
به بهانهی فرو ریختن برجکهای زندان رجاییشهر (گوهردشت)/ سعید شیرزاد
تصویر فرو ریختن برجکهای زندان را که میبینی، انگار کسی دکمهی عقبگرد فیلمی را زده باشد؛ تصاویر، با همان سرعتی که برجک فرو میریزد، به ذهنت هجوم میآورد. چند ثانیه بیشتر طول نمیکشد، اما برای تو، در آن چند ثانیه شش سال زندگی نهفته است. همان چند ثانیه کافی است تا سالهایی که خیال میکردی در جایی از ذهنت آرام گرفتهاند، دوباره شعلهور شوند. چشمهایت را که میبندی و خاطرات را یکییکی از میان ذهنت عبور میدهی، به آخرین روزهای بهمن ۱۳۹۳ میرسی؛ به اعتراض و اعتصاب در بند هشت زندان اوین و بعد، تبعید به زندان گوهردشت. گوهردشت؛ جایی که پیش از آن فقط نامش را شنیده بودی؛ نامی که از خلال خاطرات زندانیانی که پیش از تو آنجا بودند، برایت شکل گرفته بود. تو گوهردشت را از روایتها، نامها، از دههی شصت، از تابستان خونین ۱۳۶۷، از جانهایی که به دار و تیرباران شده بودند، از انسانهایی که میان همان دیوارها، در همان راهروها، در همان بندها، سرنوشتشان سربهدار شدن بود، میشناختی. بارها و بارها خاطرات آن سالها را خوانده بودی. میدانستی پشت آن میلهها چه گذشته است. میدانستی چه انسانهایی در آنجا زیستهاند، شکنجه شدهاند، مقاومت کردهاند و در نهایت، دیگر بازنگشتهاند. اما دیگر قرار نبود گوهردشت برای تو فقط خاطرهی راویانش باشد. این بار، خودت آنجا بودی. نه برای چند روز. نه برای چند هفته. قرار بود سالها همانجا بمانی.
آن چند ساعت و چند روز قرنطینه برایت هیچوقت احساس غریبی نداشت. چون آنجا، در همان قرنطینه، انگار دههی شصت را میدیدی، تابستان خونین ۱۳۶۷ را، سرخی خون گوهردشت را و سایهی انسانهایی را که سالها پیش از تو، از همان راهروها عبور کرده بودند و دیگر بازنگشته بودند… و حالا تو، بیآنکه بدانی، قرار بود بخشی از همان تاریخ را زندگی کنی. از شش ماه زندگی کردن میان چهارصد محکوم به اعدام در بند یک، تا پنج سال زندگی کردن با زندانیان سیاسی بند چهار. چهارصد نفر. چهارصد انسان. چهارصد زندگی. چهارصد داستان. صبح را کنارشان آغاز میکردی و شب را در کنارشان به صبح میرساندی و هر هفته چند نفر از آنها میرفتند. گاهی یکی. گاهی چند نفر. و از آدمی که تا دیروز میدیدی، با او حرف میزدی، میخندیدی و زندگی میکردی، ناگهان فقط یک نام باقی میماند و یک جای خالی…
چند ماهی بیشتر نگذشت تا در تیرماه ۱۳۹۴ به بند دیگری رفتی؛ بندی که قرار بود زندگیات را تغییر دهد؛ میدانی چگونه شروع میشود؛ اما نمیدانی چگونه تمام میشود. سراغ سعید و شاهرخ و زانیار را گرفتی، نامهایی که از قبل میشناختی و دوستشان داشتی. با رفتنت، رفیقت، شاهرخ زمانی، به استقبالت میآید. خوشحال بود که دیگر تنها نیست. با همان لهجهی زیبایش تو را «رفیق حقوقبشری» صدا میزند. نامی که آن روز نمیدانستی قرار است تنها چند ماه همراهت باشد. نمیدانستی همین دو کلمه، بعدها قرار است یکی از دردناکترین خاطرات زندگیات شوند.
شبهایی بود که کنار هم، گوشهای از سالن مینشستید، میخواندید، مینوشتید، حرف میزدید و زندگی میکردید. ۲۱ شهریور همان سال، وقتی در حیاط، روی آن صندلی آهنی و زنگزده، کنار ایقان و زانیار نشسته بودی و صحبت میکردی، اتفاق شومی در انتظار تو بود. اتفاقی که قرار بود بخشی از وجودت را برای همیشه داغدار کند. هماتاقی شاهرخ صدایت کرد: «سعید، شاهرخ بیدار نمیشه. هرچی صداش میزنم، تکون نمیخوره». بلند شدی. رفتی بالای تختش، صدایش کردی، نیمتنهاش را که به پهلو جمع شده بود، برگرداندی و لبهای خونینش را دیدی. دست راستش را که روی سینهاش بود و دست دیگرش را که مشت شده و خشک مانده بود، دیدی و بعد، صدایت در بند پیچید. با داد و فریاد، همبندیها را صدا زدی. اما مرگ، آنجا دیگر فقط یک خبر نبود. مرگ، ناگهان روبهرویت ایستاده بود. رفیقی که تا شب قبل کنارت نشسته بود. صبحانه را گوشهای از سالن با هم خورده بودید. تا ۸ صبح با هم حرف زده بودید. حالا دیگر نفس نمیکشید. شاهرخ رفته بود. خاطراتت را که مرور میکنی، انگار همین دیروز بود. انگار هنوز صدایشان را میشنوی و چهرههایشان را میبینی. هنوز در همان راهروها و همان حیاط، کنارشان قدم میزنی. نامها را که میچینی، هر کدامشان یک خاطرهاند و یک زندگی.
نمیدانی در نامههای آن روزهایت از زندان، برای کدامشان نوشته بودی و چه گفته بودی، اما اسمها را خوب به یاد داری، چهرهها را، خندهها را، مواضع را. نمیدانی کدام نام را اول بنویسی. نمیدانی برای هر کدام چه جملهای کافی است. برایت با هر نام دری باز میشود؛ دری به یک چهره، یک صدا، یک خنده، و گاهی، به لحظهای که دیگر هرگز برنمیگردد. دلت این روزها آنقدر گرفته است که ترجیح میدهی در این سطرها، که با فرو ریختن آن برجک دوباره در تو زنده شدهاند، نامها را بنویسی. فقط نامها را. فقط نامها را و باز هم فقط نامها را. کسانی که اگرچه سالها پیش از تو به بند کشیده شده بودند، هنوز جسمشان پشت همان میلههای لعنتی گرفتار است. سعید ماسوری، حمزه سواری، افشین بایمانی، مطلب احمدیان. کسانی که سالها با آنها زندگی کردی، آزاد شدند و دوباره دستگیر و زندانی شدند. علی معزی، اسدالله هادی، رضا اکبری منفرد، عفیف نعیمی، کیوان رحیمیان و دیگرانی که زندگی را با آنها زندگی کردی: پیام شکیبا، آرش صادقی، واحد خلوصی، لطیف حسنی، شاهین اقدامی، حسن صادقی، عبدالرضا قنبری و باز نامهای دیگری که خاطرههایشان با تو مانده است: ارژنگ داوودی، محمدعلی منصوری، میثاق یزداننژاد، صالح کهندل، مجید اسدی، محمد امیرخیزی، کامران رحیمیان، عادل نعیمی، شهاب دهقان، ایقان شهیدی، کمال کاشانی، افشین سیداحمد، محمد سیفزاده، پیمان عارفی، رمضان احمد کمال…
نامها هنوز ادامه دارند چون برای تو فقط خاطره نیستند، زندگیهایی بودند که با آنها زندگی کردی: محمد نظری، عمر فقیهپور، خالد فریدونی، شهرام پورمنصور، فرهنگ پورمنصور، رسول هردانی و این فروریختن، فقط بازآوری یک تصویر نیست؛ بازآوری زندگیهایی است که به بند کشیده شده بودند و تو در آن بند، این بندشدگی را با آنان زندگی کردی. خاطراتی که جایی تراژدیاند و جایی دیگر، سرشار از زندگی، شادی، خنده. و جانهای دیگری که لابهلای تاریخ خونین گوهردشت نامی ابدی شدند: اصغر قطان، زندانی پنج دهه از دههی چهل تا دههی خونین شصت. ماشاالله حائری از زندانیان دههی شصت و سالها زندان پشت زندان. علی اسحاقی زندانیای از دههی شصت که نگاهش به زندان، همچنان نگاه همان دهه بود. وحید صیادی نصیری که با اعتصاب غذایش جان باخت. ابراهیم فیروزی که حتی در گوشهای از محل تبعیدش در بلوچستان، بیآنکه کسی بداند، یار و همراه کودکان بلوچستان شد.
و باز، سرخی شهریور این بار با زانیار و لقمان مرادی در آخرین نگاه و آخرین کلام زانیار؛ صبح روز ۱۷ شهریور که بلندگوی بند صدایش کرد و تو ناخواسته و ندانسته از او پرسیدی: «کجا میروی، برادرجان؟» و پاسخ شنیدی: «چیزی نیست، میروم به مادر تلفن بزنم». رفت. و دیگر هیچوقت برنگشت. و وقتی لقمان را هم صدا میزدند، ناخواسته قرار بود این تراژدی برای تو شکل دیگری پیدا کند. قرار بود لقمان را از خواب بیدار کنی. به او بگویی کارش دارند. و نمیدانستی داری تکهای از وجودت را برای آخرین بار از خواب بیدار و رهسپار چوبهی دارش میکنی. در آن چند روز را فقط حمزه فهمیده بود خبری در راه است چون تجربهی اعدام برادرانش را دیده بود و میدانست قطع شدن تلفنها یعنی چه. اما هیچکس نمیخواست باور کند. هیچکس نمیخواست بپذیرد که عزیزانمان را برای سربهدار شدن، از پیش چشمهایمان بردهاند. آنها را از میان ما بردند و ما با تمام وجودمان نمیخواستیم باور کنیم که دیگر قرار نیست برگردند. و اینکه در آن سه روز بر همبندیانت چه گذشت تا وقتی خبر اعدامتان در ۱۷ شهریور را در زیرنویس تلویزیون دیدند، هیچگاه هیچکس درک نخواهد کرد که گوهردشت با ما چه کرد.
اما قرار نبود سرخی و داغ شهریور برای تو تمام شود. شش ماه بیشتر به آزادیات نمانده بود. و بعد، خبر مرگ مادرت را شنیدی. سه روز بعد از مرگش، سه روزی که دیگر مادر جان نداشت و تو نمیدانستی، سه روز دیرتر، و حتی نتوانستی در خاکسپاریاش شرکت کنی. مادری که سالها چشمانتظارت بود. مادری که سالها منتظر مانده بود روز آزادیات را ببیند. و حالا، درست در همان روزهایی که آزادیات نزدیک شده بود، دیگر نبود. و تو در گوشهی خلوت و تاریک خودت، در کنج آن زاغه، برای نبودن مادری که سالها چشمانتظارت مانده بود، هقهق، گریه کردی. برای کسی که قرار بود آزادیات را ببیند. اما ندید. برای کسی که سالها منتظر ماند. اما درست پیش از رسیدن آن روز، رفت.
و سرانجام، سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹، جسمت آزاد شد. ولی وقتی دوستانت هنوز پشت آن دیوارها بودند، وقتی هنوز میلهها و سیمهای خاردار، آدمهایی را که با آنها زندگی کرده بودی، از تو جدا میکردند، برای تو این پایان زندان نبود اسارت دوستانت پشت آن دیوارها، همچنان یک زخم بود؛ زخمی که قرار نبود هیچگاه التیام پیدا کند.
شاید برای همین بود که در تمام این سالها، علیرغم دلتنگیات برای همان دیوارها، علیرغم میل به دیدنشان و زنده شدن دوبارهی آن روزها، هرگز کنار آن دیوارها پا نگذاشتی. شاید میترسیدی. میترسیدی فقط دیوارها را نبینی. نبودن شاهرخ را ببینی. نبودن زانیار و لقمان را ببینی. نبودن ابراهیم را. چهرهها را، صداها را، رفتنها را، جای خالیها را. و تمام سالهایی را که پشت آن دیوارها جا گذاشتی. شاید میترسیدی یکباره همهچیز دوباره برگردد. همهی آنچه سالها تلاش کرده بودی با خودت حمل کنی و ادامه بدهی. و حالا، این روزها، شاهد ویران شدن همان دیوارهایی، شاهد فرو ریختن همان برجکها. اما با فرو ریختن آنها، انگار چیزی در درون تو هم فرو میریزد و چیزی دیگر دوباره زنده میشود. و در عقبگرد چند ثانیهایِ فرو ریختن آن برجک، تمام آن سالها دوباره برمیگردند. نه فقط به شکل خاطره، نه مثل تصویری دور و محو، بلکه مثل زندگیای که یکبار دیگر، همین حالا، در برابر چشمانت اتفاق میافتد. آدمهایی که دیگر نیستند، صداهایی که خاموش شدهاند، چهرههایی که دیگر دیده نمیشوند، دستهایی که دیگر فشرده نمیشوند، خندههایی که دیگر شنیده نمیشوند، جای خالیهایی که پر نمیشوند و نامهایی که ماندهاند؛ نامهایی که فقط یک تکه از گذشته نیستند و تکهای از خود تو که دیگر نیستند. و حالا… حالا فقط چند ثانیه کافی است، چند ثانیه از فرو ریختن یک برجک لعنتی تا همهی آن سالها دوباره از زیر آوار خاطرات بیرون بیایند. و تو بایستی و نگاه کنی به برجکی که فرو میریزد. به دیوارهایی که دیگر نیستند، به سالهایی که هنوز هستند، به آدمهایی که دیگر نیستند و به نامهایی که هنوز، با تمام سنگینیشان، زندهاند.
شاید زندان فرو ریخته باشد. شاید برجکها دیگر نباشند. شاید دیوارها روزی کاملاً از میان بروند. اما بعضی دیوارها، جایی در درون آدم، ساخته میشوند؛ و بعضی آدمها، جایی در درون آدم، برای همیشه میمانند. برای تو، آن برجک فقط یک برجک نبود. آن دیوار فقط یک دیوار نبود. و آن فرو ریختن فقط فرو ریختن چند تکه آهن و بتن نبود. آن چند ثانیه، بازگشت پنج سال و نیم زندگی بود. بازگشت شاهرخ. بازگشت زانیار. بازگشت لقمان. بازگشت ابراهیم. و بازگشت تمام آنهایی که هنوز در حافظهات زندگی میکنند. و شاید به همین دلیل است که وقتی برجک فرو میریزد، تو فقط فرو ریختن یک ساختمان را نمیبینی؛ صدای فرو ریختن سالها را میشنوی. و از میان آن همه آوار، آنچه برایت باقی میماند، نه دیوار است، نه برجک، نه زندان؛ فقط نامهاست. فقط نامها. و باز هم، فقط نامها.
توسط: سعید شیرزادبرچسب ها
