
آیا میتوان در جهانی ناعادلانه زندگی خوبی داشت؟/ سمیره حنائی
جهان بار دیگر به جنگ عادت کرده است. تصاویر ویرانی، آوارگی و مرگ هر روز از برابر چشمانمان میگذرند؛ آنقدر که گاهی فراموش میکنیم پشت هر تصویر، انسانی زندگی میکرده است. بااینحال، همهی قربانیان به یک اندازه دیده نمیشوند. برای بعضی مرگها مراسم رسمی برگزار میشود، رسانهها روزها دربارهشان مینویسند و سیاستمداران پیام تسلیت منتشر میکنند. اما مرگ بعضی دیگر، حتی اگر هزاران نفر باشند، در سکوت گم میشود. گاهی خانوادهها هفتهها و ماهها منتظر تحویل گرفتن پیکر عزیزانشان میمانند؛ گویی حق سوگواری نیز امتیازی است که به همه تعلق نمیگیرد.
در چنین جهانی، پرسش از «زندگی خوب» دیگر شبیه یک بحث انتزاعی فلسفی به نظر نمیرسد. چگونه میتوان از خوشبختی، اخلاق یا زیستنِ درست سخن گفت، وقتی برای برخی انسانها حتی اصلِ زندگیشان ارزش یکسانی ندارد؟ آیا همهی انسانها اساساً فرصت آن را پیدا میکنند که به زندگی خوب فکر کنند، یا بعضی پیش از آنکه بتوانند برای آیندهای بهتر تلاش کنند، از دایرهی زندگیهای ارزشمند بیرون رانده شدهاند؟
این همان پرسشی است که جودیت باتلر در سال ۲۰۱۲، هنگام دریافت جایزهی آدورنو در فرانکفورت، در قالب سخنرانیای با عنوان «آیا میتوان در یک زندگی بد، زندگی خوبی داشت؟» پیش میکشد. او سخن خود را با جملهی مشهور تئودور آدورنو آغاز میکند: «در زندگی نادرست، زندگی درست ممکن نیست.» اما باتلر به تکرار این جمله بسنده نمیکند. او آن را میشکافد، لایههای پنهانش را آشکار میکند و پرسشی را پیش میکشد که شاید امروز، در میانهی جنگها و بحرانهای پیدرپی، بیش از هر زمان دیگری اهمیت یافته باشد: چه کسانی اصلاً فرصت آن را دارند که دربارهی «زندگی خوب» سخن بگویند؟
اما آنچه سخنرانی باتلر را از بسیاری از بحثهای اخلاقی متمایز میکند، تغییری است که او در خودِ پرسش ایجاد میکند. پرسش آغازین همچنان پابرجاست: آیا میتوان در جهانی ناعادلانه زندگی خوبی داشت؟ اما باتلر بهجای آنکه راهی برای خوشبخت بودن در شرایط دشوار پیشنهاد کند، یک گام به عقب برمیگردد و از بنیانِ سوال میپرسد.
«آیا همهی انسانها اساساً در نقطهای برابر ایستادهاند که بتوان از آنها خواست «زندگی خوبی» داشته باشند؟»
به بیان دیگر، آیا میتوان دربارهی اخلاق، خوشبختی و زیستن درست سخن گفت بیآنکه ابتدا به این پرسش پاسخ دهیم که چه کسانی اصلاً از حقِ داشتن یک زندگی قابل زیستن برخوردارند؟
از همینجا باتلر یکی از مهمترین مفاهیم اندیشهی خود، یعنی «سوگپذیری» (Grievability) را وارد بحث میکند. او توجه ما را از زندگی به مرگ میبرد؛ اما نه برای آنکه دربارهی مرگ سخن بگوید، بلکه برای آنکه ارزش زندگی را آشکار کند. از نگاه او، جامعه با شیوهای که برای قربانیان سوگواری میکند نشان میدهد کدام زندگیها را ارزشمند میداند و کدام زندگیها را نه.
اگر مرگ انسانی هیچ اندوه عمومی برنینگیزد، اگر نامش هرگز در رسانهها شنیده نشود، اگر خانوادهاش حتی برای تحویل گرفتن پیکرش با موانع سیاسی روبهرو شوند، آیا این بیاعتنایی فقط به مرگ او مربوط است؟ یا نشان میدهد که زندگی او نیز پیش از مرگ از ارزش اجتماعی یکسانی برخوردار نبوده است؟
در این نقطه، باتلر عملاً جملهی مشهور آدورنو را از نو میخواند. مسئله دیگر صرفاً این نیست که چگونه در یک جهان نادرست، انسانی اخلاقی باقی بمانیم. مسئله این است که خودِ جهان چگونه میان زندگیها تمایز میگذارد؛ چگونه برخی را سزاوار حفاظت، عزاداری و همدلی میداند و برخی دیگر را به حاشیه میراند، گویی از همان ابتدا زندگیشان کمتر ارزش زیستن داشته است.
شاید به همین دلیل است که این سخنرانی، بیش از یک دهه پس از ایراد آن، همچنان تازگی خود را حفظ کرده است. جهان در سالهای اخیر بار دیگر جنگ را تجربه کرده است؛ جنگهایی که فقط با شمار قربانیانشان شناخته نمیشوند، بلکه با شیوهای که مرگ قربانیان در حافظهی عمومی ثبت میشود نیز از یکدیگر متمایزند.
چرا برای مرگ برخی انسانها روزهای عزای عمومی اعلام میشود؛ اما مرگ هزاران انسان دیگر تنها در قالب یک عدد گزارش میشود؟ چرا خانوادههایی هستند که حتی فرصت دفن عزیزانشان را پیدا نمیکنند و هفتهها یا ماهها در انتظار تحویل گرفتن پیکر آنان میمانند؟ اگر سوگواری، یکی از بنیادیترین تجربههای انسانی است، چه سازوکاری تعیین میکند که چه کسانی از این حق برخوردار باشند و چه کسانی نه؟
اینجاست که مفهوم «سوگپذیری» در اندیشهی باتلر از یک بحث نظری فراتر میرود و به ابزاری برای فهم خشونت در جهان معاصر تبدیل میشود. از نگاه او نابرابری تنها در کیفیت زندگی انسانها نیست؛ گاه این نابرابری تا پس از مرگ نیز ادامه پیدا میکند. جامعهای که برای برخی جانها ارزش بیشتری قائل میشود، معمولاً برای مرگ همان جانها نیز سوگواری بیشتری میکند. به همین دلیل، پرسش باتلر فقط دربارهی مرگ نیست؛ دربارهی ارزشی است که یک جامعه برای خودِ زندگی قائل میشود.
باتلر در این سخنرانی کوتاه، نه با آدورنو مخالفت میکند و نه میکوشد پاسخی ساده برای پرسش او بیابد. او با پذیرش پیشفرض آدورنو، یک گام فراتر میرود و مخاطب را وادار میکند به پرسشی بنیادیتر بیندیشد: اگر جهان از همان ابتدا ارزش زندگی انسانها را به شکلی نابرابر تعریف کرده باشد، آیا اساساً همهی انسانها فرصت آن را دارند که دربارهی «زندگی خوب» سخن بگویند؟
از این منظر، نابرابری تنها در کیفیت زیستن خلاصه نمیشود؛ گاه تا پس از مرگ نیز امتداد مییابد. شیوهای که یک جامعه برای قربانیان سوگواری میکند، یا حتی حق سوگواری را از خانوادهها دریغ میکند، نشان میدهد که ارزش زندگی انسانها پیش از مرگ چگونه تعریف شده است. خشونت، تنها آن لحظهای نیست که گلولهای شلیک میشود یا خونی بر زمین میریزد؛ خشونت میتواند در محروم کردن مادری از وداع با فرزندش نیز معنا پیدا کند، در به تاخیر انداختن تحویل پیکری که خانوادهای چشمانتظار آن است، یا در خاموش کردن صدایی که حتی پس از مرگ نیز اجازهی شنیدهشدن پیدا نمیکند.
شاید مهمترین دستاورد این مقاله آن باشد که ما را وادار میکند پرسش آدورنو را از نو بخوانیم. پیش از آنکه بپرسیم چگونه میتوان در جهانی ناعادلانه زندگی خوبی داشت، باید بپرسیم چه سازوکارهایی تعیین میکنند کدام زندگی ارزش زیستن، کدام مرگ ارزش سوگواری و کدام انسان حق آن را دارد که حتی پس از مرگ نیز به یاد آورده شود. شاید پاسخ به همین پرسش، نخستین گام برای فهم خشونت در جهان معاصر باشد.
برچسب ها
امید بازماندگان تئودور آدورنو جنگ جودیت باتلر خط صلح خط صلح 183 خوشبختی سمیره حنائی سوگ پذیری سوگواری ماهنامه خط صلح مرگ