
بحران چه چیزی را دربارهی انسان آشکار میکند؟/ سمیره حنائی
جنگ تنها شهرها را ویران نمیکند. بحران تنها نظم سیاسی یا اقتصادی را از هم نمیپاشد. شاید عمیقترین اثر بحران، جایی باشد که کمتر دیده میشود: لحظهای که انسان درمییابد دیگر نمیتواند همهی آنچه را برایش ارزشمند است، همزمان حفظ کند.
در زندگی عادی، بسیاری از انتخابهای اخلاقی چندان دشوار به نظر نمیرسند. کمک کردن به همسایه، راست گفتن، رعایت انصاف یا تقسیم منابع، معمولاً هزینهای ندارد که موجودیت انسان را تهدید کند. اما بحران این تعادل را بر هم میزند. ناگهان شرایطی پدید میآید که در آن، هر انتخاب میتواند به بهای از دست رفتن ارزشی دیگر تمام شود. آیا باید آخرین غذای خانه را با همسایه تقسیم کرد یا برای خانواده نگه داشت؟ آیا باید برای نجات دیگری جان خود را به خطر انداخت؟ آیا دروغ گفتن برای حفظ جان انسانها همچنان غیراخلاقی است؟
این پرسشها تازه نیستند. فلسفهی اخلاق قرنها کوشیده است به آنها پاسخ دهد. اما شاید پرسش مهمتر جای دیگری باشد. چرا انسانها در برابر بحرانی واحد، واکنشهای کاملاً متفاوتی نشان میدهند؟ چرا برخی تنها به فکر بقای خود هستند، برخی از خانوادهشان فراتر نمیروند و برخی دیگر، حتی در اوج خطر، مسئولیت خود را نسبت به دیگران حفظ میکنند؟
نخستین پاسخ را میتوان در اندیشهی ایمانوئل کانت جست. از نظر او، اعتبار اخلاق به شرایط وابسته نیست. اگر عملی از نظر اخلاقی درست است، تغییر شرایط آن را به عمل نادرست تبدیل نمیکند و اگر نادرست است، دشواری شرایط نمیتواند آن را موجه سازد. ارزش اخلاقی یک کنش، به انگیزهی آن وابسته است، نه به نتیجهای که به بار میآورد. به همین دلیل، بحران نمیتواند اصول اخلاقی را تغییر دهد؛ بلکه تنها عمل به آنها را دشوارتر میکند.
این پاسخ، از اخلاق در برابر نسبیگرایی دفاع میکند اما پرسشی را بیپاسخ میگذارد. اگر اصول اخلاقی برای همه یکساناند، چرا انسانها در یک موقعیت مشابه تصمیمهای متفاوت میگیرند؟ آیا همهی کسانی که در بحران دست به انتخابهای دشوار میزنند، صرفاً از اخلاق فاصله گرفتهاند؟
توماس هابز مسئله را از زاویهی دیگری میبیند. او معتقد است انسان، پیش از هر چیز، در پی حفظ جان خویش است. از نظر هابز، اخلاق و قانون زمانی شکل میگیرند که انسان دریابد بدون همکاری با دیگران، حتی بقای خودش نیز ممکن نخواهد بود. در این نگاه، همکاری، اعتماد و پایبندی به قواعد، نه صرفاً فضیلتهایی اخلاقی، بلکه راهبردهایی عقلانی برای حفظ زندگیاند.
دیدگاه هابز بخشی از واقعیت بحران را توضیح میدهد. در روزهای جنگ، زلزله یا قحطی، اگر همه تنها به منافع کوتاهمدت خود بیندیشند، جامعه به سرعت به سوی فروپاشی پیش میرود. حتی برای زنده ماندن نیز حداقلی از اعتماد و همکاری ضروری است. با این حال، این دیدگاه نیز با نمونههایی روبهرو میشود که توضیح آنها آسان نیست. چگونه میتوان پزشکی را فهمید که با وجود امکان خروج از منطقهی جنگی، در آن مکان میماند؟ یا انسانی را که جان خود را برای نجات غریبهای به خطر میاندازد، بیآنکه منفعتی در انتظارش باشد؟
در این نقطه، مسئله دیگر تنها نسبت میان اخلاق و بقا نیست. گویی انسان، حتی در شدیدترین شرایط، گاه بر اساس چیزی فراتر از حفظ زندگی تصمیم میگیرد. اما آن «چیز» چیست؟ ادامهی این پرسش، ما را به سوی پاسخی میبرد که نه کانت به تنهایی میتواند آن را توضیح دهد و نه هابز. شاید برای فهم رفتار انسان در بحران، باید از خود بپرسیم آیا مسئلهی اصلی، اخلاق است یا نحوهی انتخاب میان ارزشهایی که همگی برای انسان اهمیت دارند؟
ویکتور فرانکل، روانپزشکی که سالهایی از عمر خود را در اردوگاههای کار اجباری نازی گذراند، نکتهای را مطرح میکند که بحث را از مسیر دیگری پیش میبرد. او معتقد است حتی در شرایطی که تقریباً همهی آزادیهای بیرونی از انسان گرفته میشود، هنوز یک آزادی باقی میماند: آزادی انتخاب نسبت خود با آنچه بر او گذشته است. به همین دلیل، به باور فرانکل، انسان را نمیتوان تنها با غریزهی بقا توضیح داد. اگر بقا تنها نیروی محرک رفتار انسان بود، ایثار، همدلی و مسئولیتپذیری در شرایطی که خودِ زندگی در معرض تهدید است، معنایی نداشت.
اما همین پاسخ نیز پرسش تازهای ایجاد میکند. اگر همهی انسانها امکان انتخاب دارند، چرا انتخابهایشان تا این اندازه متفاوت است؟ چرا در یک خیابان، یک نفر آخرین قرص نان را برای خود نگه میدارد و دیگری همان نان را با همسایهاش تقسیم میکند؟ چرا پزشکی در میانهی جنگ شهر را ترک نمیکند، اما دیگری نخستین فرصت را برای خروج غنیمت میشمارد؟ اگر هیچیک از این رفتارها را نتوان تنها با «خوب بودن» یا «بد بودن» توضیح داد، پس تفاوت در کجاست؟
شاید مسئله از ابتدا جای دیگری بوده است. ما معمولاً بحران را لحظهی فروپاشی اخلاق میدانیم؛ گویی با آغاز جنگ یا قحطی، قواعد اخلاقی نیز به تعلیق درمیآیند. اما آیا واقعاً چنین است؟ یا آنچه تغییر میکند، نه خود اخلاق، بلکه شرایطی است که انسان در آن ناچار به انتخاب میشود؟
در این نقطه، اندیشهی آیزایا برلین افق دیگری پیش روی این بحث میگشاید. برلین معتقد بود ارزشهای انسانی، برخلاف آنچه بسیاری از نظریههای اخلاقی فرض میکنند، همیشه با یکدیگر سازگار نیستند. آزادی، عدالت، امنیت، وفاداری، حقیقت یا شفقت، همگی میتوانند ارزشمند باشند، اما در موقعیتهای خاص، تحقق کامل یکی ممکن است به بهای محدود شدن دیگری تمام شود. از نظر او، تراژدی زندگی اخلاقی دقیقاً از همینجا آغاز میشود: نه از انتخاب میان خیر و شر، بلکه از انتخاب میان خیرهایی که نمیتوان همزمان همهی آنها را حفظ کرد.
اگر این نگاه را بپذیریم، بحران معنای دیگری پیدا میکند. بحران الزاماً ارزشهای تازهای خلق نمیکند و انسان را نیز ناگهان به موجودی متفاوت تبدیل نمیکند؛ بلکه موقعیتی پدید میآورد که تعارض میان ارزشها را آشکار میسازد. آنچه در زندگی عادی پنهان میماند، در شرایط حدی به مسئلهای گریزناپذیر تبدیل میشود: انسان ناچار است تصمیم بگیرد کدام ارزش را، در برابر ارزشی دیگر، مقدم بداند.
در زندگی عادی، بسیاری از ارزشها با یکدیگر در تعارض قرار نمیگیرند. میتوان هم به خانواده وفادار بود، هم به همسایه کمک کرد، هم راستگو بود و هم امنیت خود را حفظ کرد. بحران، این تعادل را بر هم میزند. ناگهان انسان در موقعیتی قرار میگیرد که دیگر امکان حفظ همزمان همهی این ارزشها وجود ندارد. هر انتخاب، به معنای چشمپوشی از انتخابی دیگر است.
شاید به همین دلیل، تقسیم انسانها به «اخلاقی» و «غیراخلاقی» در شرایط حدی، بیش از آنکه به فهم واقعیت کمک کند، آن را سادهسازی میکند. انسانی که در روزهای جنگ همهی مواد غذایی را برای خانوادهی خود ذخیره میکند، ممکن است همان کسی باشد که در شرایط عادی بخشنده و دستودلباز است. در مقابل، کسی که در زندگی روزمره فردی معمولی به نظر میرسد، ممکن است در دل بحران جان خود را برای نجات دیگری به خطر بیندازد. اگر شخصیت افراد در فاصلهای کوتاه چنین دگرگون نمیشود، شاید آنچه تغییر کرده، خودِ انسان نیست؛ بلکه موقعیتی است که او را ناگزیر کرده میان ارزشهایی که همگی برایش مهماند، یکی را انتخاب کند.
از این منظر، بحران بیش از آنکه اخلاق را نابود کند، هزینهی اخلاقی زیستن را افزایش میدهد. کمک کردن، راست گفتن، وفادار ماندن یا عادل بودن، در شرایطی که جان انسان در خطر است، دیگر انتخابهایی کمهزینه نیستند. درست به همین دلیل است که کنشهای اخلاقی در بحران برجستهتر به نظر میرسند؛ نه چون اخلاق در زمان صلح وجود ندارد، بلکه چون در بحران، پایبندی به آن بهایی بسیار سنگینتر پیدا میکند.
شاید پرسش درست این نباشد که آیا بحران انسان را اخلاقیتر یا غیراخلاقیتر میکند. پرسش این است که بحران چگونه انسان را وادار میکند نشان دهد، هنگامی که حفظ همهی ارزشها ممکن نیست، کدام ارزش را حاضر نیست از دست بدهد.
بحران، آینهای نیست که «ذات واقعی» انسان را بیواسطه نشان دهد. انسان موجودی ایستا نیست که در نخستین تکانه، چهرهای پنهان از خود آشکار کند. آنچه بحران نمایان میکند، کیفیت انتخابهای انسان در لحظهای است که دیگر هیچ انتخابی بیهزینه نیست. از همین رو، انسان را نباید تنها با آنچه انتخاب میکند شناخت، بلکه باید دید آن انتخاب را به بهای چشمپوشی از کدام ارزش انجام داده است. شاید شرایط حدی، بیش از آنکه اخلاق را بیازمایند، انسان را میآزمایند؛ زیرا تنها هنگامی که حفظ همهی ارزشها ناممکن میشود، روشن میشود انسان حاضر است برای حفظ کدام ارزش، بهای از دست دادن ارزشهای دیگر را بپردازد.
برچسب ها
اخلاقیات ایمانوئل کانت بحران بحران اجتماعی بلایای طبیعی توماس هابز جنگ خط صلح خط صلح 184 سمیره حنائی ماهنامه خط صلح نسبی گرایی