اخرین به روز رسانی:

آوریل ۲۱, ۲۰۲۶

کودک-سربازی، سنتی دیرپا در حکومت جمهوری اسلامی/ مرتضی هامونیان

کودکان از جمله نخستین قربانیان جنگ‌اند؛ چه خود در جنگ حاضر باشند و چه بر اثر تهاجمی از سوی جنگ کشته شوند؛ چه خود مسلح باشند و به سویی شلیک کنند و چه در جنگ حاضر نباشند و در کشاکش آن کشته یا زخمی شوند. حتی شاهد فاجعه‌ی جنگ بودن نیز برای کودکان کافی است تا در تمام عمر، آن‌چه دیده‌اند را با خود حمل کنند و اثراتش را بر جان و تن خویش ببینند. زمانی، اما نه چندان دور، جنگ‌ها سن‌وسال نمی‌شناختند. هرکه توان حمل اسلحه‌ای داشت و می‌توانست شمشیری بکشد و تیر و کمانی در دست بگیرد، باید در جنگ حاضر می‌شد تا از قوم و قبیله و شهر و دیار خود در برابر تهاجم بیگانه دفاع کند. این روند در عصر جنگ‌ها با سلاح‌های گرم نیز ادامه یافت و مدت زمان زیادی طول کشید تا سال‌ها پس از جنگ جهانی دوم، این روال تغییر کند. در ابتدا و در کنوانسیون ژنو در سال ۱۹۴۹، مقرر شد که از کودکان و دیگر غیرنظامیان در جنگ حمایت شود. حدود سه دهه بعد، در ۱۹۷۷ و در پروتکل الحاقی به کنوانسیون ژنو، توصیه شد که افراد زیر ۱۵ سال در جنگ مشارکت داده نشوند. سرانجام، در ۱۹۸۹ و در کنوانسیون حقوق کودک، کشورها موظف شدند کودکان زیر ۱۵ سال را در جنگ به کار نگیرند؛ سنی که در سال ۲۰۰۰ و در پروتکل اختیاری مربوط به مشارکت کودکان در مخاصمات مسلحانه، به ۱۸ سال افزایش یافت. قرار شد در جهان متمدن، شهروندان زیر ۱۸ سال، یعنی کودکان، در مخاصمات و درگیری‌های نظامی وارد نشوند. قرار شد که کودکان، جنگجویان میدان رزم نباشند.

اما در واقعیت، این کودکان عموماً در دو حالت به جنگ‌ها کشیده می‌شوند. یک حالت، تخلفی آشکار و نقض حقوق این کودکان از سوی حاکمیت‌هاست و حالت دیگر، اجبار ناشی از شرایط؛ وضعیتی که، با وجود وقوع آن، البته به‌هیچ‌وجه قابل پذیرش یا توجیه نیست.

ایران در دوران پس از جنگ جهانی دوم، تا آغاز جنگ ایران و عراق، جنگی جدی و علنی را در حافظه‌ی خود ندارد. از درگیری‌های مرزی تا تنش‌های جدی در مسئله‌ی اروندرود —یا به‌قول عراقی‌ها شط‌العرب— که در ایران رخ داد، تا سپتامبر ۱۹۸۰، یعنی آخرین روز شهریور ۱۳۵۹، ایران شاهد جنگی تمام‌عیار نبود. در پایان شهریور ۱۳۵۹، با حمله‌ی عراق، وضعیتی خاص در مرزها، به‌ویژه مرزهای جنوبی کشور، شکل گرفت. در طول هشت سال جنگ ایران و عراق، پدیده‌ی کودک-سرباز در ایران رخ داد. کودکانی که تعریف کرده‌اند: «اولین بار که شهید دیدم روی میدان مین بود؛ یک‌دفعه یک پوتین دیدم و نصف پا که آن‌جا بود. خیلی وحشتناک بود.» (۱) کودکانی که در مقام نیروی نظامی و در لباس نیروی بسیجی به جنگ ایران و عراق آورده شدند، پدیده‌ای قابل‌توجه بودند. بسیاری در این جنگ جان باختند، بسیاری جانباز شدند و بخشی نیز به اسارت درآمدند. شرایطی حاکم بود که دولت فراخوان‌های گسترده‌ای برای اعزام نیرو صادر می‌کرد و جوانان بسیاری با کم‌ترین تجهیزات و آموزش راهی جبهه‌ها می‌شدند. در این میان، کودکان و نوجوانانی نیز بودند که پیش از رسیدن به سن قانونی و برخلاف تمام قوانین و پیمان‌های بین‌المللی پذیرفته‌شده تا آن زمان، در جبهه‌های جنگ حاضر می‌شدند؛ واقعیتی تلخ و بی‌رحم که در تمام سال‌های جنگ ادامه داشت. ایران در سال ۱۳۷۳، با شرط مطابقت با مقررات اسلامی، به پیمان‌نامه‌ی حقوق کودک پیوست. هم‌چنین در سال ۱۳۵۹ (۱۹۸۰)، هنوز سن تعریف‌شده برای کودک-سرباز به ۱۸ سال نرسیده بود. (۶) با این حال، حضور این کودکان در این جنگ همواره محل پرسش بوده و هست. پرسش اصلی در این میان این است: چرا؟ چه رخ داد؟

حضور این کودک-سربازان در جنگ دو وجه داشت. عده‌ای از آن‌ها، کودکان متعلق به همان مناطقی بودند که درگیر جنگ بودند؛ کودکانی که در فرهنگ سنتی آن مناطق، کودک به معنایی که ما بر اساس کنوانسیون‌های بین‌المللی می‌فهمیم، تلقی نمی‌شدند. در چنین فرهنگی، نوجوان ۱۷ ساله و حتی کم‌تر، دارای همسر و گاه فرزند بود. این کودکان، به زعم قوانین بین‌المللی کودک و به زعم فرهنگ آن جامعه مرد تلقی می‌شدند و به میدان رزم می‌شتافتند. کودکانی که نباید در جنگ مشارکت داده می‌شدند، اما زمین و زمانه آن‌ها را به میانه‌ی جنگ پرتاب کرده بود. در آن زمان، حکومت هنوز پیمان‌نامه‌ی حقوق کودک را امضا نکرده بود و هنوز سال ۲۰۰۰ نیز فرا نرسیده بود. البته نباید فراموش کرد که حکومت و ایدئولوژی رسمی، این کودکِ رزمنده را تشویق می‌کردند. در کل کشور و در دهه‌ی ۱۳۶۰ خورشیدی، رسانه‌ها و نهادهای آموزشی در ایران به‌شدت متاثر از جنگ و تبلیغات آن بودند. کودکان هر روز صبح با سرودهای حماسی و شعارهای انقلابی راهی کلاس‌های درس می‌شدند تا داستان حسین فهمیده، نوجوان ۱۳ ساله‌ای را بخوانند که خود را با نارنجک به زیر تانک انداخته بود. به گفته‌ی رضا شکراللهی، روزنامه‌نگار ایرانی که خود نخستین بار جبهه را در ۱۱ سالگی تجربه کرده است، «حسین فهمیده از امام زمان هم مهم‌تر بود. در مدرسه عکسش همه‌جا بود. پوسترش همه‌جا بود. شعارش همه‌جا بود.» او ادامه می‌دهد که «احساس می‌کردم این‌ها خیلی شخصیت‌های متمایزی هستند، یک‌جور قهرمان‌اند. اصلاً نمی‌دانستم دارم چه‌کار می‌کنم. فقط یادم است که خیلی دوست داشتم بروم جنگ.» (۱) بماند که سال‌ها بعد، روایت‌هایی منتشر شد که می‌گفتند کل قضیه‌ی حسین فهمیده، داستان‌سرایی و قصه‌سازی حمید هوشنگی، روزنامه‌نگار جنگ بوده است که حدفاصل سال‌های ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۴، معاونت خبر خبرگزاری ایرنا را بر عهده داشت. (۲) این‌جاست که کودکان دیگر نه فقط متعلق به سرزمین‌های درگیر جنگ، که از اقصی نقاط کشور، بر اثر این تبلیغات و برخلاف تمام اصول بین‌المللی، به جنگ می‌پیوستند. این بچه‌ها گاهی پنهان می‌شدند و خود را به مناطق عملیاتی می‌رساندند. مسعود هاشمی، که از ۱۴ تا ۲۰ سالگی در جبهه‌ها حضور داشته و بارها مجروح شده است، خاطره‌ی جبهه رفتنش را بازگو می‌کند: «رفتم در اتوبوس نشستم تا به پلیس راه رسیدیم. یک افسر راهنمایی-رانندگی آمد بالا و تا من را دید، کشاند پایین و گفت این بچه را کجا می‌برید. دو هفته بعد، دوباره با اعزام بعدی رفتم. این بار زیر صندلی اتوبوس پنهان شدم. ظریف بودم و کوچک.» اما واقعیت این است که خود دست‌اندرکاران نیز در این روند «به بچه‌ها خط می‌دادند که تو می‌توانی از این طریق این کار غیرقانونی را قانونی کنی و ما هم نادیده می‌گیریم». (۱) تا جایی که سال‌ها بعد، در سریالی که در سال ۱۳۷۵ با نام «بهترین تابستان من» تولید شد، این روایتِ حضور کودک در جبهه به طنز کشیده می‌شود و در واقع از آن قبح‌زدایی می‌شود. در این سریال، نوجوانی به نام سعید که تلاش می‌کند به جنگ برود و در پشت جبهه حضور داشته باشد، در قالبی طنز به مخاطب ارائه می‌شود تا با گرفتن زهر کودک-سرباز بودن او، جامعه با این پدیده با ملاطفت بیش‌تری برخورد کند.

ایده‌ی محوری این کودک-سربازی که پس از جنگ هم ادامه پیدا کرد، روشن بود؛ ایده‌ی بسیج ۲۰ میلیونی بنیان‌گذار نظام جمهوری اسلامی که در دوران و پس از جنگ، به بسیج مدارس، بسیج مساجد، بسیج دانشجویی و ادارات و خلاصه هرجا که دست حکومت به‌گونه‌ای به آن می‌رسید، گسترش پیدا کرد. پس از جنگ نیز در مساجد و مدارس، این بسیجی شدن شهروندان زیر ۱۸ سال، اسلحه به دست آن‌ها دادن و استفاده از آنان در ایست‌وبازرسی‌ها، به امری معمول تبدیل شد. یعنی حکومت پس از جنگ نیاز داشت تا این‌بار امنیت خود را در برابر ملتی که جنگ هشت‌ساله را تحمل کرده، شرایط تلخ امنیتی و بگیر و ببندها و اعدام‌های دهه‌ی شصت و کشتار ۶۷ را پشت سر گذاشته و با مشکلات اقتصادی جدی نیز دست‌به‌گریبان است، تامین کند. برای این تامین امنیت، بهترین ابزار بسیج مساجد و مناطق بود که در آن‌ها از کودکان، به‌عنوان سربازانی با سلاح و بی‌سلاح، در برابر شهروندان بی‌سلاح استفاده می‌شد. کودکانی که قرار بود ضابطان منویات حکومت مستقر باشند و از نوار و ضبط و ویدئو، تا اعلامیه و کتاب و مشروب الکلی را از شهروندان بگیرند و مصادره کنند و مزاحم روابط شهروندان با یکدیگر شوند؛ کودکانی که توسط حکومت به ابزاری بدل می‌شدند تا امنیت نظام حاکم تامین شود. فرهنگ‌سازی نیز همان فرمان فرهنگ‌سازی دهه‌ی ۶۰ بود؛ قبح مرگ برای کودکان ریخته بود و با تبلیغ حاکمیت، فرهنگ مرگ و مرگ‌طلبی (به نام شهادت) جای زندگی را اشغال کرده بود. در دهه‌ی پیش از آن، در دوران جنگ هشت‌ساله، کودکان از خانواده‌های خود برای رفتن به جبهه اجازه می‌گرفتند و در این‌جا نیز برای عضو شدن در بسیج مساجد و فعال شدن در این نیروی میلیشیای مسلح حکومت اقدام می‌کردند. در دهه‌ی ۶۰، برخی افراد حتی در شناسنامه‌های خود (کپی شناسنامه) دست می‌بردند و سنشان را تغییر می‌دادند یا رضایت‌نامه‌های جعلی از طرف والدین می‌ساختند. دولت هم سخت نمی‌گرفت و به‌راحتی آن‌ها را به جبهه می‌فرستاد. (۳) در دهه‌ی ۷۰، حتی با وجود مخالفت خانواده‌ها، کودکان خود، بر اثر تبلیغاتی که در جامعه، مدرسه و تمام ساحت‌های حیات اجتماعی جریان داشت، جذب این میلیشیای مسلح حکومتی می‌شدند و با اسلحه‌های کلاشینکف، در سن ۱۴ تا ۱۵ سالگی یا بالاتر، در برابر شهروندان در ایست‌وبازرسی‌ها قرار می‌گرفتند. حتی این کودکان، با اسلحه—که آن را اسباب‌بازی دیگری می‌دیدند که بزرگ‌ترها نیز با آن «بازی» می‌کنند، یا ابزاری برای قدرت‌نمایی که به آن‌ها شخصیتی متمایز از هم‌سالانشان می‌دهد—به‌سوی یکدیگر نشانه می‌رفتند و کار به شلیک کردن می‌کشید. کم نیستند کودکانی که در پایگاه‌های بسیج، بر اثر همین شلیک گلوله‌ی هم‌سالانشان کشته شدند. این روند در تمام سال‌های حکومت جمهوری اسلامی ادامه پیدا کرده است. در تمام این سال‌ها، بسیج مساجد و مدارس، بسیجی شدن، مسلح شدن و میدان تیر رفتن کودکان زیر ۱۸ سال برقرار بوده و در واقع حکومت، حرمتی برای کودکیِ کودکان قائل نبوده و نیست.

اما قصه تنها به کودکان ایرانی ختم نمی‌شود. حکومتی که مدعی ایدئولوژی‌ای جهانی است، اگر دستش به کودکان غیرایرانی نیز برسد، با آن‌ها همین برخورد را می‌کند. حکومت جمهوری اسلامی در جریان جنگ سوریه، در قبال کودکان—به‌ویژه کودکانی که در قالب لشکر فاطمیون به سوریه برده شدند—نیز همین رویه را در پیش گرفت. گزارش‌هایی وجود دارد که نشان می‌دهد حکومت ایران برای دهه‌ها در جذب سیستماتیک کودک-سربازان فعال بوده است؛ با شیوه‌هایی که به جنگ ایران و عراق بازمی‌گردد و از طریق دخالت‌هایش در درگیری‌های سوریه ادامه یافته است. این گزارش‌ها توضیح می‌دهند که چگونه حکومت جمهوری اسلامی ایران، جمعیت‌های آسیب‌پذیر—به‌ویژه پناهندگان و مهاجران افغانستانی را که بسیاری از آن‌ها کم‌سن‌وسال نیز هستند—، هدف قرار می‌دهد و آن‌ها را با وعده‌ی پاداش‌های مالی یا اقامت قانونی، به خدمت نظامی وادار می‌کند. (۴)

و دور روزگار چرخید تا در سال ۱۴۰۴، بار دیگر جنگی بر ایران تحمیل شد؛ ابتدا جنگ ۱۲ روزه و حملات هوایی اسرائیل، و سپس جنگی میان آمریکا و اسرائیل با ایران که تا روزهای فروردین ۱۴۰۵ ادامه یافت. این جنگ، جنگی هوایی بود؛ یک سو موشک و پهپاد و هواپیما داشت و سوی دیگر نیز موشک و پهپاد. جنگ زمینی درنگرفت، اما جنگ بر روی زمین، برای کودکان، در جریان بود. حکومت در قرن بیست‌ویکم همان روش‌های دهه‌ی ۶۰ را به کار بست و دوباره گشت‌های خیابانی و ایست‌وبازرسی‌های بسیج رونق یافت. در جریان این درگیری‌ها، آمریکا و اسرائیل چند بار گشت‌های بسیج را نیز هدف قرار دادند. برای نمونه، در اسفند ۱۴۰۴، کودکی به نام «علیرضا جعفری» به همراه پدرش—که در حال کمک به گشت‌ها و ایست‌های بازرسی بسیج برای «حفظ امنیت تهران و مردم آن» بود—در این حملات کشته شد. (۵) هم‌چنین در فروردین ۱۴۰۵، یکی از فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در تهران به خبرگزاری فارس، وابسته به سپاه، اعلام کرد که این نهاد قصد دارد «داوطلبان» ۱۲ ساله و بالاتر را جذب کند. (۵)

الگو همان است که بود. مادر علیرضا می‌گوید همسرش به او گفته بود که در ایست‌وبازرسی نیروی کافی وجود ندارد و «فقط چهار نفر» حضور دارند. او افزوده که پدر علیرضا او را با خود برده و گفته است که این پسر باید «برای روزهای پیش رو آماده باشد». فرهنگ‌سازی و تبلیغات فرهنگی حکومت همچنان به‌گونه‌ای است که مادر علیرضا جعفری به نقل از پسرش گفته است: «مامان، یا ما این جنگ را می‌بریم یا شهید می‌شویم. ان‌شائالله که می‌بریم، اما من دوست دارم شهید بشوم.» (۵)

مرغِ حکومت در به‌خدمت‌گرفتن کودکان زیر ۱۸ سال برای نظامی‌گری، یک پا دارد و مدل تبلیغ و فرهنگ‌سازی نیز همان است؛ همان الگویی که بر پایه‌ی روایت‌هایی چون حسین فهمیده شکل گرفت و در تمام این سال‌ها با اردوهای راهیان نور و سپس با استفاده‌ی تبلیغاتی از کودکان در ماجرایی که حکومت آن را «مدافعین حرم» نام نهاد، ادامه یافت و گسترش پیدا کرد و اکنون به این‌جا رسیده است. حکومت کودکان را به سیاهی‌لشکر تبلیغات خود و نیرویی در میانه‌ی میدان بدل کرده است. همین کودکانی که در جریان سرکوب‌های مختلف نیز اسلحه به دستشان داده می‌شود تا به‌سوی شهروندان مخالف شلیک کنند و فجایعی چون آبان ۹۸، کشتار ۱۴۰۱ و وقایع دی‌ماه ۱۴۰۴ را رقم بزنند؛ کودکانی که با اسلحه در دست، گمان می‌کنند «کال آف دیوتی» بازی می‌کنند و در حالی به شهروندان معترض شلیک می‌کنند که خود نیز درکی از آن‌چه انجام می‌دهند ندارند. کودکانی که ابزار دست سرکوب‌اند در نظامی که برای کودکی آن‌ها ارزشی قائل نیست. مرغ کودک-سربازی برای حکومت جمهوری اسلامی یک پا دارد؛ حکومتی که نمی‌پذیرد انسان ۱۲ ساله کودک است، زیرا اگر این را بپذیرد، ناگزیر باید به بسیاری از اصول پذیرفته‌شده‌ی بین‌المللی نیز تن دهد—امری که نمی‌خواهد. هرجا هم که عقب‌نشینی کرده، نه از سر اصلاح، بلکه در برابر فشار جامعه‌ی جهانی یا مردم تسلیم شده است؛ و شاید زمانی برسد که در برابر این اصل نیز تسلیم شود و عصر کودک-سربازی در ایران پایان یابد—امیدی که هرچه زودتر باید محقق شود.

 

 

پانوشت‌ها:
۱- مستند «کودک-سرباز»؛ روایت ناشنیده و دردناک کودک‌سربازان جنگ ایران و عراق، بی‌بی‌سی فارسی، ۳۱ شهریورماه ۱۴۰۳.
۲- نتیجه‌ی تحقیقات سپاه درباره‌ی مرگ حسین فهمیده، ایران وایر، ۱۸ آبان‌ماه ۱۳۹۷.
۳- نگاهی به مستند جدید پگاه آهنگرانی؛ کودک‌-سرباز؛ روایتی ناشنیده از کودک سربازان جنگ ایران و عراق، رادیو زمانه، ۶ آبان‌ماه ۱۴۰۳.
۴- گزارش جامع از جذب و استفاده از کودک سربازان در جنگ توسط ایران، مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، هرانا، ۲۲ اسفندماه ۱۴۰۲.
۵- به گفته‌ی شاهدان و بر اساس گزارش‌ها، حکومت ایران از کودکان در نقش‌های امنیتی استفاده می‌کند، بی‌بی‌سی فارسی، ۱۲ فروردین‌ماه ۱۴۰۵.
۶- فرمند، حامد، حسن جنگجو و کودک-سربازان؛ قربانیان جنگ یا قهرمانان ملی، بی‌بی‌سی فارسی، ۲۲ شهریورماه ۱۳۹۶.
توسط: مرتضی هامونیان
آوریل 21, 2026

برچسب ها

جنگ جنگ ایران و اسرائیل جنگ ایران و امریکا جنگ ایران و عراق جنگ جهانی دوم خط صلح خط صلح 180 کنوانسیون ژنو کودک سرباز ماهنامه خط صلح