رضا اکوانیان

شانزده سال بعد – شعری از رضا اکوانیان
پاییز قاصد زردپوش بی حضور زنان سرزمینم غمانگیزترین زرد سال است. نسرین میگوید: اگر هنوز، درختان حیاط همسایه سبز بودند همین روزها چهل ساله میشدند به انتظار بهار تن به آب میدادند و تن در آب میشستند. نرگس، سراغ کودکانش را میگیرد و میپرسد: کودکانم چند سالهاند؟ نمیتواند بخندد و با لبخند میپرسد: شانزده سالِ […]...
ادامه مطلب
توسط:
مدیر
خطوط گوناگون – شعری از رضا اکوانیان
زندگی خودش را، اشکال گوناگون خودش را، به من تعارف میکند؛ به من که وُسعم نمیرسد کمی بخندم عشق برایم گران تمام میشود و خطوط چهرهی سعادت را از خاطر بردهام. از من میخواهند خطوط را از یاد ببرم. بسیارند؛ خطوطی که از برابرت میگذرند بسیارند؛ خطوطی که از میان تو میگذرند و […]...
ادامه مطلب
توسط:
مدیر
فقدان – شعری از رضا اکوانیان و علی حسینی
پیشترها، آنروزها که هنوز مانده بود بیستساله شویم و شعر حال عجیبْ بهتری داشت و “دهدشت” جوان بود و کمی هنوز بوی زندگی میداد، من و “علی حسینی” رفیق خوب همیشه و هنوز، آخر شبهای آخر هفته را با هم بودیم و شعرهای مشترک میگفتیم؛ شبها و شعرهایی که به شبها و شعرهای “چریکیمان” معروف […]...
ادامه مطلب
توسط:
علی حسینی