند تماس‌های مکرر، باعث می‌شود زمان ذهنی کش بیاید و تجربه‌ی رنج تشدید شود. این کش‌آمدگی زمان، خود به عاملی برای فرسایش روانی تبدیل می‌شود، به‌گونه‌ای که چند ساعت بی‌خبری می‌تواند معادل چند روز فشار روانی تجربه شود.

در سطحی عمیق‌تر، قطع ارتباط به هویت رابطه‌ای فرد آسیب می‌زند. هویت انسان نه‌فقط فردی، بلکه رابطه‌ای است؛ ما خود را در پیوند با دیگران تعریف می‌کنیم. زمانی که امکان تایید متقابل این پیوندها از بین می‌رود، احساس گسست هویتی شکل می‌گیرد. برای مهاجران، که پیوند با خانواده یکی از ستون‌های اصلی تداوم هویت فرهنگی و عاطفی است، این گسست می‌تواند به تجربه‌ی ازخودبیگانگی و بی‌ریشگی تشدیدشده منجر شود.

نکته‌ی مهم آن است که این نوع خشونت روانی، غیرمستقیم و درعین‌حال فراگیر است. برخلاف خشونت فیزیکی که بدن‌های مشخصی را هدف می‌گیرد، قطع ارتباط شبکه‌ای از ذهن‌ها را درگیر می‌کند؛ ذهن‌هایی که ممکن است هزاران کیلومتر دورتر از صحنه‌ی سرکوب باشند، اما پیامدهای روانی آن را به‌طور کامل تجربه می‌کنند. به این معنا، قطع ارتباط مرزهای جغرافیایی خشونت را از میان برمی‌دارد و آن را به پدیده‌ای فراملی تبدیل می‌کند..

در نهایت، باید تاکید کرد که خشونت روانی ناشی از قطع ارتباط، صرفاً یک پیامد جانبی سرکوب نیست، بلکه بخشی از منطق آن است. ایجاد بی‌خبری، اضطراب و درماندگی در خارج از مرزها، شبکه‌های همبستگی عاطفی و اجتماعی را تضعیف می‌کند و دامنه‌ی اثر سرکوب را به فراتر از فضای داخلی کشور گسترش می‌دهد. از این منظر، قطع ارتباط را می‌توان نه‌تنها ابزار کنترل اطلاعات، بلکه ابزاری برای اعمال فشار روانی سیستماتیک بر جمعیت گسترده‌ای از افراد دانست.

 

اضطراب حاد و بدنِ در حالت جنگ

در روزهای پس از ۱۸دی، بسیاری از ایرانیان خارج از کشور علائم اضطراب حاد را تجربه کردند: تپش قلب، بی‌خوابی، دردهای گوارشی، حملات پانیک، و ناتوانی در تمرکز. بدن آن‌ها وارد وضعیت «جنگ یا گریز» شده بود، بدون آن‌که امکان عمل واقعی وجود داشته باشد.

ذهن مدام سناریو می‌سازد: اگر مادر در خیابان بوده، اگر بازداشت شده، اگر زخمی شده و کسی کنارش نیست، این افکار مزاحم، نتیجه‌ی مستقیم نبود اطلاعات است. در چنین شرایطی، مغز برای پر کردن خلا، بدترین احتمالات را تولید می‌کند. اضطراب دیگر واکنشی منطقی به خطر نیست؛ به حالتی مزمن و فرساینده تبدیل می‌شود.

نکته‌ی مهم این است که این اضطراب فقط فردی نیست. وقتی هزاران نفر به‌طور هم‌زمان همین تجربه را دارند، ما با یک اضطراب جمعی فرامرزی روبه‌رو هستیم.

در شرایطی که فرد با تهدیدی جدی نسبت به جان یا امنیت عزیزان خود مواجه می‌شود، اما امکان واکنش مستقیم یا محافظت فعالانه از آن‌ها را ندارد، بدن وارد وضعیتی می‌شود که در روان‌شناسیِ عصب‌زیست‌شناسی به‌عنوان «فعال‌سازی مزمن پاسخ استرس» شناخته می‌شود. قطع ارتباط در بستر سرکوب ۱۸ دی ۱۴۰۴ دقیقاً چنین وضعیتی را برای بسیاری از ایرانیان خارج از کشور ایجاد کرد؛ وضعیتی که در آن بدن پیش از ذهن، خطر را تشخیص داد و به حالت جنگ دائمی درآمد.

پاسخ «جنگ یا گریز» در اصل سازوکاری تکاملی برای مواجهه با خطرات کوتاه‌مدت است. در این پاسخ، سیستم عصبی سمپاتیک فعال می‌شود، هورمون‌هایی مانند آدرنالین و کورتیزول ترشح می‌شوند، ضربان قلب افزایش می‌یابد و بدن برای اقدام فوری آماده می‌شود. اما در شرایط قطع ارتباط، این آمادگی هرگز به کنش ختم نمی‌شود. خطر پایان نمی‌یابد، اطلاعات تازه‌ای که بتواند تهدید را تعدیل کند وجود ندارد و بدن ناچار است این حالت را به‌صورت ممتد حفظ کند. نتیجه، اضطراب حادِ پایدار است، نه واکنشی موقتی.

یکی از ویژگی‌های کلیدی این وضعیت، شکاف میان ذهن و بدن است. از نظر شناختی، فرد ممکن است بداند که در مکانی امن قرار دارد؛ اما بدن این پیام را دریافت نمی‌کند. بدن، تهدید را واقعی، نزدیک و جاری تجربه می‌کند، زیرا پیوند عاطفی با فرد در معرض خطر، مرزهای جغرافیایی را بی‌اثر می‌سازد. به همین دلیل، بسیاری از ایرانیان خارج از کشور علائمی را تجربه کردند که معمولاً در افرادی دیده می‌شود که مستقیماً در موقعیت‌های پرخطر حضور دارند: بی‌خوابی شدید، تپش قلب، انقباض عضلانی، دردهای پراکنده، مشکلات گوارشی و حملات پانیک.

در این حالت، ذهن به‌طور مداوم درگیر پایش خطر می‌شود. رفتارهایی مانند بررسی وسواس‌گونه‌ی شبکه‌های اجتماعی، تازه‌سازی مکرر خبرها، یا تلاش‌های تکراری برای تماس، تلاش‌هایی ناهشیار برای بازگرداندن کنترل هستند. اما هر بار شکست این تلاش‌ها، پیام ناتوانی را تقویت می‌کند و چرخه‌ی اضطراب تشدید می‌شود. بدن یاد می‌گیرد که آرامش برابر با غفلت است و تنها راه بقا، بیدار بودن دائمی است.

نکته‌ی مهم دیگر، تجربه‌ی اضطراب نیابتی است. در این نوع اضطراب، فرد نه به دلیل تهدید مستقیم به خود، بلکه به دلیل تهدید به دیگری دچار واکنش شدید بدنی می‌شود. پیوندهای عاطفی عمیق، به‌ویژه پیوند والد–فرزند، باعث می‌شوند سیستم عصبی فرد خطر را به‌گونه‌ای پردازش کند که گویی خود او در معرض آن است. در شرایط قطع ارتباط، نبود اطلاعات تاییدکننده‌ی ایمنی، این اضطراب نیابتی را به حداکثر می‌رساند.

تداوم این وضعیت می‌تواند پیامدهای بلندمدت داشته باشد. وقتی بدن برای مدت طولانی در حالت جنگ باقی می‌ماند، سیستم عصبی توان بازگشت به تعادل را از دست می‌دهد. در نتیجه، حتی پس از بازگشت ارتباط، برخی افراد هم‌چنان دچار گوش‌به‌زنگی افراطی، واکنش‌های شدید به محرک‌های کوچک، یا خستگی عمیق روانی و جسمی می‌شوند. این نشانه‌ها، مرز میان اضطراب حاد و تروما را کم‌رنگ می‌کنند.

در مجموع، اضطراب تجربه‌شده توسط ایرانیان خارج از کشور در جریان قطع ارتباط۱۸ دی ۱۴۰۴  را نمی‌توان صرفاً به‌عنوان «نگرانی طبیعی» تفسیر کرد. این اضطراب، واکنشی بدنی به تهدیدی واقعی، مداوم و حل‌نشده بود؛ تهدیدی که نه پایان داشت، نه پاسخ و نه امکان کنش. بدن در غیاب اطلاعات، جای واقعیت را با بدترین سناریوها پر کرد و در حالتی باقی ماند که برای بقا طراحی شده بود، نه برای زیستن.

 

سوگ مبهم: وقتی نمی‌دانی چه چیزی را از دست داده‌ای

یکی از مفاهیم کلیدی برای فهم این تجربه، «سوگ مبهم» است؛ نوعی سوگ که در آن، فقدان قطعی نیست یا تایید نشده است. ایرانیان خارج از کشور در آن روزها نمی‌دانستند آیا عزیزی را از دست داده‌اند یا نه. این ندانستن، فرایند سوگواری را مختل می‌کند..

در سوگ معمول، مرگ یا فقدان مشخص است و آیین‌ها، کلمات و زمان به کمک فرد می‌آیند. اما در سوگ مبهم، فرد در تعلیق می‌ماند. نه می‌تواند امید داشته باشد، نه می‌تواند سوگواری کند. این وضعیت از نظر روانی بسیار فرساینده است و می‌تواند به افسردگی، بی‌حسی عاطفی یا خشم انفجاری منجر شود.

برای بسیاری، هر خبر کوچک، حتی یک شایعه، می‌توانست هم‌زمان امید و ویرانی بیاورد. ذهن مدام بین این دو قطب در نوسان بود.

سوگ در تعریف کلاسیک خود، پاسخی روانی به فقدانی مشخص، قابل نام‌گذاری و اجتماعی‌پذیر است. مرگ، جدایی یا از دست دادن، زمانی که به‌طور عینی تایید می‌شود، امکان فعال شدن فرایندهای سوگواری را فراهم می‌کند. اما در شرایطی که فقدان مبهم، نامشخص یا تاییدنشده باقی می‌ماند، ذهن در وضعیتی معلق گرفتار می‌شود که در روان‌شناسی از آن با عنوان «سوگ مبهم» یاد می‌شود. تجربه‌ی ایرانیان خارج از کشور در جریان قطع ارتباطات ۱۸ دی ۱۴۰۴، نمونه‌ی بارزی از این وضعیت است.

در این تجربه، مسئله صرفاً ترس از مرگ یا آسیب عزیزان نبود، بلکه ناتوانی در دانستن واقعیت آن‌چه رخ داده است، هسته‌ی اصلی رنج روانی را شکل می‌داد. فرد نمی‌دانست آیا باید امیدوار باشد یا عزادار. این ناتوانی در تعیین وضعیت، مانع از سازمان‌دهی هیجان‌ها می‌شود. ذهن نمی‌تواند بین دو قطب متضاد امید و فقدان یکی را انتخاب کند و ناچار هر دو را هم‌زمان حمل می‌کند؛ وضعیتی که از نظر روانی به‌شدت فرساینده است.

یکی از پیامدهای اصلی سوگ مبهم، انسداد فرایند سوگواری است. در فقدان اطلاعات قطعی، آیین‌های ذهنی و اجتماعی سوگ، مانند گریه، خداحافظی یا پذیرش تدریجی فعال نمی‌شوند. فرد نه اجازه‌ی کامل برای اندوه دارد و نه امکان بازگشت به زندگی عادی. این تعلیق می‌تواند به بی‌حسی هیجانی، احساس تهی بودن، یا برعکس، فوران‌های ناگهانی اندوه و اضطراب منجر شود.

در سطح شناختی، سوگ مبهم با افکار تکرارشونده و سناریوسازی ذهنی همراه است. ذهن تلاش می‌کند با بازسازی مداوم احتمالات، خلا اطلاعاتی را پر کند. هر سناریو، چه امیدوارکننده و چه فاجعه‌آمیز، به‌طور موقت احساس کنترل ایجاد می‌کند، اما در نهایت به فروپاشی همان کنترل می‌انجامد. این چرخه‌ی مداوم، انرژی روانی فرد را تحلیل می‌برد و مانع از پردازش سالم هیجان‌ها می‌شود. .

نکته‌ی مهم دیگر، تنهایی سوگ مبهم است. از آن‌جا که فقدان تایید نشده، اغلب از سوی اطرافیان نیز به‌طور کامل به رسمیت شناخته نمی‌شود. فرد ممکن است با جملاتی مواجه شود که ناخواسته رنج او را کوچک می‌کنند: «شاید چیزی نشده»، «باید مثبت فکر کنی». این واکنش‌ها، اگرچه اغلب با نیت تسلی گفته می‌شوند، اما سوگ را نامرئی می‌کنند و احساس انزوای عاطفی را تشدید می‌نمایند.

برای ایرانیان خارج از کشور، این سوگ مبهم با تجربه‌ی مهاجرت گره خورد. فاصله‌ی جغرافیایی، ناتوانی در حضور فیزیکی و احساس گناه بازمانده، لایه‌های تازه‌ای به این سوگ افزود. فرد نه‌تنها نمی‌دانست چه چیزی را از دست داده است، بلکه احساس می‌کرد حق سوگواری نیز از او سلب شده است؛ چرا که «آن‌جا» نبوده و «شاهد مستقیم» نبوده است.

تداوم سوگ مبهم می‌تواند به پیامدهای بلندمدت روانی منجر شود. افسردگی مزمن، اضطراب پایدار، دشواری در اعتماد به ثبات روابط و حساسیت شدید به هر نشانه‌ی بی‌خبری یا قطع ارتباط، از جمله‌ی این پیامدها هستند. در چنین شرایطی، هر قطع تماس بعدی می‌تواند سوگ حل‌نشده را دوباره فعال کند و فرد را به همان نقطه‌ی تعلیق بازگرداند..

در نهایت، باید تاکید کرد که سوگ مبهم تجربه‌شده در جریان قطع ارتباطات ۱۸ دی ۱۴۰۴، نه یک واکنش فردی اغراق‌آمیز، بلکه پاسخی قابل‌درک به وضعیتی غیرانسانی بود. وقتی دانستن به‌عنوان ابتدایی‌ترین نیاز روانی، از فرد گرفته می‌شود، سوگ نیز شکل نامتعارفی به خود می‌گیرد. سوگی که نه آغاز مشخص دارد و نه پایان روشن، و تنها راه ترمیم آن، به رسمیت شناختن همین ابهام و رنج نهفته در آن است.

 

خشم جمعی و احساس بی‌عدالتی

هم‌زمان با اضطراب و سوگ، خشم نیز شکل گرفت؛ خشمی عمیق، متمرکز و جمعی. این خشم فقط متوجه سرکوب در داخل ایران نبود، بلکه متوجه سازوکاری بود که ایرانیان خارج از کشور را عمداً در بی‌خبری نگه داشت.

از منظر روان‌شناسی اجتماعی، خشم زمانی تشدید می‌شود که فرد یا گروه احساس کند:

  • آسیبی جدی به عزیزانش وارد شده؛
  • هیچ کنترلی بر وضعیت ندارد؛
  • و این وضعیت نتیجه‌ی تصمیمی آگاهانه و ظالمانه است.

قطع ارتباط در ۱۸ دی ۱۴۰۴، دقیقاً چنین احساسی را تولید کرد. بسیاری از ایرانیان خارج از کشور، برای نخستین بار به‌طور عمیق تجربه کردند که حتی «دانستن» هم از آن‌ها گرفته شده است.

خشم، در سطح فردی، پاسخی هیجانی به تجربه‌ی تهدید، تحقیر یا سلب حق است. اما زمانی‌که این تجربه به‌صورت هم‌زمان و گسترده در میان یک گروه اجتماعی شکل می‌گیرد، خشم از مرزهای فردی عبور می‌کند و به پدیده‌ای جمعی بدل می‌شود. در جریان رویدادهای ۱۸ دی ۱۴۰۴ و قطع ارتباط ایران با جهان خارج، خشم تجربه‌شده توسط ایرانیان خارج از کشور را می‌توان در چارچوب «خشم جمعی برآمده از ادراک بی‌عدالتی» تحلیل کرد.

نخستین مولفه‌ی این خشم، احساس بی‌عدالتی ساختاری است. ایرانیان خارج از کشور نه‌تنها شاهد سرکوب خشونت‌آمیز معترضان بودند، بلکه هم‌زمان از ابتدایی‌ترین حق انسانی خود، یعنی دانستن وضعیت عزیزان‌شان، محروم شدند. این محرومیت تصادفی یا فنی تلقی نشد، بلکه به‌عنوان تصمیمی آگاهانه و هدفمند درک گردید. در روان‌شناسی اجتماعی، زمانی‌که یک آسیب به تصمیم عامدانه‌ی یک نظام نسبت داده می‌شود، شدت و پایداری خشم به‌طور معناداری افزایش می‌یابد.

خشم جمعی در این بستر، پاسخی به ترکیب سه عامل بود: تهدید واقعی به جان و امنیت نزدیکان، ناتوانی کامل در مداخله یا حمایت و انسداد سیستماتیک مسیرهای ارتباطی. این ترکیب، احساسی از تحقیر وجودی ایجاد می‌کند؛ احساسی که در آن فرد یا گروه درمی‌یابد حتی در مقام ناظر، شایسته‌ی احترام یا پاسخ‌گویی دانسته نمی‌شود. چنین تجربه‌ای، خشم را از سطح واکنشی لحظه‌ای به احساسی عمیق و هویتی تبدیل می‌کند.

یکی از ویژگی‌های مهم خشم جمعی در دیاسپورا، نوسان میان فوران و سرکوب است. بسیاری از ایرانیان خارج از کشور، این خشم را به‌طور مستقیم بروز ندادند، بلکه آن را در سکوت، بی‌قراری یا کنش‌های پراکنده تجربه کردند. فاصله‌ی جغرافیایی و نبود امکان مداخله‌ی مستقیم، باعث شد خشم در بدن انباشته شود و به اشکال غیرمستقیم بروز یابد: تحریک‌پذیری، بی‌خوابی، احساس گناه یا حتی فرسودگی عاطفی.

درعین‌حال، این خشم نقشی دوگانه ایفا کرد. از یک‌سو، می‌توانست به عامل فرسایش روانی بدل شود؛ به‌ویژه زمانی که راهی برای تبدیل آن به کنش معنادار وجود نداشت. از سوی دیگر، خشم جمعی بستری برای همبستگی فراهم کرد. شبکه‌های اجتماعی، تجمع‌های اعتراضی در خارج از کشور و روایت‌گری مشترک از تجربه‌ی بی‌خبری، همگی فضاهایی بودند که در آن‌ها خشم به زبان، تصویر و کنش نمادین ترجمه شد. این ترجمه، به افراد امکان می‌داد احساس انزوای خود را کاهش دهند و رنج را در چارچوبی جمعی معنا کنند.

احساس بی‌عدالتی هم‌چنین به بازتعریف رابطه‌ی فرد با قدرت انجامید. بسیاری از ایرانیان خارج از کشور، در جریان این رویدادها، برای نخستین بار به‌طور عمیق دریافتند که سرکوب، محدود به مرزهای جغرافیایی نیست و می‌تواند روان آن‌ها را نیز هدف بگیرد. این آگاهی، اگرچه دردناک، اما تغییردهنده‌ی سطح آگاهی سیاسی و اخلاقی بود و در برخی موارد به تغییرات پایدار در هویت فردی و جمعی انجامید.

در سطح روانی، خشم جمعی حل‌نشده می‌تواند پیامدهای بلندمدت داشته باشد. بی‌اعتمادی مزمن، بدبینی نسبت به آینده و حساسیت شدید به نشانه‌های تکرار بی‌عدالتی، از جمله‌ی این پیامدها هستند. هر قطع ارتباط جدید یا هر خبر از سرکوب، می‌تواند این خشم را دوباره فعال کند و چرخه‌ی هیجانی مشابهی را بازتولید نماید.

بااین‌حال، اگر خشم به رسمیت شناخته شود و امکان بیان و جهت‌دهی آگاهانه پیدا کند، می‌تواند به منبعی برای کنش اخلاقی و اجتماعی بدل شود. در این معنا، خشم جمعی ایرانیان خارج از کشور در ۱۸ دی ۱۴۰۴ را می‌توان نه صرفاً نشانه‌ی آسیب، بلکه نشانه‌ی حساسیت اخلاقی و پیوند عاطفی عمیق با جامعه‌ی مبدا دانست؛ پیوندی که حتی قطع ارتباط نیز نتوانست آن را از میان ببرد.

 

آسیب‌های هویتی: دوپارگی میان «این‌جا» و «آن‌جا»

برای مهاجران، هویت همواره میان دو جغرافیا در نوسان است. قطع ارتباط ناگهانی این شکاف را عمیق‌تر کرد. ایرانیان خارج از کشور در آن روزها در امنیت نسبی بودند، اما احساس گناه بازمانده را تجربه می‌کردند: «من اینجا امنم، آن‌ها آن‌جا زیر ضرب‌‌اند.»

این تضاد می‌تواند به بحران هویت منجر شود. فرد نه می‌تواند کاملاً به زندگی روزمره‌ی خود ادامه دهد، نه می‌تواند به‌طور واقعی در کنار خانواده‌اش باشد. نتیجه، نوعی تعلیق وجودی است؛ احساسی از بی‌جایی، بی‌زمانی و بی‌ریشگی.

 

هویت مهاجرانه ذاتاً هویتی چندپاره و در حال مذاکره است؛ هویتی که میان زیست‌جهان کنونی (این‌جا) و پیوندهای عاطفی، تاریخی و خانوادگی (آن‌جا) در نوسان است. در شرایط عادی، ارتباط مداوم با خانواده و جامعه‌ی مبدا، نقش پل روانی را ایفا می‌کند و به فرد امکان می‌دهد این دو فضا را به‌صورت نسبی با یکدیگر آشتی دهد. قطع ناگهانی ارتباطات در بستر سرکوب ۱۸ دی ۱۴۰۴، این پل را به‌طور ناگهانی فروریخت و دوپارگی هویتی را به شکلی حاد و دردناک آشکار کرد.

برای بسیاری از ایرانیان خارج از کشور، این گسست صرفاً عاطفی نبود، بلکه وجودی بود. آن‌ها در مکانی زندگی می‌کردند که بدن‌شان در امنیت نسبی قرار داشت، اما ذهن و احساس‌شان در فضایی مملو از خطر، بی‌ثباتی و تهدید سیر می‌کرد. این ناهماهنگی میان تجربه‌ی بدنی و تجربه‌ی روانی، شکلی از «ناهم‌خوانی هویتی» ایجاد کرد؛ وضعیتی که در آن فرد نمی‌تواند خود را به‌طور کامل متعلق به هیچ‌یک از دو فضا احساس کند.

یکی از جلوه‌های اصلی این آسیب هویتی، تجربه‌ی گناه بازمانده است. احساس «من این‌جا امنم و آن‌ها آن‌جا زیر ضرب‌اند» به‌طور مداوم بازتولید می‌شد و فرد را در موقعیتی اخلاقی–هیجانی قرار می‌داد که خروج از آن دشوار بود. این گناه، نه حاصل انتخاب فردی، بلکه پیامد ساختاری فاصله و قطع ارتباط بود؛ بااین‌حال، اغلب به‌صورت درونی تجربه می‌شد و به تضعیف تصویر فرد از خود می‌انجامید.

در سطح عمیق‌تر، قطع ارتباط باعث تزلزل در روایت شخصی زندگی شد. بسیاری از مهاجران، داستان زندگی خود را بر مبنای پیوند مداوم با خانواده و سرزمین مبدا معنا کرده بودند. وقتی این پیوند ناگهان نامرئی و غیرقابل‌دسترس شد، انسجام روایت فروریخت. فرد با پرسش‌هایی بنیادین مواجه شد: «من دقیقاً کجا ایستاده‌ام؟»، «به کدام جهان تعلق دارم؟» این پرسش‌ها، اگر بی‌پاسخ بمانند، می‌توانند به احساس بی‌ریشگی و تعلیق هویتی منجر شوند.

دوپارگی «این‌جا/آن‌جا» هم‌چنین بر روابط روزمره اثر گذاشت. بسیاری از ایرانیان خارج از کشور گزارش کردند که ادامه دادن مکالمات عادی، کار حرفه‌ای یا تعاملات اجتماعی برای‌شان دشوار شده بود. آن‌ها از نظر فیزیکی در یک فضا حضور داشتند، اما از نظر روانی در فضایی دیگر گیر افتاده بودند. این شکاف، احساس دیده نشدن و سوئ‌فهم را تشدید می‌کرد، زیرا اطرافیان اغلب قادر به درک شدت تجربه‌ی روانی آن‌ها نبودند.

نکته‌ی قابل‌توجه آن است که این آسیب هویتی، ماهیتی جمعی داشت. تجربه‌ی هم‌زمان بی‌خبری، اضطراب و خشم، نوعی هویت مشترکِ زخم‌خورده در دیاسپورا ایجاد کرد. هویتی که نه‌فقط بر پایه‌ی ملیت، بلکه بر اساس تجربه‌ی مشترک محرومیت از دانستن و ناتوانی شکل گرفت. این هویت جمعی، اگرچه برآمده از رنج بود، اما در برخی موارد به بستری برای همبستگی و بازتعریف معنا انجامید.

در نهایت، باید گفت که قطع ارتباط در ۱۸ دی ۱۴۰۴، دوپارگی هویتی مهاجران را نه ایجاد، بلکه عریان کرد. «این‌جا» و «آن‌جا» همواره در زندگی مهاجر حضور داشته‌اند، اما این رویداد نشان داد که در لحظات بحران، این دو فضا می‌توانند به‌طوری دردناک از هم گسسته شوند. ترمیم این آسیب، مستلزم به رسمیت شناختن این دوپارگی و پذیرش این واقعیت است که هویت مهاجرانه، در شرایط سرکوب و بی‌خبری، بهایی روانی بسیار سنگین می‌پردازد.

 

حافظه‌ی جمعی و تروما

رویدادهای  ۱۸ دی ۱۴۰۴ صرفاً یک خاطره‌ی تلخ فردی نیستند؛ آن‌ها به حافظه‌ی جمعی ایرانیان خارج از کشور وارد شده‌اند. هر قطع اینترنت بعدی، هر خبر از سرکوب، می‌تواند همان واکنش‌های اضطرابی را دوباره فعال کند. این همان چیزی است که در روان‌شناسی به آن «ترومای بازفعال‌شونده» گفته می‌شود.

بدن و ذهن یاد می‌گیرند که بی‌خبری مساوی خطر است. بنابراین حتی سال‌ها بعد، یک اختلال ساده در تماس می‌تواند موجی از اضطراب قدیمی را زنده کند.

تروما تنها تجربه‌ای فردی نیست؛ زمانی که میلیون‌ها نفر یک رویداد را تجربه کنند یا شاهد پیامدهای آن باشند، این تروما می‌تواند وارد حافظه‌ی جمعی شود. حافظه‌ی جمعی، به‌طور خلاصه، مجموعه‌ی خاطره‌ها، روایت‌ها و احساساتی است که یک جامعه یا گروه اجتماعی آن‌ها را به‌عنوان «تجربه‌ی مشترک» پذیرفته و منتقل می‌کند. تجربه‌ی ایرانیان خارج از کشور در جریان قطع ارتباطات و سرکوب ۱۸ دی ۱۴۰۴، نمونه‌ای بارز از شکل‌گیری چنین حافظه‌ی جمعی تروماگونه است.

قطع ناگهانی ارتباط، اضطراب حاد، سوگ مبهم و خشم جمعی، علاوه بر اثرات فردی، پیامدهای روانی جمعی تولید کرد. افراد خارج از کشور، هر لحظه در معرض بازسازی ذهنی وضعیت خانواده‌ها و جامعه‌ی مبدا بودند؛ ذهن‌هایی که ناچار بودند بدترین سناریوها را بازسازی کنند و همین امر، تروما را تقویت و تثبیت می‌کرد. حافظه‌ی جمعی، این تجربیات فردی را جمع‌آوری و شکل‌دهی می‌کند و آن‌ها را به روایتی فراتر از تجربه‌های شخصی تبدیل می‌نماید.

یکی از ویژگی‌های حافظه‌ی جمعی تروماگونه، قابلیت بازفعال‌سازی آن توسط محرک‌های محیطی است. هر خبر، هر ویدئوی کوتاه، هر شایعه و حتی قطع ارتباط‌های بعدی، می‌توانند خاطره‌ی جمعی را دوباره زنده کنند و واکنش‌های اضطرابی و خشم را بازتولید نمایند. این فرایند باعث می‌شود تجربه‌ی تروما نه‌تنها محدود به زمان بحران اولیه نباشد، بلکه سال‌ها پس‌ازآن نیز به‌صورت ناپایدار و فعال باقی بماند.

تروما در حافظه‌ی جمعی، ساختارهای اجتماعی و فرهنگی را نیز تحت تاثیر قرار می‌دهد. روایت‌ها، تصاویر و گفتارهایی که از این رویدادها منتقل می‌شوند، هویت جمعی و درک مشترک از عدالت و بی‌عدالتی را شکل می‌دهند. برای ایرانیان خارج از کشور، حافظه‌ی جمعی شامل روایت‌های اضطراب، سوگ، خشم و تلاش برای مداخله یا حمایت نشد و این مجموعه به بخشی از هویت دیاسپورا تبدیل شد؛ هویتی که رنج و آسیب را به‌طور مشترک تجربه کرده و با دیگر اعضای جامعه‌ی مهاجر پیوند خورده است.

پیامد بلندمدت چنین حافظه‌ی جمعی تروماگونه، شکل‌گیری حساسیت مداوم نسبت به بی‌عدالتی و تضعیف اعتماد اجتماعی است. افراد یاد می‌گیرند که عدم اطلاع و قطع ارتباط می‌تواند تهدیدی واقعی باشد؛ بنابراین هر رویداد مشابه یا محرک کوچک، امکان فعال شدن اضطراب و خشم گذشته را فراهم می‌آورد. این واکنش‌های مکرر، اگر مدیریت نشوند، می‌توانند به فرسایش روانی و اختلال در روابط بین فردی و اجتماعی منجر شوند.

بااین‌حال، حافظه‌ی جمعی هم‌چنین ظرفیت بازسازی و مقاومت را دارد. روایت‌گری، اشتراک تجربه و ایجاد فضاهای جمعی برای بیان رنج‌ها، می‌تواند بخشی از این تروما را قابل‌هضم و معنادار کند. به‌عبارت‌دیگر، حافظه‌ی جمعی نه صرفاً ثبت آسیب، بلکه بستری برای همبستگی، هویت جمعی و مقابله با پیامدهای روانی رویدادهای تراوماتیک است.

در مجموع، تجربه‌ی قطع ارتباط و سرکوب ۱۸ دی ۱۴۰۴، نشان داد که تروما می‌تواند مرزهای جغرافیایی را پشت سر بگذارد و در حافظه‌ی جمعی ایرانیان خارج از کشور جای گیرد. این حافظه، حامل اضطراب، سوگ، خشم و دوپارگی هویتی است و بازتولید مداوم آن، هم چالش روانی و هم فرصت اجتماعی ایجاد می‌کند؛ چالشی که نیازمند شناخت، بیان و کنش جمعی است تا امکان ترمیم و بازسازی فراهم شود.

 

راه‌های ترمیم: از همدلی تا کنش جمعی

ترمیم این آسیب‌ها، صرفاً فردی نیست. اگرچه روان‌درمانی، گفت‌وگو و مراقبت از خود اهمیت دارند، اما بخش بزرگی از بهبود در سطح جمعی رخ می‌دهد. همدلی میان ایرانیان خارج از کشور، روایت کردن تجربه‌ها و به رسمیت شناختن این رنج‌ها اولین گام است.

هم‌چنین، تبدیل خشم فلج‌کننده به کنش آگاهانه، چه فرهنگی، چه رسانه‌ای، چه حمایتی، می‌تواند حس عاملیت را تا حدی بازگرداند. عاملیتی که در آن روزها به‌طور کامل سلب شده بود.

راه‌های ترمیم: از همدلی تا کنش جمعی

تجربه‌ی اضطراب، سوگ، خشم و دوپارگی هویتی، اگرچه عمیق و دردناک است، اما غیرقابل‌ترمیم نیست. در روان‌شناسی جمعی و مطالعات تروما، ترمیم تنها با مداخله‌ی فردی حاصل نمی‌شود؛ بلکه نیازمند تعامل میان فرد، شبکه‌های اجتماعی و ساختارهای فرهنگی است. در زمینه‌ی ایرانیان خارج از کشور در جریان قطع ارتباط و سرکوب ۱۸ دی ۱۴۰۴، این فرایند چندلایه قابل‌تحلیل است.

 

۱. همدلی و به رسمیت شناختن رنج

اولین گام در ترمیم، به رسمیت شناختن تجربه و رنج دیگران است. هنگامی‌که اضطراب و سوگ مبهم افراد توسط همتایان و جامعه‌ای که تجربه‌ی مشابه دارد درک و تایید می‌شود، فشار روانی کاهش می‌یابد. همدلی، نه‌تنها موجب کاهش احساس انزوا می‌شود، بلکه پیوندهای اجتماعی را تقویت می‌کند و پایه‌ای برای بازسازی هویت جمعی فراهم می‌آورد. در دیاسپورا، شبکه‌های اجتماعی، انجمن‌های فرهنگی و گروه‌های مهاجر، نقش مهمی در این همدلی بازی کردند.

۲. روایت‌گری و شهادت جمعی

تبدیل تجربه‌ی فردی به روایت جمعی، یکی از ابزارهای قدرتمند برای مدیریت تروماست. روایتگری، خاطرات پراکنده و هیجانات فروخورده را سازمان می‌دهد و امکان فهم و معنابخشی به تجربه را فراهم می‌کند. گزارش‌ها، ویدئوها، یادداشت‌ها و پلتفرم‌های دیجیتال، مکان‌هایی بودند که ایرانیان خارج از کشور می‌توانستند رنج، اضطراب و خشم خود را با دیگران شریک شوند و از بار روانی فردی بکاهند. این فرایند، حافظه‌ی جمعی را به بستری برای بازسازی معنا تبدیل می‌کند و اجازه می‌دهد تجربه‌ی تروماگونه به عنصر هویت جمعی بدل شود.

۳. کنش جمعی و حس عاملیت

بخشی از ترمیم ناشی از تبدیل خشم و اضطراب به کنش آگاهانه است. وقتی فرد یا گروه می‌توانند راه‌هایی برای بیان اعتراض، حمایت یا فعالیت اجتماعی پیدا کنند، احساس کنترل و عاملیت افزایش می‌یابد. این کنش می‌تواند فرهنگی، رسانه‌ای، آموزشی یا حمایتی باشد. برای مثال، گردآوری کمک‌ها برای خانواده‌ها، فعالیت‌های اطلاع‌رسانی یا تولید محتوای مستند درباره‌ی سرکوب، همگی راه‌هایی برای بازگرداندن حس اثرگذاری به افراد بودند. این نوع کنش، چرخه‌ی فرساینده‌ی اضطراب و درماندگی را می‌شکند و به بازسازی روانی کمک می‌کند.

۴. فضای ایمن و مراقبت فردی

علاوه بر کنش جمعی، ایجاد فضای ایمن و تمرین مراقبت از خود نقش حیاتی دارد. فعالیت‌های روان‌درمانی، مدیتیشن، گفت‌وگو با دوستان و هم‌قطاران، و مشارکت در انجمن‌های حمایتی، به فرد امکان می‌دهند تا تنش‌های روانی ناشی از اضطراب و سوگ را تخلیه و بازسازی کند. چنین فضاهایی به فرد اجازه می‌دهند نه‌تنها با تجربه‌ی خود مواجه شود، بلکه آن را در چارچوبی سالم و قابل‌کنترل قرار دهد.

 ۵. بازسازی هویت و معنا

در نهایت، ترمیم مستلزم بازسازی هویت فردی و جمعی است. بازشناسی دوپارگی میان «این‌جا» و «آن‌جا»، پذیرش سوگ مبهم، فهم خشم جمعی و روایتگری تجربه‌ها، همه به بازتعریف هویت کمک می‌کنند. افراد می‌توانند هویت خود را نه بر پایه‌ی فقدان یا اضطراب، بلکه بر پایه‌ی پیوندهای اجتماعی، مقاومت اخلاقی و تجربه‌ی مشترک بسازند. این بازسازی، به افراد امکان می‌دهد تجربه‌ی گذشته را به بخشی از زندگی خود تبدیل کنند، نه عاملی که آن‌ها را در تعلیق و انزوا نگه می‌دارد.

 

سخن پایانی

قطع ارتباط در بستر سرکوب، فقط یک ابزار سیاسی نیست؛ ابزاری است برای شکستن روان انسان‌ها، حتی آن‌هایی که هزاران کیلومتر دورترند. تجربه‌ی ایرانیان خارج از کشور در ۱۸ دی ۱۴۰۴ نشان داد که مرزهای جغرافیایی، از شدت آسیب روانی نمی‌کاهند.

دختری که نتوانست با مادرش تماس بگیرد، فقط یک فرد نیست؛ نمادی است از یک تجربه‌ی جمعی. تجربه‌ی اضطراب، سوگ و خشم در دل بی‌خبری. به رسمیت شناختن این رنج، نخستین گام برای ترمیم آن است. تجربه‌ی ایرانیان خارج از کشور در جریان سرکوب و قطع ارتباطات ۱۸ دی ۱۴۰۴، نمونه‌ای آشکار از اثرات روانی خشونت ساختاری و فراگیر بر افراد در دیاسپورا بود. اضطراب حاد، سوگ مبهم، خشم جمعی و دوپارگی هویتی، نه‌تنها پیامدهای فردی بلکه پیامدهای جمعی و ساختاری ایجاد کردند که وارد حافظه‌ی جمعی جامعه‌ی مهاجر شد و تجربه‌ی رنج و تهدید را فراتر از مرزهای جغرافیایی تثبیت نمود.

تحلیل روان‌شناختی نشان می‌دهد که قطع ارتباط، شکل پیچیده‌ای از خشونت روانی است؛ خشونتی که ذهن و بدن را هم‌زمان هدف قرار می‌دهد، عاملیت فرد را مختل می‌کند و باعث انسداد فرایندهای طبیعی سوگواری و تنظیم هیجانی می‌شود. سوگ مبهم، خشم جمعی و دوپارگی میان «این‌جا» و «آن‌جا» به‌صورت زنجیره‌ای به یکدیگر مرتبط‌اند و نشان می‌دهند که رنج روانی مهاجران در شرایط بی‌خبری، فراتر از تجربه‌ی شخصی است و در سطح جمعی و هویتی نیز اثرگذار است.

بااین‌حال، پژوهش روان‌شناختی و مطالعات دیاسپورا نشان می‌دهند که مسیرهای ترمیم نیز وجود دارند. همدلی و به رسمیت شناختن رنج، روایت‌گری و شهادت جمعی، کنش آگاهانه و مشارکت اجتماعی، مراقبت فردی و بازسازی هویت، همگی راهکارهایی هستند که می‌توانند اثرات روانی تروماگونه را کاهش دهند و به بازسازی فرد و جامعه کمک کنند. این فرایندها نه‌تنها بار روانی را سبک می‌کنند، بلکه حس پیوستگی، عاملیت و معنا را بازمی‌گردانند.

در نتیجه، تجربه‌ی ۱۸ دی ۱۴۰۴، در عین آسیب‌زایی عمیق، به‌عنوان مطالعه‌ای برای فهم پیچیدگی تعامل میان خشونت ساختاری، فاصله‌ی جغرافیایی، حافظه‌ی جمعی و هویت مهاجرانه قابل‌تحلیل است. این تحلیل نشان می‌دهد که برای مدیریت اثرات روانی چنین بحران‌هایی، باید هم به سطح فردی و روان‌شناختی توجه کرد و هم به سطح جمعی و اجتماعی و راهکارهای ترمیم را در چارچوبی چندلایه و همدلانه پیگیری نمود.

توسط: مهتاب علینژاد
فوریه 20, 2026

برچسب ها

اینترنت جنایت حق اینترنت خشونت خشونت روانی خط صلح خط صلح 178 دسترسی به اینترنت سانسور قطع اینترنت قیام 1404 قیام دی 1404 کشتار 1404 کنترل روانی ماهنامه خط صلح مهتاب علینژاد